جستجو کردن
Close this search box.

۱۸ مواعظ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴ آقای شریف طباطبائی ـ مقابله

مواعظ

 

 

از افاضات :

عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج ميرزا محمد باقر شريف طباطبايي

اعلي الله مقامه

 

ماه مبارک رمضان ۱۳۱۴ ق

 

 

۱۰ مجلس موعظه

 

تحت عنوان آيه مباركه

 

 

اَللّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ مَثَل‌ُ نورِه كَمِشْكوةٍ
فيها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ كَأَنَّها
كَوْكَبٌ دُرِّي يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ
لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ
وَ لَوْ لَمْ‏تَمْسَسْهُ نارٌ نورٌ عَلي نورٍ يَهْدِي اللّهُ
لِنُورِه مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللّهُ الاَمْثالَ لِلنّاسِ

وَ اللّهُ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عَليمٌ.

 

 

 

 

موعظه اول ـ پنج‏شنبه ۱ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

خداوند عالم چون خلق را از براي فايده‏اي آفريده بود و آن فايده را خود خلق نمي‏دانستند كه براي چه خلقشان نموده، ولي خدا مي‏دانست كه خلق را براي چه خلق كرده، از اين جهت تعليمشان مي‏كند كه من، شما را براي چه خلق كردم. چنان‏كه مكررها در سالهاي گذشته عرض كردم. چنان‏كه مي‏فرمايد: ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون من خلق نكردم جن و انس را مگر آنكه مرا عبادت كنند.

و مكرر عرض شده كه خلق همين كه خدا را شناختند و اطاعت و عبادت او را كردند، ديگر هيچ محتاج به هيچ كس نيستند. ببين چه زهرماري هستند اين مردم كه خدا به اينها مي‏گويد شما كه خداي خودتان را شناختيد كه اين دانا است به هر چيزي و عالم است به هر چيزي و همين كه خدا را شناختي و عبادت او را كردي، ديگر محتاج به هيچ كس نيستي، فرضاً خانه مي‏خواهي او خانه دارد، دولت مي‏خواهي او دولت دارد، عزت مي‏خواهي او دارد، زن و بچه مي‏خواهي، همه را او مي‏دهد. و اينها ببينيد آيا مناسب‏گويي است كه عرض مي‏كنم يا آنكه دين و مذهبتان است؟ قل اللّهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك علي كل شي‏ء قدير، بگو اي پيغمبر، خداست مالك ملك تؤتي الملك من تشاء عطا مي‏كند ملك را به هركس كه مي‏خواهد و منع مي‏كند ملك خودش را از هركس كه مي‏خواهد، پس اين ملك مال خداست و هرچه را مي‏خواهد مي‏تواند بكند و حالا ديگر اين‏جور خواسته. و ان‏شاء اللّه با بصيرت در دين و مذهب راه رويد و مثل اين مردم بي‏شعور، محض عصبيت و حميت راه نرويد. خدا ببين چطور كرده جميع كارها به دست اوست و به دست هيچ كس ديگر نيست؛ و لاحول و لاقوة الاّ باللّه و آبي از آب نخواهد جنبيد و پر كاهي از جاي خود حركت نخواهد كرد مگر آنكه خداوند آن پر كاه را حركت مي‏دهد و آن موج را حركت مي‏دهد و خدا در ملكش دارد كارها مي‏كند و اين مردم لاعن شعور راه مي‏روند.

و عرض مي‏كنم اين مردم در اعتقادشان، خدا بيامرزد پدرهاي شماها را و مادرهاي شماها را كه مسلمان بودند و شيعه بودند و بر قواعد اسلام و تشيع راه مي‏رفتند. و شما هم اينها را مي‏گيريد و راه مي‏رويد ولكن به مقتضاش عمل نمي‏كنيد، پس خدا بيامرزد آباء شما را، امهات شما را كه آنها قواعد اسلام را تعليم شماها كردند ولكن اين خداست كه عزيز مي‏كند هركس را كه مي‏خواهد و ذليل مي‏كند هركس را كه مي‏خواهد. و در ملك خدا هيچ يك از سلطانشان گرفته تا رعيتشان از آخوندشان گرفته تا آن عوامشان، هيچ كس نمي‏تواند كسي را عزيز كند چنان‏كه نمي‏تواند ذليل كند. حالا اينها را خودتان راه مي‏بريد راست است.

مي‏خواهم بگويم كه آنچه را راه مي‏بريد اينها حجتي است كه خدا بر شما تمام كرده و مي‏گويد حالايي كه منم كه عزيز مي‏كنم خلق خود را و هركس را كه بخواهم عزيز كنم، مي‏كنم و همچنين ذليل كنم، مي‏كنم، پس عزت را از من بخواهيد و از غير من تمنا نكنيد و هكذا دولت را از من بخواهيد و از غير من نخواهيد. پس او است غني و غني مي‏كند هركس را كه مي‏خواهد و او است كه محيي مي‏كند هركس را كه مي‏خواهد و هكذا مي‏ميراند هركس را كه مي‏خواهد، حالا كه چنين است پس چرا مي‏روي پيش فلان كه تو را عزيز كند و عزت پيدا كني يا آنكه مال مردم را بدزدي، لوطي‏گري كني؟ عرض مي‏كنم اين خدا گفته اين كارها را مكن، اي دلم مي‏خواهد دزدي كنم، مي‏گويم تو ظاهر و باطنت دزد است و خدا را نمي‏شناسي حالا آن حرفهايي كه پدرت زده، مادرت زده، خدا رحمت كند آنها را و اگر خداست كه رزق مي‏دهد پس چرا مشوش مي‏شوي؟ ديگر حرفها داخل هم نشود، اي خدا مي‏داند كه من نان ندارم و نمي‏دهد پس دروغ مي‏گويد كه من رازقم؛ عرض مي‏كنم خدا دروغ نمي‏گويد و خلف وعده هم نمي‏كند. حالا نمي‏دهد چشمت كور مي‏گويد درست راه برو تا بدهم و اين خدا مي‏گويد آنچه به شما گفته‏ام و امر كرده‏ام، نگفته‏ام كه سرهم كوه بكنيد، خود را به زحمت و مشقت اندازيد، من يك چيزي گفته‏ام كه از براتان سهل و آسان باشد و آن اين است كه اعتقاد كني كه تو خودت، خودت را خلق نكرده‏اي و آن‏كه خلق كرده تو را، مالك تو و صاحب تو است و حالا كه خدا تو را خلق كرده بعينه مثل اين كنيز و غلام ظاهري هستي.

و عرض مي‏كنم ماها آنچه داريم همه‏اش مال خداست، حتي آنهايي كه ايمان دارند، ايمانشان هم مال خداست. پس اطاعت اين خدا لازم هست و خودت هم مي‏فهمي، ديگر هزار فسق و فجور مي‏كنم خدا دعاي مرا چرا مستجاب نكرد؟ مي‏گويم دعاي تو را هم مستجاب كند تا با اين عنق منكسر با آنكه هيچ حولي، قوه‏اي نداري و در ملك خدا راه مي‏روي و هيچ تابع او نمي‏شوي، حالا خداي به آن عظمت و كبريا بيايد تابع تو شود، البته كسي توي كلاهت هم تغوط نمي‏كند. پس تو يك ذرع پيش او برو او دو ذرع پيش تو مي‏آيد.

و غافل نباشيد كه اين مردم سرتاسر غافلند. نمي‏روي پيشش مي‏گويد چرا نيامدي و اين خدا مثل سلاطين ظاهري نيست كه پيششان مي‏روي غضب مي‏كنند ولكن خدا مي‏گويد تو هرجا مي‏روي ملك من است و از ملك من نمي‏تواني بيرون بروي، پس در اين صورت چرا نمي‏آيي پيش من و استكبار مي‏كني؟ و حالا كه استكبار مي‏كني يك چوبي توي كله‏ات هم مي‏زنم. پس حالا كه مي‏شناسي خدا را و مي‏داني كه لاحول و لاقوة الاّ باللّه، اين خداست كه عزيز مي‏كند عزيزان را و ذليل مي‏كند ذليلان را و اين خداست كه هدايت مي‏كند مؤمنين را و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا اللّه خدايا اگر تو ما را هدايت نكني ما نمي‏توانيم هدايت بشويم، پس تو بايد ما را هدايت كني بعد ما هدايت شويم. پس عجب خداي كريمي است اولاً كه هدايت مي‏كند و راه واضح ظاهر به تو تعليم مي‏كند بعد تا به تو توفيق ندهد نمي‏تواني توي اين راه بيفتي و تا تو را خذلان نكند نمي‏تواني خذلان بشوي. و گفته به تو كه نماز كن ولكن خدايا اگر تو توفيق ندهي من نمي‏توانم تو را عبادت كنم، پس اياك نعبد و اياك نستعين، خدايا تو را عبادت مي‏كنم و غير تو را عبادت نمي‏كنم ولكن از تو استعانت مي‏خواهم و از تو كمك مي‏خواهم پس اهدنا الصراط المستقيم، تو ما را توفيق بده تا در آن صراط مستقيم بيفتيم، و تو توفيق ندهي ما نمي‏توانيم موفق بشويم.

پس غافل نباشيد كه خداوند حجتش را بر جميع خلق تمام كرده و جميع خلق هيچ حجت به او ندارند كه خدايا آني را كه تو از ما مي‏خواستي ما به آن نرسيديم و ندانستيم و نفهميديم، از اين جهت نگرفتيم. و عرض مي‏كنم اين خدا حجتش را تمام مي‏كند به طوري كه هيچ عذري از براي كسي نمي‏گذارد پس حجتش را تمام مي‏كند و راهش را مي‏نماياند به تو و قدرتت هم مي‏دهد كه چشمت را روي هم بگذاري و تصديق نكني. و عرض مي‏كنم تمام فرقه‏هايي كه هستند توي دنيا، هميشه حق پيش يك طايفه است و اين واضح و ظاهر و بين و آشكار است و حجت خدا تمام است و تمام خلق مي‏دانند كه حجت خدا تمام است. و اگر توي يهودي‏ها بروي و بگويي كه حجت خدا تمام است؟ مي‏گويند بلي و همچنين توي نصاري بروي بگويي حجت خدا تمام است؟ مي‏گويند بلي و همچنين در هر فرقه‏اي از فرق مختلفه بروي، همين را مي‏گويند.

پس غافل نباشيد كه حجت خدا تمام و راه او واضح و ظاهر است، قل فللّه الحجة البالغة، بگو اي پيغمبر به امت خودت كه حجت خدا واضح و ظاهر و هويداست و رسيده به مردم و مردم او را ديده‏اند مع‏ذلك و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم. پس حجت خدا را مي‏بينند ولكن انكار مي‏كنند حتي انبياء را كفار مي‏گفتند اينها ساحرند و از بس حجتشان تمام بود و امرشان واضح و آشكار بود، راه عذري از براي آنها باقي نمانده بود كه بگويند ما ندانستيم و نفهميديم، از اين جهت تصديق نكرديم، ديگر انبياء بروند توي پستوها بگويند بياييد ما كاري مي‏كنيم ببينيد و ايمان بياوريد مثل صوفيه ملعونه، و عرض مي‏كنم انبياء كارشان محض بازي نبود و نمي‏خواستند كسي را گول بزنند بلكه مي‏خواستند حجت خدا را تمام كنند. ديگر اگر آدم خوبي بودي معجزه مي‏ديدي، خير، بَدان هم مي‏بينند مع‏ذلك انكار مي‏كنند.

پس غافل نباشيد كه حجت خداوند عالم تمام است. به كفار و منافقين حتي به زنها هم رسيده و هركس مكلف است و به او مي‏توان گفت كه نمازي بكن، روزه‏اي بگير و همچنين حلال، حرامي مي‏توان تعليمش كرد، هركس كه اين حرفها را مي‏شود به او زد، پس حجت خدا بر او تمام است. مع‏ذلك خيلي نصاري هستند مي‏گويند ما حقيم و همچنين يهودي‏ها مي‏گويند ما حقيم مثل آنكه مسلمانها هستند مي‏گويند ماييم حق و هكذا شيعه مي‏گويند آن فرقه حقه ماييم و ماسواي ما بر باطلند، چنان‏كه اين را هر يك از آن فرقه‏ها مي‏گويند. و عرض مي‏كنم با اين همه اختلافات حجت خدا ظاهر و واضح است با آنكه خدا همچو قرار داده كه جز در دين و مذهب درسي نيست توي دنيا.

اي ديگر؛ موسي به دين خود عيسي به دين خود، مي‏گويم موسي آن است كه تصديق عيسي را داشته باشد و عيسي آن است كه تصديق موسي را داشته باشد ديگر او تصديق ما را ندارد، ما هم تصديق او را نداريم. و خيلي از سني‏ها و صوفي‏ها اين‏طورند و الكفر ملة واحدة و كفر ملتي است واحده و شاخ و برگش توي هم است. و خيلي از سني‏ها مي‏گويند علي با معاويه دعوا كرد، راست است كه اگر علي معاويه را گير مي‏آورد ريز ريزش مي‏كرد، آن وقت معاويه هم علي را گير مي‏آورد باز چنين مي‏كرد. حالا اينها دشمن هم بودند، دعوا كردند، راست است. ولكن علي براي خودش، معاويه براي خودش، نهايت آنكه حق به جانب اميرالمؤمنين است. و مي‏گويند اين معاويه مجتهد بود و اين از اجتهادش همچو فهميد كه با علي جنگ كند، همچنين علي هم مرد مجتهدي بود و از اجتهادش همچو فهميد كه با معاويه جنگ كند، پس او به تكليف خودش عمل كرد، اين هم به تكليف خودش و هر دو اهل بهشتند. نهايت اين است كه اگر ما مي‏خواهيم بدانيم كه كدام اجتهاد كردند و در اجتهادشان حق گفتند و كدام بر خطا رفتند، بسا بگوييم يكي خطا كرده و ديگري ثواب كرده، يكي درست راه رفته و ديگري كج رفته، و اگر ما حكم كنيم بسا چنين حكمي كنيم و پيغمبر خودش فرموده كه مجتهد جامع الشرائط حكمش ممضي و مثاب است. و اگر اجتهاد كند و خطا نفهمد دو ثواب به او مي‏دهند يكي ثواب اجتهاد و يكي ثواب حق فهميدنش و اگر اجتهاد كند و خطا بفهمد يك ثوابش مي‏دهند و همان ثواب اجتهادش است. حالا ما زور زديم و فهميديم كه معاويه خطا كرده باز يك ثواب به معاويه مي‏دهند و به علي دو ثواب، ديگر معاويه را مي‏شود لعنش كرد؟ خير، مرد مسلمي را نمي‏شود لعن كرد!

و عرض مي‏كنم اين دنيا هميشه اين‏طورها بوده مدت بيست سال متصل و اينها را مي‏گويم كه شما يك خورده دل پيدا كنيد و لاعن شعور راه نرويد. مدت بيست سال متصل همين‏جور مسجدها و محرابها و ماه مباركها و همين‏جور آخوندها نقل مجلسشان لعن حضرت امير بود و اين آخوندهاشان كه موعظه مي‏كردند آن آخر كار لعن به حضرت امير مي‏كردند. حالا شما وحشت مي‏كنيد، بكنيد، ولكن بدانيد دنيا اين بي‏اعتباري‏ها را دارد و اين معاويه يك‏دفعه پول مي‏داد به كسي صد هزار تومان دويست هزار تومان حالا ببين اگر همچو آخوندي بود در تهران يا آنكه پادشاهي بود كه اين‏طور پول مي‏داد ببين كدام آخوند بود كه پيشش نمي‏رفت! و كدام كس بود كه دعا در حقش نمي‏كرد و كدام يك نفر بود كه به دشمن اين لعن نمي‏كرد و ببين اين مردم طماع روزگار چقدر آخوند، چقدر شاعر، چقدر ماهر@ هستند. همه اينها رو مي‏كردند به معاويه و همه را مستغني مي‏كرد. حالا كيست كه به دشمن اين لعن نكند و حال آنكه هركس بيشتر لعن به اميرالمؤمنين مي‏كرد بيشتر پولش مي‏داد، عزتش بيشتر مي‏كرد و مع‏ذلك با وجودي كه بيست سال اتصالاً لعن كردند و هي لعن كردند به حضرت امير و نقل مجلسشان بود، مع‏ذلك حالا در سني‏ها پيدا نمي‏شود كسي كه لعن به آن بزرگوار كند و از دينشان است كه لعن به خلفاشان را جايز نمي‏دانند و محبت ايشان را واجب مي‏دانند. و همين آخوند شما بود كه در كردستان او را كشتند.

پس غافل نباشيد همين‏جور حضرت امير را امام و خليفه چهارمشان مي‏دانند و عثمان را خليفه سوم مي‏دانند و عمر را خليفه دوم مي‏دانند و ابوبكر را خليفه اول مي‏دانند و هر يك را كه لعن كني آدم را مي‏كشند. و دين و مذهبشان است كه لعن به خلفاشان جايز نيست و اميرالمؤمنين را مدت بيست سال متصل تمام مسلمانها لعنش كردند و حالا ببينيد طوري شده كه كسي نمي‏تواند لعن كند حتي سني‏ها. اگر كسي لعن به حضرت امير كند، او را مي‏كشند. پس خدا دين خودش را واضح و ظاهر مي‏كند و خلق خواه بخواهند يا نخواهند او دست از كارش برنمي‏دارد. حالا چهار صباحي معاويه پول داد، داد. و چهار صباحي لعن كردند، كردند. و مصيبتي از اين عظيمتر كه سيدالشهداء را كشتند و نبود امامي مگر سيد سجاد و هيچ كس نبود مگر همين يك نفر و اين هم نمي‏توانست نفس بكشد مع‏ذلك ديديد و مي‏بينيد كه حقي در دنيا هست، ديگر ما لوطي‏گري مي‏كنيم حق را پايمال مي‏كنيم نمي‏تواني حق را پايمال كني و تو خيال مي‏كني كه اينهايي كه از جانب خدا مي‏آيند خودشان، خودشان را نگاه مي‏دارند؟ نه، بلكه حافظ ايشان خداست و خداست كه حفظ مي‏كند ايشان را و حافظ ايشان آن امامي است كه فرموده انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم مي‏فرمايد ما شما را مهمل نگذاشته‏ايم و شما را فراموش نمي‏كنيم. و اگر اين‏طور بود كه شما را مهمل مي‏گذاشتيم و باكمان نبود كه هرچه بر سر شما وارد بيايد، بيايد، لاصطلمتكم اللأوا و احاطت بكم الاعداء، هرآينه دشمنان شما را مستأصل مي‏كردند و تنگ مي‏گرفتند بر شما دشمنان و دور شما را احاطه مي‏كردند.

پس غافل نباشيد كه خدا واللّه اين زمين و آسمان را براي اهل باطل خلق نكرده و به جهت آنها مهلت نداده ربنا ماخلقت هذا باطلا و اين زمين و آسمان را براي حق و اهل حق خلق كرده و تا اين آسمان و زمين هست براي همين است كه اهل حق روي زمين راه بروند و براي همين كه اهل حق زير اين آسمان راه بروند و الاّ خودت قدري فكر كن. آيا اين ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند، براي همين كه فلان سگ فلان جا وق‏وق كند يا آنكه يك خري عرعر كند؟ خوب خر نباشد در دنيا چطور مي‏شود؟ بلكه عرض مي‏كنم اين خرها را خلق كرده كه بارشان كنند منها ركوبهم و منها يأكلون و اگر مؤمنين را خلق نكرده بود و آن‏ها محتاج به اين حيوانات نبودند، خدا حيواني خلق نمي‏كرد. پس اين حيوانات را براي انسانها خلق كرده كه بعضي را بار كنند، بعضي را بكشند، بعضي را شيرشان را بخورند. و واللّه جميع اين آسمان و زمين را خدا براي مؤمنين خلق كرده و مال آنها است، حالا كفار را هم مي‏بيني دولت دارند، ثروت دارند، اينها هم هست ولكن حالا خدا كفار را دوست مي‏دارد كه به آنها دولت مي‏دهد؟ و محض دوستي است كه به آنها ثروت، عزت مي‏دهد؟ نه واللّه، بلكه فرموده و لايحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خيراً لانفسهم و خدا براي كفار زمين و آسمان را خلق نكرده. حالا بيست سال معاويه لعن كرد، كرد. همچنين هزار سال است كه معاويه را مردم لعن مي‏كنند. پس چهار صباحي مردم لوطي‏بازي مي‏كنند، اينها هم هست توي دنيا و تا امام زمان نيايد در دنيا و دين جدش را رواج ندهد، اين بازيها هست توي دنيا.

و شما غافل نباشيد و لوطي‏بازي نكنيد و بدانيد كه خدا اين زمين و آسمان را براي مؤمنين خلق كرده، بلكه دنيا و آخرت را براي ايشان خلق كرده و از همين گرده‏اي كه عرض مي‏كنم مي‏فهميد كه تمام اوضاع بهشت از حور و قصور مخصوص مؤمنين است؛ چرا كه خدا اصلاً محتاج به بهشت نيست. خوب خدا محتاج به بهشت است كه برود آنجا بنشيند، حظ كند؟! حاشا و كلا، و خدا بهشت مي‏خواهد چه كند؟ حورالعين مي‏خواهد چه كند؟ و خدا زن نمي‏خواهد، جماع نمي‏كند، و خدا لم‏يلد و لم‏يولد است. و همين جوري كه منزه است از اينكه تولد كند، منزه است كه زن داشته باشد، بچه داشته باشد و لم‏يتخذ صاحبة و لا ولدا و او نه زن مي‏گيرد و نه از زن حظ مي‏كند و تو را خلق كرده و هزار حكمت در تو قرار داده كه تو ميل به زن بكني و او ميل به تو بكند كه در اين بينها بچه درست شود. و خدا اين‏جور حظ نمي‏كند و به همين‏طوري كه تو از حلوا حظ مي‏كني و دهنت آب مي‏افتد، خدا اين‏جور حظ نمي‏كند و دهنش آب نمي‏افتد. و خدا منزه است كه غذا بخورد، حلوا بخورد، و اين حلواها را به جهت مؤمنين خلق كرده و اين حورالعين و اوضاع جنت همه به جهت مؤمنين خوب است. حالا مؤمنين حورالعين دارند، راست است و هكذا در بهشت ميوه‏ها، نعمتها هست، راست است. حالا همچو بهشتي از براي مؤمنين خلق كرده يا براي خودش؟ البته براي مؤمنين خلق كرده؛ چرا كه خودش اصلاً محتاج به بهشت نيست. پس اگر مؤمنين نبودند بهشت را خلق نمي‏كرد، چنان‏كه اگر كفار نبودند جهنم و آتش جهنم را خلق نمي‏كرد، ولكن اين عذاب را به جهت كفار خلق كرده چنان‏كه بهشت را به جهت مؤمنين خلق كرده. پس ربنا ماخلقت هذا باطلا و واللّه دنيا و آخرت را براي حق و اهل حق خلق كرده، حالا ممكن است كه اين دنيا و آخرت براي مؤمن باشد و بگذارد مؤمن پايمال شود؟! و غافل نباشيد كه خداست واللّه غالب و غالب است بر امر خود و هيچ مخلوقي نمي‏تواند بر امر او غالب شود حتي هيچ يك از مخلوقات نمي‏تواند بر امر خودش هم غالب شود. و باز خداست غالب مي‏كند هركس را كه بخواهد و مغلوب مي‏كند هركس را كه بخواهد.

پس غافل نباشيد، حالا جماعتي هستند كه دهري هستند و قائلند به اينكه كسي نيست كه ما به او عرضهاي خودمان را بكنيم، پس ما دزديمان را مي‏كنيم و به هوا و هوس خود راه مي‏رويم، و عرض مي‏كنيم عمل غالب مردم مثل عمل دهريها است، نهايت دهريها به خدايي قائل نيستند و به ميل خودشان كار مي‏كنند و سر خود راه مي‏روند، ولكن كساني كه مي‏گويند ما خدايي داريم كه حاضر و ناظر است و از حال ماها مطلع است و ما را خودسر قرار نداده كه به ميل خود حركت كنيم و از روي هواي خود راه رويم، ولكن وقتي مي‏آيي در كارهاشان مي‏بيني كه بر خلاف آنچه اعتقاد دارند عمل مي‏كنند و هر كاري كه خودشان ميل دارند مي‏كنند. و عرض مي‏كنم به نظر عقلاء اينها بيشتر مقصرند، ديگر خدايي هست و اين همه جا حاضر و ناظر است و ظاهر و باطن مرا مي‏بيند و در حضور اين خدا دارم مخالفت مي‏كنم و بر خلاف قول و رضاش دارم رفتار مي‏كنم و هرچه او اصرار مي‏كند كه توبه كن، انابه كن، خير، من نمي‏شنوم و بيشتر خلاف مي‏كنم و بيشتر جري در معصيت مي‏شوم. ببين همچو كسي بيشتر بي‏اعتنايي به خدا مي‏كند يا آن كسي كه به خدايي قائل نيست؟ ديگر از اين عمل قبيح اقلاً نادم باش، پشيمان باش، كه اين چه كاري است كه مي‏كني؟! مي‏بيني پشيمان هم نيست و آنچه دلش مي‏خواهد مي‏كند چنان‏كه فرموده ان هم الاّ كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون، و اينها مثل خرها مي‏مانند بل هم اضل چرا كه اينها يك‏پاره چيزها مي‏فهمند و خلاف مي‏كنند و مي‏دانند كه بايد بد نكنند و بد مي‏كنند. پس عمل، عمل دهريها است و واللّه كسي كه خدا دارد اين خدا همه چيز دارد، مثلا عزت مي‏خواهد برود پيش خدا كه مرا عزيز كن، ذليل مكن. و همچنين ايمان مي‏خواهد خدايا ما را به راه ايمان بينداز و از ورطه جهالت و ضلالت بيرون ببر.

پس غافل نباشيد كه اين خدا همه چيز دارد و هركس خدا دارد همه چيز دارد و هركس خدا ندارد هيچ چيز ندارد. حالا چهار صباحي مي‏تواند راه برود، برود. مع‏ذلك مي‏گيرند چشمش را كور مي‏كنند و مخلد در جهنمش مي‏كنند پس اول الدين معرفته و اول دينتان آن است كه خداي خود را بشناسيد و اين معرفت به كار خودتان مي‏آيد چرا كه شما چنين خدايي داريد كه فرموده رو به من بيا، من كارهايت را درست مي‏كنم و عليه فليتوكل المؤمنون. پس خداست غني بي‏نياز و اين خلق آنچه دارند، هر عزتي، دولتي، ثروتي كه دارند او تقدير مي‏كند و مي‏دهد. پس ما كه همچو خدايي داريم اصلاً محتاج نيستيم كه دزدي كنيم الحمدللّه و هكذا حيله كنيم الحمدللّه، مي‏رويم پيش خداي خود كه هرچه خواسته باشيم او دارد و مي‏دهد و بخل هم نمي‏كند. مثلاً هزار من گندم مي‏خواهيم، مي‏رويم پيش او، خدايا هزار من گندم به ما بده. و حضرت امير مي‏فرمايد تعجب است از آن مردمان حيله‏باز كه خيال مي‏كنند كه به حيله كار پيش مي‏برند و تعجب است از حالت آنها كه باز تا خدا نخواهد نمي‏توانند آن حيله را به كار برند. پس كمك كننده او است، پس پيش چنين خدايي بايد رفت، كه مي‏دهد به كسي كه از او سؤال نمي‏كند و كسي كه او را نمي‏شناسد، يعني يعطي من لم‏يسئله و من لم‏يعرفه. حالا به كسي نمي‏دهد كه از او سؤال بكند، بلكه مي‏گويد خوشحال هم هستم، مسرور هم هستم كه مي‏آيي پيش من. پس چنين خدايي است كه كسي كه او را هم نمي‏شناسد، به او دولت مي‏دهد، ثروت مي‏دهد. و خدايي كه همچو دولت مي‏دهد حالا به آن كسي كه رو به او برود، نمي‏دهد؟ البته مي‏دهد.

پس غافل نباشيد مثل غافلين كه كأنه هيچ محتاج به اين خدا نيستند و حال آنكه يك نفس بي‏خدا نمي‏شود كشيد و يك لمحه بي‏خدا به كارتان نمي‏آيد و سرهم بايد رحمت خود را به سوي ما نازل كند. و نعوذ باللّه ما مقابل اين خدا هميشه شرمان به سوي او صاعد است و خيرات او به ما نازل است و عجب خداي كريمي است كه ما را به افعالمان نمي‏گيرد و مهلت مي‏دهد و خرغلتهايي كه مي‏زنيم، اغماض مي‏كند و به روي خود نمي‏آورد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه دوم ـ جمعـه ۲ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

خداوند عالم چون خلق را از براي فايده‏اي خلق كرده بود، و ملتفت باشيد ان‏شاء اللّه كه كار بي‏فايده كارهاي كساني است كه ديوانه و لغوكار باشند. و شما ان‏شاء اللّه فكر كنيد و غافل نباشيد كه اين مردمي كه مي‏بينيد سرتاسرشان غافلند و فكري و ذكري ندارند مگر آنكه هوايي و هوسي كه دارند به كار مي‏برند و هيچ ديني و مذهبي ندارند. و غافل نباشيد كه خدا اگر اين خلق را خلق كند محض اينكه بخورند و بياشامند و به هوا و هوس خود راهها بروند، هرآينه كار لغو و بي‏فايده‏اي كرده. و حتي عرض مي‏كنم بازي‏گرهاي دنيا اگر بازي بيرون بياورند اگرچه عقلاي روزگار نروند به بازي آنها، اين براي پول است كه اگر بدانند كسي تماشا نمي‏كند و پولشان نمي‏دهد اصلاً بازي بيرون نمي‏آورند. پس اينها بازي‏گرهاي دنيا هستند كه گفته‏اند پيش آنها نرويد و چيز به آنها ندهيد. حالا عرض مي‏كنم خداوند به قدر اين بازي‏گرهاي دنيا كار نمي‏كند كه فايده و ثمري داشته باشد؟ ديگر يك كسي كاري كند كه آن كار به جهت خودش ضرر هم داشته باشد و يك كسي خصوص غفلت هم نداشته باشد و سهو و نسيان هم داشته باشد و پيش خدا كه مي‏روي خيلي واضح مي‏شود. مثلاً يك تاجري كاري كند كه تجارتش روي هم بماند، يا آنكه زارعي كاري كند كه حاصلش بخشكد، همه عقلاء مي‏گويند كه همچو كسي از هر ديوانه‏اي ديوانه‏تر و از هر سفيهي، سفاهتش بيشتر است.

پس غافل نباشيد، ديگر كسي كاري بكند كه آن كار براي دستگاه او ضرر داشته باشد، البته آن كار را نمي‏كند. حالا عرض مي‏كنم كه اين خدا، آيا دنيا را براي كفار خلق كرده و حال آنكه داد مي‏كند كه من دشمن آنها هستم؟! و اين كفار اگرچه به زبان داد نمي‏كنند كه ما دشمن خدا هستيم، و واللّه دشمن خدا هستند و تمام كفار دشمنان خدا هستند. حالا خدا چرا دشمن براي خودش درست مي‏كند؟ پس غافل نباشيد ان‏شاء اللّه كه خدا واللّه هيچ دنيايي، آخرتي را براي كفار نساخته. واللّه دنيا و آخرت و زمين و آسمان را از براي حق و اهل حق قرار داده. و اين آسمان مي‏گردد براي اينكه اهل حقي زيرش راه بروند، و اين زمين برقرار است كه اهل حقي روش راه بروند. و مي‏فرمايند در حديثي كه اگر در روي زمين يك خداپرست درستي باشد خدا قناعت مي‏كند به همان يك نفر، و ديگر باكش نيست اين خلقي كه مي‏بينيد همه را درست مي‏كند براي همان يك نفر. و با بصيرت باشيد در دين خودتان و واللّه اهل حق مي‏دانند علانيه كه تا اين آسمان و زمين برقرار است حقي و اهل حقي روي زمين است، كه اگر امامي نباشد معصوم، خدا اين دستگاه را نمي‏چيند و برقرار نمي‏گذارد. خوب فكر كن، خدا اين اوضاع را از براي اين الواط و اشرار و  و اين سربازها برقرار مي‏گذارد؟ ديگر پادشاه جمجاه ملايك‏سپاه، اين چه كاره است؟ اين رگ و ريشه‏اش از خون يتيم و پيره‏زن پرورش يافته و اين پدرش اين‏طور بوده، پدر پدرش اين‏طور بوده، جد جدش اين‏طور بوده، حالا دنيا را ساختيم كه يك كسي پيدا شود كه اين پولها را از اين پيره‏زنها و بيوه‏زنها بگيرد؟ و عرض مي‏كنم آيا خدا دنيا را آفريده كه ظالمين ظالم باشند؟ و مظلومين مظلوم باشند؟!

و شما غافل نباشيد كه تا اين زمين، زمين است و آسمان چرخ مي‏زند بر دور اين زمين و اين اوضاع برقرار است واللّه يك حقي روي زمين راه مي‏رود. و اين است كه فرمايش مي‏كنند كه اگر امام زمان روي اين زمين راه نرود، زمين خراب مي‏شود و باقي نمي‏ماند چرا كه واللّه اين زمين و آسمان براي ايشان خلق شده و سني‏ها اقرار و اعتراف دارند و در كتابهاشان نوشته‏اند و اين مني‏ها وامي‏زنند و واللّه سني‏ها قبول دارند و در كتابهاشان نوشته‏اند كه در حديث قدسي خداوند خطاب كرد به پيغمبر لولاك لماخلقت الافلاك كه اگر تو نبودي من آسمان را نمي‏آفريدم، آسمان مي‏خواستم چه كنم، زمين مي‏خواستم چه كنم، و عرض مي‏كنم خدا زمين مي‏خواهد چه كند، آسمان مي‏خواهد چه كند، اشجار و انهار مي‏خواهد چه كند؟ و واللّه اين زمين و آسمان را براي محمد و آل محمد خلق كرده‏اند و واللّه مأموريد كه خدا را بشناسيد و تا محمد و آل محمد را نشناسيد، خدا را نمي‏توانيد بشناسيد. و من به جرئت قسم مي‏خورم و شماها نمي‏دانيد چطور قسم مي‏خورم. ديگر ما خدا را مي‏شناسيم، اين را يهودي هم مي‏گويد و مي‏گويد خدا آن است كه موسي را فرستاده و هكذا نصاري هم مي‏گويند و مي‏گويند خدا آن است كه عيسي را فرستاده چنان‏كه سني‏ها هم مي‏گويند خدا آن است كه محمد را فرستاده. و واللّه خداشناسي نيست مگر پيش@ اهل حق و همانها خدا را مي‏شناسند و باقي مردم خدا را نمي‏شناسند. قل ياايها الكافرون، لااعبد ما تعبدون، اي كافرين آنچه را كه من مي‏پرستم شما نمي‏پرستيد و لاانتم عابدون ما اعبد، و آنچه را كه شما مي‏پرستيد من آن را نمي‏پرستم. حالا عرض مي‏كنم شما يهودي‏ها را كافر مي‏دانيد، نصاري را كافر مي‏دانيد، عجالةً مي‏گويم اگر پُر توي دلت باكت نيست كه يهودي خوب است يا بد است يا آنكه احتمال بدهي كه از اهل نجات است؛ بدان كه هنوز مسلمان نشده‏اي، يا آنكه اگر نصاري را خوب مي‏داني، اي ديگر مردمان خوبي هستند، خيلي علم دارند، صنعتها مي‏كنند، مايحتاج ما را درست مي‏كنند؛ عرض مي‏كنم با وجودي كه چنين است اينها هيچ خدا ندارند و خداي اهل حق، ولد ندارد و توليد نمي‏كند، قل هو اللّه احد، بگو اي پيغمبر به امت خودت كه خدا احد است و خدايي كه پسر دارد، خدا نيست، اين يك شيطاني است كه توي ذهنشان است كه خدا پسر دارد. و همچنين چرت نزنيد كه يهودي‏ها هم واللّه خدا ندارند، چرا كه آنها هم بعينه مثل نصاري هستند و قالت اليهود عزير ابن اللّه و قالت النصاري المسيح ابن اللّه، و يهود هم عزير را پسر خدا مي‏دانند، پس خدايي كه پسر دارد، خدا نيست و خودشان هم تصريح كرده‏اند خصوص نصاري كه اصرار دارند. مي‏گويند كه ما مي‏گوييم عيسي پسر خداست نه اين است كه مجازاً اين را بگوييم و حقيقت نداشته باشد، چنان‏كه خداوند عالم از حالت آنها خبر داده كه شما خبر بشويد كه اين يهود و نصاري دينشان اين است و توي كتابهاشان هم هست كه اين يهود و نصاري ابناء اللّه هستند و خودشان را ابناء اللّه مي‏دانند نحن ابناء اللّه و احبائه قل فلم يعذبكم بذنوبكم و تصريح كرده‏اند كه اين مردهاشان، پسرهاي خدا هستند و دخترهاشان، دخترهاي خدا هستند. و شما بدانيد كه اينها همه‏اش كفر و زندقه است. و خدايي كه اين‏قدر پسر دارد، دختر دارد، پسرهاش گرسنه مي‏شوند، دخترهاش گرسنه مي‏شوند، اين چه خدايي است كه نانشان نمي‏دهد و يك مرتبه از گرسنگي مي‏كشدشان. و غافل نباشيد كه خداي اهل حق، خدايي است كه قل هو اللّه احد را فرستاده و اين خدا زن ندارد، بچه ندارد، و لم‏يتخذ صاحبةً و لا ولداً.

پس غافل نباشيد، مطلب آنكه اين يهود و نصاري مي‏گويند ماها همه پسران و دختران خدا هستيم و توي كتابهاشان هست و نمي‏توانند حاشا كنند، ولكن مي‏گويند اين يهود و نصاري كه كسي كه ايمان به خدا آورد پسر خدا مي‏شود و كأنه به طور مجاز مقصود است. و باز شاهدها دارند و توي توراتشان است كه تو اگر پسر من بودي و در فرمان من بودي، اطاعت مرا مي‏كردي، پس حالا كه اطاعت مرا نمي‏كني پسر من نيستي، پس اين‏جور پدري و پسري به اصطلاح ملاها مي‏گويند مجاز است. و معنيش اين نيست كه نه آنكه من از پدر فلانم، اين‏طور نيست و اينها من باب اين است كه چون ما خودمان و طايفه‏مان را حق و اهل حق مي‏دانيم، پس اهل حق ابناء اللّه هستند، چنان‏كه خودتان اگر خوب باشيد، مي‏گوييد ما حزب اللّه هستيم مثلاً و مي‏گويند عيسي چنين نيست. چنان‏كه به داود خطاب شد كه اگر بنا است نافرماني من كني، پسر من نيستي، اگرچه داود هم پسر خداست ولكن عيسي به اين معنيها پسر خدا نيست و راستي راستي پسر خداست. و مي‏خواهند خوب كفر خودشان را ظاهر كنند و مي‏گويند راستي راستي اين عيسي از خدا توليد كرده و پيش او بوده و خدا مجسم شده و جسمي به خود گرفته. و باز تصريح كرده‏اند كه ما نمي‏گوييم عيسي جسمش خداست و ايني كه به دارش كشيدند و سركه و خردل به بينيش گرفتند و مرد، اين را نمي‏گوييم خداست ولكن آن روحانيتي كه دارد، آن را مي‏گوييم و اين را مي‏گيرند كه شما هم خودتان مي‏گوييد عيسي روح اللّه است، پس خدا روحي است دميده شده در بدن عيسي، پس اين روح دميده شده در بدن عيسي، اين اللّه است.

و غافل نباشيد كه خداي ما، خدايي است كه نه مثل روح است و نه مثل جسم، و خدا جسم نيست چنان‏كه روح نيست. و خودش، خودش را ستوده چنان‏كه مي‏فرمايد: ليس كمثله شي‏ء و اين روح يك چيزي است كه وقتي كه مي‏آيد در بدن، بدن حركت مي‏كند، ساكن مي‏شود، خواب مي‏رود، بيدار مي‏شود، و وقتي كه اين روح بيرون مي‏رود، ديگر اينها را ندارد و اين روح يك چيزي است مثل بادي كه در بدن دميده مي‏شود و بنا مي‏كند حركت كردن، و خدا نه مثل روح است و نه مثل بدن و فكر كنيد و ببين اين روح تو اگرچه به واسطه او مي‏خوري، مي‏آشامي، حركت مي‏كني، ساكن مي‏شوي، ولكن اين روح تو نمي‏تواند بدن تو را بسازد و خدا هم اگر مثل روح بود، جسم نمي‏توانست خلق كند. و اگر مثل جسم بود، روح نمي‏توانست درست كند. و ببينيد روح شما نمي‏خواهد بدنتان ناخوش شود، يك وقت ناخوش مي‏شود و همچنين روح شما نمي‏خواهد بدنش مجروح شود، و وقتي كه مجروح شد نمي‏تواند بدن را چاق كند. پس خدا روح نيست كه اگر روح بود مثل تو بود و حتي عرض مي‏كنم از روي بصيرت بفهميد كه روح سهل است، خدا واللّه عقل هم نيست و بر خلاف آنچه خدا گفته اينها مي‏گويند و مي‏دانم كه صوفيها بدشان هم مي‏آيد و شيطنت دارند و مع‏ذلك مي‏گويم چرا كه كفر است و كفر را بايد گفت. و غريب دين نجسي دارند اين صوفيه كه همه چيز را خدا مي‏دانند، چنان‏كه خودشان تصريح كرده‏اند كه خودش ليلي است، خودش مجنون است، خودش شش انگشتي است، خودش چهار انگشتي است، خودش كوفت است، خودش آتشك است. و اين خدا مي‏گويد من مثل هيچ چيز نيستم و اين خدا مثل پيغمبر هم نيست، مثل موسي و عيسي هم نيست، و نعوذ باللّه خدا مثل شداد و نمرود هم نيست. و اينها صريحاً مي‏گويند:

چون ز بي‏رنگي اسير رنگ شد   موسيي با موسيي در جنگ شد

يعني موسي و فرعون كه با هم جنگ دارند و يكديگر را هلاك مي‏كنند، خدا خودش آن حقيقت فرعون و آن حقيقت موسي است و هر دو جلوه خدا هستند، نهايت فرعون مظهر جلال خداست كه بگيرد، ببندد و بزند. و هكذا موسي مظهر جمال خداست كه ملايم راه برود و حرف بزند و به كسي اذيت نكند. پس او مظهر جلال خداست و اين مظهر جمال خداست. حالا اينها جنگ دارند، دارند ولكن در باطن جنگ ندارند و اگر در خلوت با هم بنشينند بسا دست در گردن يكديگر هم بكنند. و ببينيد اين مظهر نجس همين با اهل حق بدند و اين شش‏انگشتي تا خودش بود ديديد چقدر حرامزادگي كرد، حالا نوبه پسرش شده و اين هم چقدر اصرار در حرامزادگي مي‏كند مانند پدرش، خوب تو كه همه را خدا مي‏داني چرا با من جنگ مي‏كني؟ و خدا لعنت كند اولشان را، آخرشان را، ظاهرشان را، باطنشان را، كه واللّه خداي ما مثل هيچ چيز نيست و ليس كمثله شي‏ء و نه مثل ليلي است و نه مثل مجنون و نه مثل جماد است و نه مثل نبات و نه مثل روح است و نه مثل بدن و يك خورده دل بده و بفهم.

و عرض مي‏كنم اين روح خيلي مسلط است بر اين بدن به طوري كه هيچ بدني اين‏طور مسخر روح نيست. و اين روح چنان زور مي‏آورد به اين بدن كه مي‏خواهد سفرش ببرد، مي‏برد. حضرش ببرد، مي‏برد. و سرهم بدن را به كار مي‏برد با وجودي كه چنين است يك جاي بدن ناخوش شد و هكذا زخم شد، اين دست‏پاچه مي‏شود و پول مي‏دهد كه طبيب علاجش كند. پس ملتفت باشيد كه روح شما بدن شما را نساخته و خالق بدن شما نيست و آن چيزي كه خالق بدن شما نيست خداي شما نيست. و خدا آن است كه شما را ساخته، هم بدنتان را و هم روحتان را، و بدنتان را مسخر روحتان كرده و روحتان را مسلط بر او كرده. و عمداً چنين كرده كه نتواند بدن بسازد و در آنجا قرار بگيرد. پس روح بدن‏ساز نيست و خالق نيست و خداي ما، هم بدن ساخته و هم روح ساخته، بلكه عرض مي‏كنم كه خداي شما روح شما نيست، سهل است، عقل شما هم نيست. و اين عقل خيلي بالا نشسته و اول ماخلق اللّه است و اين روح همين است كه در بدنت كه هست، اگر اين را از روي عقل حركت بدهي حركت عقلاني كرده‏اي و اگر از روي عقل حركت ندهي لاعن شعور حركتي كرده‏اي. حالا همان عقل تو خدا نيست چرا كه خيلي جاها به كار مي‏بري و متحير مي‏ماند كه چگونه خداوند عالم يك مني متشاكل الاجزايي را به كار برده و تو را ساخته؟! و همچنين تخم مرغ را چه كارش كرده‏اند كه يك مرتبه جوجه پيدا شده؟! و وقتي نظر مي‏كني مي‏بيني يك جاش گوشت است و يك جاش استخوان است و يك جاش ناخن است، باز مي‏بيني پاش يك طوري است، كله‏اش طوري ديگر و هرچه عقلت را به كار بري چطور شده كه اين جوجه در اين تخم رنگين بيرون آمده؟ حيران مي‏ماند و حال آنكه يك زرده‏اي كه بيشتر نيست. باز آن زرده‏اش هم كار او است و نمي‏تواني بفهمي كه چه كرده. خوب عجالةً اين زرده جوجه شده، بايد همه‏اش زرد باشد يا آنكه سفيده‏اش جوجه شد، بايد همه‏اش سفيد باشد يا آنكه از هر دو پيدا شد، بايد دو رنگ باشد.

