مواعظ
از افاضات :
عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج ميرزا محمد باقر شريف طباطبايي
اعلي الله مقامه
ماه مبارک رمضان ۱۳۱۴ ق
۱۰ مجلس موعظه
تحت عنوان آيه مباركه
اَللّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ مَثَلُ نورِه كَمِشْكوةٍ |
فيها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ كَأَنَّها |
كَوْكَبٌ دُرِّي يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ |
لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ |
وَ لَوْ لَمْتَمْسَسْهُ نارٌ نورٌ عَلي نورٍ يَهْدِي اللّهُ |
لِنُورِه مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللّهُ الاَمْثالَ لِلنّاسِ |
وَ اللّهُ بِكُلِّ شَيءٍ عَليمٌ.
موعظه اول ـ پنجشنبه ۱ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
خداوند عالم چون خلق را از براي فايدهاي آفريده بود و آن فايده را خود خلق نميدانستند كه براي چه خلقشان نموده، ولي خدا ميدانست كه خلق را براي چه خلق كرده، از اين جهت تعليمشان ميكند كه من، شما را براي چه خلق كردم. چنانكه مكررها در سالهاي گذشته عرض كردم. چنانكه ميفرمايد: ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون من خلق نكردم جن و انس را مگر آنكه مرا عبادت كنند.
و مكرر عرض شده كه خلق همين كه خدا را شناختند و اطاعت و عبادت او را كردند، ديگر هيچ محتاج به هيچ كس نيستند. ببين چه زهرماري هستند اين مردم كه خدا به اينها ميگويد شما كه خداي خودتان را شناختيد كه اين دانا است به هر چيزي و عالم است به هر چيزي و همين كه خدا را شناختي و عبادت او را كردي، ديگر محتاج به هيچ كس نيستي، فرضاً خانه ميخواهي او خانه دارد، دولت ميخواهي او دولت دارد، عزت ميخواهي او دارد، زن و بچه ميخواهي، همه را او ميدهد. و اينها ببينيد آيا مناسبگويي است كه عرض ميكنم يا آنكه دين و مذهبتان است؟ قل اللّهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك علي كل شيء قدير، بگو اي پيغمبر، خداست مالك ملك تؤتي الملك من تشاء عطا ميكند ملك را به هركس كه ميخواهد و منع ميكند ملك خودش را از هركس كه ميخواهد، پس اين ملك مال خداست و هرچه را ميخواهد ميتواند بكند و حالا ديگر اينجور خواسته. و انشاء اللّه با بصيرت در دين و مذهب راه رويد و مثل اين مردم بيشعور، محض عصبيت و حميت راه نرويد. خدا ببين چطور كرده جميع كارها به دست اوست و به دست هيچ كس ديگر نيست؛ و لاحول و لاقوة الاّ باللّه و آبي از آب نخواهد جنبيد و پر كاهي از جاي خود حركت نخواهد كرد مگر آنكه خداوند آن پر كاه را حركت ميدهد و آن موج را حركت ميدهد و خدا در ملكش دارد كارها ميكند و اين مردم لاعن شعور راه ميروند.
و عرض ميكنم اين مردم در اعتقادشان، خدا بيامرزد پدرهاي شماها را و مادرهاي شماها را كه مسلمان بودند و شيعه بودند و بر قواعد اسلام و تشيع راه ميرفتند. و شما هم اينها را ميگيريد و راه ميرويد ولكن به مقتضاش عمل نميكنيد، پس خدا بيامرزد آباء شما را، امهات شما را كه آنها قواعد اسلام را تعليم شماها كردند ولكن اين خداست كه عزيز ميكند هركس را كه ميخواهد و ذليل ميكند هركس را كه ميخواهد. و در ملك خدا هيچ يك از سلطانشان گرفته تا رعيتشان از آخوندشان گرفته تا آن عوامشان، هيچ كس نميتواند كسي را عزيز كند چنانكه نميتواند ذليل كند. حالا اينها را خودتان راه ميبريد راست است.
ميخواهم بگويم كه آنچه را راه ميبريد اينها حجتي است كه خدا بر شما تمام كرده و ميگويد حالايي كه منم كه عزيز ميكنم خلق خود را و هركس را كه بخواهم عزيز كنم، ميكنم و همچنين ذليل كنم، ميكنم، پس عزت را از من بخواهيد و از غير من تمنا نكنيد و هكذا دولت را از من بخواهيد و از غير من نخواهيد. پس او است غني و غني ميكند هركس را كه ميخواهد و او است كه محيي ميكند هركس را كه ميخواهد و هكذا ميميراند هركس را كه ميخواهد، حالا كه چنين است پس چرا ميروي پيش فلان كه تو را عزيز كند و عزت پيدا كني يا آنكه مال مردم را بدزدي، لوطيگري كني؟ عرض ميكنم اين خدا گفته اين كارها را مكن، اي دلم ميخواهد دزدي كنم، ميگويم تو ظاهر و باطنت دزد است و خدا را نميشناسي حالا آن حرفهايي كه پدرت زده، مادرت زده، خدا رحمت كند آنها را و اگر خداست كه رزق ميدهد پس چرا مشوش ميشوي؟ ديگر حرفها داخل هم نشود، اي خدا ميداند كه من نان ندارم و نميدهد پس دروغ ميگويد كه من رازقم؛ عرض ميكنم خدا دروغ نميگويد و خلف وعده هم نميكند. حالا نميدهد چشمت كور ميگويد درست راه برو تا بدهم و اين خدا ميگويد آنچه به شما گفتهام و امر كردهام، نگفتهام كه سرهم كوه بكنيد، خود را به زحمت و مشقت اندازيد، من يك چيزي گفتهام كه از براتان سهل و آسان باشد و آن اين است كه اعتقاد كني كه تو خودت، خودت را خلق نكردهاي و آنكه خلق كرده تو را، مالك تو و صاحب تو است و حالا كه خدا تو را خلق كرده بعينه مثل اين كنيز و غلام ظاهري هستي.
و عرض ميكنم ماها آنچه داريم همهاش مال خداست، حتي آنهايي كه ايمان دارند، ايمانشان هم مال خداست. پس اطاعت اين خدا لازم هست و خودت هم ميفهمي، ديگر هزار فسق و فجور ميكنم خدا دعاي مرا چرا مستجاب نكرد؟ ميگويم دعاي تو را هم مستجاب كند تا با اين عنق منكسر با آنكه هيچ حولي، قوهاي نداري و در ملك خدا راه ميروي و هيچ تابع او نميشوي، حالا خداي به آن عظمت و كبريا بيايد تابع تو شود، البته كسي توي كلاهت هم تغوط نميكند. پس تو يك ذرع پيش او برو او دو ذرع پيش تو ميآيد.
و غافل نباشيد كه اين مردم سرتاسر غافلند. نميروي پيشش ميگويد چرا نيامدي و اين خدا مثل سلاطين ظاهري نيست كه پيششان ميروي غضب ميكنند ولكن خدا ميگويد تو هرجا ميروي ملك من است و از ملك من نميتواني بيرون بروي، پس در اين صورت چرا نميآيي پيش من و استكبار ميكني؟ و حالا كه استكبار ميكني يك چوبي توي كلهات هم ميزنم. پس حالا كه ميشناسي خدا را و ميداني كه لاحول و لاقوة الاّ باللّه، اين خداست كه عزيز ميكند عزيزان را و ذليل ميكند ذليلان را و اين خداست كه هدايت ميكند مؤمنين را و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا اللّه خدايا اگر تو ما را هدايت نكني ما نميتوانيم هدايت بشويم، پس تو بايد ما را هدايت كني بعد ما هدايت شويم. پس عجب خداي كريمي است اولاً كه هدايت ميكند و راه واضح ظاهر به تو تعليم ميكند بعد تا به تو توفيق ندهد نميتواني توي اين راه بيفتي و تا تو را خذلان نكند نميتواني خذلان بشوي. و گفته به تو كه نماز كن ولكن خدايا اگر تو توفيق ندهي من نميتوانم تو را عبادت كنم، پس اياك نعبد و اياك نستعين، خدايا تو را عبادت ميكنم و غير تو را عبادت نميكنم ولكن از تو استعانت ميخواهم و از تو كمك ميخواهم پس اهدنا الصراط المستقيم، تو ما را توفيق بده تا در آن صراط مستقيم بيفتيم، و تو توفيق ندهي ما نميتوانيم موفق بشويم.
پس غافل نباشيد كه خداوند حجتش را بر جميع خلق تمام كرده و جميع خلق هيچ حجت به او ندارند كه خدايا آني را كه تو از ما ميخواستي ما به آن نرسيديم و ندانستيم و نفهميديم، از اين جهت نگرفتيم. و عرض ميكنم اين خدا حجتش را تمام ميكند به طوري كه هيچ عذري از براي كسي نميگذارد پس حجتش را تمام ميكند و راهش را مينماياند به تو و قدرتت هم ميدهد كه چشمت را روي هم بگذاري و تصديق نكني. و عرض ميكنم تمام فرقههايي كه هستند توي دنيا، هميشه حق پيش يك طايفه است و اين واضح و ظاهر و بين و آشكار است و حجت خدا تمام است و تمام خلق ميدانند كه حجت خدا تمام است. و اگر توي يهوديها بروي و بگويي كه حجت خدا تمام است؟ ميگويند بلي و همچنين توي نصاري بروي بگويي حجت خدا تمام است؟ ميگويند بلي و همچنين در هر فرقهاي از فرق مختلفه بروي، همين را ميگويند.
پس غافل نباشيد كه حجت خدا تمام و راه او واضح و ظاهر است، قل فللّه الحجة البالغة، بگو اي پيغمبر به امت خودت كه حجت خدا واضح و ظاهر و هويداست و رسيده به مردم و مردم او را ديدهاند معذلك و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم. پس حجت خدا را ميبينند ولكن انكار ميكنند حتي انبياء را كفار ميگفتند اينها ساحرند و از بس حجتشان تمام بود و امرشان واضح و آشكار بود، راه عذري از براي آنها باقي نمانده بود كه بگويند ما ندانستيم و نفهميديم، از اين جهت تصديق نكرديم، ديگر انبياء بروند توي پستوها بگويند بياييد ما كاري ميكنيم ببينيد و ايمان بياوريد مثل صوفيه ملعونه، و عرض ميكنم انبياء كارشان محض بازي نبود و نميخواستند كسي را گول بزنند بلكه ميخواستند حجت خدا را تمام كنند. ديگر اگر آدم خوبي بودي معجزه ميديدي، خير، بَدان هم ميبينند معذلك انكار ميكنند.
پس غافل نباشيد كه حجت خداوند عالم تمام است. به كفار و منافقين حتي به زنها هم رسيده و هركس مكلف است و به او ميتوان گفت كه نمازي بكن، روزهاي بگير و همچنين حلال، حرامي ميتوان تعليمش كرد، هركس كه اين حرفها را ميشود به او زد، پس حجت خدا بر او تمام است. معذلك خيلي نصاري هستند ميگويند ما حقيم و همچنين يهوديها ميگويند ما حقيم مثل آنكه مسلمانها هستند ميگويند ماييم حق و هكذا شيعه ميگويند آن فرقه حقه ماييم و ماسواي ما بر باطلند، چنانكه اين را هر يك از آن فرقهها ميگويند. و عرض ميكنم با اين همه اختلافات حجت خدا ظاهر و واضح است با آنكه خدا همچو قرار داده كه جز در دين و مذهب درسي نيست توي دنيا.
اي ديگر؛ موسي به دين خود عيسي به دين خود، ميگويم موسي آن است كه تصديق عيسي را داشته باشد و عيسي آن است كه تصديق موسي را داشته باشد ديگر او تصديق ما را ندارد، ما هم تصديق او را نداريم. و خيلي از سنيها و صوفيها اينطورند و الكفر ملة واحدة و كفر ملتي است واحده و شاخ و برگش توي هم است. و خيلي از سنيها ميگويند علي با معاويه دعوا كرد، راست است كه اگر علي معاويه را گير ميآورد ريز ريزش ميكرد، آن وقت معاويه هم علي را گير ميآورد باز چنين ميكرد. حالا اينها دشمن هم بودند، دعوا كردند، راست است. ولكن علي براي خودش، معاويه براي خودش، نهايت آنكه حق به جانب اميرالمؤمنين است. و ميگويند اين معاويه مجتهد بود و اين از اجتهادش همچو فهميد كه با علي جنگ كند، همچنين علي هم مرد مجتهدي بود و از اجتهادش همچو فهميد كه با معاويه جنگ كند، پس او به تكليف خودش عمل كرد، اين هم به تكليف خودش و هر دو اهل بهشتند. نهايت اين است كه اگر ما ميخواهيم بدانيم كه كدام اجتهاد كردند و در اجتهادشان حق گفتند و كدام بر خطا رفتند، بسا بگوييم يكي خطا كرده و ديگري ثواب كرده، يكي درست راه رفته و ديگري كج رفته، و اگر ما حكم كنيم بسا چنين حكمي كنيم و پيغمبر خودش فرموده كه مجتهد جامع الشرائط حكمش ممضي و مثاب است. و اگر اجتهاد كند و خطا نفهمد دو ثواب به او ميدهند يكي ثواب اجتهاد و يكي ثواب حق فهميدنش و اگر اجتهاد كند و خطا بفهمد يك ثوابش ميدهند و همان ثواب اجتهادش است. حالا ما زور زديم و فهميديم كه معاويه خطا كرده باز يك ثواب به معاويه ميدهند و به علي دو ثواب، ديگر معاويه را ميشود لعنش كرد؟ خير، مرد مسلمي را نميشود لعن كرد!
و عرض ميكنم اين دنيا هميشه اينطورها بوده مدت بيست سال متصل و اينها را ميگويم كه شما يك خورده دل پيدا كنيد و لاعن شعور راه نرويد. مدت بيست سال متصل همينجور مسجدها و محرابها و ماه مباركها و همينجور آخوندها نقل مجلسشان لعن حضرت امير بود و اين آخوندهاشان كه موعظه ميكردند آن آخر كار لعن به حضرت امير ميكردند. حالا شما وحشت ميكنيد، بكنيد، ولكن بدانيد دنيا اين بياعتباريها را دارد و اين معاويه يكدفعه پول ميداد به كسي صد هزار تومان دويست هزار تومان حالا ببين اگر همچو آخوندي بود در تهران يا آنكه پادشاهي بود كه اينطور پول ميداد ببين كدام آخوند بود كه پيشش نميرفت! و كدام كس بود كه دعا در حقش نميكرد و كدام يك نفر بود كه به دشمن اين لعن نميكرد و ببين اين مردم طماع روزگار چقدر آخوند، چقدر شاعر، چقدر ماهر@ هستند. همه اينها رو ميكردند به معاويه و همه را مستغني ميكرد. حالا كيست كه به دشمن اين لعن نكند و حال آنكه هركس بيشتر لعن به اميرالمؤمنين ميكرد بيشتر پولش ميداد، عزتش بيشتر ميكرد و معذلك با وجودي كه بيست سال اتصالاً لعن كردند و هي لعن كردند به حضرت امير و نقل مجلسشان بود، معذلك حالا در سنيها پيدا نميشود كسي كه لعن به آن بزرگوار كند و از دينشان است كه لعن به خلفاشان را جايز نميدانند و محبت ايشان را واجب ميدانند. و همين آخوند شما بود كه در كردستان او را كشتند.
پس غافل نباشيد همينجور حضرت امير را امام و خليفه چهارمشان ميدانند و عثمان را خليفه سوم ميدانند و عمر را خليفه دوم ميدانند و ابوبكر را خليفه اول ميدانند و هر يك را كه لعن كني آدم را ميكشند. و دين و مذهبشان است كه لعن به خلفاشان جايز نيست و اميرالمؤمنين را مدت بيست سال متصل تمام مسلمانها لعنش كردند و حالا ببينيد طوري شده كه كسي نميتواند لعن كند حتي سنيها. اگر كسي لعن به حضرت امير كند، او را ميكشند. پس خدا دين خودش را واضح و ظاهر ميكند و خلق خواه بخواهند يا نخواهند او دست از كارش برنميدارد. حالا چهار صباحي معاويه پول داد، داد. و چهار صباحي لعن كردند، كردند. و مصيبتي از اين عظيمتر كه سيدالشهداء را كشتند و نبود امامي مگر سيد سجاد و هيچ كس نبود مگر همين يك نفر و اين هم نميتوانست نفس بكشد معذلك ديديد و ميبينيد كه حقي در دنيا هست، ديگر ما لوطيگري ميكنيم حق را پايمال ميكنيم نميتواني حق را پايمال كني و تو خيال ميكني كه اينهايي كه از جانب خدا ميآيند خودشان، خودشان را نگاه ميدارند؟ نه، بلكه حافظ ايشان خداست و خداست كه حفظ ميكند ايشان را و حافظ ايشان آن امامي است كه فرموده انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم ميفرمايد ما شما را مهمل نگذاشتهايم و شما را فراموش نميكنيم. و اگر اينطور بود كه شما را مهمل ميگذاشتيم و باكمان نبود كه هرچه بر سر شما وارد بيايد، بيايد، لاصطلمتكم اللأوا و احاطت بكم الاعداء، هرآينه دشمنان شما را مستأصل ميكردند و تنگ ميگرفتند بر شما دشمنان و دور شما را احاطه ميكردند.
پس غافل نباشيد كه خدا واللّه اين زمين و آسمان را براي اهل باطل خلق نكرده و به جهت آنها مهلت نداده ربنا ماخلقت هذا باطلا و اين زمين و آسمان را براي حق و اهل حق خلق كرده و تا اين آسمان و زمين هست براي همين است كه اهل حق روي زمين راه بروند و براي همين كه اهل حق زير اين آسمان راه بروند و الاّ خودت قدري فكر كن. آيا اين ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند، براي همين كه فلان سگ فلان جا وقوق كند يا آنكه يك خري عرعر كند؟ خوب خر نباشد در دنيا چطور ميشود؟ بلكه عرض ميكنم اين خرها را خلق كرده كه بارشان كنند منها ركوبهم و منها يأكلون و اگر مؤمنين را خلق نكرده بود و آنها محتاج به اين حيوانات نبودند، خدا حيواني خلق نميكرد. پس اين حيوانات را براي انسانها خلق كرده كه بعضي را بار كنند، بعضي را بكشند، بعضي را شيرشان را بخورند. و واللّه جميع اين آسمان و زمين را خدا براي مؤمنين خلق كرده و مال آنها است، حالا كفار را هم ميبيني دولت دارند، ثروت دارند، اينها هم هست ولكن حالا خدا كفار را دوست ميدارد كه به آنها دولت ميدهد؟ و محض دوستي است كه به آنها ثروت، عزت ميدهد؟ نه واللّه، بلكه فرموده و لايحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خيراً لانفسهم و خدا براي كفار زمين و آسمان را خلق نكرده. حالا بيست سال معاويه لعن كرد، كرد. همچنين هزار سال است كه معاويه را مردم لعن ميكنند. پس چهار صباحي مردم لوطيبازي ميكنند، اينها هم هست توي دنيا و تا امام زمان نيايد در دنيا و دين جدش را رواج ندهد، اين بازيها هست توي دنيا.
و شما غافل نباشيد و لوطيبازي نكنيد و بدانيد كه خدا اين زمين و آسمان را براي مؤمنين خلق كرده، بلكه دنيا و آخرت را براي ايشان خلق كرده و از همين گردهاي كه عرض ميكنم ميفهميد كه تمام اوضاع بهشت از حور و قصور مخصوص مؤمنين است؛ چرا كه خدا اصلاً محتاج به بهشت نيست. خوب خدا محتاج به بهشت است كه برود آنجا بنشيند، حظ كند؟! حاشا و كلا، و خدا بهشت ميخواهد چه كند؟ حورالعين ميخواهد چه كند؟ و خدا زن نميخواهد، جماع نميكند، و خدا لميلد و لميولد است. و همين جوري كه منزه است از اينكه تولد كند، منزه است كه زن داشته باشد، بچه داشته باشد و لميتخذ صاحبة و لا ولدا و او نه زن ميگيرد و نه از زن حظ ميكند و تو را خلق كرده و هزار حكمت در تو قرار داده كه تو ميل به زن بكني و او ميل به تو بكند كه در اين بينها بچه درست شود. و خدا اينجور حظ نميكند و به همينطوري كه تو از حلوا حظ ميكني و دهنت آب ميافتد، خدا اينجور حظ نميكند و دهنش آب نميافتد. و خدا منزه است كه غذا بخورد، حلوا بخورد، و اين حلواها را به جهت مؤمنين خلق كرده و اين حورالعين و اوضاع جنت همه به جهت مؤمنين خوب است. حالا مؤمنين حورالعين دارند، راست است و هكذا در بهشت ميوهها، نعمتها هست، راست است. حالا همچو بهشتي از براي مؤمنين خلق كرده يا براي خودش؟ البته براي مؤمنين خلق كرده؛ چرا كه خودش اصلاً محتاج به بهشت نيست. پس اگر مؤمنين نبودند بهشت را خلق نميكرد، چنانكه اگر كفار نبودند جهنم و آتش جهنم را خلق نميكرد، ولكن اين عذاب را به جهت كفار خلق كرده چنانكه بهشت را به جهت مؤمنين خلق كرده. پس ربنا ماخلقت هذا باطلا و واللّه دنيا و آخرت را براي حق و اهل حق خلق كرده، حالا ممكن است كه اين دنيا و آخرت براي مؤمن باشد و بگذارد مؤمن پايمال شود؟! و غافل نباشيد كه خداست واللّه غالب و غالب است بر امر خود و هيچ مخلوقي نميتواند بر امر او غالب شود حتي هيچ يك از مخلوقات نميتواند بر امر خودش هم غالب شود. و باز خداست غالب ميكند هركس را كه بخواهد و مغلوب ميكند هركس را كه بخواهد.
پس غافل نباشيد، حالا جماعتي هستند كه دهري هستند و قائلند به اينكه كسي نيست كه ما به او عرضهاي خودمان را بكنيم، پس ما دزديمان را ميكنيم و به هوا و هوس خود راه ميرويم، و عرض ميكنيم عمل غالب مردم مثل عمل دهريها است، نهايت دهريها به خدايي قائل نيستند و به ميل خودشان كار ميكنند و سر خود راه ميروند، ولكن كساني كه ميگويند ما خدايي داريم كه حاضر و ناظر است و از حال ماها مطلع است و ما را خودسر قرار نداده كه به ميل خود حركت كنيم و از روي هواي خود راه رويم، ولكن وقتي ميآيي در كارهاشان ميبيني كه بر خلاف آنچه اعتقاد دارند عمل ميكنند و هر كاري كه خودشان ميل دارند ميكنند. و عرض ميكنم به نظر عقلاء اينها بيشتر مقصرند، ديگر خدايي هست و اين همه جا حاضر و ناظر است و ظاهر و باطن مرا ميبيند و در حضور اين خدا دارم مخالفت ميكنم و بر خلاف قول و رضاش دارم رفتار ميكنم و هرچه او اصرار ميكند كه توبه كن، انابه كن، خير، من نميشنوم و بيشتر خلاف ميكنم و بيشتر جري در معصيت ميشوم. ببين همچو كسي بيشتر بياعتنايي به خدا ميكند يا آن كسي كه به خدايي قائل نيست؟ ديگر از اين عمل قبيح اقلاً نادم باش، پشيمان باش، كه اين چه كاري است كه ميكني؟! ميبيني پشيمان هم نيست و آنچه دلش ميخواهد ميكند چنانكه فرموده ان هم الاّ كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون، و اينها مثل خرها ميمانند بل هم اضل چرا كه اينها يكپاره چيزها ميفهمند و خلاف ميكنند و ميدانند كه بايد بد نكنند و بد ميكنند. پس عمل، عمل دهريها است و واللّه كسي كه خدا دارد اين خدا همه چيز دارد، مثلا عزت ميخواهد برود پيش خدا كه مرا عزيز كن، ذليل مكن. و همچنين ايمان ميخواهد خدايا ما را به راه ايمان بينداز و از ورطه جهالت و ضلالت بيرون ببر.
پس غافل نباشيد كه اين خدا همه چيز دارد و هركس خدا دارد همه چيز دارد و هركس خدا ندارد هيچ چيز ندارد. حالا چهار صباحي ميتواند راه برود، برود. معذلك ميگيرند چشمش را كور ميكنند و مخلد در جهنمش ميكنند پس اول الدين معرفته و اول دينتان آن است كه خداي خود را بشناسيد و اين معرفت به كار خودتان ميآيد چرا كه شما چنين خدايي داريد كه فرموده رو به من بيا، من كارهايت را درست ميكنم و عليه فليتوكل المؤمنون. پس خداست غني بينياز و اين خلق آنچه دارند، هر عزتي، دولتي، ثروتي كه دارند او تقدير ميكند و ميدهد. پس ما كه همچو خدايي داريم اصلاً محتاج نيستيم كه دزدي كنيم الحمدللّه و هكذا حيله كنيم الحمدللّه، ميرويم پيش خداي خود كه هرچه خواسته باشيم او دارد و ميدهد و بخل هم نميكند. مثلاً هزار من گندم ميخواهيم، ميرويم پيش او، خدايا هزار من گندم به ما بده. و حضرت امير ميفرمايد تعجب است از آن مردمان حيلهباز كه خيال ميكنند كه به حيله كار پيش ميبرند و تعجب است از حالت آنها كه باز تا خدا نخواهد نميتوانند آن حيله را به كار برند. پس كمك كننده او است، پس پيش چنين خدايي بايد رفت، كه ميدهد به كسي كه از او سؤال نميكند و كسي كه او را نميشناسد، يعني يعطي من لميسئله و من لميعرفه. حالا به كسي نميدهد كه از او سؤال بكند، بلكه ميگويد خوشحال هم هستم، مسرور هم هستم كه ميآيي پيش من. پس چنين خدايي است كه كسي كه او را هم نميشناسد، به او دولت ميدهد، ثروت ميدهد. و خدايي كه همچو دولت ميدهد حالا به آن كسي كه رو به او برود، نميدهد؟ البته ميدهد.
پس غافل نباشيد مثل غافلين كه كأنه هيچ محتاج به اين خدا نيستند و حال آنكه يك نفس بيخدا نميشود كشيد و يك لمحه بيخدا به كارتان نميآيد و سرهم بايد رحمت خود را به سوي ما نازل كند. و نعوذ باللّه ما مقابل اين خدا هميشه شرمان به سوي او صاعد است و خيرات او به ما نازل است و عجب خداي كريمي است كه ما را به افعالمان نميگيرد و مهلت ميدهد و خرغلتهايي كه ميزنيم، اغماض ميكند و به روي خود نميآورد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه دوم ـ جمعـه ۲ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
خداوند عالم چون خلق را از براي فايدهاي خلق كرده بود، و ملتفت باشيد انشاء اللّه كه كار بيفايده كارهاي كساني است كه ديوانه و لغوكار باشند. و شما انشاء اللّه فكر كنيد و غافل نباشيد كه اين مردمي كه ميبينيد سرتاسرشان غافلند و فكري و ذكري ندارند مگر آنكه هوايي و هوسي كه دارند به كار ميبرند و هيچ ديني و مذهبي ندارند. و غافل نباشيد كه خدا اگر اين خلق را خلق كند محض اينكه بخورند و بياشامند و به هوا و هوس خود راهها بروند، هرآينه كار لغو و بيفايدهاي كرده. و حتي عرض ميكنم بازيگرهاي دنيا اگر بازي بيرون بياورند اگرچه عقلاي روزگار نروند به بازي آنها، اين براي پول است كه اگر بدانند كسي تماشا نميكند و پولشان نميدهد اصلاً بازي بيرون نميآورند. پس اينها بازيگرهاي دنيا هستند كه گفتهاند پيش آنها نرويد و چيز به آنها ندهيد. حالا عرض ميكنم خداوند به قدر اين بازيگرهاي دنيا كار نميكند كه فايده و ثمري داشته باشد؟ ديگر يك كسي كاري كند كه آن كار به جهت خودش ضرر هم داشته باشد و يك كسي خصوص غفلت هم نداشته باشد و سهو و نسيان هم داشته باشد و پيش خدا كه ميروي خيلي واضح ميشود. مثلاً يك تاجري كاري كند كه تجارتش روي هم بماند، يا آنكه زارعي كاري كند كه حاصلش بخشكد، همه عقلاء ميگويند كه همچو كسي از هر ديوانهاي ديوانهتر و از هر سفيهي، سفاهتش بيشتر است.
پس غافل نباشيد، ديگر كسي كاري بكند كه آن كار براي دستگاه او ضرر داشته باشد، البته آن كار را نميكند. حالا عرض ميكنم كه اين خدا، آيا دنيا را براي كفار خلق كرده و حال آنكه داد ميكند كه من دشمن آنها هستم؟! و اين كفار اگرچه به زبان داد نميكنند كه ما دشمن خدا هستيم، و واللّه دشمن خدا هستند و تمام كفار دشمنان خدا هستند. حالا خدا چرا دشمن براي خودش درست ميكند؟ پس غافل نباشيد انشاء اللّه كه خدا واللّه هيچ دنيايي، آخرتي را براي كفار نساخته. واللّه دنيا و آخرت و زمين و آسمان را از براي حق و اهل حق قرار داده. و اين آسمان ميگردد براي اينكه اهل حقي زيرش راه بروند، و اين زمين برقرار است كه اهل حقي روش راه بروند. و ميفرمايند در حديثي كه اگر در روي زمين يك خداپرست درستي باشد خدا قناعت ميكند به همان يك نفر، و ديگر باكش نيست اين خلقي كه ميبينيد همه را درست ميكند براي همان يك نفر. و با بصيرت باشيد در دين خودتان و واللّه اهل حق ميدانند علانيه كه تا اين آسمان و زمين برقرار است حقي و اهل حقي روي زمين است، كه اگر امامي نباشد معصوم، خدا اين دستگاه را نميچيند و برقرار نميگذارد. خوب فكر كن، خدا اين اوضاع را از براي اين الواط و اشرار و و اين سربازها برقرار ميگذارد؟ ديگر پادشاه جمجاه ملايكسپاه، اين چه كاره است؟ اين رگ و ريشهاش از خون يتيم و پيرهزن پرورش يافته و اين پدرش اينطور بوده، پدر پدرش اينطور بوده، جد جدش اينطور بوده، حالا دنيا را ساختيم كه يك كسي پيدا شود كه اين پولها را از اين پيرهزنها و بيوهزنها بگيرد؟ و عرض ميكنم آيا خدا دنيا را آفريده كه ظالمين ظالم باشند؟ و مظلومين مظلوم باشند؟!
و شما غافل نباشيد كه تا اين زمين، زمين است و آسمان چرخ ميزند بر دور اين زمين و اين اوضاع برقرار است واللّه يك حقي روي زمين راه ميرود. و اين است كه فرمايش ميكنند كه اگر امام زمان روي اين زمين راه نرود، زمين خراب ميشود و باقي نميماند چرا كه واللّه اين زمين و آسمان براي ايشان خلق شده و سنيها اقرار و اعتراف دارند و در كتابهاشان نوشتهاند و اين منيها واميزنند و واللّه سنيها قبول دارند و در كتابهاشان نوشتهاند كه در حديث قدسي خداوند خطاب كرد به پيغمبر لولاك لماخلقت الافلاك كه اگر تو نبودي من آسمان را نميآفريدم، آسمان ميخواستم چه كنم، زمين ميخواستم چه كنم، و عرض ميكنم خدا زمين ميخواهد چه كند، آسمان ميخواهد چه كند، اشجار و انهار ميخواهد چه كند؟ و واللّه اين زمين و آسمان را براي محمد و آل محمد خلق كردهاند و واللّه مأموريد كه خدا را بشناسيد و تا محمد و آل محمد را نشناسيد، خدا را نميتوانيد بشناسيد. و من به جرئت قسم ميخورم و شماها نميدانيد چطور قسم ميخورم. ديگر ما خدا را ميشناسيم، اين را يهودي هم ميگويد و ميگويد خدا آن است كه موسي را فرستاده و هكذا نصاري هم ميگويند و ميگويند خدا آن است كه عيسي را فرستاده چنانكه سنيها هم ميگويند خدا آن است كه محمد را فرستاده. و واللّه خداشناسي نيست مگر پيش@ اهل حق و همانها خدا را ميشناسند و باقي مردم خدا را نميشناسند. قل ياايها الكافرون، لااعبد ما تعبدون، اي كافرين آنچه را كه من ميپرستم شما نميپرستيد و لاانتم عابدون ما اعبد، و آنچه را كه شما ميپرستيد من آن را نميپرستم. حالا عرض ميكنم شما يهوديها را كافر ميدانيد، نصاري را كافر ميدانيد، عجالةً ميگويم اگر پُر توي دلت باكت نيست كه يهودي خوب است يا بد است يا آنكه احتمال بدهي كه از اهل نجات است؛ بدان كه هنوز مسلمان نشدهاي، يا آنكه اگر نصاري را خوب ميداني، اي ديگر مردمان خوبي هستند، خيلي علم دارند، صنعتها ميكنند، مايحتاج ما را درست ميكنند؛ عرض ميكنم با وجودي كه چنين است اينها هيچ خدا ندارند و خداي اهل حق، ولد ندارد و توليد نميكند، قل هو اللّه احد، بگو اي پيغمبر به امت خودت كه خدا احد است و خدايي كه پسر دارد، خدا نيست، اين يك شيطاني است كه توي ذهنشان است كه خدا پسر دارد. و همچنين چرت نزنيد كه يهوديها هم واللّه خدا ندارند، چرا كه آنها هم بعينه مثل نصاري هستند و قالت اليهود عزير ابن اللّه و قالت النصاري المسيح ابن اللّه، و يهود هم عزير را پسر خدا ميدانند، پس خدايي كه پسر دارد، خدا نيست و خودشان هم تصريح كردهاند خصوص نصاري كه اصرار دارند. ميگويند كه ما ميگوييم عيسي پسر خداست نه اين است كه مجازاً اين را بگوييم و حقيقت نداشته باشد، چنانكه خداوند عالم از حالت آنها خبر داده كه شما خبر بشويد كه اين يهود و نصاري دينشان اين است و توي كتابهاشان هم هست كه اين يهود و نصاري ابناء اللّه هستند و خودشان را ابناء اللّه ميدانند نحن ابناء اللّه و احبائه قل فلم يعذبكم بذنوبكم و تصريح كردهاند كه اين مردهاشان، پسرهاي خدا هستند و دخترهاشان، دخترهاي خدا هستند. و شما بدانيد كه اينها همهاش كفر و زندقه است. و خدايي كه اينقدر پسر دارد، دختر دارد، پسرهاش گرسنه ميشوند، دخترهاش گرسنه ميشوند، اين چه خدايي است كه نانشان نميدهد و يك مرتبه از گرسنگي ميكشدشان. و غافل نباشيد كه خداي اهل حق، خدايي است كه قل هو اللّه احد را فرستاده و اين خدا زن ندارد، بچه ندارد، و لميتخذ صاحبةً و لا ولداً.
پس غافل نباشيد، مطلب آنكه اين يهود و نصاري ميگويند ماها همه پسران و دختران خدا هستيم و توي كتابهاشان هست و نميتوانند حاشا كنند، ولكن ميگويند اين يهود و نصاري كه كسي كه ايمان به خدا آورد پسر خدا ميشود و كأنه به طور مجاز مقصود است. و باز شاهدها دارند و توي توراتشان است كه تو اگر پسر من بودي و در فرمان من بودي، اطاعت مرا ميكردي، پس حالا كه اطاعت مرا نميكني پسر من نيستي، پس اينجور پدري و پسري به اصطلاح ملاها ميگويند مجاز است. و معنيش اين نيست كه نه آنكه من از پدر فلانم، اينطور نيست و اينها من باب اين است كه چون ما خودمان و طايفهمان را حق و اهل حق ميدانيم، پس اهل حق ابناء اللّه هستند، چنانكه خودتان اگر خوب باشيد، ميگوييد ما حزب اللّه هستيم مثلاً و ميگويند عيسي چنين نيست. چنانكه به داود خطاب شد كه اگر بنا است نافرماني من كني، پسر من نيستي، اگرچه داود هم پسر خداست ولكن عيسي به اين معنيها پسر خدا نيست و راستي راستي پسر خداست. و ميخواهند خوب كفر خودشان را ظاهر كنند و ميگويند راستي راستي اين عيسي از خدا توليد كرده و پيش او بوده و خدا مجسم شده و جسمي به خود گرفته. و باز تصريح كردهاند كه ما نميگوييم عيسي جسمش خداست و ايني كه به دارش كشيدند و سركه و خردل به بينيش گرفتند و مرد، اين را نميگوييم خداست ولكن آن روحانيتي كه دارد، آن را ميگوييم و اين را ميگيرند كه شما هم خودتان ميگوييد عيسي روح اللّه است، پس خدا روحي است دميده شده در بدن عيسي، پس اين روح دميده شده در بدن عيسي، اين اللّه است.
و غافل نباشيد كه خداي ما، خدايي است كه نه مثل روح است و نه مثل جسم، و خدا جسم نيست چنانكه روح نيست. و خودش، خودش را ستوده چنانكه ميفرمايد: ليس كمثله شيء و اين روح يك چيزي است كه وقتي كه ميآيد در بدن، بدن حركت ميكند، ساكن ميشود، خواب ميرود، بيدار ميشود، و وقتي كه اين روح بيرون ميرود، ديگر اينها را ندارد و اين روح يك چيزي است مثل بادي كه در بدن دميده ميشود و بنا ميكند حركت كردن، و خدا نه مثل روح است و نه مثل بدن و فكر كنيد و ببين اين روح تو اگرچه به واسطه او ميخوري، ميآشامي، حركت ميكني، ساكن ميشوي، ولكن اين روح تو نميتواند بدن تو را بسازد و خدا هم اگر مثل روح بود، جسم نميتوانست خلق كند. و اگر مثل جسم بود، روح نميتوانست درست كند. و ببينيد روح شما نميخواهد بدنتان ناخوش شود، يك وقت ناخوش ميشود و همچنين روح شما نميخواهد بدنش مجروح شود، و وقتي كه مجروح شد نميتواند بدن را چاق كند. پس خدا روح نيست كه اگر روح بود مثل تو بود و حتي عرض ميكنم از روي بصيرت بفهميد كه روح سهل است، خدا واللّه عقل هم نيست و بر خلاف آنچه خدا گفته اينها ميگويند و ميدانم كه صوفيها بدشان هم ميآيد و شيطنت دارند و معذلك ميگويم چرا كه كفر است و كفر را بايد گفت. و غريب دين نجسي دارند اين صوفيه كه همه چيز را خدا ميدانند، چنانكه خودشان تصريح كردهاند كه خودش ليلي است، خودش مجنون است، خودش شش انگشتي است، خودش چهار انگشتي است، خودش كوفت است، خودش آتشك است. و اين خدا ميگويد من مثل هيچ چيز نيستم و اين خدا مثل پيغمبر هم نيست، مثل موسي و عيسي هم نيست، و نعوذ باللّه خدا مثل شداد و نمرود هم نيست. و اينها صريحاً ميگويند:
چون ز بيرنگي اسير رنگ شد | موسيي با موسيي در جنگ شد |
يعني موسي و فرعون كه با هم جنگ دارند و يكديگر را هلاك ميكنند، خدا خودش آن حقيقت فرعون و آن حقيقت موسي است و هر دو جلوه خدا هستند، نهايت فرعون مظهر جلال خداست كه بگيرد، ببندد و بزند. و هكذا موسي مظهر جمال خداست كه ملايم راه برود و حرف بزند و به كسي اذيت نكند. پس او مظهر جلال خداست و اين مظهر جمال خداست. حالا اينها جنگ دارند، دارند ولكن در باطن جنگ ندارند و اگر در خلوت با هم بنشينند بسا دست در گردن يكديگر هم بكنند. و ببينيد اين مظهر نجس همين با اهل حق بدند و اين ششانگشتي تا خودش بود ديديد چقدر حرامزادگي كرد، حالا نوبه پسرش شده و اين هم چقدر اصرار در حرامزادگي ميكند مانند پدرش، خوب تو كه همه را خدا ميداني چرا با من جنگ ميكني؟ و خدا لعنت كند اولشان را، آخرشان را، ظاهرشان را، باطنشان را، كه واللّه خداي ما مثل هيچ چيز نيست و ليس كمثله شيء و نه مثل ليلي است و نه مثل مجنون و نه مثل جماد است و نه مثل نبات و نه مثل روح است و نه مثل بدن و يك خورده دل بده و بفهم.
و عرض ميكنم اين روح خيلي مسلط است بر اين بدن به طوري كه هيچ بدني اينطور مسخر روح نيست. و اين روح چنان زور ميآورد به اين بدن كه ميخواهد سفرش ببرد، ميبرد. حضرش ببرد، ميبرد. و سرهم بدن را به كار ميبرد با وجودي كه چنين است يك جاي بدن ناخوش شد و هكذا زخم شد، اين دستپاچه ميشود و پول ميدهد كه طبيب علاجش كند. پس ملتفت باشيد كه روح شما بدن شما را نساخته و خالق بدن شما نيست و آن چيزي كه خالق بدن شما نيست خداي شما نيست. و خدا آن است كه شما را ساخته، هم بدنتان را و هم روحتان را، و بدنتان را مسخر روحتان كرده و روحتان را مسلط بر او كرده. و عمداً چنين كرده كه نتواند بدن بسازد و در آنجا قرار بگيرد. پس روح بدنساز نيست و خالق نيست و خداي ما، هم بدن ساخته و هم روح ساخته، بلكه عرض ميكنم كه خداي شما روح شما نيست، سهل است، عقل شما هم نيست. و اين عقل خيلي بالا نشسته و اول ماخلق اللّه است و اين روح همين است كه در بدنت كه هست، اگر اين را از روي عقل حركت بدهي حركت عقلاني كردهاي و اگر از روي عقل حركت ندهي لاعن شعور حركتي كردهاي. حالا همان عقل تو خدا نيست چرا كه خيلي جاها به كار ميبري و متحير ميماند كه چگونه خداوند عالم يك مني متشاكل الاجزايي را به كار برده و تو را ساخته؟! و همچنين تخم مرغ را چه كارش كردهاند كه يك مرتبه جوجه پيدا شده؟! و وقتي نظر ميكني ميبيني يك جاش گوشت است و يك جاش استخوان است و يك جاش ناخن است، باز ميبيني پاش يك طوري است، كلهاش طوري ديگر و هرچه عقلت را به كار بري چطور شده كه اين جوجه در اين تخم رنگين بيرون آمده؟ حيران ميماند و حال آنكه يك زردهاي كه بيشتر نيست. باز آن زردهاش هم كار او است و نميتواني بفهمي كه چه كرده. خوب عجالةً اين زرده جوجه شده، بايد همهاش زرد باشد يا آنكه سفيدهاش جوجه شد، بايد همهاش سفيد باشد يا آنكه از هر دو پيدا شد، بايد دو رنگ باشد.
