سلطانیه
از تصنیفات
عالم ربانی و حکیم صمدانی
مرحوم آقای حاج محمد کریم کرمانی
اعلی الله مقامه
به ضمیمه
فرهنگ کتاب سلطانیه
لغات، اصطلاحات، اَعلام، کُتب، اَمکنه
و پژوهشهای لُغوی و کتابشناسی
بسمه تعالی
فـهــرســـت
دیباچه: در بیان علت تصنیف کتاب و تقسیم آن بر یک مقدمه و دو مبحث و خاتمه ……………………………………………………… ۱
مقدمـه
در بیان بعضی مسائل و در آن چند فصل است
فصل: در اینکه اگر انسان بر حسب فطرت اصلیه خود نظر کند خواهد فهمید که بر او لازم است که در این دنیا ناموسی اختیار کند و عمر خود را به لهو و لعب نگذراند ……………………………………………………………. ۵
فصل: در اثبات صانع به طور مطلق ………………………………….. ۱۲
فصل: در اثبات صانع اعظم و تفرد و توحد او در سلطنت عالم تا شناخته شود …. ۲۳
فصل: در اثبات حکمت صانع ………………………………………. ۳۱
فصل: در اثبات علم صانع …………………………………………. ۳۶
فصل: در اثبات قدرت صانع ……………………………………….. ۳۷
فصل: در اینکه خداوند عالم قدیم و قائم به نفس و غنی از ماسوی است ….. ۳۹
فصل: در اینکه خداوند عالم حکیم است و کار لغو نمیکند …………… ۴۰
فصل: در اینکه خداوند، عالم را به حق و برای حق آفریده و باید همیشه حق و اهل حق در عالم باشند تا آنکه خلقت لغو نباشد …………………….. ۴۴
مبحـث اول
در اثبات نبوت عامه و خاصه و در آن چند فصل است
فصل: در اینکه بنینوع انسان بدون ناموس نمیتوانند زیست کنند ……. ۴۷
فصل: در بیان اینکه واضع ناموس و شرع چه کسی باید باشد و مردم به دستورالعمل چه کسی باید راه روند ………………………………….. ۵۶
فصل: در اینکه واضع ناموس در هر عصری باید یک نفر باشد ………….. ۵۹
فصل: در بیان اینکه جز خداوند کسی نباید ناموس بگذارد و باید از نزد او باشد و بس ………………………………………………………… ۶۲
فصل: در بیان لزوم واسطه بین خدا و خلق …………………………… ۶۴
فصل: در اینکه باید از جانب خدا در میان خلق همیشه پیغمبری یا خلیفه پیغمبری باشد ……………………………………………………… ۷۱
فصل: در اینکه شریعت علیالدوام حافظ و ترسانندهای در روی زمین میخواهد و غیر این خلاف حکمت است …………………………… ۷۸
فصل: در اینکه واسطگان باید صاحب علامات و معجزاتی باشند تا حق از باطل معلوم شود ……………………………………………………. ۸۰
فصل: در اینکه خداوند حکیم غنی از روی لطف و احسان انبیا و اولیا را در بین خلق قرار داده و مخالفت خلق با ایشان ضرری به حکمت و غنای حکیم ندارد …… ۹۲
فصل: در اینکه ثبوت معجز هر نبی برای غایبین و متأخرین به روایت امت آن نبی است یا مصدقین به نبوت او …………………………………….. ۹۶
فصل: در اثبات نبوت حضرت محمد بن عبداللّه؟ص؟ ……………….. ۱۰۳
فصل: در ذکر بعض معجزات آن حضرت؟ص؟ ……………………….. ۱۰۸
فصل: در ذکر اخبار انبیای سابق بر نبوت آن حضرت؟ص؟ …………….. ۱۱۵
فصل: در محاجه با یهود و نصاری بر نبوت آن حضرت؟ص؟ ………….. ۱۲۶
مبحـث دویم
در اثبات امامت ائمه اثناعشر؟سهم؟ و در آن چند فصل است
فصل: در اثبات اینکه بعد از پیغمبر؟ص؟ باید خلیفه معصومی باشد …… ۱۳۰
فصل: در اثبات خلافت آلمحمد؟عهم؟ به دلیل تسدید ……………….. ۱۳۶
فصل: در اینکه تا ناموس در دنیا هست باید خلیفه معصومی هم باشد و هرگز عالم بیمعصوم نبوده ……………………………………………… ۱۳۸
فصل: در اینکه باید خلیفه بعد از پیغمبر؟ص؟ عالم به جمیع کتاب و سنت و احکام اعصار و امصار باشد ……………………………………….. ۱۳۹