پس غافل نباشيد كه عقلت را هرچه به كار بري چطور شده كه اين جوجه بيرون آمده و حال آنكه آنجا موجود نبود، نهايت اين تخم گرم شد و جوجه بيرون آمد، و منظورم آن است كه اين مرغه هم كه جوجه نساخته. و در بعضي احاديث مي‏فرمايند عبرت بگيريد كه از خارج، چيزي داخل اين تخم نشده و يك‏دفعه مي‏بيني يك جوجه بيرون آمد، سرخ، زرد، سفيد، سياه و هكذا دست و پاش را چه كارش مي‏كنند كه اين‏طور مي‏شود؟ عقلت نمي‏رسد. و عقل تمام مردم كوتاه‏تر است از اينكه بتوانند صنعت خداوند عالم را بفهمند. خوب چطور نطفه را برداشتند و استخوان ساختند؟ بر فرضي كه خيال مي‏كني گرمش مي‏كني استخوان مي‏شود، پس چرا همه‏اش نشده؟ يا آنكه گرمش مي‏كني همه‏اش گوشت مي‏شود، پس چرا نشده؟ و هرچه عقلت را به كار بري كه خدا چطور صنعت كرده و چقدر حكمتها به كار برده، عقلت قاصر است از آنكه بتواند بفهمد. و تبارك صانعي كه همين عناصر را گرفته و تركيب كرده و تخم‏مرغ ساخته و هكذا جوجه ساخته و با همين گرمي و تري يك جاش را خشكانيده و يك جاش را تر كرده و جوجه ساخته.

و غافل نباشيد كه واللّه اهل باطل، خصوص اين صوفيه ملعونه ادعاي بزرگي دارند و خيلي‏هاشان نماز نمي‏كنند و مي‏گويند بنده تا به سر حقيقت نرسيده بايد نماز كند، و آن‏كه به سر حقيقت رسيد ديگر لازم نيست نماز كند. چنان‏كه كسي كه رو به خدا نمي‏رود، آن آخرش گُه خودش را مي‏خورد. چنان‏كه ميرزا علي‏نقي خبيث گُه خودش را خورد، و كاش به اين اكتفاء مي‏شد، واللّه آن گه‏هاي در جهنم و آن منجلاب اهل جهنم، كه هرچه به آنها زور مي‏آورند آنها تغوط مي‏كنند و اين مي‏رود در منجلابي كه آنجا درك اسفل جهنم است جمع مي‏شود، و اين درك اسفل جاي اين منافقين و اينها در آن منجلاب منزلشان است. و گه است كه در آخرت به حلقشان مي‏كنند، و آنجاست كه خيلي لاقيدشان مي‏كنند و گُه‏هاي خودشان را كه مي‏خورند، سهل است، گُه‏هاي كفار ديگر را هم مي‏خورند.

و غافل نباشيد كه عقل شما خدا نيست و هرچه بكند كه بدنتان خوشگل‏تر شود، نمي‏شود. يا آنكه يك كاري بكند كه نميرد و ناخوش نشود، زورش نمي‏رسد. و خداي شما عاجز نيست و خداي شما آني است كه مي‏ميراند و زنده مي‏كند، هل من شركائكم من يفعل من ذلكم پس خدايي كه نداند، خدا نيست. و واللّه عقل شما هم خدا نيست، نهايت عقل اول ماخلق اللّه است و اين بدن آخر ماخلق اللّه و خالق عقل، مثل خالق بدن است، چنان‏كه خالق بدن مثل خالق عقل است. و تمام آنچه در عالم هستي پا گذاشته، تمامش را خدا خلق كرده قل اللّه خالق كل شي‏ء، و ماها خالق هيچ چيز نيستيم. مثلاً چشممان خراب شود، نمي‏توانيم جلوش را بگيريم. پس ما هيچ كار ازمان نمي‏آيد و ماها عاجز صرف هستيم و خدا قادر علي الاطلاق است. چنان‏كه عقلمان نمي‏رسد كه خدا چه كرده كه اين همه خلقها را آفريده و هر يك را سر جاش گذاشته و اين‏قدر تعليممان كرده كه با همين اسباب مي‏روياند گياهها را، و خيلي‏هاش را راه مي‏بريم. حالا چطور شده برگ پيدا شده؟ و اين برگ را وقتي نگاه مي‏كني و دقت مي‏كني، مي‏بيني همه‏اش آبخور دارد و از يك بند اين آبها منتشر شده و در باقي رگها رفته. و تعجب آنكه اين برگها را از مغز چوب خشك بيرون مي‏آورد و تعجب آنكه مي‏بيني اول پتكي مي‏كند و خورده خورده بزرگ مي‏شود و مي‏داني كه با همين گرميها، برگ را درست مي‏كند. و با همين آبها، مي‏روياند و مي‏بيني كه اگر آب ندهي درخت مي‏خشكد. و هكذا گرماي زياد بر او وارد بيايد، مي‏خشكد و با همين گرمي و سردي خدا درخت را ساخته. حالا يك درختي مي‏بيني ميوه‏اش شيرين است و هسته‏اش تلخ است يا بالعكس. و بعينه بته حنظل مثل بته هندوانه است و همه چيزش مثل هم است، و آن مثل زهرمار است و سم قاتل است و هندوانه شيرين و جدوار است. و بسا بته‏شان از يك گل زمين خلق مي‏شود، يكي حنظل مي‏شود و يكي هندوانه و توي يك ميوه يك جاش شيرين مي‏شود در نهايت شيريني و يك جاش تلخ مي‏شود در نهايت تلخي، حالا اين تلخي از آبش بود پس چرا همه‏اش تلخ نشد يا آنكه از خاكش بود پس چرا همه‏اش شيرين نشد.

و غافل نباشيد كه خدا آن كسي است كه جميع خلق را مي‏سازد و پيش چشمت مي‏سازد كه ببيني و تمام اين ميوه‏ها را او مي‏سازد و همه ميوه‏ها، اغلب نوعش غوره است و خورده خورده به توارد شب و روز و گرما و سرما شيرين مي‏شود. مثل انگور كه در اول وهله غوره است و هرچه بيشتر دوام در آفتاب كند شيرين‏تر مي‏شود، حالا ديگر اين شيريني كجا بود، ديگر عقل نمي‏تواند بفهمد.

و غافل نباشيد كه خداي شما جاهل نيست و عقل را هم خلق مي‏كند مثل جسم، و عقل هم خيلي خلق عجيب و غريبي است كه اگر نبود باقي اشياء را نمي‏آفريد. و براي اين خلق كرده جسم را و تمام دنيا و آخرت را، و اين عقل است كه ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان، و اين عقل است كه خدا را به او مي‏شناسي و عبادت مي‏كني و نجات را تحصيل مي‏كني.

پس غافل نباشيد كه خداي شما جاهل نيست، و عقل شما خيلي جاهل است و خداي شما همه كار مي‏كند و اين عقل شما نمي‏تواند بدنتان را بسازد، سهل است نمي‏تواند او را حفظ كند كه نميرد. پس غافل نباشيد كه كساني كه همه چيز را خدا مي‏دانند، خدا ندارند و خيلي بدتر از نصاري هستند. و باز نصاري مي‏گويند عيسي به طور حقيقت پسر@ظ خداست و باقي مردم به طور مجاز، و يهودي‏ها مي‏گويند عزير پسر خداست و بخت‏النصر كه مسلط شد بر يهود، رفت به بيت‏المقدس و شهرشان را گرفت و خراب كرد و اموال و اسبابشان را همه را تصرف گرفت و خيلي‏هاشان را كشت و آنچه باقي ماندند، آوردشان به بابل و هفتاد سال آنجا حبس بودند. و اينها هيچ كتابي، شرعي، ديني نداشتند و عزير هم توي همينهايي بود كه اسير شده بودند. و بعد از آنكه از دست بخت‏النصر اين عزير و امثال عزير خلاص شدند، اين بخت‏النصر خوابها ديده بود و متحير بود و وحشت داشت، اينها گفتند ما مي‏دانيم چه خواب ديده‏اي و از بس از خوابش وحشت داشت يادش رفته بود و آنها گفتند خوابش را و تعبيرش را و آنها را ول كرد و اينها وقتي آمدند به خانه خودشان و توراتي در دست نداشتند و اين عزير پيغمبري بود از پيغمبران و حافظه‏اش خيلي بود و آنچه يادش بود نوشت و گفت اين تورات. و عرض مي‏كنم آن‏چه را كه او نوشت، راست نوشت و خوب نوشت، ولكن اينها خرابش كردند و تحريفش كردند. و چون عزير تورات براشان نوشت گفتند خوب است پسر خدا باشد. و واللّه اين صوفيه بدترند از يهود و نصاري؛ چرا كه يهود همين عزير را پسر خدا مي‏دانند نه همه كس را و هكذا نصاري، عيسي را پسر خدا مي‏دانند، نهايت مي‏گويي اينها خودشان را ابناء اللّه مي‏گويند و ماسواي خودشان را نمي‏گويند. ولكن اين صوفيه خبيثه، همه چيز را خدا مي‏دانند و موسي دشمن بود با فرعون و فرعون دشمن بود با موسي و هر دو را جلوه خدا مي‏دانند. و غافل نباشيد كه اين صوفيه هم موسي را خدا مي‏دانند و هم فرعون را و هم خوبان را و هم بدان را، نهايت مي‏گويند: بدان مظهر جلال خدا هستند كه ولكي بزنند، ببندند، اذيت كنند، و جلال را همچو فهميده‏اند و اينش هم غلط است. و آنها همه چيز را خدا مي‏دانند و بسيط الحقيقة ببساطته كل الاشياء، و شما بدانيد كه خدا هيچ خلق خودش نيست، از عقل گرفته تا جسم، از ظاهر گرفته تا باطن، تمام اينها، همه مخلوقند و هيچ خدا نيستند. و البته كه يك كسي بود كه اينها را ساخته و درست كرده، پس آنكه متصرف است در ملك آن خداست وحده لاشريلك له.

و باز اين خدا را نمي‏شود شناخت مگر به محمد و آل محمد:، چنان‏كه فرمودند: بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه و بنا عبد اللّه و لولانا ماعبد اللّه، يعني به ما خدا شناخته شد و اگر ما نبوديم خدا شناخته نمي‏شد و به ما عبادت كرده شد و اگر ما نبوديم مردم چطور عبادت مي‏كردند خدا را. و عرض مي‏كنم اگر خداوند هاديان را نفرستاده بود در ميان مردم، اصلاً نمي‏توانستند خدا را عبادت كنند. و به واسطه ايشان خدا عبادت كرده شد و به واسطه ايشان خدا شناخته شد. و اين كيفيت را همه جا نگفته از باب تقيه، و اين سوره نور در اواخر نازل شد كه مردم قدري انسي به دين و آيين گرفته بودند و قدري شعورشان بالا رفته بود، از اين جهت خداوند تمام توحيدش را اينجا گذاشته و در اين سوره تفصيل داده و ببينيد چطور تعريف مي‏كند. مي‏فرمايد اللّه نور السموات و الارض، يعني خدا نور آسمان و زمين است و اين نورش در چراغداني است كه در آن چراغ بسيار روشني گذاشته. حالا مثل خدا اين‏طور است و تا نداني، توحيد نداري و تا زنده‏اي برو توحيد بياموز و خدا را بشناس و ملتفت باش كه مراد از اين چراغ اين چراغهاي ظاهري نيست؛ به دليل آنكه اين آيه را تا آخر كه مرور مي‏كني، مي‏گويد رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه، و اينها رجالي چند هستند، مردماني چند هستند، و بسا در جايي بگويد چهارده نورند يا آنكه دوازده نفس مقدس هستند و اينها رجالي هستند كه لاتلهيهم تجارة و لابيع، تجارت مي‏كنند ولكن للّه، فللّه تجارت مي‏كنند، و معامله مي‏كنند ولكن للّه معامله مي‏كنند، حرف مي‏زنند، للّه حرف مي‏زنند، و تمام كارهاشان به جهت آن است كه خدا گفته. و عبادي هستند كه پيشي از خدا نمي‏گيرند و خودشان اصلاً هوايي، هوسي ندارند و خدا به هواشان و هوسشان مي‏آورد و خدا هر وقت گرسنه‏شان كرد، گرسنه مي‏شوند و خودشان كأنه هيچ تصرف در بدن خودشان نمي‏كنند عباد مكرمون بندگاني هستند مكرَم و هيچ امري را سبقت نمي‏گيرند، اين است كه معصوم و مطهر مي‏شوند.

پس غافل نباشيد كه خداوند ايشان را هاديان و امامان خلق قرار داده و ايشان را فرستاده بيايند در ميان مردم و معرفت ايشان را، معرفت خودش قرار داده، چنان‏كه داد مي‏كند من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، كه اگر اين رسول نيامده بود در ميان مردم و نگفته بود كه خدايي هست و نفرموده بود كه بياييد اطاعت مرا بكنيد، اصلاً خدا اطاعت كرده نمي‏شد. حالا اگر اطاعت او را كردي، اطاعت خدا كردي و تمام تكاليفي كه داري، ايمان به او داري، ايمان به خدا داري. اين را دوست مي‏داري، خدا را دوست داشته‏اي، من احبكم فقد احب اللّه و من ابغضكم فقد ابغض اللّه، پس هركس با خدا بد است، با ايشان بد است و ايشان قائم مقام خدا و خلفاي خدا، و حجتهايي كه از جانب خدا آمده‏اند در ميان خلق، ايشانند. و ايشانند رجالي كه لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه سوم ـ شنبه ۳ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

خداوند عالم چون خلق را از براي همين آفريده بود كه او را بشناسند و او را بپرستند، و ان‏شاء اللّه تو هم گوش بدهي، مي‏فهمي كه خلق بعد از اينكه شناختند خدايي را كه همه كارها دست او است و وعده هم كرده كه آنچه مي‏خواهي، من مي‏دهم؛ ديگر كسي كه همچو خدايي شناخت، اصلاً محتاج به غير نيست. پس مردم همه‏شان محتاجند و خدايي است غني و بي‏نياز و هركس، هرچه دارد، جميعش را خدا به آنها داده. پس كسي كه خدا دارد، ديگر چيزي باشد كه نداشته باشد، نيست؛ بلكه همه چيز دارد و آن‏كه خدا ندارد، خيال مي‏كند يك چيزي دارد و واللّه هيچ چيز ندارد و جميع اهل باطل خيال مي‏كنند يك چيزي دارند و توي دستشان كه نگاه مي‏كنند، خيال مي‏كنند يك چيزي است و كأنه مثل سراب است كه آدم نگاه مي‏كند يك چيزي مي‏بيند، حتي يك روشنايي مي‏بيند كه چشم را هم مي‏زند و هكذا يك براقي، يك تلألؤي مي‏بيند ولكن مي‏روي پيش و نگاه مي‏كني، مي‏بيني نه روشني است نه براقي نه تلألؤي، به آبي هيچ نيست و جميع اهل باطل خيال مي‏كنند يك چيزي دارند بعينه مثل آنكه از دور كه نگاه مي‏كني راستي راستي يك چيزي پيداست. و خيلي از جهال اگر قسم بخورند بسا آدم خيال مي‏كند قسمشان راست است ولكن خود اين را ببر آنجا، وقتي بردي مي‏بيند هيچ چيز نيست. و واللّه تمام كساني كه غير اهل حقند، تمامشان حالتشان اين است كه يك چيزي گمان مي‏كنند كه دارند و آن كه گمان كرده‏اند وقتي مي‏روند پيشش، مي‏بينند هيچ چيز نيست. و اينها صريح آيه قرآن است كه خدا خبر داده كه اعمال جماعتي كه اهل حق نيستند، اعمالشان مثل كومه خاكستري است كه باد تندي بوزد و جميع اين خاكسترها را به باد دهد، او كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا.

پس سعي كنيد ان‏شاء اللّه كه در دائره اهل حق داخل شويد كه ماذا بعد الحق الاّ الضلال، و همين كه توي اهل حق نيستي بدان كه توي اهل باطلي و خدا خبر داده كه بعد از حق نيست مگر گمراهي. پس هركس هرجا هست، در عالم گمراهي سير مي‏كند مگر آنكه بيايد در دائره حق واقع شود و توي دائره حق كه هست همه چيز دارد و الاّ نه خدا دارد نه رسول دارد نه شفيع دارد. و تعجب آنكه همه اينها را اهل باطل ادعا مي‏كنند. مثلاً يهود مي‏گويد خدا داريم، پيغمبر داريم، شفيع داريم. و هكذا نصاري مي‏گويند خدا داريم، پسر خدا داريم، شفيع داريم. و اينها وقتي مي‏روند هيچ خدا ندارند، پيغمبر ندارند، شفيع ندارند. و چون كفارند، خدا آنها را عذاب مي‏كند و هرگز ولشان نمي‏كند به مذهب اهل حق. باز توي دائره حق بيا، همه چيز داري. بيرون مي‏روي، همه كس يك چيزي را خراب كرده. و باز همين صوفيه ملعونه ـ حالا كسي بدش هم مي‏آيد بيايد، من باكم نيست، جهنم، هركس بدش مي‏آيد به درك ـ و اين صوفيه ملعونه، يك طايفه از طوايف بزرگانشان معتقد به اينند و دليل و برهان هم اقامه كرده‏اند كه هركس در جهنم مي‏رود، در اينكه بيرون نمي‏آيد راست است، ولكن هميشه معذب هستند اهل جهنم؛ چنين نيست و عمداً خدا معذب گفته كه بدانيد معذب عاقبتش از عذب است و عذب يعني شيريني و عذاب اهل جهنم در عاقبت، عذب خواهد شد. و شما ان‏شاء اللّه چرت نزنيد، و اينها حرفهاي آنها است كه مي‏گويم ولكن تو چرت مي‏زني، يك‏دفعه بيدار مي‏شوي و خيال مي‏كني اينها حرف من است كه دارم مي‏گويم. و عرض مي‏كنم آنها همچو مي‏گويند و دليل هم مي‏آورند كه نمي‏بيني آدم ترياكي، ابتداي ترياك خوردنش خيلي متنفر است و خيلي به مذاقش تلخ است. و روز ديگر دو نخود مي‏كند و روز ديگر سه نخود مي‏كند و هي كم‏كم زياد مي‏كند و كار به جايي مي‏رسد كه كاسه ترياك را مي‏خورد و حظ مي‏كند و سم هم نيست براش. و مي‏گويند جماعتي كه اهل جهنمند و به جهنم مي‏روند، بعينه مثل آدم ترياكي هستند و اول خيلي بدشان است ولكن خورده خورده انس مي‏گيرند و مانند سمندر مي‏شوند و طبع سمندريت پيدا مي‏كنند و سمندر خوشش مي‏آيد از آتش و بيرون كه مي‏آيد مي‏ميرد. و همين‏طور ماهي در آب، پس آن اهل جهنم چند صباحي در مذاقشان تلخ مي‏نمايد، ولكن خورده خورده انس به آتش مي‏گيرند، مانند ترياكي كه انس به ترياك مي‏گيرد و ترياكي را هرچه به او بدهي به‏قدر ترياك عظم پيش او ندارد و او را هرچه بدهي عظيم نمي‏شمارد، تو ترياك را بده، ديگر اينها آجيل است كه مي‏دهي.

پس غافل نباشيد و تعجب آنكه آخوند هم هستند و تفسير قرآن هم نوشته‏اند و احاديث نقل كرده‏اند مع‏ذلك قرآن چاره‏شان را نكرده و ماتغني الايات و النذر عن قوم لايؤمنون.

پس غافل نباشيد كه پيغمبران آمدند، قرآن آمد و همه حجتهاي خدا آمدند ولكن كأنه هيچ نيامدند و اينها آمدند كه هركس اهل جهنم است او را به جهنم ببرند و ديگر بيرونش نمي‏آورند و هرچه التماس مي‏كنند اهل جهنم به آن ملائكه كه دنگ و گرز به كله‏شان مي‏كوبند، مي‏گويند ما عاصي، خدا كه به ما رحم نمي‏كند، شما رحم كنيد و شما را واسطه قرار مي‏دهيم ميان آن خدا كه يك روز اين عذاب ما را تخفيف بدهد، يخفف عنا يوماً من العذاب، آنها در جواب مي‏گويند آيا نيامدند در ميان شما كساني كه خبر دادند از اين روز و همچو عذابي و همچو جهنمي؟ بلكه عرض مي‏كنم روز به روز عذاب اهل جهنم شديدتر مي‏شود نه آنكه مخفف شود و كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً غيرها ليذوقوا العذاب، يعني هر زماني كه نضج بگيرد پوستهاي ايشان، يعني هرچه مي‏سوزد و پخته مي‏شود گوشت و پوست آنها، باز پوست جدا و گوشت جدا از بدنشان مي‏رويانيم تا اينكه خوب بچشند عذاب خدا را. حالا بعضي گفتند كه عذاب عذب مي‏شود؛ واللّه كسي‏كه اعتقادش اين است و خيال مي‏كند عذاب جهنم منقطع است و مردم خورده خورده سمندريت پيدا مي‏كنند، كسي كه اين اعتقادش است اگرچه جميع اعمال خير را به جا بياورد باز كافر است و مخلد است. و هميشه سعي كن و اعتقادت را درست كند و اعتقاد درست كردن خيلي آسان است، از اين جهت خدا پيش انداخته. مثلاً نماز كن، اي هوا سرد است بايد دلا و راست بشوم قدري مشكلت هست ولكن اعتقادت را درست كن، آن است كه من خودم خودم را نساخته‏ام چرا كه اگر دملي از جاييت بيرون آمد نمي‏تواني چاره‏اش بكني. و يك موي زيادي از جايي بيرون مي‏آيد، بخواهي چاره‏اش كني نمي‏تواني، مثل آنهايي كه از چشمشان مو بيرون مي‏آورد. ديگر مثل اين صوفيه ملعونه؛ اي خودش خداست، خوب چطور خدايي است كه اين يك مو عاجزش كرده و اوقاتش تلخ است و نمي‏تواند چاره يك مويي كند.

پس شما غافل نباشيد كه خدا آني است كه قادر است بي‏نهايت و هيچ عاجز نيست و عالم است بي‏نهايت و هيچ جهلي ندارد و آنهايي كه اهل علميد دل بدهيد، ياد بگيريد. و عرض مي‏كنم محال است عجز از خدا سر بزند، حالا يك كسي عاجز است اين عجز از عاجز سرمي‏زند نه از خدا، و خلق تمامشان عاجزند در آن كارهايي كه مي‏خواهند بكنند. و باز آن كارها را كه مي‏خواهي بكني، اگر او اراده كند كه تو ببيني، مي‏بيني ولكن اگر اراده نكند كه ببيني يا كورت مي‏كند يا آنكه كور نكرده طوري مي‏كند كه غافلت مي‏كند، چنان‏كه مكرر در پيش ساعت نشسته و ساعت زنگ مي‏زند و مكرر هم مي‏زند و ساعت صداش كم نيست و گوش تو هم كر نيست، ولكن خدا اگر خواست تو صدا نشنوي، يك‏دفعه ساعت مي‏زند و با آنكه گوشت كر نيست يك‏دفعه صدا نمي‏شنوي. و واللّه اين خلق در كارهاي خودشان چنان عاجزند كه آن كارهايي كه خيال مي‏كنند مي‏توانند بكنند واللّه نمي‏توانند مگر آنكه آن خدا ايشان را به آن كارها وادارد. اين است كه هر كاري كه مي‏كني بگو ان‏شاء اللّه، سفر مي‏كنم ان‏شاء اللّه، اگر خدا خواست تجارت مي‏كنم، ديگر خودم نفعي مي‏كنم، نه، اگر خدا خواست نفع كني، مي‏كني و الاّ متاعي مي‏خري و فردا ارزان شد و يك‏جا دولتت به باد رفت. و واللّه آن كساني كه خداشناسند همين‏طور خدا را شناخته‏اند. و حضرت اميرالمؤمنين مي‏فرمايد: عرفت اللّه بفسخ العزائم و نقض الهمم، يعني شناختم خدا را به فسخ عزيمتها و شكستن كارها و برطرف شدن خيالها. مثلاً عزم دارم كه يك كار بخصوصي بكنم، فلان زن را بگيرم، فلان رفيق پيدا كنم، مي‏بيني خيلي ميل داري كه جميع مايملكت را خرج كني و زني بگيري، يك‏دفعه مي‏بيني ميل نداري، محبت تمام شد و قضيه برعكس شد.

و غافل نباشيد كه هرچه را كه انسان اراده مي‏كند كه كار كند، باز تا آن جايي كه خدا خواسته بكند، عزم دارد و الاّ عزمش منصرف مي‏شود و قلبش ميل نمي‏كند. و عرض مي‏كنم ما چنان عاجزي هستيم و يك‏پاره جاها عجزمان خيلي واضح است. مثلاً ما خودمان، خودمان را نساخته‏ايم، راست است و باز خودمان، خودمان را نمي‏توانيم حفظ كنيم، اين هم نزديك آن است. ديگر ما خودمان مي‏توانيم تدبيري كنيم، كاري كنيم، اين يك قدري مخفي است و كم در ذهنها فرو مي‏رود. باز هرچه خدا خواست، خواهد شد و آنچه او نخواست، نخواهد شد. و تو حيله مي‏كني كه كاري كني و خيال مي‏كني كه مي‏تواني كاري بكني و بسا مفاخرت كني پيش رفيقت كه من فلان كار كردم، عزت پيدا كردم، دولت پيدا كردم و خيال مي‏كني خودت كاره‏اي و حال آنكه امر دست ديگري است، قل اللّهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء، بگو اي پيغمبر كه امتت بدانند قل اللّهم مالك الملك، خدا، خدايي است كه مالك ملك است و اين خداي مالك ملك تفصيلش اين است كه تعز من تشاء و تذل من تشاء و هكذا يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل، ديگر خودش روز مي‏شود؟ نه، شب مي‏شود؟ نه، شب را مي‏آورد و روز را مي‏آورد. و خداست كه رزق مي‏دهد و خلق را خلق مي‏كند هو الذي خلقكم ثم رزقكم ديگر ما خالق نيستيم، راست است و هيچ كار نمي‏توانيم بكنيم و آنچه خالق بر سرمان آورده، آورده مثل آنكه اعضاء و جوارح برامان ساخته و تا او خواسته باشد مي‏توانيم كاري كنيم و به طور اصرار خيلي تمام‏تر فرمودند. حتي يك وقتي يهودي‏ها آمدند از پيغمبر پرسيدند چند چيز را و نيت كرده بودند كه اگر پيغمبر پنج مسأله‏شان را جواب گفت و يكيش را نگفت اين پيغمبر است. و از آن جمله حكايت اسكندر بود كه تفصيلش چطور است و آمدند خدمت پيغمبر و سؤالات خود را كردند و جواب شنيدند. و اين حكايت اسكندر را پيغمبر جواب نگفتند. گفتند چرا جواب نمي‏گويي؟ فرمودند فردا بياييد، و ان‏شاء اللّه نگفتند پيغمبر، و باز اين يهودي‏ها توي دلشان نيت كرده بودند كه اگر فردا هم گفت جواب ما را، باز اين پيغمبر نيست و اگر نگفت پيغمبر است و اينها همه نيت مي‏كردند و خارق عادت پيغمبر بود كه مي‏دانست اينها چه نيت كرده‏اند و در پيش خودشان همچو مخمر كرده بودند كه اگر تا روز چهلم جواب ما را نگفت اين پيغمبر است. اين بود كه هر روز مي‏رفتند و پيغمبر مي‏فرمودند هنوز جبرئيل نيامده، تا روز چهلم كه جبرئيل آمد و اينها هم تا آن روز نيت كرده بودند كه اگر پيغمبر است جواب خواهد گفت.

پس غافل نباشيد كه حجت خداوند عالم هميشه تمام است و حجت را تمام مي‏كند ديگر همچو قرار نداده كه هركس حرف خدا را نشنيد، جلدي آتش بگيرد. بلكه خدا مهلت مي‏دهد؛ چرا كه در اين مهلتهاي خدا حكمتها هست. و اما نسبت به مؤمنين مهلتشان مي‏دهد، اين از آن بابي است كه ارحم الراحمين است و مهلتشان مي‏دهد كه بيامرزد گناهانشان را، امروز گناه كردند، شايد فردا به خود بيايند، شايد پس‏فردا به خود بيايند و نادم و پشيمان شوند. و بدانيد كه همين نفس پشيماني، توبه است. ديگر توبه اوضاعي دارد كه صد استغفر اللّه بگويد، نه، بلكه كسي كه به طور راستي پشيمان است از كار خودش، اين تائب است، اگرچه لفظ استغفر اللّه بر زبانش جاري نكند ولكن تو توي دلت از آن كارهايي كه كرده‏اي و از عصيانهايي كه ورزيده‏اي شرمسار نيستي و به زبانت استغفار مي‏كني، اين استغفار، استغفار نيست و اين توبه، توبه نيست. پس استغفار زياد كردن و قلب انسان پشيمان نبودن از آن خلافهايي كه كرده و عصيانهايي كه مرتكب شده، اين استغفار نيست. و خدا مي‏گويد كه اين استهزاء به ما مي‏كند كه فلان كار نمي‏كنم و بعد مي‏كند. مثل آنكه فلان‏كس نوكر ديوان است تا سيلي به كسي مي‏زند، اگر آدم خوبي باشد مي‏گويد استغفر اللّه، خوب تو پول مي‏دهي كه نوكر سلطان باشي، مقرب الخاقان سلطان باشي، و پشيمان نيستي كه نوكر باشي و توبه معنيش اين است كه انسان توي دلش پشيمان باشد كه اين كاري كه كردم خلاف بود و اين را مكروه مي‏دانم و راضي به اين كار نيستم. و همين كه شرمسار هستي، اين توبه است. و عرض مي‏كنم راه خدا بسيار آسان است و آن راهي كه خودمان خيال مي‏كنيم، مشكل است. پس راه خدا آسان است و پيش از آنكه به زبان استغفار كني تو تائبي ولكن اگر در دل پشيمان نيستي بدان كه توبه نكرده‏اي و هرچه تو تكرار مي‏كني گناهي بالاي گناهي كرده‏اي و هيچ مستغفر نيستي و شخصي هستي مستهزء و در حضور خدا ايستاده‏اي و داري استهزاء مي‏كني. و تعجب آنكه آن خدا از دست تو عاجز نيست و هرچه مي‏كني او مهلتت مي‏دهد و يك‏دفعه تو را مي‏گيرد و هرچه داد بكني ولت نمي‏كند. و مي‏گويد آن وقتي كه مهلتت دادم و هرچه مي‏كردي كأنه نديدم كه اين كار را تو كردي آن وقت مي‏بايست به خود بيايي و از خواب غفلت بيدار شوي.

و عرض مي‏كنم اين مردم پيش از ظهور امام۷ اين خربازي‏ها را مي‏كنند و تا پيش از ظهور امام۷ پشيمان باشند، امام قبول مي‏كند. ولكن كسي نعوذ باللّه پشيمان نباشد تا آن وقت اين هر حيله‏اي داشته باشد امام مي‏داند و هرچه استغفار كند مي‏گويد تو دروغ مي‏گويي و واللّه اهل جهنم را همين‏طورها عذاب مي‏كنند و هي گرز بر سرشان مي‏زنند كه چرا داد نمي‏كنيد و ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوي الوجوه بئس الشراب و سائت مرتفقا هيچ نمي‏گويند، مي‏زنند كه چرا حرف نمي‏زنيد، مي‏روند حرف بزنند گرز توي كله‏شان مي‏زنند كه چرا دروغ مي‏گوييد. و تعجب آنكه همه دروغگو هستند و به جهت چشم روشنايي، دوستان اميرالمؤمنين هيچ دروغ نمي‏گويند. و دشمنان اميرالمؤمنين اگرچه قسم مي‏خورند، باز دروغ مي‏گويند و هي مي‏گويند خدايا ما را برگردان به دنيا تا درست راه برويم و مي‏فرمايد و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه بلكه اگر برگردند اينها مشغول همان كارهاي خودشان مي‏شوند بلكه در كارهاي خودشان خيلي استادتر مي‏شوند.

پس غافل نباشيد كه اهل جهنم هيچ تخفيف در عذابشان نيست و كساني كه گمان مي‏كنند كه اهل جهنم كم‏كم سمندريت پيدا مي‏كنند و حظ مي‏كنند از جهنم، آنها كافرند و مخلد در جهنمند. و عرض مي‏كنم توي دنيا چنين است كه آدم خورده خورده به چيزها عادت مي‏كند ولكن آخرت چنين نيست چنان‏كه آنهايي را كه به جهنم بردند ديگر بيرون نخواهند آمد. و آسان است كه اعتقاد كني كه هركس مؤمن است نجات پيدا مي‏كند و آنكه كافر است مخلد است. و آن مؤمن الي ابد الابد متنعم است و آن كافر الي ابد الابد معذب است و تخفيفي در عذاب او نيست بلكه روز به روز شديدتر و سخت‏تر است. چنان‏كه سؤال كردند كه كفار مدت عمر بخصوص كفر ورزيدند در دنيا، پس چرا خدا مي‏برد آنها را و سرهم عذاب مي‏كند با آنكه خدا عادل است و خداي عادل چنين نمي‏كند؟ حالا توي دنيا كفار مدت معيني معصيت كردند، راست است. و عرض مي‏كنم اين معاصي كه انسان را مخلد مي‏كند در جهنم اين يك عمر لازم نيست كه معصيت كند و كفر بورزد، بلكه كسي در مدت عمرش مسلمان است و آن آخرش يك ردّه بگويد، اين مخلد است. ديگر اين هفتاد سال مسلمان بوده، حالا مقابل اطاعتش، ثوابش بدهند و مقابل رده‏اش عذابش كنند، چنين نيست. بلكه اين كارهايي كه كرده خيال كرده كه كاري كرده او كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا و سراب آني است كه انسان خيال مي‏كند آب است و در واقع آب نيست. پس اعمالي كه كفار خيال مي‏كنند دارند، واللّه ندارند و خيالي است كه كرده‏اند و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباءاً منثوراً خواهد شد. و هيچ چيز به دستشان نخواهد ماند چنان‏كه آن طرف ايمان اين‏طور است كه كسي هفتاد سال يهودي است و يك‏دفعه بگويد اشهد ان لااله الاّ اللّه و اشهد ان محمداً رسول اللّه، حالا هفتاد سال يهودي در كفر است و يك‏دفعه اين را بگويد و شهادت بدهد كه حلال محمد و آل محمد حلال است تا روز قيامت و حرام ايشان حرام است تا روز قيامت، اين را از توي جهنم بيرون مي‏آورند و اين را مي‏برند در بهشت و مخلدش مي‏كنند و الي ابد الابد در آنجا متنعم است، اگرچه پيش از كلمه شهادت مؤمن نبوده و عملي در دست نداشته و بعد از آنكه شهادت گفت، آن‏قدر مهلتش ندادند كه نماز كند، روزه بگيرد. پس داخل شدن تو در دين و مذهب و لو به يك دقيقه باشد و لو به يك لمحه بصر باشد همين كه داخل شدي از اهل نجاتي و اعمالت را مي‏آمرزند و آن اوائلي كه پيغمبر تشريف آوردند فرمودند كه آنچه شما پيشتر كرده‏ايد، الاسلام يَجُبُّ ما سلف، آنچه پيشتر كرده‏ايد، معفو هستيد و اينها كفار بودند و در جميع عمرشان هرزگي‏ها كرده بودند و همين كه شهادت دادند، خدا از آن معاصيشان اغماض كرد و چشم پوشيد. پس يك كسي هفتاد سال يهودي است و يك‏دفعه شهادت بدهد از اهل بهشت مي‏شود. چنان‏كه يك كسي از اين‏طرف يك رده‏اي بگويد واللّه اعمالش هيچ اعمال نيست و اين شخص در آن وقتي كه رده هم نمي‏گفت اين مرتد بود ولكن اقتضاي رده گفتنش نبود تا وقتي كه كفرش را ظاهر كرد و اين منافق بوده و پيشترها هم منافق بوده و خدا عداوتش با منافقين بيشتر است از عداوتش با كفار. و به كفار نگفته كه آنها را در طبقه اسفل جهنم قرار مي‏دهم، ولكن به منافقين گفته كه آنها را در آن منجلاب جهنم قرار مي‏دهم. و اين منافقين چنين حالتي دارند كه بنا بر مصلحتي چند مسلمان مي‏شوند و چند وقتي اسلام دارند و خدا مي‏داند كه منافقند و نفاقشان را ظاهر مي‏كند.

و غافل نباشيد كه عقايد صحيحه را خواسته‏اند و عذري براتان هم نيست و مشقت هم ندارد كه اعتقاد كنيم كه ما خدا نيستيم و خدا ما را ساخته و خودمان هيچ‏كاره هستيم، نه مي‏توانيم جايي از خودمان را درست كنيم و نه مي‏توانيم درش تصرف كنيم. و لايملكون لانفسهم نفعاً و لاضراً و لاموتاً و لاحيوةً و لانشورا، نه نفعي مالكيم و نه ضرري و نمي‏دانيم بايد چطور مرد، و چطور زنده شد. مثل آنكه نمي‏دانيم ما را چطور ساخته‏اند. و عرض مي‏كنم بعينه مثل كوزه‏اي كه تا نسازندش موجود نيست و اين مخلوقات بعينه مثل كوزه‏ها هستند كه از آب و گل ساخته شده‏اند و جعلنا من الماء كل شي‏ء حي و آن آخرش همه چيز را خدا از آب ساخته و آب خدا نيست. و اين آب خودش به صورت برگ گل مي‏شود؟ نه، بلكه اين را خدا مي‏برد توي ريشه درختي، آن وقت يك برگ شيريني، تلخي مي‏سازد. و تعجب آنكه اين مزه‏اي كه در ميوه درخت و برگ درخت است، توي خود آب نيست و خدا همين آب و خاك را گرفته و درآورده ميوه‏اي كه طعم خاصي دارد كه توي آب اين طعم نيست، و هكذا توي خاكش اين طعم نيست و طعم را به عمل مي‏آورند چنان‏كه مي‏گيرند هر چيزي را و حالاتش تغيير مي‏كند. مثل آنكه آب انگور مي‏گيري مي‏ريزي در خم و در اول وهله كف مي‏كند و خورده خورده مي‏بيني تلخ مي‏شود و اين خودش تلخ نبود و خمش هم تلخ نبود و خدا تلخي‏ها را مي‏داند در كجا است و مي‏گيرد و اين آب انگور را تلخ مي‏كند. چنان‏كه ميوه‏ها همه‏اش ابتداءً تلخ مي‏شود، مرچ مي‏شود، و خورده خورده سرماش مي‏زند، گرماش مي‏زند، پس سرماش مي‏زند كه تُرد شود و گرماش مي‏زند كه شيرين شود، پس انگور تُرد شيرين، اين هم سرما لازم دارد، هم گرما.

پس غافل نباشيد كه اين خلقي كه مي‏بينيد همه محتاجند در ايجاد خود كه صانع آنها را بسازد و بعد از آنكه ساخت همه آنها عاجزند در كارهاي خود. پس خلق در تمام عالمها چه دارند؟ هيچ چيز، به طوري كه لايملكون لانفسهم نفعاً و لاضراً و لاموتاً و لاحيوةً و لانشورا.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه چهارم ـ يك‏شنبه ۴ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

خداوند عالم چون خلق را از براي كاري خلق كرده است و از براي فايده‏اي خلق كرده و آن فايده‏اي كه خلق براي آن خلق شده‏اند، خودشان نمي‏دانند آن فايده چيست و خودشان بسا همچو خيال كنند. چنان‏كه همه مردم اين‏طورند؛ مي‏بينند گرسنه‏اند، خيال مي‏كنند از براي اين است كه سير شوند. و سير كه شدند، خيال مي‏كنند براي اين است كه بخوابند. و وقتي خوابيدند، خيال مي‏كنند براي اين است كه بيدار شوند. و عرض مي‏كنم فكري و ذكري ندارند مگر آنكه خيال مي‏كنند كه همچو بخوريم و همچو بياشاميم و همچو سير شويم. از پادشاهان گرفته تا رعيتشان، از آخوندشان گرفته تا عوامشان، در فكر همين‏اند كه كاري بكنيم كه كوفتي به دست بياوريم كه بخوريم. خوب حالا خورديم چه كنيم؟ اگر تحليل رفته مي‏رويم بيت الخلاء، و اگر نرفته يك فتيله‏اي، اماله‏اي به كار مي‏بريم تا آنچه خورديم دفع كنيم. خوب دفع كنيم از براي چه؟ از براي اينكه باز بخوريم، ديگر چه؟ از براي آنكه دفع كنيم. ديگر چه؟ از براي آنكه باز كوفت و آتشك كنيم. و سرتاسرشان خيال مي‏كنند از براي همين خوردن و آشاميدن خلق شده‏اند. ديگر تك تكي به فكر مي‏افتند كه خوابيدن تنها هم خوب نيست، يك زني هم مي‏خواهيم كه باش جماع كنيم. ديگر چه؟!

و غافل نباشيد كه خدا خلق را براي اين كارها خلق نكرده، چنان‏كه هي مكرر مي‏كنيم اين آيه شريفه را بلكه توي اين عالم يك نفري بيدار شود. مي‏فرمايد ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر براي همين كه مرا عبادت كنند و مرا بپرستند. پس خداوند خلق را براي بندگي خودش آفريده. حالا بندگي او را چطور بايد كرد؟ نمي‏دانيم خودمان بنشينيم پيش خودمان و فكر كنيم و كسي هم تعليممان نكند كه بندگي خدا چطور است و خودمان بخواهيم بندگي خدا را بكنيم، واللّه نمي‏توانيم. خوب خدا كجا است كه برويم بندگي او را بكنيم؟ از اين جهت خودش خودش را تعريف كرده كه من كه خداي شمايم و شما را براي عبادت خلق كردم و خودتان نمي‏دانيد براي چه خلق شده‏ايد، از اين جهت من براي شما حجتي قرار دادم و او مي‏آيد در ميان شما و مي‏گويد خداي خود را عبادت كنيد. و يك خورده ملتفت باشيد، مي‏فرمايند لعبادتنا عبد اللّه و لولانا ماعبد اللّه، چون ما عبادت كرديم، خدا عبادت كرده شد و اگر ما نبوديم خدا عبادت كرده نمي‏شد. خوب اگر انبياء نيامده بودند و ما مي‏خواستيم عبادت خدا كنيم، بايستيم كه عبادت خدا باشد؟ يا بنشينيم كه عبادت خدا باشد؟ يا سفر كنيم يا نكنيم؟ يا برويم به مشرق كه عبادت خدا باشد؟ يا برويم به مغرب كه عبادت او باشد؟ پس مي‏گويد آن جوري كه من شما را دستورالعمل مي‏دهم عمل كنيد. و شما خودتان نمي‏دانيد چطور كنيد كه من از شما راضي باشم، چرا كه هيچ كس از اراده خدا خبر ندارد مگر آنكه خدا بگويد من چه اراده دارم و اراده خود را از براي ما بگويد، آن وقت خبر شويم. چنان‏كه شما هم از اراده من خبر نداريد مگر آنكه من بگويم براي شما. و همچنين من از اراده شما خبر ندارم مگر آنكه شما بيان كنيد از براي من، آن وقت خبر شوم. حالا خدا هم اراده كرده كه عبادت كرده شود، حالا چطور عبادت كرده شود؟ اين است كه مي‏گويد من شما را خلق كردم كه عبادت مرا بكنيد. پس خلق نشده‏ايد كه بخوريد و بياشاميد و برخيزيد و حركت كنيد و ساكن شويد، پس براي اين كارها خلق نشده‏ايد. حالا اين كارها را هم مي‏كنيد، بكنيد.

