رجال ديني متعددي در انارک بودهاند که از جمله آنهايند: ملا زکريا، ملا علي اکبر، ملا جعفر، ملا لطف علي، ملا محمد معروف به وکيل، ملا محمدعبدالله، حاج ملا محمد، آخوند ملارضا، حاج محمد کلباسي معروف به آخوند بزرگ، ملامحمد حسن معروف به آخوند فرزند حاج محمد جعفر فرزند نوروز و ملا ابوالحسن.
در ميان رجال ديني و فرهنگي اهل بصيرت در انارک، چه ميان متقدمين ايشان همچون مرحوم کلباسي و چه متأخرين همچون حاج ميرزا رضا غفاري انارکي (فرزند حاج استاد باقر) و ديگران، مرحوم ملا رضا انارکي رحمة الله عليه موقعيت ويژهاي دارند. ايشان غير از رضا خراساني، فرزند ملا علي خراسانياند.
نام ايشان «محمدرضا» و نام پدر «محمدعلي» و نام جد «محمدابراهيم» است. سابقه و شجره خاندان مرحوم ملا رضا انارکي طبق اظهارات قديميها به حبيب بن مظاهر و مالک اشتر نخعي ميرسد و روي همين جهت است که فاميل فرزندان ايشان گروهي مالکي و گروهي مظاهري انتخاب شده است. خود ايشان در پايان کتابت نسخهاي از کتاب مبارک «اجتناب»، خود را معرفي ميکند و ما تمام عبارت را براي فوايد آن نقل ميکنيم:
«و قد فرغ من کتابته عبد عبيد مصنفه محمدرضا بن محمدعلي بن محمدابراهيم الأنارکي الذي هو منسوب من جهة الأب إلي حبيب بن مظاهر و من جهة الأم منسوب إلي کُربئي، في يوم الثالث من شهر ذي قعدة الحرام في شهور سنة ۱۳۰۸ متمسکاً بدعاء الغريق و هو يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينک ثم اقول اللهم قولي في جميع الأشياء قول آل محمد عليهم السلام فيما اسرّوا و فيما أعلنوا و فيما بلغني عنهم و فيما لم يبلغني فأقول بعد ذلک ما قال آل محمد صلي الله عليه و آله قلت و ما دان آل محمد صلي الله عليه و آله دنت اللهم ثبتني علي ولاية أولياء آل محمد عليهم السلام و البرائة من أعدائهم في الدنيا و الآخرة بجاه محمد و عترته الطاهرة صلواتک عليهم أجمعين.»
به پدر ايشان «ملا محمدعلي» نيز ميگفتهاند؛ همان گونه که خود ايشان در آخر کتابتِ نسخه «توضيح المقال» نوشته است:
«تمت الرسالة علي يد المذنب الخاطي محمدرضا بن ملا محمدعلي الانارکي… .»