فصل: در مجملی از کیفیت ابلاغ و ایصال اوامر حضرت پیغمبر؟ص؟ به مردم و بطلان طریقه اهل تسنن ……………………………………………. ۱۴۳
فصل: در معنی خلیفه و اثبات خلافت مطلقه علی بن ابیطالب؟ع؟ و استشهاد به آیات قرآن …………………………………………….. ۱۵۰
فصل: در بیان اینکه خلیفه قائممقام نبی را باید خدا نصب کند و به اجماع نمیگذرد ………………………………………………….. ۱۵۶
فصل: در اثبات ولایت و امامت آلمحمد؟عهم؟ از قرآن مجید …………. ۱۶۳
فصل: در بیان بعض احادیثی که از طرق عامه رسیده که باید ائمه دوازده باشند ………………………………………………………. ۱۹۱
فصل: در اینکه از عجایب این است که بنای بسیاری از امور عالم بر دوازده شده ……………………………………………………… ۲۰۲
فصل: در بیان اینکه خلفای جور همه اعدای ائمه اطهار؟عهم؟ بودند و سعی در اطفای نور ایشان داشتند ولی خداوند امر آن بزرگواران را تسدید فرمود و باقی گذارد و مخالفین ایشان منقطع شدند ………………………………. ۲۰۵
خاتمــــه
در اثبات بقای غوث اعظم حضرت بقیة اللّه؟عج؟ و در آن چند فصل است
فصل: در اثبات وجوب وصی کاملی که بعد از هر پیغمبری باید باشد ….. ۲۱۰
فصل: در اینکه مردم نمیتوانند علم خیر و شر و صلاح و فساد خود را بیواسطه از خدا بگیرند ……………………………………………………… ۲۱۶
فصل: در جواب از ایراد کسی که بخواهد بر ادله مصنف خللی وارد آورد ….. ۲۱۹
فصل: در اینکه اتفاقی شیعه و سنی است که در آخرالزمان کسی خواهد آمد که زمین را پر از عدل و داد کند و همچنین کتب انبیای سابق بر این مطلب گواهند و او حضرت بقیة اللّه؟عج؟ است …………………………… ۲۲۳
فصل: در ذکر بعض احادیث اهل سنت که مشعر به این مطلب است ….. ۲۳۹
فصل: در اینکه حجت و خلیفه خداوند علاوه بر سیاست مدن واسطه همه مددهای خلق است ………………………………………………. ۲۵۱
فصل: در جواب کسی که بگوید اگر عالم سایس میخواهد پس ظرف هزار سال که عالم بیسایس مانده چطور شده است …………………….. ۲۵۷
فصل: در علل غیبت آن بزرگوار؟عج؟ است ………………………… ۲۶۵
فرهنگ کتاب سلطانیه
لغات و اصطلاحات ……………………………………………… ۲۷۴
اَعلام …………………………………………………………….. ۲۹۸
کُتب …………………………………………………………….. ۳۰۸
امکنه ……………………………………………………………. ۳۱۳
پیوســـت (۱) …………………………………………….. ۳۱۸
پیوسـت (۲) …………………………………………….. ۳۲۵
پیوست (۳) …………………………………………….. ۳۳۱
پیوست (۴) …………………………………………….. ۳۳۴
«* سلطانیه صفحه ۱ *»
شکر و سپاس برون از حصر٭ و حد،٭ یگانهْ خداوند بیمانندی را سزد، که چون نیستی را جلوه هستی داد، به داد٭ و کرمْ عالم را پایه محکم نهاد، و گروهی از خلق را که صفوه٭ ایجادند و مالک بست٭ و گشاد، از پی تعمیر بلاد و تدبیر عباد بر گماشت، و آیت رفعت بخشود و رایت حجت افراشت تا کشور٭ ایجاد را منظم دارد، و بلاد و عباد را به ابطال٭ و اهمال٭ نگذارد، و ثنای بیآغاز و انجام وجودی مسعود راست، علیه و آله الصلوة و السلام که وجودش نمود خداست، و نمودش برهان راستی و هدی، و درود بیپایان شایسته عترت طاهره اوست که سادات انس و جانّند، و آن سلطان اعظم را خلفای عظیم٭ الشأن، مالک قدرت و عظمتند و صاحب حجت و برهان، خاصه امام زمان که آیت سبحان است و برگزیده خالق منّان، مظهر کردگار است و جلوه پروردگار،
صاحب اسرار غیب مخزن٭ علم خداست
دست توانای او مالک منع و عطاست
فرمانفرمای کشور ایجاد است و گواه عباد و بلاد،