پس غافل نباشيد كه خلق از براي عبادت خدا خلق شده‏اند و تا عبادت را به ايشان تعليم نكنند كه چطور عبادت كنند، نمي‏دانند. پس خودشان جاهلند، اين است كه تفسير همين آيه شريفه الاّ ليعبدون اي ليعرفون، يعني بشناسيد خدا را، باز تا كسي خدا را نشناساند به ما، نمي‏توانيم او را بشناسيم. پس بايد كسي بيايد در ميان مردم و خدا را وصف كند، اين است كه ائمه فرمودند بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه، به ما خدا شناخته شد و اگر ما نبوديم خدا شناخته نمي‏شد. و مردم مثل گوسفندها، آهوها راه مي‏رفتند در دنيا و هيچ امري، نهيي، شرعي، تكليفي، حلالي، حرامي نداشتند ولكن خدا خلق را براي معرفت و بندگي خودش آفريده و تا معرفت را معرفي نكنند و راه حلال و حرام را به مردم نگويند، نمي‏دانند حلال يعني چه؟ حرام يعني چه؟ و تا نگويند نماز بكنيد، نمي‏دانند نماز يعني چه؟ روزه يعني چه؟ پس ببينيد ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم اجمعين آمده‏اند كه خدا را بشناسانند به مردم و تعليم كنند كه چطور راه رويد و دين پيدا كنيد تا خودتان نجات بيابيد. و تعجب كنيد اين مطلب را در آن آيه‏اي كه هر روز مي‏خوانم و من هنوز سراغ ندارم يك نفر از اين آخوندها كه بر معنيش برخورده باشند و اگر باور نداريد برويد بپرسيد كه اللّه نور السموات و الارض، يعني چه؟ مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، يعني چه؟ و برويد بپرسيد تا بدانيد كه مثل خر توي گل فرو مي‏روند. نهايت مفسرين تفسير كرده‏اند كه اللّه نور السموات و الارض، يعني خدا نور آسمان و زمين است يا اين‏جور معني كرده‏اند كه خدا نور آسمان و زمين است؛ يعني هدايت كننده اهل آسمان و زمين است. آن وقت مي‏فرمايد مثل اين نور يعني طور و طرز اين نور مثل چراغي است در چراغدان. و عرض مي‏كنم برويد ازشان بپرسيد واللّه مثل خر گير مي‏كنند، حالا لوطي‏گري مي‏كنند كه كارشان را پيش ببرند. لوطي‏گري هم نكنند، اين مردم تابعشان مي‏شوند. و كدام يك نمي‏خواهند مال مردم را ببرند و كدام يك نمي‏خواهند لوطي‏گري بكنند؟ ديگر هَو هَو كنيم، برويم مسجد شيخيها را بهم بزنيم، بلي مي‏شود اين كارها را كرد ولكن يك لوطي پيدا شد مثل عمر سعد، يكي ديگر مثل ابن‏زياد، و اينها هرچه خواستند كردند و ظلمي نبود كه نكردند. مع‏ذلك بر خدا غالب نشدند و الحمد للّه قصه اينها باقي ماند و در هر سال محرم روضه‏خوانها مي‏خوانند كه بودند جماعتي بي‏دليل، بي‏برهان، بدون وجه، بدون استحقاق، ريختند بر سر امام حسين و اموال و اسبابش را بردند. اين بود كه ايستاد در همان وقتي كه اصحابش را كشته بودند، فرمود آيا شما مرا نمي‏شناسيد؟ و نمي‏دانيد كه من اولاد پيغمبرم و پدرم همان اميرالمؤمنيني است كه تمام كفار را كشت و دين پيغمبر را رواج داد؟ و شما نمي‏دانيد كه خديجه كبري، جده من است و به دولت خديجه، پيغمبر هي خرج كرد و دين اسلام را رواج داد؟ بعد فرمود نمي‏دانيد كه مادرم فاطمه زهراست؟ و چقدر پيغمبر۹ دوست مي‏داشت فاطمه را كه هر سفري كه مي‏كرد اول مي‏آمد خداحافظ با او مي‏كرد و از هيچ سفري برنمي‏گشت مگر آنكه مي‏رفت فاطمه را مي‏ديد و مي‏فرمود فاطمه پاره جگر من است، فاطمه بضعه من است. گفتند مي‏دانيم. فرمودند آيا هيچ حلالي را حرام كرده‏ام يا حرامي را حلال كرده‏ام؟ هيچ گفتم نماز نكنيد؟ روزه نگيريد؟ هيچ گفتم برويد لوطي‏گري بكنيد؟ گفتند: نه. فرمودند من كه هيچ چيز تازه‏اي نياورده‏ام و مي‏دانيد كه فرزند پيغمبر و فاطمه و اميرالمؤمنينم فبم تستحلون دمي؟ گفتند ما ديگر اين حرفها سرمان نمي‏شود. ببينيد همان‏جوري كه آنها كردند، اينها دارند مي‏كنند. بابا اين شيخيه بيچاره فقرا، آيا هيچ حلالي را حرام كرده‏اند يا آنكه حرامي را حلال كرده‏اند؟ همين‏جور نمازهايي كه شما مي‏كنيد، آيا آنها نمي‏كنند؟ و همين‏جور روزه‏هايي كه شما مي‏گيريد، آيا آنها نمي‏گيرند؟ و هر حلالي را كه شما مي‏گوييد حلال، آيا آنها نمي‏گويند حلال؟ و هر حرامي را كه شما مي‏گوييد حرام، آيا نمي‏گويند حرام؟ پس فبم تستحلون دمائنا؟ اي ديگر آقا گفته، آقا گُه خورده كه گفته، سرش را به ديوار زده. و واللّه اين بني‏اميه كه ائمه را كشتند به اين قاعده‏اي كه اين بني‏عباسي‏ها به دست گرفته‏اند و دارند با ما رفتار مي‏كنند، واللّه بني‏اميه نسبت به ائمه چنين رفتار نكردند. آخر توي كدام كتابمان هست كه حلالي را حرام كرده باشيم و حرامي را حلال كرده باشيم؟ ديگر شيخيها اهل كتاب نيستند، و شنيدم كه همين روزها همچو غلطي كرده، اي بي‏دين، بي‏مذهب، بي‏انصاف، نمي‏بيني كه ما نماز مي‏كنيم، روزه مي‏گيريم، حج مي‏رويم، خمس مي‏دهيم، زكوة مي‏دهيم، قرآن مي‏خوانيم، چطور شده شمايي كه قرآن مي‏خوانيد يا نمي‏خوانيد اهل كتاب شده‏ايد و ماها كه هر روز و هر شب قرآن مي‏خوانيم اهل كتاب نيستيم؟! و ببينيد آن بني‏عباسي‏ها همچو حرفي نزدند به ائمه با آنكه آنها پادشاه بودند، مسلط بودند و اگر مي‏خواستند همچو حرفي بزنند مي‏توانستند و مردم هم قبول مي‏كردند و نزدند. بلكه مأمون دختر خودش را به امام رضا داد و دختر ديگرش را به امام محمد تقي داد. حالا تو بني‏عباسي هستي اقلاً مثل آنها باش و آنها ائمه شما را عزت مي‏كردند، حرمت مي‏كردند، چطور شده كه ما اهل كتاب نيستيم و تو اهل كتاب هستي؟ برو در خانه‏ات بگرد و بيا در خانه ما هم بگرد، ببين در خانه تو قرآن بيشتر است يا در خانه ما؟ و عرض مي‏كنم با وجود همه اينها ما چه حلالي را حرام كرده‏ايم كه بايد مسلمان نباشيم و از اسلام خارج باشيم؟ و يك نفر پيدا نشد كه بگويد اي بابا آخر اينها چه كرده‏اند كه مسلمان نيستند؟ ديگر يكي را بگيرند و هَو هَو كنند دورش اين تازه مسلمان است و عرض مي‏كنم اين تازه مسلمان اگر از روي ترس رفته آدم احمقي بوده، و اگر از روي رضا رفته، اين الان مرتد است و از اسلام خارج است. ديگر فلان عباسي گفته بياييد توبه‏اش بدهيد، آيا اين نماز نمي‏كرده؟ روزه نمي‏گرفته؟ يك مكروهي را مستحب مي‏دانسته؟ يك مستحبي را مكروه مي‏دانسته؟ خوب اين چه كرده كه بايد توبه كند؟! و هركس را كه مي‏آورند توبه‏اش بدهند توبه‏اش مي‏دهد از آن خلافي كه كرده يا اعتقاد ورزيده. مثلاً يك جلادي را توبه مي‏دهند كه اقرار كند كه من ديگر جلادي نمي‏كنم و هكذا زاني را توبه مي‏دهند كه اقرار كند كه ديگر زنا نمي‏كنم. خوب اين شخص توبه كند كه چه؟ كه اللّه اكبر نمي‏گويم؟ اشهد ان لااله الاّ اللّه نمي‏گويم؟ اشهد ان محمدا رسول اللّه نمي‏گويم؟ نماز نمي‏كنم؟ روزه نمي‏گيرم؟ حج نمي‏روم؟ خمس نمي‏دهم؟ زكوة نمي‏دهم؟ تو يك چيزي بگو كه من اعتقاد به آن نداشته باشم تا آنكه معتقد به آن شوم يا آنكه به آن عمل نمي‏كردم تا آنكه به آن عمل كنم و اينها را مي‏گويم كه خبر از براش ببرند كه اي بي‏دين، بي‏مذهب، تو يك چيزي بگو كه من توبه كنم. اگر خلاف شرع مي‏گويي غلط مي‏كني، خوب من توبه از چه بكنم. اگر راست مي‏گويي تو بيا اول مرا توبه بده و من كه توبه كردم باقي توبه كرده‏اند. خوب من بگويم خدايي نيست؟ پيغمبري نيست؟ حلالي نيست؟ حرامي نيست؟ يا اگر دين است و مذهب است؛ كه دين همه مردم اين است كه اشهد ان لااله الاّ اللّه، اشهد ان محمداً رسول اللّه، شهادت مي‏دهم كه نماز بايد كرد، روزه بايد گرفت، هرچه محمد و آل محمد گفته‏اند بايد گفت و آنچه را كه نگفته‏اند نبايد گفت.

و مختصر دين و مذهب ما آن است كه آنچه محمد و آل محمد گفته‏اند اين دين و آيين ما است ما قال آل محمد قلنا و ما دان آل محمد دنا، هرچه دين و مذهب محمد و آل محمد بوده ما همان را حق مي‏دانيم و آنچه را كه ايشان واگذاشته‏اند و از آن اعراض كرده‏اند، ما آن را باطل مي‏دانيم و تمام دين و مذهب همين دو كلمه است. حالا حلالهاشان خيلي است، حرامهاشان خيلي است، خيلي‏ها را نمي‏شود همه‏اش را گفت ولكن اين دو كلمه را مي‏شود گفت: حلال محمد حلال الي يوم القيمة و حرام محمد حرام الي يوم القيمة، و پيغمبر۹ از آن روزي كه آمده، هرچه را حلال كرده، حلال است الي يوم القيمة و آنچه را حرام كرده، حرام است الي يوم القيمة. و اين است دين ما، مذهب ما، حالا همچو كسي توبه از چه بكند؟! از اينكه اسلام نداشته باشد؟ ايمان نداشته باشد؟ و كاش اين شخص مقلد پدرش هارون بود، مقلد معتصم بود، مقلد مأمون بود، نهايت اين به آن متشخصي نيست، از اين جهت پستاي لوطي‏بازي را رو كرده و الواط را به دور خودش جمع كرده كه بياييد هَو هَو كنيم، يك‏دفعه بريزيم به خانه شيخي‏ها، مي‏گويم اگر تو پستاي لوطي‏گري و دزدي داري بيا برو سر راهها، سر گردنه‏ها دزدي كن، مردم را هَو هَو كن، ولكن خدا اين دين و مذهب را قرار نداده.

پس برويم بر سر مطلب، مطلب آنكه مثل نور خدا اين است چنان‏كه مي‏فرمايد مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، يعني مثل نور خدا مانند چراغداني است كه اين چراغدان يك چراغي توش باشد و روي او يك شيشه‏اي باشد كه مثل كوكب دري باشد، حالا كو همچو چراغي و چراغداني؟ برو پيش عباسي بگو اين آيه يعني چه؟ و هكذا پيش آن ملا پيناسش، و واللّه اين آيه شريفه درباره محمد و آل محمد است و مراد از اين چراغ وحي الهي است، و مراد از مشكوة بدن پيغمبر است۹، و اين چراغداني است كه در آن چراغ نبوت و هدايت گذاشته شده. و خيلي شبيه است اين بدن ظاهرشان به اين چراغدان ظاهري و اين نور نبوت در اندرون بدن ايشان است و بدن ايشان مشكوتي است كه در اندرون اين مشكوة، دلي است كه آن دل مانند شيشه‏اي است كه بر روي چراغ هدايت و نبوت گذاشته شده و اين نور مي‏آيد از روزني كه چشمشان است داخل مي‏شود و از چشمشان خدا مي‏بيند و از گوششان خدا مي‏شنود و از دستشان خدا عطا مي‏كند و از زبانشان خدا حرف مي‏زند. و تعجب اينكه اين قرآن را كه گفت و به شما رسيد؟ كه اگر اين پيغمبر قرآن را نمي‏نوشت كه مي‏دانست كه قرآني هست يا نيست؟ و اين قرآن از زبان مبارك پيغمبر بيرون آمد و كتّاب وحي نوشتند و انه لقول رسول كريم ذي قوة عند ذي‏العرش مكين مطاع ثم امين و ما صاحبكم بمجنون.

پس اين پيغمبر، زبانش زبان خداست، و همچنين روحش روحي است كه و كذلك اوحينا اليك روحاً من امرنا، و آن روح من امر اللّه، روحي است در بدن پيغمبر و اين قول از زبان پيغمبر كه بيرون مي‏آيد، مي‏شود قول اللّه؛ پس قول پيغمبر شده قول خدا. و اين پيغمبر روحي دارد كه روح نبوت است و اين مخصوص پيغمبر است و جايي كه اوست هيچ كس به آن درجه نرسيده و از جميع خلق بالاتر و نزديك‏تر است به خدا و نور الهي از بدن او بروز كرده. حالا گاهي فرمايش مي‏كند اين نور چطور است، آن وقت ما هم يك چيزش را ملتفت مي‏شويم.

پس غافل نباشيد كه آنچه از اين پيغمبر سرمي‏زند تمامش صادر از خداست من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، كه اگر پيغمبري نيامده بود در ميان شما و شما اطاعت او را نكرده بوديد، هيچ معني داشت كه شما اطاعت خدا را كرده باشيد؟ ملتفت باشيد ان‏شاء اللّه، پس پيغمبر كه آمد در ميان مردم و مردم اطاعتش كردند، اطاعت پيغمبر شد اطاعت خدا. حالا معني اطاعت چيست؟ آن است كه گاهي مي‏گويند جهاد كنيد، گاهي مي‏گويند نماز كنيد، گاهي مي‏گويند روزه بگيريد، گاهي مي‏گويند خمس بدهيد، زكوة بدهيد، و اين احكامي كه مي‏آورند تمامش احكام خداست و هميشه خدا اين‏طور حكم مي‏آورد كه هر پيغمبري كه مي‏آيد معجزاتي، احكامي مي‏آورد، آن وقت ما يقين مي‏كنيم كه اين حكم، حكم خداست. پس حكم پيغمبر، حكم خداست. امرش، امر خداست. ايمان به او، ايمان به خداست. عصيان به او، عصيان به خداست. نعوذ باللّه كسي او را دشمن بدارد مثل ابوجهل، اين دشمن خداست چرا كه خدا اين را حجت قرار داده و اين شخص محمد۹ را حجت بر خلق قرار داده و باقي مردم حتي سلاطين روزگار بايد تابعش باشند و پيغمبر همچو جرئتي داشت كه كاغذ به سلاطين مي‏نوشت و از براي آنها مي‏فرستاد كه بايد همه شماها مطيع و منقاد من باشيد و اين سلاطين همين سرزمين شاهنشاه كل روي زمين بودند و سلاطين ديگر از اقتدار و شوكت آنها چشم مي‏زدند. از آن جمله خسروپرويز بود كه شاهنشاه بود و پيغمبر۹كاغذي به او نوشتند كه اگر مي‏آيي و اطاعت مرا مي‏كني تو را سلطان دنيا و آخرت مي‏كنم و اگر نمي‏آيي فلان فلانت مي‏كنم و عرب پا برهنه‏اي كاغذ را برداشت، رفت پيش خسروپرويز، وقتي كه خواند ديد پيغمبر اين‏طور نوشته‏اند، كج‏خلق شد، كاغذ را پاره كرد، امر كرد كيسه خاكي روي سر آن عربه ريختند و كاغذي به پيغمبر نوشت و عربه كاغذ را برداشت آمد پيش پيغمبر، پيغمبر چون كاغذ را خواندند، ديدند اسم خودش را مقدم داشته.

و غافل نباشيد كه آن پيغمبر خاطرجمع بود از آن خدايي كه او را فرستاده بود و به او وعده داده بود، كه كاري مي‏كنم كه شرق و غرب عالم را فرا بگيري و اين دولت عجم با وجودي كه خيلي متشخص بودند، پيغمبر آنها را پايمال كردند و با خاك يكسانشان كردند. و فكر كنيد و ببينيد توي دنيا چطور بوده، اول پيغمبر دعوت كرد و خورده خورده دورش جمع شدند با وجودي كه آن وقت سلاطين متعدد بودند و همه دشمن پيغمبر بودند، حالا بي‏ادبي كردند، كردند. ولكن آن آخر كار چه شد؟ دولت اسلام گرفت تمام روي زمين را و تمام سلاطين تمكينش را كردند و هر كدام كه اسلام نمي‏آوردند، قبول جزيه مي‏كردند و پولها مي‏دادند، پيش‏كشي‏ها مي‏فرستادند. و همچنين در زمان اميرالمؤمنين غصب خلافت كردند، راست است و اميرالمؤمنين پشت سرشان هم نماز كرد، ولكن بعد از اين همه داستانها چه شد؟ حالا ابابكر مرد نافهمي بود و غصب خلافت كرد؟ بلي، كرد و مردم هم به دورش جمع شدند، راست است. ولكن ببينيم آن آخر كار حق اميرالمؤمنين پايمال شد؟ نه واللّه بلكه روز به روز حقيت او و امر او واضحتر و آشكارتر گرديد و بطلان طرف مقابل روز به روز ظاهرتر و هويداتر گرديد و اين ابوبكر اين‏قدر خر بود كه خودش به خري خودش اقرار داشت. و الان مريدهاش خجالت مي‏كشند كه فضيلتي براش نقل كنند چرا كه جانشين پيغمبر بايد مثل پيغمبر باشد و هرچه از جانب خدا مي‏آيد، اول بايد پيش پيغمبر بيايد بعد پيش آن خليفه‏اش. و تعجب آنكه خودشان و اتباعشان در هرجا گير مي‏كردند و در مي‏ماندند، مي‏آمدند پيش اميرالمؤمنين. و اين عمر حرامزاده در هفتاد جا گفت «لولا علي لهلك عمر» و در بعضي از عبارات مي‏گويد: «نبيند عمر روزي را كه ابوالحسن را نبيند». ديگر اين مني‏ها بگويند اميرالمؤمنين اهل كتاب نيست، و خيلي شبيه است كارهاي رذالتشان به كارهاي معاويه و گاهي اين معاويه منتشر مي‏كرد كه اميرالمؤمنين نماز نمي‏كند، دزدي مي‏كند. و همين حالا برو ميان سني‏ها كه معاويه مي‏گفت اميرالمؤمنين دزدي مي‏كرد، حقيقتي دارد يا نه؟ و از بس وحشت مي‏كنند، مي‏گويند شيعه‏ها اين را به معاويه بسته‏اند. معاويه هرگز همچو غلطي نمي‏كند. ديگر اميرالمؤمنين اهل كتاب نيست و عرض مي‏كنم هميشه اهل باطل در همه زمانها بوده‏اند و به رذالت اهل اين زمان نبوده و نخواهند بود، كه هرچه آنها بكنند ما بكنيم و هرچه را كه آنها حلال بدانند ما حلال بدانيم و هرچه را كه آنها حرام بدانند ما حرام بدانيم و هر مستحبي را كه آنها مستحب بدانند ما مستحب بدانيم و هر مكروهي را كه آنها مكروه بدانند ما مكروه بدانيم. حالا خلاف چيست؟ هيچ خلاف و خلاف آن است كه آنها مي‏گويند يك وقتي توي خانه آقاي آقاعلي نشسته بودم در آن اثنا يك سيدي را مي‏كشيدند و مي‏آوردند و من اصلاً از موضوع و محمول آن خبري نداشتم. و آقاي آقاعلي بنا كرد فحش به او بدهد، و اين سيد در بازار پسر آقا عبدالصمد آقاجان را فحش داده بود و آقاي آقاعلي رو كرد به آن سيد كه اگر مي‏گويي كه شيخي يعني چه؟ كه هيچ، ولت مي‏كنم و الاّ تو را مي‏زنم و پوست از سرت مي‏كنم. و آن سيد هرچه فكر كرد ندانست چه جواب بگويد و بناي عجز و لابه گذاشت و ولش نمي‏كرد. من التماس كردم و اين را خلاصش كردم، وقتي اين سيد رفت، من رو كردم به آقاي آقاعلي كه حالا خودتان بحث مي‏كرديد به اين سيد كه شيخي يعني چه؟ حالا همين بحث را من به شما مي‏كنم. آقاي آقاعلي فكري كرد گفت راستي راستي كه من هم نمي‏دانم. گفتم معنيش اينهايي كه خيال مي‏كنيد نيست و فرقي نيست به جز افتراهايي كه به پاي ما مي‏بندند كه شيخي‏ها به معاد جسماني قائل نيستند، به معراج جسماني قائل نيستند، و ما مي‏گوييم خدا لعنت كند كسي را كه به معاد جسماني قائل نباشد. و همچنين بر ما افترا مي‏بندند كه شما مي‏گوييد پيغمبر معراج روحاني كرده، و ما مي‏گوييم پيغمبر به معراج رفت، با لباس و نعلين رفت، و لباس برش بود، مكشوف العورة نبود، و كفش از چرم گاوميش پايش بود و پابرهنه هم نبود. و آن بالاي عرش كه رفت يادش آمد كه به موسي خطاب شد در وادي مقدس فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي، و آنجا متذكر شد كه بايد حرمت عرش خدا را نگاه داشت، چنان‏كه وقتي خطاب شد به موسي فاخلع نعليك، موسي كفشش را كند و پابرهنه رفت به كوه طور، پيغمبر خواست كفشش را بكند، خطاب شد: مكن، ما مي‏خواهيم عرش ما به كفش تو زينت بگيرد. و عرض مي‏كنم ما اعتقادمان آن است كه پيغمبر۹ با كفشي كه چرم گاوميش بود رفت به معراج، حالا اينها افترا مي‏بندند، خود دانند. ديگر افترا بر اينها جايز است؟ عرض مي‏كنم افترا بر يهود و نصاري هم جايز نيست. تو ببين جايز هست در دين اسلام كه بر يهودي افترا ببندي كه اين زنا كرده، لواط كرده؟ مثلاً يك يهودي دارد جايي راه مي‏رود و مسلماني دارد دزدي مي‏كند، بگويي يهودي دزدي كرد؟ جايز نيست. و دين اسلام آن است كه بر يهود هم نمي‏شود افترا بست، ديگر به شيخي افترا جايز است؟ باز كدام حلالي را حرام كرده‏اند و كدام حرامي را حلال كرده‏اند؟

و عرض مي‏كنم اينها حجت خداست كه تمام شده بر همه‏تان كه علانيه ظلم مي‏كنند و مردم ديگر مي‏بينند يا سكوت دارند يا تصديقشان مي‏كنند. سكوت مي‏كنند، خلاف شرع مي‏كنند. تصديق مي‏كنند، خلاف شرع مي‏كنند. و بايد دين خدا را رواج بدهند. خوب از تويي كه حاكم شرعي سؤال مي‏كنم كه كسي كه نماز مي‏كند، روزه مي‏گيرد، اين ظاهراً خوب است يا آنكه باطناً هم خوب است؟ ديگر العلم عند اللّه، مي‏گويم تو نبايد يقيني داشته باشي درباره كسي كه به تمام ما جاء به النبي و تمام شرايع قائل است و بر حسب اعتقاد خود عمل مي‏كند؟ خوب درباره خودت چطوري؟ آيا به خودت مي‏پسندي كه كسي درباره تو چنين حكمي كند؟ و مي‏بيني علانيه افتراها را مي‏بندند و هيچ نفس نمي‏كشي و الواط را همراه خودشان مي‏كنند، خانه در مي‏چينند، بلي مي‏شود اين كارها را كرد. ديگر من هم لوطي دارم، لوطي‏بازي مي‏كنم؟ خير، من لوطي ندارم، من مظلومم، مقهورم. بسم اللّه آن خانه من، برو تاراج كن، بيا سرم را هم ببر، ريز ريزم كن، آن هم پسرم، سر او را هم ببر.

و واللّه دين ما دين محمد و آل محمد است، حلال ما حلال محمد و آل محمد است، و همچنين مستحبات از روزي كه آمدند گفتند تا روز قيامت مستحب است و مكروهات از روزي كه گفتند، مكروه تا قيامت مكروه است و همچنين مباحات، باز احكام پيغمبر است. و پيغمبر۹مرخص كرد كه اين كارها را بكني و اين هم حكمي است از احكام پيغمبر و ظاهر ما چنين است، باطن ما چنين است و كسي كه اين‏طور نباشد ما او را مخلد و در درك اسفل جهنم مي‏دانيم؛ چرا كه پيغمبر فرمود ان المنافقين في الدرك الاسفل و آنچه ظاهر مي‏كنيم به زبان ظاهر مي‏كنيم، ديگر ظاهراً درست راه مي‏روند و باطناً العلم عند اللّه، مي‏گويم تو چه چيز داري از دين و مذهب؟ يك خورده حيا كن و خجالت بكش و درست راه برو و اين‏جور شهادت مده درباره كسي.

و غافل نباشيد كه محمد و آل محمدند آن مشكوتي كه در آن چراغ نبوت و هدايت گذاشته شده چنان‏كه فرموده مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، و خيال نكنيد يك مشكوة است و در آخر آيه مي‏گويد في بيوت اذن اللّه، و نمي‏شود در خانه‏هاي عديده يك چراغ باشد. پس در هر خانه‏اي چراغي است و اين خانه‏ها دوازده امام شما هستند كه هريك در عصر خودشان چراغي بودند كه ان ترفع در مكان بلندي و مقام مرتفعي گذاشته شدند. و هر چيزي را كه مي‏خواهند خيلي روشن باشد، او را در بلندي نصب مي‏كنند كه هركس در پستي هم باشد او را ببيند تا آنكه ضعفاء و اقوياء در ديدن آن مساوي باشند. و ائمه شما هستند كه بلند شدند از ميان جميع خلق و از همه خلق مقامشان بالاتر است. پس صعود كردند و رفتند به مقامي كه مقرب خدا شدند به طوري كه هركس از هرجا نگاه كند طأطأ كل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم و خضع كل شي‏ء لكم و اشرقت الارض بنوركم. پس جايي واقع شده‏اند كه حجت خدا را تمام كنند و همه كس بداند كه ايشان در دنيا حجت بودند، حالا ايشان حجت بودند، حجت خدا تمام است. ديگر يزيد مي‏خواهد ظلم بكند، بكند. شمر مي‏خواهد ستم بكند، بكند. ديگر اين شمر حجت خدا بود؟ و خدا لعنت كند صوفيه را كه نگذاشتند يك جايي درست باشد و تمام دين و مذهب و كتاب و سنت را خراب كردند و آنجايي كه خراب است لامحاله جلوي آدم را مي‏گيرد. باز اين شمر هم خود اوست ليلي و مجنون، گاهي به صورت فرعون بيرون مي‏آيد، گاهي به صورت موسي، گاهي به صورت شمر، گاهي به صورت امام حسين، خدا لعنت كند شمر را، اولش را، آخرش را، ظاهرش را، باطنش را. و همين‏طور كه تو لعنش مي‏كني، خدايا از جانب ما هم لعنتش بكن و لعنت كن آن كساني را كه ظالمين را جلوه جلال خدا مي‏دانند و خدا لعنت كند آنهايي را كه مي‏گويند فرعون هم مظهر جلال خدا بود،

چون ز بي‏رنگي اسير رنگ شد   موسيي با موسيي در جنگ شد

و ملتفت باشيد و شما غافل نباشيد كه بدان را بايد بد دانست از روي دل و اعتقاد، و بيزاري جُست از بدان از روي دل و اعتقاد. و گاهي يك‏پاره امرها است كه آدم تعجب مي‏كند، مثل آنكه عملي كه كفاره جميع گناهان باشد كم پيدا مي‏شود.

مي‏فرمايند كسي كه در روز لعن كند بدان را و در شب لعن كند، هر گناهي كه در شب مي‏كند، آن لعن كفاره آن مي‏شود و هر گناهي كه در روز مي‏كند لعن در روز كفاره آن مي‏شود. و اين لعن كأنه ثوابش از نماز و روزه بيشتر است كه هرچه در شب گناه كني، تمامش به يك لعن در شب آمرزيده مي‏شود و هرچه در روز معصيت كني به يك لعن در روز آمرزيده مي‏شود. ولكن آن كساني را كه نبايد لعن كرد مي‏فرمايند لعن يك خوبي دارد كه آتش مي‏شود مي‏رود پيش آن كسي كه مستحق لعن است مثل ابوجهل و توي كله‏اش مي‏خورد. و اگر كسي به غير مستحقش لعن كرد، اين لعن مي‏رود پيش او، مي‏بيند جاش آنجا نيست، دو مرتبه قهقرا برمي‏گردد مي‏آيد توي كله صاحبش مي‏خورد. و اين معاويه بعد از اينكه نادرستي كرد، حضرت امير لعنش كردند و خبر از براي او بردند، او هم قرار داد كه امام حسن را مي‏نشانيد و وامي‏داشت ملعوني را كه لعن كند به حضرت امير. ولكن لعن او مي‏خورد توي سرش و از آن غيظي و عداوتي كه داشت، وقتي كه مستقر شد، حكم كرد كه در جميع مجالس و محافل مدت بيست سال متصل لعن به حضرت امير بكنند. حالا كسي بيست سال متصل لعن كند به كسي، اين بچه‏هايي كه بزرگ مي‏شوند خيال مي‏كنند اين دين و مذهبشان است. و الحمد للّه الان برو در ميان سني‏ها بگو لعن بر اميرالمؤمنين جايز است؟ مي‏گويند استغفر اللّه. لعن بر امام حسن و امام حسين هم جايز نيست چرا كه پيغمبر درباره ايشان فرمود هما سيدا شباب اهل الجنة. پس لعنهايي كه آنها كردند خودشان ملعون شدند و سني‏ها هم مي‏دانند كه آنها خلاف كردند. و واللّه همين‏طور است هميشه دست حق بلند است، يعني دليل، برهان دارند و حرفها را با دليل و برهان مي‏زنند. و آيه‏هايي كه معنيش واضح و محكم است همانها را مي‏گويند محكم و آن آيه‏هايي كه معنيش واضح نيست و محتمل چند جور معني است، آنها را مي‏گويند متشابه. و هميشه دين خدا واضح و ظاهر و حجتهايش مي‏رسانند به مردم و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون، و خيال مكن كه ايشان مرده‏اند. فرمودند ان ميتنا اذا مات لم‏يمت و ان قتيلنا اذا قتل لم‏يقتل. و آيا نشنيديد كه سر امام حسين تكلم مي‏كرد با مردم، حرف مي‏زد، قرآن مي‏خواند و بدن مباركش در آن آفتاب كه هر بدن ميتي كه در آفتاب دو روز يا سه روز بماند، متعفن مي‏شود، متعفن نشد. بلكه آنهايي كه از آن دور برمي‏گشتند بوي مشك و عنبر از آنها استشمام مي‏كردند. و همچنين سر مباركش را كه در اطراف بردند، هيچ متعفن نشد و حرف مي‏زد و در همان مجلس يزيد تكلم مي‏فرمود و حجت مي‏كرد بر او، ملتفت باشيد.

پس عرض مي‏كنم ايشان را قياس به مردم ديگر نمي‏شود گرفت و مردم قتيلشان اذا قتل لم‏يقتل نيست و ميتشان اذا مات لم‏يمت، نيست و واللّه ايشانند آيات خدا و اين آيات خدا همه جا حاضر و ناظرند، و بآياتك و مقاماتك التي لاتعطيل لها في كل مكان، و در دعاي رجب است كه همه كس مي‏خواند و كفعمي و شيخ طوسي روايت كرده‏اند و در كتابهاشان نوشته‏اند و از قديم الايام همه مردم مي‏خوانده‏اند و مي‏خوانند. و جايي نيست كه آن آيات نباشد و آيات كه همچنين است كه جايي نيست كه اين آيات نباشد، پس لاتعطيل لها في كل مكان، هيچ مكاني از وجودشان خالي نيست، حالا اين آيات يا ائمه ظاهرينند سلام اللّه عليهم يا ملائكه، پس وقتي كه ملائكه همه جا باشند چه عيب دارد كه ايشان باشند كه آقايان ملائكه‏اند و ملائكه، واللّه خدام ايشان هستند و فرمودند ان الملائكة خدامنا و خدام شيعتنا، ملائكه خدام ما و خدام شيعيان ما هستند. فبهم ملأت سماءك و ارضك حتي ظهر ان لااله الاّ انت. و اين مطلب صريح آيه قرآن است كه مي‏فرمايد سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه علي كل شي‏ء شهيد، مي‏فرمايد ما آيات خودمان را در آفاق و در انفس ظاهر مي‏كنيم تا معلوم شود كه به غير از خدا، خدايي ديگر نيست.

پس غافل نباشيد كه ايشان همه جا حاضر و ناظرند و مبلغند از جانب خداوند عالم بلكه واللّه حافظند شيعيان خودشان را و معين و ياور آنها هستند و در آن توقيعي كه به شيخ مفيد نوشتند مي‏فرمايند انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم، ما شما را مهمل نمي‏گذاريم و از يادمان نمي‏رويد و واللّه به رعايت ايشان، خدا ما را رعايت مي‏كند و به كفايت ايشان، خدا ما را كفايت مي‏كند. يا محمد يا علي اكفياني فانكما كافياي و انصراني فانكما ناصراي مي‏فرمايد مي‏خواهي حاجتت برآورده شود، دو ركعت نماز گذار و اين دعا را بخوان و خواندنش هم آداب دارد چنان‏كه در كتابها ذكر شده. و ايشان واللّه اسم كافي خدا هستند و ائمه طاهرينند، اسم كافي خدا، چنان‏كه آن اسمي كه جميع كفار را اذيت مي‏كند، ايشانند. و اين خطاب آمده پيش از قيامت القيا في جهنم كل كفار عنيد، و واللّه سني‏ها اعتراف كرده‏اند كه اين دو نفر محمد و عليند. پس اميرالمؤمنين است قسيم جنت و نار و بهشت را قسمت مي‏كند بر مؤمنين و نار را قسمت مي‏كند بر كفار، ديگر كسي كار ازش نيايد مثل تو، آن اميرالمؤمنين نيست. ولكن آقاي من عزيز است، عظيم است، بزرگ است و خدا چنين قرار داده كه نوكرهاي راستي راستي، مخارجشان پاي آقاشان است و خيلي كم بايد غصه خورد. و عرض مي‏كنم غصه خوردن از جيبمان مي‏رود و ايشان ما را از خودمان بهتر كفايت و رعايت مي‏كنند. مثل اينكه كسي غلامي، كنيزي دارد آقا مي‏داند كه اين غلام و كنيز چه مي‏خواهند، خانه مي‏خواهند، لباس مي‏خواهند، فرش مي‏خواهند، و غلامه بسا آن‏قدر عزوبت گرفته كه نداند زن مي‏خواهد، ولكن آقا مي‏داند. همچنين ايشان مي‏دانند آن نعمتهايي كه ما مي‏خواهيم و ضرور داريم، كه خودمان عقلمان نمي‏رسد، ولكن ايشان مي‏دانند و آن نعمتها را دارند و مي‏دهند.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه پنجم ـ دوشنبه ۵ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

مكرر عرض كردم كه چون خداوند عالم خلق را از براي كاري و فايده‏اي كه خودش مرادش بوده، براي آن مراد خودش خلق كرده است و مردم از مراد خدا خبر ندارند، مگر آنكه خداوند خودش بيان كند كه من كه شما را آفريدم، براي چه كار آفريده‏ام، چنان‏كه مي‏فرمايد: ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر براي همين كه مرا عبادت كنند و مرا بشناسند و مااريد منهم من رزق و مااريد ان‏يطعمون ان اللّه هو الرزاق ذوالقوة المتين، من هيچ آن‏ها را از براي رزق خودشان خلق نكرده‏ام و خيليها توي اين پستا هستند و خدا مي‏شناسد خلق خودش را. و غافل نباشيد كه اين خلق هيچ بار هوس نمي‏كنند كه مخلوقي خلق كنند، ولكن خيال مي‏كنند به زرنگي و جلددستي خودشان، چيزي تحصيل مي‏كنند، اين است كه خداوند عالم اين را وازده كه مااريد منهم من رزق، حتي آن مرغهاي توي خانه‏ات رزقشان با خداست هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم، و كم كسي را سراغ دارم كه بتواند از اين گرداب بيرون بيايد، ديگر مي‏شود كه آدم چيزي تحصيل نكند و بخورد؟ عرض مي‏كنم ببين رزق شما را خدا در هندوستان خلق مي‏كند و آيا تو هيچ درختش را در آنجا غرس كردي و آن‏كه غرس كرد هيچ مي‏دانست كه تو، توي دنيا هستي؟ و هيچ مي‏دانست كه آنهايي را كه غرس كرده خودش مي‏خورد يا مال تو است؟ پس هر دانه فلفلي كه مال هركس هست خدا در هندوستان خلق مي‏كند و از اين گرده‏ها، فكر كنيد تا دين و مذهبتان محكم شود. و اين دانه‏هاي فلفل بسا هر دانه‏اش مال يك كسي است و بسا يك دانه‏اش مال اهل اصفهان است، يكيش مال اهل همدان. و مكرر عرض كرده‏ام كه رزق هر كسي دزد ندارد، غاصب ندارد، خائن ندارد، اگرچه آن دزده زودتر مي‏دزدد كه بياورد به صاحبش برساند.

پس غافل نباشيد كه رزق را خداست قاسم، و آن كسي كه برنج مي‏كارد، هيچ تو را مي‏شناسد؟ و هيچ مي‏داند كه خودش مي‏خورد يا اينكه تو مي‏خوري؟ پس رزق هر كسي همان‏طوري كه خدا مقدر كرده كه به او برسد خواهد رسيد، اگرچه آن دزد بدزدد، و اين هم خدا مقدر كرده كه آن دزد بدزد كه زودتر به صاحبش برساند. و اگر كسي از اين راهها داخل نشد، دين و مذهب پا برجايي نمي‏تواند داشته باشد. و غافل نباش كه تمام رزقهات همين‏طور است، بعضيش در هندوستان است كه بايد آنجا برويد و بايد دست به دست برسد تا به تو برسد و اين دزد نداشت، غاصب نداشت. و همچنين برنجهاش، نخودهاش، گندمهاش، همه همين‏طور است. آن وقت بيا پيش لباست، مثلاً اين پوستين را در هندوستان دوخته‏اند، من نمي‏دانم كه دوخته؟ براي چه دوخته؟ آيا آنكه دوخته دلش براي من سوخته بود كه پوستين لازم دارم؟ و همچنين آن لباسهايي كه تو داري، آن كسي كه بافته و دوخته، آيا دلش براي تو سوخته بود كه لباس مي‏خواهي؟

پس غافل نباشيد كه آنچه به شما مي‏رسد، خلق نمي‏رسانند، خدا مي‏رساند، هو الله@ الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شي‏ء سبحانه و تعالي عما يشركون. پس اينهايي را كه خيال مي‏كني؛ كه خودت رازق خودت هستي و چيزي تحصيل مي‏كني، بسا چيزي را براي خودت اندوخته‏اي و نصيب كسي ديگر است، همين‏طور خداست خالق، رازق، محيي، مميت. باز بسا كسي خيال كند كه به حيله و تدبيري مي‏تواند چيزي تحصيل كند يا اينكه كسي را بكشد، صدمه‏اي به او بزند، و واللّه خلق عاجزند از اين كارها. باز اگر او تقدير كرده باشد كه كسي كشته شود، مي‏شود. ولكن اگر او تقدير نكرده باشد كه كسي كشته شود، هزار او حيله و تدبير كند كه او را بكشد، نمي‏تواند. و حضرت امير در جنگها خيلي مي‏فرمودند به مثل پسرشان محمد حنفيه، كه شما مترسيد از جنگ، چرا كه شما اجلي داريد محتوم و معين، و اجل شما در مدت معيني است و حافظ شما، زره شما و شمشير شما نيست و حافظ شما اجل شما است، اگر اجلت رسيده كه تو را مي‏كشند و اگر نرسيده برو جنگ كن كه تو را نمي‏توانند بكشند.

پس غافل نباشيد كه لاحول و لاقوة الاّ باللّه، پس همه امور در دست خداست، نهايت اگر گاهي چيزي به كسي رسيده و او مكروه خاطرش هست و اذنش داده‏اند كه دعا كند، برود دعا كند. مثل آنكه حالا هوا سرد است، برو دعا كن، باز برو پيش خدا، نه آنكه فلان را گول بزنيم، پوستينش را بگيريم. باز اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه مي‏فرمايد: تعجب است، كه مردم خيال مي‏كنند كه خودشان مي‏توانند حيله بكنند و چيزي به دست بياورند، باز اگر خدا خواسته باشد كه خيالشان صورت بگيرد، مي‏گيرد. اما اگر او نخواسته باشد، خودشان را به حلق بياويزند و تمام تدابيري كه دارند به كار برند، محال است كه صورت بگيرد. پس بهترش اين است كه آدم هوشيار، اول وهله كارش را به خدا واگذارد كه، خدايا من هيچ حولي، قوه‏اي ندارم، من مي‏دانم كه اگر حيله كنم، به كارم نمي‏خورد. اين است كه علامت ايمان، توكل به خداست، هرچه را به تو گفته‏اند بكن، بكن، مي‏خواهد نفع داشته باشد يا ضرر. باز يك وقتي به داود پيغمبر خطاب شد، وحي شد به او كه من تو را پسنديده‏ام كه خيلي خوب عبادت مي‏كني و درست راه مي‏روي و مرد حكيمي هستي، ولكن يك نقص در تو هست، گفت خدايا نمي‏دانم، بگو تا بدانم. خطاب شد كه تو از بيت المال مي‏خوري، چنان‏كه سادات خمس مي‏خورند و غير سادات زكوة مي‏خورند. انبياء هم از بيت المال مي‏خوردند. عرض كرد كسبي بلد نيستم، كسبي يادم بده. خطاب شد برو زره بساز، عرض كرد بلد نيستم، خطاب شد ما نشانت مي‏دهيم و نشانش دادند و اين بنا كرد زره بسازد و مي‏ساخت و مي‏فروخت و خرج مي‏كرد. يك وقتي عرض كرد خدايا تو مرا از خوردن بيت المال منع كردي، آمدم به زره سازي، حالا اين زره سازي كفايت مرا نمي‏كند ـ و با وجودي كه آهن در دستش نرم بود، مع‏ذلك طول مي‏كشيد كه زرهي بسازد ـ عرض كرد خدايا اين زره سازي كفايت مرا نمي‏كند، مخارج من خيلي است و عيال و اولاد دارم؟ خطاب شد به داود كه من كه نگفتم تو رازق خودت باشي كه دستور العمل به تو داده‏ام، ولكن خالق و رازقت منم، مي‏خواهد نفع كند يا ضرر، تو زرهت را بساز، ديگر كار نداشته باش. و عرض نمي‏كنم كه كسب نكنيد، كار نكنيد، مي‏فرمايند كسي كه كسب مي‏كند و حفظ آبروي خودش مي‏كند و حفظ آبروي عيال و اولادش مي‏كند، اين كسب بهترين اعمال است و از نماز و روزه و حج بهتر است. چنان‏كه در حديثي فرمايش مي‏كند كه من چيزهايي چند است كه مخصوص خودم قرار داده‏ام و آنچه مخصوص من است، خلق مأذون نيستند كه آن را ضايع كنند. و از جمله چيزهايي كه مال من است، عزت مؤمنين است و مؤمن خودش را ذليل نمي‏كند. اين است كه سؤال به كف بد است و مؤمن از گرسنگي بميرد، التماس به كسي نمي‏كند، شكايت نمي‏كند، مي‏فرمايد عزت تو مال من است و من راضي نمي‏شوم كه بروي گدايي كني، سؤال كني، تو از خودم بخواه، يا مي‏دهم يا نمي‏دهم، ميدهم كه هيچ مفت تو ندادم به جهت مصلحتي ندادم. پس خدا راضي نيست كه آدم خودش را ذليل كند، فرموده برو كسب كن، كسب و كار مي‏كني خدا رزقت مي‏دهد، حالا رزقت از هرجا مقدر شده مي‏دهد. بعضي از هندوستان مقدر شده، بعضي از اصفهان مقدر شده، بعضي از جايي ديگر مقدر شده.