پس غافل نباشيد كه عقلت را هرچه به كار بري چطور شده كه اين جوجه بيرون آمده و حال آنكه آنجا موجود نبود، نهايت اين تخم گرم شد و جوجه بيرون آمد، و منظورم آن است كه اين مرغه هم كه جوجه نساخته. و در بعضي احاديث ميفرمايند عبرت بگيريد كه از خارج، چيزي داخل اين تخم نشده و يكدفعه ميبيني يك جوجه بيرون آمد، سرخ، زرد، سفيد، سياه و هكذا دست و پاش را چه كارش ميكنند كه اينطور ميشود؟ عقلت نميرسد. و عقل تمام مردم كوتاهتر است از اينكه بتوانند صنعت خداوند عالم را بفهمند. خوب چطور نطفه را برداشتند و استخوان ساختند؟ بر فرضي كه خيال ميكني گرمش ميكني استخوان ميشود، پس چرا همهاش نشده؟ يا آنكه گرمش ميكني همهاش گوشت ميشود، پس چرا نشده؟ و هرچه عقلت را به كار بري كه خدا چطور صنعت كرده و چقدر حكمتها به كار برده، عقلت قاصر است از آنكه بتواند بفهمد. و تبارك صانعي كه همين عناصر را گرفته و تركيب كرده و تخممرغ ساخته و هكذا جوجه ساخته و با همين گرمي و تري يك جاش را خشكانيده و يك جاش را تر كرده و جوجه ساخته.
و غافل نباشيد كه واللّه اهل باطل، خصوص اين صوفيه ملعونه ادعاي بزرگي دارند و خيليهاشان نماز نميكنند و ميگويند بنده تا به سر حقيقت نرسيده بايد نماز كند، و آنكه به سر حقيقت رسيد ديگر لازم نيست نماز كند. چنانكه كسي كه رو به خدا نميرود، آن آخرش گُه خودش را ميخورد. چنانكه ميرزا علينقي خبيث گُه خودش را خورد، و كاش به اين اكتفاء ميشد، واللّه آن گههاي در جهنم و آن منجلاب اهل جهنم، كه هرچه به آنها زور ميآورند آنها تغوط ميكنند و اين ميرود در منجلابي كه آنجا درك اسفل جهنم است جمع ميشود، و اين درك اسفل جاي اين منافقين و اينها در آن منجلاب منزلشان است. و گه است كه در آخرت به حلقشان ميكنند، و آنجاست كه خيلي لاقيدشان ميكنند و گُههاي خودشان را كه ميخورند، سهل است، گُههاي كفار ديگر را هم ميخورند.
و غافل نباشيد كه عقل شما خدا نيست و هرچه بكند كه بدنتان خوشگلتر شود، نميشود. يا آنكه يك كاري بكند كه نميرد و ناخوش نشود، زورش نميرسد. و خداي شما عاجز نيست و خداي شما آني است كه ميميراند و زنده ميكند، هل من شركائكم من يفعل من ذلكم پس خدايي كه نداند، خدا نيست. و واللّه عقل شما هم خدا نيست، نهايت عقل اول ماخلق اللّه است و اين بدن آخر ماخلق اللّه و خالق عقل، مثل خالق بدن است، چنانكه خالق بدن مثل خالق عقل است. و تمام آنچه در عالم هستي پا گذاشته، تمامش را خدا خلق كرده قل اللّه خالق كل شيء، و ماها خالق هيچ چيز نيستيم. مثلاً چشممان خراب شود، نميتوانيم جلوش را بگيريم. پس ما هيچ كار ازمان نميآيد و ماها عاجز صرف هستيم و خدا قادر علي الاطلاق است. چنانكه عقلمان نميرسد كه خدا چه كرده كه اين همه خلقها را آفريده و هر يك را سر جاش گذاشته و اينقدر تعليممان كرده كه با همين اسباب ميروياند گياهها را، و خيليهاش را راه ميبريم. حالا چطور شده برگ پيدا شده؟ و اين برگ را وقتي نگاه ميكني و دقت ميكني، ميبيني همهاش آبخور دارد و از يك بند اين آبها منتشر شده و در باقي رگها رفته. و تعجب آنكه اين برگها را از مغز چوب خشك بيرون ميآورد و تعجب آنكه ميبيني اول پتكي ميكند و خورده خورده بزرگ ميشود و ميداني كه با همين گرميها، برگ را درست ميكند. و با همين آبها، ميروياند و ميبيني كه اگر آب ندهي درخت ميخشكد. و هكذا گرماي زياد بر او وارد بيايد، ميخشكد و با همين گرمي و سردي خدا درخت را ساخته. حالا يك درختي ميبيني ميوهاش شيرين است و هستهاش تلخ است يا بالعكس. و بعينه بته حنظل مثل بته هندوانه است و همه چيزش مثل هم است، و آن مثل زهرمار است و سم قاتل است و هندوانه شيرين و جدوار است. و بسا بتهشان از يك گل زمين خلق ميشود، يكي حنظل ميشود و يكي هندوانه و توي يك ميوه يك جاش شيرين ميشود در نهايت شيريني و يك جاش تلخ ميشود در نهايت تلخي، حالا اين تلخي از آبش بود پس چرا همهاش تلخ نشد يا آنكه از خاكش بود پس چرا همهاش شيرين نشد.
و غافل نباشيد كه خدا آن كسي است كه جميع خلق را ميسازد و پيش چشمت ميسازد كه ببيني و تمام اين ميوهها را او ميسازد و همه ميوهها، اغلب نوعش غوره است و خورده خورده به توارد شب و روز و گرما و سرما شيرين ميشود. مثل انگور كه در اول وهله غوره است و هرچه بيشتر دوام در آفتاب كند شيرينتر ميشود، حالا ديگر اين شيريني كجا بود، ديگر عقل نميتواند بفهمد.
و غافل نباشيد كه خداي شما جاهل نيست و عقل را هم خلق ميكند مثل جسم، و عقل هم خيلي خلق عجيب و غريبي است كه اگر نبود باقي اشياء را نميآفريد. و براي اين خلق كرده جسم را و تمام دنيا و آخرت را، و اين عقل است كه ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان، و اين عقل است كه خدا را به او ميشناسي و عبادت ميكني و نجات را تحصيل ميكني.
پس غافل نباشيد كه خداي شما جاهل نيست، و عقل شما خيلي جاهل است و خداي شما همه كار ميكند و اين عقل شما نميتواند بدنتان را بسازد، سهل است نميتواند او را حفظ كند كه نميرد. پس غافل نباشيد كه كساني كه همه چيز را خدا ميدانند، خدا ندارند و خيلي بدتر از نصاري هستند. و باز نصاري ميگويند عيسي به طور حقيقت پسر@ظ خداست و باقي مردم به طور مجاز، و يهوديها ميگويند عزير پسر خداست و بختالنصر كه مسلط شد بر يهود، رفت به بيتالمقدس و شهرشان را گرفت و خراب كرد و اموال و اسبابشان را همه را تصرف گرفت و خيليهاشان را كشت و آنچه باقي ماندند، آوردشان به بابل و هفتاد سال آنجا حبس بودند. و اينها هيچ كتابي، شرعي، ديني نداشتند و عزير هم توي همينهايي بود كه اسير شده بودند. و بعد از آنكه از دست بختالنصر اين عزير و امثال عزير خلاص شدند، اين بختالنصر خوابها ديده بود و متحير بود و وحشت داشت، اينها گفتند ما ميدانيم چه خواب ديدهاي و از بس از خوابش وحشت داشت يادش رفته بود و آنها گفتند خوابش را و تعبيرش را و آنها را ول كرد و اينها وقتي آمدند به خانه خودشان و توراتي در دست نداشتند و اين عزير پيغمبري بود از پيغمبران و حافظهاش خيلي بود و آنچه يادش بود نوشت و گفت اين تورات. و عرض ميكنم آنچه را كه او نوشت، راست نوشت و خوب نوشت، ولكن اينها خرابش كردند و تحريفش كردند. و چون عزير تورات براشان نوشت گفتند خوب است پسر خدا باشد. و واللّه اين صوفيه بدترند از يهود و نصاري؛ چرا كه يهود همين عزير را پسر خدا ميدانند نه همه كس را و هكذا نصاري، عيسي را پسر خدا ميدانند، نهايت ميگويي اينها خودشان را ابناء اللّه ميگويند و ماسواي خودشان را نميگويند. ولكن اين صوفيه خبيثه، همه چيز را خدا ميدانند و موسي دشمن بود با فرعون و فرعون دشمن بود با موسي و هر دو را جلوه خدا ميدانند. و غافل نباشيد كه اين صوفيه هم موسي را خدا ميدانند و هم فرعون را و هم خوبان را و هم بدان را، نهايت ميگويند: بدان مظهر جلال خدا هستند كه ولكي بزنند، ببندند، اذيت كنند، و جلال را همچو فهميدهاند و اينش هم غلط است. و آنها همه چيز را خدا ميدانند و بسيط الحقيقة ببساطته كل الاشياء، و شما بدانيد كه خدا هيچ خلق خودش نيست، از عقل گرفته تا جسم، از ظاهر گرفته تا باطن، تمام اينها، همه مخلوقند و هيچ خدا نيستند. و البته كه يك كسي بود كه اينها را ساخته و درست كرده، پس آنكه متصرف است در ملك آن خداست وحده لاشريلك له.
و باز اين خدا را نميشود شناخت مگر به محمد و آل محمد:، چنانكه فرمودند: بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه و بنا عبد اللّه و لولانا ماعبد اللّه، يعني به ما خدا شناخته شد و اگر ما نبوديم خدا شناخته نميشد و به ما عبادت كرده شد و اگر ما نبوديم مردم چطور عبادت ميكردند خدا را. و عرض ميكنم اگر خداوند هاديان را نفرستاده بود در ميان مردم، اصلاً نميتوانستند خدا را عبادت كنند. و به واسطه ايشان خدا عبادت كرده شد و به واسطه ايشان خدا شناخته شد. و اين كيفيت را همه جا نگفته از باب تقيه، و اين سوره نور در اواخر نازل شد كه مردم قدري انسي به دين و آيين گرفته بودند و قدري شعورشان بالا رفته بود، از اين جهت خداوند تمام توحيدش را اينجا گذاشته و در اين سوره تفصيل داده و ببينيد چطور تعريف ميكند. ميفرمايد اللّه نور السموات و الارض، يعني خدا نور آسمان و زمين است و اين نورش در چراغداني است كه در آن چراغ بسيار روشني گذاشته. حالا مثل خدا اينطور است و تا نداني، توحيد نداري و تا زندهاي برو توحيد بياموز و خدا را بشناس و ملتفت باش كه مراد از اين چراغ اين چراغهاي ظاهري نيست؛ به دليل آنكه اين آيه را تا آخر كه مرور ميكني، ميگويد رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه، و اينها رجالي چند هستند، مردماني چند هستند، و بسا در جايي بگويد چهارده نورند يا آنكه دوازده نفس مقدس هستند و اينها رجالي هستند كه لاتلهيهم تجارة و لابيع، تجارت ميكنند ولكن للّه، فللّه تجارت ميكنند، و معامله ميكنند ولكن للّه معامله ميكنند، حرف ميزنند، للّه حرف ميزنند، و تمام كارهاشان به جهت آن است كه خدا گفته. و عبادي هستند كه پيشي از خدا نميگيرند و خودشان اصلاً هوايي، هوسي ندارند و خدا به هواشان و هوسشان ميآورد و خدا هر وقت گرسنهشان كرد، گرسنه ميشوند و خودشان كأنه هيچ تصرف در بدن خودشان نميكنند عباد مكرمون بندگاني هستند مكرَم و هيچ امري را سبقت نميگيرند، اين است كه معصوم و مطهر ميشوند.
پس غافل نباشيد كه خداوند ايشان را هاديان و امامان خلق قرار داده و ايشان را فرستاده بيايند در ميان مردم و معرفت ايشان را، معرفت خودش قرار داده، چنانكه داد ميكند من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، كه اگر اين رسول نيامده بود در ميان مردم و نگفته بود كه خدايي هست و نفرموده بود كه بياييد اطاعت مرا بكنيد، اصلاً خدا اطاعت كرده نميشد. حالا اگر اطاعت او را كردي، اطاعت خدا كردي و تمام تكاليفي كه داري، ايمان به او داري، ايمان به خدا داري. اين را دوست ميداري، خدا را دوست داشتهاي، من احبكم فقد احب اللّه و من ابغضكم فقد ابغض اللّه، پس هركس با خدا بد است، با ايشان بد است و ايشان قائم مقام خدا و خلفاي خدا، و حجتهايي كه از جانب خدا آمدهاند در ميان خلق، ايشانند. و ايشانند رجالي كه لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه سوم ـ شنبه ۳ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
خداوند عالم چون خلق را از براي همين آفريده بود كه او را بشناسند و او را بپرستند، و انشاء اللّه تو هم گوش بدهي، ميفهمي كه خلق بعد از اينكه شناختند خدايي را كه همه كارها دست او است و وعده هم كرده كه آنچه ميخواهي، من ميدهم؛ ديگر كسي كه همچو خدايي شناخت، اصلاً محتاج به غير نيست. پس مردم همهشان محتاجند و خدايي است غني و بينياز و هركس، هرچه دارد، جميعش را خدا به آنها داده. پس كسي كه خدا دارد، ديگر چيزي باشد كه نداشته باشد، نيست؛ بلكه همه چيز دارد و آنكه خدا ندارد، خيال ميكند يك چيزي دارد و واللّه هيچ چيز ندارد و جميع اهل باطل خيال ميكنند يك چيزي دارند و توي دستشان كه نگاه ميكنند، خيال ميكنند يك چيزي است و كأنه مثل سراب است كه آدم نگاه ميكند يك چيزي ميبيند، حتي يك روشنايي ميبيند كه چشم را هم ميزند و هكذا يك براقي، يك تلألؤي ميبيند ولكن ميروي پيش و نگاه ميكني، ميبيني نه روشني است نه براقي نه تلألؤي، به آبي هيچ نيست و جميع اهل باطل خيال ميكنند يك چيزي دارند بعينه مثل آنكه از دور كه نگاه ميكني راستي راستي يك چيزي پيداست. و خيلي از جهال اگر قسم بخورند بسا آدم خيال ميكند قسمشان راست است ولكن خود اين را ببر آنجا، وقتي بردي ميبيند هيچ چيز نيست. و واللّه تمام كساني كه غير اهل حقند، تمامشان حالتشان اين است كه يك چيزي گمان ميكنند كه دارند و آن كه گمان كردهاند وقتي ميروند پيشش، ميبينند هيچ چيز نيست. و اينها صريح آيه قرآن است كه خدا خبر داده كه اعمال جماعتي كه اهل حق نيستند، اعمالشان مثل كومه خاكستري است كه باد تندي بوزد و جميع اين خاكسترها را به باد دهد، او كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا.
پس سعي كنيد انشاء اللّه كه در دائره اهل حق داخل شويد كه ماذا بعد الحق الاّ الضلال، و همين كه توي اهل حق نيستي بدان كه توي اهل باطلي و خدا خبر داده كه بعد از حق نيست مگر گمراهي. پس هركس هرجا هست، در عالم گمراهي سير ميكند مگر آنكه بيايد در دائره حق واقع شود و توي دائره حق كه هست همه چيز دارد و الاّ نه خدا دارد نه رسول دارد نه شفيع دارد. و تعجب آنكه همه اينها را اهل باطل ادعا ميكنند. مثلاً يهود ميگويد خدا داريم، پيغمبر داريم، شفيع داريم. و هكذا نصاري ميگويند خدا داريم، پسر خدا داريم، شفيع داريم. و اينها وقتي ميروند هيچ خدا ندارند، پيغمبر ندارند، شفيع ندارند. و چون كفارند، خدا آنها را عذاب ميكند و هرگز ولشان نميكند به مذهب اهل حق. باز توي دائره حق بيا، همه چيز داري. بيرون ميروي، همه كس يك چيزي را خراب كرده. و باز همين صوفيه ملعونه ـ حالا كسي بدش هم ميآيد بيايد، من باكم نيست، جهنم، هركس بدش ميآيد به درك ـ و اين صوفيه ملعونه، يك طايفه از طوايف بزرگانشان معتقد به اينند و دليل و برهان هم اقامه كردهاند كه هركس در جهنم ميرود، در اينكه بيرون نميآيد راست است، ولكن هميشه معذب هستند اهل جهنم؛ چنين نيست و عمداً خدا معذب گفته كه بدانيد معذب عاقبتش از عذب است و عذب يعني شيريني و عذاب اهل جهنم در عاقبت، عذب خواهد شد. و شما انشاء اللّه چرت نزنيد، و اينها حرفهاي آنها است كه ميگويم ولكن تو چرت ميزني، يكدفعه بيدار ميشوي و خيال ميكني اينها حرف من است كه دارم ميگويم. و عرض ميكنم آنها همچو ميگويند و دليل هم ميآورند كه نميبيني آدم ترياكي، ابتداي ترياك خوردنش خيلي متنفر است و خيلي به مذاقش تلخ است. و روز ديگر دو نخود ميكند و روز ديگر سه نخود ميكند و هي كمكم زياد ميكند و كار به جايي ميرسد كه كاسه ترياك را ميخورد و حظ ميكند و سم هم نيست براش. و ميگويند جماعتي كه اهل جهنمند و به جهنم ميروند، بعينه مثل آدم ترياكي هستند و اول خيلي بدشان است ولكن خورده خورده انس ميگيرند و مانند سمندر ميشوند و طبع سمندريت پيدا ميكنند و سمندر خوشش ميآيد از آتش و بيرون كه ميآيد ميميرد. و همينطور ماهي در آب، پس آن اهل جهنم چند صباحي در مذاقشان تلخ مينمايد، ولكن خورده خورده انس به آتش ميگيرند، مانند ترياكي كه انس به ترياك ميگيرد و ترياكي را هرچه به او بدهي بهقدر ترياك عظم پيش او ندارد و او را هرچه بدهي عظيم نميشمارد، تو ترياك را بده، ديگر اينها آجيل است كه ميدهي.
پس غافل نباشيد و تعجب آنكه آخوند هم هستند و تفسير قرآن هم نوشتهاند و احاديث نقل كردهاند معذلك قرآن چارهشان را نكرده و ماتغني الايات و النذر عن قوم لايؤمنون.
پس غافل نباشيد كه پيغمبران آمدند، قرآن آمد و همه حجتهاي خدا آمدند ولكن كأنه هيچ نيامدند و اينها آمدند كه هركس اهل جهنم است او را به جهنم ببرند و ديگر بيرونش نميآورند و هرچه التماس ميكنند اهل جهنم به آن ملائكه كه دنگ و گرز به كلهشان ميكوبند، ميگويند ما عاصي، خدا كه به ما رحم نميكند، شما رحم كنيد و شما را واسطه قرار ميدهيم ميان آن خدا كه يك روز اين عذاب ما را تخفيف بدهد، يخفف عنا يوماً من العذاب، آنها در جواب ميگويند آيا نيامدند در ميان شما كساني كه خبر دادند از اين روز و همچو عذابي و همچو جهنمي؟ بلكه عرض ميكنم روز به روز عذاب اهل جهنم شديدتر ميشود نه آنكه مخفف شود و كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً غيرها ليذوقوا العذاب، يعني هر زماني كه نضج بگيرد پوستهاي ايشان، يعني هرچه ميسوزد و پخته ميشود گوشت و پوست آنها، باز پوست جدا و گوشت جدا از بدنشان ميرويانيم تا اينكه خوب بچشند عذاب خدا را. حالا بعضي گفتند كه عذاب عذب ميشود؛ واللّه كسيكه اعتقادش اين است و خيال ميكند عذاب جهنم منقطع است و مردم خورده خورده سمندريت پيدا ميكنند، كسي كه اين اعتقادش است اگرچه جميع اعمال خير را به جا بياورد باز كافر است و مخلد است. و هميشه سعي كن و اعتقادت را درست كند و اعتقاد درست كردن خيلي آسان است، از اين جهت خدا پيش انداخته. مثلاً نماز كن، اي هوا سرد است بايد دلا و راست بشوم قدري مشكلت هست ولكن اعتقادت را درست كن، آن است كه من خودم خودم را نساختهام چرا كه اگر دملي از جاييت بيرون آمد نميتواني چارهاش بكني. و يك موي زيادي از جايي بيرون ميآيد، بخواهي چارهاش كني نميتواني، مثل آنهايي كه از چشمشان مو بيرون ميآورد. ديگر مثل اين صوفيه ملعونه؛ اي خودش خداست، خوب چطور خدايي است كه اين يك مو عاجزش كرده و اوقاتش تلخ است و نميتواند چاره يك مويي كند.
پس شما غافل نباشيد كه خدا آني است كه قادر است بينهايت و هيچ عاجز نيست و عالم است بينهايت و هيچ جهلي ندارد و آنهايي كه اهل علميد دل بدهيد، ياد بگيريد. و عرض ميكنم محال است عجز از خدا سر بزند، حالا يك كسي عاجز است اين عجز از عاجز سرميزند نه از خدا، و خلق تمامشان عاجزند در آن كارهايي كه ميخواهند بكنند. و باز آن كارها را كه ميخواهي بكني، اگر او اراده كند كه تو ببيني، ميبيني ولكن اگر اراده نكند كه ببيني يا كورت ميكند يا آنكه كور نكرده طوري ميكند كه غافلت ميكند، چنانكه مكرر در پيش ساعت نشسته و ساعت زنگ ميزند و مكرر هم ميزند و ساعت صداش كم نيست و گوش تو هم كر نيست، ولكن خدا اگر خواست تو صدا نشنوي، يكدفعه ساعت ميزند و با آنكه گوشت كر نيست يكدفعه صدا نميشنوي. و واللّه اين خلق در كارهاي خودشان چنان عاجزند كه آن كارهايي كه خيال ميكنند ميتوانند بكنند واللّه نميتوانند مگر آنكه آن خدا ايشان را به آن كارها وادارد. اين است كه هر كاري كه ميكني بگو انشاء اللّه، سفر ميكنم انشاء اللّه، اگر خدا خواست تجارت ميكنم، ديگر خودم نفعي ميكنم، نه، اگر خدا خواست نفع كني، ميكني و الاّ متاعي ميخري و فردا ارزان شد و يكجا دولتت به باد رفت. و واللّه آن كساني كه خداشناسند همينطور خدا را شناختهاند. و حضرت اميرالمؤمنين ميفرمايد: عرفت اللّه بفسخ العزائم و نقض الهمم، يعني شناختم خدا را به فسخ عزيمتها و شكستن كارها و برطرف شدن خيالها. مثلاً عزم دارم كه يك كار بخصوصي بكنم، فلان زن را بگيرم، فلان رفيق پيدا كنم، ميبيني خيلي ميل داري كه جميع مايملكت را خرج كني و زني بگيري، يكدفعه ميبيني ميل نداري، محبت تمام شد و قضيه برعكس شد.
و غافل نباشيد كه هرچه را كه انسان اراده ميكند كه كار كند، باز تا آن جايي كه خدا خواسته بكند، عزم دارد و الاّ عزمش منصرف ميشود و قلبش ميل نميكند. و عرض ميكنم ما چنان عاجزي هستيم و يكپاره جاها عجزمان خيلي واضح است. مثلاً ما خودمان، خودمان را نساختهايم، راست است و باز خودمان، خودمان را نميتوانيم حفظ كنيم، اين هم نزديك آن است. ديگر ما خودمان ميتوانيم تدبيري كنيم، كاري كنيم، اين يك قدري مخفي است و كم در ذهنها فرو ميرود. باز هرچه خدا خواست، خواهد شد و آنچه او نخواست، نخواهد شد. و تو حيله ميكني كه كاري كني و خيال ميكني كه ميتواني كاري بكني و بسا مفاخرت كني پيش رفيقت كه من فلان كار كردم، عزت پيدا كردم، دولت پيدا كردم و خيال ميكني خودت كارهاي و حال آنكه امر دست ديگري است، قل اللّهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء، بگو اي پيغمبر كه امتت بدانند قل اللّهم مالك الملك، خدا، خدايي است كه مالك ملك است و اين خداي مالك ملك تفصيلش اين است كه تعز من تشاء و تذل من تشاء و هكذا يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل، ديگر خودش روز ميشود؟ نه، شب ميشود؟ نه، شب را ميآورد و روز را ميآورد. و خداست كه رزق ميدهد و خلق را خلق ميكند هو الذي خلقكم ثم رزقكم ديگر ما خالق نيستيم، راست است و هيچ كار نميتوانيم بكنيم و آنچه خالق بر سرمان آورده، آورده مثل آنكه اعضاء و جوارح برامان ساخته و تا او خواسته باشد ميتوانيم كاري كنيم و به طور اصرار خيلي تمامتر فرمودند. حتي يك وقتي يهوديها آمدند از پيغمبر پرسيدند چند چيز را و نيت كرده بودند كه اگر پيغمبر پنج مسألهشان را جواب گفت و يكيش را نگفت اين پيغمبر است. و از آن جمله حكايت اسكندر بود كه تفصيلش چطور است و آمدند خدمت پيغمبر و سؤالات خود را كردند و جواب شنيدند. و اين حكايت اسكندر را پيغمبر جواب نگفتند. گفتند چرا جواب نميگويي؟ فرمودند فردا بياييد، و انشاء اللّه نگفتند پيغمبر، و باز اين يهوديها توي دلشان نيت كرده بودند كه اگر فردا هم گفت جواب ما را، باز اين پيغمبر نيست و اگر نگفت پيغمبر است و اينها همه نيت ميكردند و خارق عادت پيغمبر بود كه ميدانست اينها چه نيت كردهاند و در پيش خودشان همچو مخمر كرده بودند كه اگر تا روز چهلم جواب ما را نگفت اين پيغمبر است. اين بود كه هر روز ميرفتند و پيغمبر ميفرمودند هنوز جبرئيل نيامده، تا روز چهلم كه جبرئيل آمد و اينها هم تا آن روز نيت كرده بودند كه اگر پيغمبر است جواب خواهد گفت.
پس غافل نباشيد كه حجت خداوند عالم هميشه تمام است و حجت را تمام ميكند ديگر همچو قرار نداده كه هركس حرف خدا را نشنيد، جلدي آتش بگيرد. بلكه خدا مهلت ميدهد؛ چرا كه در اين مهلتهاي خدا حكمتها هست. و اما نسبت به مؤمنين مهلتشان ميدهد، اين از آن بابي است كه ارحم الراحمين است و مهلتشان ميدهد كه بيامرزد گناهانشان را، امروز گناه كردند، شايد فردا به خود بيايند، شايد پسفردا به خود بيايند و نادم و پشيمان شوند. و بدانيد كه همين نفس پشيماني، توبه است. ديگر توبه اوضاعي دارد كه صد استغفر اللّه بگويد، نه، بلكه كسي كه به طور راستي پشيمان است از كار خودش، اين تائب است، اگرچه لفظ استغفر اللّه بر زبانش جاري نكند ولكن تو توي دلت از آن كارهايي كه كردهاي و از عصيانهايي كه ورزيدهاي شرمسار نيستي و به زبانت استغفار ميكني، اين استغفار، استغفار نيست و اين توبه، توبه نيست. پس استغفار زياد كردن و قلب انسان پشيمان نبودن از آن خلافهايي كه كرده و عصيانهايي كه مرتكب شده، اين استغفار نيست. و خدا ميگويد كه اين استهزاء به ما ميكند كه فلان كار نميكنم و بعد ميكند. مثل آنكه فلانكس نوكر ديوان است تا سيلي به كسي ميزند، اگر آدم خوبي باشد ميگويد استغفر اللّه، خوب تو پول ميدهي كه نوكر سلطان باشي، مقرب الخاقان سلطان باشي، و پشيمان نيستي كه نوكر باشي و توبه معنيش اين است كه انسان توي دلش پشيمان باشد كه اين كاري كه كردم خلاف بود و اين را مكروه ميدانم و راضي به اين كار نيستم. و همين كه شرمسار هستي، اين توبه است. و عرض ميكنم راه خدا بسيار آسان است و آن راهي كه خودمان خيال ميكنيم، مشكل است. پس راه خدا آسان است و پيش از آنكه به زبان استغفار كني تو تائبي ولكن اگر در دل پشيمان نيستي بدان كه توبه نكردهاي و هرچه تو تكرار ميكني گناهي بالاي گناهي كردهاي و هيچ مستغفر نيستي و شخصي هستي مستهزء و در حضور خدا ايستادهاي و داري استهزاء ميكني. و تعجب آنكه آن خدا از دست تو عاجز نيست و هرچه ميكني او مهلتت ميدهد و يكدفعه تو را ميگيرد و هرچه داد بكني ولت نميكند. و ميگويد آن وقتي كه مهلتت دادم و هرچه ميكردي كأنه نديدم كه اين كار را تو كردي آن وقت ميبايست به خود بيايي و از خواب غفلت بيدار شوي.
و عرض ميكنم اين مردم پيش از ظهور امام۷ اين خربازيها را ميكنند و تا پيش از ظهور امام۷ پشيمان باشند، امام قبول ميكند. ولكن كسي نعوذ باللّه پشيمان نباشد تا آن وقت اين هر حيلهاي داشته باشد امام ميداند و هرچه استغفار كند ميگويد تو دروغ ميگويي و واللّه اهل جهنم را همينطورها عذاب ميكنند و هي گرز بر سرشان ميزنند كه چرا داد نميكنيد و ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوي الوجوه بئس الشراب و سائت مرتفقا هيچ نميگويند، ميزنند كه چرا حرف نميزنيد، ميروند حرف بزنند گرز توي كلهشان ميزنند كه چرا دروغ ميگوييد. و تعجب آنكه همه دروغگو هستند و به جهت چشم روشنايي، دوستان اميرالمؤمنين هيچ دروغ نميگويند. و دشمنان اميرالمؤمنين اگرچه قسم ميخورند، باز دروغ ميگويند و هي ميگويند خدايا ما را برگردان به دنيا تا درست راه برويم و ميفرمايد و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه بلكه اگر برگردند اينها مشغول همان كارهاي خودشان ميشوند بلكه در كارهاي خودشان خيلي استادتر ميشوند.
پس غافل نباشيد كه اهل جهنم هيچ تخفيف در عذابشان نيست و كساني كه گمان ميكنند كه اهل جهنم كمكم سمندريت پيدا ميكنند و حظ ميكنند از جهنم، آنها كافرند و مخلد در جهنمند. و عرض ميكنم توي دنيا چنين است كه آدم خورده خورده به چيزها عادت ميكند ولكن آخرت چنين نيست چنانكه آنهايي را كه به جهنم بردند ديگر بيرون نخواهند آمد. و آسان است كه اعتقاد كني كه هركس مؤمن است نجات پيدا ميكند و آنكه كافر است مخلد است. و آن مؤمن الي ابد الابد متنعم است و آن كافر الي ابد الابد معذب است و تخفيفي در عذاب او نيست بلكه روز به روز شديدتر و سختتر است. چنانكه سؤال كردند كه كفار مدت عمر بخصوص كفر ورزيدند در دنيا، پس چرا خدا ميبرد آنها را و سرهم عذاب ميكند با آنكه خدا عادل است و خداي عادل چنين نميكند؟ حالا توي دنيا كفار مدت معيني معصيت كردند، راست است. و عرض ميكنم اين معاصي كه انسان را مخلد ميكند در جهنم اين يك عمر لازم نيست كه معصيت كند و كفر بورزد، بلكه كسي در مدت عمرش مسلمان است و آن آخرش يك ردّه بگويد، اين مخلد است. ديگر اين هفتاد سال مسلمان بوده، حالا مقابل اطاعتش، ثوابش بدهند و مقابل ردهاش عذابش كنند، چنين نيست. بلكه اين كارهايي كه كرده خيال كرده كه كاري كرده او كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا و سراب آني است كه انسان خيال ميكند آب است و در واقع آب نيست. پس اعمالي كه كفار خيال ميكنند دارند، واللّه ندارند و خيالي است كه كردهاند و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباءاً منثوراً خواهد شد. و هيچ چيز به دستشان نخواهد ماند چنانكه آن طرف ايمان اينطور است كه كسي هفتاد سال يهودي است و يكدفعه بگويد اشهد ان لااله الاّ اللّه و اشهد ان محمداً رسول اللّه، حالا هفتاد سال يهودي در كفر است و يكدفعه اين را بگويد و شهادت بدهد كه حلال محمد و آل محمد حلال است تا روز قيامت و حرام ايشان حرام است تا روز قيامت، اين را از توي جهنم بيرون ميآورند و اين را ميبرند در بهشت و مخلدش ميكنند و الي ابد الابد در آنجا متنعم است، اگرچه پيش از كلمه شهادت مؤمن نبوده و عملي در دست نداشته و بعد از آنكه شهادت گفت، آنقدر مهلتش ندادند كه نماز كند، روزه بگيرد. پس داخل شدن تو در دين و مذهب و لو به يك دقيقه باشد و لو به يك لمحه بصر باشد همين كه داخل شدي از اهل نجاتي و اعمالت را ميآمرزند و آن اوائلي كه پيغمبر تشريف آوردند فرمودند كه آنچه شما پيشتر كردهايد، الاسلام يَجُبُّ ما سلف، آنچه پيشتر كردهايد، معفو هستيد و اينها كفار بودند و در جميع عمرشان هرزگيها كرده بودند و همين كه شهادت دادند، خدا از آن معاصيشان اغماض كرد و چشم پوشيد. پس يك كسي هفتاد سال يهودي است و يكدفعه شهادت بدهد از اهل بهشت ميشود. چنانكه يك كسي از اينطرف يك ردهاي بگويد واللّه اعمالش هيچ اعمال نيست و اين شخص در آن وقتي كه رده هم نميگفت اين مرتد بود ولكن اقتضاي رده گفتنش نبود تا وقتي كه كفرش را ظاهر كرد و اين منافق بوده و پيشترها هم منافق بوده و خدا عداوتش با منافقين بيشتر است از عداوتش با كفار. و به كفار نگفته كه آنها را در طبقه اسفل جهنم قرار ميدهم، ولكن به منافقين گفته كه آنها را در آن منجلاب جهنم قرار ميدهم. و اين منافقين چنين حالتي دارند كه بنا بر مصلحتي چند مسلمان ميشوند و چند وقتي اسلام دارند و خدا ميداند كه منافقند و نفاقشان را ظاهر ميكند.
و غافل نباشيد كه عقايد صحيحه را خواستهاند و عذري براتان هم نيست و مشقت هم ندارد كه اعتقاد كنيم كه ما خدا نيستيم و خدا ما را ساخته و خودمان هيچكاره هستيم، نه ميتوانيم جايي از خودمان را درست كنيم و نه ميتوانيم درش تصرف كنيم. و لايملكون لانفسهم نفعاً و لاضراً و لاموتاً و لاحيوةً و لانشورا، نه نفعي مالكيم و نه ضرري و نميدانيم بايد چطور مرد، و چطور زنده شد. مثل آنكه نميدانيم ما را چطور ساختهاند. و عرض ميكنم بعينه مثل كوزهاي كه تا نسازندش موجود نيست و اين مخلوقات بعينه مثل كوزهها هستند كه از آب و گل ساخته شدهاند و جعلنا من الماء كل شيء حي و آن آخرش همه چيز را خدا از آب ساخته و آب خدا نيست. و اين آب خودش به صورت برگ گل ميشود؟ نه، بلكه اين را خدا ميبرد توي ريشه درختي، آن وقت يك برگ شيريني، تلخي ميسازد. و تعجب آنكه اين مزهاي كه در ميوه درخت و برگ درخت است، توي خود آب نيست و خدا همين آب و خاك را گرفته و درآورده ميوهاي كه طعم خاصي دارد كه توي آب اين طعم نيست، و هكذا توي خاكش اين طعم نيست و طعم را به عمل ميآورند چنانكه ميگيرند هر چيزي را و حالاتش تغيير ميكند. مثل آنكه آب انگور ميگيري ميريزي در خم و در اول وهله كف ميكند و خورده خورده ميبيني تلخ ميشود و اين خودش تلخ نبود و خمش هم تلخ نبود و خدا تلخيها را ميداند در كجا است و ميگيرد و اين آب انگور را تلخ ميكند. چنانكه ميوهها همهاش ابتداءً تلخ ميشود، مرچ ميشود، و خورده خورده سرماش ميزند، گرماش ميزند، پس سرماش ميزند كه تُرد شود و گرماش ميزند كه شيرين شود، پس انگور تُرد شيرين، اين هم سرما لازم دارد، هم گرما.
پس غافل نباشيد كه اين خلقي كه ميبينيد همه محتاجند در ايجاد خود كه صانع آنها را بسازد و بعد از آنكه ساخت همه آنها عاجزند در كارهاي خود. پس خلق در تمام عالمها چه دارند؟ هيچ چيز، به طوري كه لايملكون لانفسهم نفعاً و لاضراً و لاموتاً و لاحيوةً و لانشورا.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه چهارم ـ يكشنبه ۴ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
خداوند عالم چون خلق را از براي كاري خلق كرده است و از براي فايدهاي خلق كرده و آن فايدهاي كه خلق براي آن خلق شدهاند، خودشان نميدانند آن فايده چيست و خودشان بسا همچو خيال كنند. چنانكه همه مردم اينطورند؛ ميبينند گرسنهاند، خيال ميكنند از براي اين است كه سير شوند. و سير كه شدند، خيال ميكنند براي اين است كه بخوابند. و وقتي خوابيدند، خيال ميكنند براي اين است كه بيدار شوند. و عرض ميكنم فكري و ذكري ندارند مگر آنكه خيال ميكنند كه همچو بخوريم و همچو بياشاميم و همچو سير شويم. از پادشاهان گرفته تا رعيتشان، از آخوندشان گرفته تا عوامشان، در فكر هميناند كه كاري بكنيم كه كوفتي به دست بياوريم كه بخوريم. خوب حالا خورديم چه كنيم؟ اگر تحليل رفته ميرويم بيت الخلاء، و اگر نرفته يك فتيلهاي، امالهاي به كار ميبريم تا آنچه خورديم دفع كنيم. خوب دفع كنيم از براي چه؟ از براي اينكه باز بخوريم، ديگر چه؟ از براي آنكه دفع كنيم. ديگر چه؟ از براي آنكه باز كوفت و آتشك كنيم. و سرتاسرشان خيال ميكنند از براي همين خوردن و آشاميدن خلق شدهاند. ديگر تك تكي به فكر ميافتند كه خوابيدن تنها هم خوب نيست، يك زني هم ميخواهيم كه باش جماع كنيم. ديگر چه؟!
و غافل نباشيد كه خدا خلق را براي اين كارها خلق نكرده، چنانكه هي مكرر ميكنيم اين آيه شريفه را بلكه توي اين عالم يك نفري بيدار شود. ميفرمايد ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر براي همين كه مرا عبادت كنند و مرا بپرستند. پس خداوند خلق را براي بندگي خودش آفريده. حالا بندگي او را چطور بايد كرد؟ نميدانيم خودمان بنشينيم پيش خودمان و فكر كنيم و كسي هم تعليممان نكند كه بندگي خدا چطور است و خودمان بخواهيم بندگي خدا را بكنيم، واللّه نميتوانيم. خوب خدا كجا است كه برويم بندگي او را بكنيم؟ از اين جهت خودش خودش را تعريف كرده كه من كه خداي شمايم و شما را براي عبادت خلق كردم و خودتان نميدانيد براي چه خلق شدهايد، از اين جهت من براي شما حجتي قرار دادم و او ميآيد در ميان شما و ميگويد خداي خود را عبادت كنيد. و يك خورده ملتفت باشيد، ميفرمايند لعبادتنا عبد اللّه و لولانا ماعبد اللّه، چون ما عبادت كرديم، خدا عبادت كرده شد و اگر ما نبوديم خدا عبادت كرده نميشد. خوب اگر انبياء نيامده بودند و ما ميخواستيم عبادت خدا كنيم، بايستيم كه عبادت خدا باشد؟ يا بنشينيم كه عبادت خدا باشد؟ يا سفر كنيم يا نكنيم؟ يا برويم به مشرق كه عبادت خدا باشد؟ يا برويم به مغرب كه عبادت او باشد؟ پس ميگويد آن جوري كه من شما را دستورالعمل ميدهم عمل كنيد. و شما خودتان نميدانيد چطور كنيد كه من از شما راضي باشم، چرا كه هيچ كس از اراده خدا خبر ندارد مگر آنكه خدا بگويد من چه اراده دارم و اراده خود را از براي ما بگويد، آن وقت خبر شويم. چنانكه شما هم از اراده من خبر نداريد مگر آنكه من بگويم براي شما. و همچنين من از اراده شما خبر ندارم مگر آنكه شما بيان كنيد از براي من، آن وقت خبر شوم. حالا خدا هم اراده كرده كه عبادت كرده شود، حالا چطور عبادت كرده شود؟ اين است كه ميگويد من شما را خلق كردم كه عبادت مرا بكنيد. پس خلق نشدهايد كه بخوريد و بياشاميد و برخيزيد و حركت كنيد و ساكن شويد، پس براي اين كارها خلق نشدهايد. حالا اين كارها را هم ميكنيد، بكنيد.