جهان چون جسم و او مانند جان است
گواه هستیش نظم جهان است
گواه جان به از نظم بدن نیست
که نتواند بدن بیفیض جان زیست
«* سلطانیه صفحه ۲ *»
اما بعــــد؛٭ از آنجا که همیشه خاطرنشان سلاطین با تمکین دولت ابدمدت اسلام، تشیید٭ مبانی دین و ایمان است و تخریب قواعد شرک و طغیان، خاصه سلطان سلاطین جهان و خاقان٭ خواقین زمان، مالک داد و کرم و مجد و شأن، و صاحب عزم٭ و همم٭ و فضل و احسان، عزتبخشای ارباب هدایت و درایت و ایمان، و ذلتافزای اصحاب غوایت٭ و ضلالت و طغیان، آسمان فخامت٭ و شهریاری، آفتاب شهامت و کامگاری،٭ منبع بینش و کیاست، و جامع انواع ریاست و سیاست، السلطان بن السلطان بن السلطان، و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان، شاهنشاه اسلامپناه ابوالمظفر اعلیحضرت ناصرالدین شاه غازی،٭ ادام الله ایام سلطنته و شیّد بنیان مملکته ما دامت السنة واضحة المنار، و الملة لایحة الآثار، که از آغاز سلطنت تا حال، پیوسته در پنهان و آشکار اعوان دین مبین را بر سر تأییدند، و مبانی اسلام و آئین را از پی تشیید، در این اوقات خجسته ساعات، از بعضی امنای دولت بهیه٭ و معتمدان سلطنت علیّه، حسب الاشاره اعلیحضرت شهریاری _ خلّد الله ملکه و سلطانه و رفع رایات عزه و افاض علیه بره و احسانه و اکمد اعداءه بتشیید مبانی دولته و افناهم عن بسیط الارض بسیف سلطنته _ ملاطفت نامهای رسید که پس از اظهار مراحم بیکران و مکارم بیپایان این خادم دولت اسلام و دعاگوی ملت سادات انام؟عهم؟ را به اشاره اعلیحضرت پادشاه ظل الله روحنا فداه امر فرموده بودند که به طور اختصار و اقتصار کتابی تصنیف نمایم در اثبات نبوت خاصه سید انام
«* سلطانیه صفحه ۳ *»
و امامت ائمه اعلام علیهم الصلوة و السلام، و اثبات بقای وجود مسعود امام زمان و حجة الله علی الانس و الجان حضرت بقیة الله عجل الله فرجه و سهل مخرجه، که مشتمل باشد بر ادله واضحه و براهین لایحه که احدی را از قبول آن گزیری نباشد، و حجج الهیه به واسطه آن بر هر عالم و جاهل و اهل هر ملت و مذهب قائم شود، و تصحیح عقاید مسلمین و ازاحه٭ شبهات ملحدین به سبب آن حاصل آید و چه خوش بودی که این تعلیقه، وقتی عزّ٭ اصدار یافتی که مرا از مکاید٭ ایام، جانی رسته بود. نه از شدائد آلامْ روانی خسته و از ناملایمات زمانهْ بهانه نجویم، نه آنکه به اندوه نشینم و نگویم ولی در هر حال امتثال فرمان اعلیحضرت ظل اللهی لازم و متحتم است پس باید ترک کسالت گفت و ملالت نهفت پس امتثالاً٭ للامر الاقدس شروع به تصنیف این رساله کردم بر نحو ایجاز٭ و اختصار و آن را مشحون ساختم به ادله واضحه و براهین لایحه٭ و اگرچه به ظاهر سهل است ولی به باطن بسیار ممتنع است و اگر به جهت فارسی بودن آسان نماید لکن از جهت اشتمال بر براهین الهیه نبویه علویه بسیار مشکل است و خواستم و لا قوة الا بالله به طوری باشد که مصون از اعتراض معترضین و از شبهات مشبّهین٭ باشد و حجت الهی به واسطه آن بر جمیع مطلعان بر آن در اقطار٭ عالم قائم شود و پس از نشر او به یُمن اهتمام امنای دولت و دین، برای احدی از مخالفین این آئین عذری نماند، و نتوانند که بگویند نفهمیدیم و ندیدیم و نشناختیم و نسنجیدیم و اتمام حجت بر ما نشد و اکمال برهان بر ما نگردید، و بدیهی
«* سلطانیه صفحه ۴ *»