پس غافل نباشيد كه خداوند از اين جهت دعوت كرد مردم را كه او را بشناسند كه كار خودشان بگذرد و الاّ خدا محتاج نيست كه شما عبادت او را بكنيد يا نكنيد. و جميع خلق روي زمين، همه مؤمن عابد باشند بر جلال خدا چيزي نمي‏افزايد و همچنين علم و قدرتش و حكمتش هيچ زياد نمي‏شود به طوري كه به هيچ وجهي خدا از خلق منتفع نمي‏شود و بر خلاف اين اگر خلق روي زمين همه كفار باشند، هيچ ضررشان بر خدا نمي‏سد. و مثلش را عرض كنم، ببين در بدن خودت يك چيزي داري كه نه گرسنه‏اش مي‏شود نه سير مي‏شود و او اين غذاها را نمي‏خورد، غذاش علم است، حلم است، ذكر است، تقوي است، توحيد است و غذاي دنيايي خوراك عقل نيست. ولكن بدني اينجا مي‏سازند، عقل را مي‏آورند در او قرار مي‏دهند و اين بدنش گرسنه مي‏شود و وقتي كه گرسنه شد او مي‏فهمد كه گرسنه شد و عقل هيچ طعم نمي‏فهمد يعني چه و ذائقه نمي‏خواهد كه طعم بفهمد و همچنين عقل هيچ سرماش نمي‏شود بدنش سرماش مي‏شود و بدنش سرماش كه شد، او حكم مي‏كند كه زير كرسيش ببر، پس عقل شما نه مي‏خورد، نه مي‏آشامد و تو در هر كاري باشي او سرجاش هست. ولكن او است كه اين بدن را مي‏جنباند، وامي‏دارد به خوردن و آشاميدن، ولكن خودش هيچ محتاج به غذا نيست. پس اين بدن آيينه‏اي است كه عكس آن عقل در آيينه اين بدن افتاده، بعينه مثل آيينه را كه زير آفتاب بگذاري و قرص توش بيفتد؛ حالا اين قرص آسماني نيست، ولكن اين هم زرد است مثل زردي آفتاب، گرد است مثل گردي آفتاب، درخشان است مثل آفتاب، سوزاننده است مثل آفتاب، چنان‏كه آن عكس آفتاب كه در اين عينك مي‏افتد، مي‏سوزاند چوب را. و تعجب آنكه عينكش سرد است و اين عكسي كه توش افتاده اگر خيلي تند باشد آهن را مي‏گدازد. پس غافل نباشيد كه آن عقل مانند آفتابي است در جاي خودش و اين بدن عينكي است از براش ساخته شده و به اين عينك كارها مي‏كند. پس از چشمش مي‏بيند، از گوشش مي‏شنود، از زبانش طعم مي‏فهمد و اگر نيايد اينجا، اينها را هيچ ندارد.

پس غافل نباشيد، بدانيد و فكر كنيد كه نمونه‏اي است كه نزديك به مطلب بشويد. پس خدا هيچ محتاج به خلقش نيست ولكن خلقش را دوست مي‏دارد و مي‏سازد آنها را و عنايت مي‏كند. بعضي را طوري مي‏سازد كه با شكم راه بروند و بعضي با دو پا راه بروند و بعضي با چهار پا راه بروند. پس اينكه با شكم بايد راه برود، به چه آساني راه مي‏رود. و اينكه با دو پا راه بايد برود، به چه آساني راه مي‏رود و اينكه با هزار پا بايد راه برود به چه آساني مي‏رود و تعجب آنكه در وقت راه رفتن تمام پاهايش حركت مي‏كند.

پس غافل نباشيد كه خدا محتاج به خلق خودش نيست و متأثر از خلقش نيست و اگر تمام عالم گرم باشد، او گرم نمي‏شود چنان‏كه عقل تو هم گرم نمي‏شود و وقتي گرم مي‏شود آن است كه علم تحصيل كند و از روي تقوي كار كند. و آنهايي كه عقل ندارند، اصلاً به حرفهاي عقلاني گوش نمي‏دهند و آن عقل اگر بداند خدا اين را بنده خودش مي‏داند، هي گرم مي‏شود، با طراوت مي‏شود، خوشحال و خرم مي‏شود، و اگر او بداند كه خدا او را از نظرش انداخته هي سرد مي‏شود، كسل مي‏شود و بسا ماليخوليا بگيرد و بدنش از كار بيفتد.

پس غافل نباشيد كه خداوند هيچ متأثر از خلقش نمي‏شود و او تشنه نمي‏شود و اين آب را براي شما ساخته‏اند. و همچنين او مكان نمي‏خواهد و اين زمين را براي شما آفريده‏اند. حالا ديگر اينها را روز اول براي كه ساخته؟ لولاك لماخلقت الافلاك، اگر تو نبودي، من آسمان مي‏خواستم چه كنم؟ زمين مي‏خواستم چه كنم؟ پس خدا خودش زمين مي‏خواهد چه كند؟ آسمان مي‏خواهد چه كند؟ و غافل نباشيد كه ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم بودند در مقام خودشان و هيچ زميني نبود، آسماني نبود، و بودند سر جاي خودشان و غافل مباش و امامت را درست بشناس. فلان بن فلان امام نيست، و امام آني است كه از پيش خدا آمده پيش تو كه امر خدا را به تو برساند و خيلي فاصله است از پيش خدا تا پيش تو، مي‏فرمايند ما بوديم و هنوز خدا آبي خلق نكرده بود، آن آبي را كه مي‏فرمايد و جعلنا من الماء كل شي‏ء حي، مي‏فرمايد ما جميع زندگان را از آب خلق كرديم. پس خلقت ايشان از آب نيست، از نطفه نيست. و ايشان بودند و هنوز زميني نبود، آسماني نبود، آدم و حوايي نبود. و ايشان بودند و دنيا و آخرتي و بهشتي و جهنمي نبود. ديگر ايشان اهل بهشتند به دليل آنكه پيغمبر۹ فرمود الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة، بلي چنين است، ايشان بهشت مي‏روند و حظ هم مي‏كنند و از مقام خودشان نزول مي‏كنند كه مؤمنين هم حظ كنند، وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة، ولكن خودشان محتاج به بهشت نيستند و علي الاعراف رجال يعرفون كلاً بسيماهم، و آن اعراف جايي است كه در بلندي واقع است و بهشت و جهنم زير پاش افتاده‏اند و ائمه مي‏روند در آن اعراف، آن وقت هركس را كه بايد امر كنند كه به جهنم برود، امر مي‏كنند و هركس را كه بايد به بهشت برند، ايشان امر مي‏كنند. اي محمد و علي القيا في جهنم كل كفار عنيد، و براي همين خلقشان كرده‏اند كه بعضي را به بهشت برند، بعضي را به جهنم ببرند. و اميرالمؤمنين قسيم جنت و نار است و اگر اين را پيش سني‏ها هم بگويي بسا حظ كنند و پولت بدهند و امام واللّه محتاج به بهشت نيست و بود و هنوز بهشتي و دوزخي نبود و آنچه آفريده شده است، جميعش از قلم قدرت خداوند عالم خلق شده است و خداوند نقشه كائنات را به قلم قدرتش كشيده و چنان نقاشي است كه هيچ خطايي در كارش نيست، اما قلم را برمي‏دارد و نقش مي‏كند و اين همان قلمي است كه خدا او را خيلي دوست مي‏دارد و باش حرف مي‏زند ن و القلم و ما يسطرون، و «يسطرونش» آن لوحي است كه جميع مخلوقات در او نقش شده‏اند و همين قلم يك وقتي نبود و وقتي به او گفتند بنويس، عرض كرد چه بنويسم؟ گفتند بنويس لااله الاّ اللّه نوشت لااله الاّ اللّه، بعد عرض كرد چه بنويسم؟ خطاب شد بنويس محمد رسول اللّه، نوشت محمد رسول اللّه، بعد از نوشتن عرض كرد خدايا اين كيست كه او را متصل به خودت مي‏كني؟ خطاب شد كه اگر اين نبود نه تو را خلق مي‏كردم نه هيچ چيز را، و اين است مراد من و اين است مقصود من و اين است مطلوب من و اين است كه از جانب من بايد سلطنت كند و اين است كه رعيت مي‏خواهد و دشمنانش، جهنم مي‏خواهند و دوستانش، بهشت مي‏خواهند. و خدا آتش را خلق كرده كه دشمنهاي پيغمبر را آتش بزند و جميع خلق را براي ايشان خلق كرده. و امام يعني همچو كسي، ديگر امامي كه از هيچ جا خبر ندارد، آن امام نيست و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول شهيدا عليكم. پس ببينيد كه صريح آيه قرآن است كه بعضي از اين امت مخاطب واقع شده‏اند، و كذلك جعلناكم، يعني ما شما را قرار داديم كه شهداء باشيد، يعني شاهد باشيد و همه چيز را بدانيد و هر چيزي را سرجاي خودش ببينيد مثلاً فلان شاهد همه است يعني مشاهده كند و اگر اين شهداء نبودند كه مي‏دانست كه فلان ثواب كرده، بايد چه به او داد؟ و فلان معصيت كرده، جزاي او چيست؟ پس امام شاهد است؛ معنيش آن است كه بداند عمل من چيست، جزاي من چيست. حالا امام نداند كه اين چه كاره است، ثواب كرده يا آنكه معصيت كرده؟ چه مي‏داند كه جزاش چيست و چه بايد به او داد؟

و اين مردم، عرض مي‏كنم همين طوري كه رزق تو را خدا به دست هركس كه مي‏خواهد بدهد، مي‏دهد و او به دست زارعي مي‏دهد و آن زارع هيچ تو را نمي‏شناسد و تو او را نمي‏شناسي و همچنين به دست تاجر مي‏دهد و او تو را نمي‏شناسد و او به دست چاروادار مي‏دهد و تو را نمي‏شناسد تا آنكه مي‏خوري، آن وقت به تو رسيده و آنچه خدا خواسته يك مويي نه كم شده نه زياد شده. ديگر هزار سال قبل پيغمبر فرمايش كرده، ما چه مي‏دانيم قول او است يا قول او نيست؟ عرض مي‏كنم از اين راه كه مي‏روي دين و مذهبت خراب مي‏شود و نمي‏تواني يقين پيدا كني. چنان‏كه آنهايي كه در اين طريقه سير كرده‏اند مي‏گويند ما يقين نداريم كه اين احاديث از ائمه است و از جانب خداست و پيشينيان ما اين‏طور نمي‏گفتند و كارهاي اين زمان خيلي مغشوش است كه هركس هر ادعايي داشت از او مي‏پرسيدند كه چه ادعا داري؟ و او هم استنكاف از ادعاي خود نداشت، مي‏گفت ادعاي من اين است. مثلاً يك كسي مي‏گويد من شيعه‏ام، اين دليلش چيست؟ مي‏گويم من دليلم فلان فلان است، من بايد اقرار به وحدانيت خدا و رسالت رسول و امامت ائمه دوازده گانه داشته باشم و همچنين نماز بخوانم، روزه بگيرم، حلال ايشان را حلال بدانم، حرام ايشان را حرام بدانم.

و عرض مي‏كنم، هميشه بنا اين بوده و تا اين زمان و عجب زماني است و كسي غافل باشد، مي‏گويد نقلي نيست و مسامحه مي‏كند، بلي اينجا مي‏شود مسامحه كرد، ولكن يك جايي است كه ريش آدم را مي‏گيرند كه چرا مسامحه كردي توي دنيا و چرا اين‏قدر خرغلت زدي و از خواب غفلت بيدار نشدي با آنكه آنچه تو مي‏گويي، همان را من مي‏گويم و آنچه را كه تو معتقدي، همان را من معتقدم، ديگر از چه بايد توبه كنم؟ و به چه جهت بايد مسلم نباشم؟! و حال آنكه هر صاحب ادعايي هر ادعايي كه داشته و دارد يا حق مي‏گويد يا باطل، و اين هم مشخص مي‏شود. ديگر هيچ زماني نبوده؛ كه تو فلان ادعا را داري، و من هي قسم مي‏خورم، تبري مي‏جويم، مي‏گويد: داري. و ببينيد چقدر ظالم شده‏اند اهل اين زمان؛ حتي كسي صد دينار از كسي طلب دارد او مي‏گويد من نبايد بدهم، اين مي‏گويد بايد بدهي. ديگر تو ادعا داري كه صد دينار به تو بدهند، مي‏گويم همچو ادعايي ندارم، مي‏گويد خير، داري. مثلاً مي‏گويند شيخيها معاد را روحاني مي‏دانند، و ما هرچه داد مي‏كنيم كه ما معاد را روحاني نمي‏دانيم و كافر است كسي كه معاد را روحاني بداند و ما او را مخلد در جهنم مي‏دانيم. يا آنكه مي‏گيوند شما مال مردم را حلال مي‏دانيد! مي‏گوييم خدا لعنت كند كسي را كه مال مردم را حلال بداند. و عرض مي‏كنم از روي عقيده دل است كه اين ذغالي‏هايي كه ذغال مي‏فروشند به جز اينكه مي‏گويند ما شيعه هستيم و اگر ريششان را بگيري كه امامت چند تا است؟ بسا نداند يا حضرت عباس را امام بداند. و ما اين ذغاليها، پنيريها را مي‏گوييم مسلمانند و اگر بميرند غسلشان مي‏دهيم، به آنها نماز مي‏كنيم و شب و روز براشان استغفار مي‏كنيم. و از دين و مذهبمان است كه آنها را مسلمان بدانيم. حالا مي‏گويم آني را كه تو به پاي من مي‏بندي، من از آن بيزارم، خير تو معاد را روحاني مي‏داني! واللّه من معاد را روحاني نمي‏دانم. يا آنكه تو علي را خدا مي‏داني! مي‏گويم من محمد را هم خدا نمي‏دانم و من دارم هر روز نماز مي‏كنم و در تشهد نماز اشهد ان محمداً عبده و رسوله مي‏گويم. حتي شما ببينيد يك كسي مرده است و نشناسيد او را و دست كني توي جيبش ببيني مهر و تسبيح هست توي جيبش، يقين مي‏كني كه اين مسلمان بوده و او را غسل مي‏دهي، كفن مي‏كني، و مي‏داني كه شيعه است و هيچ نديده‏اي كه نماز كند، روزه بگيرد. و مي‏بينند كه ما نماز مي‏كنيم مثل آنها، روزه مي‏گيريم مثل آنها، حج مي‏رويم مثل آنها، زكوة مي‏دهيم مثل آنها و هر طور كه آنها راه مي‏روند ما مي‏رويم، حالا چطور شده اهل كتاب نيستيم؟! و هو هو مي‏كنند، اينها مال خودشان، مال خودشان نيست، مال وارث است؛ خوب چرا؟ مگر ما قرآن را قبول نداريم، نماز نمي‏كنيم؟ و ببينيد اين‏جور احكام از بني‏اميه صادر نشد به اين جور شدت و از بني‏عباس اين‏گونه احكام صادر نشد. ديگر اميرالمؤمنين نماز نمي‏كند، دزدي مي‏كند، اگر خري يك وقتي همچو گفت حالا برو توي سني‏ها، همين طوري كه تعصب از عمر مي‏كشند از علي مي‏كشند. و خيلي‏ها طايفه اسمشان است، افضلي اميرالمؤمنين را افضل مي‏دانند و مي‏گويند چون خودش مي‏رفت پشت سر ابابكر نماز مي‏كرد، ما آن سه خلفاي ديگر را خوب مي‏دانيم و در هيچ عصري چنين افترايي بر كسي نمي‏بستند. اي ملعون، تو از كجا از من شنيدي كه من علي را خدا مي‏دانم؟! من داد مي‏كنم اشهد ان محمدا رسول اللّه و مي‏گويم اشهد ان عليا ولي اللّه و علي بعد از رسول است و آن علي كه گفت انا عبد من عبيد محمد و راضي نيست علي كه او را بالاتر ببرند و به مقام محمد برسانند و محمد را به مقام الوهيت برسانند. و آنها آمده‏اند كه خدا را بشناسانند به مردم، و همان علي اللّهي كه پيدا شدند، اميرالمؤمنين آنها را كشت، سوزانيد، از آنها تبري جست، چرا اين كارها را كرد؟

پس عرض مي‏كنم ما ائمه طاهرين را خدا نمي‏دانيم، ديگر مثل تو هم خر شويم، نه، الحمد للّه الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا ان‏هدانا اللّه، من مي‏دانم كه محمد نور خداست، من مي‏دانم كه محمد اول ماخلق اللّه است و اين اول ماخلق اللّه آنچه غير اوست، جميعش به واسطه اين اول درست شده، حتي همين اول ظاهري بگيري، اين اول نباشد، دوم از كجا مي‏آيد و اول بايد باشد تا دوم پيدا شود. پس غافل نباشيد كه پيغمبر و آل او، اول ماخلق اللّه هستند و بودند به سالهاي دراز و هنوز خدا سال خلق نكرده بود و ايشان تسبيح و تهليل مي‏كردند خداوند  عالم را و بودند تا مدتهاي مديد، تا آنكه خطاب شد كه دوازده حجاب از نور خود بگيرند. و تعجب آنكه خودشان از نور خدا بودند، خودشان هم نور دادند@ و ببين آيينه مي‏گيري مقابل چراغ، يك چراغي توش پيدا مي‏شود. باز آيينه ديگر مقابلش بگير، يك آيينه و يك چراغ ديگر پيدا شده و هزار آيينه هم باشد، توي هريك شعله چراغ پيداست. و همين‏طور است كه محمد و آل محمد بودند و از نور خودشان، خداوند عالم دوازده حجاب ساخت. و باز بلاتشبيه يا به تشبيه اگر دل بدهي، چشمي خدا خلق مي‏كند، اين چشم از نور تو روشن است و اين نور ديدن را خدا از عمل خودت خلق كرده و تحويلت كرده و همچنين شنيدن از خودت صادر شده و از نور خودت هست و تحويلت كرده. و خدا به هركس هرچه مي‏دهد از نور خودش مي‏دهد. اين است كه عبادت از شما خواسته‏اند و اين فعل شما است و صادر از شما است و اين اعمال همراه انسان مي‏آيند و عمل شخص مجسم است، نه اين است كه ايني كه دارد حرف مي‏زند، مجسم است كه حرف مي‏زند، پس هركه را هرچه مي‏دهند از عمل خودش مي‏دهند. و اين وضع الهي است كه به عمل آورده و از اين‏جور كه گذشتي ديگر هر جور خيال كني، شيطان گولت زده و خيالي كرده و آن خيالت او كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا، و مثل سرابي مي‏ماند كه از دور خيال كني آب است. پس آنچه را كه تو نكرده‏اي، مال تو نيست چنان‏چه تو هرچه را مي‏چشي و هر طعمي را مي‏فهمي از عمل خودت مي‏فهمي. پس هرچه را مي‏بيني مرئي تو است و چشم را كه هم گذاشتي ديگر مرئيات نداري. پس ليس للانسان الاّ ما سعي، پس نيست از براي انسان نه خوبي و نه بدي، هيچ چيز نيست مگر هرچه را كه عمل كرده. پس اگر عملش خوب است، خوبي دارد و اگر عملش بد است، بدي دارد. و اين است كه امر كرده‏اند كه خوب بكنيد، بد نكنيد.

و غافل نباشيد، چنان‏كه همين مطلب را مكرر عرض كرده‏ام و زنها هم گوش بدهند، مي‏فهمند. يك كسي را خيال كن در صندوقي بكنند و در آن صندوق را محكم ببندند و او را ببرند به باغ، حالا از مردم كه بپرسي؟ مي‏گويند فلان را به باغ بردند. ولكن از خود اين بيچاره بپرسي كه تو را به باغ بردند؟ مي‏گويد من به باغ نرفتم. مي‏گويي بلبلهاش چطور بود؟ مي‏گويد من خبر ندارم. مي‏پرسي گلهاي باغ چطور بود؟ مي‏گويد من خبر ندارم. مي‏پرسي هواي باغ چطور بود؟ مي‏گويد هواي باغ به بدن من نخورد كه خبر داشته باشم. و عرض مي‏كنم تمناهاي بيجا را از سر بيندازيد. فرضاً دعايي خواندي، تو را به بهشت بردند، مع‏ذلك نبردند. و تو را وقتي مي‏برند كه هواي بهشت به بدنت بخورد و از ميوه‏هاش بخوري و صداي بلبلهاش را بشنوي و گلها و رياحينش را استشمام كني. و تو را وقتي مي‏برند كه از اوضاع بهشت خبر داشته باشي و بداني چطور است و بهشت جاي خران نيست، جاي مؤمنين است و مؤمنين كيّسند، زيركند، دانا هستند.

پس غافل نباشيد كه خدا هيچ محتاج نيست كه تو او را بشناسي، خواه او را بشناسي يا نشناسي، او عالم است، قادر است، حكيم است، دانا است. مثل آنكه من چيزي را بدانم، خواه تو بداني يا نداني، از دانايي من چيزي كم نمي‏شود چنان‏كه چيزي بر دانايي من افزوده نمي‏شود. همچنين كاري را كه بتوانم بكنم، بلاتشبيه برو پيش خدا، خواه اقرار بكني كه خدا يك است يا نكني، او يك است ولكن تو محتاجي كه بداني آن خدا يكي است و او قادر است و همچنين او محتاج نيست كه تو او را بشناسي و او تو را مي‏شناسد و تو باشي يا نباشي، او هيچ محتاج به تو نيست. ولكن تو محتاج به او هستي كه بداني خدايي داري كه صدايت را مي‏شنود و گفته كه دعا كني، مستجاب مي‏كنم. پس اين شناختن تو، اگرچه او خودش را به تو شناسانده ولكن يك فعلي هم از تو صادر شده، پس او خودش را به تو شناسانيده ولكن تو هم بايد او را بشناسي. ديگر خدا كريم است، راست است ولكن تو بايد او را كريم بداني تا آنكه كرم او شامل حال تو بشود و مخصوصاً پيغمبر فرستاده و با تو حرف زده كه كار خوب كن، ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها، پس خداوند عالم محتاج به خلق نيست و واللّه محمد و آل محمد هم هيچ محتاج به من و تو نيستند كه امتشان باشيم، ولكن ما محتاجيم كه همچو كسي، همچو شفيعي داشته باشيم كه برامان استغفار كند، شفاعت كند برامان. مي‏فرمايند پيغمبر۹ كسي كه به شفاعت من اقرار نداشته باشد از امت من نيست و شفاعتي لاهل الكبائر من امتي، پس امت او معصوم نيستند؛ لامحاله معصيت مي‏كنند. پرسيدند خوب شما كبائر را شفاعت مي‏كنيد، آن صغائر را كه شفاعت مي‏كند؟ فرمودند آن صغائر را خدا مي‏آمرزد. و باز ملتفت باشيد كه لاصغيرة مع الاصرار و لاكبيرة مع الاستغفار، هر گناه كبيره‏اي كه مي‏كني، اگر استغفار كني كأنه گناهي نكرده‏اي و آن صغيره‏اي را كه متصل مي‏كني و شغلت هست، اين كبيره است و اين كبيره‏اش همين كه استغفار كني، خدا مي‏آمرزد. و يقيناً چنين است و وعده هم كرده كه استغفار كن تا من بيامرزم و خدا وعده كرده و خلف وعده نمي‏كند، ديگر شك دارم كه خدا مرا مي‏آمرزد؟ مي‏گويم تو هنوز مسلمان نيستي، برو اسلام تحصيل كن.

پس خدا هيچ محتاج به خلقش نيست، ولكن خلق را خلق كرده و به هلاكت آنها راضي نيست، خوب اگر راضي بود؛ مي‏بايست خلقشان نكند، حتي شيطان را خدا راضي نيست كه شيطنت كند و خلقش مي‏كند كه فلان كار را بكن، نمي‏كند؛ حالا لعنتش مي‏كند. و روز اولي كه خدا شيطان را خلق كرد، بد نبود، آدم خوبي بود، و جان ابن جاني بودند پيش از آدم و اينها خلاف كردند، ملائكه مأمور شدند، آمدند آنها را كشتند و اين شيطان را همراه خودشان بردند در آسمان و آنجا عبادت مي‏كرد به طوري كه ملائكه را گول زد و مي‏ديدند اين‏طوري كه شيطان عبادت مي‏كند، خودشان نمي‏توانند ولكن خدا مي‏دانست كه اين منافق است و باز اين نفاق از خود او سر زد و اين حرفها از آنجا برداشته شد كه محمد و آل محمد را آفريدند و دوازده حجاب خدا از نور خودشان آفريد و بعد بيست دريا از نور خودشان آفريد؛ چرا كه مال خودشان بود و هركس هرچه را نمي‏كند، مال او نيست.

حتي عرض مي‏كنم تو بدنت را خودت نساخته‏اي، اين را خدا ساخته. بلي اين حركت دست مال تو است، حالا سيلي مي‏زني به كسي، مي‏گويند كه بايد پس بخوري، اما اين دست به اراده تو ساخته نشده و همچنين سر، چشم، ذائقه، لامسه و اينها را خدا ساخته. پس ما بدنمان هم مال خودمان نيست، خودمان مال خداييم و خودمان بنده‏ايم و بنده بي‏آقا، كوسه ريش‏پهن است. و آقايان ما محمد و آل محمدند، پس غلامان آنچه مي‏خواهند، از آقايان بايد بخواهند. و غلام خودش هيچ ندارد، هرچه مي‏خواهد، از آقا بايد بخواهد، العبد و ما في يده كان لمولاه، پس بنده هرچه دارد مال آقا است حتي لباسش را آقا مي‏خواهد بكند، مي‏كند و همچنين آن بچه‏اش، آن خانه‏اش، آن زنش، همه مال آقا است. و واللّه آسوده‏اند مؤمنين كه جميع آنچه مي‏خواهيم بايد از آقايان خود بخواهيم و وجدك عائلاً فاغني، و خداوند پيغمبر را صاحب عيال و امت قرار داده و پيغمبر عيال‏بار است و خدا او را غني كرده. حالا اينها يك چيزي ضرور دارند، او مي‏داند چه ضرور دارند حتي اين آقايان ظاهري، اين غلامها، غالباً نمي‏دانند چه لازم دارند، و آقا عقلش مي‏رسد كه لباس مي‏خواهند، خانه مي‏خواهند، زن، فرزند مي‏خواهند و آن آقايان ما واللّه رؤفند، رحيمند، حاضرند، ناظرند. و نباشيد مثل اين مني‏ها كه چقدر خنك هستند، ديگر كسي امام را حاضر بداند، غلو مي‏شود! خير، غلو نمي‏شود. و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس، و شاهد بايد علانيه ببيند و مشاهده كند و شهادت علمي در احكام فقه هم مسموع نيست و واقعش اين است كه پيغمبر هم عمل نمي‏كرد با وجودي كه شهادت علمي داشت. و فرمودند مغرور نشويد كه من حكمي در ميان شما جاري كردم، اگر واقعاً تو طلب داري از فلان كه هيچ طلبت را مي‏گيري ولكن اگر طلب نداري و مطالبه طلب مي‏كني، اين طوقي مي‏شود از آتش و در گردنت مي‏افتد. پس ايشان هرچه به هركس بايد برسد به شهادت علمي، عمل نمي‏كردند و آن شهادت علمي است بالاي علمي و بعد از اينكه ايشان شاهدند بر تمام ماكان و مايكون و ايشانند آن امت وسط كه مي‏دانند هر كسي چه كرده و مي‏آيند پيش خدا شهادت مي‏دهند. و تعجب آنكه خدا ايشان را حاكم قرار داده و حكم مي‏كنند، و هركس داخل بهشت مي‏شود، ايشان او را داخل بهشت مي‏كنند. و هركس داخل جهنم مي‏شود، ايشان او را داخل جهنم مي‏كنند. و تمام اسامي مؤمنين و احساب و انسابشان را مي‏دانند چنان‏كه تمام اسامي كفار و انسابشان را مي‏دانند.

و يك وقتي حضرت امام محمد باقر صلوات اللّه عليه فرمودند: در شب معراج پيغمبر۹ نگاه كرد به دست راست خودش، ديد جمعيت بسياري ايستاده‏اند، فرمودند به جبرئيل اينها كيستند؟ جبرئيل گفت اينها مؤمنين هستند، مي‏خواهي بداني اسمهاشان را؟ فرمود من رأيي از خود ندارم، اگر خدا خواست مي‏خواهم بدانم. جبرئيل رفت و نوشت اسمهاشان را و آورد داد به دست راست پيغمبر. بعد به دست چپ خودشان نگاه كردند، ديدند جمعيت بسياري ايستاده، فرمودند اينها كيستند؟ جبرئيل عرض كرد اينها كفارند، مي‏خواهي بداني اسامي آنها را؟ فرمودند چون خدا خواسته مي‏خواهم بدانم. جبرئيل رفت و تمام اسامي كفار را نوشت و به دست چپ پيغمبر داد و فرمودند واللّه دفتر جميع مؤمنين در دست راست ما است و اسمهاي كفار در دست چپ ما است. و فرمودند حضرت باقر اين دفترش در دست ما است و كتابي است پيش ما كه تمام اسامي و احساب و انساب كفار و مؤمنين در آن ثبت است. يكي از دوستان حاضر بود، گفت مي‏خواهم اسمم را بدانم؟ فرمودند ملا هستي يا نه؟ گفت پسرم ملا است، و پسرش هم حاضر بود، حضرت آن صحيفه را به دستش دادند، چند ورقي كه گردانيد به اسم خودش رسيد، گفت هان اين اسم من است. پدرش قدري دست پاچه شد، گفت اسم مرا پيدا كن، چند ورقي ديگر گردانيد به اسم پدرش رسيد، گفت هان اين هم اسم تو.

و غافل نباشيد كه تمام علمها پيششان است و تمام ماكان و مايكون پيششان است و شهادت علمي كأنه شهادت نيست پيششان، و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس، در اين آيه دلالت مي‏كند كه يك جماعتي اين‏طور هستند و يكون الرسول شهيداً عليكم، و آن رسول شاهد است بر ائمه. پس ائمه شما چيزي نيست كه ندانند، و بمقاماتك و علاماتك التي لاتعطيل لها في كل مكان، و آن آيه قرآنش بود كه خواندم و اين هم حديثش. و باز مي‏فرمايد: سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم ، و آن آيات را هركس ديد، مي‏داند كه خداي به حق است. پس هرجا كه نگاه كني و خدا را نمي‏شناسي آن آيه، آيه نيست مگر آنكه يك نوع تعبيري بياوري، مثل اينكه اين عمارت دال بر بنّ است ولكن آن آيات هميشه پيش خدا بوده‏اند چنان‏كه صريح آيات قرآن است. ديگر چه مي‏دانيم كه اين قرآن كلام خداست؟ مي‏گويم اين را سني‏ها هم مي‏دانند و اين منيهايي كه من مي‏بينم، بسا آيه قرآن را هم وابزنند! پس سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم، ما مي‏نمايانيم به مكلفين آيات خودمان را كه تا خدا معلوم شود. اين است كه مي‏فرمايند: بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه، بنا عبد اللّه و لولانا ماعبد اللّه.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه ششم ـ سه‏شنبه ۶ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

خداوند عالم چون خلق را براي فايده‏اي آفريده بود و خودشان آن فايده را نمي‏دانستند، از اين جهت خدا خودش بيان فرمود كه شما را براي چه خلق كردم، چنان‏كه صريحاً فرمود و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر از براي همين كه مرا عبادت كنند و مرا بشناسند، مااريد منهم من رزق، هيچ خدا اراده نكرده است كه آنها رزق از براي خودشان تحصيل كنند، و اين خيلي كم توي ذهن مردم فرو مي‏رود. و خدا همين‏طور گفته مااريد منهم من رزق، حتي رزق مرغت را تو نمي‏تواني بدهي؛ چرا كه تو نمي‏داني كه رزق مرغت چيست و نمي‏داني كدام دانه‏هاي گندم رزق مرغت هست، چه جاي رزق خودت. و يك خورده آدم فكر كند، غافل نباشد، همراهش راه رود، نور علي نور، و انسان نمي‏داند چه مقدر شده از براش و خدا مي‏داند و رزقها همه‏اش مقدر است و مقسوم است. و حضرت امير مي‏فرمايد چقدر طلب اين رزق را مي‏كني؟ و حال آنكه قد قسمه عادل بينكم، و شخص عادلي اين رزقها را تقسيم مي‏كند و او يك ذره حيف و ميل نمي‏كند و يك سر سوزن از مال غير به تو نمي‏دهد و بالعكس؛ چرا كه خدا عادل است و ظالم نيست و قد قسمه عادل بينكم. و اگر چنين است پس هرچه قسمتت هست، به تو مي‏رسد و تو هرچه تلاش بزني، بي‏فايده است و هرچه بدوي از اين‏طرف، از آن طرف كه ما چيزي تحصيل مي‏كنيم براي خودمان و مد نظرت جاي بخصوص باشد، خدا اگر تقدير كرده است، به تو مي‏رسد و اگر تقدير نكرده باشد، نخواهد رسيد. و فكر كنيد جميع آنچه را كه محتاجي، از خوراك گرفته تا لباس، جميع آنها را نمي‏داني در كجا است و خبر نداري ولكن خدا مي‏داند در كجا است. بعضي از چين بايد بيايد، بعضي از هندوستان بايد بيايد، بعضي از سمت مغرب بايد بيايد، بعضي از سمت مشرق بايد بيايد، پس رزق خودت را كه نمي‏داني در كجا است، همچنين رزق حيوانت را هم نمي‏داني، مثلاً يك وقتي غذايي فراهم كردي براي خودت، پلويي پختي، پيشت گذاشتي، يك‏دفعه گربه آمد، گوشتش را برد، چرا برد؟ رزقش بود كه برد. و از اين راهي كه عرض مي‏كنم هيچ شكي، شبهه‏اي نيست.

و از جمله چيزهايي كه خدا خلق كرده، مرزوقي خلق كرده و رزقي چرا كه رزق را اگر خلق كند و مرزوقي نباشد، اين رزق بي‏فايده است. چنان‏كه همين‏جور فرمايشات را حضرت صادق براي هشام و مروان بن حكم كه آنها مردمان هوشياري بودند مي‏فرمودند كه اگر خدا آبي خلق كرده بود و كسي در دنيا نبود كه محتاج به او باشد، هرآينه لغو بي‏مصرف بود. و اگر تو هم فكر كني مي‏فهمي كه اگر كسي نبود كه محتاج به اين آب باشد، وجود اين بي‏مصرف بود؛ چرا كه خدا خودش كه تشنه‏اش نمي‏شود و كسي هم نباشد كه محتاج باشد، البته لغو و بي‏حاصل است. پس كارهاي لاعن شعوري، كار جهالي است كه شعور ندارند مثل خود آب كه شعور ندارد، هركس دستش را توش مي‏زند، تر مي‏شود و همچنين آتش و فكر كنيد و خدا مي‏دانست كه تو آتش مي‏خواهي، كرسي مي‏خواهي، آتش ضرور داري و عمداً او را بي‏شعور خلق كرده كه نفهمد هر كار بر سرش بياوري. و همچنين آب را عمداً بي‏شعور خلق كرده‏اند كه تو هرجا مي‏خواهي بريزي، بريزي. و همچنين حضرت صادق صلوات اللّه عليه فرمايش مي‏كند كه اگر خدا اين هوا را آفريده بود و كسي نبود كه توش نفس بكشد، بي‏فايده نبود؟ مي‏فهمي بي‏فايده بود و همين‏طور اين بادها كه به درختها مي‏وزد و حامله مي‏شود، پس مايه حيات و لقاح همين هواست كه حامله مي‏كند حيوانات و گياهها را و ارسلنا الرياح لواقح، چنان‏كه مي‏بينيد در نخل خرما گردي هست كه مي‏پاشد به درخت ماده و خرما مي‏دهد كه اگر آن گرد نپاشد به درخت ماده، خرماش به ثمر نمي‏رسد. همين‏طور اين باد، خودش حامله مي‏كند درختها را و ثمره‏اش همين كه زراعتها را تربيت مي‏كند، گياهها را مي‏روياند و حيوانات در اين هوا نفس مي‏كشند، پس اگر هوا بود و متنفسي نبود، هيچ گياهي نمي‏خواستند خلق كنند، هوا را خلق نمي‏كردند چرا كه كار خدا بي‏فايده نيست و البته فايده دارد. به همين نسق انسان را براي فايده خلق كرده مثل اينكه اين چشم براي ديدن است، ببين به چه آساني مي‏بيند و همچنين گوش براي شنيدن است، به چه آساني مي‏شنود و همچنين ذائقه براي چشيدن است كه اگر اين ذائقه را نداشتي، طعم نمي‏فهميدي، حالا اگر ذائقه نبود و طعمها بودند در دنيا، خلقت اين طعوم بي‏فايده و بي‏حاصل نبود.

و غافل نباشيد خدا كار لغو نمي‏كند. حالا انسان را هم خدا براي كاري آفريده مثل آنكه چشم داده، گوش داده، ذائقه داده، براي چه؟ براي كاري كه خودش مي‏داند آن چيست، و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون. و خدا مي‏تواند كه رفع احتياج بندگان خودش را بكند و كسي كه غني است و طملع است بر ظواهر و بواطن خلق، البته مي‏تواند رفع احتياج آنها را بكند و سد فاقه آنها نمايد و خدايي كه قادر و عالم و مطلع است، اگر او رفع احتياج نكند، كسي ديگر نيست كه بكند. و بسا بگويند فلاني كلامش را مكرر مي‏كند و دليل ندارد بگويد، عرض مي‏كنم خدا چيز بي‏مصرف خلق نكرده، خصوص آنهايي كه شعور دانرد و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، چرا كه اينها مي‏فهمند و شعور دارند كه خلق نمي‏تواند رفع احتياج خلق كند، چرا كه بسياري از مخلوقاتند كه خبر از مخلوق ديگر ندارند و خدا رد مي‏كند بر كساني كه بت مي‏پرستند، مي‏گويد شما كه اين بت را مي‏پرستيد، آيا شعور ادراك دارد كه مي‏پرستيدش؟ و اين بت خواه از طلا باشد يا از نقره، ببين چشم دارد كه تو را ببيند؟ گوش دارد كه صدات را بشنود؟ لامسه دارد كه بفهمد؟ دست به او مي‏مالي، و چقدر واضح است كه اگر عضوي از اعضايت فالج شود، اگر چيزي روي او بگذاري نمي‏فهمد كه گذاشتي، مثل اينكه اين سنگ لامسه ندارد، هرچه مي‏خواهي روي او بگذار. مي‏فرمايد حالا چيزي كه چشم، گوش، فهم ندارد، نمي‏داند كه تو پيش او التماس مي‏كني، براي چه او را مي‏پرستي، و باز احتجاج مي‏كند بر فرضي كه شعور داشته باشد، چنان‏كه صوفيه ملعونه مي‏گويند: باري آن بت بپرستيد كه جاني دارد. خوب اين را مي‏پرستيم، ببين اين قادر هست كه رفع دردت بكند يا رفع احتياج تو را بكند؟ يا آنكه بعينه مثل تو است كه غذا مي‏خورد و بايد كارش را راه بيندازند. حالا كسي كه خودش محتاج است، طلب از محتاج كردن سفاهت است طلب المحتاج الي المحتاج سفه، ولكن آن خدايي كه مطلع است بر ظاهر و باطنت و قادر است كه چيزي به تو برساند و اين خودش گفته كه تو مرخص، هر وقت گرسنه شدي به من بگو و قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاءكم ديگر خدا هرچه مي‏خواهد برساند، ما دعا نمي‏كنيم، اين خدا همچو نيست، چرا كه خودش فرموده كه من همچو نمي‏كنم. و باز آنهايي كه خيلي دقت مي‏كنند و خيال مي‏كنند فهم دارند، اي خدا كه از حال ما خبر دارد و مي‏داند حال ما را، چرا دعا كنيم؟ و عرض مي‏كنم اين خدا از خودش خبر داده قل مايعبؤ بكم، اگر شما دعا نكنيد، خدا هيچ اعتنايي به شما نمي‏كند. و سر اين حرفها همين كه از تو بندگي خواسته‏اند و يكي از لوازم بندگي آن است كه آنچه مي‏خواهي، از او بخواهي. ديگر خدا نمي‏دهد! حاشا و كلا، چرا كه خودش خبر داده، قد اذنت لي في دعائك و مسئلتك، و مكرر اين حرفها را مي‏زنم و شما قدرش را نداريد و من خودم دارم كه چه سخنهاي گران‏بهايي مي‏فرمايند. كسي يك نفر را هدايت كند، مثل آن است كه جميع مردم را هدايت كرده، چنان‏كه در تفسير و من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فكأنما قتل الناس جميعا، مي‏فرمايند كسي كه يك نفس را بكشد، مثل اين است كه تمام نفوس را كشته و آنكه يك نفر را حفظ كند مثل اين است كه جميع نفوس را احياء كرده. مي‏فرمايند اين مردن و زنده بودن ظاهري چندان محل اعتناء نيست، مؤمني است، گرسنه مي‏شود، مي‏ميرد، مي‏رود به بهشت، ولكن كسي ايمان نداشته باشد و هدايت نشده باشد، اين وقتي مي‏ميرد، مي‏رود به جهنم، پس آن هدايت خيلي ثوابش بيشتر است.

يك وقتي يك كسي را گرفتند و آوردند، و اين در زمان خلفاي بني‏عباس بود و اين بيچاره اقرار كرد به آن نسبتي كه به پاي او بسته بودند. و اين شخص قصابي بود، گوسفندي را كشته بود، در اين بينها رفت در خرابه‏اي كه بول كند، ديد كشته‏اي افتاده، بول كرد و بيرون آمد و مردم ديدند با كارد خون‏آلود بيرون آمد، مردم دورش را گرفتند كه تو اين شخص را كشته‏اي. ديد هرچه قسم هم بخورد كسي قبول نمي‏كند، آخر لابد شد، اقرار كرد. در اين بينها يك كسي ديگر آمد كه من اين را كشته‏ام. اختلاف شد در ميانشان كه حالا چه بايد كرد، آن وقت رو كردند به شخص قصاب كه تو چرا انكار نكردي؟ گفت جاي انكار نبود، كارد خون‏آلود دستم و گوسفند كشته بودم، ديدم هرچه قسم بخورم ثمر ندارد، لابد اقرار كردم. آن وقت به آن شخص گفتند، تو قاتل نيستي، قاتل آن است كه اقرار كرده و آن يكي را آوردند كه بكشند، فرمودند كه اين را نبايد كشت؛ آيا نه اين است كه اين اقرار كرد كه قاتل منم و نگذاشت اين را بكشند؟ و اين احياء كرده نفسي را، و كسي كه احياي يك نفس كند فكأنما احيي الناس جميعا، و كسي كه يك نفر را هدايت كند كأنه تمام خلق را هدايت كرده و كسي كه هدايت تمام خلق كند، حالا به خودش چقدر ثواب مي‏دهند؟ بي‏نهايت ثواب مي‏دهند.

پس غافل نباشيد و اگر اين را هدايت نكني و بميرد، كافر مرده و هلاك و ضايع شده و اصل مسأله اين است و خودم مي‏دانم و شما هم بدانيد كه هركس، هر كسي را گمراه كند، كأنه تمام مردم را گمراه كرده و مثل شيطان مي‏ماند. حالا اين شيطان را چقدر بايد عذاب كرد، به قدر جميع نفوس كه هلاك شدند. و همچنين كسي كه هدايت كرد يك نفر را، ثوابش به قدري است كه تمام خلق را هدايت كرده باشد. و اين است كه از اين‏جور قبيل است و ان‏شاء اللّه عمل هم بكنيد. مي‏فرمايند كسي كه روزي بيست و پنج دفعه بگويد اللّهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات، اين در روز قيامت اگر حساب خودش را بكنند غير از اين استغفارهاش، اگر مستوجب جهنم باشد، جميع مومنين از آدم تا خاتم جمع مي‏شوند كه اين حق به گردن همه ماها دارد، چرا كه براي همه ماها استغفار كرده و بر فرضي كه مستوجب جهنم باشد تمام مؤمنين شفاعتش مي‏كنند. حالا تو اگر هدايت كني يك نفر را، مثل اين است كه تمام خلق را هدايت كرده‏اي. حالا اينها روز قيامت بايستند شفاعت كنند، البته خداوند عالم قبول مي‏كند.