پس غافل نباشيد كه خلق از براي عبادت خدا خلق شدهاند و تا عبادت را به ايشان تعليم نكنند كه چطور عبادت كنند، نميدانند. پس خودشان جاهلند، اين است كه تفسير همين آيه شريفه الاّ ليعبدون اي ليعرفون، يعني بشناسيد خدا را، باز تا كسي خدا را نشناساند به ما، نميتوانيم او را بشناسيم. پس بايد كسي بيايد در ميان مردم و خدا را وصف كند، اين است كه ائمه فرمودند بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه، به ما خدا شناخته شد و اگر ما نبوديم خدا شناخته نميشد. و مردم مثل گوسفندها، آهوها راه ميرفتند در دنيا و هيچ امري، نهيي، شرعي، تكليفي، حلالي، حرامي نداشتند ولكن خدا خلق را براي معرفت و بندگي خودش آفريده و تا معرفت را معرفي نكنند و راه حلال و حرام را به مردم نگويند، نميدانند حلال يعني چه؟ حرام يعني چه؟ و تا نگويند نماز بكنيد، نميدانند نماز يعني چه؟ روزه يعني چه؟ پس ببينيد ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم اجمعين آمدهاند كه خدا را بشناسانند به مردم و تعليم كنند كه چطور راه رويد و دين پيدا كنيد تا خودتان نجات بيابيد. و تعجب كنيد اين مطلب را در آن آيهاي كه هر روز ميخوانم و من هنوز سراغ ندارم يك نفر از اين آخوندها كه بر معنيش برخورده باشند و اگر باور نداريد برويد بپرسيد كه اللّه نور السموات و الارض، يعني چه؟ مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، يعني چه؟ و برويد بپرسيد تا بدانيد كه مثل خر توي گل فرو ميروند. نهايت مفسرين تفسير كردهاند كه اللّه نور السموات و الارض، يعني خدا نور آسمان و زمين است يا اينجور معني كردهاند كه خدا نور آسمان و زمين است؛ يعني هدايت كننده اهل آسمان و زمين است. آن وقت ميفرمايد مثل اين نور يعني طور و طرز اين نور مثل چراغي است در چراغدان. و عرض ميكنم برويد ازشان بپرسيد واللّه مثل خر گير ميكنند، حالا لوطيگري ميكنند كه كارشان را پيش ببرند. لوطيگري هم نكنند، اين مردم تابعشان ميشوند. و كدام يك نميخواهند مال مردم را ببرند و كدام يك نميخواهند لوطيگري بكنند؟ ديگر هَو هَو كنيم، برويم مسجد شيخيها را بهم بزنيم، بلي ميشود اين كارها را كرد ولكن يك لوطي پيدا شد مثل عمر سعد، يكي ديگر مثل ابنزياد، و اينها هرچه خواستند كردند و ظلمي نبود كه نكردند. معذلك بر خدا غالب نشدند و الحمد للّه قصه اينها باقي ماند و در هر سال محرم روضهخوانها ميخوانند كه بودند جماعتي بيدليل، بيبرهان، بدون وجه، بدون استحقاق، ريختند بر سر امام حسين و اموال و اسبابش را بردند. اين بود كه ايستاد در همان وقتي كه اصحابش را كشته بودند، فرمود آيا شما مرا نميشناسيد؟ و نميدانيد كه من اولاد پيغمبرم و پدرم همان اميرالمؤمنيني است كه تمام كفار را كشت و دين پيغمبر را رواج داد؟ و شما نميدانيد كه خديجه كبري، جده من است و به دولت خديجه، پيغمبر هي خرج كرد و دين اسلام را رواج داد؟ بعد فرمود نميدانيد كه مادرم فاطمه زهراست؟ و چقدر پيغمبر۹ دوست ميداشت فاطمه را كه هر سفري كه ميكرد اول ميآمد خداحافظ با او ميكرد و از هيچ سفري برنميگشت مگر آنكه ميرفت فاطمه را ميديد و ميفرمود فاطمه پاره جگر من است، فاطمه بضعه من است. گفتند ميدانيم. فرمودند آيا هيچ حلالي را حرام كردهام يا حرامي را حلال كردهام؟ هيچ گفتم نماز نكنيد؟ روزه نگيريد؟ هيچ گفتم برويد لوطيگري بكنيد؟ گفتند: نه. فرمودند من كه هيچ چيز تازهاي نياوردهام و ميدانيد كه فرزند پيغمبر و فاطمه و اميرالمؤمنينم فبم تستحلون دمي؟ گفتند ما ديگر اين حرفها سرمان نميشود. ببينيد همانجوري كه آنها كردند، اينها دارند ميكنند. بابا اين شيخيه بيچاره فقرا، آيا هيچ حلالي را حرام كردهاند يا آنكه حرامي را حلال كردهاند؟ همينجور نمازهايي كه شما ميكنيد، آيا آنها نميكنند؟ و همينجور روزههايي كه شما ميگيريد، آيا آنها نميگيرند؟ و هر حلالي را كه شما ميگوييد حلال، آيا آنها نميگويند حلال؟ و هر حرامي را كه شما ميگوييد حرام، آيا نميگويند حرام؟ پس فبم تستحلون دمائنا؟ اي ديگر آقا گفته، آقا گُه خورده كه گفته، سرش را به ديوار زده. و واللّه اين بنياميه كه ائمه را كشتند به اين قاعدهاي كه اين بنيعباسيها به دست گرفتهاند و دارند با ما رفتار ميكنند، واللّه بنياميه نسبت به ائمه چنين رفتار نكردند. آخر توي كدام كتابمان هست كه حلالي را حرام كرده باشيم و حرامي را حلال كرده باشيم؟ ديگر شيخيها اهل كتاب نيستند، و شنيدم كه همين روزها همچو غلطي كرده، اي بيدين، بيمذهب، بيانصاف، نميبيني كه ما نماز ميكنيم، روزه ميگيريم، حج ميرويم، خمس ميدهيم، زكوة ميدهيم، قرآن ميخوانيم، چطور شده شمايي كه قرآن ميخوانيد يا نميخوانيد اهل كتاب شدهايد و ماها كه هر روز و هر شب قرآن ميخوانيم اهل كتاب نيستيم؟! و ببينيد آن بنيعباسيها همچو حرفي نزدند به ائمه با آنكه آنها پادشاه بودند، مسلط بودند و اگر ميخواستند همچو حرفي بزنند ميتوانستند و مردم هم قبول ميكردند و نزدند. بلكه مأمون دختر خودش را به امام رضا داد و دختر ديگرش را به امام محمد تقي داد. حالا تو بنيعباسي هستي اقلاً مثل آنها باش و آنها ائمه شما را عزت ميكردند، حرمت ميكردند، چطور شده كه ما اهل كتاب نيستيم و تو اهل كتاب هستي؟ برو در خانهات بگرد و بيا در خانه ما هم بگرد، ببين در خانه تو قرآن بيشتر است يا در خانه ما؟ و عرض ميكنم با وجود همه اينها ما چه حلالي را حرام كردهايم كه بايد مسلمان نباشيم و از اسلام خارج باشيم؟ و يك نفر پيدا نشد كه بگويد اي بابا آخر اينها چه كردهاند كه مسلمان نيستند؟ ديگر يكي را بگيرند و هَو هَو كنند دورش اين تازه مسلمان است و عرض ميكنم اين تازه مسلمان اگر از روي ترس رفته آدم احمقي بوده، و اگر از روي رضا رفته، اين الان مرتد است و از اسلام خارج است. ديگر فلان عباسي گفته بياييد توبهاش بدهيد، آيا اين نماز نميكرده؟ روزه نميگرفته؟ يك مكروهي را مستحب ميدانسته؟ يك مستحبي را مكروه ميدانسته؟ خوب اين چه كرده كه بايد توبه كند؟! و هركس را كه ميآورند توبهاش بدهند توبهاش ميدهد از آن خلافي كه كرده يا اعتقاد ورزيده. مثلاً يك جلادي را توبه ميدهند كه اقرار كند كه من ديگر جلادي نميكنم و هكذا زاني را توبه ميدهند كه اقرار كند كه ديگر زنا نميكنم. خوب اين شخص توبه كند كه چه؟ كه اللّه اكبر نميگويم؟ اشهد ان لااله الاّ اللّه نميگويم؟ اشهد ان محمدا رسول اللّه نميگويم؟ نماز نميكنم؟ روزه نميگيرم؟ حج نميروم؟ خمس نميدهم؟ زكوة نميدهم؟ تو يك چيزي بگو كه من اعتقاد به آن نداشته باشم تا آنكه معتقد به آن شوم يا آنكه به آن عمل نميكردم تا آنكه به آن عمل كنم و اينها را ميگويم كه خبر از براش ببرند كه اي بيدين، بيمذهب، تو يك چيزي بگو كه من توبه كنم. اگر خلاف شرع ميگويي غلط ميكني، خوب من توبه از چه بكنم. اگر راست ميگويي تو بيا اول مرا توبه بده و من كه توبه كردم باقي توبه كردهاند. خوب من بگويم خدايي نيست؟ پيغمبري نيست؟ حلالي نيست؟ حرامي نيست؟ يا اگر دين است و مذهب است؛ كه دين همه مردم اين است كه اشهد ان لااله الاّ اللّه، اشهد ان محمداً رسول اللّه، شهادت ميدهم كه نماز بايد كرد، روزه بايد گرفت، هرچه محمد و آل محمد گفتهاند بايد گفت و آنچه را كه نگفتهاند نبايد گفت.
و مختصر دين و مذهب ما آن است كه آنچه محمد و آل محمد گفتهاند اين دين و آيين ما است ما قال آل محمد قلنا و ما دان آل محمد دنا، هرچه دين و مذهب محمد و آل محمد بوده ما همان را حق ميدانيم و آنچه را كه ايشان واگذاشتهاند و از آن اعراض كردهاند، ما آن را باطل ميدانيم و تمام دين و مذهب همين دو كلمه است. حالا حلالهاشان خيلي است، حرامهاشان خيلي است، خيليها را نميشود همهاش را گفت ولكن اين دو كلمه را ميشود گفت: حلال محمد حلال الي يوم القيمة و حرام محمد حرام الي يوم القيمة، و پيغمبر۹ از آن روزي كه آمده، هرچه را حلال كرده، حلال است الي يوم القيمة و آنچه را حرام كرده، حرام است الي يوم القيمة. و اين است دين ما، مذهب ما، حالا همچو كسي توبه از چه بكند؟! از اينكه اسلام نداشته باشد؟ ايمان نداشته باشد؟ و كاش اين شخص مقلد پدرش هارون بود، مقلد معتصم بود، مقلد مأمون بود، نهايت اين به آن متشخصي نيست، از اين جهت پستاي لوطيبازي را رو كرده و الواط را به دور خودش جمع كرده كه بياييد هَو هَو كنيم، يكدفعه بريزيم به خانه شيخيها، ميگويم اگر تو پستاي لوطيگري و دزدي داري بيا برو سر راهها، سر گردنهها دزدي كن، مردم را هَو هَو كن، ولكن خدا اين دين و مذهب را قرار نداده.
پس برويم بر سر مطلب، مطلب آنكه مثل نور خدا اين است چنانكه ميفرمايد مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، يعني مثل نور خدا مانند چراغداني است كه اين چراغدان يك چراغي توش باشد و روي او يك شيشهاي باشد كه مثل كوكب دري باشد، حالا كو همچو چراغي و چراغداني؟ برو پيش عباسي بگو اين آيه يعني چه؟ و هكذا پيش آن ملا پيناسش، و واللّه اين آيه شريفه درباره محمد و آل محمد است و مراد از اين چراغ وحي الهي است، و مراد از مشكوة بدن پيغمبر است۹، و اين چراغداني است كه در آن چراغ نبوت و هدايت گذاشته شده. و خيلي شبيه است اين بدن ظاهرشان به اين چراغدان ظاهري و اين نور نبوت در اندرون بدن ايشان است و بدن ايشان مشكوتي است كه در اندرون اين مشكوة، دلي است كه آن دل مانند شيشهاي است كه بر روي چراغ هدايت و نبوت گذاشته شده و اين نور ميآيد از روزني كه چشمشان است داخل ميشود و از چشمشان خدا ميبيند و از گوششان خدا ميشنود و از دستشان خدا عطا ميكند و از زبانشان خدا حرف ميزند. و تعجب اينكه اين قرآن را كه گفت و به شما رسيد؟ كه اگر اين پيغمبر قرآن را نمينوشت كه ميدانست كه قرآني هست يا نيست؟ و اين قرآن از زبان مبارك پيغمبر بيرون آمد و كتّاب وحي نوشتند و انه لقول رسول كريم ذي قوة عند ذيالعرش مكين مطاع ثم امين و ما صاحبكم بمجنون.
پس اين پيغمبر، زبانش زبان خداست، و همچنين روحش روحي است كه و كذلك اوحينا اليك روحاً من امرنا، و آن روح من امر اللّه، روحي است در بدن پيغمبر و اين قول از زبان پيغمبر كه بيرون ميآيد، ميشود قول اللّه؛ پس قول پيغمبر شده قول خدا. و اين پيغمبر روحي دارد كه روح نبوت است و اين مخصوص پيغمبر است و جايي كه اوست هيچ كس به آن درجه نرسيده و از جميع خلق بالاتر و نزديكتر است به خدا و نور الهي از بدن او بروز كرده. حالا گاهي فرمايش ميكند اين نور چطور است، آن وقت ما هم يك چيزش را ملتفت ميشويم.
پس غافل نباشيد كه آنچه از اين پيغمبر سرميزند تمامش صادر از خداست من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، كه اگر پيغمبري نيامده بود در ميان شما و شما اطاعت او را نكرده بوديد، هيچ معني داشت كه شما اطاعت خدا را كرده باشيد؟ ملتفت باشيد انشاء اللّه، پس پيغمبر كه آمد در ميان مردم و مردم اطاعتش كردند، اطاعت پيغمبر شد اطاعت خدا. حالا معني اطاعت چيست؟ آن است كه گاهي ميگويند جهاد كنيد، گاهي ميگويند نماز كنيد، گاهي ميگويند روزه بگيريد، گاهي ميگويند خمس بدهيد، زكوة بدهيد، و اين احكامي كه ميآورند تمامش احكام خداست و هميشه خدا اينطور حكم ميآورد كه هر پيغمبري كه ميآيد معجزاتي، احكامي ميآورد، آن وقت ما يقين ميكنيم كه اين حكم، حكم خداست. پس حكم پيغمبر، حكم خداست. امرش، امر خداست. ايمان به او، ايمان به خداست. عصيان به او، عصيان به خداست. نعوذ باللّه كسي او را دشمن بدارد مثل ابوجهل، اين دشمن خداست چرا كه خدا اين را حجت قرار داده و اين شخص محمد۹ را حجت بر خلق قرار داده و باقي مردم حتي سلاطين روزگار بايد تابعش باشند و پيغمبر همچو جرئتي داشت كه كاغذ به سلاطين مينوشت و از براي آنها ميفرستاد كه بايد همه شماها مطيع و منقاد من باشيد و اين سلاطين همين سرزمين شاهنشاه كل روي زمين بودند و سلاطين ديگر از اقتدار و شوكت آنها چشم ميزدند. از آن جمله خسروپرويز بود كه شاهنشاه بود و پيغمبر۹كاغذي به او نوشتند كه اگر ميآيي و اطاعت مرا ميكني تو را سلطان دنيا و آخرت ميكنم و اگر نميآيي فلان فلانت ميكنم و عرب پا برهنهاي كاغذ را برداشت، رفت پيش خسروپرويز، وقتي كه خواند ديد پيغمبر اينطور نوشتهاند، كجخلق شد، كاغذ را پاره كرد، امر كرد كيسه خاكي روي سر آن عربه ريختند و كاغذي به پيغمبر نوشت و عربه كاغذ را برداشت آمد پيش پيغمبر، پيغمبر چون كاغذ را خواندند، ديدند اسم خودش را مقدم داشته.
و غافل نباشيد كه آن پيغمبر خاطرجمع بود از آن خدايي كه او را فرستاده بود و به او وعده داده بود، كه كاري ميكنم كه شرق و غرب عالم را فرا بگيري و اين دولت عجم با وجودي كه خيلي متشخص بودند، پيغمبر آنها را پايمال كردند و با خاك يكسانشان كردند. و فكر كنيد و ببينيد توي دنيا چطور بوده، اول پيغمبر دعوت كرد و خورده خورده دورش جمع شدند با وجودي كه آن وقت سلاطين متعدد بودند و همه دشمن پيغمبر بودند، حالا بيادبي كردند، كردند. ولكن آن آخر كار چه شد؟ دولت اسلام گرفت تمام روي زمين را و تمام سلاطين تمكينش را كردند و هر كدام كه اسلام نميآوردند، قبول جزيه ميكردند و پولها ميدادند، پيشكشيها ميفرستادند. و همچنين در زمان اميرالمؤمنين غصب خلافت كردند، راست است و اميرالمؤمنين پشت سرشان هم نماز كرد، ولكن بعد از اين همه داستانها چه شد؟ حالا ابابكر مرد نافهمي بود و غصب خلافت كرد؟ بلي، كرد و مردم هم به دورش جمع شدند، راست است. ولكن ببينيم آن آخر كار حق اميرالمؤمنين پايمال شد؟ نه واللّه بلكه روز به روز حقيت او و امر او واضحتر و آشكارتر گرديد و بطلان طرف مقابل روز به روز ظاهرتر و هويداتر گرديد و اين ابوبكر اينقدر خر بود كه خودش به خري خودش اقرار داشت. و الان مريدهاش خجالت ميكشند كه فضيلتي براش نقل كنند چرا كه جانشين پيغمبر بايد مثل پيغمبر باشد و هرچه از جانب خدا ميآيد، اول بايد پيش پيغمبر بيايد بعد پيش آن خليفهاش. و تعجب آنكه خودشان و اتباعشان در هرجا گير ميكردند و در ميماندند، ميآمدند پيش اميرالمؤمنين. و اين عمر حرامزاده در هفتاد جا گفت «لولا علي لهلك عمر» و در بعضي از عبارات ميگويد: «نبيند عمر روزي را كه ابوالحسن را نبيند». ديگر اين منيها بگويند اميرالمؤمنين اهل كتاب نيست، و خيلي شبيه است كارهاي رذالتشان به كارهاي معاويه و گاهي اين معاويه منتشر ميكرد كه اميرالمؤمنين نماز نميكند، دزدي ميكند. و همين حالا برو ميان سنيها كه معاويه ميگفت اميرالمؤمنين دزدي ميكرد، حقيقتي دارد يا نه؟ و از بس وحشت ميكنند، ميگويند شيعهها اين را به معاويه بستهاند. معاويه هرگز همچو غلطي نميكند. ديگر اميرالمؤمنين اهل كتاب نيست و عرض ميكنم هميشه اهل باطل در همه زمانها بودهاند و به رذالت اهل اين زمان نبوده و نخواهند بود، كه هرچه آنها بكنند ما بكنيم و هرچه را كه آنها حلال بدانند ما حلال بدانيم و هرچه را كه آنها حرام بدانند ما حرام بدانيم و هر مستحبي را كه آنها مستحب بدانند ما مستحب بدانيم و هر مكروهي را كه آنها مكروه بدانند ما مكروه بدانيم. حالا خلاف چيست؟ هيچ خلاف و خلاف آن است كه آنها ميگويند يك وقتي توي خانه آقاي آقاعلي نشسته بودم در آن اثنا يك سيدي را ميكشيدند و ميآوردند و من اصلاً از موضوع و محمول آن خبري نداشتم. و آقاي آقاعلي بنا كرد فحش به او بدهد، و اين سيد در بازار پسر آقا عبدالصمد آقاجان را فحش داده بود و آقاي آقاعلي رو كرد به آن سيد كه اگر ميگويي كه شيخي يعني چه؟ كه هيچ، ولت ميكنم و الاّ تو را ميزنم و پوست از سرت ميكنم. و آن سيد هرچه فكر كرد ندانست چه جواب بگويد و بناي عجز و لابه گذاشت و ولش نميكرد. من التماس كردم و اين را خلاصش كردم، وقتي اين سيد رفت، من رو كردم به آقاي آقاعلي كه حالا خودتان بحث ميكرديد به اين سيد كه شيخي يعني چه؟ حالا همين بحث را من به شما ميكنم. آقاي آقاعلي فكري كرد گفت راستي راستي كه من هم نميدانم. گفتم معنيش اينهايي كه خيال ميكنيد نيست و فرقي نيست به جز افتراهايي كه به پاي ما ميبندند كه شيخيها به معاد جسماني قائل نيستند، به معراج جسماني قائل نيستند، و ما ميگوييم خدا لعنت كند كسي را كه به معاد جسماني قائل نباشد. و همچنين بر ما افترا ميبندند كه شما ميگوييد پيغمبر معراج روحاني كرده، و ما ميگوييم پيغمبر به معراج رفت، با لباس و نعلين رفت، و لباس برش بود، مكشوف العورة نبود، و كفش از چرم گاوميش پايش بود و پابرهنه هم نبود. و آن بالاي عرش كه رفت يادش آمد كه به موسي خطاب شد در وادي مقدس فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي، و آنجا متذكر شد كه بايد حرمت عرش خدا را نگاه داشت، چنانكه وقتي خطاب شد به موسي فاخلع نعليك، موسي كفشش را كند و پابرهنه رفت به كوه طور، پيغمبر خواست كفشش را بكند، خطاب شد: مكن، ما ميخواهيم عرش ما به كفش تو زينت بگيرد. و عرض ميكنم ما اعتقادمان آن است كه پيغمبر۹ با كفشي كه چرم گاوميش بود رفت به معراج، حالا اينها افترا ميبندند، خود دانند. ديگر افترا بر اينها جايز است؟ عرض ميكنم افترا بر يهود و نصاري هم جايز نيست. تو ببين جايز هست در دين اسلام كه بر يهودي افترا ببندي كه اين زنا كرده، لواط كرده؟ مثلاً يك يهودي دارد جايي راه ميرود و مسلماني دارد دزدي ميكند، بگويي يهودي دزدي كرد؟ جايز نيست. و دين اسلام آن است كه بر يهود هم نميشود افترا بست، ديگر به شيخي افترا جايز است؟ باز كدام حلالي را حرام كردهاند و كدام حرامي را حلال كردهاند؟
و عرض ميكنم اينها حجت خداست كه تمام شده بر همهتان كه علانيه ظلم ميكنند و مردم ديگر ميبينند يا سكوت دارند يا تصديقشان ميكنند. سكوت ميكنند، خلاف شرع ميكنند. تصديق ميكنند، خلاف شرع ميكنند. و بايد دين خدا را رواج بدهند. خوب از تويي كه حاكم شرعي سؤال ميكنم كه كسي كه نماز ميكند، روزه ميگيرد، اين ظاهراً خوب است يا آنكه باطناً هم خوب است؟ ديگر العلم عند اللّه، ميگويم تو نبايد يقيني داشته باشي درباره كسي كه به تمام ما جاء به النبي و تمام شرايع قائل است و بر حسب اعتقاد خود عمل ميكند؟ خوب درباره خودت چطوري؟ آيا به خودت ميپسندي كه كسي درباره تو چنين حكمي كند؟ و ميبيني علانيه افتراها را ميبندند و هيچ نفس نميكشي و الواط را همراه خودشان ميكنند، خانه در ميچينند، بلي ميشود اين كارها را كرد. ديگر من هم لوطي دارم، لوطيبازي ميكنم؟ خير، من لوطي ندارم، من مظلومم، مقهورم. بسم اللّه آن خانه من، برو تاراج كن، بيا سرم را هم ببر، ريز ريزم كن، آن هم پسرم، سر او را هم ببر.
و واللّه دين ما دين محمد و آل محمد است، حلال ما حلال محمد و آل محمد است، و همچنين مستحبات از روزي كه آمدند گفتند تا روز قيامت مستحب است و مكروهات از روزي كه گفتند، مكروه تا قيامت مكروه است و همچنين مباحات، باز احكام پيغمبر است. و پيغمبر۹مرخص كرد كه اين كارها را بكني و اين هم حكمي است از احكام پيغمبر و ظاهر ما چنين است، باطن ما چنين است و كسي كه اينطور نباشد ما او را مخلد و در درك اسفل جهنم ميدانيم؛ چرا كه پيغمبر فرمود ان المنافقين في الدرك الاسفل و آنچه ظاهر ميكنيم به زبان ظاهر ميكنيم، ديگر ظاهراً درست راه ميروند و باطناً العلم عند اللّه، ميگويم تو چه چيز داري از دين و مذهب؟ يك خورده حيا كن و خجالت بكش و درست راه برو و اينجور شهادت مده درباره كسي.
و غافل نباشيد كه محمد و آل محمدند آن مشكوتي كه در آن چراغ نبوت و هدايت گذاشته شده چنانكه فرموده مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، و خيال نكنيد يك مشكوة است و در آخر آيه ميگويد في بيوت اذن اللّه، و نميشود در خانههاي عديده يك چراغ باشد. پس در هر خانهاي چراغي است و اين خانهها دوازده امام شما هستند كه هريك در عصر خودشان چراغي بودند كه ان ترفع در مكان بلندي و مقام مرتفعي گذاشته شدند. و هر چيزي را كه ميخواهند خيلي روشن باشد، او را در بلندي نصب ميكنند كه هركس در پستي هم باشد او را ببيند تا آنكه ضعفاء و اقوياء در ديدن آن مساوي باشند. و ائمه شما هستند كه بلند شدند از ميان جميع خلق و از همه خلق مقامشان بالاتر است. پس صعود كردند و رفتند به مقامي كه مقرب خدا شدند به طوري كه هركس از هرجا نگاه كند طأطأ كل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم و خضع كل شيء لكم و اشرقت الارض بنوركم. پس جايي واقع شدهاند كه حجت خدا را تمام كنند و همه كس بداند كه ايشان در دنيا حجت بودند، حالا ايشان حجت بودند، حجت خدا تمام است. ديگر يزيد ميخواهد ظلم بكند، بكند. شمر ميخواهد ستم بكند، بكند. ديگر اين شمر حجت خدا بود؟ و خدا لعنت كند صوفيه را كه نگذاشتند يك جايي درست باشد و تمام دين و مذهب و كتاب و سنت را خراب كردند و آنجايي كه خراب است لامحاله جلوي آدم را ميگيرد. باز اين شمر هم خود اوست ليلي و مجنون، گاهي به صورت فرعون بيرون ميآيد، گاهي به صورت موسي، گاهي به صورت شمر، گاهي به صورت امام حسين، خدا لعنت كند شمر را، اولش را، آخرش را، ظاهرش را، باطنش را. و همينطور كه تو لعنش ميكني، خدايا از جانب ما هم لعنتش بكن و لعنت كن آن كساني را كه ظالمين را جلوه جلال خدا ميدانند و خدا لعنت كند آنهايي را كه ميگويند فرعون هم مظهر جلال خدا بود،
چون ز بيرنگي اسير رنگ شد | موسيي با موسيي در جنگ شد |
و ملتفت باشيد و شما غافل نباشيد كه بدان را بايد بد دانست از روي دل و اعتقاد، و بيزاري جُست از بدان از روي دل و اعتقاد. و گاهي يكپاره امرها است كه آدم تعجب ميكند، مثل آنكه عملي كه كفاره جميع گناهان باشد كم پيدا ميشود.
ميفرمايند كسي كه در روز لعن كند بدان را و در شب لعن كند، هر گناهي كه در شب ميكند، آن لعن كفاره آن ميشود و هر گناهي كه در روز ميكند لعن در روز كفاره آن ميشود. و اين لعن كأنه ثوابش از نماز و روزه بيشتر است كه هرچه در شب گناه كني، تمامش به يك لعن در شب آمرزيده ميشود و هرچه در روز معصيت كني به يك لعن در روز آمرزيده ميشود. ولكن آن كساني را كه نبايد لعن كرد ميفرمايند لعن يك خوبي دارد كه آتش ميشود ميرود پيش آن كسي كه مستحق لعن است مثل ابوجهل و توي كلهاش ميخورد. و اگر كسي به غير مستحقش لعن كرد، اين لعن ميرود پيش او، ميبيند جاش آنجا نيست، دو مرتبه قهقرا برميگردد ميآيد توي كله صاحبش ميخورد. و اين معاويه بعد از اينكه نادرستي كرد، حضرت امير لعنش كردند و خبر از براي او بردند، او هم قرار داد كه امام حسن را مينشانيد و واميداشت ملعوني را كه لعن كند به حضرت امير. ولكن لعن او ميخورد توي سرش و از آن غيظي و عداوتي كه داشت، وقتي كه مستقر شد، حكم كرد كه در جميع مجالس و محافل مدت بيست سال متصل لعن به حضرت امير بكنند. حالا كسي بيست سال متصل لعن كند به كسي، اين بچههايي كه بزرگ ميشوند خيال ميكنند اين دين و مذهبشان است. و الحمد للّه الان برو در ميان سنيها بگو لعن بر اميرالمؤمنين جايز است؟ ميگويند استغفر اللّه. لعن بر امام حسن و امام حسين هم جايز نيست چرا كه پيغمبر درباره ايشان فرمود هما سيدا شباب اهل الجنة. پس لعنهايي كه آنها كردند خودشان ملعون شدند و سنيها هم ميدانند كه آنها خلاف كردند. و واللّه همينطور است هميشه دست حق بلند است، يعني دليل، برهان دارند و حرفها را با دليل و برهان ميزنند. و آيههايي كه معنيش واضح و محكم است همانها را ميگويند محكم و آن آيههايي كه معنيش واضح نيست و محتمل چند جور معني است، آنها را ميگويند متشابه. و هميشه دين خدا واضح و ظاهر و حجتهايش ميرسانند به مردم و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون، و خيال مكن كه ايشان مردهاند. فرمودند ان ميتنا اذا مات لميمت و ان قتيلنا اذا قتل لميقتل. و آيا نشنيديد كه سر امام حسين تكلم ميكرد با مردم، حرف ميزد، قرآن ميخواند و بدن مباركش در آن آفتاب كه هر بدن ميتي كه در آفتاب دو روز يا سه روز بماند، متعفن ميشود، متعفن نشد. بلكه آنهايي كه از آن دور برميگشتند بوي مشك و عنبر از آنها استشمام ميكردند. و همچنين سر مباركش را كه در اطراف بردند، هيچ متعفن نشد و حرف ميزد و در همان مجلس يزيد تكلم ميفرمود و حجت ميكرد بر او، ملتفت باشيد.
پس عرض ميكنم ايشان را قياس به مردم ديگر نميشود گرفت و مردم قتيلشان اذا قتل لميقتل نيست و ميتشان اذا مات لميمت، نيست و واللّه ايشانند آيات خدا و اين آيات خدا همه جا حاضر و ناظرند، و بآياتك و مقاماتك التي لاتعطيل لها في كل مكان، و در دعاي رجب است كه همه كس ميخواند و كفعمي و شيخ طوسي روايت كردهاند و در كتابهاشان نوشتهاند و از قديم الايام همه مردم ميخواندهاند و ميخوانند. و جايي نيست كه آن آيات نباشد و آيات كه همچنين است كه جايي نيست كه اين آيات نباشد، پس لاتعطيل لها في كل مكان، هيچ مكاني از وجودشان خالي نيست، حالا اين آيات يا ائمه ظاهرينند سلام اللّه عليهم يا ملائكه، پس وقتي كه ملائكه همه جا باشند چه عيب دارد كه ايشان باشند كه آقايان ملائكهاند و ملائكه، واللّه خدام ايشان هستند و فرمودند ان الملائكة خدامنا و خدام شيعتنا، ملائكه خدام ما و خدام شيعيان ما هستند. فبهم ملأت سماءك و ارضك حتي ظهر ان لااله الاّ انت. و اين مطلب صريح آيه قرآن است كه ميفرمايد سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه علي كل شيء شهيد، ميفرمايد ما آيات خودمان را در آفاق و در انفس ظاهر ميكنيم تا معلوم شود كه به غير از خدا، خدايي ديگر نيست.
پس غافل نباشيد كه ايشان همه جا حاضر و ناظرند و مبلغند از جانب خداوند عالم بلكه واللّه حافظند شيعيان خودشان را و معين و ياور آنها هستند و در آن توقيعي كه به شيخ مفيد نوشتند ميفرمايند انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم، ما شما را مهمل نميگذاريم و از يادمان نميرويد و واللّه به رعايت ايشان، خدا ما را رعايت ميكند و به كفايت ايشان، خدا ما را كفايت ميكند. يا محمد يا علي اكفياني فانكما كافياي و انصراني فانكما ناصراي ميفرمايد ميخواهي حاجتت برآورده شود، دو ركعت نماز گذار و اين دعا را بخوان و خواندنش هم آداب دارد چنانكه در كتابها ذكر شده. و ايشان واللّه اسم كافي خدا هستند و ائمه طاهرينند، اسم كافي خدا، چنانكه آن اسمي كه جميع كفار را اذيت ميكند، ايشانند. و اين خطاب آمده پيش از قيامت القيا في جهنم كل كفار عنيد، و واللّه سنيها اعتراف كردهاند كه اين دو نفر محمد و عليند. پس اميرالمؤمنين است قسيم جنت و نار و بهشت را قسمت ميكند بر مؤمنين و نار را قسمت ميكند بر كفار، ديگر كسي كار ازش نيايد مثل تو، آن اميرالمؤمنين نيست. ولكن آقاي من عزيز است، عظيم است، بزرگ است و خدا چنين قرار داده كه نوكرهاي راستي راستي، مخارجشان پاي آقاشان است و خيلي كم بايد غصه خورد. و عرض ميكنم غصه خوردن از جيبمان ميرود و ايشان ما را از خودمان بهتر كفايت و رعايت ميكنند. مثل اينكه كسي غلامي، كنيزي دارد آقا ميداند كه اين غلام و كنيز چه ميخواهند، خانه ميخواهند، لباس ميخواهند، فرش ميخواهند، و غلامه بسا آنقدر عزوبت گرفته كه نداند زن ميخواهد، ولكن آقا ميداند. همچنين ايشان ميدانند آن نعمتهايي كه ما ميخواهيم و ضرور داريم، كه خودمان عقلمان نميرسد، ولكن ايشان ميدانند و آن نعمتها را دارند و ميدهند.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه پنجم ـ دوشنبه ۵ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
مكرر عرض كردم كه چون خداوند عالم خلق را از براي كاري و فايدهاي كه خودش مرادش بوده، براي آن مراد خودش خلق كرده است و مردم از مراد خدا خبر ندارند، مگر آنكه خداوند خودش بيان كند كه من كه شما را آفريدم، براي چه كار آفريدهام، چنانكه ميفرمايد: ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر براي همين كه مرا عبادت كنند و مرا بشناسند و مااريد منهم من رزق و مااريد انيطعمون ان اللّه هو الرزاق ذوالقوة المتين، من هيچ آنها را از براي رزق خودشان خلق نكردهام و خيليها توي اين پستا هستند و خدا ميشناسد خلق خودش را. و غافل نباشيد كه اين خلق هيچ بار هوس نميكنند كه مخلوقي خلق كنند، ولكن خيال ميكنند به زرنگي و جلددستي خودشان، چيزي تحصيل ميكنند، اين است كه خداوند عالم اين را وازده كه مااريد منهم من رزق، حتي آن مرغهاي توي خانهات رزقشان با خداست هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم، و كم كسي را سراغ دارم كه بتواند از اين گرداب بيرون بيايد، ديگر ميشود كه آدم چيزي تحصيل نكند و بخورد؟ عرض ميكنم ببين رزق شما را خدا در هندوستان خلق ميكند و آيا تو هيچ درختش را در آنجا غرس كردي و آنكه غرس كرد هيچ ميدانست كه تو، توي دنيا هستي؟ و هيچ ميدانست كه آنهايي را كه غرس كرده خودش ميخورد يا مال تو است؟ پس هر دانه فلفلي كه مال هركس هست خدا در هندوستان خلق ميكند و از اين گردهها، فكر كنيد تا دين و مذهبتان محكم شود. و اين دانههاي فلفل بسا هر دانهاش مال يك كسي است و بسا يك دانهاش مال اهل اصفهان است، يكيش مال اهل همدان. و مكرر عرض كردهام كه رزق هر كسي دزد ندارد، غاصب ندارد، خائن ندارد، اگرچه آن دزده زودتر ميدزدد كه بياورد به صاحبش برساند.
پس غافل نباشيد كه رزق را خداست قاسم، و آن كسي كه برنج ميكارد، هيچ تو را ميشناسد؟ و هيچ ميداند كه خودش ميخورد يا اينكه تو ميخوري؟ پس رزق هر كسي همانطوري كه خدا مقدر كرده كه به او برسد خواهد رسيد، اگرچه آن دزد بدزدد، و اين هم خدا مقدر كرده كه آن دزد بدزد كه زودتر به صاحبش برساند. و اگر كسي از اين راهها داخل نشد، دين و مذهب پا برجايي نميتواند داشته باشد. و غافل نباش كه تمام رزقهات همينطور است، بعضيش در هندوستان است كه بايد آنجا برويد و بايد دست به دست برسد تا به تو برسد و اين دزد نداشت، غاصب نداشت. و همچنين برنجهاش، نخودهاش، گندمهاش، همه همينطور است. آن وقت بيا پيش لباست، مثلاً اين پوستين را در هندوستان دوختهاند، من نميدانم كه دوخته؟ براي چه دوخته؟ آيا آنكه دوخته دلش براي من سوخته بود كه پوستين لازم دارم؟ و همچنين آن لباسهايي كه تو داري، آن كسي كه بافته و دوخته، آيا دلش براي تو سوخته بود كه لباس ميخواهي؟
پس غافل نباشيد كه آنچه به شما ميرسد، خلق نميرسانند، خدا ميرساند، هو الله@ الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شيء سبحانه و تعالي عما يشركون. پس اينهايي را كه خيال ميكني؛ كه خودت رازق خودت هستي و چيزي تحصيل ميكني، بسا چيزي را براي خودت اندوختهاي و نصيب كسي ديگر است، همينطور خداست خالق، رازق، محيي، مميت. باز بسا كسي خيال كند كه به حيله و تدبيري ميتواند چيزي تحصيل كند يا اينكه كسي را بكشد، صدمهاي به او بزند، و واللّه خلق عاجزند از اين كارها. باز اگر او تقدير كرده باشد كه كسي كشته شود، ميشود. ولكن اگر او تقدير نكرده باشد كه كسي كشته شود، هزار او حيله و تدبير كند كه او را بكشد، نميتواند. و حضرت امير در جنگها خيلي ميفرمودند به مثل پسرشان محمد حنفيه، كه شما مترسيد از جنگ، چرا كه شما اجلي داريد محتوم و معين، و اجل شما در مدت معيني است و حافظ شما، زره شما و شمشير شما نيست و حافظ شما اجل شما است، اگر اجلت رسيده كه تو را ميكشند و اگر نرسيده برو جنگ كن كه تو را نميتوانند بكشند.
پس غافل نباشيد كه لاحول و لاقوة الاّ باللّه، پس همه امور در دست خداست، نهايت اگر گاهي چيزي به كسي رسيده و او مكروه خاطرش هست و اذنش دادهاند كه دعا كند، برود دعا كند. مثل آنكه حالا هوا سرد است، برو دعا كن، باز برو پيش خدا، نه آنكه فلان را گول بزنيم، پوستينش را بگيريم. باز اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه ميفرمايد: تعجب است، كه مردم خيال ميكنند كه خودشان ميتوانند حيله بكنند و چيزي به دست بياورند، باز اگر خدا خواسته باشد كه خيالشان صورت بگيرد، ميگيرد. اما اگر او نخواسته باشد، خودشان را به حلق بياويزند و تمام تدابيري كه دارند به كار برند، محال است كه صورت بگيرد. پس بهترش اين است كه آدم هوشيار، اول وهله كارش را به خدا واگذارد كه، خدايا من هيچ حولي، قوهاي ندارم، من ميدانم كه اگر حيله كنم، به كارم نميخورد. اين است كه علامت ايمان، توكل به خداست، هرچه را به تو گفتهاند بكن، بكن، ميخواهد نفع داشته باشد يا ضرر. باز يك وقتي به داود پيغمبر خطاب شد، وحي شد به او كه من تو را پسنديدهام كه خيلي خوب عبادت ميكني و درست راه ميروي و مرد حكيمي هستي، ولكن يك نقص در تو هست، گفت خدايا نميدانم، بگو تا بدانم. خطاب شد كه تو از بيت المال ميخوري، چنانكه سادات خمس ميخورند و غير سادات زكوة ميخورند. انبياء هم از بيت المال ميخوردند. عرض كرد كسبي بلد نيستم، كسبي يادم بده. خطاب شد برو زره بساز، عرض كرد بلد نيستم، خطاب شد ما نشانت ميدهيم و نشانش دادند و اين بنا كرد زره بسازد و ميساخت و ميفروخت و خرج ميكرد. يك وقتي عرض كرد خدايا تو مرا از خوردن بيت المال منع كردي، آمدم به زره سازي، حالا اين زره سازي كفايت مرا نميكند ـ و با وجودي كه آهن در دستش نرم بود، معذلك طول ميكشيد كه زرهي بسازد ـ عرض كرد خدايا اين زره سازي كفايت مرا نميكند، مخارج من خيلي است و عيال و اولاد دارم؟ خطاب شد به داود كه من كه نگفتم تو رازق خودت باشي كه دستور العمل به تو دادهام، ولكن خالق و رازقت منم، ميخواهد نفع كند يا ضرر، تو زرهت را بساز، ديگر كار نداشته باش. و عرض نميكنم كه كسب نكنيد، كار نكنيد، ميفرمايند كسي كه كسب ميكند و حفظ آبروي خودش ميكند و حفظ آبروي عيال و اولادش ميكند، اين كسب بهترين اعمال است و از نماز و روزه و حج بهتر است. چنانكه در حديثي فرمايش ميكند كه من چيزهايي چند است كه مخصوص خودم قرار دادهام و آنچه مخصوص من است، خلق مأذون نيستند كه آن را ضايع كنند. و از جمله چيزهايي كه مال من است، عزت مؤمنين است و مؤمن خودش را ذليل نميكند. اين است كه سؤال به كف بد است و مؤمن از گرسنگي بميرد، التماس به كسي نميكند، شكايت نميكند، ميفرمايد عزت تو مال من است و من راضي نميشوم كه بروي گدايي كني، سؤال كني، تو از خودم بخواه، يا ميدهم يا نميدهم، ميدهم كه هيچ مفت تو ندادم به جهت مصلحتي ندادم. پس خدا راضي نيست كه آدم خودش را ذليل كند، فرموده برو كسب كن، كسب و كار ميكني خدا رزقت ميدهد، حالا رزقت از هرجا مقدر شده ميدهد. بعضي از هندوستان مقدر شده، بعضي از اصفهان مقدر شده، بعضي از جايي ديگر مقدر شده.