است که اجر نشر این امر در عالم و اقامه این حجت بر سایر اهل ملل٭ و نحل٭ از جانب حضرت بقیة الله عجل الله فرجه و سهل مخرجه برای حضرت ظل الله روحنا فداه، دوام دولت بهیه غرّاست٭ و قوام سلطنت علیّه کبریٰ، و به مقتضای ان تنصروا الله ینصرکم خداوند البته ناصر و معین حضرت ظل اللهی خواهد بود، چنانکه نصرت دین الهی را نمود. و چه خوش داشتم که امر به اختصار نشده بود و قلم را در این میدان اذن جولان بود که داد بیان را بدهم، و حجج جمیع ملل و مذاهب را باطل سازم به بیانات شافیه٭ و براهین وافیه،٭ تا احدی از اهل عالم را پس از اطلاع بر آن عذری نماند، ولی المأمور٭ معذور، و عجالةً٭ هر کس از این مفصلتر خواهد، در عربی به کتاب «فطرة سلیمه» و در فارسی به کتاب «ارشاد العوام» که سابقاً تصنیف نمودهام رجوع کند، و اگر اهل ملت یهود و نصاری در اثبات نبوت خاصه چیزی مفصل خواهند، به کتاب «نصرة الدین» که نامش مشتق از نام نامی حضرت ظل الله شده، و فیالجمله٭ مفصل است رجوع نمایند، و این نامه نامی و کتاب سامی را مسمی کردم به «سلطانیه»٭ و آن را مشتمل کردم بر مقدمه و دو مبحث و خاتمــه.
مقدمه در تقدیم٭ بعضی از مسائل که بیان دو مبحث تمام نشود مگر به آنها.
مبحث اول در اثبات نبوت عامه و خاصه.
مبحث دویم در اثبات امامت ائمه اثناعشر؟سهم؟.
خاتمه در اثبات وجود و بقای حضرت بقیةالله عجل الله فرجه و سهل مخرجه.
«* سلطانیه صفحه ۵ *»
مقدمـه
در بیان بعضی مسائل که بیان دو مبحث تمام نشود مگر به آنها،
و در آن چند فصل است:
فصـل
در آنکه انسان اگر بر حسب فطرت اصلیه خود نظر کند، خواهد دانست که بر او لازم است که در دنیا ناموسی٭ اختیار کند و عمر گرانمایه را به لهو و لعب و اهمال نگذراند.
بدان وفقک الله تعالی و ایدک، که چون انسان فیالجمله صاحب شعور و ادراک باشد، و ساعتی به گوشه خلوتی خزد و لختی به خود پردازد و به اوضاع عالم به نظر عبرت بنگرد، که این چه بنیاد است؟ و این سقف بلند چیست؟ و این مشعلهای فروزان چیستند؟ و چگونه در گردشند؟ و این زمین و آب و هوا چیست؟ و این نور و ظلمت و گردش لیل و نهار چه؟ و اینجا کجا است؟ و این چه اوضاع است؟ و این غوغای وجود و هستی در این دنیا چیست؟ و از چه بر پاست؟ و برای چه موجود است؟ و به چه بر جاست؟ و مکرر در این احوال نظر کند، او را وحشتی عظیم و دهشتی جسیم٭ دست دهد، و حیرت بر حیرتش فزاید.
بعد چون در موالید٭ عالم نظر کند، برخی را عدیمالحرکة و بیشعور یابد؛ مانند جمادات، و شطری٭ را بیشعور و با حرکتی طبیعی بیند؛ مانند نباتات، و نوعی را با شعور جزئی و حرکت٭ ارادی یابد،
«* سلطانیه صفحه ۶ *»
با اختلاف اَشکال و هیئات عجیبه؛ مثل حیوانات، که بر نباتات و جمادات مسلط شدهاند، و فوجی را با شعور کلیات٭ و حرکت ارادی یابد، با هیئتی عجیب و اعضائی و جوارحی غریب که سایر اصناف را تسخیر کرده، و بر ایشان استیلا٭ یافتهاند و آنها را به حاجتهای خود به کار میدارند، عَجبی عظیم او را دست دهد و حیرتی از این غوغا کند. و طبیعت انسانی مجبول٭ بر آن است که استعلام٭ هر مجهول کند، و به هر چه ندارد وصول یابد، پس فیالجمله طلبی در او پدید آید و اشتیاق فهم این غوغا در دل او پیدا شود، و هر چه مکرر نظر کند بر حیرتش فزاید و اشتیاق فهم جهات این معانی در او زیاده شود.