پس غافل نباشيد، آنهايي كه باكشان نيست كه كسي را گمراه كنند، آن حقيقتش را كه بشكافي، اعتقاد درستي به قيامت و به حساب و حشر و نشر و جنت و نار ندارند، چرا كه خداوند عالم به زبان تمام انبياش خبر داده و اصرار كرده كه من حق هر ذي‏حقي را به او مي‏رسانم و چنان متعهد است كه حق هر ذي‏حقي را بگيرد و به او بدهد، حالا توي اين دنيا نمي‏شود گرفت به جهت آنكه چه بسيار مردگان حق بر زندگان دارند و از دنيا رفته‏اند. چطور مي‏شود گرفت؟ يا آنكه كساني كه پيش واقع بوده‏اند، پس در اين دنيا نمي‏شود احقاق حق كرد. و از همين راه است كه خدا قيامتي قرار داده و در آن قيامت جميع حقوق را مي‏گيرند و به صاحبانش مي‏رسانند و خداوند عالم متعهد شده كه بگيرد و اين دنيا وسعت ندارد و وسعتش خيلي كم است، ولكن قيامت جايي است كه از تمام ملك خدا وسعتش بيشتر است، به طوري كه هركس هرچه كرده، پيشش حاضر است كه: لايغادر صغيرة و لاكبيرة الاّ احصاها.

و ملتفت باشيد ان‏شاء اللّه، در اين دنيا هرچه گذشت، ببينيد فاني شد و باقي نماند كه ما او را ببينيم. و هرچه نيامده، هنوز خلق نشده كه ما او را ببينيم، ولكن در قيامت اين‏طور نيست؛ آنچه پيش بوده، فاني نشده، سر جاش هست و هكذا آنچه بعد مي‏آيد، مي‏افزايد بر ماضيش و به تحليل نمي‏رود به خلاف دنيا، چنان‏كه در اين بدن خودتان مشاهده مي‏كنيد كه سرهم غذا مي‏خورد و تحليل مي‏رود و باز محتاج به غذا و مدد جديدي هستيد. و اگر فكر كنيد مي‏فهميد كه انسان بايد سرهم يك چيزي به او برسد بعينه مثل درختي مي‏ماند كه سرهم يك نمي برود توي او، كه اگر آب ندهي به درخت، برگهاش زرد مي‏شود و خشك مي‏شود. از اين جهت هر هفته، هر نوبه، بايد به او آب داد، بعينه مثل بدن انسان، آن آبهايي كه ديروز خورديم بول شد، عرق شد، بيرون رفت. باز بايد آب تازه‏اي بخوريم. پس اين بدن ظاهريتان، سرهم تحليل مي‏رود و بايد غذا بخوري كه بدل مايتحلل شود و بايد هر روزي دو دفعه غذا خورد كه بدن به تحليل نرود. چنان‏كه در ماه مبارك روزه مي‏گيري، بدن ضعف پيدا مي‏كند، لاغر مي‏شود. پس در قيامت چنين نيست كه چيزي از بدن آدم كم شود و تحليل برود، ولكن اين بدن، اين نفسهايي كه مي‏كشي سرهم فاني مي‏شود و خبر ازش نداري و همچنين چركهايي كه در حمام كردي، كاري دستش نداري. ولكن بدن آخرتي چنين نيست؛ آنچه از او دور مي‏شود، او خبر دارد، حتي يك چشم بهم زدني آنجا حاضر است و آنجا را قيامت مي‏گويند.

پس غافل نباشيد، ببينيد از اين بدن آنچه گذشته است، گذشته است و به مامضي پاگذارده است، مثلاً پارسال غذا خوردي، دفع شد. و همچنين شب گذشته غذا خوردي، دفع شد، شب آينده بايد بخوري، دفع خواهد شد. پس اين بدن دنيايي عرضي سرهم فاني مي‏شود. بعينه مثل شعله چراغي كه سرهم پيه آب شود و آب بخار شود و بخار دود شود، آن وقت آتش به دود تعلق مي‏گيرد و در دود درمي‏گيرد و اين چراغ باقي نمي‏ماند. و اين چراغ همين طوري كه جذب كرد روغن را، دود را دفع مي‏كند از سرش. و بعينه مثل نهر جاري مي‏ماند كه از اين طرف آب بيايد و از آن طرف بيرون برود. پس اين بدن ظاهريتان، بعينه مثل درختي @ مي‏ماند كه سرهم بايد آبش داد، غذاش داد، ديگر پارسال غذا خورديم، گذشت. اي «بزك ممير بهار مي‏آيد»، بزك مي‏ميرد. و بايد اين بدن غذا بخورد كه زنده باشد ولكن در قيامت چنين نيست و اين مردم خيلي از قيامت غافلند.

پس در قيامت حتي چشم بهم زدني، هر كاري كه كرده‏اي، جميعش در لوح محفوظ نقش شده و آن عمل تو است كه نقش شده به طوري كه لايغادر صغيرة و لاكبيرة، آن كتاب همچو كتابي است كه هيچ صغيره‏اي نيست مثل چشم بهم زدن و آن كبيره، آن عملهاي بزرگ است و خود شخص كه نگاه مي‏كند همه را مي‏بيند. حالا مي‏خواهي بفهمي، عرض مي‏كنم اين بدنت اگرچه از طفوليت به تحليل رفت و فاني شد، ولكن ببين اگر از حال طفوليت چيزي را ياد گرفتي، مي‏داني. و مي‏داني كه فلان علم را در فلان سنه تحصيل كرده‏اي و هكذا فلان معامله را در فلان سنه كرده‏اي، همچو همه وقايعش يادت هست. پس غافل نباشيد آنچه در گذشته‏ها ياد گرفته‏اي، الان پيشت حاضر است و اگر فكر كني چشمت روشن مي‏شود و مي‏داني قيامت يعني چه؟ پس آنچه معلومات شما است و همه را مي‏دانيد كه چه كرده‏ايد، جميعاً را در قيامت مي‏دانيد ولكن وقتي مي‏خواهيد ملتفت به آنها شويد، توي خيال هميشه يكيش را مي‏بينيد و همچنين توي دنيا هميشه متوجه يكيش هستيد. پس ببين تو آنچه را مي‏داني، مي‏داني كه مي‏داني ولكن توي خيالت همه آنها حاضر نيست، هميشه يكيش حاضر است و هر وقت نيت مي‏كني يكيش را نيت مي‏كني. و همچنين توي دنيا هميشه يا متحركي يا ساكني، ديگر هم ساكن هم متحرك، نمي‏شود. توي دنيا اگر متحركي، ساكن نيستي و اگر ساكني، متحرك نيستي و اگر ايستاده‏اي، نشسته نيستي و اگر نشسته‏اي، ايستاده نيستي و هميشه يك حالت داري؛ يا ايستاده‏اي يا نشسته. ولكن در قيامت نگاه به خودت مي‏كني، يك جايي نشسته، يك جايي ايستاده‏اي، يك جايي حرف مي‏زني، يك جايي گوش مي‏دهي و راهش اين است كه عرض مي‏كنم. اگر فكر كني، مي‏فهمي كه جميع معلوماتتان پيشتان حاضر است حتي آن چيزهايي كه فراموش كرده، از آنجا فراموش نشده. نمي‏بيني كه چيزي كه فراموش كردي، چاي مي‏خوري يا آنكه آب به رويت مي‏ريزي، به يادت مي‏آيد. پس از لوح نفس، آن فراموش شده، فراموش نشده ولكن در اينجا در دماغت رطوبتي پيدا شده كه از يادت رفته. و عرض مي‏كنم از حكمت الهي است كه فراموش شود؛ چرا كه از بس انسان توش فرو مي‏رود، هلاك مي‏شود. و اين است كه آنچه معلوم داريم، هميشه مشغول يكيش هستيم و توي خيالت هم ببين همين‏طور است و هميشه يك قصد داري و اگر از اين منصرف شوي، قصد ديگر و نيت ديگر مي‏كني. ولكن در قيامت چنين نيست، آنجا جميع كرده‏ها، كرده است كه لايغادر صغيرة و لاكبيرة، وانمي‏گذارد عملي را، صغيرة و لاكبيرة، همه را نيت مي‏كند و آنجا همه را حاضر مي‏بيند و وجدوا ما عملوا حاضراً، و الان شما مردم قيامت هستيد و قيامت پيشتان است، حالا جايي كه چنين باشد، جاي حاشا نيست، پايت دارد راه مي‏رود، نمي‏شود حاشا كرد، دست دارد مال مردم را برمي‏دارد، نمي‏شود حاشا كرد، چشمت دارد به نامحرم نگاه مي‏كند، نمي‏شود حاشا كرد. بلي اينجا مي‏شود حاشا كرد، ديروز نگاه كردي به زن مردم، امروز حاشا مي‏كني. ولكن آنجا نمي‏شود حاشا كرد؛ چرا كه چشمت دارد نگاه مي‏كند، دست و پايت دارد حركت مي‏كند، ولكن اينجا چيزي را دزديده باشي مي‏شود حاشا كرد به خلاف قيامت. وقتي كه آنجا مي‏روي مي‏بيني دستت حاضر است، آن چيزش هم حاضر است و داري دزدي مي‏كني. اين است كه شهادت مي‏دهند اعضاء و جوارح انسان، و اگر در راهش فكر كني خودت هم مي‏فهمي چنان‏كه مي‏فرمايد: اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون، يعني روزي كه مهر مي‏زنيم بر دهنهاي ايشان و به تكلم درمي‏آوريم دستها و پاهايشان را، و شهادت مي‏دهند اعضاء و جوارحشان به آنچه كسب كرده‏اند، آن وقت آن صاحبش به اينها خطاب مي‏كند لم شهدتم علينا آن وقت آنها جواب مي‏دهند انطقنا اللّه الذي انطق كل شي‏ء، آن خدايي كه همه چيز را به نطق درآورده، ما را به نطق درآورده.

پس جميع معلومات گذشته فاني نشده، پيشت حاضر است و در آن واحد دو خيال براي آدم نمي‏آيد و تا از يكي اعراض نكني، نمي‏تواني متوجه به ديگري شوي. و تو هميشه يك خيال داري در دنيا، اين است كه مي‏فرمايند توجه كن به خدا و كلما يشغلك عن اللّه فهو صنمك، هر چيزي كه تو را مشغول مي‏كند از ذكر خدا، مثلاً يك زني، فرزندي، خانه، هر چيزي كه تو را از خدا بازمي‏دارد، آن بتي است كه تو او را مي‏پرستي. مي‏فرمايند سعي كنيد در بين نماز، هرچه را كه حرف مي‏زنيد، متوجه به او باشيد؛ چرا كه او چشمش از چشم شما خيلي تندتر است و گوشش از گوش شما خيلي تندتر و تيزتر است و همچو چشمي دارد كه چشم به اين‏طوري براي تو ساخته و همچو گوشي دارد كه مورچه كه راه مي‏رود روي خاك نرم، صداي پاش را مي‏شنود و مورچه صداي پا دارد و ما نمي‏شنويم. نمي‏بيني اين مورچه به قدر يك شپشي بيشتر نيست و تو خوابيده باشي و سرت روي بالين باشد اين شپش دور و بر گوشت راه برود، صداي پاش را مي‏شنوي. حالا خدا همچو خدايي است كه جميع اصوات را مي‏شنود. پس وقتي كه مي‏ايستي به نماز و دلت مي‏رود به جايي ديگر و زبانت دارد تند و تند الحمد للّه رب العالمين مي‏خواند اين نماز، نماز نيست و اين دل را قرار داده‏اند كه مطلب را از روي قلب بگويي. و فرمايش مي‏كنند كه نمي‏ترسي كه توجه نكني به خدا و حال آنكه كارساز او است؟ ديگر نماز كنيم، برويم پي كارمان، نمي‏بيني اگر همين خدايي كه داري نماز براش مي‏كني، اگر او نخواسته باشد آن كارت درست بشود، نمي‏شود. و در حديثي ديگر مي‏فرمايند نمي‏ترسي خدا به صورت الاغت كند و در همان حديث مي‏فرمايند و قد فعلت، و اين خره از جميع چيزها خرتر است.

پس عرض مي‏كنم، غافل نباشيد كه آن عالم عالمي است كه هيچ چيزش فاني نمي‏شود و همه‏اش باقي است، حتي يك‏پاره‏اش را مي‏ترسم مشكل باشد فهمش كه بگويم، حتي آنجاهايي كه متبادر به اذهان است كه اين كفار را كه آتش مي‏زنند، پوستهاشان پخته مي‏شود و هرچه پخته مي‏شود يك پوست تازه‏اي مي‏رويد روي بدنشان كشيده مي‏شود. پس عرض مي‏كنم اغلب اغلب از خيالات مردم، خيال مي‏كنند آن‏كه پخته شد بي‏مصرف شد و حال آنكه چنين نيست بلكه آن پخته‏اش هميشه پخته است و زنده است حتي اگر گرزش بزنند، خاكسترش كنند، باز خاكسترش زنده است و عالم عجيب و غريبي است و ريز ريز بدن انسان زنده است و خيال كن آن گرزهاي آتش كه چطور است ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوي الوجوه بئس الشراب و سائت مرتفقا، همين كه استغاثه مي‏كنند كه تشنه‏ايم يغاثوا بماء كالمهل مسي برمي‏دارند و مي‏گدازند و به حلقشان مي‏ريزند به طوري كه يصهر به ما في بطونهم و الجلود و لهم مقامع من حديد، همچو تمام گوشت و پوست استخوانشان، همه خاكستر مي‏شود. و خيليها خيال مي‏كنند وقتي كه خاكستر شدند ديگر آسوده مي‏شوند، خير، واللّه همان خاكسترها حيات دارند و همانها را آتش مي‏زنند و دنگي بر كله‏شان مي‏كوبند و لهم مقامع من حديد،  و مقامع آن گرزهايي است كه مي‏زنند توي سرشان، بعينه مثل آنكه ماري را بكشي، ريز ريزش كني، تمام ريز ريزهاش حركت مي‏كند و همه جان دارد يا آنكه پاي مورچه را بكني تا يك ساعت حركت مي‏كند. پس آنجا همچو عالمي است كه اصلاً فنا توش نيست ولكن دنيا عالم فنا هست، هرچه نيامده، نبايد غصه خورد و همچنين آنچه گذشته، گذشته است، غصه خوردن بي‏معني است. ولكن عالم آخرت، آنچه باقي است مال آنجا است و هرچه اكتساب كرده‏اي و يادت هست يا آنكه از يادت رفته، آنچه از يادت رفته، در قبر نكير و منكر به يادت مي‏آورند. و به ياد مي‏آورند، يعني آن رطوبات دماغش كم شده و يك عالم از پاش باز شده، آن وقت به يادش مي‏آيد يا آنكه اگر يادش رفته باشد بسا نشانيهاش را مي‏دهند و به يادش مي‏آيد. و چه بسياري را در عالم برزخ به ياد مي‏آورند يا توي عالم خودمان كه قيامت باشد، آنجا به ياد مي‏آورند و آنجا عالم بقاء است و فنايي نيست و همه معلوماتت موجود است و آنچه كرده‏اي به يادت هست. و نمونه‏اش همين كه آنچه كرده‏اي، آنها آنجا حاضر است و آنچه كرده‏اي، با دست و چشم و گوش و زبان و اعضاء و جوارحت كرده‏اي و جميعش آنجا حاضر است و انسان را براي آنجا خلق كرده‏اند. اين است كه در حديثي فرمايش مي‏كنند خلقتم للبقاء لا للفناء، چرا كه اگر خلق براي فناء خلق شده بودند، هرآينه عمل لغوي بود. چنان‏كه عرض كردم يك چيزي را بسازند و يك‏دفعه بيفتد بپوسد، ضايع شود، اين عمل لغوي است، خوب اگر نمي‏خواستي كه اين موجود باشد چرا ساختي؟ و اگر ساختي، چرا اين‏جورش كردي؟ پس انسان را براي بقاء خلق كرده‏اند و خلقتم للبقاء لا للفناء ولكن انما تنتقلون من دار الي دار، منتقل مي‏شوند از عالمي به عالمي ديگر و اگر در بندتان نبودند، خلقتان نمي‏كردند. پس شما را براي بقاء خلقتان كرده‏اند حالا دنيا كه دار فناء است؟ بلي، اين را خلق كرده‏اند كه تو بيايي اينجا اكتساب كني و يك وقتي خرابش خواهند كرد يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب، ولكن دار بقاء را خراب نمي‏كنند و قيامت را خراب نمي‏كنند و شما در اينجا به جهت زراعت، تجارت آمده‏ايد و الدنيا مزرعة الاخرة و خودتان را خدا زرع كرده و اللّه انبتكم من الارض نباتا و رويانيد شما را از زمين. پس دنيا را براي فناء خلق كرده ولكن براي اينكه توش بكارد درختهايي كه براي بقاء باشد و اللّه انبتكم من الارض نباتا ثم يخرجكم اخراجا، بعد از اينكه مرديد، مي‏برند شما را در عالمي كه هيچ فاني نمي‏شود و هميشه باقي است و ان الدار الاخرة لهي الحيوان، و انسان هميشه در آنجا زنده است و فاني نمي‏شود ولكن اين دنيا همه‏اش فاني است، خوشها گذشت و مي‏گذرد، بدهاش گذشت و مي‏گذرد و هكذا آينده‏هاش، هرچه نيامده خواهد آمد و آنچه آمد خواهد گذشت. و مي‏فرمايند مجنون نباشيد، اين دنيا مثل باد صرصر است كه اگر بخواهي جلوش را بگيري، نمي‏تواني، اين لامحاله مي‏رود و جايي مكث نمي‏كند كه جلوش را بگيري. و همچنين آنهايي كه نيامده، خواهد آمد ولكن ليس للانسان الاّ ما سعي، آنچه را كرده، همان را به او مي‏دهند به دليلهايي كه هي اشاره كرده‏ام كه تا كاري را نكنيد، نداريد. پس آنچه ديده‏اي، مرئي داري و آنچه را نديده‏اي، مرئي نداري. و همچنين آنچه را مي‏چشي داري و مي‏رود جايي كه گم نمي‏شود.

پس غافل نباشيد، ببينيد يك عالمي است براي خودتان و اينها را تحصيل مي‏كني در دنيا، پس مي‏چشي توي اين دنيا اگرچه اينها فاني مي‏شود ولكن يك عالمي برايت باقي مي‏ماند كه هميشه باقي است. و هكذا مي‏شنوي صداها را اگرچه فاني مي‏شود ولكن يك علمي برايت حاصل است كه آن فاني نمي‏شود. پس الان در قيامتي و الان حساب خودت را بكن، اي در فلان خيال هستم، خانه مي‏خواهم، زن، فرزند مي‏خواهم، تجارتي، زراعتي مي‏خواهم؛ اينها به درد نمي‏خورد، ولكن حجي مي‏روي، خمسي، زكوتي مي‏دهي؛ اينها به كارت مي‏خورد و فايده‏ات مي‏دهد. پس حاسبوا قبل ان‏تحاسبوا، حالا عملي نكرده‏اي، توبه كن، انابه كن، استغفار كن. و عرض مي‏كنم استغفار معنيش آن است كه شرمسار باشي از روي قلب. پس توبه حقيقي معنيش اين است، باز نه خيال كني كه از كارهاي بدي كه كرده‏اي بايد توبه كرد، نه، بلكه اين‏جور كارهايي كه خودمان مي‏كنيم، اينها عبادت اسمش نيست. يك كُردي نماز مي‏كرد و بعد از نماز مي‏گفت: خدايا دانُم نمازم، نماز نيست ولكن مي‏كنم كه نگويي ياغي شده، ياغي نيستم. پس اين كارها را كرديم ولكن مي‏كنيم كه ياغي نباشيم، مي‏خواهيم نماز خوب كنيم، اما نمي‏شود و همچنين روزه خوب بگيريم، اما نمي‏شود. ولكن آن شرمساري، كفاره اين كارها است و خداوند هم قبول مي‏كند. پس هر عملي كه شرمساري همراهش هست، خداوند از آن عمل راضي مي‏شود و از كرم و فضل خودش قبول مي‏كند.

مي‏فرمايند خداوندا، شيعيان ما از فاضل طينت ما خلق شده‏اند و از آب ولايت ما خمير شده‏اند و اينها به جهت اتصالي كه به ما دارند خلافها كرده‏اند، خدايا از آنها بگذر و از تقصير آنها درگذر و از اعمالي كه ما كرده‏ايم به ايشان عوض بده. و عرض مي‏كنم ايشان معصومند و اصلاً عصيان ندارند و معصوم معنيش اين است كه عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون، و امام عصر عجل اللّه فرجه مناجات مي‏كند كه خدايا شيعيان ما اگر نقصي دارند، از عمل ما بردار روي عمل آنها بگذار. و واللّه ايشان عمل ناقصين را اصلاح مي‏كنند و آنها را مستوجب بهشت مي‏كنند.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه هفتم ـ چهارشنبه ۷ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

مكرر عرض كردم كه خداوند عالم هر چيزي را براي يك كاري و فايده‏اي آفريده و غافل نباشيد. مثل اينكه مي‏بيني چشم را براي ديدن آفريده و اين چيزهايي است كه كسي اندك فكر كند مي‏فهمد كه خدا چشمي خلق كند و نبيند، مصرف ندارد، پس چشم را براي ديدن آفريده، گوش را براي شنيدن آفريده، دست را براي همين كارهايي كه مي‏تواند بكند آفريده. پس جميع آنچه را كه خدا خلق كرده، همه‏شان براي يك كاري هستند. حالا ديگر اين كارهايي كه هست، بعضيش به اصطلاح عرفاء، آنها موجود بالاصاله‏اند و بعضي براي غير خلق شده‏اند مثل آنكه آب را براي تو آفريده‏اند كه اگر انساني بايد باشد توي دنيا، بايد آب باشد، خاك باشد، هوا باشد، آتش باشد، ولكن اينها را خدا براي خودشان نيافريده. پس آب را براي رفع احتياج انسان آفريده و براي رويانيدن گياهها آفريده كه اگر نمي‏خواست گياهي بروياند يا انساني، حيواني خلق كند، آب مصرفش چه بود؟ هيچ خلقش نمي‏كرد. پس اين خلقي كه خدا خلق كرده، بعضي را براي خودشان خلقشان كرده، بعضي را براي آنها آفريده و درست كرده. پس آب و خاك و گرما و سرما را از براي گياهها درست كرده، حالا خود گياه را براي چه خلق كرده؟ خود گياه را از براي خودشان خلقشان نكرده ولكن گياه را آفريده از براي مرزوقين يعني كساني را كه خدا آفريده كه غذايي بخورند، غذاي تمام غذاخورها، اين گياهها است. بعضي تخمش را مي‏خورند، بعضي برگش را مي‏خورند، بعضي كاهش را مي‏خورند كه اگر خدا نمي‏خواست غذاخورها خلق كند، بدانيد كه گياهها را خلق نمي‏كرد. خوب مصرف گياه چيست كه سبز شود و چهار روزي كه گذشت بخشكد؟ پس گياه را خلق كرده كه حيوانات برگش را بخورند، انسانها تخمش را بخورند، چوبهاش را بسوزانند. پس گياه را براي حيوانات خلق كرده و اگر كسي از بابش برخورد به خيلي از مطالب بلند بلند برمي‏خورد و مردم غافلند كه آيا حيوانات را خدا براي خودشان خلقشان كرده كه آن خر، خر باشد و آن سگ، سگ باشد و آن گاو، گاو باشد؟ و عرض مي‏كنم، اگر خدا انسان را خلق نكرده بود، حيوان را براي چه خلق مي‏كرد؟ و حيوان خلق كرده كه انسان بعضي را گوشتشان را بخورد و بعضي را بار كند. پس خلقت حيوانات را خدا براي خودشان خلق نكرده ولكن آنها را براي همين خلق كرده كه رفع احتياج انسانها را بكند كه انسان، آنها را بار كند و به كار وادارد. پس منها ركوبهم و منها يأكلون، بعضي را بكشند بخورند، بعضي را بار كنند. به همين‏طور كه ان‏شاء اللّه فكر مي‏كني، مي‏فهمي كه خدا جميع آنچه را كه آفريده، آن مقصود بالذات، آني كه اصل بود، حق بود و جميع اين زمين و آسمان و اين اوضاع را براي حق و اهل حق خلق كرده نه از براي باطل و اهل باطل.

پس غافل نباشيد كه انسان را خدا براي خودش خلق كرده نه آنكه او را ببرند بار كنند يا گوشتش را بخورند، اما مي‏خواهد انسان باشد، حيوان نباشد. و انسان آن كسي است كه خداي خود را بشناسد. شعور، ادراك داشته باشد و الاّ اين صورت ظاهري هيچ مناط اعتبار نيست و نسناس خيلي شبيه به انسان است و همچنين ميمون و صورت ظاهريشان شبيه به انسانند ولكن باطنشان حيواني است از حيوانات و حيوانات دريايي را وصفشان شنيده‏ايد، پس يك ذرع و نيم قد آدم باشد، اين انسان نيست ولكن انسان: صورة الانسانية هي اكبر حجة اللّه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي اللوح المحفوظ، و انسان را براي خودش آفريده و تا خدا را نشناسد، انسان، انسان نمي‏شود. و انسان يعني خداشناس و اين است كه مي‏فرمايد و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر براي همين كه مرا بشناسند و عبادت كنند، پس كسي كه خدا را نمي‏شناسد، انسان نيست، ملتفت باشيد. و خدا انسان را دوست مي‏دارد و ماسواي انسان را براي انسان آفريده، پس تو غافل نباش، انسان البته بايد خداشناس باشد و انسان از براي خداشناسي و خداپرستي خلق شده و بس، ديگر خيال كني انسان كار ديگر دارد، مي‏خواهد بخورد، پس شايد براي خوردن و آشاميدن خلق شده؟ مي‏گويم انسان به غير خداي خود محتاج نيست، مي‏خواهد بخورد، خدا رزقش مي‏دهد و رزقهاتان را جوري كرده كه نتوانيد عذر بياوريد. اي ما خودمان رزقمان را درست مي‏كنيم، نمي‏تواني درست كني و نمي‏داني رزقت در كجا است و خدا مي‏داند، بعضي را در هندوستان خلق مي‏كند مثل فلفل، بعضي را در چين خلق مي‏كند مثل دارچين، بعضي را در رشت درست مي‏كند مثل برنج. پس تو خودت رازق خودت نيستي و نمي‏تواني باشي، چنان‏كه خودت، خودت را نساخته‏اي و كسي بايد تو را خلق كند، پس هو الذي خلقكم، و خداست كه خلق مي‏كند وحده لاشريك له و رزق مي‏دهد وحده لاشريك له و خداست كه مي‏ميراند وحده لاشريك له و زنده مي‏كند وحده لاشريك له، و ماها خودمان محال است كه بتوانيم چيزي بسازيم و خدا سرهم دارد صنعت مي‏كند و اين همه خلق مختلف مي‏سازد. پس هر چيزي را كه خلق كرده، بعضي را براي خودشان خلق كرده و بعضي را براي كسي ديگر. عرض كردم آب را براي آشامندگان و تشنگان خلق كرده كه اگر آنها نبودند آب را خلق نمي‏كرد و انسان براي اين خلق نشده كه آب بخورد و حالا مي‏خورد و اگرچه دقت كني، انسان آب نمي‏خورد و انسان براي آب خوردن خلق نشده و ايني كه آب مي‏خورد گياه است و بس، و اين گياه بايد سرهم رطوبت زمين را به خود بكشد و درخت درست شود و درخت بعضيش چوب است، بعضي برگ، بعضي ميوه، و خدا اينها را مي‏سازد براي غير نه براي خودشان. پس درخت روييده شده براي حيوانات و واللّه حقيقت انسان از خوردن و آشاميدن نيست و تعجب آنكه تا نخورد و نياشامد، آنچه بايد بكند، نمي‏تواند بكند. ولكن خدا رفع احتياج او را مي‏كند و متعهد است چنان‏كه خدا تو را ساخته و پيش از آنكه دعا كني، تمنا كني، او تو را ساخت و شير در پستان مادرت خلق كرد، و كل نعمك ابتداء و كل احسانك تفضل، و هيچ نبودي كه التماس كني خدايا من سر مي‏خواهم، دست مي‏خواهم، تو يك نطفه گنديده بودي، كه به طور ظاهر اين مني خيلي نجس است كه به شستن ظاهري پاك نمي‏شود و از بس نجس و خبيث است تا غسل نكند پاك نمي‏شود و به شستنهاي ظاهري، اثر اين خباثت رفع نمي‏شود. پس بايد در شستن اين نجاست تقويت جست به نصرت خداوند عالم كه: خداوندا قربةً الي اللّه و امتثالاً لامره غسل مي‏كنم و بايد نيت كرد كه من اين حالت نجاست را به خود نمي‏پسندم چنان‏كه تو نمي‏پسندي و فرموده‏اي كه رفع اين نجاست را با آب بكنم و با تقرب به تو، كه اگر نيت نداشته باشي، هزار مرتبه هم زير آب بروي باز جنبي. و غافل نباشيد، از اين است كه عرض مي‏كنم حيوانات كأنه جنب نمي‏شوند؛ چرا كه آنها كارشان همين است كه بچشند چيزي را و طعم را بفهمند و چشمشان ببينيد و رنگي را تميز بدهند و گوششان بشنود و صدايي را تميز بدهند، ديگر حيوان نيت كند كه ما جنب شديم، بياييم غسل كنيم؛ حيوان نيت ندارد، تكليف ندارد. ولكن انسان وقتي كه جنب شد، بدنش خراب و ضايع مي‏شود و فطوري در او پيدا مي‏شود، اين است كه نيت مي‏كند كه غسل كند و در غسلش به تقرب به خدا پاك مي‏شود و همين‏طور است كلمه لااله الاّ اللّه محمد رسول اللّه، همين كه شهادت مي‏دهي، اين بدنت يك‏جاش پاك مي‏شود و آن يهودي كه شهادت نمي‏دهد مثل سگ نجس است و هرچه زير آب هم برود، نجس‏تر مي‏شود مثل سگ ممطوره. حالا مي‏خواهد پاك شود بايد شهادت بدهد و انسان بايد پاك و پاكيزه باشد و تا توحيد نداشته باشد، پاك نيست و ظاهرش را بگير تا به باطنش برخوري. همين طوري كه يهودي را ببري در حمام، هرچه در زير آبش بكني پاك نمي‏شود، مي‏خواهي پاك شود بگو به او كه بگويد لااله الاّ اللّه محمد رسول اللّه، اگرچه زير آب هم نرود، همين‏طور باطنش پاك نمي‏شود مگر به دانستن معني لااله الاّ اللّه محمد رسول اللّه. پس ملتفت باشيد، حالا لااله الاّ اللّه بگويد، يعني معنيش را بداند يا آنكه لفظش را بايد گفت؟ و همچنين محمد رسول اللّه بگويد، بايد ملتفت معنيش بشود يا آنكه به لفظ اكتفاء كند؟

پس غافل نباشيد كه چه عرض مي‏كنم، پس اگر مي‏فهمي كه چه مي‏گويي و تعقل مي‏كني آنچه را كه بر زبان جاري كردي، آن كلمه از براي تو تأثير مي‏كند. و اگر نمي‏داني كه چه مي‏گويي، به طوطي هم بگويي الحمدللّه، مي‏گويد، ولكن نمي‏داند كه چه مي‏گويد.

پس غافل نباشيد انسان معنيش اين است كه معني فهم باشد و لااله الاّ اللّه كه مي‏گويد بايد معنيش را بفهمد. حالا ظاهراً به گفتن لااله الاّ اللّه بدنش پاك مي‏شود، راست است ولكن اين انسان است؟ حاشا و كلا، مي‏خواهي از او بپرس كه اين لااله الاّ اللّه معنيش چيست؟ اگر معنيش را دانست، باطنش هم پاك است و اگر ظاهرش را دانست، ظاهر بدنش پاك است و باطنش نجس است. چنان‏كه بعضي از اين اعراب باديه آمدند خدمت پيغمبر۹ و در آن پيشها مسلمان هم شده بودند، روزه مي‏گرفتند، خمس مي‏دادند، زكوة مي‏دادند و آن وقتها مثل حالاها نبوده و حالاها نبايد پاپي مردم شد كه بياييد خمس بدهيد، زكوة بدهيد، و آن اوايل به زور خمس و زكوة از مردم مي‏گرفتند و اگر خودشان مي‏دادند كه هيچ و اگر نمي‏دادند خانه‏شان را مي‏سوزانيدند، بسا آنها را مي‏كشتند. و در اين زمانها مردم به پشت خوابيده‏اند و آسوده شده‏اند و آن وقت حسابش مي‏كردند، فلان شخص چقدر حاصل دارد، بايد چقدر زكوة بدهد، چقدر خمس بدهد.

پس غافل نباشيد ان‏شاء اللّه كه خداوند عالم همچو قرار داده است كه انسان ممتاز باشد از حيوانات و آنها را براي خود انسان آفريده و انسان آن كسي است كه خداي خود را بشناسد، پيغمبر خود را بشناسد، حلال خدا را بداند، حرام خدا را بداند. و به طور مختصر اين است كه فرمودند خداوند عالم در حديث قدسي فرموده كه هر حركتي، سكوني كه به عمل مي‏آوري، همه جا خدا با تو دارد حرف مي‏زند. و حديثي است كه عرض مي‏كنم، هركس معنيش را هرقدر فهميد، فهميد. اگر حركت مي‏كني خدا با تو حرف مي‏زند، اگر ساكن مي‏شوي خدا با تو حرف مي‏زند كه ءاللّه اذن لكم ام علي اللّه تفترون، آيا خدا اذنت داده كه راه مي‏روي؟ اگر اذنت داده مي‏گويي كه اذنم داده و اگر اذنت داده كه راه مي‏روي كارت ندارد، ولكن اگر اذنت نداده، مي‏گويد تو خودسر بودي كه هرجا خواستي رفتي، من تو را ساخته‏ام كه مملوك من باشي، و بنده يعني مملوك و بندگان در زبان عرب، اسمشان شده عباد اللّه، است@ يعني نوكرها، پس بنده بعينه مثل كنيز و غلام خودمان مي‏ماند و آن واقعش بايد از اين غلامها خيلي غلامتر و از اين كنيزها خيلي كنيزتر و كوچكتر باشد. و واقعش اين است كه اين غلام هيچ مالك نفس خودش نيست، اگر نان مي‏خواهد آقا نانش مي‏دهد، اگر لباس مي‏خواهد آقا لباسش مي‏دهد و اگر اين غلام لباس نداشته باشد، تقصير خودش نيست كه لباس ندارد، تقصير آقاش است كه به او لباس نداده العبد و ما في يده كان لمولاه، پس بنده مال آقاش است. حالا لباس مي‏خواهد، آقاش بايد بدهد. زن مي‏خواهد، آقا بايد بدهد. خانه مي‏خواهد، آقا بايد بدهد. و خيلي چيزها است كه خودش نمي‏داند مي‏خواهد و آقا مي‏داند كه مي‏خواهد. پس اين غلام هرچه مي‏خواهد و هرچه را محتاج است، آقا بايد بدهد و چشمتان را باز كنيد كه ما واللّه غلامان و كنيزان هستيم كه آقايان ما فرموده‏اند انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم. و واللّه ايشان معصومند، مطهرند و چيزي كه بر ايشان لازم است به عمل مي‏آورند و چيزي را كه بايد بكنند مسامحه نمي‏كنند. پس خرج تو با آقا است و او معصوم و مطهر است و خرجت را مي‏فرستد و اگر تو كاهل و تنبل هم باشي، او مي‏داند و مي‏رساند خرج تو را و تو نبايد دست و پا بكني كه چيزي براي خودت تحصيل كني و هرچه را كه دست و پا مي‏كني مال آقا است. پس بندگان آنچه به دست مي‏آورند، مال آقاشان است حتي خودشان مال آقا هستند و آقا بايد مخارج غلام را بدهد و اگر او لباسش ندهد، بي‏لباس مي‏ماند و همچنين خانه ندهد، بي‏خانه مي‏ماند، زن ندهد، بي‏زن مي‏ماند.

پس غافل نباشيد كه غافل نيستند از حال شما آقايان شما، و آقايان يعني مطلعان بر احوالتان، پس ايشان آقايان هستند يعني شما را مي‏شناسند و آن آقايي كه نمي‏داند چند غلام دارد، آن آقا نيست، آن خودش غلام است. ولكن آقا غافل از غلامش نيست و غافل از مايحتاج غلامش نيست، پس آنچه ضرور دارد او مي‏فرستد. و در حديثي است كه خدا مي‏فرمايد: اگر بنده درست راه برود، ان دعاني اجبته و ان سكت عني ابتدأته، اگر مرا بخواند، او را اجابت مي‏كنم و اگر مرا نخواند و دعا نكند، من ابتداء مي‏كنم. و غافل نباشيد، ببين اين نطفه گنديده هيچ در رحم مي‏فهمد كه چشم مي‏خواهد، گوش مي‏خواهد، دست و پا مي‏خواهد، و خدا از براش چشم درست كرد، گوش درست كرد، دست و پا درست كرد، پس آنچه انسان ضرور دارد همه را او درست مي‏كند و همين حالا كه شعور، ادراكمان داده خيلي چيزها را مي‏فهميم كه مي‏خواهيم. مثلاً چشم را مي‏فهميم كه مي‏خواهيم، و ضرور بوده كه خدا ساخته؛ چرا كه الوان و اشكال آفريده و همچنين گوش ضرور بوده كه ساخته؛ چرا كه صداها آفريده و شامه ضرور بوده كه ساخته؛ چرا كه بوها آفريده و لامسه ضرور بوده كه ساخته؛ چرا كه نرميها و زبريها آفريده و همه را خدا عطا كرده پيش از آنكه تو سؤال كني و خداي ما همچو خدايي است كه بي‏سؤال هم مي‏دهد بلكه سائل را خلق مي‏كند و سؤال را تعليمش مي‏كند، اني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فليستجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلكم ترحمون، مي‏فرمايد من همراه شما هستم، مي‏بينم كجا مي‏رويد، چه كار مي‏كنيد، بلكه هركس هرجا مي‏رود خدا او را مي‏برد و نسيركم في البر و البحر، پس خدا مي‏برد آدم را به كشتي مي‏نشاند و او را از كشتي بيرون مي‏آورد و نجات مي‏دهد و روي زمين هم كه راه مي‏روي، خدا تو را راه مي‏برد و تا خدا نخواهد تو نمي‏تواني راه بروي و اين است سر تقدير كه تا خدا تقدير نكند، سعيها همه بي‏حاصل است. پس آنچه را كه او تقدير كرده لامحاله واقع خواهد شد و آنچه را كه او تقدير نكرده واقع نخواهد شد. و اين است كه اغلب از هواهاتان چون به طور بازي است و لهو و لعب است، خدا تقدير نمي‏كند، ولكن هرچه را كه خدا تقدير مي‏كند، البته واقع خواهد شد. حالا تقدير خدا غير از كارهاي تو است. پس خدا تقدير مي‏كند كه تو غذا بخوري ولكن خدا غذا نمي‏خورد و او تقدير مي‏كند كه تو سير شوي و خدا سير نمي‏شود ولكن اگر او خواست كه تو سير شوي، مي‏شوي چنان‏كه اگر او خواست كه تو گرسنه شوي، مي‏شوي و همچنين او خواست كه تو غذا بخوري، مي‏خوري و مشيت خدا اكل نمي‏كند، غذا نمي‏خورد، و هو يُطعِم و لايُطعَم، اطعام مي‏كند ولكن طعام نمي‏خورد.

و اگر جايي گفتند كه خدا به بنده‏اش خطاب مي‏كند كه چرا وقتي كه من گرسنه شدم، مرا سير نكردي؟ اين نسبتها را هم خدا به خودش مي‏دهد و مي‏فهمي كه اين نسبتها را به خود گرفته كه در روز قيامت مي‏فرمايد به بنده‏اش من گرسنه شدم، تشنه شدم، مرا آب ندادي. و در قيامت مردم چون شاعرند، ديگر مثل اين مني‏ها انكار نمي‏كنند، آن وقت آن بنده عرض مي‏كند، خدايا تو اجل از آني كه گرسنه و تشنه بشوي؟ مي‏فرمايد آيا نبود كه در سفر، فلان بنده مؤمن من تشنه بود و او را آب ندادي؟ پس مرا آب ندادي. و همچنين مي‏فرمايد من گرسنه شدم، مرا سير نكردي، اين تحاشي مي‏كند مي‏فرمايد آيا نبود فلان مؤمني كه مي‏توانستي او را غذا بدهي و ندادي؟ پس مرا گرسنه گذاشتي و از اين باب است كه خدا مؤمنين را نسبت به خودش مي‏دهد، خصوص معصومين كه آنچه نسبت به ايشان واقع مي‏شود، تمامش نسبت به خداست. دوستشان مي‏داري، خدا را دوست مي‏داري. اطاعتشان مي‏كني، اطاعت خدا را كردي. چنان‏كه مي‏فرمايد من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، كسي كه اطاعت رسول را كرد، اطاعت خدا را كرده و رسول خدا، خدا نيست و رسول خدا است ولكن معني رسول خدا، آن است كه خودش هيچ هوايي، هوسي، ميلي نداشته باشد. پس عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون. حالا اين رسول هرچه مي‏كند، سبقت بر خدا نمي‏گيرد. و حركت مي‏كند، خدا حركتش مي‏دهد و البته او هم حركت مي‏كند و بالعكس، ولكن تو هم چنين نيستي، اگرچه باز به تقدير خدا حركت مي‏كني ولكن آن‏كه حركت كرد، تو كردي؛ چرا كه از روي ميل و هوا و هوس حركت مي‏كني و آن تقديري كه همراهت هست، اين است كه ملائكه مي‏گويند فلان‏كس فلان هوا دارد، فلان هوس دارد، مي‏خواهد اين‏طور حركت كند، خدا هم همان‏طور حركتش مي‏دهد. ولكن معصوم چنين نيست، و النجم اذا هوي ماضل صاحبكم و ماغوي و ماينطق عن الهوي ان هو الاّ وحي يوحي، هرجا خدا گفته برو، مي‏رود، هرجا نگفته برو، نمي‏رود مگر آنكه بعضي از منافقين به پيغمبر مي‏گفتند كه اين حرفي كه زدي، خودت گفتي يا خدا گفت؟ و يك وقتي به اصرار هرچه تمامتر رسانيدند به مردم كه هركس اين علي را دوست نمي‏دارد برود كه كارش خراب است و آن ننه‏اش كارش خراب بوده كه كار اين خراب شده و فرمودند حرام‏زاده است و شرك شيطان است يا ولد حيض است. و اين منافقين دور پيغمبر بودند و اين حرفها را مي‏شنيدند، مي‏گفتند شما خودتان اين را مي‏گوييد يا آنكه خدا گفته؟ فرمودند عجب است از شما، من هي معجزات براتان آوردم كه بدانيد من پيغمبرم و از جانب خدا هستم و آن معجزات براي همين بود كه بدانيد من به جز حكم خدا، ديگر حكمي نمي‏كنم و نهيي غير از نهي او نمي‏كنم. و اين حديث را در زمان بني‏عباس و آخرهاي بني‏عباس كه زمان مأمون و معتصم بود، اين حديث را در مجلسي گفتگو مي‏كردند و جواني بود، دُلَف اسمش بود و در آن مجلس حاضر بود، گفت اين حديث به نظر من دروغ مي‏آيد، و آن وقت زمان بني‏عباس بود، گفتند نمي‏شود اين حديث دروغ باشد. گفت من دليل و برهان دارم، گفتند دليل و برهانت چيست؟ گفت شما امير را مي‏شناسيد و پدرش امير بود و نوكر مقرب بني‏عباس بود و مرد شجاعي بود، بسا به يك ضربت نيزه، دو سه نفر را مي‏كشت اين دُلَف گفت شما ابودُلف امير را شناخته‏ايد و اين امير مردي بود خيلي باغيرت و اين اگر مي‏فهميد كه زنش زنا مي‏دهد او را مي‏كشت، پس به اين دليل مادر من زنا نداده، كار بد نكرده و مي‏دانيد كه پدر من امير صاحب غيرت است. در اين بينها ابودلف وارد شد، گفت حرفهاي شما را من شنيدم و آن اين است كه اين دُلَف، هم حرامزاده است، هم نطفه حيض است. گفت يك وقتي گرمايم بود، رفتم در خانه خواهرم كه توي آب روم و خواهرم كنيزكي داشت و ديدم مجلس خلوتي است، من چسبيدم به آن كنيزه كه باش كاري كنم، گفت من حرفي ندارم ولكن حائضم، بگذار پاك شوم آن وقت بيا و با من اين كار را بكن، من به او چسبيدم و اين كار را كردم، بعد از مدتي اين حمل پيدا شد و خواهرم فهميد و اين كنيزك را به من بخشيد، گفت اين حديث، حديث صحيحي است كه اين مادر تو حائض بوده و باش زنا كردم. گفت من پوست و گوشت و خونم پر از عداوت علي است؟ گفت البته، چنين كسي، چنين عداوت دارد و اين حديث صحيح است.