افراد نشسته از چپ: ملا رضا انارکي، ابراهيم نوکر هنر، ميرزا هادي يغمايي (فرمان)
ايستاده از راست: جهانگير خان ثابتي، محمد هنري، ميرزا اسماعيل يغمايي (هنر سوم، معتمد ديوان)، ميرزا علينقي يغمايي، حسن آقا بيک (دايي مسعود لشکر)
منبع: محمد مستقيمي (راهي)
مرحوم انارکي، خود را از طرف مادر به شخصي به نام «کربئي» منسوب ميداند. کربئي، مُعرّب «گربهاي» است و گربهاي، شخصي شهير در انارک بوده است. شرح حال اين شخص را از کتاب دوست گرامي جناب آقاي محمدعلي ابراهيمي انارکي نقل ميکنيم. ايشان در کتاب «انارک، از ديدگاه تاريخي، جغرافيايي و اجتماعي» در صفحه ۲۱ چنين نگاشتهاند:
«در دو کيلومتري شمال انارک و در دامنه «ناجکوه» فرورفتگي مثلثگونهاي است که طول هر يک از اضلاعش، به سي متر بالغ ميشود و به غار محمد پهلوان يا «گربهاي» شهرت دارد. صعود بر بلنداي آن، که به نظر ميرسد عمق مختصري نيز داشته باشد، مشکل مينمايد. همانطور که پيش از اين اشاره شد، بناي اولين خشت انارک را به اين مرد دلاور نسبت ميدهند و از چابکي و دليرياش، قصهها نقل ميکنند. کمتر کسي است که داستان او را بارها نشنيده و خود نيز گوينده آن نبوده باشد. اما به راستي او کيست و از کجا آمده و چگونه به اين درجه از اشتهار رسيده است؟
مطابق آنچه سينه به سينه نقل شده و در گوشه و کنار در يادداشتهاي غير مستند بعضي از متقدمين نيز مسطور افتاده است، نسب او به «ملا زکريا» ميرسد که در بيرجند با اقوام و بستگان خود به دامداري اشتغال داشت. زکريا در آغاز کار سلسله صفويه، به عزم زيارت عتبات عاليات روانه بغداد شد. در عبور از کوير، اطراف «عباس آباد» را خرم و آراسته ديد. لذا در بازگشت، با خدم و حشم خويش، بيرجند را به قصد سکونت در اين ناحيه، براي هميشه ترک گفت. چند سالي از اقامت آنها نگذشته بود که بلوچها در چند دستبرد پياپي، هستيشان را به غارت بردند و اين قافله کوچک را پس از نيم قرن، مجبور به کوچ مجدد کردند. آنها از عباس آباد به انارک آمدند. سرزميني دستنخورده و نا آشنا با نامي که از دهها سال پيش، ورد زبان شتربانان و حشمداران بود. يکي از اعضاي اين خانواده، جواني به نام محمد بود که در چستي و جالاکي نظير نداشت. او که در غارتگريهاي بلوچها، کودکي بيش نبود، در جواني، متأثر از مشاهدات و خاطرات دوران کودکي خود، عياري پيشه کرد و تحت عنوان راهداري به باجخواهي از قوافل عبوري پرداخت. در همين احوال، شاه عباس براي فرونشاندن فتنه ازبکان و نيز زيارت مشهد مقدس، عازم خراسان بود. شترداران و قافلهساران از بابت محمد، شکايت به شاه برده امنيت راه را خواستار شدند.
غار محمد گربه ای در انارک. / تا به حال گمان می رفت محمد گربه ای افسانه ای بیش نبوده؛ با تحلیلِ زندگی
مرحوم ملارضا انارکی، ثابت کردیم این شخص واقعی است و ملا رضا انارکی و برخی دیگر، از نسل اویند… .
شاه عباس، اساس سلطنتش را براي قلع و قمع دشمنان خارجي و نيز گردنکشان داخلي، بر استبداد مطلق قرار داده بود. او که در سايه همين سياست که با قساوت و بيرحمي همراه بود، توانست در قاره آسيا دولتي را پايهريزي کند که در دنياي قرون جديد، از لحاظ قدرت و امنيت کمنظير بود طبعاً تحمل شنيدن چنين اخباري در قلمرو خويش را نداشت. از اين رو دستور داد ضمن دستگيري پهلوان محمد، پايگاهش را با خاک يکسان سازند. محمد در اسارت با اعتراف به پنهان کردن اموال با ارزشي در شکاف کوه، فرماندهان را به وسوسه انداخت. آنها چهارنفر از سربازان را به همراه او روانه کردند تا اموال غارتشده را به اردو منتقل سازند و در نهايت به صاحبانشان مسترد دارند.
وقتي به دهانه غار رسيدند، محمد با اشاره دست، قسمت بالاي غار را که بسيار صعب العبور است به سربازان نشان داد. اما هيچ يک از آنها قادر به صعود بر کوه نبودند. ناچار بند از او گشوده روانهاش ساختند تا خود به آوردن غنائم اقدام کند.