پس غافل نباشيد كه خداوند از اين جهت دعوت كرد مردم را كه او را بشناسند كه كار خودشان بگذرد و الاّ خدا محتاج نيست كه شما عبادت او را بكنيد يا نكنيد. و جميع خلق روي زمين، همه مؤمن عابد باشند بر جلال خدا چيزي نميافزايد و همچنين علم و قدرتش و حكمتش هيچ زياد نميشود به طوري كه به هيچ وجهي خدا از خلق منتفع نميشود و بر خلاف اين اگر خلق روي زمين همه كفار باشند، هيچ ضررشان بر خدا نميسد. و مثلش را عرض كنم، ببين در بدن خودت يك چيزي داري كه نه گرسنهاش ميشود نه سير ميشود و او اين غذاها را نميخورد، غذاش علم است، حلم است، ذكر است، تقوي است، توحيد است و غذاي دنيايي خوراك عقل نيست. ولكن بدني اينجا ميسازند، عقل را ميآورند در او قرار ميدهند و اين بدنش گرسنه ميشود و وقتي كه گرسنه شد او ميفهمد كه گرسنه شد و عقل هيچ طعم نميفهمد يعني چه و ذائقه نميخواهد كه طعم بفهمد و همچنين عقل هيچ سرماش نميشود بدنش سرماش ميشود و بدنش سرماش كه شد، او حكم ميكند كه زير كرسيش ببر، پس عقل شما نه ميخورد، نه ميآشامد و تو در هر كاري باشي او سرجاش هست. ولكن او است كه اين بدن را ميجنباند، واميدارد به خوردن و آشاميدن، ولكن خودش هيچ محتاج به غذا نيست. پس اين بدن آيينهاي است كه عكس آن عقل در آيينه اين بدن افتاده، بعينه مثل آيينه را كه زير آفتاب بگذاري و قرص توش بيفتد؛ حالا اين قرص آسماني نيست، ولكن اين هم زرد است مثل زردي آفتاب، گرد است مثل گردي آفتاب، درخشان است مثل آفتاب، سوزاننده است مثل آفتاب، چنانكه آن عكس آفتاب كه در اين عينك ميافتد، ميسوزاند چوب را. و تعجب آنكه عينكش سرد است و اين عكسي كه توش افتاده اگر خيلي تند باشد آهن را ميگدازد. پس غافل نباشيد كه آن عقل مانند آفتابي است در جاي خودش و اين بدن عينكي است از براش ساخته شده و به اين عينك كارها ميكند. پس از چشمش ميبيند، از گوشش ميشنود، از زبانش طعم ميفهمد و اگر نيايد اينجا، اينها را هيچ ندارد.
پس غافل نباشيد، بدانيد و فكر كنيد كه نمونهاي است كه نزديك به مطلب بشويد. پس خدا هيچ محتاج به خلقش نيست ولكن خلقش را دوست ميدارد و ميسازد آنها را و عنايت ميكند. بعضي را طوري ميسازد كه با شكم راه بروند و بعضي با دو پا راه بروند و بعضي با چهار پا راه بروند. پس اينكه با شكم بايد راه برود، به چه آساني راه ميرود. و اينكه با دو پا راه بايد برود، به چه آساني راه ميرود و اينكه با هزار پا بايد راه برود به چه آساني ميرود و تعجب آنكه در وقت راه رفتن تمام پاهايش حركت ميكند.
پس غافل نباشيد كه خدا محتاج به خلق خودش نيست و متأثر از خلقش نيست و اگر تمام عالم گرم باشد، او گرم نميشود چنانكه عقل تو هم گرم نميشود و وقتي گرم ميشود آن است كه علم تحصيل كند و از روي تقوي كار كند. و آنهايي كه عقل ندارند، اصلاً به حرفهاي عقلاني گوش نميدهند و آن عقل اگر بداند خدا اين را بنده خودش ميداند، هي گرم ميشود، با طراوت ميشود، خوشحال و خرم ميشود، و اگر او بداند كه خدا او را از نظرش انداخته هي سرد ميشود، كسل ميشود و بسا ماليخوليا بگيرد و بدنش از كار بيفتد.
پس غافل نباشيد كه خداوند هيچ متأثر از خلقش نميشود و او تشنه نميشود و اين آب را براي شما ساختهاند. و همچنين او مكان نميخواهد و اين زمين را براي شما آفريدهاند. حالا ديگر اينها را روز اول براي كه ساخته؟ لولاك لماخلقت الافلاك، اگر تو نبودي، من آسمان ميخواستم چه كنم؟ زمين ميخواستم چه كنم؟ پس خدا خودش زمين ميخواهد چه كند؟ آسمان ميخواهد چه كند؟ و غافل نباشيد كه ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم بودند در مقام خودشان و هيچ زميني نبود، آسماني نبود، و بودند سر جاي خودشان و غافل مباش و امامت را درست بشناس. فلان بن فلان امام نيست، و امام آني است كه از پيش خدا آمده پيش تو كه امر خدا را به تو برساند و خيلي فاصله است از پيش خدا تا پيش تو، ميفرمايند ما بوديم و هنوز خدا آبي خلق نكرده بود، آن آبي را كه ميفرمايد و جعلنا من الماء كل شيء حي، ميفرمايد ما جميع زندگان را از آب خلق كرديم. پس خلقت ايشان از آب نيست، از نطفه نيست. و ايشان بودند و هنوز زميني نبود، آسماني نبود، آدم و حوايي نبود. و ايشان بودند و دنيا و آخرتي و بهشتي و جهنمي نبود. ديگر ايشان اهل بهشتند به دليل آنكه پيغمبر۹ فرمود الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة، بلي چنين است، ايشان بهشت ميروند و حظ هم ميكنند و از مقام خودشان نزول ميكنند كه مؤمنين هم حظ كنند، وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة، ولكن خودشان محتاج به بهشت نيستند و علي الاعراف رجال يعرفون كلاً بسيماهم، و آن اعراف جايي است كه در بلندي واقع است و بهشت و جهنم زير پاش افتادهاند و ائمه ميروند در آن اعراف، آن وقت هركس را كه بايد امر كنند كه به جهنم برود، امر ميكنند و هركس را كه بايد به بهشت برند، ايشان امر ميكنند. اي محمد و علي القيا في جهنم كل كفار عنيد، و براي همين خلقشان كردهاند كه بعضي را به بهشت برند، بعضي را به جهنم ببرند. و اميرالمؤمنين قسيم جنت و نار است و اگر اين را پيش سنيها هم بگويي بسا حظ كنند و پولت بدهند و امام واللّه محتاج به بهشت نيست و بود و هنوز بهشتي و دوزخي نبود و آنچه آفريده شده است، جميعش از قلم قدرت خداوند عالم خلق شده است و خداوند نقشه كائنات را به قلم قدرتش كشيده و چنان نقاشي است كه هيچ خطايي در كارش نيست، اما قلم را برميدارد و نقش ميكند و اين همان قلمي است كه خدا او را خيلي دوست ميدارد و باش حرف ميزند ن و القلم و ما يسطرون، و «يسطرونش» آن لوحي است كه جميع مخلوقات در او نقش شدهاند و همين قلم يك وقتي نبود و وقتي به او گفتند بنويس، عرض كرد چه بنويسم؟ گفتند بنويس لااله الاّ اللّه نوشت لااله الاّ اللّه، بعد عرض كرد چه بنويسم؟ خطاب شد بنويس محمد رسول اللّه، نوشت محمد رسول اللّه، بعد از نوشتن عرض كرد خدايا اين كيست كه او را متصل به خودت ميكني؟ خطاب شد كه اگر اين نبود نه تو را خلق ميكردم نه هيچ چيز را، و اين است مراد من و اين است مقصود من و اين است مطلوب من و اين است كه از جانب من بايد سلطنت كند و اين است كه رعيت ميخواهد و دشمنانش، جهنم ميخواهند و دوستانش، بهشت ميخواهند. و خدا آتش را خلق كرده كه دشمنهاي پيغمبر را آتش بزند و جميع خلق را براي ايشان خلق كرده. و امام يعني همچو كسي، ديگر امامي كه از هيچ جا خبر ندارد، آن امام نيست و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول شهيدا عليكم. پس ببينيد كه صريح آيه قرآن است كه بعضي از اين امت مخاطب واقع شدهاند، و كذلك جعلناكم، يعني ما شما را قرار داديم كه شهداء باشيد، يعني شاهد باشيد و همه چيز را بدانيد و هر چيزي را سرجاي خودش ببينيد مثلاً فلان شاهد همه است يعني مشاهده كند و اگر اين شهداء نبودند كه ميدانست كه فلان ثواب كرده، بايد چه به او داد؟ و فلان معصيت كرده، جزاي او چيست؟ پس امام شاهد است؛ معنيش آن است كه بداند عمل من چيست، جزاي من چيست. حالا امام نداند كه اين چه كاره است، ثواب كرده يا آنكه معصيت كرده؟ چه ميداند كه جزاش چيست و چه بايد به او داد؟
و اين مردم، عرض ميكنم همين طوري كه رزق تو را خدا به دست هركس كه ميخواهد بدهد، ميدهد و او به دست زارعي ميدهد و آن زارع هيچ تو را نميشناسد و تو او را نميشناسي و همچنين به دست تاجر ميدهد و او تو را نميشناسد و او به دست چاروادار ميدهد و تو را نميشناسد تا آنكه ميخوري، آن وقت به تو رسيده و آنچه خدا خواسته يك مويي نه كم شده نه زياد شده. ديگر هزار سال قبل پيغمبر فرمايش كرده، ما چه ميدانيم قول او است يا قول او نيست؟ عرض ميكنم از اين راه كه ميروي دين و مذهبت خراب ميشود و نميتواني يقين پيدا كني. چنانكه آنهايي كه در اين طريقه سير كردهاند ميگويند ما يقين نداريم كه اين احاديث از ائمه است و از جانب خداست و پيشينيان ما اينطور نميگفتند و كارهاي اين زمان خيلي مغشوش است كه هركس هر ادعايي داشت از او ميپرسيدند كه چه ادعا داري؟ و او هم استنكاف از ادعاي خود نداشت، ميگفت ادعاي من اين است. مثلاً يك كسي ميگويد من شيعهام، اين دليلش چيست؟ ميگويم من دليلم فلان فلان است، من بايد اقرار به وحدانيت خدا و رسالت رسول و امامت ائمه دوازده گانه داشته باشم و همچنين نماز بخوانم، روزه بگيرم، حلال ايشان را حلال بدانم، حرام ايشان را حرام بدانم.
و عرض ميكنم، هميشه بنا اين بوده و تا اين زمان و عجب زماني است و كسي غافل باشد، ميگويد نقلي نيست و مسامحه ميكند، بلي اينجا ميشود مسامحه كرد، ولكن يك جايي است كه ريش آدم را ميگيرند كه چرا مسامحه كردي توي دنيا و چرا اينقدر خرغلت زدي و از خواب غفلت بيدار نشدي با آنكه آنچه تو ميگويي، همان را من ميگويم و آنچه را كه تو معتقدي، همان را من معتقدم، ديگر از چه بايد توبه كنم؟ و به چه جهت بايد مسلم نباشم؟! و حال آنكه هر صاحب ادعايي هر ادعايي كه داشته و دارد يا حق ميگويد يا باطل، و اين هم مشخص ميشود. ديگر هيچ زماني نبوده؛ كه تو فلان ادعا را داري، و من هي قسم ميخورم، تبري ميجويم، ميگويد: داري. و ببينيد چقدر ظالم شدهاند اهل اين زمان؛ حتي كسي صد دينار از كسي طلب دارد او ميگويد من نبايد بدهم، اين ميگويد بايد بدهي. ديگر تو ادعا داري كه صد دينار به تو بدهند، ميگويم همچو ادعايي ندارم، ميگويد خير، داري. مثلاً ميگويند شيخيها معاد را روحاني ميدانند، و ما هرچه داد ميكنيم كه ما معاد را روحاني نميدانيم و كافر است كسي كه معاد را روحاني بداند و ما او را مخلد در جهنم ميدانيم. يا آنكه ميگيوند شما مال مردم را حلال ميدانيد! ميگوييم خدا لعنت كند كسي را كه مال مردم را حلال بداند. و عرض ميكنم از روي عقيده دل است كه اين ذغاليهايي كه ذغال ميفروشند به جز اينكه ميگويند ما شيعه هستيم و اگر ريششان را بگيري كه امامت چند تا است؟ بسا نداند يا حضرت عباس را امام بداند. و ما اين ذغاليها، پنيريها را ميگوييم مسلمانند و اگر بميرند غسلشان ميدهيم، به آنها نماز ميكنيم و شب و روز براشان استغفار ميكنيم. و از دين و مذهبمان است كه آنها را مسلمان بدانيم. حالا ميگويم آني را كه تو به پاي من ميبندي، من از آن بيزارم، خير تو معاد را روحاني ميداني! واللّه من معاد را روحاني نميدانم. يا آنكه تو علي را خدا ميداني! ميگويم من محمد را هم خدا نميدانم و من دارم هر روز نماز ميكنم و در تشهد نماز اشهد ان محمداً عبده و رسوله ميگويم. حتي شما ببينيد يك كسي مرده است و نشناسيد او را و دست كني توي جيبش ببيني مهر و تسبيح هست توي جيبش، يقين ميكني كه اين مسلمان بوده و او را غسل ميدهي، كفن ميكني، و ميداني كه شيعه است و هيچ نديدهاي كه نماز كند، روزه بگيرد. و ميبينند كه ما نماز ميكنيم مثل آنها، روزه ميگيريم مثل آنها، حج ميرويم مثل آنها، زكوة ميدهيم مثل آنها و هر طور كه آنها راه ميروند ما ميرويم، حالا چطور شده اهل كتاب نيستيم؟! و هو هو ميكنند، اينها مال خودشان، مال خودشان نيست، مال وارث است؛ خوب چرا؟ مگر ما قرآن را قبول نداريم، نماز نميكنيم؟ و ببينيد اينجور احكام از بنياميه صادر نشد به اين جور شدت و از بنيعباس اينگونه احكام صادر نشد. ديگر اميرالمؤمنين نماز نميكند، دزدي ميكند، اگر خري يك وقتي همچو گفت حالا برو توي سنيها، همين طوري كه تعصب از عمر ميكشند از علي ميكشند. و خيليها طايفه اسمشان است، افضلي اميرالمؤمنين را افضل ميدانند و ميگويند چون خودش ميرفت پشت سر ابابكر نماز ميكرد، ما آن سه خلفاي ديگر را خوب ميدانيم و در هيچ عصري چنين افترايي بر كسي نميبستند. اي ملعون، تو از كجا از من شنيدي كه من علي را خدا ميدانم؟! من داد ميكنم اشهد ان محمدا رسول اللّه و ميگويم اشهد ان عليا ولي اللّه و علي بعد از رسول است و آن علي كه گفت انا عبد من عبيد محمد و راضي نيست علي كه او را بالاتر ببرند و به مقام محمد برسانند و محمد را به مقام الوهيت برسانند. و آنها آمدهاند كه خدا را بشناسانند به مردم، و همان علي اللّهي كه پيدا شدند، اميرالمؤمنين آنها را كشت، سوزانيد، از آنها تبري جست، چرا اين كارها را كرد؟
پس عرض ميكنم ما ائمه طاهرين را خدا نميدانيم، ديگر مثل تو هم خر شويم، نه، الحمد للّه الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا انهدانا اللّه، من ميدانم كه محمد نور خداست، من ميدانم كه محمد اول ماخلق اللّه است و اين اول ماخلق اللّه آنچه غير اوست، جميعش به واسطه اين اول درست شده، حتي همين اول ظاهري بگيري، اين اول نباشد، دوم از كجا ميآيد و اول بايد باشد تا دوم پيدا شود. پس غافل نباشيد كه پيغمبر و آل او، اول ماخلق اللّه هستند و بودند به سالهاي دراز و هنوز خدا سال خلق نكرده بود و ايشان تسبيح و تهليل ميكردند خداوند عالم را و بودند تا مدتهاي مديد، تا آنكه خطاب شد كه دوازده حجاب از نور خود بگيرند. و تعجب آنكه خودشان از نور خدا بودند، خودشان هم نور دادند@ و ببين آيينه ميگيري مقابل چراغ، يك چراغي توش پيدا ميشود. باز آيينه ديگر مقابلش بگير، يك آيينه و يك چراغ ديگر پيدا شده و هزار آيينه هم باشد، توي هريك شعله چراغ پيداست. و همينطور است كه محمد و آل محمد بودند و از نور خودشان، خداوند عالم دوازده حجاب ساخت. و باز بلاتشبيه يا به تشبيه اگر دل بدهي، چشمي خدا خلق ميكند، اين چشم از نور تو روشن است و اين نور ديدن را خدا از عمل خودت خلق كرده و تحويلت كرده و همچنين شنيدن از خودت صادر شده و از نور خودت هست و تحويلت كرده. و خدا به هركس هرچه ميدهد از نور خودش ميدهد. اين است كه عبادت از شما خواستهاند و اين فعل شما است و صادر از شما است و اين اعمال همراه انسان ميآيند و عمل شخص مجسم است، نه اين است كه ايني كه دارد حرف ميزند، مجسم است كه حرف ميزند، پس هركه را هرچه ميدهند از عمل خودش ميدهند. و اين وضع الهي است كه به عمل آورده و از اينجور كه گذشتي ديگر هر جور خيال كني، شيطان گولت زده و خيالي كرده و آن خيالت او كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا، و مثل سرابي ميماند كه از دور خيال كني آب است. پس آنچه را كه تو نكردهاي، مال تو نيست چنانچه تو هرچه را ميچشي و هر طعمي را ميفهمي از عمل خودت ميفهمي. پس هرچه را ميبيني مرئي تو است و چشم را كه هم گذاشتي ديگر مرئيات نداري. پس ليس للانسان الاّ ما سعي، پس نيست از براي انسان نه خوبي و نه بدي، هيچ چيز نيست مگر هرچه را كه عمل كرده. پس اگر عملش خوب است، خوبي دارد و اگر عملش بد است، بدي دارد. و اين است كه امر كردهاند كه خوب بكنيد، بد نكنيد.
و غافل نباشيد، چنانكه همين مطلب را مكرر عرض كردهام و زنها هم گوش بدهند، ميفهمند. يك كسي را خيال كن در صندوقي بكنند و در آن صندوق را محكم ببندند و او را ببرند به باغ، حالا از مردم كه بپرسي؟ ميگويند فلان را به باغ بردند. ولكن از خود اين بيچاره بپرسي كه تو را به باغ بردند؟ ميگويد من به باغ نرفتم. ميگويي بلبلهاش چطور بود؟ ميگويد من خبر ندارم. ميپرسي گلهاي باغ چطور بود؟ ميگويد من خبر ندارم. ميپرسي هواي باغ چطور بود؟ ميگويد هواي باغ به بدن من نخورد كه خبر داشته باشم. و عرض ميكنم تمناهاي بيجا را از سر بيندازيد. فرضاً دعايي خواندي، تو را به بهشت بردند، معذلك نبردند. و تو را وقتي ميبرند كه هواي بهشت به بدنت بخورد و از ميوههاش بخوري و صداي بلبلهاش را بشنوي و گلها و رياحينش را استشمام كني. و تو را وقتي ميبرند كه از اوضاع بهشت خبر داشته باشي و بداني چطور است و بهشت جاي خران نيست، جاي مؤمنين است و مؤمنين كيّسند، زيركند، دانا هستند.
پس غافل نباشيد كه خدا هيچ محتاج نيست كه تو او را بشناسي، خواه او را بشناسي يا نشناسي، او عالم است، قادر است، حكيم است، دانا است. مثل آنكه من چيزي را بدانم، خواه تو بداني يا نداني، از دانايي من چيزي كم نميشود چنانكه چيزي بر دانايي من افزوده نميشود. همچنين كاري را كه بتوانم بكنم، بلاتشبيه برو پيش خدا، خواه اقرار بكني كه خدا يك است يا نكني، او يك است ولكن تو محتاجي كه بداني آن خدا يكي است و او قادر است و همچنين او محتاج نيست كه تو او را بشناسي و او تو را ميشناسد و تو باشي يا نباشي، او هيچ محتاج به تو نيست. ولكن تو محتاج به او هستي كه بداني خدايي داري كه صدايت را ميشنود و گفته كه دعا كني، مستجاب ميكنم. پس اين شناختن تو، اگرچه او خودش را به تو شناسانده ولكن يك فعلي هم از تو صادر شده، پس او خودش را به تو شناسانيده ولكن تو هم بايد او را بشناسي. ديگر خدا كريم است، راست است ولكن تو بايد او را كريم بداني تا آنكه كرم او شامل حال تو بشود و مخصوصاً پيغمبر فرستاده و با تو حرف زده كه كار خوب كن، ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها، پس خداوند عالم محتاج به خلق نيست و واللّه محمد و آل محمد هم هيچ محتاج به من و تو نيستند كه امتشان باشيم، ولكن ما محتاجيم كه همچو كسي، همچو شفيعي داشته باشيم كه برامان استغفار كند، شفاعت كند برامان. ميفرمايند پيغمبر۹ كسي كه به شفاعت من اقرار نداشته باشد از امت من نيست و شفاعتي لاهل الكبائر من امتي، پس امت او معصوم نيستند؛ لامحاله معصيت ميكنند. پرسيدند خوب شما كبائر را شفاعت ميكنيد، آن صغائر را كه شفاعت ميكند؟ فرمودند آن صغائر را خدا ميآمرزد. و باز ملتفت باشيد كه لاصغيرة مع الاصرار و لاكبيرة مع الاستغفار، هر گناه كبيرهاي كه ميكني، اگر استغفار كني كأنه گناهي نكردهاي و آن صغيرهاي را كه متصل ميكني و شغلت هست، اين كبيره است و اين كبيرهاش همين كه استغفار كني، خدا ميآمرزد. و يقيناً چنين است و وعده هم كرده كه استغفار كن تا من بيامرزم و خدا وعده كرده و خلف وعده نميكند، ديگر شك دارم كه خدا مرا ميآمرزد؟ ميگويم تو هنوز مسلمان نيستي، برو اسلام تحصيل كن.
پس خدا هيچ محتاج به خلقش نيست، ولكن خلق را خلق كرده و به هلاكت آنها راضي نيست، خوب اگر راضي بود؛ ميبايست خلقشان نكند، حتي شيطان را خدا راضي نيست كه شيطنت كند و خلقش ميكند كه فلان كار را بكن، نميكند؛ حالا لعنتش ميكند. و روز اولي كه خدا شيطان را خلق كرد، بد نبود، آدم خوبي بود، و جان ابن جاني بودند پيش از آدم و اينها خلاف كردند، ملائكه مأمور شدند، آمدند آنها را كشتند و اين شيطان را همراه خودشان بردند در آسمان و آنجا عبادت ميكرد به طوري كه ملائكه را گول زد و ميديدند اينطوري كه شيطان عبادت ميكند، خودشان نميتوانند ولكن خدا ميدانست كه اين منافق است و باز اين نفاق از خود او سر زد و اين حرفها از آنجا برداشته شد كه محمد و آل محمد را آفريدند و دوازده حجاب خدا از نور خودشان آفريد و بعد بيست دريا از نور خودشان آفريد؛ چرا كه مال خودشان بود و هركس هرچه را نميكند، مال او نيست.
حتي عرض ميكنم تو بدنت را خودت نساختهاي، اين را خدا ساخته. بلي اين حركت دست مال تو است، حالا سيلي ميزني به كسي، ميگويند كه بايد پس بخوري، اما اين دست به اراده تو ساخته نشده و همچنين سر، چشم، ذائقه، لامسه و اينها را خدا ساخته. پس ما بدنمان هم مال خودمان نيست، خودمان مال خداييم و خودمان بندهايم و بنده بيآقا، كوسه ريشپهن است. و آقايان ما محمد و آل محمدند، پس غلامان آنچه ميخواهند، از آقايان بايد بخواهند. و غلام خودش هيچ ندارد، هرچه ميخواهد، از آقا بايد بخواهد، العبد و ما في يده كان لمولاه، پس بنده هرچه دارد مال آقا است حتي لباسش را آقا ميخواهد بكند، ميكند و همچنين آن بچهاش، آن خانهاش، آن زنش، همه مال آقا است. و واللّه آسودهاند مؤمنين كه جميع آنچه ميخواهيم بايد از آقايان خود بخواهيم و وجدك عائلاً فاغني، و خداوند پيغمبر را صاحب عيال و امت قرار داده و پيغمبر عيالبار است و خدا او را غني كرده. حالا اينها يك چيزي ضرور دارند، او ميداند چه ضرور دارند حتي اين آقايان ظاهري، اين غلامها، غالباً نميدانند چه لازم دارند، و آقا عقلش ميرسد كه لباس ميخواهند، خانه ميخواهند، زن، فرزند ميخواهند و آن آقايان ما واللّه رؤفند، رحيمند، حاضرند، ناظرند. و نباشيد مثل اين منيها كه چقدر خنك هستند، ديگر كسي امام را حاضر بداند، غلو ميشود! خير، غلو نميشود. و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس، و شاهد بايد علانيه ببيند و مشاهده كند و شهادت علمي در احكام فقه هم مسموع نيست و واقعش اين است كه پيغمبر هم عمل نميكرد با وجودي كه شهادت علمي داشت. و فرمودند مغرور نشويد كه من حكمي در ميان شما جاري كردم، اگر واقعاً تو طلب داري از فلان كه هيچ طلبت را ميگيري ولكن اگر طلب نداري و مطالبه طلب ميكني، اين طوقي ميشود از آتش و در گردنت ميافتد. پس ايشان هرچه به هركس بايد برسد به شهادت علمي، عمل نميكردند و آن شهادت علمي است بالاي علمي و بعد از اينكه ايشان شاهدند بر تمام ماكان و مايكون و ايشانند آن امت وسط كه ميدانند هر كسي چه كرده و ميآيند پيش خدا شهادت ميدهند. و تعجب آنكه خدا ايشان را حاكم قرار داده و حكم ميكنند، و هركس داخل بهشت ميشود، ايشان او را داخل بهشت ميكنند. و هركس داخل جهنم ميشود، ايشان او را داخل جهنم ميكنند. و تمام اسامي مؤمنين و احساب و انسابشان را ميدانند چنانكه تمام اسامي كفار و انسابشان را ميدانند.
و يك وقتي حضرت امام محمد باقر صلوات اللّه عليه فرمودند: در شب معراج پيغمبر۹ نگاه كرد به دست راست خودش، ديد جمعيت بسياري ايستادهاند، فرمودند به جبرئيل اينها كيستند؟ جبرئيل گفت اينها مؤمنين هستند، ميخواهي بداني اسمهاشان را؟ فرمود من رأيي از خود ندارم، اگر خدا خواست ميخواهم بدانم. جبرئيل رفت و نوشت اسمهاشان را و آورد داد به دست راست پيغمبر. بعد به دست چپ خودشان نگاه كردند، ديدند جمعيت بسياري ايستاده، فرمودند اينها كيستند؟ جبرئيل عرض كرد اينها كفارند، ميخواهي بداني اسامي آنها را؟ فرمودند چون خدا خواسته ميخواهم بدانم. جبرئيل رفت و تمام اسامي كفار را نوشت و به دست چپ پيغمبر داد و فرمودند واللّه دفتر جميع مؤمنين در دست راست ما است و اسمهاي كفار در دست چپ ما است. و فرمودند حضرت باقر اين دفترش در دست ما است و كتابي است پيش ما كه تمام اسامي و احساب و انساب كفار و مؤمنين در آن ثبت است. يكي از دوستان حاضر بود، گفت ميخواهم اسمم را بدانم؟ فرمودند ملا هستي يا نه؟ گفت پسرم ملا است، و پسرش هم حاضر بود، حضرت آن صحيفه را به دستش دادند، چند ورقي كه گردانيد به اسم خودش رسيد، گفت هان اين اسم من است. پدرش قدري دست پاچه شد، گفت اسم مرا پيدا كن، چند ورقي ديگر گردانيد به اسم پدرش رسيد، گفت هان اين هم اسم تو.
و غافل نباشيد كه تمام علمها پيششان است و تمام ماكان و مايكون پيششان است و شهادت علمي كأنه شهادت نيست پيششان، و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس، در اين آيه دلالت ميكند كه يك جماعتي اينطور هستند و يكون الرسول شهيداً عليكم، و آن رسول شاهد است بر ائمه. پس ائمه شما چيزي نيست كه ندانند، و بمقاماتك و علاماتك التي لاتعطيل لها في كل مكان، و آن آيه قرآنش بود كه خواندم و اين هم حديثش. و باز ميفرمايد: سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم ، و آن آيات را هركس ديد، ميداند كه خداي به حق است. پس هرجا كه نگاه كني و خدا را نميشناسي آن آيه، آيه نيست مگر آنكه يك نوع تعبيري بياوري، مثل اينكه اين عمارت دال بر بنّ است ولكن آن آيات هميشه پيش خدا بودهاند چنانكه صريح آيات قرآن است. ديگر چه ميدانيم كه اين قرآن كلام خداست؟ ميگويم اين را سنيها هم ميدانند و اين منيهايي كه من ميبينم، بسا آيه قرآن را هم وابزنند! پس سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم، ما مينمايانيم به مكلفين آيات خودمان را كه تا خدا معلوم شود. اين است كه ميفرمايند: بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه، بنا عبد اللّه و لولانا ماعبد اللّه.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه ششم ـ سهشنبه ۶ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
خداوند عالم چون خلق را براي فايدهاي آفريده بود و خودشان آن فايده را نميدانستند، از اين جهت خدا خودش بيان فرمود كه شما را براي چه خلق كردم، چنانكه صريحاً فرمود و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر از براي همين كه مرا عبادت كنند و مرا بشناسند، مااريد منهم من رزق، هيچ خدا اراده نكرده است كه آنها رزق از براي خودشان تحصيل كنند، و اين خيلي كم توي ذهن مردم فرو ميرود. و خدا همينطور گفته مااريد منهم من رزق، حتي رزق مرغت را تو نميتواني بدهي؛ چرا كه تو نميداني كه رزق مرغت چيست و نميداني كدام دانههاي گندم رزق مرغت هست، چه جاي رزق خودت. و يك خورده آدم فكر كند، غافل نباشد، همراهش راه رود، نور علي نور، و انسان نميداند چه مقدر شده از براش و خدا ميداند و رزقها همهاش مقدر است و مقسوم است. و حضرت امير ميفرمايد چقدر طلب اين رزق را ميكني؟ و حال آنكه قد قسمه عادل بينكم، و شخص عادلي اين رزقها را تقسيم ميكند و او يك ذره حيف و ميل نميكند و يك سر سوزن از مال غير به تو نميدهد و بالعكس؛ چرا كه خدا عادل است و ظالم نيست و قد قسمه عادل بينكم. و اگر چنين است پس هرچه قسمتت هست، به تو ميرسد و تو هرچه تلاش بزني، بيفايده است و هرچه بدوي از اينطرف، از آن طرف كه ما چيزي تحصيل ميكنيم براي خودمان و مد نظرت جاي بخصوص باشد، خدا اگر تقدير كرده است، به تو ميرسد و اگر تقدير نكرده باشد، نخواهد رسيد. و فكر كنيد جميع آنچه را كه محتاجي، از خوراك گرفته تا لباس، جميع آنها را نميداني در كجا است و خبر نداري ولكن خدا ميداند در كجا است. بعضي از چين بايد بيايد، بعضي از هندوستان بايد بيايد، بعضي از سمت مغرب بايد بيايد، بعضي از سمت مشرق بايد بيايد، پس رزق خودت را كه نميداني در كجا است، همچنين رزق حيوانت را هم نميداني، مثلاً يك وقتي غذايي فراهم كردي براي خودت، پلويي پختي، پيشت گذاشتي، يكدفعه گربه آمد، گوشتش را برد، چرا برد؟ رزقش بود كه برد. و از اين راهي كه عرض ميكنم هيچ شكي، شبههاي نيست.
و از جمله چيزهايي كه خدا خلق كرده، مرزوقي خلق كرده و رزقي چرا كه رزق را اگر خلق كند و مرزوقي نباشد، اين رزق بيفايده است. چنانكه همينجور فرمايشات را حضرت صادق براي هشام و مروان بن حكم كه آنها مردمان هوشياري بودند ميفرمودند كه اگر خدا آبي خلق كرده بود و كسي در دنيا نبود كه محتاج به او باشد، هرآينه لغو بيمصرف بود. و اگر تو هم فكر كني ميفهمي كه اگر كسي نبود كه محتاج به اين آب باشد، وجود اين بيمصرف بود؛ چرا كه خدا خودش كه تشنهاش نميشود و كسي هم نباشد كه محتاج باشد، البته لغو و بيحاصل است. پس كارهاي لاعن شعوري، كار جهالي است كه شعور ندارند مثل خود آب كه شعور ندارد، هركس دستش را توش ميزند، تر ميشود و همچنين آتش و فكر كنيد و خدا ميدانست كه تو آتش ميخواهي، كرسي ميخواهي، آتش ضرور داري و عمداً او را بيشعور خلق كرده كه نفهمد هر كار بر سرش بياوري. و همچنين آب را عمداً بيشعور خلق كردهاند كه تو هرجا ميخواهي بريزي، بريزي. و همچنين حضرت صادق صلوات اللّه عليه فرمايش ميكند كه اگر خدا اين هوا را آفريده بود و كسي نبود كه توش نفس بكشد، بيفايده نبود؟ ميفهمي بيفايده بود و همينطور اين بادها كه به درختها ميوزد و حامله ميشود، پس مايه حيات و لقاح همين هواست كه حامله ميكند حيوانات و گياهها را و ارسلنا الرياح لواقح، چنانكه ميبينيد در نخل خرما گردي هست كه ميپاشد به درخت ماده و خرما ميدهد كه اگر آن گرد نپاشد به درخت ماده، خرماش به ثمر نميرسد. همينطور اين باد، خودش حامله ميكند درختها را و ثمرهاش همين كه زراعتها را تربيت ميكند، گياهها را ميروياند و حيوانات در اين هوا نفس ميكشند، پس اگر هوا بود و متنفسي نبود، هيچ گياهي نميخواستند خلق كنند، هوا را خلق نميكردند چرا كه كار خدا بيفايده نيست و البته فايده دارد. به همين نسق انسان را براي فايده خلق كرده مثل اينكه اين چشم براي ديدن است، ببين به چه آساني ميبيند و همچنين گوش براي شنيدن است، به چه آساني ميشنود و همچنين ذائقه براي چشيدن است كه اگر اين ذائقه را نداشتي، طعم نميفهميدي، حالا اگر ذائقه نبود و طعمها بودند در دنيا، خلقت اين طعوم بيفايده و بيحاصل نبود.
و غافل نباشيد خدا كار لغو نميكند. حالا انسان را هم خدا براي كاري آفريده مثل آنكه چشم داده، گوش داده، ذائقه داده، براي چه؟ براي كاري كه خودش ميداند آن چيست، و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون. و خدا ميتواند كه رفع احتياج بندگان خودش را بكند و كسي كه غني است و طملع است بر ظواهر و بواطن خلق، البته ميتواند رفع احتياج آنها را بكند و سد فاقه آنها نمايد و خدايي كه قادر و عالم و مطلع است، اگر او رفع احتياج نكند، كسي ديگر نيست كه بكند. و بسا بگويند فلاني كلامش را مكرر ميكند و دليل ندارد بگويد، عرض ميكنم خدا چيز بيمصرف خلق نكرده، خصوص آنهايي كه شعور دانرد و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، چرا كه اينها ميفهمند و شعور دارند كه خلق نميتواند رفع احتياج خلق كند، چرا كه بسياري از مخلوقاتند كه خبر از مخلوق ديگر ندارند و خدا رد ميكند بر كساني كه بت ميپرستند، ميگويد شما كه اين بت را ميپرستيد، آيا شعور ادراك دارد كه ميپرستيدش؟ و اين بت خواه از طلا باشد يا از نقره، ببين چشم دارد كه تو را ببيند؟ گوش دارد كه صدات را بشنود؟ لامسه دارد كه بفهمد؟ دست به او ميمالي، و چقدر واضح است كه اگر عضوي از اعضايت فالج شود، اگر چيزي روي او بگذاري نميفهمد كه گذاشتي، مثل اينكه اين سنگ لامسه ندارد، هرچه ميخواهي روي او بگذار. ميفرمايد حالا چيزي كه چشم، گوش، فهم ندارد، نميداند كه تو پيش او التماس ميكني، براي چه او را ميپرستي، و باز احتجاج ميكند بر فرضي كه شعور داشته باشد، چنانكه صوفيه ملعونه ميگويند: باري آن بت بپرستيد كه جاني دارد. خوب اين را ميپرستيم، ببين اين قادر هست كه رفع دردت بكند يا رفع احتياج تو را بكند؟ يا آنكه بعينه مثل تو است كه غذا ميخورد و بايد كارش را راه بيندازند. حالا كسي كه خودش محتاج است، طلب از محتاج كردن سفاهت است طلب المحتاج الي المحتاج سفه، ولكن آن خدايي كه مطلع است بر ظاهر و باطنت و قادر است كه چيزي به تو برساند و اين خودش گفته كه تو مرخص، هر وقت گرسنه شدي به من بگو و قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاءكم ديگر خدا هرچه ميخواهد برساند، ما دعا نميكنيم، اين خدا همچو نيست، چرا كه خودش فرموده كه من همچو نميكنم. و باز آنهايي كه خيلي دقت ميكنند و خيال ميكنند فهم دارند، اي خدا كه از حال ما خبر دارد و ميداند حال ما را، چرا دعا كنيم؟ و عرض ميكنم اين خدا از خودش خبر داده قل مايعبؤ بكم، اگر شما دعا نكنيد، خدا هيچ اعتنايي به شما نميكند. و سر اين حرفها همين كه از تو بندگي خواستهاند و يكي از لوازم بندگي آن است كه آنچه ميخواهي، از او بخواهي. ديگر خدا نميدهد! حاشا و كلا، چرا كه خودش خبر داده، قد اذنت لي في دعائك و مسئلتك، و مكرر اين حرفها را ميزنم و شما قدرش را نداريد و من خودم دارم كه چه سخنهاي گرانبهايي ميفرمايند. كسي يك نفر را هدايت كند، مثل آن است كه جميع مردم را هدايت كرده، چنانكه در تفسير و من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فكأنما قتل الناس جميعا، ميفرمايند كسي كه يك نفس را بكشد، مثل اين است كه تمام نفوس را كشته و آنكه يك نفر را حفظ كند مثل اين است كه جميع نفوس را احياء كرده. ميفرمايند اين مردن و زنده بودن ظاهري چندان محل اعتناء نيست، مؤمني است، گرسنه ميشود، ميميرد، ميرود به بهشت، ولكن كسي ايمان نداشته باشد و هدايت نشده باشد، اين وقتي ميميرد، ميرود به جهنم، پس آن هدايت خيلي ثوابش بيشتر است.
يك وقتي يك كسي را گرفتند و آوردند، و اين در زمان خلفاي بنيعباس بود و اين بيچاره اقرار كرد به آن نسبتي كه به پاي او بسته بودند. و اين شخص قصابي بود، گوسفندي را كشته بود، در اين بينها رفت در خرابهاي كه بول كند، ديد كشتهاي افتاده، بول كرد و بيرون آمد و مردم ديدند با كارد خونآلود بيرون آمد، مردم دورش را گرفتند كه تو اين شخص را كشتهاي. ديد هرچه قسم هم بخورد كسي قبول نميكند، آخر لابد شد، اقرار كرد. در اين بينها يك كسي ديگر آمد كه من اين را كشتهام. اختلاف شد در ميانشان كه حالا چه بايد كرد، آن وقت رو كردند به شخص قصاب كه تو چرا انكار نكردي؟ گفت جاي انكار نبود، كارد خونآلود دستم و گوسفند كشته بودم، ديدم هرچه قسم بخورم ثمر ندارد، لابد اقرار كردم. آن وقت به آن شخص گفتند، تو قاتل نيستي، قاتل آن است كه اقرار كرده و آن يكي را آوردند كه بكشند، فرمودند كه اين را نبايد كشت؛ آيا نه اين است كه اين اقرار كرد كه قاتل منم و نگذاشت اين را بكشند؟ و اين احياء كرده نفسي را، و كسي كه احياي يك نفس كند فكأنما احيي الناس جميعا، و كسي كه يك نفر را هدايت كند كأنه تمام خلق را هدايت كرده و كسي كه هدايت تمام خلق كند، حالا به خودش چقدر ثواب ميدهند؟ بينهايت ثواب ميدهند.
پس غافل نباشيد و اگر اين را هدايت نكني و بميرد، كافر مرده و هلاك و ضايع شده و اصل مسأله اين است و خودم ميدانم و شما هم بدانيد كه هركس، هر كسي را گمراه كند، كأنه تمام مردم را گمراه كرده و مثل شيطان ميماند. حالا اين شيطان را چقدر بايد عذاب كرد، به قدر جميع نفوس كه هلاك شدند. و همچنين كسي كه هدايت كرد يك نفر را، ثوابش به قدري است كه تمام خلق را هدايت كرده باشد. و اين است كه از اينجور قبيل است و انشاء اللّه عمل هم بكنيد. ميفرمايند كسي كه روزي بيست و پنج دفعه بگويد اللّهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات، اين در روز قيامت اگر حساب خودش را بكنند غير از اين استغفارهاش، اگر مستوجب جهنم باشد، جميع مومنين از آدم تا خاتم جمع ميشوند كه اين حق به گردن همه ماها دارد، چرا كه براي همه ماها استغفار كرده و بر فرضي كه مستوجب جهنم باشد تمام مؤمنين شفاعتش ميكنند. حالا تو اگر هدايت كني يك نفر را، مثل اين است كه تمام خلق را هدايت كردهاي. حالا اينها روز قيامت بايستند شفاعت كنند، البته خداوند عالم قبول ميكند.