بعد چون نظری دیگر در احوال نوع انسان نماید، آنها را بر مراتب مختلفه بیند، بعضی را قلیلالشعور، و بعضی را کثیرالشعور، و در هرجا بر گرد هم فرا آمده، در جبال و بحار و براری٭ و قفار٭ مسکن کرده، هر یک مشغول به کسبی و صنعتی و هر یک را حرصی و شهوتی، که به حرص تمام به کار خود چسبیده، علیالدوام اشتغال دارند، و بعضی را بیند که بر بعضی بغی٭ مینمایند، و بعضی بعضی را نصرت میکنند، و بعضی بعضی را میآزارند، و قومی میمیرند و دیگر بر نمیگردند و قومی به عزای ایشان مینشینند، و قومی به دنیا میآیند، و قومی به عشرت٭ و نشاط، و قومی به اندوه و ملال، و بعضی غنی و بعضی فقیر و بعضی صحیح و بعضی مریض و بعضی برنا و بعضی پیر و بعضی مرد و بعضی زن، پس حیرت بر حیرتش فزاید که این چه خبر است؟ و اینجا کجا است؟
«* سلطانیه صفحه ۷ *»
و اینها کیانند؟ برای چه آمدهاند؟ و از کجا آمدهاند؟ و به کجا میروند؟ و این تشاجر٭ و توافق چیست؟ و این سرور و حزن و عزا و عروسی و آمدن و رفتن چه؟ پس طلب فهم این معانی در او اشتداد٭ میگیرد، و وحشت بر وحشت او میفزاید، و نایره٭ طلب این اوضاع در کانون سینه او اشتعال میپذیرد.
و چون دیگر باره نظر کند، میبیند که قومی نامهای عجیب میبرند و اسم خدایی و آفرینندهای میگویند، و نام آخرتی و بهشتی و دوزخی بر زبان میآرند، و وصف صراطی و حسابی و دینی و مذهبی مینمایند، و قومی در میان ایشان ادعا میکنند که ما از نزد آفریننده این عالم و خدای این جهان آمدهایم، و او فرموده که شما را پس از مردن زنده میکنم و زندگانی جاوید میدهم، و هر کس اطاعت کند مرا و فرستادگان مرا، او را به نعمتهای گوناگون جاویدان مفتخر میکنم، و هر کس مخالفت کند مرا و رسولان مرا، او را در انواع عذاب ابدی مخلد میکنم، و ابداً از برای او نجاتی نخواهد بود. و میبیند که آن فرستادگان میگویند که این جهان از آن آفریدگار است و همه شماها بندگان او، و احدی را روا نیست که تصرفی در این جهان کند مگر به اذن او. پس میبیند که بعضی چیزها را حلال میگویند و بعضی را حرام مینامند، و اعمالی چند را طاعت نام کردهاند و افعالی چند را عصیان میخوانند، و میگویند هر کس مرتکب آن معاصی و حرامها بشود، آفریننده این جهان او را در عذاب ابدی مخلد میکند و به دوزخ میبرد، و هر کس به آن طاعات عمل کند و به حلال اخذ کند
«* سلطانیه صفحه ۸ *»
خداوند عالم او را در بهشت و نعیم جاوید جای دهد.