محمد که عنوان گربهاي را به جهت صعود گربهسان خود بر کوه به دنبال نام خود ميکشيد، پس از دستيابي بر اسلحه خويش، سربازان را تهديد کرد که در صورتي که خلع سلاح نشوند و دستان يکديگر را نبندند در کشتن آنها درنگ نخواهد کرد. سربازان به يکديگر نگريستند. چاره جز تسليم شدن نبود. محمد همه را به بند کشيده به اردو روانه ساخت و خود در تاريکي شب، به اردوي شاهي ملحق شد در حالي که ترس از سياست شدن، آرامش او را گرفته بود.
فرداي آن روز همراه با طلوع خورشيد جهان افروز، آهو بچهاي در کنار موکب شاه نمايان شد که احساسات او را برانگيخت و آرزوي در کنار گرفتن آن را براي لحظهاي در دل پرورانيد و چنين بر زبان جاري ساخت: کيست که بتواند آن را زنده دستگير کند؟
خبر به سرعت باد در اردو پيچيد. ساعتي بعد، محمد که در چالاکي زبانزد بود و منطقه را خوب ميشناخت و صداي حيوانات را تقليد ميکرد آهو بچه را زنده و سالم تقديم آستانه شاهي کرده زمين ادب را بوسه داد و پيشاني اطاعت بر خاک ساييد… شاه عباس با ديدن مردي جوان در لباس مندرس سارباني و با قابليتهاي يک عيار تمام عيار، جسارتش را بخشيده فرمان راهداري از سياه کوه ورامين تا سياه کوه انارک را بر پوست آهو به نام او نوشت و از او خواست تا با ايجاد واحهاي در ميان راه، امنيت عبور و مرور کاروانها را فراهم سازد.
روايت ميگويد: دهها سال بعد، فرمان مذکور به دست عبدالله نامي سپرده شد تا به دربار ناصرالدين شاه ببرد. گويند سهام السلطنهي عرب، در تهران، او را تطميع کرد و فرمان را از او گرفت. اينکه امروزه اين سند تاريخي اگر به راستي نوشته شده باشد کجاست و در اختيار چه کسي است، روشن نيست و کسي نيز کمترين سراغي از آن نگرفته است.»
از تاريخ ولادت مرحوم ملا رضا انارکي بيخبريم و همچنين از دوران زندگي ايشان تا پيش از دورانِ تبليغ، معلوماتي در دست نيست. ميدانيم ايشان پنج برادر داشتهاند: حسن، باقر، محمد، حسين و ملاجعفر. مرحوم ملارضا صاحب چهار فرزند پسر و يک دختر شدند.
در جُنگي خطي، مشخصات جالبي از فرزندان مرحوم ملا رضا نقل شده است. اين جنگ که با نام «کتاب تأليف مرحوم آخوند ملا رضا رحمة الله عليه» در کتابخانه برخي از دوستان ملاحظه شد، کتابي است ۲۸۶ صفحهاي و منسوب به مرحوم ملا رضا انارکي. انتسابِ نگارشِ اکثر مطالب به اين مرحوم، يقيني است و قرينه محکمي بر اين ادعا، عبارتي است که در صفحه۱۳۳ از اين کتاب آمده است: «بابٌ نقلته من فصل الخطاب و انا العبد محمدرضا بن محمدعلي.»