پس غافل نباشيد، آنهايي كه باكشان نيست كه كسي را گمراه كنند، آن حقيقتش را كه بشكافي، اعتقاد درستي به قيامت و به حساب و حشر و نشر و جنت و نار ندارند، چرا كه خداوند عالم به زبان تمام انبياش خبر داده و اصرار كرده كه من حق هر ذيحقي را به او ميرسانم و چنان متعهد است كه حق هر ذيحقي را بگيرد و به او بدهد، حالا توي اين دنيا نميشود گرفت به جهت آنكه چه بسيار مردگان حق بر زندگان دارند و از دنيا رفتهاند. چطور ميشود گرفت؟ يا آنكه كساني كه پيش واقع بودهاند، پس در اين دنيا نميشود احقاق حق كرد. و از همين راه است كه خدا قيامتي قرار داده و در آن قيامت جميع حقوق را ميگيرند و به صاحبانش ميرسانند و خداوند عالم متعهد شده كه بگيرد و اين دنيا وسعت ندارد و وسعتش خيلي كم است، ولكن قيامت جايي است كه از تمام ملك خدا وسعتش بيشتر است، به طوري كه هركس هرچه كرده، پيشش حاضر است كه: لايغادر صغيرة و لاكبيرة الاّ احصاها.
و ملتفت باشيد انشاء اللّه، در اين دنيا هرچه گذشت، ببينيد فاني شد و باقي نماند كه ما او را ببينيم. و هرچه نيامده، هنوز خلق نشده كه ما او را ببينيم، ولكن در قيامت اينطور نيست؛ آنچه پيش بوده، فاني نشده، سر جاش هست و هكذا آنچه بعد ميآيد، ميافزايد بر ماضيش و به تحليل نميرود به خلاف دنيا، چنانكه در اين بدن خودتان مشاهده ميكنيد كه سرهم غذا ميخورد و تحليل ميرود و باز محتاج به غذا و مدد جديدي هستيد. و اگر فكر كنيد ميفهميد كه انسان بايد سرهم يك چيزي به او برسد بعينه مثل درختي ميماند كه سرهم يك نمي برود توي او، كه اگر آب ندهي به درخت، برگهاش زرد ميشود و خشك ميشود. از اين جهت هر هفته، هر نوبه، بايد به او آب داد، بعينه مثل بدن انسان، آن آبهايي كه ديروز خورديم بول شد، عرق شد، بيرون رفت. باز بايد آب تازهاي بخوريم. پس اين بدن ظاهريتان، سرهم تحليل ميرود و بايد غذا بخوري كه بدل مايتحلل شود و بايد هر روزي دو دفعه غذا خورد كه بدن به تحليل نرود. چنانكه در ماه مبارك روزه ميگيري، بدن ضعف پيدا ميكند، لاغر ميشود. پس در قيامت چنين نيست كه چيزي از بدن آدم كم شود و تحليل برود، ولكن اين بدن، اين نفسهايي كه ميكشي سرهم فاني ميشود و خبر ازش نداري و همچنين چركهايي كه در حمام كردي، كاري دستش نداري. ولكن بدن آخرتي چنين نيست؛ آنچه از او دور ميشود، او خبر دارد، حتي يك چشم بهم زدني آنجا حاضر است و آنجا را قيامت ميگويند.
پس غافل نباشيد، ببينيد از اين بدن آنچه گذشته است، گذشته است و به مامضي پاگذارده است، مثلاً پارسال غذا خوردي، دفع شد. و همچنين شب گذشته غذا خوردي، دفع شد، شب آينده بايد بخوري، دفع خواهد شد. پس اين بدن دنيايي عرضي سرهم فاني ميشود. بعينه مثل شعله چراغي كه سرهم پيه آب شود و آب بخار شود و بخار دود شود، آن وقت آتش به دود تعلق ميگيرد و در دود درميگيرد و اين چراغ باقي نميماند. و اين چراغ همين طوري كه جذب كرد روغن را، دود را دفع ميكند از سرش. و بعينه مثل نهر جاري ميماند كه از اين طرف آب بيايد و از آن طرف بيرون برود. پس اين بدن ظاهريتان، بعينه مثل درختي @ ميماند كه سرهم بايد آبش داد، غذاش داد، ديگر پارسال غذا خورديم، گذشت. اي «بزك ممير بهار ميآيد»، بزك ميميرد. و بايد اين بدن غذا بخورد كه زنده باشد ولكن در قيامت چنين نيست و اين مردم خيلي از قيامت غافلند.
پس در قيامت حتي چشم بهم زدني، هر كاري كه كردهاي، جميعش در لوح محفوظ نقش شده و آن عمل تو است كه نقش شده به طوري كه لايغادر صغيرة و لاكبيرة، آن كتاب همچو كتابي است كه هيچ صغيرهاي نيست مثل چشم بهم زدن و آن كبيره، آن عملهاي بزرگ است و خود شخص كه نگاه ميكند همه را ميبيند. حالا ميخواهي بفهمي، عرض ميكنم اين بدنت اگرچه از طفوليت به تحليل رفت و فاني شد، ولكن ببين اگر از حال طفوليت چيزي را ياد گرفتي، ميداني. و ميداني كه فلان علم را در فلان سنه تحصيل كردهاي و هكذا فلان معامله را در فلان سنه كردهاي، همچو همه وقايعش يادت هست. پس غافل نباشيد آنچه در گذشتهها ياد گرفتهاي، الان پيشت حاضر است و اگر فكر كني چشمت روشن ميشود و ميداني قيامت يعني چه؟ پس آنچه معلومات شما است و همه را ميدانيد كه چه كردهايد، جميعاً را در قيامت ميدانيد ولكن وقتي ميخواهيد ملتفت به آنها شويد، توي خيال هميشه يكيش را ميبينيد و همچنين توي دنيا هميشه متوجه يكيش هستيد. پس ببين تو آنچه را ميداني، ميداني كه ميداني ولكن توي خيالت همه آنها حاضر نيست، هميشه يكيش حاضر است و هر وقت نيت ميكني يكيش را نيت ميكني. و همچنين توي دنيا هميشه يا متحركي يا ساكني، ديگر هم ساكن هم متحرك، نميشود. توي دنيا اگر متحركي، ساكن نيستي و اگر ساكني، متحرك نيستي و اگر ايستادهاي، نشسته نيستي و اگر نشستهاي، ايستاده نيستي و هميشه يك حالت داري؛ يا ايستادهاي يا نشسته. ولكن در قيامت نگاه به خودت ميكني، يك جايي نشسته، يك جايي ايستادهاي، يك جايي حرف ميزني، يك جايي گوش ميدهي و راهش اين است كه عرض ميكنم. اگر فكر كني، ميفهمي كه جميع معلوماتتان پيشتان حاضر است حتي آن چيزهايي كه فراموش كرده، از آنجا فراموش نشده. نميبيني كه چيزي كه فراموش كردي، چاي ميخوري يا آنكه آب به رويت ميريزي، به يادت ميآيد. پس از لوح نفس، آن فراموش شده، فراموش نشده ولكن در اينجا در دماغت رطوبتي پيدا شده كه از يادت رفته. و عرض ميكنم از حكمت الهي است كه فراموش شود؛ چرا كه از بس انسان توش فرو ميرود، هلاك ميشود. و اين است كه آنچه معلوم داريم، هميشه مشغول يكيش هستيم و توي خيالت هم ببين همينطور است و هميشه يك قصد داري و اگر از اين منصرف شوي، قصد ديگر و نيت ديگر ميكني. ولكن در قيامت چنين نيست، آنجا جميع كردهها، كرده است كه لايغادر صغيرة و لاكبيرة، وانميگذارد عملي را، صغيرة و لاكبيرة، همه را نيت ميكند و آنجا همه را حاضر ميبيند و وجدوا ما عملوا حاضراً، و الان شما مردم قيامت هستيد و قيامت پيشتان است، حالا جايي كه چنين باشد، جاي حاشا نيست، پايت دارد راه ميرود، نميشود حاشا كرد، دست دارد مال مردم را برميدارد، نميشود حاشا كرد، چشمت دارد به نامحرم نگاه ميكند، نميشود حاشا كرد. بلي اينجا ميشود حاشا كرد، ديروز نگاه كردي به زن مردم، امروز حاشا ميكني. ولكن آنجا نميشود حاشا كرد؛ چرا كه چشمت دارد نگاه ميكند، دست و پايت دارد حركت ميكند، ولكن اينجا چيزي را دزديده باشي ميشود حاشا كرد به خلاف قيامت. وقتي كه آنجا ميروي ميبيني دستت حاضر است، آن چيزش هم حاضر است و داري دزدي ميكني. اين است كه شهادت ميدهند اعضاء و جوارح انسان، و اگر در راهش فكر كني خودت هم ميفهمي چنانكه ميفرمايد: اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون، يعني روزي كه مهر ميزنيم بر دهنهاي ايشان و به تكلم درميآوريم دستها و پاهايشان را، و شهادت ميدهند اعضاء و جوارحشان به آنچه كسب كردهاند، آن وقت آن صاحبش به اينها خطاب ميكند لم شهدتم علينا آن وقت آنها جواب ميدهند انطقنا اللّه الذي انطق كل شيء، آن خدايي كه همه چيز را به نطق درآورده، ما را به نطق درآورده.
پس جميع معلومات گذشته فاني نشده، پيشت حاضر است و در آن واحد دو خيال براي آدم نميآيد و تا از يكي اعراض نكني، نميتواني متوجه به ديگري شوي. و تو هميشه يك خيال داري در دنيا، اين است كه ميفرمايند توجه كن به خدا و كلما يشغلك عن اللّه فهو صنمك، هر چيزي كه تو را مشغول ميكند از ذكر خدا، مثلاً يك زني، فرزندي، خانه، هر چيزي كه تو را از خدا بازميدارد، آن بتي است كه تو او را ميپرستي. ميفرمايند سعي كنيد در بين نماز، هرچه را كه حرف ميزنيد، متوجه به او باشيد؛ چرا كه او چشمش از چشم شما خيلي تندتر است و گوشش از گوش شما خيلي تندتر و تيزتر است و همچو چشمي دارد كه چشم به اينطوري براي تو ساخته و همچو گوشي دارد كه مورچه كه راه ميرود روي خاك نرم، صداي پاش را ميشنود و مورچه صداي پا دارد و ما نميشنويم. نميبيني اين مورچه به قدر يك شپشي بيشتر نيست و تو خوابيده باشي و سرت روي بالين باشد اين شپش دور و بر گوشت راه برود، صداي پاش را ميشنوي. حالا خدا همچو خدايي است كه جميع اصوات را ميشنود. پس وقتي كه ميايستي به نماز و دلت ميرود به جايي ديگر و زبانت دارد تند و تند الحمد للّه رب العالمين ميخواند اين نماز، نماز نيست و اين دل را قرار دادهاند كه مطلب را از روي قلب بگويي. و فرمايش ميكنند كه نميترسي كه توجه نكني به خدا و حال آنكه كارساز او است؟ ديگر نماز كنيم، برويم پي كارمان، نميبيني اگر همين خدايي كه داري نماز براش ميكني، اگر او نخواسته باشد آن كارت درست بشود، نميشود. و در حديثي ديگر ميفرمايند نميترسي خدا به صورت الاغت كند و در همان حديث ميفرمايند و قد فعلت، و اين خره از جميع چيزها خرتر است.
پس عرض ميكنم، غافل نباشيد كه آن عالم عالمي است كه هيچ چيزش فاني نميشود و همهاش باقي است، حتي يكپارهاش را ميترسم مشكل باشد فهمش كه بگويم، حتي آنجاهايي كه متبادر به اذهان است كه اين كفار را كه آتش ميزنند، پوستهاشان پخته ميشود و هرچه پخته ميشود يك پوست تازهاي ميرويد روي بدنشان كشيده ميشود. پس عرض ميكنم اغلب اغلب از خيالات مردم، خيال ميكنند آنكه پخته شد بيمصرف شد و حال آنكه چنين نيست بلكه آن پختهاش هميشه پخته است و زنده است حتي اگر گرزش بزنند، خاكسترش كنند، باز خاكسترش زنده است و عالم عجيب و غريبي است و ريز ريز بدن انسان زنده است و خيال كن آن گرزهاي آتش كه چطور است ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوي الوجوه بئس الشراب و سائت مرتفقا، همين كه استغاثه ميكنند كه تشنهايم يغاثوا بماء كالمهل مسي برميدارند و ميگدازند و به حلقشان ميريزند به طوري كه يصهر به ما في بطونهم و الجلود و لهم مقامع من حديد، همچو تمام گوشت و پوست استخوانشان، همه خاكستر ميشود. و خيليها خيال ميكنند وقتي كه خاكستر شدند ديگر آسوده ميشوند، خير، واللّه همان خاكسترها حيات دارند و همانها را آتش ميزنند و دنگي بر كلهشان ميكوبند و لهم مقامع من حديد، و مقامع آن گرزهايي است كه ميزنند توي سرشان، بعينه مثل آنكه ماري را بكشي، ريز ريزش كني، تمام ريز ريزهاش حركت ميكند و همه جان دارد يا آنكه پاي مورچه را بكني تا يك ساعت حركت ميكند. پس آنجا همچو عالمي است كه اصلاً فنا توش نيست ولكن دنيا عالم فنا هست، هرچه نيامده، نبايد غصه خورد و همچنين آنچه گذشته، گذشته است، غصه خوردن بيمعني است. ولكن عالم آخرت، آنچه باقي است مال آنجا است و هرچه اكتساب كردهاي و يادت هست يا آنكه از يادت رفته، آنچه از يادت رفته، در قبر نكير و منكر به يادت ميآورند. و به ياد ميآورند، يعني آن رطوبات دماغش كم شده و يك عالم از پاش باز شده، آن وقت به يادش ميآيد يا آنكه اگر يادش رفته باشد بسا نشانيهاش را ميدهند و به يادش ميآيد. و چه بسياري را در عالم برزخ به ياد ميآورند يا توي عالم خودمان كه قيامت باشد، آنجا به ياد ميآورند و آنجا عالم بقاء است و فنايي نيست و همه معلوماتت موجود است و آنچه كردهاي به يادت هست. و نمونهاش همين كه آنچه كردهاي، آنها آنجا حاضر است و آنچه كردهاي، با دست و چشم و گوش و زبان و اعضاء و جوارحت كردهاي و جميعش آنجا حاضر است و انسان را براي آنجا خلق كردهاند. اين است كه در حديثي فرمايش ميكنند خلقتم للبقاء لا للفناء، چرا كه اگر خلق براي فناء خلق شده بودند، هرآينه عمل لغوي بود. چنانكه عرض كردم يك چيزي را بسازند و يكدفعه بيفتد بپوسد، ضايع شود، اين عمل لغوي است، خوب اگر نميخواستي كه اين موجود باشد چرا ساختي؟ و اگر ساختي، چرا اينجورش كردي؟ پس انسان را براي بقاء خلق كردهاند و خلقتم للبقاء لا للفناء ولكن انما تنتقلون من دار الي دار، منتقل ميشوند از عالمي به عالمي ديگر و اگر در بندتان نبودند، خلقتان نميكردند. پس شما را براي بقاء خلقتان كردهاند حالا دنيا كه دار فناء است؟ بلي، اين را خلق كردهاند كه تو بيايي اينجا اكتساب كني و يك وقتي خرابش خواهند كرد يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب، ولكن دار بقاء را خراب نميكنند و قيامت را خراب نميكنند و شما در اينجا به جهت زراعت، تجارت آمدهايد و الدنيا مزرعة الاخرة و خودتان را خدا زرع كرده و اللّه انبتكم من الارض نباتا و رويانيد شما را از زمين. پس دنيا را براي فناء خلق كرده ولكن براي اينكه توش بكارد درختهايي كه براي بقاء باشد و اللّه انبتكم من الارض نباتا ثم يخرجكم اخراجا، بعد از اينكه مرديد، ميبرند شما را در عالمي كه هيچ فاني نميشود و هميشه باقي است و ان الدار الاخرة لهي الحيوان، و انسان هميشه در آنجا زنده است و فاني نميشود ولكن اين دنيا همهاش فاني است، خوشها گذشت و ميگذرد، بدهاش گذشت و ميگذرد و هكذا آيندههاش، هرچه نيامده خواهد آمد و آنچه آمد خواهد گذشت. و ميفرمايند مجنون نباشيد، اين دنيا مثل باد صرصر است كه اگر بخواهي جلوش را بگيري، نميتواني، اين لامحاله ميرود و جايي مكث نميكند كه جلوش را بگيري. و همچنين آنهايي كه نيامده، خواهد آمد ولكن ليس للانسان الاّ ما سعي، آنچه را كرده، همان را به او ميدهند به دليلهايي كه هي اشاره كردهام كه تا كاري را نكنيد، نداريد. پس آنچه ديدهاي، مرئي داري و آنچه را نديدهاي، مرئي نداري. و همچنين آنچه را ميچشي داري و ميرود جايي كه گم نميشود.
پس غافل نباشيد، ببينيد يك عالمي است براي خودتان و اينها را تحصيل ميكني در دنيا، پس ميچشي توي اين دنيا اگرچه اينها فاني ميشود ولكن يك عالمي برايت باقي ميماند كه هميشه باقي است. و هكذا ميشنوي صداها را اگرچه فاني ميشود ولكن يك علمي برايت حاصل است كه آن فاني نميشود. پس الان در قيامتي و الان حساب خودت را بكن، اي در فلان خيال هستم، خانه ميخواهم، زن، فرزند ميخواهم، تجارتي، زراعتي ميخواهم؛ اينها به درد نميخورد، ولكن حجي ميروي، خمسي، زكوتي ميدهي؛ اينها به كارت ميخورد و فايدهات ميدهد. پس حاسبوا قبل انتحاسبوا، حالا عملي نكردهاي، توبه كن، انابه كن، استغفار كن. و عرض ميكنم استغفار معنيش آن است كه شرمسار باشي از روي قلب. پس توبه حقيقي معنيش اين است، باز نه خيال كني كه از كارهاي بدي كه كردهاي بايد توبه كرد، نه، بلكه اينجور كارهايي كه خودمان ميكنيم، اينها عبادت اسمش نيست. يك كُردي نماز ميكرد و بعد از نماز ميگفت: خدايا دانُم نمازم، نماز نيست ولكن ميكنم كه نگويي ياغي شده، ياغي نيستم. پس اين كارها را كرديم ولكن ميكنيم كه ياغي نباشيم، ميخواهيم نماز خوب كنيم، اما نميشود و همچنين روزه خوب بگيريم، اما نميشود. ولكن آن شرمساري، كفاره اين كارها است و خداوند هم قبول ميكند. پس هر عملي كه شرمساري همراهش هست، خداوند از آن عمل راضي ميشود و از كرم و فضل خودش قبول ميكند.
ميفرمايند خداوندا، شيعيان ما از فاضل طينت ما خلق شدهاند و از آب ولايت ما خمير شدهاند و اينها به جهت اتصالي كه به ما دارند خلافها كردهاند، خدايا از آنها بگذر و از تقصير آنها درگذر و از اعمالي كه ما كردهايم به ايشان عوض بده. و عرض ميكنم ايشان معصومند و اصلاً عصيان ندارند و معصوم معنيش اين است كه عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون، و امام عصر عجل اللّه فرجه مناجات ميكند كه خدايا شيعيان ما اگر نقصي دارند، از عمل ما بردار روي عمل آنها بگذار. و واللّه ايشان عمل ناقصين را اصلاح ميكنند و آنها را مستوجب بهشت ميكنند.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه هفتم ـ چهارشنبه ۷ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
مكرر عرض كردم كه خداوند عالم هر چيزي را براي يك كاري و فايدهاي آفريده و غافل نباشيد. مثل اينكه ميبيني چشم را براي ديدن آفريده و اين چيزهايي است كه كسي اندك فكر كند ميفهمد كه خدا چشمي خلق كند و نبيند، مصرف ندارد، پس چشم را براي ديدن آفريده، گوش را براي شنيدن آفريده، دست را براي همين كارهايي كه ميتواند بكند آفريده. پس جميع آنچه را كه خدا خلق كرده، همهشان براي يك كاري هستند. حالا ديگر اين كارهايي كه هست، بعضيش به اصطلاح عرفاء، آنها موجود بالاصالهاند و بعضي براي غير خلق شدهاند مثل آنكه آب را براي تو آفريدهاند كه اگر انساني بايد باشد توي دنيا، بايد آب باشد، خاك باشد، هوا باشد، آتش باشد، ولكن اينها را خدا براي خودشان نيافريده. پس آب را براي رفع احتياج انسان آفريده و براي رويانيدن گياهها آفريده كه اگر نميخواست گياهي بروياند يا انساني، حيواني خلق كند، آب مصرفش چه بود؟ هيچ خلقش نميكرد. پس اين خلقي كه خدا خلق كرده، بعضي را براي خودشان خلقشان كرده، بعضي را براي آنها آفريده و درست كرده. پس آب و خاك و گرما و سرما را از براي گياهها درست كرده، حالا خود گياه را براي چه خلق كرده؟ خود گياه را از براي خودشان خلقشان نكرده ولكن گياه را آفريده از براي مرزوقين يعني كساني را كه خدا آفريده كه غذايي بخورند، غذاي تمام غذاخورها، اين گياهها است. بعضي تخمش را ميخورند، بعضي برگش را ميخورند، بعضي كاهش را ميخورند كه اگر خدا نميخواست غذاخورها خلق كند، بدانيد كه گياهها را خلق نميكرد. خوب مصرف گياه چيست كه سبز شود و چهار روزي كه گذشت بخشكد؟ پس گياه را خلق كرده كه حيوانات برگش را بخورند، انسانها تخمش را بخورند، چوبهاش را بسوزانند. پس گياه را براي حيوانات خلق كرده و اگر كسي از بابش برخورد به خيلي از مطالب بلند بلند برميخورد و مردم غافلند كه آيا حيوانات را خدا براي خودشان خلقشان كرده كه آن خر، خر باشد و آن سگ، سگ باشد و آن گاو، گاو باشد؟ و عرض ميكنم، اگر خدا انسان را خلق نكرده بود، حيوان را براي چه خلق ميكرد؟ و حيوان خلق كرده كه انسان بعضي را گوشتشان را بخورد و بعضي را بار كند. پس خلقت حيوانات را خدا براي خودشان خلق نكرده ولكن آنها را براي همين خلق كرده كه رفع احتياج انسانها را بكند كه انسان، آنها را بار كند و به كار وادارد. پس منها ركوبهم و منها يأكلون، بعضي را بكشند بخورند، بعضي را بار كنند. به همينطور كه انشاء اللّه فكر ميكني، ميفهمي كه خدا جميع آنچه را كه آفريده، آن مقصود بالذات، آني كه اصل بود، حق بود و جميع اين زمين و آسمان و اين اوضاع را براي حق و اهل حق خلق كرده نه از براي باطل و اهل باطل.
پس غافل نباشيد كه انسان را خدا براي خودش خلق كرده نه آنكه او را ببرند بار كنند يا گوشتش را بخورند، اما ميخواهد انسان باشد، حيوان نباشد. و انسان آن كسي است كه خداي خود را بشناسد. شعور، ادراك داشته باشد و الاّ اين صورت ظاهري هيچ مناط اعتبار نيست و نسناس خيلي شبيه به انسان است و همچنين ميمون و صورت ظاهريشان شبيه به انسانند ولكن باطنشان حيواني است از حيوانات و حيوانات دريايي را وصفشان شنيدهايد، پس يك ذرع و نيم قد آدم باشد، اين انسان نيست ولكن انسان: صورة الانسانية هي اكبر حجة اللّه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي اللوح المحفوظ، و انسان را براي خودش آفريده و تا خدا را نشناسد، انسان، انسان نميشود. و انسان يعني خداشناس و اين است كه ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر براي همين كه مرا بشناسند و عبادت كنند، پس كسي كه خدا را نميشناسد، انسان نيست، ملتفت باشيد. و خدا انسان را دوست ميدارد و ماسواي انسان را براي انسان آفريده، پس تو غافل نباش، انسان البته بايد خداشناس باشد و انسان از براي خداشناسي و خداپرستي خلق شده و بس، ديگر خيال كني انسان كار ديگر دارد، ميخواهد بخورد، پس شايد براي خوردن و آشاميدن خلق شده؟ ميگويم انسان به غير خداي خود محتاج نيست، ميخواهد بخورد، خدا رزقش ميدهد و رزقهاتان را جوري كرده كه نتوانيد عذر بياوريد. اي ما خودمان رزقمان را درست ميكنيم، نميتواني درست كني و نميداني رزقت در كجا است و خدا ميداند، بعضي را در هندوستان خلق ميكند مثل فلفل، بعضي را در چين خلق ميكند مثل دارچين، بعضي را در رشت درست ميكند مثل برنج. پس تو خودت رازق خودت نيستي و نميتواني باشي، چنانكه خودت، خودت را نساختهاي و كسي بايد تو را خلق كند، پس هو الذي خلقكم، و خداست كه خلق ميكند وحده لاشريك له و رزق ميدهد وحده لاشريك له و خداست كه ميميراند وحده لاشريك له و زنده ميكند وحده لاشريك له، و ماها خودمان محال است كه بتوانيم چيزي بسازيم و خدا سرهم دارد صنعت ميكند و اين همه خلق مختلف ميسازد. پس هر چيزي را كه خلق كرده، بعضي را براي خودشان خلق كرده و بعضي را براي كسي ديگر. عرض كردم آب را براي آشامندگان و تشنگان خلق كرده كه اگر آنها نبودند آب را خلق نميكرد و انسان براي اين خلق نشده كه آب بخورد و حالا ميخورد و اگرچه دقت كني، انسان آب نميخورد و انسان براي آب خوردن خلق نشده و ايني كه آب ميخورد گياه است و بس، و اين گياه بايد سرهم رطوبت زمين را به خود بكشد و درخت درست شود و درخت بعضيش چوب است، بعضي برگ، بعضي ميوه، و خدا اينها را ميسازد براي غير نه براي خودشان. پس درخت روييده شده براي حيوانات و واللّه حقيقت انسان از خوردن و آشاميدن نيست و تعجب آنكه تا نخورد و نياشامد، آنچه بايد بكند، نميتواند بكند. ولكن خدا رفع احتياج او را ميكند و متعهد است چنانكه خدا تو را ساخته و پيش از آنكه دعا كني، تمنا كني، او تو را ساخت و شير در پستان مادرت خلق كرد، و كل نعمك ابتداء و كل احسانك تفضل، و هيچ نبودي كه التماس كني خدايا من سر ميخواهم، دست ميخواهم، تو يك نطفه گنديده بودي، كه به طور ظاهر اين مني خيلي نجس است كه به شستن ظاهري پاك نميشود و از بس نجس و خبيث است تا غسل نكند پاك نميشود و به شستنهاي ظاهري، اثر اين خباثت رفع نميشود. پس بايد در شستن اين نجاست تقويت جست به نصرت خداوند عالم كه: خداوندا قربةً الي اللّه و امتثالاً لامره غسل ميكنم و بايد نيت كرد كه من اين حالت نجاست را به خود نميپسندم چنانكه تو نميپسندي و فرمودهاي كه رفع اين نجاست را با آب بكنم و با تقرب به تو، كه اگر نيت نداشته باشي، هزار مرتبه هم زير آب بروي باز جنبي. و غافل نباشيد، از اين است كه عرض ميكنم حيوانات كأنه جنب نميشوند؛ چرا كه آنها كارشان همين است كه بچشند چيزي را و طعم را بفهمند و چشمشان ببينيد و رنگي را تميز بدهند و گوششان بشنود و صدايي را تميز بدهند، ديگر حيوان نيت كند كه ما جنب شديم، بياييم غسل كنيم؛ حيوان نيت ندارد، تكليف ندارد. ولكن انسان وقتي كه جنب شد، بدنش خراب و ضايع ميشود و فطوري در او پيدا ميشود، اين است كه نيت ميكند كه غسل كند و در غسلش به تقرب به خدا پاك ميشود و همينطور است كلمه لااله الاّ اللّه محمد رسول اللّه، همين كه شهادت ميدهي، اين بدنت يكجاش پاك ميشود و آن يهودي كه شهادت نميدهد مثل سگ نجس است و هرچه زير آب هم برود، نجستر ميشود مثل سگ ممطوره. حالا ميخواهد پاك شود بايد شهادت بدهد و انسان بايد پاك و پاكيزه باشد و تا توحيد نداشته باشد، پاك نيست و ظاهرش را بگير تا به باطنش برخوري. همين طوري كه يهودي را ببري در حمام، هرچه در زير آبش بكني پاك نميشود، ميخواهي پاك شود بگو به او كه بگويد لااله الاّ اللّه محمد رسول اللّه، اگرچه زير آب هم نرود، همينطور باطنش پاك نميشود مگر به دانستن معني لااله الاّ اللّه محمد رسول اللّه. پس ملتفت باشيد، حالا لااله الاّ اللّه بگويد، يعني معنيش را بداند يا آنكه لفظش را بايد گفت؟ و همچنين محمد رسول اللّه بگويد، بايد ملتفت معنيش بشود يا آنكه به لفظ اكتفاء كند؟
پس غافل نباشيد كه چه عرض ميكنم، پس اگر ميفهمي كه چه ميگويي و تعقل ميكني آنچه را كه بر زبان جاري كردي، آن كلمه از براي تو تأثير ميكند. و اگر نميداني كه چه ميگويي، به طوطي هم بگويي الحمدللّه، ميگويد، ولكن نميداند كه چه ميگويد.
پس غافل نباشيد انسان معنيش اين است كه معني فهم باشد و لااله الاّ اللّه كه ميگويد بايد معنيش را بفهمد. حالا ظاهراً به گفتن لااله الاّ اللّه بدنش پاك ميشود، راست است ولكن اين انسان است؟ حاشا و كلا، ميخواهي از او بپرس كه اين لااله الاّ اللّه معنيش چيست؟ اگر معنيش را دانست، باطنش هم پاك است و اگر ظاهرش را دانست، ظاهر بدنش پاك است و باطنش نجس است. چنانكه بعضي از اين اعراب باديه آمدند خدمت پيغمبر۹ و در آن پيشها مسلمان هم شده بودند، روزه ميگرفتند، خمس ميدادند، زكوة ميدادند و آن وقتها مثل حالاها نبوده و حالاها نبايد پاپي مردم شد كه بياييد خمس بدهيد، زكوة بدهيد، و آن اوايل به زور خمس و زكوة از مردم ميگرفتند و اگر خودشان ميدادند كه هيچ و اگر نميدادند خانهشان را ميسوزانيدند، بسا آنها را ميكشتند. و در اين زمانها مردم به پشت خوابيدهاند و آسوده شدهاند و آن وقت حسابش ميكردند، فلان شخص چقدر حاصل دارد، بايد چقدر زكوة بدهد، چقدر خمس بدهد.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه كه خداوند عالم همچو قرار داده است كه انسان ممتاز باشد از حيوانات و آنها را براي خود انسان آفريده و انسان آن كسي است كه خداي خود را بشناسد، پيغمبر خود را بشناسد، حلال خدا را بداند، حرام خدا را بداند. و به طور مختصر اين است كه فرمودند خداوند عالم در حديث قدسي فرموده كه هر حركتي، سكوني كه به عمل ميآوري، همه جا خدا با تو دارد حرف ميزند. و حديثي است كه عرض ميكنم، هركس معنيش را هرقدر فهميد، فهميد. اگر حركت ميكني خدا با تو حرف ميزند، اگر ساكن ميشوي خدا با تو حرف ميزند كه ءاللّه اذن لكم ام علي اللّه تفترون، آيا خدا اذنت داده كه راه ميروي؟ اگر اذنت داده ميگويي كه اذنم داده و اگر اذنت داده كه راه ميروي كارت ندارد، ولكن اگر اذنت نداده، ميگويد تو خودسر بودي كه هرجا خواستي رفتي، من تو را ساختهام كه مملوك من باشي، و بنده يعني مملوك و بندگان در زبان عرب، اسمشان شده عباد اللّه، است@ يعني نوكرها، پس بنده بعينه مثل كنيز و غلام خودمان ميماند و آن واقعش بايد از اين غلامها خيلي غلامتر و از اين كنيزها خيلي كنيزتر و كوچكتر باشد. و واقعش اين است كه اين غلام هيچ مالك نفس خودش نيست، اگر نان ميخواهد آقا نانش ميدهد، اگر لباس ميخواهد آقا لباسش ميدهد و اگر اين غلام لباس نداشته باشد، تقصير خودش نيست كه لباس ندارد، تقصير آقاش است كه به او لباس نداده العبد و ما في يده كان لمولاه، پس بنده مال آقاش است. حالا لباس ميخواهد، آقاش بايد بدهد. زن ميخواهد، آقا بايد بدهد. خانه ميخواهد، آقا بايد بدهد. و خيلي چيزها است كه خودش نميداند ميخواهد و آقا ميداند كه ميخواهد. پس اين غلام هرچه ميخواهد و هرچه را محتاج است، آقا بايد بدهد و چشمتان را باز كنيد كه ما واللّه غلامان و كنيزان هستيم كه آقايان ما فرمودهاند انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم. و واللّه ايشان معصومند، مطهرند و چيزي كه بر ايشان لازم است به عمل ميآورند و چيزي را كه بايد بكنند مسامحه نميكنند. پس خرج تو با آقا است و او معصوم و مطهر است و خرجت را ميفرستد و اگر تو كاهل و تنبل هم باشي، او ميداند و ميرساند خرج تو را و تو نبايد دست و پا بكني كه چيزي براي خودت تحصيل كني و هرچه را كه دست و پا ميكني مال آقا است. پس بندگان آنچه به دست ميآورند، مال آقاشان است حتي خودشان مال آقا هستند و آقا بايد مخارج غلام را بدهد و اگر او لباسش ندهد، بيلباس ميماند و همچنين خانه ندهد، بيخانه ميماند، زن ندهد، بيزن ميماند.
پس غافل نباشيد كه غافل نيستند از حال شما آقايان شما، و آقايان يعني مطلعان بر احوالتان، پس ايشان آقايان هستند يعني شما را ميشناسند و آن آقايي كه نميداند چند غلام دارد، آن آقا نيست، آن خودش غلام است. ولكن آقا غافل از غلامش نيست و غافل از مايحتاج غلامش نيست، پس آنچه ضرور دارد او ميفرستد. و در حديثي است كه خدا ميفرمايد: اگر بنده درست راه برود، ان دعاني اجبته و ان سكت عني ابتدأته، اگر مرا بخواند، او را اجابت ميكنم و اگر مرا نخواند و دعا نكند، من ابتداء ميكنم. و غافل نباشيد، ببين اين نطفه گنديده هيچ در رحم ميفهمد كه چشم ميخواهد، گوش ميخواهد، دست و پا ميخواهد، و خدا از براش چشم درست كرد، گوش درست كرد، دست و پا درست كرد، پس آنچه انسان ضرور دارد همه را او درست ميكند و همين حالا كه شعور، ادراكمان داده خيلي چيزها را ميفهميم كه ميخواهيم. مثلاً چشم را ميفهميم كه ميخواهيم، و ضرور بوده كه خدا ساخته؛ چرا كه الوان و اشكال آفريده و همچنين گوش ضرور بوده كه ساخته؛ چرا كه صداها آفريده و شامه ضرور بوده كه ساخته؛ چرا كه بوها آفريده و لامسه ضرور بوده كه ساخته؛ چرا كه نرميها و زبريها آفريده و همه را خدا عطا كرده پيش از آنكه تو سؤال كني و خداي ما همچو خدايي است كه بيسؤال هم ميدهد بلكه سائل را خلق ميكند و سؤال را تعليمش ميكند، اني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فليستجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلكم ترحمون، ميفرمايد من همراه شما هستم، ميبينم كجا ميرويد، چه كار ميكنيد، بلكه هركس هرجا ميرود خدا او را ميبرد و نسيركم في البر و البحر، پس خدا ميبرد آدم را به كشتي مينشاند و او را از كشتي بيرون ميآورد و نجات ميدهد و روي زمين هم كه راه ميروي، خدا تو را راه ميبرد و تا خدا نخواهد تو نميتواني راه بروي و اين است سر تقدير كه تا خدا تقدير نكند، سعيها همه بيحاصل است. پس آنچه را كه او تقدير كرده لامحاله واقع خواهد شد و آنچه را كه او تقدير نكرده واقع نخواهد شد. و اين است كه اغلب از هواهاتان چون به طور بازي است و لهو و لعب است، خدا تقدير نميكند، ولكن هرچه را كه خدا تقدير ميكند، البته واقع خواهد شد. حالا تقدير خدا غير از كارهاي تو است. پس خدا تقدير ميكند كه تو غذا بخوري ولكن خدا غذا نميخورد و او تقدير ميكند كه تو سير شوي و خدا سير نميشود ولكن اگر او خواست كه تو سير شوي، ميشوي چنانكه اگر او خواست كه تو گرسنه شوي، ميشوي و همچنين او خواست كه تو غذا بخوري، ميخوري و مشيت خدا اكل نميكند، غذا نميخورد، و هو يُطعِم و لايُطعَم، اطعام ميكند ولكن طعام نميخورد.
و اگر جايي گفتند كه خدا به بندهاش خطاب ميكند كه چرا وقتي كه من گرسنه شدم، مرا سير نكردي؟ اين نسبتها را هم خدا به خودش ميدهد و ميفهمي كه اين نسبتها را به خود گرفته كه در روز قيامت ميفرمايد به بندهاش من گرسنه شدم، تشنه شدم، مرا آب ندادي. و در قيامت مردم چون شاعرند، ديگر مثل اين منيها انكار نميكنند، آن وقت آن بنده عرض ميكند، خدايا تو اجل از آني كه گرسنه و تشنه بشوي؟ ميفرمايد آيا نبود كه در سفر، فلان بنده مؤمن من تشنه بود و او را آب ندادي؟ پس مرا آب ندادي. و همچنين ميفرمايد من گرسنه شدم، مرا سير نكردي، اين تحاشي ميكند ميفرمايد آيا نبود فلان مؤمني كه ميتوانستي او را غذا بدهي و ندادي؟ پس مرا گرسنه گذاشتي و از اين باب است كه خدا مؤمنين را نسبت به خودش ميدهد، خصوص معصومين كه آنچه نسبت به ايشان واقع ميشود، تمامش نسبت به خداست. دوستشان ميداري، خدا را دوست ميداري. اطاعتشان ميكني، اطاعت خدا را كردي. چنانكه ميفرمايد من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، كسي كه اطاعت رسول را كرد، اطاعت خدا را كرده و رسول خدا، خدا نيست و رسول خدا است ولكن معني رسول خدا، آن است كه خودش هيچ هوايي، هوسي، ميلي نداشته باشد. پس عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون. حالا اين رسول هرچه ميكند، سبقت بر خدا نميگيرد. و حركت ميكند، خدا حركتش ميدهد و البته او هم حركت ميكند و بالعكس، ولكن تو هم چنين نيستي، اگرچه باز به تقدير خدا حركت ميكني ولكن آنكه حركت كرد، تو كردي؛ چرا كه از روي ميل و هوا و هوس حركت ميكني و آن تقديري كه همراهت هست، اين است كه ملائكه ميگويند فلانكس فلان هوا دارد، فلان هوس دارد، ميخواهد اينطور حركت كند، خدا هم همانطور حركتش ميدهد. ولكن معصوم چنين نيست، و النجم اذا هوي ماضل صاحبكم و ماغوي و ماينطق عن الهوي ان هو الاّ وحي يوحي، هرجا خدا گفته برو، ميرود، هرجا نگفته برو، نميرود مگر آنكه بعضي از منافقين به پيغمبر ميگفتند كه اين حرفي كه زدي، خودت گفتي يا خدا گفت؟ و يك وقتي به اصرار هرچه تمامتر رسانيدند به مردم كه هركس اين علي را دوست نميدارد برود كه كارش خراب است و آن ننهاش كارش خراب بوده كه كار اين خراب شده و فرمودند حرامزاده است و شرك شيطان است يا ولد حيض است. و اين منافقين دور پيغمبر بودند و اين حرفها را ميشنيدند، ميگفتند شما خودتان اين را ميگوييد يا آنكه خدا گفته؟ فرمودند عجب است از شما، من هي معجزات براتان آوردم كه بدانيد من پيغمبرم و از جانب خدا هستم و آن معجزات براي همين بود كه بدانيد من به جز حكم خدا، ديگر حكمي نميكنم و نهيي غير از نهي او نميكنم. و اين حديث را در زمان بنيعباس و آخرهاي بنيعباس كه زمان مأمون و معتصم بود، اين حديث را در مجلسي گفتگو ميكردند و جواني بود، دُلَف اسمش بود و در آن مجلس حاضر بود، گفت اين حديث به نظر من دروغ ميآيد، و آن وقت زمان بنيعباس بود، گفتند نميشود اين حديث دروغ باشد. گفت من دليل و برهان دارم، گفتند دليل و برهانت چيست؟ گفت شما امير را ميشناسيد و پدرش امير بود و نوكر مقرب بنيعباس بود و مرد شجاعي بود، بسا به يك ضربت نيزه، دو سه نفر را ميكشت اين دُلَف گفت شما ابودُلف امير را شناختهايد و اين امير مردي بود خيلي باغيرت و اين اگر ميفهميد كه زنش زنا ميدهد او را ميكشت، پس به اين دليل مادر من زنا نداده، كار بد نكرده و ميدانيد كه پدر من امير صاحب غيرت است. در اين بينها ابودلف وارد شد، گفت حرفهاي شما را من شنيدم و آن اين است كه اين دُلَف، هم حرامزاده است، هم نطفه حيض است. گفت يك وقتي گرمايم بود، رفتم در خانه خواهرم كه توي آب روم و خواهرم كنيزكي داشت و ديدم مجلس خلوتي است، من چسبيدم به آن كنيزه كه باش كاري كنم، گفت من حرفي ندارم ولكن حائضم، بگذار پاك شوم آن وقت بيا و با من اين كار را بكن، من به او چسبيدم و اين كار را كردم، بعد از مدتي اين حمل پيدا شد و خواهرم فهميد و اين كنيزك را به من بخشيد، گفت اين حديث، حديث صحيحي است كه اين مادر تو حائض بوده و باش زنا كردم. گفت من پوست و گوشت و خونم پر از عداوت علي است؟ گفت البته، چنين كسي، چنين عداوت دارد و اين حديث صحيح است.