پس غافل نباشيد كه كسي كه محبت علي در دلش نيست، يا شرك شيطان است يا ولد حيض است يا حرامزاده ظاهري است. مي‏فرمايند در وقتي كه مي‏خواهيد مقاربت كنيد، نطفه بي‏بسم اللّه كار نيندازيد و فحش ميان مردم است كه فلان نطفه بي‏بسم اللّه است، و اگر كسي نگويد شيطان مي‏آيد، آلتش را داخل آلت او مي‏كند و همراه او جماع مي‏كند و اين شيطان مثل خوني است در رگ و ريشه‏اش، چشمش در چشم او است، دستش در دست او است، آلتش در آلت او، و اين صريح آيه قرآن است. چنان‏كه آن وقتي كه تمرد كرد، گفت هر كار كه مي‏خواهم بكنم، مي‏كنم؟ خطاب شد به او كه با بندگان من كه نمي‏تواني ولكن با اولياي خودت و شاركهم في الاموال و الاولاد، هم با جانشان شركت كن هم با اموالشان هم با زنهاشان و بچه‏هاشان. پس غافل نباشيد كه از اين سه قسم خارج نيست و گاهي هر سه قسم با هم جمع مي‏شود مثل اين شش‏انگشتي مي‏شود. ببين چقدر شش‏انگشت است و گاهي كه من مي‏گويم، شما زير سبيل بگذاريد و من مي‏دانم مادرش حائض بوده و آقاي آقاعلي در مجالس متعدد مي‏گفت به خواهرم گفتم كه، تو كه زناكار نيستي و نجيب هستي، اما مي‏خواهم راستش را بگويي اين شش‏انگشتي نمي‏شود كه طوري نشده باشد، تو زنا نكردي و اين حرامزاده پيدا شده؟ گفت يك وقتي ديوانه شده بودم و زمستان بود، پايم را به كرسي مي‏بستم كه نروم ديوانگي كنم و در آن روزها حائض بودم و ميرزا علي‏نقي آمد و با من اين كار را كرد. و البته او بسم اللّه نگفته و مادرش حائض هم بوده، پس هم شرك شيطان است و هم مادرش حائض بوده. حالا مي‏خواهي با اميرالمؤمنين بد نباشد؟ با شيخ احمد بد نباشد؟ خوب شيخ احمد چه كرده كه بايد باش بد شد؟ اين نماز نكرده؟ روزه نگرفته؟ حلالي را حرام كرده؟ حرامي را حلال كرده؟ اين آنچه گفته جميعش را از روي احاديث گفته، حالا كسي با اين بد باشد، البته يا حرامزاده است يا ولد حيض است.

باري، منظورم اين است كه فكر كنيد و غافل نباشيد كه شيعيان اميرالمؤمنين آن كساني هستند كه علي را دوست مي‏دارند و دوست علي را دوست مي‏دارند و فرمودند علي را دوست دار و دوست‏دار او را هم دوست دار اگرچه كشنده پدر و پسرت باشد، حالا مالت را خورده، ميانه‏تان عداوتي هست، او را دوست بدار. از اين بالاتر اگرچه پدر و پسرت را كشته باشد و فرمودند دشمن اين علي را دشمن دار. و مي‏فرمايند پيغمبر۹ كه عن‏قريب امت من هفتاد و سه گروه مي‏شوند و يك فرقه آنها ناجيند و باقي هالكند. عرض كردند آن فرقه ناجيه نشاني دارند كه به آن شناخته شوند؟ فرمودند خدا اجل از اين است كه دينش را واضح نكند و امرش را آشكار ننمايد ولكن هركس اين علي را دوست مي‏دارد، بدانيد از اهل حق است و هركس اين علي را دشمن مي‏دارد، بدانيد كه از اهل باطل و ضلالت است. حالا ديگر اهل غرض و مرض توي دنيا هستند، راست است و آنها تابع غرضها و مرضهاي خود مي‏شوند. پس كساني كه علي را دوست مي‏دارند، بايد دوستان علي را هم دوست بدارند اگرچه غرضي و مرضي با تو داشته باشند، ديگر غرضي بالاتر از اين نيست كه تو مال آنها را خورده‏اي يا پدركشتگي با آنها داري و بايد مؤمن دشمن دارد دشمن علي را، اگرچه پدر و پسر او باشد و دوست دارد دوست علي را، اگرچه كشنده پدر و پسر او باشد. و خيلي از مردم بودند كه گاهي كه فرزندان خود را مي‏ديدند سني هستند و اراده مي‏كردند كه فرزندان خودشان را بكشند، مي‏فرمودند كه آنها را نكشيد ولكن آنها را دوست نداريد توي دلتان.

پس ملتفت باشيد، اميرالمؤمنين آقاي حقيقي است و تمام ائمه شما آقايان راستي راستي شما هستند و شما واقعاً مال آقايان خود هستيد و از يك راه چشمت را روشن كن و دلت را آسوده كن كه ما واقعاً غلامان ايشان هستيم و ايشان از ماها غافل نيستند. پس رزقمان مي‏دهند، دولتمان مي‏دهند، عزتمان مي‏دهند، ديگر خيال كني كه تو خودت، خودت را مي‏تواني عزيز كني، نمي‏تواني قل اللّهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء.

پس غافل نباشيد ان‏شاء اللّه، واللّه عزيز نمي‏كند كسي را مگر خداوند عالم و ذليل نمي‏كند كسي را مگر خداوند عالم و غني نمي‏كند كسي را مگر خداوند عالم و فقير نمي‏كند كسي را مگر خداوند عالم. پس خداست كه فقير مي‏كند و غني مي‏كند و عزيز مي‏كند و ذليل مي‏كند. پس كار شيعيان را خدا محول كرده است به آقايانشان، ديگر اگر به خيال تو كفر و زندقه‏اي وارد مي‏آيد، عرض مي‏كنم همين جوري كه خدا كارهاي غلامت را به تو محول كرده كه تو زنش بدهي، خانه‏اش بدهي، لباسش بدهي، و آنچه دادي همه‏اش مال خودت هست، حالا لباسش دادي، مال خودت هست كه لباسش دادي و همچنين مخارجش دادي، مال خودت هست كه مخارجش دادي.

پس عرض مي‏كنم غافل نباشيد كه آقايان حقيقي شما ائمه طاهرينند سلام اللّه عليهم و اين آقايان در دنيا و آخرت، حافظ تو و معين تو و ياور تو هستند. و واللّه همان وقتي كه مي‏ميري و در قبر مي‏گذارندت و واللّه هنوز خبر نداري كجات مي‏برند و كجا مي‏گذارندت و همه جا ايشان همراه خلق هستند و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم و فصل الخطاب عندكم و آن آخر كار حساب تمام خلق با ايشان است و دشمنان خود را آنچه بايد به سر آنها وارد بياورند، مي‏آورند و دوستان خود را آنچه بايد عطا كنند، مي‏كنند. اين است كه مي‏فرمايد القيا في جهنم كل كفار عنيد، بيندازيد اي محمد و علي، دشمنان خود را در جهنم كه سرپيچي از فرمان شما و امر شما كردند. اين است كه در احاديث بسيار است كه اميرالمؤمنين قسيم جنت و نار است و هر دركي از دركات نار را به هر يك از دشمنانش كه مي‏خواهد بدهد، مي‏دهد. و امام يعني همچو كسي و مدارا كرده‏اند كه اينها را زده‏اند فرمودند از اين سني‏ها بپرسيد كه اين شيطان در آن واحد در حال واحد در امكنه عديده در مشرق و مغرب عالم جميع اهل كفر و نفاق را وامي‏دارد به كارهاي بد، حالا اين شيطان جميع اهل كفر و نفاق و شقاق را مي‏شناسد يا نمي‏شناسد؟ و جميع خيرات و شرور را مي‏داند يا نمي‏داند؟ فرمودند بپرسيد از اين سني‏ها كه اين شيطان جميع شرور را مي‏داند كه مردم را امر مي‏كند يا نمي‏داند؟ و جميع خيرات را مي‏داند كه نهي مي‏كند يا نمي‏داند؟ آن وقت مي‏فرمودند اگر شر را نداند كه نمي‏تواند مردم را به شر بيندازد و همچنين اگر خير را نداند كه نمي‏تواند مردم را از آن منع كند. حالا بعد از اينكه مي‏داند تمام خيرات و شرور را، پس هركس در مشرق و مغرب عالم هر بدي، شري كه مي‏كند، شيطان هي خيرات را منع كرده و شرور را پيش آورده و عرض مي‏كنم عدد خيرات و شرور از عدد خلق بيشتر است و يك نفر ببينيد چقدر كار بد مي‏تواند بكند، چقدر كار خوب مي‏تواند بكند و شيطان از چقدر كار خوب، آنها را منع كرده. پس شيطان ببينيد چقدر علم دارد، و ببينيد اين مني‏هاتان داد مي‏كنند كه شخص واحد در حال واحد در آن واحد در امكنه عديده ممتنع است كه بتواند حاضر شود و به خيال خودشان بحث بر ما وارد مي‏آورند كه شيخي‏ها مي‏گويند امام همه جا حاضر و ناظر است، خوب تو اين را انكار مي‏كني، شيطان همه جا حاظر و ناظر است، اين را انكار نمي‏كني؟ اين است كه شيطان از چشمشان مي‏بيند، از گوششان مي‏شنود، از زبانشان حرف مي‏زند، از دستشان مي‏دهد، از پاشان راه مي‏رود، پس شيطان جميع شرور را مي‏داند. اين است كه مردم را امر به آن مي‏كند، و جميع خيرات را مي‏داند، اين است كه مردم را نهي از آن مي‏كند. و تعجب آنكه يك تسلطي دارد كه مي‏تواند مردم را به شرور وادارد و از خيرات منع كند. آن وقت مي‏فرمايند خدا اجل از اين نيست كه شيطاني خلق كند كه اين‏قدر علم داشته باشد و در مقابلش امامي خلق نكند كه خيرات به قدر اين شيطان بداند و شرور را به قدر اين شيطان بداند كه هدايت كند جميع مردم را و خيرات را از دست آنها جاري كند و شرور را نگذارد از دست آنها صادر شود؟! و واللّه امام شما متصرف است در بدن شما، ديگر تا كسي متصرف شد، خداست؟ نه، همين‏طوري كه شيطان مي‏رود در بدن مردم و آنها را وسوسه مي‏كند و گمراهشان مي‏كند و عمداً خدا مرفسش را ول كرده كه آنها را گمراه كند و به ضلالت بيندازد، دب و درج في حجورهم باض و فرخ في صدورهم و نظر باعينهم.

پس امام، آن آقاي شما است و آن از حالات شما مطلع است و بر جميع حالاتتان آگاه است و واللّه معصوم است و هيچ فراموشي ندارد، غفلت ندارد، مسامحه در كاري نمي‏كند و جميع تصرفات او در تو جاري است. حالا تو چيزي مي‏خواهي، برو پيش امام خودت، همچو فارسي فارسي حرف بزن كه من نوكر توأم، تو آقاي مني، من مملوكم، تو مالك مني، هرچه مي‏خواهم بده و هر حاجتي دارم مستجاب كن. و اگر همچو آقايي نداري كه اميرالمؤمنين به قدر يك شيطاني هم مسلط نيست و نمي‏تواند در امور ما تصرف كند، بدان كه آقا نداري و اول برو آقا پيدا كن. و اين دليل نشد كه تا من تمنا كنم چيزي را، جلدي نمي‏دهد. و عرض مي‏كنم خدا يقيناً بر جميع احوال ما مطلع است و خدا كه مي‏تواند جلدي حاجت تو را برآورد، پس چرا برنمي‏آورد و خيلي از اوقات مي‏روي پيش خدا و خدا نمي‏دهد. پس تو گردن خودت را بشكن و تقصير بر خودت وارد بياور نه بر خدا، ديگر خدا اگر مي‏توانست مي‏داد، خير، مي‏تواند و نمي‏دهد. تو درست نرفتي پيش او و به او توجه نكردي، پس تو همان كارهايي كه تكليفت قرار داده بكن، او خدايي خودش را خوب مي‏كند و محتاج به تعليم نيست. پس اوفوا بعهدي اوف بعهدكم، ديگر امام اگر حاضر و ناظر باشد، زنهاي مردم به او نامحرند؟ عرض مي‏كنم زنها، اولا كنيزان امامند بعينه مثل اين كنيزهاي ظاهري كه انسان پول مي‏دهد و مي‏خرد و وقتي كه خريد به او محرم مي‏شود، و بخواهد به كسي بدهد مي‏تواند بدهد و بخواهد از او پس بگيرد و باش مجامعت كند، مي‏تواند. عرض مي‏كنم خدا كه همه را مي‏بيند، همين‏طور آقاي اين زنها، اميرالمؤمنين است. حالا چه عيب دارد نگاه كند و بر فرضي كه نگاه كند مثل آقايي كه به كنيزش نگاه مي‏كند. و عرض مي‏كنم اميرالمؤمنين به زنهاي مردم نگاه نمي‏كند؛ چرا كه از اين عفونتها بيزار است. مي‏فرمايند حضرت امير من به مجلسي كه مي‏روم عمداً سلام نمي‏كنم كه زنها جواب سلامم را بدهند، چرا كه مي‏خواهم صداي آنها را نشنوم. پس زنها كنيزان اميرالمؤمنين هستند، و هر زني كه خودش را كنيز نداند، بداند كه اصلاً شيعه اميرالمؤمنين نيست. همين‏طور كسي كه خودش را غلام اميرالمؤمنين نداند، شيعه اميرالمؤمنين نيست و خيليها هستند كه اينها را نقص خودشان مي‏دانند. و چند وقتي ملعوني، كاغذي نوشته بود كه اين طايفه ضاله مضلّه، اميرالمؤمنين را همه جا حاضر و ناظر مي‏دانند، عرض مي‏كنم خدا از ما بهتر گفته و ليكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول شهيدا عليكم. و عرض مي‏كنم اطلاع شهودي، نه اطلاع مرئي مراد است و خلق را به مرئي و مسمع خود مي‏بينند. چنان‏كه در زيارت اميرالمؤمنين است كه تو صاحب مرئي و مسمع هستي و تو كسي هستي كه خلق در حضورت حاضر و ناظرند. پس كسي كه ائمه خود را حاضر و ناظر نمي‏داند و به قدر شيطان مي‏گويد علم و قدرت ندارند، بداند كه ائمه ندارد و عرض مي‏كنم شيطان همه خيرات را مي‏داند و منع مي‏كند و شرور را مي‏داند و امر مي‏كند و در آن واحد در همه جا هست و شخص واحد هم هست، حالا چون امام تو شخص واحد است، اگر در امكنه عديده حاضر و ناظر باشد، نعوذ باللّه كفري لازم مي‏آيد؟! و غافل نباشيد ان‏شاء اللّه.

يك وقتي حضرت صادق صلوات اللّه طواف مي‏كردند و دو سه نفر از شيعيان همراه حضرت طواف مي‏كردند، رو كردند به يكي از آنها كه ببين جاسوسي سني، مني اينجاها نيست، آن وقت فرمودند چه گمان داري تو، آيا معقول هست كه خداوند عالم كسي را حجت كند بر جماعتي و آن حجت محجوجين خود را نشناسد؟ و اگر نشناسد چطور آنها را هدايت كند؟ چنان‏كه شيطان اگر نشناسد كسي را، چطور برود گمراه كند؟ فرمودند امام مي‏شناسد شيعيان خودش را و واللّه در آسمانها معروف‏تر از روي زمين است. فرمودند ما در زمين گاهي تقيه مي‏كنيم و اين مردم درست ما را نمي‏شناسند ولكن در آسمانها تقيه نمي‏كنيم و چون تقيه نمي‏كنيم ما را درست مي‏شناسند، اين است كه ما هم در آسمانها حجتيم هم در زمين. و در دعاي رجب است كه و بمقاماتك و علاماتك التي لاتعطيل لها في كل مكان، و آن مقامات و علامات تو، جايي نيست كه نباشد، زمين جايي هست، پس آن علامات آنجا هست. آسمان جايي هست، پس آن علامات آنجا هست. دنيا جايي هست، پس آن مقامات آنجا هست. آخرت جايي هست، پس آن مقامات آنجا هست. مي‏فرمايد نيست مكاني كه شما آنجا نباشيد به نص آيه قرآن كه اين دعا شرح آن آيه قرآن را مي‏كند كه سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و الا انهم في مرية من لقاء ربهم الا انه بكل شي‏ء محيط.

پس غافل نباشيد كه آيات خدا بسيارند و دوازده تا و چهارده تا هستند و هميشه حق با ايشان است و ايشان با حقند و هرجا مي‏روند، حق همراه ايشان است علي مع الحق و الحق مع علي يدور حيث مادار.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه هشتم ـ چهارشنبه ۱۴ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

مكرر عرض كردم كه چون خداوند عالم خلق را از براي فايده‏اي خلق كرده، از براي آنكه اثري از آنها مترتب شود، از اين جهت خلقشان كرده. و در ملك خدا نيست چيزي كه بي‏فايده و بي‏اثر باشد. چنان‏كه آب را خلق كرده از براي آنكه رفع تشنگي تشنگان كند و همچنين زراعات را تر كند و همچنين آتش را خلق كرده براي آنكه بسوزاند. و واقعش اين است كه اصل تأثير تمام اشياء ـ به اصطلاح ملاها ـ علت غائي است. و فارسي علت غائي را عرض كنم كه همه ملتفت باشيد.

علت غائي آن است كه در وجود مقدم است و آن آخر كار به ظهور مي‏رسد، مثل آنكه كسي كسب و كار مي‏كند كه چيزي به دست بياورد به جهت اهل و عيالش، حالا مي‏رود فعلگي مي‏كند، خود را به زحمت و مشقت مي‏اندازد كه پول بگيرد براي عيال و اطفالش. و اگر مقصودش پول نبود، فعلگي چه ضرورش بود كه بكند؟ پس آني را كه اول قصد كرده، علت غائي هست. پس تمام خلق را مي‏فهمي، كه منظور و مراد خدا از خلقت آنها، آثار آنها بوده و بس. پس آب را خلق كرده‏اند براي آنكه تر كند جاها را و اگر رطوبت آب منظورشان نبود، اصلاً خلقش نمي‏كردند و همچنين آتش را خلق كرده‏اند براي آنكه بسوزاند يك‏پاره چيزها را كه اگر اين مراد نبود، مصرفش چه بود كه خلقش كنند؟ چنان‏كه حضرت صادق به هشام بن الحكم فرمايش مي‏كنند كه اگر آب بود و كسي نبود كه از آن منتفع شود، هرآينه بي‏مصرف بود. پس آب خوب است از براي كسي كه رفع تشنگيش بكند و همچنين عمارت بسازد، زراعت را آب دهد و الاّ خلقتش لغو و بي‏حاصل بود؛ چرا كه خدا كه ضرورش نبود كه آبي در عالم باشد و خدا اصلاً محتاج به آب نيست، پس بي‏مصرف و لغو بود.

پس هر چيزي لامحاله يك فايده و اثري دارد، حالا ديگر فايده‏ها هم مثل هم است؟ چنين نيست. پس فايده آفتاب اين است كه گرم كند و فايده آتش اين است كه بسوزاند و فايده آب اين است كه تر كند. پس به همين نسق عرض مي‏كنم، فكر كنيد، فايده آب اين است كه به زراعت بدهي، سبز بشود، خوب فايده خود زراعت چيست؟ آيا فايده زراعت همين است كه سبز بشود كه حيوانها بخورند علف آن را و انسانها بخورند دانه‏هاي آن را؟ و همچنين حيوانات را آفريده براي كاري، مثلاً شتر بار ببرد، گاو شخم كند، اسب براي آنكه انسان سوار شود، جهاد كند. پس خلقت اين‏جوره چيزها براي خودشان نيست، بلكه خلق شده‏اند به جهت غير، ديگر الاغ نبايد بار بكشد؟ خير، الاغ را محض بار كشيدن خلقش كرده‏اند و الاّ خلقش نمي‏كردند منها ركوبهم و منها يأكلون، پس بعضي را بار مي‏كنند و بعضي را گوشتشان، شيرشان را مي‏خورند، پس تمام اينها براي وجود انسان خلق شده‏اند، حالا خدا انسان را براي چه خلق كرده؟ از براي اينكه بخورد و بياشامد و بخوابد و جماع كند و توليد مثل كند؟ و بسا پيش خودش چنين خيالي كند كه براي همينها است كه خدا خلقش كرده. و خيلي از آدمهاي گنده گنده گولش را خورده‏اند كه چشم را خدا خلق كرده كه ببيند، حالا آن اثري كه براي چشم هست، همين ديدن است؟ پس حالا كه چنين است ما مي‏خواهيم به همه جا نگاه كنيم و اگر از براي غير ديدن بود، خدا خلقش نمي‏كرد يا اينكه طوري خلقش مي‏كرد كه در آنجاهايي كه راضي نيست، نتواند نگاه كند و ببيند، پس ما به زنهاي مردم نگاه مي‏كنيم، به عورت مردم نگاه مي‏كنيم.

و باز همين‏جور استدلال است كه صوفيه مي‏كنند و آدم تعجب مي‏كند، مي‏گويند آنهايي كه قدري شعوري، ادراكي دارند، سليقه دارند، از آنهايي كه امرد هستند خوششان مي‏آيد، شكي نيست و در اينكه محبت آن بي‏ريشها در دل آنها است بديهي است. و عرض مي‏كنم شخص عالم توي كتابش حكمت بنويسد و همچو چيزها بخواهد بنويسد؟! و نوشته‏اند و استدلال كرده‏اند كه خدا جميل است و جمال را دوست مي‏دارد. و خيال مي‏كنند كه خدا از صورت خوشگل خوشش مي‏آيد و حال آنكه مي‏گويند اينها اهل اللّه هستند و همه خدا هستند، پس تو چرا از خوشگل خوشت مي‏آيد؟ آن بدگل هم كه خداست؟ چنان‏كه در اصفهان كسي يك طفلي را دوست مي‏داشت، گفتند به او چرا اين را دوست مي‏داري؟ گفت اين اسمش محمد است و به جهت آنكه من اخلاص به محمد دارم، از اين جهت او را دوست مي‏دارم. يك رندي رفت و يك كچلي را پيدا كرد، آورد گفت اين هم اسمش محمد است، اين را هم دوست بدار، گفت مسلماني كه مخصوص من نيست، باقي مسلمانها او را دوست بدارند. حالا خدايي كه اينها همه ظهورات او است، پس تو چرا امرد را دوست مي‏داري؟ و استدلال كرده‏اند كه اگر اين محبت بي‏اثر و لغو و بي‏خاصيت بود، خدايي كه عليم است و حكيم است و خداي دانا، يك چيز بي‏مصرفي در دل كسي خلق كند كه هيچ اثر نداشته باشد؟ خدا كه لغوكار نيست، پس خدايي كه لغوكار نيست و محبت امارد را در دل ازهار قرار داده، پس لامحاله اين محبت اثر دارد و آني را كه تو دوست مي‏داري، هميشه پيش او هستي و اين محبت خورده خورده مي‏كشد به آنجايي كه خدا را دوست بداري.

و عرض مي‏كنم، نمي‏دانم توي دلهاشان چه مرضي است في قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا، و در بعضي از دلها محبت زنا هست و مرض است و بايد توبه كند، انابه كند پيش خدا، و در بعضي از دلها حب بي‏ريشها است و اين مرض است در دلش و بايد توبه كند، انابه كند، استغفار كند. پس نه هر چيزي كه خدا خلق كرده به جهت امتحاني و ابتلايي بايد گرفت و استدلال كرد. و بدانيد كه از اين نمره استدلال، بي‏ديني است، چنان‏كه گفتند به اغنيايي كه در زمان پيغمبر۹ بودند كه به اين فقرا چيز بدهيد، آنها در جواب گفتند أنطعم من لو يشاء اللّه اطعمه، آيا ما اطعام كنيم كسي را كه اگر خدا مي‏خواست، اطعامش مي‏كرد؟ پس خدا نداده، ما هم متابعت او را مي‏كنيم. و استدلال مي‏كنند كه خدايي كه مي‏تواند چيزي به كسي بدهد و وقتي هم مي‏دهد از خزانه‏اش كم نمي‏شود و مطلع است بر احوال اين فقير، پس چرا او نمي‏دهد؟ و حال آنكه اگر ما بدهيم از مالمان كم مي‏شود. و از اين‏جور استدلالها است كه آنهايي كه غافلند از دين و مذهب خيال مي‏كنند، دليل و برهان است.

پس اين چشم براي ديدن است نه به همه جا، نمي‏بيني كه مي‏گويند جلوش را بگير و به نامحرم نگاه مكن. و هكذا گوش براي شنيدن است نه به هر صدايي كه بخواهي گوش بدهي، نمي‏بيني مي‏گويند يك‏پاره صداها را مشنو. و همچنين پا براي راه رفتن است ولكن همه جا نگفته‏اند برو، گفته‏اند به مسجد برو و به ميخانه و بت‏خانه مرو. و همچنين اين دست براي گذاشتن و برداشتن و براي زدن است، ولكن به هر مظلومي، يتيمي نگفته‏اند بزن.

پس غافل نباشيد كه اين خلق نمي‏دانستند كه چه جور كه مي‏كنند، خدا راضي است و مراد او را نمي‏توانستند بفهمند و از مراد او خبر شوند، همين طوري كه خدا شرع را قرار داده، ديگر ما چه احتياجي به پيغمبر داريم، بيني و بين اللّه احتياج داريم؛ چرا كه من هرچه بنشينم، فكر كنم، حالا ظهر شد، چه كنم؟ نمي‏دانم. پس پيغمبري لازم است كه جبرئيل وحي براي او بياورد كه آفتاب كه وسط السماء آمد، نماز كنيد، ديگر نمازش چند ركعت بايد باشد؟ پيغمبر بايد بگويد و ما به واسطه او نماز ياد گرفته‏ايم. و شما غافل نباشيد، و اين مردم، بدانيد چقدر غافلند و مي‏خواهند اين‏جور حرفها نباشد توي دنيا، حالا چهار نفري مي‏روند آنجا، مبادا آنها بروند كه زكوة به ما ندهند. پس غافل نباشيد كه بي‏واسطه پيغمبر، ما نه حلال مي‏دانيم، نه حرام، نه خوب مي‏دانيم، نه بد مي‏دانيم. و هيچ نمي‏دانيم مراد خدا چيست درباره ما؟ آيا حركت كنيم كه خدا راضي باشد يا ساكن شويم؟ ولكن پيغمبر مي‏آيد كه، كي حركت كنيد، كي ساكن شويد، كي غذا بخوريد، كي نخوريد. پس پيغمبر كه مي‏آيد، ما به واسطه او اينها را تعليم مي‏گيريم. به همين نسق فكر كن كه توحيد را اين پيغمبر بايد بگويد، ما چه مي‏دانيم توحيد چطور است و چطور بايد او را شناخت؟ چرا كه خدا مزه نيست كه من بچشم او را و ببينم چه مزه مي‏دهد و صدا نيست كه با گوش تميز بدهم و بوي خوب و بد نيست كه بو بكشم، چه مي‏دانم چطور است؟ و خدا گرمي نيست كه با لامسه بفهمم كه گرم است و سردي نيست كه با لامسه تميز بدهم و سبكي و سنگيني نيست كه وزنش بدهم، ببينم سبك است يا سنگين است؟

پس غافل نباشيد كه ما هر جور و هر طور، چه به مشاعر ظاهرمان چه به خيالمان و فكرمان و عقلمان، هرچه فكر كنيم، نمي‏دانيم خدا چطور است؟ و بايد بداني كه خدا رنگ ندارد، طور ندارد. و غافل نباشيد كه واللّه خدا را نمي‏شود شناخت مگر آن جوري كه محمد و آل محمد گفته‏اند و فرموده‏اند بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه، حالا اگر ايشان نيامده بودند و نگفته بودند كه حلال چيست، حرام چيست، تو نه حلال مي‏دانستي يعني چه، نه حرام. همين‏طور اگر نيامده بودند و از خدا خبر نداده بودند، تو نمي‏دانستي خدايي هست يا نيست؟ پس خدا را بايد شناخت به آن طوري كه ايشان گفته‏اند و تعريف كرده‏اند، و ببينيد آنهايي كه جبري هستند، نماز مي‏كنند و اذان هم مي‏گويند و مي‏گويند خدا عالم و قادر و حكيم هست و همه اسماء و صفات او را قبول دارند الاّ آنكه مي‏گويند خدا عادل نيست و استدلال مي‏كنند، مثل آنهايي كه استدلال براي مطلب خودشان مي‏كردند، كه اگر خدا عادل است، بايد همه هم‏سر باشيم و پول و دولت و ثروت به قدر هم داشته باشيم و همچنين شعور به قدر هم داشته باشيم، و حال آنكه مي‏بيني يكي را فقير كرده، يكي را غني، يكي را صحيح كرده، يكي را مريض، يكي را بينا كرده، يكي را نابينا، يكي را شنوا كرده، يكي را كر.

و عرض مي‏كنم شما غافل نباشيد كه خداي شما، اولاً احتياج به ظلم ندارد. و فرض كن از روي جهالت كه خدا اين گندمي كه تو داري، ده يكش را از تو بگيرد، خوب اين گندمها را كه او به تو داده، آيا خدا احتياج به گندم دارد؟ و همچنين اين پولهايي را كه او به تو داده، آيا خدا از پول خوشش مي‏آيد و منتفع مي‏شود؟ بلكه عرض مي‏كنم خدا محتاج به ظلم نيست و آني كه محتاج به ظلم نيست و ظلم مي‏كند، اظلم ظلمه است و بدتر است از آن كسي كه محتاج به ظلم است و ظلم مي‏كند. مثل آنكه آن كسي كه شهوت داشته باشد و نگاه به نامحرم كند، مي‏فرمايند غيبت از زنا بدتر است، راوي عرض مي‏كند چطور بدتر است؟ چرا كه باز زنا، آن مردكه يك چيزي مي‏تواند بگويد كه شهوت بر من غلبه كرد، مقتضي موجود بود، مانع مفقود، ما هم رفع شهوت خود كرديم، حالا اين زاني بهانه‏اي دارد كه زنا كرده. و همچنين از دزد بپرسي كه چرا دزدي كردي؟ مي‏گويد به جهت آنكه گرسنه بودم، يك چيزي آنجا ديدم، برداشتم، خوردم. حالا فلان غيبت مي‏كند؛ اين چيزي نيست كه آدم را سير كند؟ و بعد از اينكه امام فرمايش مي‏كند راوي باورش مي‏شود. مي‏فرمايند اگر خدا حدي براي غيبت قرار نداده توي اين دنيا، از باب آن است كه اين دنيا گنجايش حدش را ندارد؛ چرا كه زاني را صد تازيانه بزنند به جهت زنايي كه كرده و اين را هزار تازيانه، باز اين جزاش در دنيا نمي‏شود، مي‏برند اين را در آخرت و آنجا خدا تلافي مي‏كند. پس هر صدمه‏اي را كه توي دنيا پيش انداخته‏اند، مثل آنكه فلان را پنج تازيانه يا بيست تازيانه بزنيد يا آنكه فلان را صد تازيانه بزنيد و آن نهايت جبرش آن است كه سنگ‏سارش كنيد يا بسوزانيدش، باز اينها واللّه عذابهاي كوچك بوده كه توي دنيا ممكن بوده كه به عمل بياوري و همين كه كسي را حد زدي، پاك مي‏شود و مي‏شود پشت سرش نماز كرد.

پس غافل نباشيد كه اين عذابهاي دنيايي، هرچه باشد، چون خيلي پست بوده و اندك بوده، توي دنيا آورده‏اند ولكن يك‏پاره عذابها، جاش در آخرت است و توي دنيا نمي‏آورند و نمي‏گنجد و مي‏برند جايي كه وسعت دارد. مطلب اين است كه غافل نباشيد كه همين جوري كه خودمان هرچه فكر كنيم، حلال نمي‏توانيم براي خودمان درست كنيم، كه آيا خدا راضي است كه اين كار را بكنيم يا نكنيم؟ مگر آنكه پيغمبر مي‏تواند بفهمد كه حالا حركت كنيم يا ساكن شويم، نماز كنيم يا نكنيم، روزه بگيريم يا نگيريم. منظورم آنكه چنان‏كه حلال و حرام را خودمان نمي‏توانيم بفهميم و تعيين كنيم، همين‏طور معرفت خدا را به خودي خود نمي‏توانيم بفهميم. پس لامحاله بايد انبياء بيايند و بيان كنند و واللّه پيغمبر ما از تمام انبياء بهتر بيان كرده، چنان‏كه اين آيه شريفه در اواخر بر پيغمبر۹ نازل شد از براي آنكه شعور مردم قدري بالاتر رفته بود و تسلط خودشان هم زياد شده بود. حالا پاره‏اي اسمهاي خدا در همه جاي قرآن هست، بلي هست ولكن سوره‏اي باشد كه جميع مراتب توحيد درش جمع باشد، نيست مگر در اين سوره نور. و بدانيد كه خدا نوري است كه هيچ ظلمت درش نيست. و عرض مي‏كنم خدا نور است يعني خدا اسمش نور است، به شرط آنكه دل بدهي، حقيقتش را ياد بگيري، پس خدا نور نيست، ظلمت هم نيست، ولكن اسمش نور است. و اسمش نور است، مراد آن اسميش هست كه هدايت مي‏كند مردم را چنان‏كه مفسرين گفته‏اند: خدا نور آسمان است يعني هدايت كننده اهل آسمان و زمين است. و بعضي گفته‏اند كه خالق آسمان و زمين است و آن آخرش مطلب يكي است. پس خدا نور است، خدا نور نيست و صادر از جايي نيست و نور آن چيزي است كه منير داشته باشد، باز خدا اگر منير بود يك طوري مي‏شد تعبير بياوري.

پس غافل نباشيد كه اللّه نور السموات و الارض، پس نور همه جا صادر از منير است، از چراغ است، از قرص آفتاب است، از قلوه آتش است مثلاً ولكن غافل نباشيد، پس به اين معني بگيريد، معني ندارد كه خدا نور باشد و اگر منير هم گفتي، باز منير هم اسم خداست و ذات خدا منزه است كه منير باشد. پس ذات خدا هم منير نيست و اسمها دارد و به هر اسمي كاري مي‏كند، يك جايي را مي‏خواهد روشن مي‏كند، يك جايي را مي‏خواهد تاريك مي‏كند، پس خدا اين‏طور منير است و از براي او است اسماء حسني و اين را من تنها نمي‏گويم و حضرت صادق براي هشام مي‏گويد كه نمي‏بيني كه خدا يكي است و نود و نه اسم دارد و خدا نود و نه تا نيست؟ آن وقت عرض مي‏كند من درست نمي‏فهمم، مي‏فرمايد الماء اسم للمشروب الخبز اسم للمأكول الثوب اسم للملبوس النار اسم للمحرق، و عجب بياني است و اسماء اللّه را مي‏خواهد بيان كند، مي‏فرمايد آب آن است كه تو مي‏خوري، نان آن است كه تو مي‏خوري و اين مردم نگاه به اين‏جور احاديث مي‏كنند، خيال مي‏كنند كه حضرت پرتش كرده‏اند از مسأله كه برود فكر نان كند، فكر لباس كند. و شما غافل نباشيد، مي‏فرمايند هركس مواقع اسمها را فهميد او به قرار معرفت رسيده است و بدانيد كه مشكل هم نيست. مي‏فرمايند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة، هركس كه مواقع صفات خدايي را شناخت به قرار معرفت مي‏رسد، يعني اصل حقيقت معرفت به دست او مي‏آيد.

پس بدان كه مواقع صفات، يكي از صفات خدا آن است كه قدرت دارد و قدرت روي قادر نشسته و قادر متصف است به صفت قدرت و علم روي عالم نشسته و عالم جاي علم است و خزينه و معدن علم است و قادر خزينه قدرت و موقع قدرت و محل قدرت است. مثل آنكه تو كه مي‏ايستي آن ايستاده محل ايستادن و جاي ايستادن است، مي‏نشيني اين نشستن روي نشسته، نشسته است و جاش همين‏جا است و مطلب خيلي مطلب بلندي است كه عرض مي‏كنم و بلنديش را از همين‏جا ملتفت شو كه حضرت صادق صلوات اللّه عليه به مثل هشامي را مي‏نشاند و درسش مي‏دهد و حظ مي‏كند و همان او حظ كرد، مي‏فرمايد خدا نود و نه اسم دارد و خدا نود و نه تا نيست و شرح مي‏كند الماء اسم للمشروب الخبز اسم للمأكول الثوب اسم للملبوس، ببين آن چيزي كه مي‏پوشي، لباس اسمش است نه هر كرباسي و آنچه مي‏خوري اسمش خبز است نه هر چيزي مأكول است و همچنين مشروب آن است كه رفع تشنگي مي‏كند نه هر ترابي@ آب است. پس مواقع صفات خدا را اگر شناختي به حاق معرفت مي‏رسي.

پس عرض مي‏كنم مي‏بيني قدرت روي قادر چسبيده و علم روي عالم، و عالم معدن علم است و پيش خودت هم كه مي‏آيي اين‏طور است، كه هرچه را مي‏داني، دانايي به او و اين دانايي از تو صادر شده و فعل تو است. و همچنين هر كاري كه مي‏تواني بكني آن توانايي به تو چسبيده و اين توانايي محلش، موقعش، قرارش، معدنش تويي و تو مي‏تواني فلان كار كني، حالا اين توانايي دخلي به دانايي ندارد. بسا مي‏دانيم كه نجار، نجاري مي‏كند و حداد، حدادي مي‏كند و كوزه‏گر، كوزه‏گري مي‏كند و بنا، بنايي مي‏كند و علمش را داريم ولكن عملش را نداريم. پس واقعاً علم دخلي به قدرت ندارد و مي‏شود كسي قدرت داشته باشد و فهم و شعور نداشته باشد. مثلاً فيل مي‏تواند ديواري را خراب كند، قوتش خيلي است ولكن فهم ندارد.

پس غافل نباشيد كه مواقع صفات خدا را بايد شناخت و مكلفي كه بشناسي و صفات خداوند همه موقع دارند و هر موقعي غير از موقعي ديگر است. پس قادر كارش قدرت است و عالم كارش علم است و منتقم كارش انتقام است و رحيم كارش رحم است و ايقنت انك انت ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة، و واللّه خدا از جميع آنچه خيال كني، رحمش بيشتر است. مي‏فرمايد كه من جميع مؤمنين را دوست مي‏دارم، يك وقتي كسي خواست شبه گله‏اي از امام كند، فرمودند من تو را از خودت دوست‏تر مي‏دارم چرا كه من اصرار مي‏كنم كه تو معصيت نكني و وقتي معصيت كردي، صدمه مي‏كشي و من راضي نيستم كه تو صدمه بكشي، بلايي بر سر تو وارد بيايد و بسا يك خنده بي‏جايي كردي، پشت سرش يك بي‏دماغي بر تو وارد بيايد. و عرض مي‏كنم آدم با وجودي كه مي‏داند كه خنده بي‏جايي كه كرد يك بي‏دماغي براش حاصل مي‏شود، مع‏ذلك مي‏كند. و همچنين دزد مي‏داند كه دزدي كه كرد، صدمه‏اش مي‏زنند و دزدي مي‏كند. و غالب معاصي اين‏طورها است، مي‏دانيم كه جزا دارد و از آن طرف اگر پول به فقيري بدهيم مي‏دانيم كه خدا جزا مي‏دهم@مي‏دهد ظ@. و همچنين مال مردم را نخوريم، مي‏دانيم كه خدا چند مقابل عوض مي‏دهد. مي‏فرمايند ما شما را البته از خودمان@خودتان ظ@ دوست‏تر مي‏داريم، حالا ببين پيش خودت چقدر عزيزي و هر كسي خودش را خيلي دوست مي‏دارد، مي‏فرمايند ما شما را از خودتان دوست‏تر مي‏داريم؛ چرا كه شما لااُبالي‏گري مي‏كنيد و ما لااُبالي‏گري نمي‏كنيم و مي‏خواهيم كه شما هم لاابالي‏گري نكنيد، از اين جهت شما را امر و نهي مي‏كنيم. و واللّه خدا ما را از امام دوست‏تر مي‏دارد و حديث است كه خدا شما را از پيغمبر دوست‏تر مي‏دارد و لفظ حديثش، خيلي‏ها را گول زده بود و متحير بودند، يعني خدا شما را از پيغمبر دوست‏تر مي‏دارد؟ نه، يعني پيغمبر شما را دوست مي‏دارد، خدا هم دوست مي‏دارد، ولكن خدا بيشتر دوست مي‏دارد و از بس دوست مي‏داشته مثل پيغمبري را امر مي‏كند كه همراه فقراء، ضعفاء، مساكين برو غذا بخور، با آنها هم‏غذا باش، نشست و برخواست كن، حالا اين پيغمبر مقرب الخاقان خدا هست، راست است و اقرب خلق است به خداوند عالم و بلغ اللّه بكم اشرف محل المكرمين و اعلي منازل المقربين، هيچ پيشي گيرنده‏اي به شما پيشي نگرفته و هيچ لاحقي به شما نمي‏تواند برسد. و لايطمع في ادراكه طامع، و آن طوري كه شما هستيد، مردم اصلاً خبر ندارند و نمي‏دانند كه چطور است حالت شما كه بتوانند طمع آن را بكنند. و واللّه مقامشان اين‏طورها است و در حديثي است كه فرمايش مي‏كنند كه مردم خيال مي‏كنند كه غصب خلافت ما را كردند، چطور مي‏تواند كسي غصب خلافت ما را بكند؟ و حال آنكه ما دانا هستيم به تمام چيزها و ماييم كه علم ماكان و مايكون را داريم و تصرف در همه جا مي‏كنيم. و كي مي‏تواند غصب حق ما بكند؟ بلي ما آمديم كه مردم را از دنيا دور كنيم، آنها آمدند به اين حلواها چسبيدند و ما اين حلواها را نمي‏خواستيم كه جلوش را بگيريم، بلكه مي‏خواستيم كه مردم هم اينها را ول كنند و پيرامونش نگردند.

و غافل نباشيد كه واللّه پيغمبر بيزار است از ديدار منافقين، و يك وقتي است كه مي‏گويند با منافقين بنشين، مدارا كن، حالا خدا پيغمبر را امر كند كه پيش سگي هم بنشيند، مي‏رود مي‏نشيند. ولكن منافقين را دوست مي‏داشت؟ نه واللّه، چرا كه او متخلق است به اخلاق اللّه و متأدب است به آداب اللّه و خدا عداوتش با آنها بيشتر است چنان‏كه مي‏فرمايد ان المنافقين في الدرك الاسفل، و هيچ كفار را در درك اسفل نمي‏برد. پس خدا خيلي از منافق بدش مي‏آيد، همين‏طور پيغمبر، همين‏طور امام. حالا دوستش نمي‏دارند، ولش مي‏كنند كه حلوا مي‏خواهي، برو بخور. مي‏فرمايند تمام اين دنياي شما پيش ما مثل گوشت مردار است و طالبان آن مثل سگها هستند، حالا امام مردار را دوست مي‏دارد نعوذ باللّه؟ مي‏فرمايد الدنيا جيفة و طالبها كلاب، و نفرموده مرده و فرموده جيفه، حالا اين منافقين طالب دنيا بودند، مي‏خواستند ثروت، عزت داشته باشند، اينها دنيا است و جيفه است. و آدمي كه شامه دارد، شامه‏اش را مي‏گيرد كه بوش را نفهمد و بسا از بوي جيفه آدم غش كند. پس چشمش را مي‏گيرد كه نگاه نكند به آنجا، بينيش را مي‏گيرد كه بوش را نفهمد و از آنجا گذر نمي‏كند و واللّه اجتناب مي‏كردند. چنان‏كه خواست منافقي يك وقتي همچو منتي بر سر حضرت بگذارد، رفت عصيده‏اي پخت، برداشت رفت. اتفاقاً حضرت بيرون آمدند، گفت عصيده‏اي است پخته‏ام ولكن قابل نيست. فرمودند برو حلوات را خودت بخور، تو خيال مي‏كني كه من طالب حلوا هستم؟ فرمودند ايني كه شما درش هستيد، تمام اين اوضاع پيش من مثل رجيع خنزير است كه آن تغوطش باشد يا آنكه قي كند. فرمودند اين رجيع خنزير متعفن است، گنديده است، بردار ببر. و آدم منافقي بود؛ چرا كه وقتي يكي از دوستان هديه‏اي، چيزي مي‏بردند، پاي ملخي مي‏بردند، ائمه قبول مي‏كردند و مي‏گرفتند و روي چشمشان مي‏گذاشتند ولكن چون اين منافق بود، خواست منتي بر سر حضرت بگذارد، از اين جهت ولش كردند و واللّه بيزار بودند از ديدن آنها و رفتند توي خانه‏شان نشستند. چنان‏كه حضرت امير رفت توي خانه نشست و گاه‏گاهي به زور بيرونش مي‏كشيدند و مي‏رفت كه اظهار اسلام كند. حالا اگر تمام اين اوضاع تسليم او شده بود و تمام اين دولت توي خانه‏اش مي‏رفت، تعدي مي‏كرد از آنچه مي‏خورد؟ نه واللّه.