بعضي مطالب پاياني اين کتاب، يقيناً از اين مرحوم نيست؛ چراکه تاريخ نگارش آن پس از وفات مرحوم رضا انارکي است. بخشِ مربوط به تاريخِ فرزندان مرحوم ملا رضا را به علت اهميت آن نقل ميکنم:
«بسم الله تعالي شأنه العزيز
تاريخ تولد نور چشمي رباب خانم يوم دوازدهم شهر صفر المظفر من شهور سنه ۱۲۹۳
بسم الله تعالي شأنه العزيز
تاريخ انعقاد نطفه ابوالحسن ساعت ۴ از شب دوازدهم شهر رمضان المبارک گذشته از سنه هزار و دويست و نود و هفت در هنگامي که قمر در برج دلو بود تاريخ تولد او يعني ابوالحسن طول الله عمره نيم ساعت بعد از طلوع آفتاب يوم جمعه هفتم شهر جمادي الثانيه من شهور سنه ۱۲۹۸
تاريخ انعقاد نطفه نور چشمي و قرة عيني آقا علي چهار ساعت گذشته از شب چهارم ماه جمادي الثانيه در هنگامي که قمر در برج ثور بود تاريخ تولد قرة العيني اي آقا علي طول الله عمره چهار ساعت از شب جمعه گذشته بيست و نهم شهر محرم الحرام من شهور سنه ۱۳۰۰
تاريخ انعقاد نطفه قرة عيني و ثمرة فؤادي شيخ احمد طول الله عمره و توفيقه سه ساعت و نيم از شب سه شنبه گذشته از شب نوزدهم شهر ذي حجةالحرام در هنگامي که قمر در وسط برج ثور بود تاريخ سنه ۱۳۰۵
تاريخ ولادته اي الشيخ المزبور بيست و دو دقيقه گذشته از طلوع صبح از روز چهارشنبه بيست و يکم شهر رمضان المبارک من شهور سنه ۱۳۰۶
حضرت صفائي زيد توفيقه و عمره ماده تاريخ او را به نظم درآورده و عباراتي که نگاشته ميشود مال حضرت ايشان است:
به حق خدا سوگند روح مرحوم شيخ اوحد اعلي الله مقامه را گواه ميگيرم که به محض زيارت کردن نامه شما و آگاهي بر ولادت اين پسر به باطن آخوند متوسل شده با خود گفتم تاريخي براي وي بگويم مصرع اول که به خاطرم رسيد حساب کردم ديدم درست است تعجب کردم و سه بار حساب کردم کم و زياد نداشت يک شعر قطعه گفته به جناب آخوند عرض کردم و اين است:
چو آخوند ملا رضا را به مهد رخ آورد احمد پديد از حجاب
صفائي رقم زد به مولود وي ز گردون عزت دميد آفتاب
—
ملا رضا که روح قدس از وجود وي بر سالکين عصر همي دارد افتخار
بعد از يک و دو مرد رزين از معاصرين مانند او نخاسته يک تن ز صد هزار
از برج عصمتش قمري زاد شرم شمس وز درج عفتش گهري رست شاهوار
عبدالجواد نام نهادش از آنکه رفت اين موهبت به سوي وي از جود کردگار
کلک صفائيش پي تاريخ زد رقم نور يقين ز طور کمال آمد آشکار
تاريخ تولد نورچشمي عبدالجواد نيمساعت از غروب شب جمعه، دهم شهر رجب المرجب ۱۳۰۸ گذشته من شهور سنه ۱۳۰۸
اي بو الحسن آسايش و اميد روان اسباب سرور و بهجت فاش و نهان
نور ولي نار عدوي کآمد تاريخ ولادتت چراغ دل و جان ۱۲۹۸
—
اگر تعارف نکرده ترک تقيه کنم و راستي بايد گفتن کرد
اي بوالحسن آسايش و آسيب روان اسباب سرور فاش و اندوه نهان
نار دل و نور ديده بودي کآمد تاريخ ولادتت چراغ دل و جان ۱۲۹۸
—
پيک فرخ پيم سحرگاهان مژده آورد و حلقه بر در زد
زاد آخوند را دگر خلفي اينک از کتم غيب سر بر زد
خجلت از رخ به ماه گردون داد شُنعَت از قد به سرو کشمر زد
نام کردش علي به نام خداي زانکه سر در پي پيمبر زد
بهر تاريخ وي صفائي گفت ماهي از جيب مشتري سر زد ۱۳۰۰
—
از پرده غيب تا ربابم سر زد نخل امل از هزار بابم سر زد
تاريخ ولادتش وفائي بنگاشت از برج عطارد آفتابم سر زد ۱۲۹۳
باري عرض ميشود که از کرامت جناب سامي هر سه تاريخ در يک مجلس مصرع اول بدون کم و زياد درست آمد اشهد الله و کفي بالله شهيداً که ذرهاي اغراقي نيست به طوري که خود خيلي متحير و متعجبم.»
ادامه دارد…