پس غافل نباشيد كه كسي كه محبت علي در دلش نيست، يا شرك شيطان است يا ولد حيض است يا حرامزاده ظاهري است. ميفرمايند در وقتي كه ميخواهيد مقاربت كنيد، نطفه بيبسم اللّه كار نيندازيد و فحش ميان مردم است كه فلان نطفه بيبسم اللّه است، و اگر كسي نگويد شيطان ميآيد، آلتش را داخل آلت او ميكند و همراه او جماع ميكند و اين شيطان مثل خوني است در رگ و ريشهاش، چشمش در چشم او است، دستش در دست او است، آلتش در آلت او، و اين صريح آيه قرآن است. چنانكه آن وقتي كه تمرد كرد، گفت هر كار كه ميخواهم بكنم، ميكنم؟ خطاب شد به او كه با بندگان من كه نميتواني ولكن با اولياي خودت و شاركهم في الاموال و الاولاد، هم با جانشان شركت كن هم با اموالشان هم با زنهاشان و بچههاشان. پس غافل نباشيد كه از اين سه قسم خارج نيست و گاهي هر سه قسم با هم جمع ميشود مثل اين ششانگشتي ميشود. ببين چقدر ششانگشت است و گاهي كه من ميگويم، شما زير سبيل بگذاريد و من ميدانم مادرش حائض بوده و آقاي آقاعلي در مجالس متعدد ميگفت به خواهرم گفتم كه، تو كه زناكار نيستي و نجيب هستي، اما ميخواهم راستش را بگويي اين ششانگشتي نميشود كه طوري نشده باشد، تو زنا نكردي و اين حرامزاده پيدا شده؟ گفت يك وقتي ديوانه شده بودم و زمستان بود، پايم را به كرسي ميبستم كه نروم ديوانگي كنم و در آن روزها حائض بودم و ميرزا علينقي آمد و با من اين كار را كرد. و البته او بسم اللّه نگفته و مادرش حائض هم بوده، پس هم شرك شيطان است و هم مادرش حائض بوده. حالا ميخواهي با اميرالمؤمنين بد نباشد؟ با شيخ احمد بد نباشد؟ خوب شيخ احمد چه كرده كه بايد باش بد شد؟ اين نماز نكرده؟ روزه نگرفته؟ حلالي را حرام كرده؟ حرامي را حلال كرده؟ اين آنچه گفته جميعش را از روي احاديث گفته، حالا كسي با اين بد باشد، البته يا حرامزاده است يا ولد حيض است.
باري، منظورم اين است كه فكر كنيد و غافل نباشيد كه شيعيان اميرالمؤمنين آن كساني هستند كه علي را دوست ميدارند و دوست علي را دوست ميدارند و فرمودند علي را دوست دار و دوستدار او را هم دوست دار اگرچه كشنده پدر و پسرت باشد، حالا مالت را خورده، ميانهتان عداوتي هست، او را دوست بدار. از اين بالاتر اگرچه پدر و پسرت را كشته باشد و فرمودند دشمن اين علي را دشمن دار. و ميفرمايند پيغمبر۹ كه عنقريب امت من هفتاد و سه گروه ميشوند و يك فرقه آنها ناجيند و باقي هالكند. عرض كردند آن فرقه ناجيه نشاني دارند كه به آن شناخته شوند؟ فرمودند خدا اجل از اين است كه دينش را واضح نكند و امرش را آشكار ننمايد ولكن هركس اين علي را دوست ميدارد، بدانيد از اهل حق است و هركس اين علي را دشمن ميدارد، بدانيد كه از اهل باطل و ضلالت است. حالا ديگر اهل غرض و مرض توي دنيا هستند، راست است و آنها تابع غرضها و مرضهاي خود ميشوند. پس كساني كه علي را دوست ميدارند، بايد دوستان علي را هم دوست بدارند اگرچه غرضي و مرضي با تو داشته باشند، ديگر غرضي بالاتر از اين نيست كه تو مال آنها را خوردهاي يا پدركشتگي با آنها داري و بايد مؤمن دشمن دارد دشمن علي را، اگرچه پدر و پسر او باشد و دوست دارد دوست علي را، اگرچه كشنده پدر و پسر او باشد. و خيلي از مردم بودند كه گاهي كه فرزندان خود را ميديدند سني هستند و اراده ميكردند كه فرزندان خودشان را بكشند، ميفرمودند كه آنها را نكشيد ولكن آنها را دوست نداريد توي دلتان.
پس ملتفت باشيد، اميرالمؤمنين آقاي حقيقي است و تمام ائمه شما آقايان راستي راستي شما هستند و شما واقعاً مال آقايان خود هستيد و از يك راه چشمت را روشن كن و دلت را آسوده كن كه ما واقعاً غلامان ايشان هستيم و ايشان از ماها غافل نيستند. پس رزقمان ميدهند، دولتمان ميدهند، عزتمان ميدهند، ديگر خيال كني كه تو خودت، خودت را ميتواني عزيز كني، نميتواني قل اللّهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه، واللّه عزيز نميكند كسي را مگر خداوند عالم و ذليل نميكند كسي را مگر خداوند عالم و غني نميكند كسي را مگر خداوند عالم و فقير نميكند كسي را مگر خداوند عالم. پس خداست كه فقير ميكند و غني ميكند و عزيز ميكند و ذليل ميكند. پس كار شيعيان را خدا محول كرده است به آقايانشان، ديگر اگر به خيال تو كفر و زندقهاي وارد ميآيد، عرض ميكنم همين جوري كه خدا كارهاي غلامت را به تو محول كرده كه تو زنش بدهي، خانهاش بدهي، لباسش بدهي، و آنچه دادي همهاش مال خودت هست، حالا لباسش دادي، مال خودت هست كه لباسش دادي و همچنين مخارجش دادي، مال خودت هست كه مخارجش دادي.
پس عرض ميكنم غافل نباشيد كه آقايان حقيقي شما ائمه طاهرينند سلام اللّه عليهم و اين آقايان در دنيا و آخرت، حافظ تو و معين تو و ياور تو هستند. و واللّه همان وقتي كه ميميري و در قبر ميگذارندت و واللّه هنوز خبر نداري كجات ميبرند و كجا ميگذارندت و همه جا ايشان همراه خلق هستند و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم و فصل الخطاب عندكم و آن آخر كار حساب تمام خلق با ايشان است و دشمنان خود را آنچه بايد به سر آنها وارد بياورند، ميآورند و دوستان خود را آنچه بايد عطا كنند، ميكنند. اين است كه ميفرمايد القيا في جهنم كل كفار عنيد، بيندازيد اي محمد و علي، دشمنان خود را در جهنم كه سرپيچي از فرمان شما و امر شما كردند. اين است كه در احاديث بسيار است كه اميرالمؤمنين قسيم جنت و نار است و هر دركي از دركات نار را به هر يك از دشمنانش كه ميخواهد بدهد، ميدهد. و امام يعني همچو كسي و مدارا كردهاند كه اينها را زدهاند فرمودند از اين سنيها بپرسيد كه اين شيطان در آن واحد در حال واحد در امكنه عديده در مشرق و مغرب عالم جميع اهل كفر و نفاق را واميدارد به كارهاي بد، حالا اين شيطان جميع اهل كفر و نفاق و شقاق را ميشناسد يا نميشناسد؟ و جميع خيرات و شرور را ميداند يا نميداند؟ فرمودند بپرسيد از اين سنيها كه اين شيطان جميع شرور را ميداند كه مردم را امر ميكند يا نميداند؟ و جميع خيرات را ميداند كه نهي ميكند يا نميداند؟ آن وقت ميفرمودند اگر شر را نداند كه نميتواند مردم را به شر بيندازد و همچنين اگر خير را نداند كه نميتواند مردم را از آن منع كند. حالا بعد از اينكه ميداند تمام خيرات و شرور را، پس هركس در مشرق و مغرب عالم هر بدي، شري كه ميكند، شيطان هي خيرات را منع كرده و شرور را پيش آورده و عرض ميكنم عدد خيرات و شرور از عدد خلق بيشتر است و يك نفر ببينيد چقدر كار بد ميتواند بكند، چقدر كار خوب ميتواند بكند و شيطان از چقدر كار خوب، آنها را منع كرده. پس شيطان ببينيد چقدر علم دارد، و ببينيد اين منيهاتان داد ميكنند كه شخص واحد در حال واحد در آن واحد در امكنه عديده ممتنع است كه بتواند حاضر شود و به خيال خودشان بحث بر ما وارد ميآورند كه شيخيها ميگويند امام همه جا حاضر و ناظر است، خوب تو اين را انكار ميكني، شيطان همه جا حاظر و ناظر است، اين را انكار نميكني؟ اين است كه شيطان از چشمشان ميبيند، از گوششان ميشنود، از زبانشان حرف ميزند، از دستشان ميدهد، از پاشان راه ميرود، پس شيطان جميع شرور را ميداند. اين است كه مردم را امر به آن ميكند، و جميع خيرات را ميداند، اين است كه مردم را نهي از آن ميكند. و تعجب آنكه يك تسلطي دارد كه ميتواند مردم را به شرور وادارد و از خيرات منع كند. آن وقت ميفرمايند خدا اجل از اين نيست كه شيطاني خلق كند كه اينقدر علم داشته باشد و در مقابلش امامي خلق نكند كه خيرات به قدر اين شيطان بداند و شرور را به قدر اين شيطان بداند كه هدايت كند جميع مردم را و خيرات را از دست آنها جاري كند و شرور را نگذارد از دست آنها صادر شود؟! و واللّه امام شما متصرف است در بدن شما، ديگر تا كسي متصرف شد، خداست؟ نه، همينطوري كه شيطان ميرود در بدن مردم و آنها را وسوسه ميكند و گمراهشان ميكند و عمداً خدا مرفسش را ول كرده كه آنها را گمراه كند و به ضلالت بيندازد، دب و درج في حجورهم باض و فرخ في صدورهم و نظر باعينهم.
پس امام، آن آقاي شما است و آن از حالات شما مطلع است و بر جميع حالاتتان آگاه است و واللّه معصوم است و هيچ فراموشي ندارد، غفلت ندارد، مسامحه در كاري نميكند و جميع تصرفات او در تو جاري است. حالا تو چيزي ميخواهي، برو پيش امام خودت، همچو فارسي فارسي حرف بزن كه من نوكر توأم، تو آقاي مني، من مملوكم، تو مالك مني، هرچه ميخواهم بده و هر حاجتي دارم مستجاب كن. و اگر همچو آقايي نداري كه اميرالمؤمنين به قدر يك شيطاني هم مسلط نيست و نميتواند در امور ما تصرف كند، بدان كه آقا نداري و اول برو آقا پيدا كن. و اين دليل نشد كه تا من تمنا كنم چيزي را، جلدي نميدهد. و عرض ميكنم خدا يقيناً بر جميع احوال ما مطلع است و خدا كه ميتواند جلدي حاجت تو را برآورد، پس چرا برنميآورد و خيلي از اوقات ميروي پيش خدا و خدا نميدهد. پس تو گردن خودت را بشكن و تقصير بر خودت وارد بياور نه بر خدا، ديگر خدا اگر ميتوانست ميداد، خير، ميتواند و نميدهد. تو درست نرفتي پيش او و به او توجه نكردي، پس تو همان كارهايي كه تكليفت قرار داده بكن، او خدايي خودش را خوب ميكند و محتاج به تعليم نيست. پس اوفوا بعهدي اوف بعهدكم، ديگر امام اگر حاضر و ناظر باشد، زنهاي مردم به او نامحرند؟ عرض ميكنم زنها، اولا كنيزان امامند بعينه مثل اين كنيزهاي ظاهري كه انسان پول ميدهد و ميخرد و وقتي كه خريد به او محرم ميشود، و بخواهد به كسي بدهد ميتواند بدهد و بخواهد از او پس بگيرد و باش مجامعت كند، ميتواند. عرض ميكنم خدا كه همه را ميبيند، همينطور آقاي اين زنها، اميرالمؤمنين است. حالا چه عيب دارد نگاه كند و بر فرضي كه نگاه كند مثل آقايي كه به كنيزش نگاه ميكند. و عرض ميكنم اميرالمؤمنين به زنهاي مردم نگاه نميكند؛ چرا كه از اين عفونتها بيزار است. ميفرمايند حضرت امير من به مجلسي كه ميروم عمداً سلام نميكنم كه زنها جواب سلامم را بدهند، چرا كه ميخواهم صداي آنها را نشنوم. پس زنها كنيزان اميرالمؤمنين هستند، و هر زني كه خودش را كنيز نداند، بداند كه اصلاً شيعه اميرالمؤمنين نيست. همينطور كسي كه خودش را غلام اميرالمؤمنين نداند، شيعه اميرالمؤمنين نيست و خيليها هستند كه اينها را نقص خودشان ميدانند. و چند وقتي ملعوني، كاغذي نوشته بود كه اين طايفه ضاله مضلّه، اميرالمؤمنين را همه جا حاضر و ناظر ميدانند، عرض ميكنم خدا از ما بهتر گفته و ليكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول شهيدا عليكم. و عرض ميكنم اطلاع شهودي، نه اطلاع مرئي مراد است و خلق را به مرئي و مسمع خود ميبينند. چنانكه در زيارت اميرالمؤمنين است كه تو صاحب مرئي و مسمع هستي و تو كسي هستي كه خلق در حضورت حاضر و ناظرند. پس كسي كه ائمه خود را حاضر و ناظر نميداند و به قدر شيطان ميگويد علم و قدرت ندارند، بداند كه ائمه ندارد و عرض ميكنم شيطان همه خيرات را ميداند و منع ميكند و شرور را ميداند و امر ميكند و در آن واحد در همه جا هست و شخص واحد هم هست، حالا چون امام تو شخص واحد است، اگر در امكنه عديده حاضر و ناظر باشد، نعوذ باللّه كفري لازم ميآيد؟! و غافل نباشيد انشاء اللّه.
يك وقتي حضرت صادق صلوات اللّه طواف ميكردند و دو سه نفر از شيعيان همراه حضرت طواف ميكردند، رو كردند به يكي از آنها كه ببين جاسوسي سني، مني اينجاها نيست، آن وقت فرمودند چه گمان داري تو، آيا معقول هست كه خداوند عالم كسي را حجت كند بر جماعتي و آن حجت محجوجين خود را نشناسد؟ و اگر نشناسد چطور آنها را هدايت كند؟ چنانكه شيطان اگر نشناسد كسي را، چطور برود گمراه كند؟ فرمودند امام ميشناسد شيعيان خودش را و واللّه در آسمانها معروفتر از روي زمين است. فرمودند ما در زمين گاهي تقيه ميكنيم و اين مردم درست ما را نميشناسند ولكن در آسمانها تقيه نميكنيم و چون تقيه نميكنيم ما را درست ميشناسند، اين است كه ما هم در آسمانها حجتيم هم در زمين. و در دعاي رجب است كه و بمقاماتك و علاماتك التي لاتعطيل لها في كل مكان، و آن مقامات و علامات تو، جايي نيست كه نباشد، زمين جايي هست، پس آن علامات آنجا هست. آسمان جايي هست، پس آن علامات آنجا هست. دنيا جايي هست، پس آن مقامات آنجا هست. آخرت جايي هست، پس آن مقامات آنجا هست. ميفرمايد نيست مكاني كه شما آنجا نباشيد به نص آيه قرآن كه اين دعا شرح آن آيه قرآن را ميكند كه سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و الا انهم في مرية من لقاء ربهم الا انه بكل شيء محيط.
پس غافل نباشيد كه آيات خدا بسيارند و دوازده تا و چهارده تا هستند و هميشه حق با ايشان است و ايشان با حقند و هرجا ميروند، حق همراه ايشان است علي مع الحق و الحق مع علي يدور حيث مادار.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه هشتم ـ چهارشنبه ۱۴ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
مكرر عرض كردم كه چون خداوند عالم خلق را از براي فايدهاي خلق كرده، از براي آنكه اثري از آنها مترتب شود، از اين جهت خلقشان كرده. و در ملك خدا نيست چيزي كه بيفايده و بياثر باشد. چنانكه آب را خلق كرده از براي آنكه رفع تشنگي تشنگان كند و همچنين زراعات را تر كند و همچنين آتش را خلق كرده براي آنكه بسوزاند. و واقعش اين است كه اصل تأثير تمام اشياء ـ به اصطلاح ملاها ـ علت غائي است. و فارسي علت غائي را عرض كنم كه همه ملتفت باشيد.
علت غائي آن است كه در وجود مقدم است و آن آخر كار به ظهور ميرسد، مثل آنكه كسي كسب و كار ميكند كه چيزي به دست بياورد به جهت اهل و عيالش، حالا ميرود فعلگي ميكند، خود را به زحمت و مشقت مياندازد كه پول بگيرد براي عيال و اطفالش. و اگر مقصودش پول نبود، فعلگي چه ضرورش بود كه بكند؟ پس آني را كه اول قصد كرده، علت غائي هست. پس تمام خلق را ميفهمي، كه منظور و مراد خدا از خلقت آنها، آثار آنها بوده و بس. پس آب را خلق كردهاند براي آنكه تر كند جاها را و اگر رطوبت آب منظورشان نبود، اصلاً خلقش نميكردند و همچنين آتش را خلق كردهاند براي آنكه بسوزاند يكپاره چيزها را كه اگر اين مراد نبود، مصرفش چه بود كه خلقش كنند؟ چنانكه حضرت صادق به هشام بن الحكم فرمايش ميكنند كه اگر آب بود و كسي نبود كه از آن منتفع شود، هرآينه بيمصرف بود. پس آب خوب است از براي كسي كه رفع تشنگيش بكند و همچنين عمارت بسازد، زراعت را آب دهد و الاّ خلقتش لغو و بيحاصل بود؛ چرا كه خدا كه ضرورش نبود كه آبي در عالم باشد و خدا اصلاً محتاج به آب نيست، پس بيمصرف و لغو بود.
پس هر چيزي لامحاله يك فايده و اثري دارد، حالا ديگر فايدهها هم مثل هم است؟ چنين نيست. پس فايده آفتاب اين است كه گرم كند و فايده آتش اين است كه بسوزاند و فايده آب اين است كه تر كند. پس به همين نسق عرض ميكنم، فكر كنيد، فايده آب اين است كه به زراعت بدهي، سبز بشود، خوب فايده خود زراعت چيست؟ آيا فايده زراعت همين است كه سبز بشود كه حيوانها بخورند علف آن را و انسانها بخورند دانههاي آن را؟ و همچنين حيوانات را آفريده براي كاري، مثلاً شتر بار ببرد، گاو شخم كند، اسب براي آنكه انسان سوار شود، جهاد كند. پس خلقت اينجوره چيزها براي خودشان نيست، بلكه خلق شدهاند به جهت غير، ديگر الاغ نبايد بار بكشد؟ خير، الاغ را محض بار كشيدن خلقش كردهاند و الاّ خلقش نميكردند منها ركوبهم و منها يأكلون، پس بعضي را بار ميكنند و بعضي را گوشتشان، شيرشان را ميخورند، پس تمام اينها براي وجود انسان خلق شدهاند، حالا خدا انسان را براي چه خلق كرده؟ از براي اينكه بخورد و بياشامد و بخوابد و جماع كند و توليد مثل كند؟ و بسا پيش خودش چنين خيالي كند كه براي همينها است كه خدا خلقش كرده. و خيلي از آدمهاي گنده گنده گولش را خوردهاند كه چشم را خدا خلق كرده كه ببيند، حالا آن اثري كه براي چشم هست، همين ديدن است؟ پس حالا كه چنين است ما ميخواهيم به همه جا نگاه كنيم و اگر از براي غير ديدن بود، خدا خلقش نميكرد يا اينكه طوري خلقش ميكرد كه در آنجاهايي كه راضي نيست، نتواند نگاه كند و ببيند، پس ما به زنهاي مردم نگاه ميكنيم، به عورت مردم نگاه ميكنيم.
و باز همينجور استدلال است كه صوفيه ميكنند و آدم تعجب ميكند، ميگويند آنهايي كه قدري شعوري، ادراكي دارند، سليقه دارند، از آنهايي كه امرد هستند خوششان ميآيد، شكي نيست و در اينكه محبت آن بيريشها در دل آنها است بديهي است. و عرض ميكنم شخص عالم توي كتابش حكمت بنويسد و همچو چيزها بخواهد بنويسد؟! و نوشتهاند و استدلال كردهاند كه خدا جميل است و جمال را دوست ميدارد. و خيال ميكنند كه خدا از صورت خوشگل خوشش ميآيد و حال آنكه ميگويند اينها اهل اللّه هستند و همه خدا هستند، پس تو چرا از خوشگل خوشت ميآيد؟ آن بدگل هم كه خداست؟ چنانكه در اصفهان كسي يك طفلي را دوست ميداشت، گفتند به او چرا اين را دوست ميداري؟ گفت اين اسمش محمد است و به جهت آنكه من اخلاص به محمد دارم، از اين جهت او را دوست ميدارم. يك رندي رفت و يك كچلي را پيدا كرد، آورد گفت اين هم اسمش محمد است، اين را هم دوست بدار، گفت مسلماني كه مخصوص من نيست، باقي مسلمانها او را دوست بدارند. حالا خدايي كه اينها همه ظهورات او است، پس تو چرا امرد را دوست ميداري؟ و استدلال كردهاند كه اگر اين محبت بياثر و لغو و بيخاصيت بود، خدايي كه عليم است و حكيم است و خداي دانا، يك چيز بيمصرفي در دل كسي خلق كند كه هيچ اثر نداشته باشد؟ خدا كه لغوكار نيست، پس خدايي كه لغوكار نيست و محبت امارد را در دل ازهار قرار داده، پس لامحاله اين محبت اثر دارد و آني را كه تو دوست ميداري، هميشه پيش او هستي و اين محبت خورده خورده ميكشد به آنجايي كه خدا را دوست بداري.
و عرض ميكنم، نميدانم توي دلهاشان چه مرضي است في قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا، و در بعضي از دلها محبت زنا هست و مرض است و بايد توبه كند، انابه كند پيش خدا، و در بعضي از دلها حب بيريشها است و اين مرض است در دلش و بايد توبه كند، انابه كند، استغفار كند. پس نه هر چيزي كه خدا خلق كرده به جهت امتحاني و ابتلايي بايد گرفت و استدلال كرد. و بدانيد كه از اين نمره استدلال، بيديني است، چنانكه گفتند به اغنيايي كه در زمان پيغمبر۹ بودند كه به اين فقرا چيز بدهيد، آنها در جواب گفتند أنطعم من لو يشاء اللّه اطعمه، آيا ما اطعام كنيم كسي را كه اگر خدا ميخواست، اطعامش ميكرد؟ پس خدا نداده، ما هم متابعت او را ميكنيم. و استدلال ميكنند كه خدايي كه ميتواند چيزي به كسي بدهد و وقتي هم ميدهد از خزانهاش كم نميشود و مطلع است بر احوال اين فقير، پس چرا او نميدهد؟ و حال آنكه اگر ما بدهيم از مالمان كم ميشود. و از اينجور استدلالها است كه آنهايي كه غافلند از دين و مذهب خيال ميكنند، دليل و برهان است.
پس اين چشم براي ديدن است نه به همه جا، نميبيني كه ميگويند جلوش را بگير و به نامحرم نگاه مكن. و هكذا گوش براي شنيدن است نه به هر صدايي كه بخواهي گوش بدهي، نميبيني ميگويند يكپاره صداها را مشنو. و همچنين پا براي راه رفتن است ولكن همه جا نگفتهاند برو، گفتهاند به مسجد برو و به ميخانه و بتخانه مرو. و همچنين اين دست براي گذاشتن و برداشتن و براي زدن است، ولكن به هر مظلومي، يتيمي نگفتهاند بزن.
پس غافل نباشيد كه اين خلق نميدانستند كه چه جور كه ميكنند، خدا راضي است و مراد او را نميتوانستند بفهمند و از مراد او خبر شوند، همين طوري كه خدا شرع را قرار داده، ديگر ما چه احتياجي به پيغمبر داريم، بيني و بين اللّه احتياج داريم؛ چرا كه من هرچه بنشينم، فكر كنم، حالا ظهر شد، چه كنم؟ نميدانم. پس پيغمبري لازم است كه جبرئيل وحي براي او بياورد كه آفتاب كه وسط السماء آمد، نماز كنيد، ديگر نمازش چند ركعت بايد باشد؟ پيغمبر بايد بگويد و ما به واسطه او نماز ياد گرفتهايم. و شما غافل نباشيد، و اين مردم، بدانيد چقدر غافلند و ميخواهند اينجور حرفها نباشد توي دنيا، حالا چهار نفري ميروند آنجا، مبادا آنها بروند كه زكوة به ما ندهند. پس غافل نباشيد كه بيواسطه پيغمبر، ما نه حلال ميدانيم، نه حرام، نه خوب ميدانيم، نه بد ميدانيم. و هيچ نميدانيم مراد خدا چيست درباره ما؟ آيا حركت كنيم كه خدا راضي باشد يا ساكن شويم؟ ولكن پيغمبر ميآيد كه، كي حركت كنيد، كي ساكن شويد، كي غذا بخوريد، كي نخوريد. پس پيغمبر كه ميآيد، ما به واسطه او اينها را تعليم ميگيريم. به همين نسق فكر كن كه توحيد را اين پيغمبر بايد بگويد، ما چه ميدانيم توحيد چطور است و چطور بايد او را شناخت؟ چرا كه خدا مزه نيست كه من بچشم او را و ببينم چه مزه ميدهد و صدا نيست كه با گوش تميز بدهم و بوي خوب و بد نيست كه بو بكشم، چه ميدانم چطور است؟ و خدا گرمي نيست كه با لامسه بفهمم كه گرم است و سردي نيست كه با لامسه تميز بدهم و سبكي و سنگيني نيست كه وزنش بدهم، ببينم سبك است يا سنگين است؟
پس غافل نباشيد كه ما هر جور و هر طور، چه به مشاعر ظاهرمان چه به خيالمان و فكرمان و عقلمان، هرچه فكر كنيم، نميدانيم خدا چطور است؟ و بايد بداني كه خدا رنگ ندارد، طور ندارد. و غافل نباشيد كه واللّه خدا را نميشود شناخت مگر آن جوري كه محمد و آل محمد گفتهاند و فرمودهاند بنا عرف اللّه و لولانا ماعرف اللّه، حالا اگر ايشان نيامده بودند و نگفته بودند كه حلال چيست، حرام چيست، تو نه حلال ميدانستي يعني چه، نه حرام. همينطور اگر نيامده بودند و از خدا خبر نداده بودند، تو نميدانستي خدايي هست يا نيست؟ پس خدا را بايد شناخت به آن طوري كه ايشان گفتهاند و تعريف كردهاند، و ببينيد آنهايي كه جبري هستند، نماز ميكنند و اذان هم ميگويند و ميگويند خدا عالم و قادر و حكيم هست و همه اسماء و صفات او را قبول دارند الاّ آنكه ميگويند خدا عادل نيست و استدلال ميكنند، مثل آنهايي كه استدلال براي مطلب خودشان ميكردند، كه اگر خدا عادل است، بايد همه همسر باشيم و پول و دولت و ثروت به قدر هم داشته باشيم و همچنين شعور به قدر هم داشته باشيم، و حال آنكه ميبيني يكي را فقير كرده، يكي را غني، يكي را صحيح كرده، يكي را مريض، يكي را بينا كرده، يكي را نابينا، يكي را شنوا كرده، يكي را كر.
و عرض ميكنم شما غافل نباشيد كه خداي شما، اولاً احتياج به ظلم ندارد. و فرض كن از روي جهالت كه خدا اين گندمي كه تو داري، ده يكش را از تو بگيرد، خوب اين گندمها را كه او به تو داده، آيا خدا احتياج به گندم دارد؟ و همچنين اين پولهايي را كه او به تو داده، آيا خدا از پول خوشش ميآيد و منتفع ميشود؟ بلكه عرض ميكنم خدا محتاج به ظلم نيست و آني كه محتاج به ظلم نيست و ظلم ميكند، اظلم ظلمه است و بدتر است از آن كسي كه محتاج به ظلم است و ظلم ميكند. مثل آنكه آن كسي كه شهوت داشته باشد و نگاه به نامحرم كند، ميفرمايند غيبت از زنا بدتر است، راوي عرض ميكند چطور بدتر است؟ چرا كه باز زنا، آن مردكه يك چيزي ميتواند بگويد كه شهوت بر من غلبه كرد، مقتضي موجود بود، مانع مفقود، ما هم رفع شهوت خود كرديم، حالا اين زاني بهانهاي دارد كه زنا كرده. و همچنين از دزد بپرسي كه چرا دزدي كردي؟ ميگويد به جهت آنكه گرسنه بودم، يك چيزي آنجا ديدم، برداشتم، خوردم. حالا فلان غيبت ميكند؛ اين چيزي نيست كه آدم را سير كند؟ و بعد از اينكه امام فرمايش ميكند راوي باورش ميشود. ميفرمايند اگر خدا حدي براي غيبت قرار نداده توي اين دنيا، از باب آن است كه اين دنيا گنجايش حدش را ندارد؛ چرا كه زاني را صد تازيانه بزنند به جهت زنايي كه كرده و اين را هزار تازيانه، باز اين جزاش در دنيا نميشود، ميبرند اين را در آخرت و آنجا خدا تلافي ميكند. پس هر صدمهاي را كه توي دنيا پيش انداختهاند، مثل آنكه فلان را پنج تازيانه يا بيست تازيانه بزنيد يا آنكه فلان را صد تازيانه بزنيد و آن نهايت جبرش آن است كه سنگسارش كنيد يا بسوزانيدش، باز اينها واللّه عذابهاي كوچك بوده كه توي دنيا ممكن بوده كه به عمل بياوري و همين كه كسي را حد زدي، پاك ميشود و ميشود پشت سرش نماز كرد.
پس غافل نباشيد كه اين عذابهاي دنيايي، هرچه باشد، چون خيلي پست بوده و اندك بوده، توي دنيا آوردهاند ولكن يكپاره عذابها، جاش در آخرت است و توي دنيا نميآورند و نميگنجد و ميبرند جايي كه وسعت دارد. مطلب اين است كه غافل نباشيد كه همين جوري كه خودمان هرچه فكر كنيم، حلال نميتوانيم براي خودمان درست كنيم، كه آيا خدا راضي است كه اين كار را بكنيم يا نكنيم؟ مگر آنكه پيغمبر ميتواند بفهمد كه حالا حركت كنيم يا ساكن شويم، نماز كنيم يا نكنيم، روزه بگيريم يا نگيريم. منظورم آنكه چنانكه حلال و حرام را خودمان نميتوانيم بفهميم و تعيين كنيم، همينطور معرفت خدا را به خودي خود نميتوانيم بفهميم. پس لامحاله بايد انبياء بيايند و بيان كنند و واللّه پيغمبر ما از تمام انبياء بهتر بيان كرده، چنانكه اين آيه شريفه در اواخر بر پيغمبر۹ نازل شد از براي آنكه شعور مردم قدري بالاتر رفته بود و تسلط خودشان هم زياد شده بود. حالا پارهاي اسمهاي خدا در همه جاي قرآن هست، بلي هست ولكن سورهاي باشد كه جميع مراتب توحيد درش جمع باشد، نيست مگر در اين سوره نور. و بدانيد كه خدا نوري است كه هيچ ظلمت درش نيست. و عرض ميكنم خدا نور است يعني خدا اسمش نور است، به شرط آنكه دل بدهي، حقيقتش را ياد بگيري، پس خدا نور نيست، ظلمت هم نيست، ولكن اسمش نور است. و اسمش نور است، مراد آن اسميش هست كه هدايت ميكند مردم را چنانكه مفسرين گفتهاند: خدا نور آسمان است يعني هدايت كننده اهل آسمان و زمين است. و بعضي گفتهاند كه خالق آسمان و زمين است و آن آخرش مطلب يكي است. پس خدا نور است، خدا نور نيست و صادر از جايي نيست و نور آن چيزي است كه منير داشته باشد، باز خدا اگر منير بود يك طوري ميشد تعبير بياوري.
پس غافل نباشيد كه اللّه نور السموات و الارض، پس نور همه جا صادر از منير است، از چراغ است، از قرص آفتاب است، از قلوه آتش است مثلاً ولكن غافل نباشيد، پس به اين معني بگيريد، معني ندارد كه خدا نور باشد و اگر منير هم گفتي، باز منير هم اسم خداست و ذات خدا منزه است كه منير باشد. پس ذات خدا هم منير نيست و اسمها دارد و به هر اسمي كاري ميكند، يك جايي را ميخواهد روشن ميكند، يك جايي را ميخواهد تاريك ميكند، پس خدا اينطور منير است و از براي او است اسماء حسني و اين را من تنها نميگويم و حضرت صادق براي هشام ميگويد كه نميبيني كه خدا يكي است و نود و نه اسم دارد و خدا نود و نه تا نيست؟ آن وقت عرض ميكند من درست نميفهمم، ميفرمايد الماء اسم للمشروب الخبز اسم للمأكول الثوب اسم للملبوس النار اسم للمحرق، و عجب بياني است و اسماء اللّه را ميخواهد بيان كند، ميفرمايد آب آن است كه تو ميخوري، نان آن است كه تو ميخوري و اين مردم نگاه به اينجور احاديث ميكنند، خيال ميكنند كه حضرت پرتش كردهاند از مسأله كه برود فكر نان كند، فكر لباس كند. و شما غافل نباشيد، ميفرمايند هركس مواقع اسمها را فهميد او به قرار معرفت رسيده است و بدانيد كه مشكل هم نيست. ميفرمايند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة، هركس كه مواقع صفات خدايي را شناخت به قرار معرفت ميرسد، يعني اصل حقيقت معرفت به دست او ميآيد.
پس بدان كه مواقع صفات، يكي از صفات خدا آن است كه قدرت دارد و قدرت روي قادر نشسته و قادر متصف است به صفت قدرت و علم روي عالم نشسته و عالم جاي علم است و خزينه و معدن علم است و قادر خزينه قدرت و موقع قدرت و محل قدرت است. مثل آنكه تو كه ميايستي آن ايستاده محل ايستادن و جاي ايستادن است، مينشيني اين نشستن روي نشسته، نشسته است و جاش همينجا است و مطلب خيلي مطلب بلندي است كه عرض ميكنم و بلنديش را از همينجا ملتفت شو كه حضرت صادق صلوات اللّه عليه به مثل هشامي را مينشاند و درسش ميدهد و حظ ميكند و همان او حظ كرد، ميفرمايد خدا نود و نه اسم دارد و خدا نود و نه تا نيست و شرح ميكند الماء اسم للمشروب الخبز اسم للمأكول الثوب اسم للملبوس، ببين آن چيزي كه ميپوشي، لباس اسمش است نه هر كرباسي و آنچه ميخوري اسمش خبز است نه هر چيزي مأكول است و همچنين مشروب آن است كه رفع تشنگي ميكند نه هر ترابي@ آب است. پس مواقع صفات خدا را اگر شناختي به حاق معرفت ميرسي.
پس عرض ميكنم ميبيني قدرت روي قادر چسبيده و علم روي عالم، و عالم معدن علم است و پيش خودت هم كه ميآيي اينطور است، كه هرچه را ميداني، دانايي به او و اين دانايي از تو صادر شده و فعل تو است. و همچنين هر كاري كه ميتواني بكني آن توانايي به تو چسبيده و اين توانايي محلش، موقعش، قرارش، معدنش تويي و تو ميتواني فلان كار كني، حالا اين توانايي دخلي به دانايي ندارد. بسا ميدانيم كه نجار، نجاري ميكند و حداد، حدادي ميكند و كوزهگر، كوزهگري ميكند و بنا، بنايي ميكند و علمش را داريم ولكن عملش را نداريم. پس واقعاً علم دخلي به قدرت ندارد و ميشود كسي قدرت داشته باشد و فهم و شعور نداشته باشد. مثلاً فيل ميتواند ديواري را خراب كند، قوتش خيلي است ولكن فهم ندارد.
پس غافل نباشيد كه مواقع صفات خدا را بايد شناخت و مكلفي كه بشناسي و صفات خداوند همه موقع دارند و هر موقعي غير از موقعي ديگر است. پس قادر كارش قدرت است و عالم كارش علم است و منتقم كارش انتقام است و رحيم كارش رحم است و ايقنت انك انت ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة، و واللّه خدا از جميع آنچه خيال كني، رحمش بيشتر است. ميفرمايد كه من جميع مؤمنين را دوست ميدارم، يك وقتي كسي خواست شبه گلهاي از امام كند، فرمودند من تو را از خودت دوستتر ميدارم چرا كه من اصرار ميكنم كه تو معصيت نكني و وقتي معصيت كردي، صدمه ميكشي و من راضي نيستم كه تو صدمه بكشي، بلايي بر سر تو وارد بيايد و بسا يك خنده بيجايي كردي، پشت سرش يك بيدماغي بر تو وارد بيايد. و عرض ميكنم آدم با وجودي كه ميداند كه خنده بيجايي كه كرد يك بيدماغي براش حاصل ميشود، معذلك ميكند. و همچنين دزد ميداند كه دزدي كه كرد، صدمهاش ميزنند و دزدي ميكند. و غالب معاصي اينطورها است، ميدانيم كه جزا دارد و از آن طرف اگر پول به فقيري بدهيم ميدانيم كه خدا جزا ميدهم@ميدهد ظ@. و همچنين مال مردم را نخوريم، ميدانيم كه خدا چند مقابل عوض ميدهد. ميفرمايند ما شما را البته از خودمان@خودتان ظ@ دوستتر ميداريم، حالا ببين پيش خودت چقدر عزيزي و هر كسي خودش را خيلي دوست ميدارد، ميفرمايند ما شما را از خودتان دوستتر ميداريم؛ چرا كه شما لااُباليگري ميكنيد و ما لااُباليگري نميكنيم و ميخواهيم كه شما هم لااباليگري نكنيد، از اين جهت شما را امر و نهي ميكنيم. و واللّه خدا ما را از امام دوستتر ميدارد و حديث است كه خدا شما را از پيغمبر دوستتر ميدارد و لفظ حديثش، خيليها را گول زده بود و متحير بودند، يعني خدا شما را از پيغمبر دوستتر ميدارد؟ نه، يعني پيغمبر شما را دوست ميدارد، خدا هم دوست ميدارد، ولكن خدا بيشتر دوست ميدارد و از بس دوست ميداشته مثل پيغمبري را امر ميكند كه همراه فقراء، ضعفاء، مساكين برو غذا بخور، با آنها همغذا باش، نشست و برخواست كن، حالا اين پيغمبر مقرب الخاقان خدا هست، راست است و اقرب خلق است به خداوند عالم و بلغ اللّه بكم اشرف محل المكرمين و اعلي منازل المقربين، هيچ پيشي گيرندهاي به شما پيشي نگرفته و هيچ لاحقي به شما نميتواند برسد. و لايطمع في ادراكه طامع، و آن طوري كه شما هستيد، مردم اصلاً خبر ندارند و نميدانند كه چطور است حالت شما كه بتوانند طمع آن را بكنند. و واللّه مقامشان اينطورها است و در حديثي است كه فرمايش ميكنند كه مردم خيال ميكنند كه غصب خلافت ما را كردند، چطور ميتواند كسي غصب خلافت ما را بكند؟ و حال آنكه ما دانا هستيم به تمام چيزها و ماييم كه علم ماكان و مايكون را داريم و تصرف در همه جا ميكنيم. و كي ميتواند غصب حق ما بكند؟ بلي ما آمديم كه مردم را از دنيا دور كنيم، آنها آمدند به اين حلواها چسبيدند و ما اين حلواها را نميخواستيم كه جلوش را بگيريم، بلكه ميخواستيم كه مردم هم اينها را ول كنند و پيرامونش نگردند.
و غافل نباشيد كه واللّه پيغمبر بيزار است از ديدار منافقين، و يك وقتي است كه ميگويند با منافقين بنشين، مدارا كن، حالا خدا پيغمبر را امر كند كه پيش سگي هم بنشيند، ميرود مينشيند. ولكن منافقين را دوست ميداشت؟ نه واللّه، چرا كه او متخلق است به اخلاق اللّه و متأدب است به آداب اللّه و خدا عداوتش با آنها بيشتر است چنانكه ميفرمايد ان المنافقين في الدرك الاسفل، و هيچ كفار را در درك اسفل نميبرد. پس خدا خيلي از منافق بدش ميآيد، همينطور پيغمبر، همينطور امام. حالا دوستش نميدارند، ولش ميكنند كه حلوا ميخواهي، برو بخور. ميفرمايند تمام اين دنياي شما پيش ما مثل گوشت مردار است و طالبان آن مثل سگها هستند، حالا امام مردار را دوست ميدارد نعوذ باللّه؟ ميفرمايد الدنيا جيفة و طالبها كلاب، و نفرموده مرده و فرموده جيفه، حالا اين منافقين طالب دنيا بودند، ميخواستند ثروت، عزت داشته باشند، اينها دنيا است و جيفه است. و آدمي كه شامه دارد، شامهاش را ميگيرد كه بوش را نفهمد و بسا از بوي جيفه آدم غش كند. پس چشمش را ميگيرد كه نگاه نكند به آنجا، بينيش را ميگيرد كه بوش را نفهمد و از آنجا گذر نميكند و واللّه اجتناب ميكردند. چنانكه خواست منافقي يك وقتي همچو منتي بر سر حضرت بگذارد، رفت عصيدهاي پخت، برداشت رفت. اتفاقاً حضرت بيرون آمدند، گفت عصيدهاي است پختهام ولكن قابل نيست. فرمودند برو حلوات را خودت بخور، تو خيال ميكني كه من طالب حلوا هستم؟ فرمودند ايني كه شما درش هستيد، تمام اين اوضاع پيش من مثل رجيع خنزير است كه آن تغوطش باشد يا آنكه قي كند. فرمودند اين رجيع خنزير متعفن است، گنديده است، بردار ببر. و آدم منافقي بود؛ چرا كه وقتي يكي از دوستان هديهاي، چيزي ميبردند، پاي ملخي ميبردند، ائمه قبول ميكردند و ميگرفتند و روي چشمشان ميگذاشتند ولكن چون اين منافق بود، خواست منتي بر سر حضرت بگذارد، از اين جهت ولش كردند و واللّه بيزار بودند از ديدن آنها و رفتند توي خانهشان نشستند. چنانكه حضرت امير رفت توي خانه نشست و گاهگاهي به زور بيرونش ميكشيدند و ميرفت كه اظهار اسلام كند. حالا اگر تمام اين اوضاع تسليم او شده بود و تمام اين دولت توي خانهاش ميرفت، تعدي ميكرد از آنچه ميخورد؟ نه واللّه.