و بسا احمقي چنين گمان كند كه اگر اين اوضاع و اين دولت و ثروت به دست اميرالمؤمنين بود، او هم مثل مردم مرغ و چلو مي‏خورد؟ نه واللّه، بلكه او همان نان جوي كه خوراكش بود، همان را مي‏خورد و اين نان جوي كه مي‏خوردند، يك وقتي ام‏كلثوم دخترشان رفت، روغني آورد و اين آردها را روغني كرد و نان كه پختند، بردند خدمت حضرت، ديدند كه روغن دارد، فرمودند: كه همچو كرده؟ ام‏كلثوم عرض كرد من اين‏طور كردم، فرمودند من دختري نديدم كه عداوتش به من از تو بيشتر باشد. ام‏كلثوم خيلي ترسيد، فرمودند كه ديگر همچو مكن. و حضرت آن همياني كه در آن نان خود را مي‏گذاشتند، كليدش را به كسي نمي‏دادند. حالا اگر اميرالمؤمنين روغن در خانه‏اش بود، پلو مي‏خورد؟ نه واللّه، بلكه اين آجيلها پيش اميرالمؤمنين مثل رجيع خنزير است و همين چند لقمه‏اي كه مي‏خورد محض امتثال بود كه فرموده‏اند كلوا و اشربوا. و اين بدني كه در دنيا است لامحاله تحليل مي‏رود و آن وقتي هم كه غذا مي‏خورد، خيال مي‏كني چقدر مي‏خورد؟ از اول عمرش تا آخر عمرش، هفده من جو خورد كه وقتي حساب مي‏كني، روزي يك مثقال، دو مثقال مي‏شود. حالا اين كسي كه اين‏طور سلوك مي‏كند، خواه آلاف الوف داشته باشد، باز همچو غذا مي‏خورد، خواه هيچ چيز نداشته باشد و اگر رأي مباركشان قرار مي‏گرفت به هرجا كه نگاه مي‏كردند طلا بشود، طلا مي‏شد. حتي عرض مي‏كنم تسلطشان به اين شدت بود كه به يكي از دوستانشان مي‏فرمودند كه اين سنگ را بردار، برمي‏داشت طلا مي‏شد. مي‏فرمودند اما به قدر آنچه لازم داري بردار، عرض مي‏كرد چطور تكه‏اش را بردارم؟ مي‏فرمودند همان‏طوري كه من گفتم طلا بشو، طلا شد، همين‏طور بگو كنده بشو، كنده مي‏شود. و واللّه ايشانند قدرت خدا.

يك وقتي اين خالد بن وليد خدمت حضرت عرض كرد كه تو ادعاي كار داودي مي‏كني؟ فرمودند بلي، من آهن را در دست داود نرم كردم، من بودم كه كمك نوح كردم، در فلان‏جا من بودم كه در گهواره از زبان عيسي حرف زدم و خودش نمي‏توانست حرف بزند. پس ايشانند مقامات و علامات خدا و جايي نيست كه ايشان نباشند. ديگر جايي برويم كه خدا ما را نبيند، نمي‏شود، با وجود اين خدا در مكان داخل نمي‏شود داخل في الاشياء لا كدخول شي‏ء في شي‏ء و خارج عن الاشياء لا كخروج شي‏ء عن شي‏ء.

پس ايشانند كه صفات الهي هستند و موقع صفات الهي و اسماء الهي هستند و اين اسماء هر يكشان ذات نيستند چنان‏كه مكرر عرض كردم خدا قادر است و قادر اسم او است و عالم است و عالم اسم او است و عالم و قادر دو تا است و خدا يكي است. و به يك جوري ديگر مي‏شماري خدا هزار و يك اسم دارد. پس اسمهاي خدا بسيار است و خدا، خداست وحده لاشريك له و در تمام اسمها، او جلوه‏گر است. پس سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم، پس آيات خدا همه جا هست. در آسمان اگر آية اللّه نباشد، آسمان باقي نيست. در زمين اگر آية اللّه نباشد، زمين برقرار نيست. پس آسمان را بايد نگاه داشت، زمين را بايد نگاه داشت و الاّ آني، دقيقه‏اي برقرار نيست. ان اللّه يمسك السموات و الارض ان‏تزولا، پس خداست كه نگاه مي‏دارد آسمان و زمين را و ممسك آنها خداست و در دعاها است كه خدايا تو را مي‏خوانم به اسمي كه آسمانها و زمينها طاقت او را ندارند و يك اسمي خدا دارد كه آسمانها را نگاه مي‏دارد و يك اسمي دارد كه زمينها را نگاه مي‏دارد و اگر اين دوتا اسم روي اينها گذاشته نمي‏شد، اين آسمان و زمين زايل مي‏شدند. ولكن اسمي است بالاتر كه اين آسمان و زمين تاب آن را ندارند و اگر كسي آن اسم را بخواند، آسمان و زمين از هم مي‏پاشد. و درباره ابوذر فرمودند كه اگر خدا را مي‏خواند كه آسمان و زمين را خراب كند، خدا دعاش را مستجاب مي‏كرد. و اينها دينت، مذهبت هست و مثل مني‏ها مباش كه از سني‏ها بدتر شده‏اند و ضايع‏تر و نجس‏تر شده‏اند.

پس غافل نباشيد كه اسماء خدا بسيار است و حضرت امير صلوات اللّه عليه مي‏فرمايد كمال التوحيد نفي الصفات عنه، پس خدا يكي است ولكن صفاتش بسيار است و خيلي از مردم خيال مي‏كنند اميرالمؤمنين، صفت اللّه هست، همچو گمان مي‏كنند كه صفات خدا، مال خداست و صفات اميرالمؤمنين، مال اميرالمؤمنين است. يا آنكه خيال مي‏كنند كه خدا در آسمانها است، از اين جهت دست به آسمان بلند مي‏كنند، بلكه عرض مي‏كنم و في السماء اله و في الارض اله، و اين آسمان و زمين وسعت او را ندارند و ماوسعني ارضي و لاسمائي الاّ وسعني قلب عبدي المؤمن. و آنجايي كه عرش رحمان است، قلب مؤمن است و آن مؤمن حقيقي، پيغمبر است۹ و قلب او عرش خداست. و همچنين معصومين، مؤمنين حقيقي هستند و ان اللّه مع المتقين و خدا همراه اميرالمؤمنين است و اميرالمؤمنين هرچه مي‏كند، به گفته خدا مي‏كند. و همچنين تمام معصومينتان، حالتشان اين است، تمام دوازده امامتان اين‏طورند اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة و ايشانند همه‏شان اول ماخلق اللّه و ايشانند كه به مقامي هستند كه خدا ايشان را آنجا قرار داده كه آن طرفش، طرفي نيست و آن طرفش را خيال كني، خدا طرف ندارد و آن طرف ائمه شما، هيچ چيز نيست. ولكن خدا داخل في الاشياء لا كدخول شي‏ء في شي‏ء، و خدا واللّه در نورهاي خودش ظاهر است و در اسمهاي خودش ظاهر است مثل آنكه عرض كردم مكرر مثلش را كه صفات خدا را به جهت آنكه متعدد است، خدا ندان و صفات خدا يقيناً متعددند و مسلمانان بايد آلهه نداشته باشند. ولكن آن اله ما، به كلش توي عالم و قادر و حكيم و قدر و رحيم و منتقم است. مثل آنكه تو مي‏ايستي، به كلّت مي‏ايستي، حرف مي‏زني، به كلت حرف مي‏زني، متحرك مي‏شوي، به كلت متحرك مي‏شوي، ساكن مي‏شوي، به كلت ساكن مي‏شوي. همين‏طور ايشان متعددند و كمالات خدا هستند و هيچ يك خدا نيستند، اما بدانيد كه از خدا هم جدا نيستند و هميشه اهل حقند و حق با ايشان است. ان اللّه مع المتقين، ان اللّه مع المحسنين، ان اللّه مع الصابرين، و آن متقين درست ايشانند و خدا با ايشان است و ايشان با خدا هستند، عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه نهم ـ پنج‏شنبه ۱۵ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

چون خداوند عالم خلق را از براي همين آفريده بود كه او را بشناسند و او را بپرستند. و عرض كردم اگر كسي عاقل است، كه مي‏فهمد و الاّ كسي كه عاقل نيست، اعتنايي به او نيست، كه كسي كه دارد خدايي را و او همه كار مي‏تواند بكند و اذن هم داده كه هرچه مي‏خواهي از من بخواه، حالا همچو كسي آيا محتاج به غير خدا مي‏شود؟ حاشا و كلا. و از بس اين مردم دور افتاده‏اند از مطلب، اي ريش فلان را بگيريم، پول ازش بگيريم، باز تا او نخواهد نمي‏تواني پول از كسي بگيري.

پس غافل نباشيد كه خداست وحده لاشريك له مسخر و تمام ملك مسخر او هستند و او است كه هر دوري را نزديك مي‏كند و هر نزديكي را دور مي‏كند، حالا پول مي‏خواهي برو پيش او. و گفته بخصوص كه پيش مردم مرو و التماس مكن كه اگر كردي، وامي‏دارم كه چيزي به تو ندهند. پس غافل نباشيد كه اين خلق را خدا شغلي براشان قرار نداده و بدانيد كه هر شغلي را كه خودمان براي خودمان درست مي‏كنيم، خدا آن را قرار نداده، خودمان قرار داده‏ايم چرا كه صريحاً مي‏فرمايد ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر آنكه مرا بشناسند و مرا بپرستند، حالا اگر كسي بندگي خدا را كرد، تعجب است كه بنده، بندگي خدا را بكند و خدا خداييش را نكند و حال آنكه همچو خدايي داريم كه بندگي او را تو نمي‏دانستي چطور است و او تعليم تو كرد كه بندگي مرا بكن تا من هم خدايي خود را بكنم. اوفوا بعهدي اوف بعهدكم، پس به خدا نبايد تعليم كرد كه خدايي بكن ولكن به ما بايد تعليم كرد كه چطور بندگي بكنيم، چنان‏كه پيغمبر مي‏آيد تعليم مي‏كند، همچو نماز بكن، همچو روزه بگير، همچو حج برو، به همين طوري كه مكرر عرض كردم و اين مكرري كه عرض مي‏كنم تقصير شما هست كه درست ضبطش نمي‏كنيد. بلكه ان‏شاء اللّه يك نفري، دو نفري، ده نفري پيدا شود كه از خواب غفلت بيدار شود.

پس ملتفت باشيد ان‏شاء اللّه كه ما خودمان از خدا خبر نداريم و آنكه خبر شد رسول خدا بود و او دانست كه خدا از ما چه خواسته و چطور عبادت او را بكنيم، از اين جهت تعليممان كرد. پس اين خدا بندگي را تعليم شما مي‏كند كه اين‏طور نماز كنيد، اين‏طور روزه بگيريد، به همين‏طور، آن طوري كه خودش، خودش را ستوده و وصف كرده، اگر به همان‏جور مي‏شناسي خدا را، خداشناسي و الاّ اگر پيش خودت خدايي مي‏تراشي كه خدا همچو بايد باشد، اصلاً اعتناء به تو نمي‏كند و بسا آن خدايت نفهمد كه تو پيش او التماس مي‏كني. و غالب اين مردم رو مي‏كنند به جايي كه او خبر نمي‏شد از حال آنها، مثل بت‏پرستها كه مي‏روند پيش بتشان گريه و زاري مي‏كنند، التماس مي‏كنند، به خاك مي‏افتند، خضوع، خشوع مي‏كنند ولكن آن بت چشم ندارد كه آنها را ببيند، گوش ندارد كه صداي آنها را بشنود و اينها هي التماس مي‏كنند و او اصلاً خبر نمي‏شود از حال آنها. و واللّه آن خدايي كه خودمان براي خودمان مي‏تراشيم مثل همين بتهايي است كه مردم مي‏پرستند و كل ما يشغلك عن اللّه فهو صنمك. و عرض كردم بسا او صدات را هم نمي‏شنود و بر فرضي كه صدات را بشنود، هيچ كار نمي‏تواند بكند. و عرض كردم خداوند عالم آن طوري كه خودش، خودش را وصف كرده بايد وصف كرد و آن طوري كه خودش، خودش را شناسانده بايد شناخت. و يك‏خورده چرت نزنيد و چرت ظاهري مقصودم نيست؛ يعني از غفلت بيرون بياييد.

و عرض كردم تمام آنچه در دنيا هست از مخلوق و خالق، تمام اسمهاشان را، خودشان را براي خودشان مي‏سازند، مثلاً تو مي‏ايستي، اين ايستاده فعل تو است و عرض مي‏كنم اين اسمهايي را كه مردم بر سر يكديگر مي‏گذارند، نه آني را كه اسم بر سرش مي‏گذارند، مي‏فهمد كه چرا اين اسم را بر سرش گذاشته‏اند، نه آنكه گذاشته مي‏داند براي چه گذاشته. مثل آنكه اسم غلام سياه آبله‏رو را مي‏گذارند كافور و حال آنكه كافور سفيد است، روشن است، خوشبو است. و عرض مي‏كنم شما بدانيد، اگرچه مردم نمي‏دانند، جهنم، و بدانيد اسمهاي خدا همين‏طور معني دارد.

پس غافل نباشيد كه خدا مصنوع خودش نيست ولكن عالم است كه چطور مصنوع را بسازد و همچنين قادر است، غفور است، رحيم است. باز خدا قادر است، خدا الف نيست، باء نيست، دال نيست، قاف نيست و اينها را به هم مي‏چسباني خدا نمي‏شود چنان‏كه از هم منفصل مي‏كني خدا نمي‏شود. ولكن خدا، خدايي است قادر و قدرت از او صادر شده. و عرض كردم ديروز من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة، هركس مواقع صفات خداوند عالم را فهميد، آن اصل معرفت از براي او است و آن منتهاي معرفت از براي او حاصل شده كه بالاترش معرفتي نيست و آن اين است كه قدرت، صادر از قادر است، حركت، صادر از متحرك است، اينها را نمي‏فهمي كه چنين است؟

پس غافل نباشيد كه قدرت صادر از قادر است و داد مي‏كند كه من از قادر بيرون آمده‏ام مثل آنكه نور چراغ داد مي‏كند كه من از پيش چراغ آمده‏ام و دادهاش را هم ياد بگيريد. و حضرت امير فرمايش مي‏كند كه آن ابتداي دين، معرفت خداست و ديني كه اولش معرفت خدا نباشد، آن دين نيست و چيزي هست كه دلت را خوش كرده‏اي. پس حالا كه اول دين معرفت خداست، بايد خدا را آن طوري كه هست بشناسي و آن اين است كه بداني كه خدا يك است و بسيار نيست و صفات اين خدا بسيار است و اسمهاش بسيار است و آنها هم يك نيستند. خدا هم عالم است، هم قادر است، هم حكيم است، هم معطي است، هم غفور است. پس خدا صفات بسيار دارد و اين صفات خدا يك چيز منفصلي، از هم جدايي نيست. مثل اينكه من اينجا نشسته‏ام، يك چيزي كه از من منفصل است، من از او هيچ خبر ندارم، مثل آنكه اين ستون اينجا هست ولكن دخلي به من ندارد و من از او خبر ندارم، پس فعل شخص قائم به شخص است. من اگر راه مي‏روم، اين راه رونده، اسم من است، صفت من است، ظهور من است و از من جدا نمي‏شود، هرجا من مي‏روم او همراه من است و هرجا او مي‏رود، من همراه او هستم. و عرض مي‏كنم تمام اسمها را آن صاحب اسم بر سر خودش مي‏گذارد. اگر عدالت به كار مي‏برد، شخص عادل است، نعوذ باللّه اگر فسق مي‏كند، شخص فاسق است. حالا اينها اسمهاي شما است و شما را هركس مي‏بيند اسمهاتان را مي‏بيند. مثلاً من نشسته شما را مي‏بينم و شما نشسته مرا مي‏بينيد و اين بدئش از من و عودش به سوي من است و دخلي به هيچ كس ندارد. همين‏طور اسمهاي خدا از خدا صادر شده و دخلي به هيچ كس ندارد، مي‏فرمايند حضرت پيغمبر۹ اين زمين و آسمان از نور دخترم فاطمه خلق شده و هرجاش را نمي‏فهمي زور بزن، ياد بگير. مي‏فرمايد اين زمين و آسمان از نور فاطمه است و فاطمه از نور خداست و اين‏طور نور است كه از نورش زمين مي‏سازد، آسمان مي‏سازد؛ چرا كه نور آن است كه ظاهر باشد در نفسش و ظاهر كند چيزها را چنان‏كه اين نور خودش ظاهر است و مي‏بيني تو آن را و ظاهر كننده چيزهايي است كه در او واقع است. حالا به اين‏جور كه معني مي‏كني غافل مباش.

پس هر چيزي يك نورانيتي دارد و همه چيزها اين‏طور نيست كه عرضيت داشته باشد، بلكه بعضي از چيزها جوهريت هم دارند. پس هر چيزي نوري دارد و كلام شخص هم نور شخص است كلامكم نور و امركم رشد، كلامكم نور هيچ معنيش اين نيست كه كلامشان را در اطاق مي‏گذاري، روشن مي‏كند اطاق را، بلكه كلامشان نور است يعني هدايت مي‏كند خلق را و آنهايي كه هدايت شدند از نور هدايت ايشان هدايت شدند، پس آنها را هم ظاهر كرده. و غافل نباشيد، اين زمين و آسمان، بدانيد كه از نور حضرت فاطمه سلام اللّه عليها است و اين حضرت فاطمه بهتر است از جميع اين زمينها و آسمانها و حضرت پيغمبر دليلش را فرمايش مي‏كند به جهت اينكه فاطمه از نور خدا خلق شده و اين زمين و آسمان از نور فاطمه خلق شده، پس فاطمه از زمين و آسمان بهتر است؛ چرا كه خودش از نور خدا خلق شده و معلوم است اين زمين و آسمان، از پيش خدا نيامده‏اند.

پس غافل نباشيد، يك‏خورده دقت كنيد و حرفهاي سرسري و بي‏معني نيست كه مي‏گويم. پس نور چراغ صادر از چراغ است و چراغ را مي‏بري، نورهاش هم مي‏رود و بالعكس حتي چراغ اگر روغنش لطيف است، نورش هم شفاف و متلألأ است. و عرض مي‏كنم خداي ما نور نيست، ولكن اين نور از آفتاب آمده، همراه آفتاب هم غروب خواهد كرد و همچنين نور چراغ از پيش چراغ آمده و همراه چراغ هم حركت مي‏كند، ساكن مي‏شود، ولكن خدا چراغي خلق مي‏كند، اين نور هميشه همراه او است ولكن خدا آن نوري كه از او صادر مي‏شود متخلق به اخلاق اللّه است و متأدب به آداب اللّه است؛ چرا كه هر نوري منير خود را مي‏نماياند و يك‏پاره مطالب است كه نمي‏شود پر حلاجيش كرد، خصوص روي منبر از براي عوام. پس هر نوري بر شكل صاحب نور است و اين اشاره‏اي است كه مي‏كنم مثل آنكه آيينه مي‏گيري مقابل آفتاب، توي اين آيينه آفتاب مي‏افتد و اگر مقابل آفتاب بگيري به طوري كه يك سمتش آفتاب باشد و يك سمتش سايه باشد، نورش در اطاق مي‏تابد. پس آفتاب در آسمان است و آيينه در زمين، ولكن اين آيينه را كه مقابل آفتاب نگاه مي‏داري عكس آن در آيينه مي‏افتد و اين شبح، نوراني است مثل آفتاب، گرم است مثل آفتاب، زرد است مثل آفتاب، حتي ذره‏بين مقابل آفتاب مي‏گيري، نور گردي روشني در او مي‏افتد كه بسا چوب را بسوزاند، آهن را بگدازد. پس اين‏قدر مي‏فهمي كه اگر آيينه مقابل آفتاب بگيري لحك و عكس آفتاب در او مي‏افتد و آن عكس هم همان‏طوري كه آفتاب اطاق را روشن مي‏كند، آن هم مي‏كند و همچنين او گرم مي‏كند، آن هم مي‏كند. و بسا آن‏قدر گرم كند چوب را كه بسوزاند و اين عكس آفتاب، گرد است بعينه مثل گردي آفتاب، زرد است بعينه مثل زردي آفتاب، نوراني است بعينه مثل آفتاب، گرم است بعينه مثل آفتاب، مي‏سوزاند مثل آفتاب كه اگر يك آيينه به اندازه قرص ببري و بگذاري در زمين، خيال مي‏كني كه آن قرص خورشيد كنده شده، آمده پايين به طوري كه اين آيينه كأنه آفتاب زميني است و كأنه نيست و خود آفتاب است، بعينه مثل عكس در آيينه، خود شخص مي‏ماند، ريش دارد مثل ريش او، سر دارد مثل سر او، دست دارد مثل دست او، چشم دارد مثل چشم او، گوش دارد مثل گوش او، بيني دارد مثل بيني او، پس كأنه آنچه در آيينه است مثل آن چيزي است كه در خارج است. او مي‏ايستد، اين هم مي‏ايستد. او مي‏نشيند، اين هم مي‏نشيند و فرقي كه ميان آن چيز در آيينه است با او؛ او اصل است، اين فرع. او بي‏نياز است، اين محتاج و الاّ او راه مي‏رود، اين هم مي‏رود. نمي‏رود، اين هم نمي‏رود. پس هيچ فرقي نيست ميان آفتاب و ميان اين آفتابي كه در آيينه افتاده است الاّ آنكه او آسماني است، اين زميني است. پس لافرق بينك و بينها الاّ انهم عبادك و خلقك صلوات اللّه عليهم. ببينيد چه مقامي دارند ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم كه هيچ فرقي با خدا ندارند الاّ آنكه خدا منير است، ايشان نور او هستند. خدا موصوف است، ايشان صفات او هستند. او مسمي است، اينها اسمهاي او هستند. و عرض مي‏كنم تمام نور آفتاب مثل هماني است كه در آيينه مي‏بيني، مي‏بيني آفتاب چطور چشم را مي‏زند، گرم مي‏كند، مي‏سوزاند، همين‏طور است آني‏كه در آيينه مي‏افتد. و عرض مي‏كنم تمام اين هوايي كه هست زير آسمان، جزء فجزئش عكسي در او افتاده و اين عكوس پر به پر هم گذارده‏اند، خيال مي‏كني نور يك‏پارچه است و در واقع قرص قرص، پهلوي هم هستند و همين‏طور روشني اطاق، قرص قرص، پر به پر هم گذاشته‏اند و تفصيل اين‏جور مطالب روي منبر، مردم پُر حاليشان نمي‏شود و آن هم انسان زيرك دانايي باشد، او مي‏فهمد.

پس غافل نباشيد كه نور كأنه مثل منيرش هست، چنان‏كه عكس خودت را در آيينه مي‏بيني، هركس كه او را ديد، تو را ديده كه اگر آيينه كج و واج نباشد، بعينه همان عكس تو است كه در او افتاده و آن‏كه در آيينه است عكس است و اينكه در خارج ايستاده، او اصل است و اين فرع او مع‏ذلك اين عكس هم كارها ازش مي‏آيد، نمي‏بيني كه اينكه در آيينه است، اگر محبوب تو است، تو خوشت مي‏آيد و اگر دشمن تو است، بدت مي‏آيد و لعنش هم مي‏كني. پس غافل نباشيد كه واللّه ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم اجمعين نور خدا هستند و اول چيزي كه از خدا صادر شده است، وجود مبارك ايشان است و واللّه همين‏طور لافرق بينك و بينها الاّ انهم عبادك و خلقك، و آن‏كه ياد مي‏گيرد، حظ هم مي‏كند، ديگر اينها را ياد نگيريم كه چيز گيرمان بيايد؛ تو اگر اينها را ياد گرفتي، همه چيز گيرت آمده و هيچ يادت نيست كه در ملك خدا چيزي هست يا نيست.

پس غافل نباشيد كه خدايي كه عالم است به هر چيزي قادر است به همه چيزي و همچنين ارحم الراحمين است في موضع العفو و الرحمة و اشد المعاقبين است في موضع النكال و النقمة و چون ارحم الراحمين است، مي‏روي دامن او را مي‏گيري و پول ازش مي‏گيري، نه دامن پدرت را، نه دامن اقرباء و امثال و اقرانت را و از اين خدا خيلي هم بايد ترسيد، راست است؛ چرا كه اشد المعاقبين است و اگر آدم را از نظر بيندازد، چنان عذاب مي‏كند كه هيچ منتقمي آن‏طور انتقام نمي‏كشد. و عرض مي‏كنم تا ملك خدا هست، اين جهنم انقطاع ندارد چرا كه تا ملك خدا هست اين جهنم، جهنم است و بهشت، بهشت است و مؤمنين هم در آنجا حظ مي‏كنند؛ چرا كه بهشت را خدا براي آنها ساخته و آنهايي كه در موضع ترحم واقع شده‏اند، مؤمنينند و خدا آنها را مي‏برد در بهشت. پس ايقنت انك انت ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة، و هيچ پدري، مادري، دوستي، آن‏قدر رحم ندارد. و تبارك كسي كه همچو پدري، مادري، پيغمبري، امامي، شفيعي خلق مي‏كند. پس او است ارحم الراحمين و اگر خدا ذاتش ارحم الراحمين بود و اشد المعاقبين نبود، بايد هيچ جهنمي خلق نكند و اگر ذاتش ارحم الراحمين بود، بايد هيچ كس سرش درد نگيرد، معطل نشود؛ چرا كه ارحم الراحمين است. و همين‏طور خيلي چيزها را پيش از سؤال داده و ما نبوديم كه از او سؤال كنيم و مفت مفت داده.

پس عرض مي‏كنم غافل نباشيد كه خداست ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة و همچنين اشد المعاقبين است في موضع النكال و النقمة، و جهنمي خلق مي‏كند كه هيچ انقطاعي از براش نيست، چنان‏كه بهشتي خلق مي‏كند كه انقطاعي براش نيست. مطلب آنكه غافل نباشيد، نور هر منيري بعينه مثل آن منير است و نور هر چراغي كه مي‏بيني بعينه مثل آن چراغ است و نور هر چيزي مثل آن است. همين‏طور نور خدا، امثال عليا و صفات عظماي خدا هستند و تمام اينها نماينده خدا هستند چنان‏كه عكس در آيينه، نماينده شاخص است. حالا آن شخص بخواهد كه او را نبيني و عكسش را ببيني، مقابل آيينه مي‏ايستد و مو به موي او در آيينه پيداست و واللّه به طوري اين عكس نمودار است و به طوري مي‏نماياند عاكس را كه وقتي كه خود آن شخص را مي‏بيني، هيچ علمت تازه زياد نمي‏شود؛ چرا كه چشمش همان‏جور كه ديدي، ابروش همان‏جور كه ديدي، سرش همان‏جور كه ديدي، همچو بعينه مثل آن است. و كأنه فرق نمي‏كند كه بيروني را ببيني يا اندروني را ببيني و آني را كه نمي‏توان ديد، هيچ بار نمي‏شود ديد ولكن اللّه نور السموات و الارض، را مي‏شود ديد و صلوات اللّه علي ذلك النور و اين نور را عمداً آورده‏اند كه سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق أولم‏يكف بربك انه علي كل شي‏ء شهيد.

پس آيات خدا را هم به همين طوري كه عرض كردم به شرط آنكه دل بدهي، ياد بگيري كه گير نكني مي‏شود ديد و مشاهده كرد و آيه را كه ديدي كأنه ذي‏الايه را ديده‏اي. چنان‏كه عرض كردم نور هر چيزي بر شكل صاحب نور است، اگر گفتم نور بر شكل صاحب نور است و تو يك جا، دو جا تجربه كردي و ديدي، مي‏فهمي كه اين‏طور است و همچنين عكس بعينه مثل عاكس است و كأنه تو يك چيز ديده‏اي ولكن توي دلت مي‏داني كه آنچه در آيينه است، او نيست، اما هرچه از او تمنا كني، مي‏تواند بدهد مثل عاكس خارجي و آنجايي كه مي‏گويم و مقصود و منظور است، آنجا عكسش هم حرف مي‏زند و قادر هم هست. و آنجايي كه مي‏فرمايد سنريهم آياتنا، زود باشد كه بنمايانيم به ايشان آيات خودمان را، هركس آن آيات را ديد، خدا را مي‏شناسد چنان‏كه پشت سرش مي‏فرمايد أولم‏يكف بربك انه علي كل شي‏ء شهيد.

پس غافل نباشيد كه اگر چيزي باشد كه ديده نشود ولكن عكسش ديده شود، از همين عكس مي‏تواني پي ببري كه آن صاحبش هم همين‏طور است، نهايت حالا او در تاريكي ايستاده است، نمي‏شود او را ديد. پس دليل آنكه آن چيزي كه در آيينه است؛ اين است كه همين عكس را مي‏بيني، حالا آن عاكسش يا آنكه بالاي سرت ايستاده، تو او را نمي‏بيني يا آنكه پشت سرت هست، از اين جهت او را نمي‏بيني يا آنكه در تاريكي ايستاده، او را نمي‏بيني. ولكن اگر عاقلي مي‏داني كه اين سرش مقابل سر او است، دستش مقابل دست او است، چشمش مقابل چشم او است، ابروش مقابل ابروي او است، بينيش مقابل بيني او است و اين مثلها را عمداً عرض مي‏كنم؛ چرا كه كار دستش داريد و مكلفيد كه بفهميد كه خدا لاتدركه الابصار است، خدا رنگ نيست، شكل نيست كه ديده شود و همچنين صدا نيست كه شنيده شود، بو نيست كه فهميده شود، طعم نيست كه چشيده شود، نرمي و زبري نيست كه لمس كرده شود ولكن اگر جايي ديدي كه عكسي پيداست و آن صاحب عكسش را نبيني، مي‏داني كه آن صاحب عكس هم اين‏طور است؛ چرا كه اين خودش نمي‏تواند اينجا باشد، اگر صاحب عكس بيرون است، اين عكس هم اينجا فتد و الاّ عكس بدون او وجود ندارد. پس خدا هم عمداً آيات خودش را نمايانده كه بداني خدايي هست و الاّ آيات نمي‏توانند خودشان باشند و حرف بسيار بزرگي بود كه عرض كردم، اگر دانستي كه چه گفتم و فهميدي.

پس غافل نباشيد كه ايشانند كه خدا را شناسانده‏اند، پس خدا را نمي‏شود ديد و ايشان را مي‏شود ديد و ديدن ايشان، ديدن خداست، چنان‏كه واللّه زيارت قبورشان، زيارت خداست من زار الحسين بكربلا فقد زار اللّه في عرشه، چرا كه اين عرش خيال كني كه بالاي سر داريم، خدا آنجاست، چنين نيست؛ بلكه خدا همه جا هست داخل في الاشياء لا كدخول شي‏ء في شي‏ء، خدا همه جا هست ولكن اين‏طور بالاي سر نيست چنان‏كه پايين ما نيست ولكن نور خدا هم بالا است هم پايين، مي‏فرمايد ماوسعني ارضي و لاسمائي الاّ وسعني قلب عبدي المؤمن، قلب بنده مؤمن من آنجا جاي من است و اين در حديث قدسي است و حديث قدسي جفت قرآن است، مي‏فرمايد ماوسعني ارضي و لاسمائي، اين آسمانها، زمينها، گنجايش مرا ندارند و من نمي‏روم آنجا بنشينم. هرجا مؤمن است، آنجا جاي من است و من آنجا مي‏روم مي‏نشينم. پس قلب المؤمن عرش الرحمن، و قلب مؤمن وسعتش از اين زمين و آسمان خيلي بيشتر است و اگر مي‏خواهي بفهمي، ببين خدا چشمي به تو داده به اين كوچكي و آن‏كه مي‏بيند، آن مردمك ميان چشم است كه مي‏بيند و وقتي نگاه مي‏كني از اينجا تا كرسي را مي‏بيني و ستاره‏ها همه در كرسي هستند كه مي‏بيني. و ببين كه اين چشم تنگ تو، وقتي بشكافي وسيعتر است از اين زمين و آسمان؛ چرا كه به طرفة العيني به آسمان مي‏رود و برمي‏گردد، پس وسعت چشم تو ـ اگر بداني كه چه مي‏گويم، مي‏داني كه ـ واللّه از زمين و آسمان بيشتر است كه هر دفعه‏اي كه نگاه مي‏كني به قدر زمين و آسمان است و دفعه دوم كه نگاه مي‏كني به قدر دو مقابل زمين و آسمان است و هكذا هلم جراً. و اين چشم خيلي وسيعتر است از آسمان و زمين؛ چرا كه محيط به آسمان و زمين است. مي‏فرمايد در شب معراج نظر كردم از سوراخ سوزني ـ از سم ابره نظر كردم و نور عظمت خدا را ديدم. پس چشم پيغمبر از همه جا وسيعتر بود كه ديد انوار خدا را و الاّ نمي‏توانست ببيند، پس خيلي وسعتش بيشتر بود كه ديد و احاطه داشت بر مادونش. پس قلب مؤمن كوچك است و هرچه كوچك باشد از مردمك چشم، كوچك‏تر نيست. پس بدان كه قلب مؤمن، وسعتش بيش از زمين و آسمان است و اين قلب صنوبري را مي‏گويم و اين قلب سر جاي خودش هست، همين‏طور چشم، ولكن همين جا كه نشسته‏اي به آسمان مي‏رود و به طرفة العيني برمي‏گردد، پس قلب مؤمن وسعتش بيش از زمين و آسمان است. و آن مؤمن حقيقي، امام حسين است صلوات اللّه عليه و خدا توي قلب امام حسين است و هركس امام حسين را زيارت مي‏كند، خدا را زيارت كرده و هركس خدا را زيارت مي‏كند، امام حسين را زيارت كرده. و همچنين اميرالمؤمنين، امام حسن؛ چرا كه ايشانند آيينه سر تا پانماي جميع صفات خداوند عالم و جميع اسماء او.

و در حديثي فرمايش مي‏كند كه اسمهاي اعظم را خدا به تمام انبياء نداد و آدم چون بدو خلقت بود، وقتي آمد در دنيا، نه خدمي داشت، نه حشمي داشت، خودش بود و حوا و چون تنها بود وقتي كه با حوا آمدند روي زمين، خداوند بيست و پنج اسم اعظم به او داد. مثلاً تا مي‏خواست باد بيايد، جلدي مي‏آمد، مي‏خواست نيايد، نمي‏آمد و همچنين مي‏خواست نهري جاري شود، جلدي مي‏شد. و به موسي پنج، شش اسم اعظم به او دادند و به عيسي يكي دويي دادند و مي‏فرمايند تمام اسمهاي اعظم پيش ما است و صلوات اللّه علي ذلك الاسم الاعظم و همين طورهايي كه عرض مي‏كنم اگر ملتفت شوي، تمام اسمهاي اعظم خود ايشانند؛ چرا كه اسم غير مسمي است و ايشان تمام اسمهاي اعظم خدا هستند نحن واللّه الاسماء الحسني، كجا مي‏گويد؟ آنجايي كه خدا در قرآن مي‏فرمايد: قل ادعوا اللّه او ادعوا الرحمن اياً ماتدعوا فله الاسماء الحسني، چرا كه خدا را بي‏اسم نمي‏توان خواند و بي‏اسم نمي‏توان شناخت.

پس غافل نباشيد كه ائمه سلام اللّه عليهم، اسمهاي خدا هستند و تمام اسمها، حقيقت ذات خودشان است و مي‏فرمايند تمام اسمها پيش ما است. ملتفت باشيد، ديگر حالا خودشان چيزي تعليم كسي كنند كه كاري كند، اينها را هم كرده‏اند. فرمودند حضرت امير ديدم مريم گير كرد در ميان قوم خودش، و دختر بي‏شوهر يك‏دفعه حامله شود، البته محل حيرت و تعجب است و پر وحشت هم از قول آنها نمي‏شود بكني. گفتند اين بچه را از كجا آوردي؟ پدرت، مادرت كه بد نبود، تو چرا كار بد كردي؟ خداوند عالم ديد كه اگر اين مريم هزار قسم هم بخورد، باورشان نمي‏شود كه خدا اين را در شكمش خلق كرده، هيچ باور نمي‏كنند، مي‏گويند لامحاله خاكي به سرش كرده. مريم متحير شد كه چه جواب بگويد، گفت من نمي‏دانم، برويد از آن بچه بپرسيد. گفتند اين بچه چه مي‏داند، چيزي سرش نمي‏شود، ما چطور باش حرف بزنيم؟ يك‏دفعه بنا كرد حرف زدن قال اني عبداللّه آتاني الكتاب و جعلني نبيا و جعلني مباركا اين ما كنت و اوصاني بالصلوة و الزكوة مادمت حيا، اين بود كه يك‏خورده آرام گرفتند. پس غافل نباشيد، مي‏فرمايد ديدم اين بيچاره مريم دستش از همه جا بريده، حواله كرد به بچه‏اش، بچه هم كه نمي‏تواند حرف بزند، من رفتم در زبان او و از زبانش حرف زدم. و همچنين مي‏فرمايد من آهن را نرم كردم در دست داود، و من كشتي نوح را نجات دادم و واللّه تمام ائمه شما چنين هستند.

يك وقتي حضرت امير تشريف آوردند خدمت پيغمبر و سلام كردند، حضرت اين‏طور جواب دادند السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته، و منافقين دور پيغمبر جمع بودند و اينها بنا كردند رگ به رگ شوند كه شما هم به علي فرمايش مي‏كنيد يا اميرالمؤمنين؟ فرمودند چرا نگويم كه تمام انبياء، در هر مهلكه‏اي كه گرفتار مي‏شدند، اين علي آنها را نجات مي‏داد و تمام آنها را نجات داد از مهلكه‏ها و محنتها و حالا خدا منت بر من گذاشت كه اين علي را از خفا به ظهور آورد كه هر كاري كه دارم او مي‏كند. و عرض مي‏كنم اگر شمشير اميرالمؤمنين نبود، دين اسلام قوت نمي‏گرفت، اين بود كه پيغمبر فرمودند چگونه نگويم اميرالمؤمنين كه تمام انبياء و مؤمنين كه بودند، اين ناصر ايشان بود و ناصر من بود پيش از تولد كردنم و الان ناصر من است و ايشانند كه هميشه اين‏طورند و بلاها را رفع مي‏كنند و بلاها را مي‏آورند، كه اگر ايشان رفع بلا نكنند، تمام مردم هلاك مي‏شوند و تمام تصرفاتي كه در ملك خدا مي‏شود، واللّه به دست ملائكه است و تمام ملائكه از نور حضرت امير خلق شده‏اند، چنان‏كه اين زمين و آسمان از نور حضرت فاطمه خلق شده و تا منير نورش را حركت ندهد، نورش نمي‏شود كه حركت كند. و خيال كن تمام عالم رياح عاصفه باشد، نمي‏تواند نور چراغ را حركت بدهد و واللّه تمام ملائكه از نور حضرت امير خلق شده‏اند و كثرت آنها از تمام جن و انس و ريگهاي زمين و قطرات باران بيشتر است؛ چرا كه تمام اينها را ملائكه درست مي‏كنند و اين ملائكه عمله‏جات ملك خدا هستند. حتي دو ملكند، اينها خلاقه اسمشان است و وقتي نطفه در رحم ريخته شد، آن دو ملك از دهن مادر مي‏روند توي شكم، آن وقت عرض مي‏كنند خدايا اين را بلند بسازيم يا كوتاه؟ هرطور وحي شد، مي‏كنند. و همچنين اين را سفيد بسازيم يا سياه؟ خوشگل بسازيم يا بدگل؟ سعيد بسازيم يا شقي؟ و خطي هم در پيشاني هر كسي هست و اهل قيافه آن خط را ببينند، مي‏دانند هر كسي چقدر عمر مي‏كند. و آن دو ملك مي‏نويسند سرگذشت انسان را و همان‏طوري كه نوشتند اين بيرون مي‏آيد، اگر بايد طويل العمر باشد، طويل العمر است يا آنكه بايد قصير العمر باشد، قصير العمر است. و همچنين بايد ناخوش باشد، ناخوش است. بايد صحيح باشد، صحيح است و همچنين بايد شقي باشد، شقي است.

پس منظور اين است كه تمام ملائكه، اين كارها را مي‏كنند حتي اين آفتاب را هفتاد هزار ملك به او موكلند كه هر يكي طنابي دستشان است و اين طنابها، قلابها دارد و اين قلابها را مي‏اندازند و آفتاب را مي‏كشند از مشرق به مغرب و همچنين ماه را اين‏طور مي‏برند و مي‏آورند. حالا بر آفتاب هفتاد هزار ملك موكلند. بر ماه شصت هزار يا بيشتر يا كمتر و همچنين ستاره‏ها، پس تمام اين كارها از دست ملائكه صادر مي‏شود و تمام اين ملائكه از نور حضرت امير خلق شده‏اند و او قوتش از تمام ملائكه بيشتر است و قسمش مال حضرت پيغمبر است و مي‏فرمايد: اميرالمؤمنين افضل است از تمام ملائكه؛ چرا كه او از نور خداست و اين ملائكه از انوار او هستند. حالا يكي از ملائكه به نص قرآن، اين اسرافيل است و اين اسرافيل دو تا پف مي‏كند و نزديك‏هاي قيامت كه مي‏شود توي صورش يك پف مي‏كند و تمام اهل زمين و آسمان به يك پفش مي‏ميرند مثل آنكه تو پفي مي‏كني به چراغ، چراغ خاموش مي‏شود، همين‏طور است قلب تو، يك‏خورده خوني است در او ريخته مي‏شود و آنجا كه رفت مشتعل مي‏شود به روح حيات، تا اين را پف كني خاموش مي‏شود نهايت حالا دورش را پوست گرفته‏اند، جلدي خاموش نمي‏شود. ولكن اسرافيل در قلب هم مي‏رود و پف مي‏كند و تمام اهل زمين و آسمان مي‏ميرند. آن وقت يك پفي ديگر مي‏كند كه تمام خلق زمين و آسمان زنده مي‏شوند و اين اسرافيل واللّه نوكر اميرالمؤمنين است و از نور او است و اين نمي‏تواند پف بكند مگر آنكه اميرالمؤمنين قوتش بدهد. و تمام ملائكه از نور حضرت امير خلق شده‏اند و حضرت امير بي‏نهايت قوتش از ملائكه بيشتر است و هرچه خيال كني اسرافيل قوت دارد، او بي‏نهايت قوت دارد.

و عرض مي‏كنم نه حضرت امير تنها اين‏طور است، بلكه امام حسن هم اين‏طور است، امام حسين هم اين‏طور است؛ چرا كه قول فصلي نيست ميان ايشان، اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة، همه‏شان از يك جنسند و از يك نورند و اول ماخلق اللّه‏اند ولكن آنجايي كه بعضي بر بعضي فضيلت دارند مثل آنكه پيغمبر آقا است و استاد كل است در پيش كل، و حضرت امير مي‏فرمايد انا عبد من عبيد محمد، حالا اميرالمؤمنين يك‏پاره صفات بخصوص دارد، راست است و لفظ اميرالمؤمنين مثل لفظ رسول اللّه است و رسول اللّه يعني محمد بن عبداللّه و اميرالمؤمنين يعني علي بن ابي‏طالب. يك وقتي يك كسي فضوليش گرفته بود و از همين سني‏ها بود، آمد خدمت يكي از ائمه و خواست استهزاء كند، گفت السلام عليك يا اميرالمؤمنين، حضرت از جاي برخواستند و متغير شدند، فرمودند كسي راضي نيست كه اين اسم را براش بگويند مگر آن كسي كه يا ابنه دارد يا مبتلا خواهد شد به ابنه و آن ابابكريان، بدانيد كه همه كوني بوده‏اند و همچنين عمريان، همه كوني بوده‏اند و همچنين خلفاي بني‏عباس، خلفاي بني‏اميه، همه ناخوشي ابنه داشتند.