و بسا احمقي چنين گمان كند كه اگر اين اوضاع و اين دولت و ثروت به دست اميرالمؤمنين بود، او هم مثل مردم مرغ و چلو ميخورد؟ نه واللّه، بلكه او همان نان جوي كه خوراكش بود، همان را ميخورد و اين نان جوي كه ميخوردند، يك وقتي امكلثوم دخترشان رفت، روغني آورد و اين آردها را روغني كرد و نان كه پختند، بردند خدمت حضرت، ديدند كه روغن دارد، فرمودند: كه همچو كرده؟ امكلثوم عرض كرد من اينطور كردم، فرمودند من دختري نديدم كه عداوتش به من از تو بيشتر باشد. امكلثوم خيلي ترسيد، فرمودند كه ديگر همچو مكن. و حضرت آن همياني كه در آن نان خود را ميگذاشتند، كليدش را به كسي نميدادند. حالا اگر اميرالمؤمنين روغن در خانهاش بود، پلو ميخورد؟ نه واللّه، بلكه اين آجيلها پيش اميرالمؤمنين مثل رجيع خنزير است و همين چند لقمهاي كه ميخورد محض امتثال بود كه فرمودهاند كلوا و اشربوا. و اين بدني كه در دنيا است لامحاله تحليل ميرود و آن وقتي هم كه غذا ميخورد، خيال ميكني چقدر ميخورد؟ از اول عمرش تا آخر عمرش، هفده من جو خورد كه وقتي حساب ميكني، روزي يك مثقال، دو مثقال ميشود. حالا اين كسي كه اينطور سلوك ميكند، خواه آلاف الوف داشته باشد، باز همچو غذا ميخورد، خواه هيچ چيز نداشته باشد و اگر رأي مباركشان قرار ميگرفت به هرجا كه نگاه ميكردند طلا بشود، طلا ميشد. حتي عرض ميكنم تسلطشان به اين شدت بود كه به يكي از دوستانشان ميفرمودند كه اين سنگ را بردار، برميداشت طلا ميشد. ميفرمودند اما به قدر آنچه لازم داري بردار، عرض ميكرد چطور تكهاش را بردارم؟ ميفرمودند همانطوري كه من گفتم طلا بشو، طلا شد، همينطور بگو كنده بشو، كنده ميشود. و واللّه ايشانند قدرت خدا.
يك وقتي اين خالد بن وليد خدمت حضرت عرض كرد كه تو ادعاي كار داودي ميكني؟ فرمودند بلي، من آهن را در دست داود نرم كردم، من بودم كه كمك نوح كردم، در فلانجا من بودم كه در گهواره از زبان عيسي حرف زدم و خودش نميتوانست حرف بزند. پس ايشانند مقامات و علامات خدا و جايي نيست كه ايشان نباشند. ديگر جايي برويم كه خدا ما را نبيند، نميشود، با وجود اين خدا در مكان داخل نميشود داخل في الاشياء لا كدخول شيء في شيء و خارج عن الاشياء لا كخروج شيء عن شيء.
پس ايشانند كه صفات الهي هستند و موقع صفات الهي و اسماء الهي هستند و اين اسماء هر يكشان ذات نيستند چنانكه مكرر عرض كردم خدا قادر است و قادر اسم او است و عالم است و عالم اسم او است و عالم و قادر دو تا است و خدا يكي است. و به يك جوري ديگر ميشماري خدا هزار و يك اسم دارد. پس اسمهاي خدا بسيار است و خدا، خداست وحده لاشريك له و در تمام اسمها، او جلوهگر است. پس سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم، پس آيات خدا همه جا هست. در آسمان اگر آية اللّه نباشد، آسمان باقي نيست. در زمين اگر آية اللّه نباشد، زمين برقرار نيست. پس آسمان را بايد نگاه داشت، زمين را بايد نگاه داشت و الاّ آني، دقيقهاي برقرار نيست. ان اللّه يمسك السموات و الارض انتزولا، پس خداست كه نگاه ميدارد آسمان و زمين را و ممسك آنها خداست و در دعاها است كه خدايا تو را ميخوانم به اسمي كه آسمانها و زمينها طاقت او را ندارند و يك اسمي خدا دارد كه آسمانها را نگاه ميدارد و يك اسمي دارد كه زمينها را نگاه ميدارد و اگر اين دوتا اسم روي اينها گذاشته نميشد، اين آسمان و زمين زايل ميشدند. ولكن اسمي است بالاتر كه اين آسمان و زمين تاب آن را ندارند و اگر كسي آن اسم را بخواند، آسمان و زمين از هم ميپاشد. و درباره ابوذر فرمودند كه اگر خدا را ميخواند كه آسمان و زمين را خراب كند، خدا دعاش را مستجاب ميكرد. و اينها دينت، مذهبت هست و مثل منيها مباش كه از سنيها بدتر شدهاند و ضايعتر و نجستر شدهاند.
پس غافل نباشيد كه اسماء خدا بسيار است و حضرت امير صلوات اللّه عليه ميفرمايد كمال التوحيد نفي الصفات عنه، پس خدا يكي است ولكن صفاتش بسيار است و خيلي از مردم خيال ميكنند اميرالمؤمنين، صفت اللّه هست، همچو گمان ميكنند كه صفات خدا، مال خداست و صفات اميرالمؤمنين، مال اميرالمؤمنين است. يا آنكه خيال ميكنند كه خدا در آسمانها است، از اين جهت دست به آسمان بلند ميكنند، بلكه عرض ميكنم و في السماء اله و في الارض اله، و اين آسمان و زمين وسعت او را ندارند و ماوسعني ارضي و لاسمائي الاّ وسعني قلب عبدي المؤمن. و آنجايي كه عرش رحمان است، قلب مؤمن است و آن مؤمن حقيقي، پيغمبر است۹ و قلب او عرش خداست. و همچنين معصومين، مؤمنين حقيقي هستند و ان اللّه مع المتقين و خدا همراه اميرالمؤمنين است و اميرالمؤمنين هرچه ميكند، به گفته خدا ميكند. و همچنين تمام معصومينتان، حالتشان اين است، تمام دوازده امامتان اينطورند اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة و ايشانند همهشان اول ماخلق اللّه و ايشانند كه به مقامي هستند كه خدا ايشان را آنجا قرار داده كه آن طرفش، طرفي نيست و آن طرفش را خيال كني، خدا طرف ندارد و آن طرف ائمه شما، هيچ چيز نيست. ولكن خدا داخل في الاشياء لا كدخول شيء في شيء، و خدا واللّه در نورهاي خودش ظاهر است و در اسمهاي خودش ظاهر است مثل آنكه عرض كردم مكرر مثلش را كه صفات خدا را به جهت آنكه متعدد است، خدا ندان و صفات خدا يقيناً متعددند و مسلمانان بايد آلهه نداشته باشند. ولكن آن اله ما، به كلش توي عالم و قادر و حكيم و قدر و رحيم و منتقم است. مثل آنكه تو ميايستي، به كلّت ميايستي، حرف ميزني، به كلت حرف ميزني، متحرك ميشوي، به كلت متحرك ميشوي، ساكن ميشوي، به كلت ساكن ميشوي. همينطور ايشان متعددند و كمالات خدا هستند و هيچ يك خدا نيستند، اما بدانيد كه از خدا هم جدا نيستند و هميشه اهل حقند و حق با ايشان است. ان اللّه مع المتقين، ان اللّه مع المحسنين، ان اللّه مع الصابرين، و آن متقين درست ايشانند و خدا با ايشان است و ايشان با خدا هستند، عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه نهم ـ پنجشنبه ۱۵ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
چون خداوند عالم خلق را از براي همين آفريده بود كه او را بشناسند و او را بپرستند. و عرض كردم اگر كسي عاقل است، كه ميفهمد و الاّ كسي كه عاقل نيست، اعتنايي به او نيست، كه كسي كه دارد خدايي را و او همه كار ميتواند بكند و اذن هم داده كه هرچه ميخواهي از من بخواه، حالا همچو كسي آيا محتاج به غير خدا ميشود؟ حاشا و كلا. و از بس اين مردم دور افتادهاند از مطلب، اي ريش فلان را بگيريم، پول ازش بگيريم، باز تا او نخواهد نميتواني پول از كسي بگيري.
پس غافل نباشيد كه خداست وحده لاشريك له مسخر و تمام ملك مسخر او هستند و او است كه هر دوري را نزديك ميكند و هر نزديكي را دور ميكند، حالا پول ميخواهي برو پيش او. و گفته بخصوص كه پيش مردم مرو و التماس مكن كه اگر كردي، واميدارم كه چيزي به تو ندهند. پس غافل نباشيد كه اين خلق را خدا شغلي براشان قرار نداده و بدانيد كه هر شغلي را كه خودمان براي خودمان درست ميكنيم، خدا آن را قرار نداده، خودمان قرار دادهايم چرا كه صريحاً ميفرمايد ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون، من خلق نكردم جن و انس را مگر آنكه مرا بشناسند و مرا بپرستند، حالا اگر كسي بندگي خدا را كرد، تعجب است كه بنده، بندگي خدا را بكند و خدا خداييش را نكند و حال آنكه همچو خدايي داريم كه بندگي او را تو نميدانستي چطور است و او تعليم تو كرد كه بندگي مرا بكن تا من هم خدايي خود را بكنم. اوفوا بعهدي اوف بعهدكم، پس به خدا نبايد تعليم كرد كه خدايي بكن ولكن به ما بايد تعليم كرد كه چطور بندگي بكنيم، چنانكه پيغمبر ميآيد تعليم ميكند، همچو نماز بكن، همچو روزه بگير، همچو حج برو، به همين طوري كه مكرر عرض كردم و اين مكرري كه عرض ميكنم تقصير شما هست كه درست ضبطش نميكنيد. بلكه انشاء اللّه يك نفري، دو نفري، ده نفري پيدا شود كه از خواب غفلت بيدار شود.
پس ملتفت باشيد انشاء اللّه كه ما خودمان از خدا خبر نداريم و آنكه خبر شد رسول خدا بود و او دانست كه خدا از ما چه خواسته و چطور عبادت او را بكنيم، از اين جهت تعليممان كرد. پس اين خدا بندگي را تعليم شما ميكند كه اينطور نماز كنيد، اينطور روزه بگيريد، به همينطور، آن طوري كه خودش، خودش را ستوده و وصف كرده، اگر به همانجور ميشناسي خدا را، خداشناسي و الاّ اگر پيش خودت خدايي ميتراشي كه خدا همچو بايد باشد، اصلاً اعتناء به تو نميكند و بسا آن خدايت نفهمد كه تو پيش او التماس ميكني. و غالب اين مردم رو ميكنند به جايي كه او خبر نميشد از حال آنها، مثل بتپرستها كه ميروند پيش بتشان گريه و زاري ميكنند، التماس ميكنند، به خاك ميافتند، خضوع، خشوع ميكنند ولكن آن بت چشم ندارد كه آنها را ببيند، گوش ندارد كه صداي آنها را بشنود و اينها هي التماس ميكنند و او اصلاً خبر نميشود از حال آنها. و واللّه آن خدايي كه خودمان براي خودمان ميتراشيم مثل همين بتهايي است كه مردم ميپرستند و كل ما يشغلك عن اللّه فهو صنمك. و عرض كردم بسا او صدات را هم نميشنود و بر فرضي كه صدات را بشنود، هيچ كار نميتواند بكند. و عرض كردم خداوند عالم آن طوري كه خودش، خودش را وصف كرده بايد وصف كرد و آن طوري كه خودش، خودش را شناسانده بايد شناخت. و يكخورده چرت نزنيد و چرت ظاهري مقصودم نيست؛ يعني از غفلت بيرون بياييد.
و عرض كردم تمام آنچه در دنيا هست از مخلوق و خالق، تمام اسمهاشان را، خودشان را براي خودشان ميسازند، مثلاً تو ميايستي، اين ايستاده فعل تو است و عرض ميكنم اين اسمهايي را كه مردم بر سر يكديگر ميگذارند، نه آني را كه اسم بر سرش ميگذارند، ميفهمد كه چرا اين اسم را بر سرش گذاشتهاند، نه آنكه گذاشته ميداند براي چه گذاشته. مثل آنكه اسم غلام سياه آبلهرو را ميگذارند كافور و حال آنكه كافور سفيد است، روشن است، خوشبو است. و عرض ميكنم شما بدانيد، اگرچه مردم نميدانند، جهنم، و بدانيد اسمهاي خدا همينطور معني دارد.
پس غافل نباشيد كه خدا مصنوع خودش نيست ولكن عالم است كه چطور مصنوع را بسازد و همچنين قادر است، غفور است، رحيم است. باز خدا قادر است، خدا الف نيست، باء نيست، دال نيست، قاف نيست و اينها را به هم ميچسباني خدا نميشود چنانكه از هم منفصل ميكني خدا نميشود. ولكن خدا، خدايي است قادر و قدرت از او صادر شده. و عرض كردم ديروز من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة، هركس مواقع صفات خداوند عالم را فهميد، آن اصل معرفت از براي او است و آن منتهاي معرفت از براي او حاصل شده كه بالاترش معرفتي نيست و آن اين است كه قدرت، صادر از قادر است، حركت، صادر از متحرك است، اينها را نميفهمي كه چنين است؟
پس غافل نباشيد كه قدرت صادر از قادر است و داد ميكند كه من از قادر بيرون آمدهام مثل آنكه نور چراغ داد ميكند كه من از پيش چراغ آمدهام و دادهاش را هم ياد بگيريد. و حضرت امير فرمايش ميكند كه آن ابتداي دين، معرفت خداست و ديني كه اولش معرفت خدا نباشد، آن دين نيست و چيزي هست كه دلت را خوش كردهاي. پس حالا كه اول دين معرفت خداست، بايد خدا را آن طوري كه هست بشناسي و آن اين است كه بداني كه خدا يك است و بسيار نيست و صفات اين خدا بسيار است و اسمهاش بسيار است و آنها هم يك نيستند. خدا هم عالم است، هم قادر است، هم حكيم است، هم معطي است، هم غفور است. پس خدا صفات بسيار دارد و اين صفات خدا يك چيز منفصلي، از هم جدايي نيست. مثل اينكه من اينجا نشستهام، يك چيزي كه از من منفصل است، من از او هيچ خبر ندارم، مثل آنكه اين ستون اينجا هست ولكن دخلي به من ندارد و من از او خبر ندارم، پس فعل شخص قائم به شخص است. من اگر راه ميروم، اين راه رونده، اسم من است، صفت من است، ظهور من است و از من جدا نميشود، هرجا من ميروم او همراه من است و هرجا او ميرود، من همراه او هستم. و عرض ميكنم تمام اسمها را آن صاحب اسم بر سر خودش ميگذارد. اگر عدالت به كار ميبرد، شخص عادل است، نعوذ باللّه اگر فسق ميكند، شخص فاسق است. حالا اينها اسمهاي شما است و شما را هركس ميبيند اسمهاتان را ميبيند. مثلاً من نشسته شما را ميبينم و شما نشسته مرا ميبينيد و اين بدئش از من و عودش به سوي من است و دخلي به هيچ كس ندارد. همينطور اسمهاي خدا از خدا صادر شده و دخلي به هيچ كس ندارد، ميفرمايند حضرت پيغمبر۹ اين زمين و آسمان از نور دخترم فاطمه خلق شده و هرجاش را نميفهمي زور بزن، ياد بگير. ميفرمايد اين زمين و آسمان از نور فاطمه است و فاطمه از نور خداست و اينطور نور است كه از نورش زمين ميسازد، آسمان ميسازد؛ چرا كه نور آن است كه ظاهر باشد در نفسش و ظاهر كند چيزها را چنانكه اين نور خودش ظاهر است و ميبيني تو آن را و ظاهر كننده چيزهايي است كه در او واقع است. حالا به اينجور كه معني ميكني غافل مباش.
پس هر چيزي يك نورانيتي دارد و همه چيزها اينطور نيست كه عرضيت داشته باشد، بلكه بعضي از چيزها جوهريت هم دارند. پس هر چيزي نوري دارد و كلام شخص هم نور شخص است كلامكم نور و امركم رشد، كلامكم نور هيچ معنيش اين نيست كه كلامشان را در اطاق ميگذاري، روشن ميكند اطاق را، بلكه كلامشان نور است يعني هدايت ميكند خلق را و آنهايي كه هدايت شدند از نور هدايت ايشان هدايت شدند، پس آنها را هم ظاهر كرده. و غافل نباشيد، اين زمين و آسمان، بدانيد كه از نور حضرت فاطمه سلام اللّه عليها است و اين حضرت فاطمه بهتر است از جميع اين زمينها و آسمانها و حضرت پيغمبر دليلش را فرمايش ميكند به جهت اينكه فاطمه از نور خدا خلق شده و اين زمين و آسمان از نور فاطمه خلق شده، پس فاطمه از زمين و آسمان بهتر است؛ چرا كه خودش از نور خدا خلق شده و معلوم است اين زمين و آسمان، از پيش خدا نيامدهاند.
پس غافل نباشيد، يكخورده دقت كنيد و حرفهاي سرسري و بيمعني نيست كه ميگويم. پس نور چراغ صادر از چراغ است و چراغ را ميبري، نورهاش هم ميرود و بالعكس حتي چراغ اگر روغنش لطيف است، نورش هم شفاف و متلألأ است. و عرض ميكنم خداي ما نور نيست، ولكن اين نور از آفتاب آمده، همراه آفتاب هم غروب خواهد كرد و همچنين نور چراغ از پيش چراغ آمده و همراه چراغ هم حركت ميكند، ساكن ميشود، ولكن خدا چراغي خلق ميكند، اين نور هميشه همراه او است ولكن خدا آن نوري كه از او صادر ميشود متخلق به اخلاق اللّه است و متأدب به آداب اللّه است؛ چرا كه هر نوري منير خود را مينماياند و يكپاره مطالب است كه نميشود پر حلاجيش كرد، خصوص روي منبر از براي عوام. پس هر نوري بر شكل صاحب نور است و اين اشارهاي است كه ميكنم مثل آنكه آيينه ميگيري مقابل آفتاب، توي اين آيينه آفتاب ميافتد و اگر مقابل آفتاب بگيري به طوري كه يك سمتش آفتاب باشد و يك سمتش سايه باشد، نورش در اطاق ميتابد. پس آفتاب در آسمان است و آيينه در زمين، ولكن اين آيينه را كه مقابل آفتاب نگاه ميداري عكس آن در آيينه ميافتد و اين شبح، نوراني است مثل آفتاب، گرم است مثل آفتاب، زرد است مثل آفتاب، حتي ذرهبين مقابل آفتاب ميگيري، نور گردي روشني در او ميافتد كه بسا چوب را بسوزاند، آهن را بگدازد. پس اينقدر ميفهمي كه اگر آيينه مقابل آفتاب بگيري لحك و عكس آفتاب در او ميافتد و آن عكس هم همانطوري كه آفتاب اطاق را روشن ميكند، آن هم ميكند و همچنين او گرم ميكند، آن هم ميكند. و بسا آنقدر گرم كند چوب را كه بسوزاند و اين عكس آفتاب، گرد است بعينه مثل گردي آفتاب، زرد است بعينه مثل زردي آفتاب، نوراني است بعينه مثل آفتاب، گرم است بعينه مثل آفتاب، ميسوزاند مثل آفتاب كه اگر يك آيينه به اندازه قرص ببري و بگذاري در زمين، خيال ميكني كه آن قرص خورشيد كنده شده، آمده پايين به طوري كه اين آيينه كأنه آفتاب زميني است و كأنه نيست و خود آفتاب است، بعينه مثل عكس در آيينه، خود شخص ميماند، ريش دارد مثل ريش او، سر دارد مثل سر او، دست دارد مثل دست او، چشم دارد مثل چشم او، گوش دارد مثل گوش او، بيني دارد مثل بيني او، پس كأنه آنچه در آيينه است مثل آن چيزي است كه در خارج است. او ميايستد، اين هم ميايستد. او مينشيند، اين هم مينشيند و فرقي كه ميان آن چيز در آيينه است با او؛ او اصل است، اين فرع. او بينياز است، اين محتاج و الاّ او راه ميرود، اين هم ميرود. نميرود، اين هم نميرود. پس هيچ فرقي نيست ميان آفتاب و ميان اين آفتابي كه در آيينه افتاده است الاّ آنكه او آسماني است، اين زميني است. پس لافرق بينك و بينها الاّ انهم عبادك و خلقك صلوات اللّه عليهم. ببينيد چه مقامي دارند ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم كه هيچ فرقي با خدا ندارند الاّ آنكه خدا منير است، ايشان نور او هستند. خدا موصوف است، ايشان صفات او هستند. او مسمي است، اينها اسمهاي او هستند. و عرض ميكنم تمام نور آفتاب مثل هماني است كه در آيينه ميبيني، ميبيني آفتاب چطور چشم را ميزند، گرم ميكند، ميسوزاند، همينطور است آنيكه در آيينه ميافتد. و عرض ميكنم تمام اين هوايي كه هست زير آسمان، جزء فجزئش عكسي در او افتاده و اين عكوس پر به پر هم گذاردهاند، خيال ميكني نور يكپارچه است و در واقع قرص قرص، پهلوي هم هستند و همينطور روشني اطاق، قرص قرص، پر به پر هم گذاشتهاند و تفصيل اينجور مطالب روي منبر، مردم پُر حاليشان نميشود و آن هم انسان زيرك دانايي باشد، او ميفهمد.
پس غافل نباشيد كه نور كأنه مثل منيرش هست، چنانكه عكس خودت را در آيينه ميبيني، هركس كه او را ديد، تو را ديده كه اگر آيينه كج و واج نباشد، بعينه همان عكس تو است كه در او افتاده و آنكه در آيينه است عكس است و اينكه در خارج ايستاده، او اصل است و اين فرع او معذلك اين عكس هم كارها ازش ميآيد، نميبيني كه اينكه در آيينه است، اگر محبوب تو است، تو خوشت ميآيد و اگر دشمن تو است، بدت ميآيد و لعنش هم ميكني. پس غافل نباشيد كه واللّه ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم اجمعين نور خدا هستند و اول چيزي كه از خدا صادر شده است، وجود مبارك ايشان است و واللّه همينطور لافرق بينك و بينها الاّ انهم عبادك و خلقك، و آنكه ياد ميگيرد، حظ هم ميكند، ديگر اينها را ياد نگيريم كه چيز گيرمان بيايد؛ تو اگر اينها را ياد گرفتي، همه چيز گيرت آمده و هيچ يادت نيست كه در ملك خدا چيزي هست يا نيست.
پس غافل نباشيد كه خدايي كه عالم است به هر چيزي قادر است به همه چيزي و همچنين ارحم الراحمين است في موضع العفو و الرحمة و اشد المعاقبين است في موضع النكال و النقمة و چون ارحم الراحمين است، ميروي دامن او را ميگيري و پول ازش ميگيري، نه دامن پدرت را، نه دامن اقرباء و امثال و اقرانت را و از اين خدا خيلي هم بايد ترسيد، راست است؛ چرا كه اشد المعاقبين است و اگر آدم را از نظر بيندازد، چنان عذاب ميكند كه هيچ منتقمي آنطور انتقام نميكشد. و عرض ميكنم تا ملك خدا هست، اين جهنم انقطاع ندارد چرا كه تا ملك خدا هست اين جهنم، جهنم است و بهشت، بهشت است و مؤمنين هم در آنجا حظ ميكنند؛ چرا كه بهشت را خدا براي آنها ساخته و آنهايي كه در موضع ترحم واقع شدهاند، مؤمنينند و خدا آنها را ميبرد در بهشت. پس ايقنت انك انت ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة، و هيچ پدري، مادري، دوستي، آنقدر رحم ندارد. و تبارك كسي كه همچو پدري، مادري، پيغمبري، امامي، شفيعي خلق ميكند. پس او است ارحم الراحمين و اگر خدا ذاتش ارحم الراحمين بود و اشد المعاقبين نبود، بايد هيچ جهنمي خلق نكند و اگر ذاتش ارحم الراحمين بود، بايد هيچ كس سرش درد نگيرد، معطل نشود؛ چرا كه ارحم الراحمين است. و همينطور خيلي چيزها را پيش از سؤال داده و ما نبوديم كه از او سؤال كنيم و مفت مفت داده.
پس عرض ميكنم غافل نباشيد كه خداست ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة و همچنين اشد المعاقبين است في موضع النكال و النقمة، و جهنمي خلق ميكند كه هيچ انقطاعي از براش نيست، چنانكه بهشتي خلق ميكند كه انقطاعي براش نيست. مطلب آنكه غافل نباشيد، نور هر منيري بعينه مثل آن منير است و نور هر چراغي كه ميبيني بعينه مثل آن چراغ است و نور هر چيزي مثل آن است. همينطور نور خدا، امثال عليا و صفات عظماي خدا هستند و تمام اينها نماينده خدا هستند چنانكه عكس در آيينه، نماينده شاخص است. حالا آن شخص بخواهد كه او را نبيني و عكسش را ببيني، مقابل آيينه ميايستد و مو به موي او در آيينه پيداست و واللّه به طوري اين عكس نمودار است و به طوري مينماياند عاكس را كه وقتي كه خود آن شخص را ميبيني، هيچ علمت تازه زياد نميشود؛ چرا كه چشمش همانجور كه ديدي، ابروش همانجور كه ديدي، سرش همانجور كه ديدي، همچو بعينه مثل آن است. و كأنه فرق نميكند كه بيروني را ببيني يا اندروني را ببيني و آني را كه نميتوان ديد، هيچ بار نميشود ديد ولكن اللّه نور السموات و الارض، را ميشود ديد و صلوات اللّه علي ذلك النور و اين نور را عمداً آوردهاند كه سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق أولميكف بربك انه علي كل شيء شهيد.
پس آيات خدا را هم به همين طوري كه عرض كردم به شرط آنكه دل بدهي، ياد بگيري كه گير نكني ميشود ديد و مشاهده كرد و آيه را كه ديدي كأنه ذيالايه را ديدهاي. چنانكه عرض كردم نور هر چيزي بر شكل صاحب نور است، اگر گفتم نور بر شكل صاحب نور است و تو يك جا، دو جا تجربه كردي و ديدي، ميفهمي كه اينطور است و همچنين عكس بعينه مثل عاكس است و كأنه تو يك چيز ديدهاي ولكن توي دلت ميداني كه آنچه در آيينه است، او نيست، اما هرچه از او تمنا كني، ميتواند بدهد مثل عاكس خارجي و آنجايي كه ميگويم و مقصود و منظور است، آنجا عكسش هم حرف ميزند و قادر هم هست. و آنجايي كه ميفرمايد سنريهم آياتنا، زود باشد كه بنمايانيم به ايشان آيات خودمان را، هركس آن آيات را ديد، خدا را ميشناسد چنانكه پشت سرش ميفرمايد أولميكف بربك انه علي كل شيء شهيد.
پس غافل نباشيد كه اگر چيزي باشد كه ديده نشود ولكن عكسش ديده شود، از همين عكس ميتواني پي ببري كه آن صاحبش هم همينطور است، نهايت حالا او در تاريكي ايستاده است، نميشود او را ديد. پس دليل آنكه آن چيزي كه در آيينه است؛ اين است كه همين عكس را ميبيني، حالا آن عاكسش يا آنكه بالاي سرت ايستاده، تو او را نميبيني يا آنكه پشت سرت هست، از اين جهت او را نميبيني يا آنكه در تاريكي ايستاده، او را نميبيني. ولكن اگر عاقلي ميداني كه اين سرش مقابل سر او است، دستش مقابل دست او است، چشمش مقابل چشم او است، ابروش مقابل ابروي او است، بينيش مقابل بيني او است و اين مثلها را عمداً عرض ميكنم؛ چرا كه كار دستش داريد و مكلفيد كه بفهميد كه خدا لاتدركه الابصار است، خدا رنگ نيست، شكل نيست كه ديده شود و همچنين صدا نيست كه شنيده شود، بو نيست كه فهميده شود، طعم نيست كه چشيده شود، نرمي و زبري نيست كه لمس كرده شود ولكن اگر جايي ديدي كه عكسي پيداست و آن صاحب عكسش را نبيني، ميداني كه آن صاحب عكس هم اينطور است؛ چرا كه اين خودش نميتواند اينجا باشد، اگر صاحب عكس بيرون است، اين عكس هم اينجا فتد و الاّ عكس بدون او وجود ندارد. پس خدا هم عمداً آيات خودش را نمايانده كه بداني خدايي هست و الاّ آيات نميتوانند خودشان باشند و حرف بسيار بزرگي بود كه عرض كردم، اگر دانستي كه چه گفتم و فهميدي.
پس غافل نباشيد كه ايشانند كه خدا را شناساندهاند، پس خدا را نميشود ديد و ايشان را ميشود ديد و ديدن ايشان، ديدن خداست، چنانكه واللّه زيارت قبورشان، زيارت خداست من زار الحسين بكربلا فقد زار اللّه في عرشه، چرا كه اين عرش خيال كني كه بالاي سر داريم، خدا آنجاست، چنين نيست؛ بلكه خدا همه جا هست داخل في الاشياء لا كدخول شيء في شيء، خدا همه جا هست ولكن اينطور بالاي سر نيست چنانكه پايين ما نيست ولكن نور خدا هم بالا است هم پايين، ميفرمايد ماوسعني ارضي و لاسمائي الاّ وسعني قلب عبدي المؤمن، قلب بنده مؤمن من آنجا جاي من است و اين در حديث قدسي است و حديث قدسي جفت قرآن است، ميفرمايد ماوسعني ارضي و لاسمائي، اين آسمانها، زمينها، گنجايش مرا ندارند و من نميروم آنجا بنشينم. هرجا مؤمن است، آنجا جاي من است و من آنجا ميروم مينشينم. پس قلب المؤمن عرش الرحمن، و قلب مؤمن وسعتش از اين زمين و آسمان خيلي بيشتر است و اگر ميخواهي بفهمي، ببين خدا چشمي به تو داده به اين كوچكي و آنكه ميبيند، آن مردمك ميان چشم است كه ميبيند و وقتي نگاه ميكني از اينجا تا كرسي را ميبيني و ستارهها همه در كرسي هستند كه ميبيني. و ببين كه اين چشم تنگ تو، وقتي بشكافي وسيعتر است از اين زمين و آسمان؛ چرا كه به طرفة العيني به آسمان ميرود و برميگردد، پس وسعت چشم تو ـ اگر بداني كه چه ميگويم، ميداني كه ـ واللّه از زمين و آسمان بيشتر است كه هر دفعهاي كه نگاه ميكني به قدر زمين و آسمان است و دفعه دوم كه نگاه ميكني به قدر دو مقابل زمين و آسمان است و هكذا هلم جراً. و اين چشم خيلي وسيعتر است از آسمان و زمين؛ چرا كه محيط به آسمان و زمين است. ميفرمايد در شب معراج نظر كردم از سوراخ سوزني ـ از سم ابره نظر كردم و نور عظمت خدا را ديدم. پس چشم پيغمبر از همه جا وسيعتر بود كه ديد انوار خدا را و الاّ نميتوانست ببيند، پس خيلي وسعتش بيشتر بود كه ديد و احاطه داشت بر مادونش. پس قلب مؤمن كوچك است و هرچه كوچك باشد از مردمك چشم، كوچكتر نيست. پس بدان كه قلب مؤمن، وسعتش بيش از زمين و آسمان است و اين قلب صنوبري را ميگويم و اين قلب سر جاي خودش هست، همينطور چشم، ولكن همين جا كه نشستهاي به آسمان ميرود و به طرفة العيني برميگردد، پس قلب مؤمن وسعتش بيش از زمين و آسمان است. و آن مؤمن حقيقي، امام حسين است صلوات اللّه عليه و خدا توي قلب امام حسين است و هركس امام حسين را زيارت ميكند، خدا را زيارت كرده و هركس خدا را زيارت ميكند، امام حسين را زيارت كرده. و همچنين اميرالمؤمنين، امام حسن؛ چرا كه ايشانند آيينه سر تا پانماي جميع صفات خداوند عالم و جميع اسماء او.
و در حديثي فرمايش ميكند كه اسمهاي اعظم را خدا به تمام انبياء نداد و آدم چون بدو خلقت بود، وقتي آمد در دنيا، نه خدمي داشت، نه حشمي داشت، خودش بود و حوا و چون تنها بود وقتي كه با حوا آمدند روي زمين، خداوند بيست و پنج اسم اعظم به او داد. مثلاً تا ميخواست باد بيايد، جلدي ميآمد، ميخواست نيايد، نميآمد و همچنين ميخواست نهري جاري شود، جلدي ميشد. و به موسي پنج، شش اسم اعظم به او دادند و به عيسي يكي دويي دادند و ميفرمايند تمام اسمهاي اعظم پيش ما است و صلوات اللّه علي ذلك الاسم الاعظم و همين طورهايي كه عرض ميكنم اگر ملتفت شوي، تمام اسمهاي اعظم خود ايشانند؛ چرا كه اسم غير مسمي است و ايشان تمام اسمهاي اعظم خدا هستند نحن واللّه الاسماء الحسني، كجا ميگويد؟ آنجايي كه خدا در قرآن ميفرمايد: قل ادعوا اللّه او ادعوا الرحمن اياً ماتدعوا فله الاسماء الحسني، چرا كه خدا را بياسم نميتوان خواند و بياسم نميتوان شناخت.
پس غافل نباشيد كه ائمه سلام اللّه عليهم، اسمهاي خدا هستند و تمام اسمها، حقيقت ذات خودشان است و ميفرمايند تمام اسمها پيش ما است. ملتفت باشيد، ديگر حالا خودشان چيزي تعليم كسي كنند كه كاري كند، اينها را هم كردهاند. فرمودند حضرت امير ديدم مريم گير كرد در ميان قوم خودش، و دختر بيشوهر يكدفعه حامله شود، البته محل حيرت و تعجب است و پر وحشت هم از قول آنها نميشود بكني. گفتند اين بچه را از كجا آوردي؟ پدرت، مادرت كه بد نبود، تو چرا كار بد كردي؟ خداوند عالم ديد كه اگر اين مريم هزار قسم هم بخورد، باورشان نميشود كه خدا اين را در شكمش خلق كرده، هيچ باور نميكنند، ميگويند لامحاله خاكي به سرش كرده. مريم متحير شد كه چه جواب بگويد، گفت من نميدانم، برويد از آن بچه بپرسيد. گفتند اين بچه چه ميداند، چيزي سرش نميشود، ما چطور باش حرف بزنيم؟ يكدفعه بنا كرد حرف زدن قال اني عبداللّه آتاني الكتاب و جعلني نبيا و جعلني مباركا اين ما كنت و اوصاني بالصلوة و الزكوة مادمت حيا، اين بود كه يكخورده آرام گرفتند. پس غافل نباشيد، ميفرمايد ديدم اين بيچاره مريم دستش از همه جا بريده، حواله كرد به بچهاش، بچه هم كه نميتواند حرف بزند، من رفتم در زبان او و از زبانش حرف زدم. و همچنين ميفرمايد من آهن را نرم كردم در دست داود، و من كشتي نوح را نجات دادم و واللّه تمام ائمه شما چنين هستند.
يك وقتي حضرت امير تشريف آوردند خدمت پيغمبر و سلام كردند، حضرت اينطور جواب دادند السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته، و منافقين دور پيغمبر جمع بودند و اينها بنا كردند رگ به رگ شوند كه شما هم به علي فرمايش ميكنيد يا اميرالمؤمنين؟ فرمودند چرا نگويم كه تمام انبياء، در هر مهلكهاي كه گرفتار ميشدند، اين علي آنها را نجات ميداد و تمام آنها را نجات داد از مهلكهها و محنتها و حالا خدا منت بر من گذاشت كه اين علي را از خفا به ظهور آورد كه هر كاري كه دارم او ميكند. و عرض ميكنم اگر شمشير اميرالمؤمنين نبود، دين اسلام قوت نميگرفت، اين بود كه پيغمبر فرمودند چگونه نگويم اميرالمؤمنين كه تمام انبياء و مؤمنين كه بودند، اين ناصر ايشان بود و ناصر من بود پيش از تولد كردنم و الان ناصر من است و ايشانند كه هميشه اينطورند و بلاها را رفع ميكنند و بلاها را ميآورند، كه اگر ايشان رفع بلا نكنند، تمام مردم هلاك ميشوند و تمام تصرفاتي كه در ملك خدا ميشود، واللّه به دست ملائكه است و تمام ملائكه از نور حضرت امير خلق شدهاند، چنانكه اين زمين و آسمان از نور حضرت فاطمه خلق شده و تا منير نورش را حركت ندهد، نورش نميشود كه حركت كند. و خيال كن تمام عالم رياح عاصفه باشد، نميتواند نور چراغ را حركت بدهد و واللّه تمام ملائكه از نور حضرت امير خلق شدهاند و كثرت آنها از تمام جن و انس و ريگهاي زمين و قطرات باران بيشتر است؛ چرا كه تمام اينها را ملائكه درست ميكنند و اين ملائكه عملهجات ملك خدا هستند. حتي دو ملكند، اينها خلاقه اسمشان است و وقتي نطفه در رحم ريخته شد، آن دو ملك از دهن مادر ميروند توي شكم، آن وقت عرض ميكنند خدايا اين را بلند بسازيم يا كوتاه؟ هرطور وحي شد، ميكنند. و همچنين اين را سفيد بسازيم يا سياه؟ خوشگل بسازيم يا بدگل؟ سعيد بسازيم يا شقي؟ و خطي هم در پيشاني هر كسي هست و اهل قيافه آن خط را ببينند، ميدانند هر كسي چقدر عمر ميكند. و آن دو ملك مينويسند سرگذشت انسان را و همانطوري كه نوشتند اين بيرون ميآيد، اگر بايد طويل العمر باشد، طويل العمر است يا آنكه بايد قصير العمر باشد، قصير العمر است. و همچنين بايد ناخوش باشد، ناخوش است. بايد صحيح باشد، صحيح است و همچنين بايد شقي باشد، شقي است.
پس منظور اين است كه تمام ملائكه، اين كارها را ميكنند حتي اين آفتاب را هفتاد هزار ملك به او موكلند كه هر يكي طنابي دستشان است و اين طنابها، قلابها دارد و اين قلابها را مياندازند و آفتاب را ميكشند از مشرق به مغرب و همچنين ماه را اينطور ميبرند و ميآورند. حالا بر آفتاب هفتاد هزار ملك موكلند. بر ماه شصت هزار يا بيشتر يا كمتر و همچنين ستارهها، پس تمام اين كارها از دست ملائكه صادر ميشود و تمام اين ملائكه از نور حضرت امير خلق شدهاند و او قوتش از تمام ملائكه بيشتر است و قسمش مال حضرت پيغمبر است و ميفرمايد: اميرالمؤمنين افضل است از تمام ملائكه؛ چرا كه او از نور خداست و اين ملائكه از انوار او هستند. حالا يكي از ملائكه به نص قرآن، اين اسرافيل است و اين اسرافيل دو تا پف ميكند و نزديكهاي قيامت كه ميشود توي صورش يك پف ميكند و تمام اهل زمين و آسمان به يك پفش ميميرند مثل آنكه تو پفي ميكني به چراغ، چراغ خاموش ميشود، همينطور است قلب تو، يكخورده خوني است در او ريخته ميشود و آنجا كه رفت مشتعل ميشود به روح حيات، تا اين را پف كني خاموش ميشود نهايت حالا دورش را پوست گرفتهاند، جلدي خاموش نميشود. ولكن اسرافيل در قلب هم ميرود و پف ميكند و تمام اهل زمين و آسمان ميميرند. آن وقت يك پفي ديگر ميكند كه تمام خلق زمين و آسمان زنده ميشوند و اين اسرافيل واللّه نوكر اميرالمؤمنين است و از نور او است و اين نميتواند پف بكند مگر آنكه اميرالمؤمنين قوتش بدهد. و تمام ملائكه از نور حضرت امير خلق شدهاند و حضرت امير بينهايت قوتش از ملائكه بيشتر است و هرچه خيال كني اسرافيل قوت دارد، او بينهايت قوت دارد.
و عرض ميكنم نه حضرت امير تنها اينطور است، بلكه امام حسن هم اينطور است، امام حسين هم اينطور است؛ چرا كه قول فصلي نيست ميان ايشان، اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة، همهشان از يك جنسند و از يك نورند و اول ماخلق اللّهاند ولكن آنجايي كه بعضي بر بعضي فضيلت دارند مثل آنكه پيغمبر آقا است و استاد كل است در پيش كل، و حضرت امير ميفرمايد انا عبد من عبيد محمد، حالا اميرالمؤمنين يكپاره صفات بخصوص دارد، راست است و لفظ اميرالمؤمنين مثل لفظ رسول اللّه است و رسول اللّه يعني محمد بن عبداللّه و اميرالمؤمنين يعني علي بن ابيطالب. يك وقتي يك كسي فضوليش گرفته بود و از همين سنيها بود، آمد خدمت يكي از ائمه و خواست استهزاء كند، گفت السلام عليك يا اميرالمؤمنين، حضرت از جاي برخواستند و متغير شدند، فرمودند كسي راضي نيست كه اين اسم را براش بگويند مگر آن كسي كه يا ابنه دارد يا مبتلا خواهد شد به ابنه و آن ابابكريان، بدانيد كه همه كوني بودهاند و همچنين عمريان، همه كوني بودهاند و همچنين خلفاي بنيعباس، خلفاي بنياميه، همه ناخوشي ابنه داشتند.
حالا يكپاره چيزها مخصوص اميرالمؤمنين است، راست است ولكن همه متشخصند، همه آقا هستند، چنين است نهايت بعضي فضيلت بر بعضي دارند ولكن همه اول ماخلق اللّهاند و تمام زمين و آسمان از نور همهشان خلق شده، اگرچه ميفرمايند آفتاب از نور امام حسن خلق شده و ماه از نور امام حسين خلق شده. و در حديثي ديگر ميفرمايند آفتاب و ماه از نور امام حسن خلق شده و بهشت و حورالعين از نور امام حسين خلق شده. و اين بهشت جاي وسيعي است كه كمتر مؤمني را هفت همسر دنيا به او ميدهند و اين بهشت و حورالعين از نور حضرت سيدالشهداء است و ببينيد ما عدد اهل دنيا را نميتوانيم بشماريم، حالا عدد اوضاع آخرت را به طريق اولي نميتوانيم بشماريم و تمام اينها از نور سيدالشهداء است و خودش از نور خداست و البته خودش بهتر است. حالا نقشه ديوار بهشت، حسن، حسين نوشته باشد، عجب نيست چنانكه پيغمبر ميفرمايند در آن شب معراج كه، به هرجا رفتم، ديدم اسم علي آنجا نوشته و اسمش همچو عين و لام و ياء نيست ولكن همان جوري كه عرض كردم علي مشتق است از علي الاعلي، چنانكه حديث دارد، ميفرمايد خداوند عالم اشتقاق كردم از علي اعلي، علي را و اين را اسم خودم گذاشتم و اين حروف نيست خلق اسماً بالحروف غير مصوت و باللفظ غير منطق و بالجسم غير مجسد.
پس غافل نباشيد كه ائمه اسم خدا هستند. اسم همان طورهايي كه هي چونه ميزدم كه هر كسي خودش اسم براي خودش ميسازد، مثلاً من دستم را حركت ميدهم ميگويند فلان دستش را حركت داد و بالعكس و همچنين عدالت به كار ميبرم، ميگويند فلان عادل است. نعوذ باللّه فسق و فجور ميكنم، ميگويند فلان فاسق است. پس هر كسي خودش به خودش اسم ميگذارد به همينطور خدا براي خودش اسم ميگذارد. پس خداست محمود، اسم محمديت را از اسم خودش اختراع كرده و همچنين خداست اعلي، اسم علي را از اسم خودش مشتق كرده و خداست فاطر السموات و الارض، و اسم فاطمه را از اسم خودش اشتقاق كرده و تمام اينها اسمهاي خداست و اسمهاي اعظم او است و خدا را به اسم بايد خواند. و اسم بزرگ ميخواهي، برو پيش خدا، چنانكه اسم كوچك ميخواهي، برو پيش او و كسي كه خدا را بياسم بخواند، خدا ندارد چنانكه اگر سنگي را خيال كني كه ساكن باشد يا متحرك، اين متحرك و ساكن اسم او است و خود سنگ نيست و خود سنگ آني است كه گاهي ميجنبد، گاهي ساكن هست و وقتي نيست كه سنگ نجنبد يا ساكن نباشد. همينطور خدا تا بود اسمهاش هم بود و خودش اسمهاي خودش نيست و او يكي است و اسمهاش بسيارند و توي هر يك كه نگاه كني خدا پيداست، همينطوري كه گفته سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و همين آيات است كه لاتعطيل لها في كل مكان، خدايا تو را قسم ميدهم به آن مقامات و علامات كه هيچ جايي نيست كه ايشان نباشند و واللّه ايشان در آن واحد، هم در آخرت هستند هم در دنيا و همين حالا، هم در زمين هستند هم در آسمان، هم در مشرقند هم در مغرب. و خيال مكن كه ايشان مردهاند و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون، پس اين جماعت عند اللّه هستند و مرزوق پيش خدا هستند و مأمورند كارها كنند و در آن واحد، حال واحد، يك جلوهشان در آسمان است، يك جلوهشان در زمين، يك جلوهشان در مشرق است، يك جلوهشان در مغرب، يك جلوهشان در دنيا است، يك جلوهشان در آخرت است و همه جا نورهاي ايشان است كه منتشر است و تصرفات ايشان است و تصرفات از ملائكه است و ملائكه از نور حضرت امير خلق شدهاند و تا صاحب نور حركت نكند، محال است كه نور بتواند حركت كند. مثل آنكه چراغ را حركت ميدهي، نورهاش حركت ميكنند يا آنكه ساكن ميكني، نورهاش ساكن ميشوند. پس بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
موعظه دهم ـ سهشنبه ۲۰ / ماه مبارك رمضان / ۱۳۱۴
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم و مخالفيهم و مبغضيهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين.
خداوند عالم در كتاب مبارك خود ميفرمايد: اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شيء عليم.
خداوند عالم چون خلق را از براي همين خلق كرده بود كه او را بشناسند و او را بپرستند. و مكرر عرض كردم كه آدم عاقل ميفهمد كسي كه عقل و شعور دارد و تابع هوا و هوس خودش نيست كه بخواهد بازي كند كسي كه همچو خدايي دارد و ميشناسد او را كه همه كار ميتواند بكند و وعده هم كرده كه هرچه ميخواهيد از من بخواهيد، حالا كسي او را بشناسد و عبادت او را بكند و چيزي از او طلب كند، نميدهد؟ البته ميدهد.
پس غافل نباشيد كه خدا خلف وعده نميكند و اگر عاقلي، هرگز تقصير را به گردن خدا مگذار؛ چرا كه خدا، خدايي خوب ميتواند بكند ولكن ما بندگي درست نميتوانيم بكنيم و غالب طباع اينطور است و شما همچو نباشيد كه بخواهيد تقصير را از گردن خود برداريد و به گردن غير بگذاريد، خواه خدا باشد يا رسول باشد يا امام باشد. خوب خداي اقدر القادرين كه محتاج به عمل تو نيست و به هيچ وجه متأثر از عمل تو نميشود و محتاج نيست به هيچ كس، حالا اين خدا معقول هست كه وعده بكند، آن وقت خلف وعده نمايد؟! و هركس چنين خيال ميكند كه خدا خلف وعده ميكند و گفته كه بيا بدهم، حالا رفتهام و نميدهد، اين خدا، خدا نيست و خدا خلف وعده نميكند. و بخصوص گفته ادعوني استجب لكم، حالا اگر رفتي و خيال كردي پيش او رفتهاي و دعا كردي و مستجاب نشد، بدان كه پيش او نرفتهاي و خيالاتت ضايع بوده.
و عمده مطلب آنكه او را درست بشناسي، چنانكه صريح آيه است و من سرتاسر مردم را ميبينم كه غافلند از اين آيه، ميفرمايد اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، خداست كه خالق آسمان و زمين است و هدايت كننده اهل آسمان و زمين است. خوب خدا كي هدايت كرد اهل زمين را؟ و ميبيني در روي زمين كه اگر پيغمبري نيامده بود و شما را هدايت نكرده بود، حلالي و حرامي به شما نگفته بود، شما هدايت ميشديد؟ پس غافل نباشيد كه اسم هادي او رسول خدا است و همين كه او ميآيد و هدايت ميكند، هدايت ميشويد. و غافل نباشيد مثل غافلين كه غافلند و تا نشناسند ائمه را ـ و تعجب آنكه، تا ائمه را نشناسند ـ خدا را نشناختهاند و تا خدا را نشناسند، ائمه را نميشناسند، پس ائمه را كه بشناسي خدا را شناختهاي و خدا را كه بشناسي، ائمه را شناختهاي و آن كسي كه ايشان رانميشناسد، خدا ندارد. و اين است كه يك وقتي سلمان به ابوذر گفت كه دلمان تنگ شده، برخيز برويم پيش مولاي خود درددل خود را بكنيم. برخواستند و رفتند خدمت مولاي خود و از دور كه پيدا شدند، حضرت ميدانستند كه به چه كار آمدهاند و يكپاره تعريفشان كردند، فرمودند يا سلمان و يا جندب ان معرفتي بالنورانية هي معرفة اللّه عزوجل و معرفة اللّه عزوجل معرفتي، معرفت من به نورانيت همان معرفت خداي عزوجل است و معرفت خداي عزوجل معرفت من است.
حالا اينها را مردم ميشنوند، خيال ميكنند كه معرفت يك مخلوقي معرفت خداست و معرفت خدا، معرفت مخلوقي است. و مكرر عرض كردم آن اسمهاي حقيقي خدا، آن اسمهايي است كه خدا خودش براي خودش ساخته ـ اگر گوش ميدهي ميگويم ـ و اسمي كه خدا براي خودش ساخته از خارج وجود خودش نميگيرد اسم بسازد. و اين مطلبي است بسيار بلند و مردم اعتناء ندارند و نميخواهند ياد بگيرند و همه دشمنيهاشان به جهت همين حرفها است و عرض كردم خدا چنين قرار داده كه هر كسي خودش به خودش اسم بگذارد و غير نميتواند اسم براي كسي بگذارد. حالا اين اسمهايي كه ميان مردم است، بدان كه بيمعني است، ولكن الاسم ما انبأ عن المسمي، اسم آن چيزي است كه انباء ميكند و خبر ميدهد از مسماي خودش، چنانكه من اينجا نشستهام، اين نشسته اسم من است و نشان ميدهد مرا كه سر من چطور است، دست من چطور است، چشم من چطور است، و همچنين اين متكلم اسم من است و ذات من نيست. نميبيني كه من ساكت ميشوم و خودم، خودم هستم، پس متكلم و ساكت دوتا هستند و چنان دوتايي كه جمع نميشوند با هم؛ اگر حرف ميزنم، ساكت نيستم و اگر ساكتم، حرف نميزنم، پس اينها دوتا هستند و من دو نصف نشدهام كه نصفم متكلم باشد و نصفم ساكت. و وقتي حرف ميزنم به تكلم حرف ميزنم چنانكه وقتي ساكتم به سكوت ساكتم و اين دوتا، دو تكه من نيستند و دو اسم منند و هر وقت حرف ميزنم، ساكت نيستم و هر وقت ساكتم، حرف نميزنم. و همينجور است حركت و سكون مثل آنكه تو گاهي راه ميروي و گاهي ساكني و اين دوتا غير هم هستند و تو غير اينها نيستي و عين اينها هم نيستي؛ چرا كه تو، تويي و اينها دوتا هستند. و ميان ملاها قال قال است و اصلاً نميفهمند يعني چه و اين متحرك و ساكن در اينكه دوتا هستند، شك نيست؛ چرا كه شخص در آن واحد نميتواند هم بجنبد، هم نجنبد و هم بگويد و هم نگويد. اگر بگويد، ساكت نيست و اگر نگويد، متكلم نيست چنانكه اگر متحرك است، ساكن نيست و اگر ساكن است، متحرك نيست. پس ذات آن كسي كه دارد هم حركت ميكند و هم ساكن ميشود و هم حرف ميزند و هم حرف نميزند، به كلش هم توي متحرك است و هم توي ساكن و هم توي متكلم است و هم توي ساكت، پس او عين اينها است چرا كه در تمام اينها جلوهگر است و غير اينها است چرا كه او يكي است و اينها متعددند. و به همينطور خداوند خودش اسمها براي خودش ساخته؛ چرا كه غير، اسمي براي كسي بسازد، بيمعني است. و غالب اسمهاي در ميان مردم اينطور است. مثلاً زيد يعني چه؟ اي اين مرتجل است، معني ندارد و عرض ميكنم اسم آن است كه انباء بدهد از مسماي خودش و چيزي كه معني ندارد، خبر از بيمعنگي خودش ميدهد. پس اسم همه جا انباء ميكند و خبر ميدهد از مسماي خودش و او يكي است و بسا هزار اسم دارد و هر يكي خبر ميدهد از زيد كه زيد چه كاره است، خباز است؟ بقال است؟ نجار است؟ حداد است؟ و هكذا هلم جرا. و اينها اسمهاي زيد هستند و زيد تا بوده اسم داشته و ابتدايي كه از مادر متولد شد، يا دست و پا ميزد يا نميزد. و نبوده وقتي كه نه متحرك باشد، نه ساكن. پس ميشود كه كسي اسمش همراه خودش هم باشد و اينها به كارتان ميآيد كه عرض ميكنم و اصرار ميكنم. پس ابتدايي كه نطفه تو در رحم ريخته شد يا ساكن بود يا متحرك، ولكن ذات اين، نه متحرك است نه ساكن. اگر ميجنباني، ميجنبد و اگر ساكن ميكني، ساكن ميشود. پس البته مسمي را مينماياند و كأنه عين مسمي است و كأنه هو هو عياناً وجوداً ظهوراً شهوداً و ليس هو هو كلاً جمعاً احاطةً، اگر دل بدهي، حاليت ميكنم و اگر دل هم نميدهي، خود داني.
پس غافل نباشيد كه اسم را از خارج ذات شخص نميشود برداري. مثل آنكه تو خودت هم بخواهي به خودت اسم بگذاري، قبضه خاكي برداري بگويي اين اسم من، اين تو را نمينماياند. و عمداً اين لفظها را ميگويم بلكه چيزي بفهمي. مثلاً بخواهي اسم به خودت بگذاري يك غرفه آبي برداري، اين شعور ندارد، فهم ندارد و اسم آني است كه مسمي را بنماياند. پس از مركب برداري بنويسي محمد، اين محمد است؟ نه، چرا كه از خارج گرفته شده. و انشاء اللّه اگر دل بدهي ائمهشناس ميشوي و اگر دل هم ندهي محروم ميماني. حالا بسا يك جايي حاليت بكنند، ولكن آنجا ديگر چرت نيست و در عالم برزخ است. و اسم عرض ميكنم ظهور مسمي و ظاهر مسمي است و مسمي به كلش در اسم خودش ظاهر است و همين كه ميبيني اسم را، مسمي را ديدهاي مثل آنكه تو وقتي ايستادهاي، تو ايستادهاي و عمرو نايستاده و زمين نايستاده و آسمان نايستاده، ببين جايي كه تو ايستادهاي، تو ايستادهاي وحدك لاشريك لك. پس هركس تو را ميبيند، تو را ميبيند و اين نيست مگر نماينده تو و آيينه سر تا پانماي تو و اين اسم تو است و سرش، سر تو است، اگر سرش را بشكنند، سر تو شكسته شده. اگر دستش را ببرند، دست تو بريده شده و معذلك ذات تو نيست؛ چرا كه تو مينشيني و اين ايستاده را خراب ميكني و خودت خراب نشدهاي.
پس غافل نباشيد، خداوند عالم از خارج وجود خودش نميگيرد كه اسم براي خودش بسازد و صلي اللّه علي هذا الاسم الاعظم، خلق اسماً بالحروف غير مصوت. پس خداوند عالم از اين حروف و كلمات برنميدارد كه اسم براي خودش بسازد، بلكه آن اسم را ميسازد كه كارها كند. پس خلق اسماً بالحروف غير مصوت و باللفظ غير منطق، پس اين حروفي كه از لفظ ميگويي هواست و مثل حروفي است كه روي كاغذ مينويسي و اين هوايي است كه به تموج بيرون ميآوري و هركس هوا را به اين صدا بيرون بياورد، حروف و كلمات پيدا ميشود.
پس غافل نباشيد و اين است سر اين مطلب، اگر بفهمي كه چه عرض ميكنم. پس معلوم است اسم من از من خبر دارد، ديگر اين متكلم نميداند كه من چه ميخواهم بگويم و از زبانش جاري كنم و حال آنكه من بايد حركتش بدهم و اين نميداند كه مرادم چيست و اگر ملتفت باشي ميفهمي كه چه نعمتي است. و من چندان اصرار ندارم و اصرارم براي آنها است كه ميخواهند حق بفهمند، خدا، پير، پيغمبر، ائمه را بشناسند كه اگر فهمشان كم است، توي راهشان بيندازم.
پس غافل نباشيد كه اسم شخص از خارج وجود شخص گرفته نميشود، اگر قناعت ميكني به اين اسمي كه روي كاغذ نوشته ميشود كه اين اسم من است و عرض ميكنم كسي اسم تو را نداند، اصلاً نميداند اين چيست. ولكن اسم تو همچو چيزي است كه خودت متكلمي، اين كلام اسم تو است و خودت ساكت ميشوي، اين سكوت اسم تو است و نه اين يكي از خارج وجود تو آمده و نه آن يكي، بلكه هر دو از پيش وجود تو آمدهاند و هر دو از حالات تو خبر دارند و چون از عالم تو آمدهاند هر دو از اراده تو خبر دارند. و اينجور اسمها است كه فخرها دارد، تأثيرات دارد و صلي اللّه علي تلك الاسماء، و قسمش را من نميخورم و حضرت صادق خورده و غافل نباشيد. ميفرمايد حضرت صادق صلوات اللّه عليه نحن واللّه الاسماء الحسني، ماييم واللّه اسمهاي حسناي خداوند عالم كه خدا امر كرده به پيغمبر خودش كه برساند به شما كه شما بخوانيد خدا را به اسمهاي او و در توي قرآن صريحاً گفته قل ادعوا اللّه او ادعوا الرحمن اياً ماتدعوا فله الاسماء الحسني، بخوانيد اللّه را يا بخوانيد رحمن را يا بخوانيد رحيم را و همه اينها اسم خداست. اللّه اسم خداست، رحمان اسم خداست، رحيم اسم خداست، منتقم اسم خداست و با هر اسمي خدا كاري ميكند و با اسم محيي، خدا حيات ميدهد و با اسم خالقش خلق ميكند و با اسم رازقش رزق ميدهد و با اسم مميتش اماته ميكند و با اسم رحيمش رحم ميكند و با اسم منتقمش انتقام ميكشد. و خدا به كلش در اسمهاي خودش هست و به كلش خالق است و رازق است و محيي و مميت است و به كلش رحيم و منتقم است. و تعجب آنكه در اخبارمان خيلي اصرار ميكنند كه صفات فعل را با صفات ذات تميز بدهيد؛ چرا كه صفات فعل همه جا مقترن است به خلق. ميگويي خَلَقَ يعني خلق كرد، حالا ديگر آن پيشها خلق نكرده بود، چنين است له معني الخالقية اذ لامخلوق، پس از براي او بود معني خالقيت و هنوز خلق نكرده بود و معلوم است كه تا خلق نكند، نميتوان به او گفت خالق و معلوم است كسي را كه خلق نكرده، رزقش هم نداده ولكن له معني الرازقية اذ لامرزوق و همچنين له معني المميتية اذ لاميّت و له معني المحييية اذ لاحيات.
پس غافل نباشيد، اين اسمهايي كه گاهي به خدا ميگويي و گاهي نفيش ميكني، و اغلب اسمهايي كه كار دستش داري اينجور اسمها است كه خدايا به من رحم كن، ايقنت انك انت ارحم الراحمين في موضع العفو و الرحمة، چرا كه مقابل اين و اشد المعاقبين است في موضع النكال و النقمة. حالا ذات خدا همه جاش منتقم است؟ يا ذات خدا همه جاش ارحم الراحمين است؟ خودت فكر كن. پس آن كسي كه ارحم الراحمين است از اين ننهها خيلي مهربانتر و از اين پدرها و رفيقها خيلي رحمش بيشتر است. حتي خودت، خودت را چقدر دوست ميداري؟ خدا تو را بيشتر از خودت دوست ميدارد. ميفرمايند ما شما را بيشتر از خودتان دوست ميداريم؛ چرا كه راضي نيستيم كه شما كاري كنيد كه صدمه بخوريد. پس خدا اگر ذاتش ارحم الراحمين است بايد در توي ملك او هيچ كس سرش درد نگيرد و اين خدا قادر كه هست كه هيچ صدمه بر كسي وارد نيايد و هي نعمت بر سر مردم بريزد. حالا اين خدا اگر ذاتش ارحم الراحمين بود، بايد در ملك او هيچ كس به هيچ المي مبتلا نباشد يا آنكه ذات او نعوذ اللّه اشد المعاقبين بود، بايد يك نفر در ملكش سالم درنرود و توي كله همه كس بزند.
پس غافل نباشيد كه اين خدا ارحم الراحمين است و از پيغمبري كه رحمش از همه كس بيشتر است، اين خدا رحمش از اين پيغمبر هم بيشتر است و اين پيغمبر اينقدر امتش را دوست ميدارد كه ميفرمايد هركس اعتقاد به شفاعت من ندارد از امت من نيست. و خدا اين پيغمبر را شفيع قرار داده و ميآيد پيش آن گناهكار ميايستد، حتي هيچ باكش نيست، ميرود در آتش ميايستد ميگويد من باكم نيست، هرجا اين را ميبري من هم ميروم و چارهاي نيست مگر آنكه خدا نجاتش بدهد. و در صحراي قيامت به خصوص ميايستد كه خدايا اگر ميخواهي اينها را معطل كني، من هم معطل ميشوم و اگر نجاتشان ميدهي، من هم آسوده ميشوم. پس آن چيزي كه چشم آدم را روشن ميكند، شفاعت ايشان است و اين پيغمبر از آن روزي كه از مادر متولد شده، معصوم بوده و معصوم و مطهر است از جميع جاها و مقرب الخاقان خداست و خدا هرچه كرده منتش را بر سر او گذاشته كه لولاك لماخلقت الافلاك، اگر تو نبودي من آسمان ميخواستم چه كنم، زمين ميخواستم چه كنم.
باز عرض ميكنم ذات محمد و آل محمد، هيچ احتياجي به آسمان و زمين ندارد چرا كه ايشان خلق شده بودند پيش از زمين و آسمان و پيش از لوح و قلم، و اين قلمي است كه خدا به او قسم ميخورد مثل آنكه تو قسم ميخوري به جان عزيزم، پس اين قلم نبود و ايشان بودند و محتاج به خدا بودند و محتاج به ماسواي او نبودند و تسبيح و تهليل ميكردند خداوند عالم را و خدا ميخواست كه ايشان آقايان خلق باشند و جعلكم بعرشه محدقين حتي من علينا بمعرفتكم، خواست كه ايشان بيايند در ميان مردم و آقايان و مطاع مردم باشند و حالا مطاعيتشان اينجور است كه به گردن مردم گذاشتهاند، يا به زور يا به هرچه بود. سلاطين ميگويند ما مطيع رسول خدا هستيم و تملق از ايشان ميگويند و اللّهم صل علي محمد و آل محمد ميگويند و به ايشان توجه ميكنند و نذر ميكنند و پناه به ايشان ميبرند. پس ايشان آقايان ملك خدا هستند و رعيت دارند، بعضي عاصي، بعضي تائب هستند، حالا همه اينها را پيغمبر۹ ميخواهد شفاعت كند، ميرود پهلوي آنها ميايستد حتي پهلوي آن پيرهزاله ميايستد و شفاعتش ميكند و حرفش اين است كه خدايا مرا همچو ولي دادهاي كه راضي باشم كه با آنها معذب باشم، حالا ميخواهي مرا عذاب بكني، بكن، من بنده تو، مطيع توأم و واللّه اين پيغمبر ارحم الراحمين است و اسم ارحمالراحمين خداست و اين پيغمبر است اسم ارحم الراحمين و بالمؤمنين رؤف رحيم، پس به مؤمنين اين پيغمبر رؤف و رحيم است و اين رؤف و رحيم، اسم خداست و اين غفور از همه غفورها، غفورتر است. و همچنين اين رحيم، از همه رحيمها، رحيمتر است و اين است اسم خدا و همينجور است كه ايشانند اشد المعاقبين و ايشانند واللّه كه خدا به خصوص به ايشان قوت و قدرت داده كه القيا في جهنم كل كفار عنيد، اي محمد و اي علي، جميع خلقي كه به جهنم بايد بروند، شما بايد آنها را در جهنم بيندازيد، باز تتمه سخنش را عرض كنم، بلكه كسي چرت نزند.
يك وقتي عرض كردند خدمت امام۷ كه خدا ميگويد فلما اسفونا انتقمنا منهم، چون ما را به حزن و اسف انداختند، ما هم انتقام كشيديم از ايشان. راوي عرض ميكند خدا مگر محزون ميشود و حزن براش ميآيد؟ امام فرمايش ميكند كه اگر خدا گاهي محزون ميشد و گاهي خوشحال ميشد مثل ما بود. و نه اين است كه اين محزون شدن و خوشحال شدن به واسطه اين است كه سروري كه به انسان وارد آمد، خوشحال ميشود و ناخوش كه شد، محزون ميشود و از همين حزن كمكم لاغر ميشود و ميميرد و خدا لايتغير و لايتبدل است. حالا اگر خدا گاهي سرماش ميشد و گاهي گرماش ميشد مثل ما بود و ما از همين سرماها و گرماها ميميريم و خدا نميميرد. راوي عرض ميكند، پس معني اين آيه چيست؟ ميفرمايند از براي خدا اوليايي چند است و آنها مخلوقند و چون مخلوقند از كارهاي خوب مسرور ميشوند و از كارهاي بد محزون ميشوند. پس كسي كه نسبت به ايشان بدرفتاري كرد محزون ميشوند و كسي كه نسبت به ايشان خوشرفتاري كرد، مسرور ميشوند، پس سرورشان، سرور خداست و حزنشان، حزن خداست و خدا به خودش نسبت ميدهد. و باز همينطور رسول خدا آمده شما را هدايت كرده و شما انشاء اللّه اطاعت خدا را كردهايد من يطع الرسول فقد اطاع اللّه، و همچنين تو رسول خدا را دوست ميداري من احبكم فقد احب اللّه، نعوذ باللّه يك ناصبي، يك كافري، ائمه را دوست نميدارد و بغض ايشان را دارد من ابغضكم فقد ابغض اللّه. حالا چطور شده ايشان نسبتشان به خدا واقع شده؟ خودت فكر كن تا بفهمي؛ چرا كه ايشان معصومند و آنچه ميكنند خدا گفته كه بكنند. جنگ ميكنند، خدا گفته كه بكنند. صلح ميكنند، خدا گفته كه بكنند. عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون، از اين جهت است كه كارشان كار خداست، سهل است تا اينجاها هست مطلب كه در روز قيامت خدا خطاب ميكند كه من تشته شدم و آب به من ندادي، من گرسنه شدم و مرا سير نكردي، و آنجاها شعورشان زياد ميشود، ميگويند تو منزهي كه گرسنه شوي و تشنه شوي؟ ميگويد نبود در فلان بيابان ميگذشتي و مؤمني از تو آب خواست و به او ندادي؟ و فلان مؤمن گرسنه بود و ميدانستي كه گرسنه است و به او غذا ندادي؟ و همچنين ميگويد من مريض شدم و به عيادتم نيامدي؟ و اينها را نسبت به خودش ميدهد و اين نسبتها را مردم نميفهمند و من ميخواهم معنيش را بگويم و هي زور ميزنم كه تو بفهمي و تو هم زور بزن كه بفهمي.
عرض ميكنم خدا اسمهاش از پيش او ميآيد و مثل اين حروفات نيست كه من اللّه مينويسم، رحمان مينويسم، و اينها را من درست ميكنم و اسم خدا پيش خدا است و از ملك خدا گرفته نشده و اسم خدا همينطور از پيش خود خدا ساخته شده است و از خارج وجود الهي نيامده اسمهاي او و از پيش خداوند عالم آمده، پس از حروف مصوت نيستند و از جسم، مجسد نشدهاند و از هر مخلوقي كه خيال كني، ساخته نشدهاند مثل آنكه خودت ميايستي، مينشيني، و اين قوت از تو خبر ندارد و اين غير تو نيست و جفت تو است و تو داخلي در نشسته و داخلي در ايستاده و تو هم نشستهاي در وقت نشستن و هم ايستادهاي در وقت ايستادن و دوتا هم نشدي؛ چرا كه اگر دوتا شده بودي ميمردي. پس به كلت ايستادهاي و به كلت نشستهاي و اين دوتا يقيناً دوتا هستند و تو يقيناً يكي هستي و اين يكي دوتا نيست و آن دوتا يكي نيستند و اين دوتا مر خبرند اسم تو را و هر دو از تو خبر ميدهند. پس الاسم ما انبأ عن المسمي، و اسمهاي خدا واللّه ائمه طاهرينند و اين اسمها هستند كه از نزد خدا آمده. پس البته از خدا خبر دارند چرا كه از آنجا آمدهاند. پس قولشان قول خداست، امرشان امر خداست، و غالب مردم خيال به نفس ميكنند. من هم دارم قرآن ميخوانم ميگويم قل هو اللّه احد و من دارم تقليد ميكنم. مثلاً يك كسي يك وقتي روايت ميكند كه فلان خبر فلان طور است و آنهايي كه تابع ائمهاند روايت ميكنند از امام كه خداي ما چنين و چنان گفته، امام ما چنين و چنان گفته و روايت غير از حكايت است و حكايت آن است كه بخواهي مثل ظاهرش را ملتفت باشي. مثل آنكه آيينه حكايت ميكند از شاخص خارجي، اما زبان روايت ميكند. من به زبان ميگويم فلان شخص، شخص خوشگلي است، خوش رفتاري است، آن وقت آيينه مقابلش ميگيري، حكايت ميكند او را و او مطابق واقع است ولكن من ميگويم شخص خوشگلي است، هر كسي يك چيزي ميگويد.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه كه آن مغز سخن بود كه عرض كردم. مثل آنكه من گاهي نشستهام و خودم نشستهام و آيينه هم نيست و من خودم نشستهام و دارم حرف ميزنم و از مراد خود مطلعم و مرادات خود را ميگويم و ميگويم من عين متكلم نيستم چرا كه تا بخواهم ساكت مينشينم و خودم، خودم هستم و غير از من كسي متحرك نيست و اين اسم من است. تا بخواهم حالي تو كنم كه تو اقرار كني، جلدي ساكن ميشوم.
پس غافل نباشيد از آن كلمه مختصره كه عرض كردم. اسمها از خارج عالم مسمي نزول نميكنند بيايند پايين و كأنه خود او هستند و در حديث مفضل فرمايش ميكنند هو هو عياناً و شهوداً و ظهوراً، راوي عرض ميكند كه اين صورت از انزعيتي كه روي منبر بود و دعوت ميكرد، اين خودش بود يا مثل ما بود كه به غير دعوت ميكرد؟ اين خودش بود؟ كه بود و كه را دعوت ميكرد؟ و در آن حديث تفصيل زياد ميدهند كه قول او، قول خداست. فعل او، فعل خداست و خودش ظهور خداست و ظهور ظاهر نيست و ظاهر در ظهور اظهر از نفس ظهور است. و كلمات را جوري ريختهاند كه اين مردم نميفهمند. ميفرمايند هو هو، قولش قول خداست و كأنه خدا آمده در زبانش؛ چرا كه زبانش نميجنبد مگر آنكه او بجنباند. پس همين كه حكمي كرد، خدا كرد و ساكن نميشود مگر آنكه خدا او را ساكن كند. اگر چنين است پس او فعلش، فعل خداست. محبتش، محبت خداست و معامله با او معالمه با خداست كه واللّه ايشانند آن نوري كه از خدا صادر شدهاند و آن نوري كه ان معرفتي بالنورانية هي معرفة اللّه عزوجل، همين نوري است كه در سوره نور است و همين نور است كه ميگويد اللّه نور السموات و الارض، تا اينكه ميگويد اين مشكاتها در خانههايي هستند كه رفيعند و باز ميگويد اينها از خشت و گل نيستند و اينها بدل بدل واقع شده است به اصطلاح ملاها و اينها هم رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه كه ائمه شما از پيش خدا آمدهاند و مردم ديگر از پيش خدا نيامدهاند و اين انسانها از آب و گل خلق شدهاند و تمامشان سرتاسرشان حتي تمام پيغمبران از آب و گل خلق شدهاند چنانكه در قرآن ميفرمايد ان مثل عيسي عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب، و آدم پيغمبر بزرگي بود و علم آدم الاسماء كلها، و اين منيهاي همداني واللّه از سنيها بدترند و سنيها انكار نميكنند اينها را. و ما را ميخواهند ريز ريز كنند كه چرا اين حرفها را ميزنيد. و غافل نباشيد كه اين آدم پيغمبر اولواالعزم نبود و لمنجد له عزما، و نوح از فرزندان اوست و از اولواالعزم بود و همچنين ابراهيم از اولواالعزم بود و علم آدم الاسماء كلها، خداوند عالم تعليم آدم كرد تمام اسماء را و عجب سينهاي داشت آدم كه همه چيز را ميدانست حتي آن فرش زير پاي امام كه فرمودند اين را هم ميدانست و اين بود كه عرضهم علي الملائكة؛ و خداوند از ملائكه پرسيد كه اسم همه چيز كدام است؟ گفتند ما نميدانيم. خطاب شد اين را ساختهام كه همه چيز را بداند، پس سجده كنيد براي او. پس آدم همه چيز را ميداند و حال آنكه پيغمبر اولواالعزم نبود و پيغمبر شما اولواالعزم بود و اشرف از تمام انبياء بود و لارطب و لايابس الاّ في كتاب مبين و تفصيل همه چيز در اين قرآن است و خدا تعليم پيغمبر كرد و پيغمبر همه چيز را ميداند. ديگر اگر پيغمبر همه چيز را ميدانست نميفرمود لو اعلم الغيب لاستكثرت من الخير، پس پيغمبر علم غيب نداشت؟! عرض ميكنم اگر خدا به او نگفته بود، نميدانست ولكن خدا اين را پيغمبر كرده، عالم كرده، دانا قرار داده و تمام چيزها در اين قرآن است و تفصيل هر چيزي در اين قرآن است و تفصيل غير از اجمال است. حالا همه كس نميداند راست است و چنين كرده كه اين پيغمبر و خلفاي او بدانند. پس اين پيغمبر رفت از ميان و قرآن و عترت را گذاشت در ميان مردم و اين دوتا هرگز از هم مفارقت نميكنند، پس ايشان همه چيز در سينهشان است و تفصيل همه چيز را ميدانند و جايي كه آدم همه چيز بداند، البته ايشان به طريق اولي ميدانند. و ايشان چنان متشخص هستند كه اميرالمؤمنين فرمايش ميكند انا مرسل الرسل انا منزل الكتب. و عرض ميكنم اين كتابها را نه اين است كه ملائكه آوردهاند و ملائكه از نور حضرت امير هستند. پس اميرالمؤمنين است منزل كتب و اين ملائكه قدم از قدم برنميدارند مگر آنكه او حركتشان ميدهد و قسمش را پيغمبر خورده. ديگر فلان قسم ميخورد كه مطلبش را ثابت كند، چنين نيست كه تو ميگويي، قسمش را من ميخورم و تو جاهلي و نميداني و واللّه اميرالمؤمنين اشرف از تمام ملائكه است و ملائكه دائماً قربانش ميروند و تو گاهي قربانش ميروي و دائم معصيت ميكني. و اميرالمؤمنين كسي است كه تمام ملائكه از نورش خلق شدهاند و نور نميتواند جايي برود مگر آنكه تو چراغ را برداري بيرون ببري و نور آفتاب نميتواند غروب كند مگر آنكه آفتاب را ببرند زير زمين ولكن آن صاحب نور كه قرص آفتاب است، گاهي ميرود زير زمين، نورهاش هم همراهش ميرود و بالعكس. و واللّه ملائكه را اميرالمؤمنين ميفرستاد پايين و اذن ميداد اميرالمؤمنين كه فلان كلمات را ببريد از براي فلان پيغمبر. و باز حضرت عسكري ميفرمايد ان الكليم لما عهدنا منه الوفا البسناه حلة الاصطفاء ميفرمايد ديديم موسي، آدم خوبي است و وفا به عهد خودش ميكند، ديديم مردي است باوفا و كاركن البسناه حلة الاصطفاء خلعت پيغمبري را براش فرستاديم.
پس غافل نباشيد امامان شما، همچو امامان هستند و بشناسيد ايشان را و فرستادن ايشان، فرستادن خداست و امرشان، امر خداست، حالا پيغمبران را خدا فرستاده است، راست است ولكن آن حاقش را بدانيد كه از پيش ائمه آمدهاند و ائمه ايشان را فرستادهاند؛ چرا كه فرستادن ايشان، فرستادن خداست و ايشان معصوم و مطهرند و از نور خدا خلق شدهاند ميفرمايد علي اشرف است از تمام ملائكه؛ چرا كه ملائكه از نور اميرالمؤمنين خلق شدهاند و علي از نور خدا خلق شده است، ببين علي از چه عرصهاي آمده. پس ائمه را قياس به هيچ مخلوقي نميتوان كرد. ديگر منم مخلوق تو هم مخلوق، نه، تو مخلوقي، آن كرم خراطين هم مخلوق است.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه كه ائمه طاهرين مخلوقند، اما از نور خدا خلق شدهاند ولكن پيغمبران فمادون ملائكه از نور اميرالمؤمنين خلق شدهاند و آسمان و زمين از نور فاطمه خلق شده و فاطرالسموات و الارض، اسم خداست و فاطمه از فاطر است و به جهت مصلحتها فاطمهاش كردهاند و همچنين اين آفتاب از نور امام حسن خلق شده و خودش از نور خداست و امام حسن هزار مرتبه از اين آفتاب روشنتر است. و اين آفتاب يك سال دور ميزند، ميوهها درست ميشود ولكن امام حسن مينشيند پاي درخت انار، يكدفعه ميگويد انار، و انار بيرون ميآورد و ميخورند و ميروند. منظور اينكه قياس نكنيد ايشان را به ساير خلق، و به خصوص اينقدر اصراري كه خودشان دارند كه ما را قياس نكنيد به خلق؛ چرا كه ايشانند اول و اول صادرند از خدا و اگر اين نورها نيامده بود اينجا، اينجاها روشن نبود. و اگر قدرتي نبود و بنّا خشت و گل را روي هم نگذاشته بود عمارتي پيدا نميشد. همينطور آسمان و زمين را خدا خلق كرده ولكن بكم يمسك السماء و بكم ينزل الغيث، و ايشانند آن قدرتي كه از خدا صادرند و تعلق گرفته به آسمان و آسمان ساخته شده و تعلق گرفته به زمين و زمين ساخته شده و اين آسمان و زمين از نور حضرت فاطمه سلام اللّه عليها آفريده شدهاند و بهشت و حورالعين كه چقدر اوضاع غريبي است، آنجا كه هر كمتر مؤمني را هفت همسر اين دنيا ميدهند. ديگر آنهايي كه خيلي مقربند كه از حوصله بيرون است. پس تمام اوضاع بهشت از نور حضرت سيدالشهداء خلق شده و محركشان سيدالشهداء است چنانكه مسكن ايشان اوست و اوست صاحب خانه و هرطور ميخواهد تصرف ميكند. پس ايشان، اسماء اللّه هستند. حقيقتشان را به دست بياوريد و ايشانند اسم خدا و روي كاغذ هم مينويسي و نميتوان دست گذاشت و از روي خفت به او نگاه كرد. ولكن اين اسمي است كه اذنت هم دادهاند كه محوش كني كه بشويي و به بيمار بدهي، بخورد ولكن ميداني كه از زاج و مازو است ولكن آن اسمهاي خدا اينطور نيستند خلق اسماً بالحروف غير مصوت، پس ايشان بودند و هنوز خدا عقلي نيافريده بود و اين عقل اول ماخلق اللّه است و پيش از تمام مخلوقات است. و اين عقل ماده و صورتي دارد و از پيش خدا نيامده و اصلاً از رضا و غضب خدا خبر ندارد ولكن پيغمبر ميگويد گاهي نماز كن، گاهي روزه بگير، و گاهي حرف بزن و گاهي حرف مزن و او ميداند؛ چرا كه از پيش خدا آمده و اسم او است و ميداند اراده خدا چيست، ارادة اللّه في مقادير اموره تهبط اليكم و تصدر من بيوتكم اراده خدا از دل شما بيرون ميآيد و از پيش شما ميآيد و از خانه شما بيرون ميآيد و به اطراف ميرود. و واللّه ايشانند خلفاي خدا و حجتهاي خدا و ايشانند كه از پيش خدا آمدهاند و از خدا خبر دارند و خدا ايشان را عالم به ماكان و مايكون كرده و اين قلم نوكر ايشان است و به اين قلم ماكان و مايكون را نوشتند. و به اين گفتند بنويس، گفت چه بنويسم؟ گفتند بنويس لااله الاّ اللّه، نوشت لااله الاّ اللّه، بعد گفتند بنويس محمد رسول اللّه، نوشت محمد رسول اللّه و بعد از نوشتن تأمل كرد، گفتند چرا تأمل كردي؟ گفت خدايا راهش چيست كه اين اسم را مقرون به اسمت كردي؟ خطاب شد كه اگر نبود اين، تو را خلق نميكردم بلكه هيچ چيز. و اگر ايشان نبودند، خدا لوح و قلم و آسمان را خلق نميكرد و اينها را تمامش را براي امت پيغمبر خلق كرده لولاك لماخلقت الافلاك، و تمام واللّه از تصدق سر محمد و آل محمد موجود شدهاند و بايد همينطور اعتقاد كني. و اين دعاهاي عجيب و غريب را امام زمان عجل اللّه فرجه گفتند و رفتند در پرده غيب از ترس مردم، و كسي نميتواند او را اذيت كند. و اين دعا فرموده اوست و او گفته كه درباره خودش ميخواني: اللّهم المم به شعثنا و اشعب به صدعنا و ارتق به فتقنا و كثر به قلتنا و اعزز به ذلتنا و اغن به عائلنا و اقض به عن مغرمنا و اجبر به فقرنا و سد به خلتنا و يسر به عسرنا و بيض به وجوهنا و فك به اسرنا و انجح به طلبتنا و انجز به مواعيدنا و استجب به دعوتنا و اعطنا به سؤلنا و بلغنا به من الدنيا و الاخرة امالنا.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
بسمه تعالي
فهرست مواعـظ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴
موعظه اول (۱/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه دوم (۲/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه سوم (۳/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه چهارم (۴/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه پنجم (۵/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه ششم (۶/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه هفتم (۷/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه هشتم (۱۴/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه نهم (۱۵/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)
موعظه دهم (۲۰/ ماه مبارك رمضان ۱۳۱۴)