حالا يك‏پاره چيزها مخصوص اميرالمؤمنين است، راست است ولكن همه متشخصند، همه آقا هستند، چنين است نهايت بعضي فضيلت بر بعضي دارند ولكن همه اول ماخلق اللّه‏اند و تمام زمين و آسمان از نور همه‏شان خلق شده، اگرچه مي‏فرمايند آفتاب از نور امام حسن خلق شده و ماه از نور امام حسين خلق شده. و در حديثي ديگر مي‏فرمايند آفتاب و ماه از نور امام حسن خلق شده و بهشت و حورالعين از نور امام حسين خلق شده. و اين بهشت جاي وسيعي است كه كمتر مؤمني را هفت همسر دنيا به او مي‏دهند و اين بهشت و حورالعين از نور حضرت سيدالشهداء است و ببينيد ما عدد اهل دنيا را نمي‏توانيم بشماريم، حالا عدد اوضاع آخرت را به طريق اولي نمي‏توانيم بشماريم و تمام اينها از نور سيدالشهداء است و خودش از نور خداست و البته خودش بهتر است. حالا نقشه ديوار بهشت، حسن، حسين نوشته باشد، عجب نيست چنان‏كه پيغمبر مي‏فرمايند در آن شب معراج كه، به هرجا رفتم، ديدم اسم علي آنجا نوشته و اسمش همچو عين و لام و ياء نيست ولكن همان جوري كه عرض كردم علي مشتق است از علي الاعلي، چنان‏كه حديث دارد، مي‏فرمايد خداوند عالم اشتقاق كردم از علي اعلي، علي را و اين را اسم خودم گذاشتم و اين حروف نيست خلق اسماً بالحروف غير مصوت و باللفظ غير منطق و بالجسم غير مجسد.

پس غافل نباشيد كه ائمه اسم خدا هستند. اسم همان طورهايي كه هي چونه مي‏زدم كه هر كسي خودش اسم براي خودش مي‏سازد، مثلاً من دستم را حركت مي‏دهم مي‏گويند فلان دستش را حركت داد و بالعكس و همچنين عدالت به كار مي‏برم، مي‏گويند فلان عادل است. نعوذ باللّه فسق و فجور مي‏كنم، مي‏گويند فلان فاسق است. پس هر كسي خودش به خودش اسم مي‏گذارد به همين‏طور خدا براي خودش اسم مي‏گذارد. پس خداست محمود، اسم محمديت را از اسم خودش اختراع كرده و همچنين خداست اعلي، اسم علي را از اسم خودش مشتق كرده و خداست فاطر السموات و الارض، و اسم فاطمه را از اسم خودش اشتقاق كرده و تمام اينها اسمهاي خداست و اسمهاي اعظم او است و خدا را به اسم بايد خواند. و اسم بزرگ مي‏خواهي، برو پيش خدا، چنان‏كه اسم كوچك مي‏خواهي، برو پيش او و كسي كه خدا را بي‏اسم بخواند، خدا ندارد چنان‏كه اگر سنگي را خيال كني كه ساكن باشد يا متحرك، اين متحرك و ساكن اسم او است و خود سنگ نيست و خود سنگ آني است كه گاهي مي‏جنبد، گاهي ساكن هست و وقتي نيست كه سنگ نجنبد يا ساكن نباشد. همين‏طور خدا تا بود اسمهاش هم بود و خودش اسمهاي خودش نيست و او يكي است و اسمهاش بسيارند و توي هر يك كه نگاه كني خدا پيداست، همين‏طوري كه گفته سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و همين آيات است كه لاتعطيل لها في كل مكان، خدايا تو را قسم مي‏دهم به آن مقامات و علامات كه هيچ جايي نيست كه ايشان نباشند و واللّه ايشان در آن واحد، هم در آخرت هستند هم در دنيا و همين حالا، هم در زمين هستند هم در آسمان، هم در مشرقند هم در مغرب. و خيال مكن كه ايشان مرده‏اند و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون، پس اين جماعت عند اللّه هستند و مرزوق پيش خدا هستند و مأمورند كارها كنند و در آن واحد، حال واحد، يك جلوه‏شان در آسمان است، يك جلوه‏شان در زمين، يك جلوه‏شان در مشرق است، يك جلوه‏شان در مغرب، يك جلوه‏شان در دنيا است، يك جلوه‏شان در آخرت است و همه جا نورهاي ايشان است كه منتشر است و تصرفات ايشان است و تصرفات از ملائكه است و ملائكه از نور حضرت امير خلق شده‏اند و تا صاحب نور حركت نكند، محال است كه نور بتواند حركت كند. مثل آنكه چراغ را حركت مي‏دهي، نورهاش حركت مي‏كنند يا آنكه ساكن مي‏كني، نورهاش ساكن مي‏شوند. پس بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

 

موعظه دهم ـ سه‏شنبه ۲۰ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.

خداوند عالم در كتاب مبارك خود مي‏فرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شي‏ء عليم.

خداوند عالم چون خلق را از براي همين خلق كرده بود كه او را بشناسند و او را بپرستند. و مكرر عرض كردم كه آدم عاقل مي‏فهمد كسي كه عقل و شعور دارد و تابع هوا و هوس خودش نيست كه بخواهد بازي كند كسي كه همچو خدايي دارد و مي‏شناسد او را كه همه كار مي‏تواند بكند و وعده هم كرده كه هرچه مي‏خواهيد از من بخواهيد، حالا كسي او را بشناسد و عبادت او را بكند و چيزي از او طلب كند، نمي‏دهد؟ البته مي‏دهد.

پس غافل نباشيد كه خدا خلف وعده نمي‏كند و اگر عاقلي، هرگز تقصير را به گردن خدا مگذار؛ چرا كه خدا، خدايي خوب مي‏تواند بكند ولكن ما بندگي درست نمي‏توانيم بكنيم و غالب طباع اين‏طور است و شما همچو نباشيد كه بخواهيد تقصير را از گردن خود برداريد و به گردن غير بگذاريد، خواه خدا باشد يا رسول باشد يا امام باشد. خوب خداي اقدر القادرين كه محتاج به عمل تو نيست و به هيچ وجه متأثر از عمل تو نمي‏شود و محتاج نيست به هيچ كس، حالا اين خدا معقول هست كه وعده بكند، آن وقت خلف وعده نمايد؟! و هركس چنين خيال مي‏كند كه خدا خلف وعده مي‏كند و گفته كه بيا بدهم، حالا رفته‏ام و نمي‏دهد، اين خدا، خدا نيست و خدا خلف وعده نمي‏كند. و بخصوص گفته ادعوني استجب لكم، حالا اگر رفتي و خيال كردي پيش او رفته‏اي و دعا كردي و مستجاب نشد، بدان كه پيش او نرفته‏اي و خيالاتت ضايع بوده.

و عمده مطلب آنكه او را درست بشناسي، چنان‏كه صريح آيه است و من سرتاسر مردم را مي‏بينم كه غافلند از اين آيه، مي‏فرمايد اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، خداست كه خالق آسمان و زمين است و هدايت كننده اهل آسمان و زمين است. خوب خدا كي هدايت كرد اهل زمين را؟ و مي‏بيني در روي زمين كه اگر پيغمبري نيامده بود و شما را هدايت نكرده بود، حلالي و حرامي به شما نگفته بود، شما هدايت مي‏شديد؟ پس غافل نباشيد كه اسم هادي او رسول خدا است و همين كه او مي‏آيد و هدايت مي‏كند، هدايت مي‏شويد. و غافل نباشيد مثل غافلين كه غافلند و تا نشناسند ائمه را ـ و تعجب آنكه، تا ائمه را نشناسند ـ خدا را نشناخته‏اند و تا خدا را نشناسند، ائمه را نمي‏شناسند، پس ائمه را كه بشناسي خدا را شناخته‏اي و خدا را كه بشناسي، ائمه را شناخته‏اي و آن كسي كه ايشان رانمي‏شناسد، خدا ندارد. و اين است كه يك وقتي سلمان به ابوذر گفت كه دلمان تنگ شده، برخيز برويم پيش مولاي خود درددل خود را بكنيم. برخواستند و رفتند خدمت مولاي خود و از دور كه پيدا شدند، حضرت مي‏دانستند كه به چه كار آمده‏اند و يك‏پاره تعريفشان كردند، فرمودند يا سلمان و يا جندب ان معرفتي بالنورانية هي معرفة اللّه عزوجل و معرفة اللّه عزوجل معرفتي، معرفت من به نورانيت همان معرفت خداي عزوجل است و معرفت خداي عزوجل معرفت من است.

حالا اينها را مردم مي‏شنوند، خيال مي‏كنند كه معرفت يك مخلوقي معرفت خداست و معرفت خدا، معرفت مخلوقي است. و مكرر عرض كردم آن اسمهاي حقيقي خدا، آن اسمهايي است كه خدا خودش براي خودش ساخته ـ اگر گوش مي‏دهي مي‏گويم ـ و اسمي كه خدا براي خودش ساخته از خارج وجود خودش نمي‏گيرد اسم بسازد. و اين مطلبي است بسيار بلند و مردم اعتناء ندارند و نمي‏خواهند ياد بگيرند و همه دشمني‏هاشان به جهت همين حرفها است و عرض كردم خدا چنين قرار داده كه هر كسي خودش به خودش اسم بگذارد و غير نمي‏تواند اسم براي كسي بگذارد. حالا اين اسمهايي كه ميان مردم است، بدان كه بي‏معني است، ولكن الاسم ما انبأ عن المسمي، اسم آن چيزي است كه انباء مي‏كند و خبر مي‏دهد از مسماي خودش، چنان‏كه من اينجا نشسته‏ام، اين نشسته اسم من است و نشان مي‏دهد مرا كه سر من چطور است، دست من چطور است، چشم من چطور است، و همچنين اين متكلم اسم من است و ذات من نيست. نمي‏بيني كه من ساكت مي‏شوم و خودم، خودم هستم، پس متكلم و ساكت دوتا هستند و چنان دوتايي كه جمع نمي‏شوند با هم؛ اگر حرف مي‏زنم، ساكت نيستم و اگر ساكتم، حرف نمي‏زنم، پس اينها دوتا هستند و من دو نصف نشده‏ام كه نصفم متكلم باشد و نصفم ساكت. و وقتي حرف مي‏زنم به تكلم حرف مي‏زنم چنان‏كه وقتي ساكتم به سكوت ساكتم و اين دوتا، دو تكه من نيستند و دو اسم منند و هر وقت حرف مي‏زنم، ساكت نيستم و هر وقت ساكتم، حرف نمي‏زنم. و همين‏جور است حركت و سكون مثل آنكه تو گاهي راه مي‏روي و گاهي ساكني و اين دوتا غير هم هستند و تو غير اينها نيستي و عين اينها هم نيستي؛ چرا كه تو، تويي و اينها دوتا هستند. و ميان ملاها قال قال است و اصلاً نمي‏فهمند يعني چه و اين متحرك و ساكن در اينكه دوتا هستند، شك نيست؛ چرا كه شخص در آن واحد نمي‏تواند هم بجنبد، هم نجنبد و هم بگويد و هم نگويد. اگر بگويد، ساكت نيست و اگر نگويد، متكلم نيست چنان‏كه اگر متحرك است، ساكن نيست و اگر ساكن است، متحرك نيست. پس ذات آن كسي كه دارد هم حركت مي‏كند و هم ساكن مي‏شود و هم حرف مي‏زند و هم حرف نمي‏زند، به كلش هم توي متحرك است و هم توي ساكن و هم توي متكلم است و هم توي ساكت، پس او عين اينها است چرا كه در تمام اينها جلوه‏گر است و غير اينها است چرا كه او يكي است و اينها متعددند. و به همين‏طور خداوند خودش اسمها براي خودش ساخته؛ چرا كه غير، اسمي براي كسي بسازد، بي‏معني است. و غالب اسمهاي در ميان مردم اين‏طور است. مثلاً زيد يعني چه؟ اي اين مرتجل است، معني ندارد و عرض مي‏كنم اسم آن است كه انباء بدهد از مسماي خودش و چيزي كه معني ندارد، خبر از بي‏معنگي خودش مي‏دهد. پس اسم همه جا انباء مي‏كند و خبر مي‏دهد از مسماي خودش و او يكي است و بسا هزار اسم دارد و هر يكي خبر مي‏دهد از زيد كه زيد چه كاره است، خباز است؟ بقال است؟ نجار است؟ حداد است؟ و هكذا هلم جرا. و اينها اسمهاي زيد هستند و زيد تا بوده اسم داشته و ابتدايي كه از مادر متولد شد، يا دست و پا مي‏زد يا نمي‏زد. و نبوده وقتي كه نه متحرك باشد، نه ساكن. پس مي‏شود كه كسي اسمش همراه خودش هم باشد و اينها به كارتان مي‏آيد كه عرض مي‏كنم و اصرار مي‏كنم. پس ابتدايي كه نطفه تو در رحم ريخته شد يا ساكن بود يا متحرك، ولكن ذات اين، نه متحرك است نه ساكن. اگر مي‏جنباني، مي‏جنبد و اگر ساكن مي‏كني، ساكن مي‏شود. پس البته مسمي را مي‏نماياند و كأنه عين مسمي است و كأنه هو هو عياناً وجوداً ظهوراً شهوداً و ليس هو هو كلاً جمعاً احاطةً، اگر دل بدهي، حاليت مي‏كنم و اگر دل هم نمي‏دهي، خود داني.

پس غافل نباشيد كه اسم را از خارج ذات شخص نمي‏شود برداري. مثل آنكه تو خودت هم بخواهي به خودت اسم بگذاري، قبضه خاكي برداري بگويي اين اسم من، اين تو را نمي‏نماياند. و عمداً اين لفظها را مي‏گويم بلكه چيزي بفهمي. مثلاً بخواهي اسم به خودت بگذاري يك غرفه آبي برداري، اين شعور ندارد، فهم ندارد و اسم آني است كه مسمي را بنماياند. پس از مركب برداري بنويسي محمد، اين محمد است؟ نه، چرا كه از خارج گرفته شده. و ان‏شاء اللّه اگر دل بدهي ائمه‏شناس مي‏شوي و اگر دل هم ندهي محروم مي‏ماني. حالا بسا يك جايي حاليت بكنند، ولكن آنجا ديگر چرت نيست و در عالم برزخ است. و اسم عرض مي‏كنم ظهور مسمي و ظاهر مسمي است و مسمي به كلش در اسم خودش ظاهر است و همين كه مي‏بيني اسم را، مسمي را ديده‏اي مثل آنكه تو وقتي ايستاده‏اي، تو ايستاده‏اي و عمرو نايستاده و زمين نايستاده و آسمان نايستاده، ببين جايي كه تو ايستاده‏اي، تو ايستاده‏اي وحدك لاشريك لك. پس هركس تو را مي‏بيند، تو را مي‏بيند و اين نيست مگر نماينده تو و آيينه سر تا پانماي تو و اين اسم تو است و سرش، سر تو است، اگر سرش را بشكنند، سر تو شكسته شده. اگر دستش را ببرند، دست تو بريده شده و مع‏ذلك ذات تو نيست؛ چرا كه تو مي‏نشيني و اين ايستاده را خراب مي‏كني و خودت خراب نشده‏اي.

پس غافل نباشيد، خداوند عالم از خارج وجود خودش نمي‏گيرد كه اسم براي خودش بسازد و صلي اللّه علي هذا الاسم الاعظم، خلق اسماً بالحروف غير مصوت. پس خداوند عالم از اين حروف و كلمات برنمي‏دارد كه اسم براي خودش بسازد، بلكه آن اسم را مي‏سازد كه كارها كند. پس خلق اسماً بالحروف غير مصوت و باللفظ غير منطق، پس اين حروفي كه از لفظ مي‏گويي هواست و مثل حروفي است كه روي كاغذ مي‏نويسي و اين هوايي است كه به تموج بيرون مي‏آوري و هركس هوا را به اين صدا بيرون بياورد، حروف و كلمات پيدا مي‏شود.

پس غافل نباشيد و اين است سر اين مطلب، اگر بفهمي كه چه عرض مي‏كنم. پس معلوم است اسم من از من خبر دارد، ديگر اين متكلم نمي‏داند كه من چه مي‏خواهم بگويم و از زبانش جاري كنم و حال آنكه من بايد حركتش بدهم و اين نمي‏داند كه مرادم چيست و اگر ملتفت باشي مي‏فهمي كه چه نعمتي است. و من چندان اصرار ندارم و اصرارم براي آنها است كه مي‏خواهند حق بفهمند، خدا، پير، پيغمبر، ائمه را بشناسند كه اگر فهمشان كم است، توي راهشان بيندازم.

پس غافل نباشيد كه اسم شخص از خارج وجود شخص گرفته نمي‏شود، اگر قناعت مي‏كني به اين اسمي كه روي كاغذ نوشته مي‏شود كه اين اسم من است و عرض مي‏كنم كسي اسم تو را نداند، اصلاً نمي‏داند اين چيست. ولكن اسم تو همچو چيزي است كه خودت متكلمي، اين كلام اسم تو است و خودت ساكت مي‏شوي، اين سكوت اسم تو است و نه اين يكي از خارج وجود تو آمده و نه آن يكي، بلكه هر دو از پيش وجود تو آمده‏اند و هر دو از حالات تو خبر دارند و چون از عالم تو آمده‏اند هر دو از اراده تو خبر دارند. و اين‏جور اسمها است كه فخرها دارد، تأثيرات دارد و صلي اللّه علي تلك الاسماء، و قسمش را من نمي‏خورم و حضرت صادق خورده و غافل نباشيد. مي‏فرمايد حضرت صادق صلوات اللّه عليه نحن واللّه الاسماء الحسني، ماييم واللّه اسمهاي حسناي خداوند عالم كه خدا امر كرده به پيغمبر خودش كه برساند به شما كه شما بخوانيد خدا را به اسمهاي او و در توي قرآن صريحاً گفته قل ادعوا اللّه او ادعوا الرحمن اياً ماتدعوا فله الاسماء الحسني، بخوانيد اللّه را يا بخوانيد رحمن را يا بخوانيد رحيم را و همه اينها اسم خداست. اللّه اسم خداست، رحمان اسم خداست، رحيم اسم خداست، منتقم اسم خداست و با هر اسمي خدا كاري مي‏كند و با اسم محيي، خدا حيات مي‏دهد و با اسم خالقش خلق مي‏كند و با اسم رازقش رزق مي‏دهد و با اسم مميتش اماته مي‏كند و با اسم رحيمش رحم مي‏كند و با اسم منتقمش انتقام مي‏كشد. و خدا به كلش در اسمهاي خودش هست و به كلش خالق است و رازق است و محيي و مميت است و به كلش رحيم و منتقم است. و تعجب آنكه در اخبارمان خيلي اصرار مي‏كنند كه صفات فعل را با صفات ذات تميز بدهيد؛ چرا كه صفات فعل همه جا مقترن است به خلق. مي‏گويي خَلَقَ يعني خلق كرد، حالا ديگر آن پيشها خلق نكرده بود، چنين است له معني الخالقية اذ لامخلوق، پس از براي او بود معني خالقيت و هنوز خلق نكرده بود و معلوم است كه تا خلق نكند، نمي‏توان به او گفت خالق و معلوم است كسي را كه خلق نكرده، رزقش هم نداده ولكن له معني الرازقية اذ لامرزوق و همچنين له معني المميتية اذ لاميّت و له معني المحييية اذ لاحيات.

پس غافل نباشيد، اين اسمهايي كه گاهي به خدا مي‏گويي و گاهي نفيش مي‏كني، و اغلب اسمهايي كه كار دستش داري اين‏جور اسمها است كه خدايا به من رحم كن، ايقنت انك انت ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة، چرا كه مقابل اين و اشد المعاقبين است في موضع النكال و النقمة. حالا ذات خدا همه جاش منتقم است؟ يا ذات خدا همه جاش ارحم الراحمين است؟ خودت فكر كن. پس آن كسي كه ارحم الراحمين است از اين ننه‏ها خيلي مهربان‏تر و از اين پدرها و رفيقها خيلي رحمش بيشتر است. حتي خودت، خودت را چقدر دوست مي‏داري؟ خدا تو را بيشتر از خودت دوست مي‏دارد. مي‏فرمايند ما شما را بيشتر از خودتان دوست مي‏داريم؛ چرا كه راضي نيستيم كه شما كاري كنيد كه صدمه بخوريد. پس خدا اگر ذاتش ارحم الراحمين است بايد در توي ملك او هيچ كس سرش درد نگيرد و اين خدا قادر كه هست كه هيچ صدمه بر كسي وارد نيايد و هي نعمت بر سر مردم بريزد. حالا اين خدا اگر ذاتش ارحم الراحمين بود، بايد در ملك او هيچ كس به هيچ المي مبتلا نباشد يا آنكه ذات او نعوذ اللّه اشد المعاقبين بود، بايد يك نفر در ملكش سالم درنرود و توي كله همه كس بزند.

پس غافل نباشيد كه اين خدا ارحم الراحمين است و از پيغمبري كه رحمش از همه كس بيشتر است، اين خدا رحمش از اين پيغمبر هم بيشتر است و اين پيغمبر اين‏قدر امتش را دوست مي‏دارد كه مي‏فرمايد هركس اعتقاد به شفاعت من ندارد از امت من نيست. و خدا اين پيغمبر را شفيع قرار داده و مي‏آيد پيش آن گناه‏كار مي‏ايستد، حتي هيچ باكش نيست، مي‏رود در آتش مي‏ايستد مي‏گويد من باكم نيست، هرجا اين را مي‏بري من هم مي‏روم و چاره‏اي نيست مگر آنكه خدا نجاتش بدهد. و در صحراي قيامت به خصوص مي‏ايستد كه خدايا اگر مي‏خواهي اينها را معطل كني، من هم معطل مي‏شوم و اگر نجاتشان مي‏دهي، من هم آسوده مي‏شوم. پس آن چيزي كه چشم آدم را روشن مي‏كند، شفاعت ايشان است و اين پيغمبر از آن روزي كه از مادر متولد شده، معصوم بوده و معصوم و مطهر است از جميع جاها و مقرب الخاقان خداست و خدا هرچه كرده منتش را بر سر او گذاشته كه لولاك لماخلقت الافلاك، اگر تو نبودي من آسمان مي‏خواستم چه كنم، زمين مي‏خواستم چه كنم.

باز عرض مي‏كنم ذات محمد و آل محمد، هيچ احتياجي به آسمان و زمين ندارد چرا كه ايشان خلق شده بودند پيش از زمين و آسمان و پيش از لوح و قلم، و اين قلمي است كه خدا به او قسم مي‏خورد مثل آنكه تو قسم مي‏خوري به جان عزيزم، پس اين قلم نبود و ايشان بودند و محتاج به خدا بودند و محتاج به ماسواي او نبودند و تسبيح و تهليل مي‏كردند خداوند عالم را و خدا مي‏خواست كه ايشان آقايان خلق باشند و جعلكم بعرشه محدقين حتي من علينا بمعرفتكم، خواست كه ايشان بيايند در ميان مردم و آقايان و مطاع مردم باشند و حالا مطاعيتشان اين‏جور است كه به گردن مردم گذاشته‏اند، يا به زور يا به هرچه بود. سلاطين مي‏گويند ما مطيع رسول خدا هستيم و تملق از ايشان مي‏گويند و اللّهم صل علي محمد و آل محمد مي‏گويند و به ايشان توجه مي‏كنند و نذر مي‏كنند و پناه به ايشان مي‏برند. پس ايشان آقايان ملك خدا هستند و رعيت دارند، بعضي عاصي، بعضي تائب هستند، حالا همه اينها را پيغمبر۹ مي‏خواهد شفاعت كند، مي‏رود پهلوي آنها مي‏ايستد حتي پهلوي آن پيره‏زاله مي‏ايستد و شفاعتش مي‏كند و حرفش اين است كه خدايا مرا همچو ولي داده‏اي كه راضي باشم كه با آنها معذب باشم، حالا مي‏خواهي مرا عذاب بكني، بكن، من بنده تو، مطيع توأم و واللّه اين پيغمبر ارحم الراحمين است و اسم ارحم‏الراحمين خداست و اين پيغمبر است اسم ارحم الراحمين و بالمؤمنين رؤف رحيم، پس به مؤمنين اين پيغمبر رؤف و رحيم است و اين رؤف و رحيم، اسم خداست و اين غفور از همه غفورها، غفورتر است. و همچنين اين رحيم، از همه رحيمها، رحيم‏تر است و اين است اسم خدا و همين‏جور است كه ايشانند اشد المعاقبين و ايشانند واللّه كه خدا به خصوص به ايشان قوت و قدرت داده كه القيا في جهنم كل كفار عنيد، اي محمد و اي علي، جميع خلقي كه به جهنم بايد بروند، شما بايد آنها را در جهنم بيندازيد، باز تتمه سخنش را عرض كنم، بلكه كسي چرت نزند.

يك وقتي عرض كردند خدمت امام۷ كه خدا مي‏گويد فلما اسفونا انتقمنا منهم، چون ما را به حزن و اسف انداختند، ما هم انتقام كشيديم از ايشان. راوي عرض مي‏كند خدا مگر محزون مي‏شود و حزن براش مي‏آيد؟ امام فرمايش مي‏كند كه اگر خدا گاهي محزون مي‏شد و گاهي خوشحال مي‏شد مثل ما بود. و نه اين است كه اين محزون شدن و خوشحال شدن به واسطه اين است كه سروري كه به انسان وارد آمد، خوشحال مي‏شود و ناخوش كه شد، محزون مي‏شود و از همين حزن كم‏كم لاغر مي‏شود و مي‏ميرد و خدا لايتغير و لايتبدل است. حالا اگر خدا گاهي سرماش مي‏شد و گاهي گرماش مي‏شد مثل ما بود و ما از همين سرماها و گرماها مي‏ميريم و خدا نمي‏ميرد. راوي عرض مي‏كند، پس معني اين آيه چيست؟ مي‏فرمايند از براي خدا اوليايي چند است و آنها مخلوقند و چون مخلوقند از كارهاي خوب مسرور مي‏شوند و از كارهاي بد محزون مي‏شوند. پس كسي كه نسبت به ايشان بدرفتاري كرد محزون مي‏شوند و كسي كه نسبت به ايشان خوش‏رفتاري كرد، مسرور مي‏شوند، پس سرورشان، سرور خداست و حزنشان، حزن خداست و خدا به خودش نسبت مي‏دهد. و باز همين‏طور رسول خدا آمده شما را هدايت كرده و شما ان‏شاء اللّه اطاعت خدا را كرده‏ايد من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، و همچنين تو رسول خدا را دوست مي‏داري من احبكم فقد احب اللّه، نعوذ باللّه يك ناصبي، يك كافري، ائمه را دوست نمي‏دارد و بغض ايشان را دارد من ابغضكم فقد ابغض اللّه. حالا چطور شده ايشان نسبتشان به خدا واقع شده؟ خودت فكر كن تا بفهمي؛ چرا كه ايشان معصومند و آنچه مي‏كنند خدا گفته كه بكنند. جنگ مي‏كنند، خدا گفته كه بكنند. صلح مي‏كنند، خدا گفته كه بكنند. عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون، از اين جهت است كه كارشان كار خداست، سهل است تا اينجاها هست مطلب كه در روز قيامت خدا خطاب مي‏كند كه من تشته شدم و آب به من ندادي، من گرسنه شدم و مرا سير نكردي، و آنجاها شعورشان زياد مي‏شود، مي‏گويند تو منزهي كه گرسنه شوي و تشنه شوي؟ مي‏گويد نبود در فلان بيابان مي‏گذشتي و مؤمني از تو آب خواست و به او ندادي؟ و فلان مؤمن گرسنه بود و مي‏دانستي كه گرسنه است و به او غذا ندادي؟ و همچنين مي‏گويد من مريض شدم و به عيادتم نيامدي؟ و اينها را نسبت به خودش مي‏دهد و اين نسبتها را مردم نمي‏فهمند و من مي‏خواهم معنيش را بگويم و هي زور مي‏زنم كه تو بفهمي و تو هم زور بزن كه بفهمي.

عرض مي‏كنم خدا اسمهاش از پيش او مي‏آيد و مثل اين حروفات نيست كه من اللّه مي‏نويسم، رحمان مي‏نويسم، و اينها را من درست مي‏كنم و اسم خدا پيش خدا است و از ملك خدا گرفته نشده و اسم خدا همين‏طور از پيش خود خدا ساخته شده است و از خارج وجود الهي نيامده اسمهاي او و از پيش خداوند عالم آمده، پس از حروف مصوت نيستند و از جسم، مجسد نشده‏اند و از هر مخلوقي كه خيال كني، ساخته نشده‏اند مثل آنكه خودت مي‏ايستي، مي‏نشيني، و اين قوت از تو خبر ندارد و اين غير تو نيست و جفت تو است و تو داخلي در نشسته و داخلي در ايستاده و تو هم نشسته‏اي در وقت نشستن و هم ايستاده‏اي در وقت ايستادن و دوتا هم نشدي؛ چرا كه اگر دوتا شده بودي مي‏مردي. پس به كلت ايستاده‏اي و به كلت نشسته‏اي و اين دوتا يقيناً دوتا هستند و تو يقيناً يكي هستي و اين يكي دوتا نيست و آن دوتا يكي نيستند و اين دوتا مر خبرند اسم تو را و هر دو از تو خبر مي‏دهند. پس الاسم ما انبأ عن المسمي، و اسمهاي خدا واللّه ائمه طاهرينند و اين اسمها هستند كه از نزد خدا آمده. پس البته از خدا خبر دارند چرا كه از آنجا آمده‏اند. پس قولشان قول خداست، امرشان امر خداست، و غالب مردم خيال به نفس مي‏كنند. من هم دارم قرآن مي‏خوانم مي‏گويم قل هو اللّه احد و من دارم تقليد مي‏كنم. مثلاً يك كسي يك وقتي روايت مي‏كند كه فلان خبر فلان طور است و آنهايي كه تابع ائمه‏اند روايت مي‏كنند از امام كه خداي ما چنين و چنان گفته، امام ما چنين و چنان گفته و روايت غير از حكايت است و حكايت آن است كه بخواهي مثل ظاهرش را ملتفت باشي. مثل آنكه آيينه حكايت مي‏كند از شاخص خارجي، اما زبان روايت مي‏كند. من به زبان مي‏گويم فلان شخص، شخص خوشگلي است، خوش رفتاري است، آن وقت آيينه مقابلش مي‏گيري، حكايت مي‏كند او را و او مطابق واقع است ولكن من مي‏گويم شخص خوشگلي است، هر كسي يك چيزي مي‏گويد.

پس غافل نباشيد ان‏شاء اللّه كه آن مغز سخن بود كه عرض كردم. مثل آنكه من گاهي نشسته‏ام و خودم نشسته‏ام و آيينه هم نيست و من خودم نشسته‏ام و دارم حرف مي‏زنم و از مراد خود مطلعم و مرادات خود را مي‏گويم و مي‏گويم من عين متكلم نيستم چرا كه تا بخواهم ساكت مي‏نشينم و خودم، خودم هستم و غير از من كسي متحرك نيست و اين اسم من است. تا بخواهم حالي تو كنم كه تو اقرار كني، جلدي ساكن مي‏شوم.

پس غافل نباشيد از آن كلمه مختصره كه عرض كردم. اسمها از خارج عالم مسمي نزول نمي‏كنند بيايند پايين و كأنه خود او هستند و در حديث مفضل فرمايش مي‏كنند هو هو عياناً و شهوداً و ظهوراً، راوي عرض مي‏كند كه اين صورت از انزعيتي كه روي منبر بود و دعوت مي‏كرد، اين خودش بود يا مثل ما بود كه به غير دعوت مي‏كرد؟ اين خودش بود؟ كه بود و كه را دعوت مي‏كرد؟ و در آن حديث تفصيل زياد مي‏دهند كه قول او، قول خداست. فعل او، فعل خداست و خودش ظهور خداست و ظهور ظاهر نيست و ظاهر در ظهور اظهر از نفس ظهور است. و كلمات را جوري ريخته‏اند كه اين مردم نمي‏فهمند. مي‏فرمايند هو هو، قولش قول خداست و كأنه خدا آمده در زبانش؛ چرا كه زبانش نمي‏جنبد مگر آنكه او بجنباند. پس همين كه حكمي كرد، خدا كرد و ساكن نمي‏شود مگر آنكه خدا او را ساكن كند. اگر چنين است پس او فعلش، فعل خداست. محبتش، محبت خداست و معامله با او معالمه با خداست كه واللّه ايشانند آن نوري كه از خدا صادر شده‏اند و آن نوري كه ان معرفتي بالنورانية هي معرفة اللّه عزوجل، همين نوري است كه در سوره نور است و همين نور است كه مي‏گويد اللّه نور السموات و الارض، تا اينكه مي‏گويد اين مشكاتها در خانه‏هايي هستند كه رفيعند و باز مي‏گويد اينها از خشت و گل نيستند و اينها بدل بدل واقع شده است به اصطلاح ملاها و اينها هم رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه.

پس غافل نباشيد ان‏شاء اللّه كه ائمه شما از پيش خدا آمده‏اند و مردم ديگر از پيش خدا نيامده‏اند و اين انسانها از آب و گل خلق شده‏اند و تمامشان سرتاسرشان حتي تمام پيغمبران از آب و گل خلق شده‏اند چنان‏كه در قرآن مي‏فرمايد ان مثل عيسي عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب، و آدم پيغمبر بزرگي بود و علم آدم الاسماء كلها، و اين مني‏هاي همداني واللّه از سني‏ها بدترند و سني‏ها انكار نمي‏كنند اينها را. و ما را مي‏خواهند ريز ريز كنند كه چرا اين حرفها را مي‏زنيد. و غافل نباشيد كه اين آدم پيغمبر اولواالعزم نبود و لم‏نجد له عزما، و نوح از فرزندان اوست و از اولواالعزم بود و همچنين ابراهيم از اولواالعزم بود و علم آدم الاسماء كلها، خداوند عالم تعليم آدم كرد تمام اسماء را و عجب سينه‏اي داشت آدم كه همه چيز را مي‏دانست حتي آن فرش زير پاي امام كه فرمودند اين را هم مي‏دانست و اين بود كه عرضهم علي الملائكة؛ و خداوند از ملائكه پرسيد كه اسم همه چيز كدام است؟ گفتند ما نمي‏دانيم. خطاب شد اين را ساخته‏ام كه همه چيز را بداند، پس سجده كنيد براي او. پس آدم همه چيز را مي‏داند و حال آنكه پيغمبر اولواالعزم نبود و پيغمبر شما اولواالعزم بود و اشرف از تمام انبياء بود و لارطب و لايابس الاّ في كتاب مبين و تفصيل همه چيز در اين قرآن است و خدا تعليم پيغمبر كرد و پيغمبر همه چيز را مي‏داند. ديگر اگر پيغمبر همه چيز را مي‏دانست نمي‏فرمود لو اعلم الغيب لاستكثرت من الخير، پس پيغمبر علم غيب نداشت؟! عرض مي‏كنم اگر خدا به او نگفته بود، نمي‏دانست ولكن خدا اين را پيغمبر كرده، عالم كرده، دانا قرار داده و تمام چيزها در اين قرآن است و تفصيل هر چيزي در اين قرآن است و تفصيل غير از اجمال است. حالا همه كس نمي‏داند راست است و چنين كرده كه اين پيغمبر و خلفاي او بدانند. پس اين پيغمبر رفت از ميان و قرآن و عترت را گذاشت در ميان مردم و اين دوتا هرگز از هم مفارقت نمي‏كنند، پس ايشان همه چيز در سينه‏شان است و تفصيل همه چيز را مي‏دانند و جايي كه آدم همه چيز بداند، البته ايشان به طريق اولي مي‏دانند. و ايشان چنان متشخص هستند كه اميرالمؤمنين فرمايش مي‏كند انا مرسل الرسل انا منزل الكتب. و عرض مي‏كنم اين كتابها را نه اين است كه ملائكه آورده‏اند و ملائكه از نور حضرت امير هستند. پس اميرالمؤمنين است منزل كتب و اين ملائكه قدم از قدم برنمي‏دارند مگر آنكه او حركتشان مي‏دهد و قسمش را پيغمبر خورده. ديگر فلان قسم مي‏خورد كه مطلبش را ثابت كند، چنين نيست كه تو مي‏گويي، قسمش را من مي‏خورم و تو جاهلي و نمي‏داني و واللّه اميرالمؤمنين اشرف از تمام ملائكه است و ملائكه دائماً قربانش مي‏روند و تو گاهي قربانش مي‏روي و دائم معصيت مي‏كني. و اميرالمؤمنين كسي است كه تمام ملائكه از نورش خلق شده‏اند و نور نمي‏تواند جايي برود مگر آنكه تو چراغ را برداري بيرون ببري و نور آفتاب نمي‏تواند غروب كند مگر آنكه آفتاب را ببرند زير زمين ولكن آن صاحب نور كه قرص آفتاب است، گاهي مي‏رود زير زمين، نورهاش هم همراهش مي‏رود و بالعكس. و واللّه ملائكه را اميرالمؤمنين مي‏فرستاد پايين و اذن مي‏داد اميرالمؤمنين كه فلان كلمات را ببريد از براي فلان پيغمبر. و باز حضرت عسكري مي‏فرمايد ان الكليم لما عهدنا منه الوفا البسناه حلة الاصطفاء مي‏فرمايد ديديم موسي، آدم خوبي است و وفا به عهد خودش مي‏كند، ديديم مردي است باوفا و كاركن البسناه حلة الاصطفاء خلعت پيغمبري را براش فرستاديم.

پس غافل نباشيد امامان شما، همچو امامان هستند و بشناسيد ايشان را و فرستادن ايشان، فرستادن خداست و امرشان، امر خداست، حالا پيغمبران را خدا فرستاده است، راست است ولكن آن حاقش را بدانيد كه از پيش ائمه آمده‏اند و ائمه ايشان را فرستاده‏اند؛ چرا كه فرستادن ايشان، فرستادن خداست و ايشان معصوم و مطهرند و از نور خدا خلق شده‏اند مي‏فرمايد علي اشرف است از تمام ملائكه؛ چرا كه ملائكه از نور اميرالمؤمنين خلق شده‏اند و علي از نور خدا خلق شده است، ببين علي از چه عرصه‏اي آمده. پس ائمه را قياس به هيچ مخلوقي نمي‏توان كرد. ديگر منم مخلوق تو هم مخلوق، نه، تو مخلوقي، آن كرم خراطين هم مخلوق است.

پس غافل نباشيد ان‏شاء اللّه كه ائمه طاهرين مخلوقند، اما از نور خدا خلق شده‏اند ولكن پيغمبران فمادون ملائكه از نور اميرالمؤمنين خلق شده‏اند و آسمان و زمين از نور فاطمه خلق شده و فاطرالسموات و الارض، اسم خداست و فاطمه از فاطر است و به جهت مصلحتها فاطمه‏اش كرده‏اند و همچنين اين آفتاب از نور امام حسن خلق شده و خودش از نور خداست و امام حسن هزار مرتبه از اين آفتاب روشن‏تر است. و اين آفتاب يك سال دور مي‏زند، ميوه‏ها درست مي‏شود ولكن امام حسن مي‏نشيند پاي درخت انار، يك‏دفعه مي‏گويد انار، و انار بيرون مي‏آورد و مي‏خورند و مي‏روند. منظور اينكه قياس نكنيد ايشان را به ساير خلق، و به خصوص اين‏قدر اصراري كه خودشان دارند كه ما را قياس نكنيد به خلق؛ چرا كه ايشانند اول و اول صادرند از خدا و اگر اين نورها نيامده بود اينجا، اينجاها روشن نبود. و اگر قدرتي نبود و بنّا خشت و گل را روي هم نگذاشته بود عمارتي پيدا نمي‏شد. همين‏طور آسمان و زمين را خدا خلق كرده ولكن بكم يمسك السماء و بكم ينزل الغيث، و ايشانند آن قدرتي كه از خدا صادرند و تعلق گرفته به آسمان و آسمان ساخته شده و تعلق گرفته به زمين و زمين ساخته شده و اين آسمان و زمين از نور حضرت فاطمه سلام اللّه عليها آفريده شده‏اند و بهشت و حورالعين كه چقدر اوضاع غريبي است، آنجا كه هر كمتر مؤمني را هفت همسر اين دنيا مي‏دهند. ديگر آنهايي كه خيلي مقربند كه از حوصله بيرون است. پس تمام اوضاع بهشت از نور حضرت سيدالشهداء خلق شده و محركشان سيدالشهداء است چنان‏كه مسكن ايشان اوست و اوست صاحب خانه و هرطور مي‏خواهد تصرف مي‏كند. پس ايشان، اسماء اللّه هستند. حقيقتشان را به دست بياوريد و ايشانند اسم خدا و روي كاغذ هم مي‏نويسي و نمي‏توان دست گذاشت و از روي خفت به او نگاه كرد. ولكن اين اسمي است كه اذنت هم داده‏اند كه محوش كني كه بشويي و به بيمار بدهي، بخورد ولكن مي‏داني كه از زاج و مازو است ولكن آن اسمهاي خدا اين‏طور نيستند خلق اسماً بالحروف غير مصوت، پس ايشان بودند و هنوز خدا عقلي نيافريده بود و اين عقل اول ماخلق اللّه است و پيش از تمام مخلوقات است. و اين عقل ماده و صورتي دارد و از پيش خدا نيامده و اصلاً از رضا و غضب خدا خبر ندارد ولكن پيغمبر مي‏گويد گاهي نماز كن، گاهي روزه بگير، و گاهي حرف بزن و گاهي حرف مزن و او مي‏داند؛ چرا كه از پيش خدا آمده و اسم او است و مي‏داند اراده خدا چيست، ارادة اللّه في مقادير اموره تهبط اليكم و تصدر من بيوتكم اراده خدا از دل شما بيرون مي‏آيد و از پيش شما مي‏آيد و از خانه شما بيرون مي‏آيد و به اطراف مي‏رود. و واللّه ايشانند خلفاي خدا و حجتهاي خدا و ايشانند كه از پيش خدا آمده‏اند و از خدا خبر دارند و خدا ايشان را عالم به ماكان و مايكون كرده و اين قلم نوكر ايشان است و به اين قلم ماكان و مايكون را نوشتند. و به اين گفتند بنويس، گفت چه بنويسم؟ گفتند بنويس لااله الاّ اللّه، نوشت لااله الاّ اللّه، بعد گفتند بنويس محمد رسول اللّه، نوشت محمد رسول اللّه و بعد از نوشتن تأمل كرد، گفتند چرا تأمل كردي؟ گفت خدايا راهش چيست كه اين اسم را مقرون به اسمت كردي؟ خطاب شد كه اگر نبود اين، تو را خلق نمي‏كردم بلكه هيچ چيز. و اگر ايشان نبودند، خدا لوح و قلم و آسمان را خلق نمي‏كرد و اينها را تمامش را براي امت پيغمبر خلق كرده لولاك لماخلقت الافلاك، و تمام واللّه از تصدق سر محمد و آل محمد موجود شده‏اند و بايد همين‏طور اعتقاد كني. و اين دعاهاي عجيب و غريب را امام زمان عجل اللّه فرجه گفتند و رفتند در پرده غيب از ترس مردم، و كسي نمي‏تواند او را اذيت كند. و اين دعا فرموده اوست و او گفته كه درباره خودش مي‏خواني: اللّهم المم به شعثنا و اشعب به صدعنا و ارتق به فتقنا و كثر به قلتنا و اعزز به ذلتنا و اغن به عائلنا و اقض به عن مغرمنا و اجبر به فقرنا و سد به خلتنا و يسر به عسرنا و بيض به وجوهنا و فك به اسرنا و انجح به طلبتنا و انجز به مواعيدنا و استجب به دعوتنا و اعطنا به سؤلنا و بلغنا به من الدنيا و الاخرة امالنا.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

بسمه تعالي

 

فهرست مواعـظ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴

 

موعظه اول (۱/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه دوم (۲/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه سوم (۳/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه چهارم (۴/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه پنجم (۵/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه ششم (۶/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه هفتم (۷/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه هشتم (۱۴/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه نهم (۱۵/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)

موعظه دهم (۲۰/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)