و در طرف مقابل اینها قومی را میبیند که منکر این سخنان میباشند، و میگویند این جهان را خداوندی نیست و از پس این زندگانی زندگانی نه، و بهشتی و دوزخی نیست، و حسابی و کتابی نخواهد بود، پس در این هنگام وحشت او زیاد خواهد شد، وانگهی که میبیند کوتاهی عمر و حوادث بسیار را و آفتهای متواتره و بلایای متکاثره٭ را و بغته٭ اجل و تخلف٭ امل را و ایمن نبودن احدی را در هیچ نفسی که به نفس دیگر رسد، پس رعبی عظیم و وحشتی جسیم به او دست خواهد داد، زیرا که نمیداند که کدامیک از این دو فرقه راست میگویند، و نمیداند که مآل امر او چه خواهد شد، میگوید اگر راست باشد آنچه طایفه اول میگویند کار من چه خواهد شد، پس من به عذاب ابدی گرفتار خواهم بود که هیچ از آنچه آنها میگویند نمیدانم و به گفته آنها عمل نکردهام، پس مرا باید در این ایام فرصت، تحصیل اطمینانی کرد و از پی این کار رفت و تحقیق امر نمود که از هالکین مؤبّد٭ نباشم و به عذاب ابدی گرفتار نشوم، و چون امید رسیدن به ساعتی دیگر ندارم غنودن٭ برای من سفاهت است و آرام نشستن از عین بیخردی، مباد که جماعت اول راست گویند و رشته عمر من به ناگاه بگسلد و چاره از دست من برود و به عذاب ابدی افتم، پس از عقل آن است که من دمی نیاسایم و از تحقیق امر آنی غفلت نورزم تا پای این کار را به جای محکمی گذارم و عاقبت کار خود را بدانم.
«* سلطانیه صفحه ۹ *»
پس از این جهت عاقل هوشیار فیالفور دامن همت بر کمر میزند و ترک جمیع امور اعتباریه٭ دنیا میکند و از همه امور این دار فانی اِعراض مینماید و از پی تحقیق امر بر میآید تا تحصیل اطمینانی کند و عاقبت امر خود را بفهمد؛ زیرا که میبیند که از غایت بیخردی است که انسان بر سر مائدهای حاضر شود که انواع اطعمه بر آن باشد، و جمعی کثیر و جمّی٭ غفیر از معقولین را میبیند که چند غذای معیّن را میگویند که سمّ٭ قَتال است و احدی از آن نخورد مگر آنکه فیالفور مُرد و مردگانی چند را نشان میدهند در کنار آن مائده و میگویند که اینها از این غذاها خوردند و فیالفور مردند و ما را بر بودن زهر در اینها دلیلها و برهانهاست علاوه بر تجربه. و قومی دیگر را میبیند که در مقابل میگویند که اینها زهر نیست و این مردگان اگرچه از اینها خوردند و فیالفور مردند، لکن مرگ ایشان اتفاقی بود و از اثر این غذاها نبود، پس نفهمیده و نسنجیده آن شخص بر آن غذاها افتد و از آنها بخورد، البته چنین عملی را جز سفیه بیخرد نکند و تا نپرسد و تحقیق ننماید و ادله طرفین را نشنود ابداً اقدام به خوردن آن غذاها نکند وانگهی که میبیند که در مقابل، غذاها هست که به اتفاق فریقین زهر ندارد، و به تجربه معلوم شده است که ضرری در آنها نیست. پس از عقل نباشد که آن غذاهایی که یقیناً سمی ندارد بگذارد و از آن غذاهای مشکوک بخورد.
پس عاقل فکر میکند که اگر امر چنان باشد که متدینان به خدا و پیغمبران و آخرت میگویند متخلف از ایشان هالک است یقیناً و اگر
«* سلطانیه صفحه ۱۰ *»
چنان باشد که منکران میگویند متابعت متدینان ضرری به جایی ندارد نهایت به طور آنها راه نرفتهام و به طور اینها راه رفتهام پس متابعت متدینان قطعاً و جزماً راه نجات است و هلاکتی در آن نیست و عذاب مخلدی ندارد و اما متابعت منکران احتمال هلاکت ابدی را دارد، پس چه لازم که من اولاً امر یقینی که اجماعی٭ هر دو طایفه است بگذارم و آن امر اختلافی را بگیرم. نهایت آن است که منکران راست گفته باشند و خدایی و جنتی و ناری نباشد طوری نمیشود. اگر من فیالمثل از حرام طایفه اول اجتناب کنم و به حلال آنها اخذ کنم، واجب آنها را بهجا آورم و معاصی آنها را ترک کنم، نهایت امر آن است که به گفته منکران، میمیرم و فانی و معدوم میگردم، دیگر مؤاخذهای از پی ندارم و هلاکت ابدی برایم نیست که چرا فلان عمل را کردی و فلان عمل را نکردی. و اما اگر اطاعت منکران کنم متدینان میگویند که به عذاب ابدی معذب خواهم شد. پس همان خوشتر که پیش از تحقیق امر به حرف متدینان، چه راست باشد و چه دروغ، عمل نمایم و به طور ایشان سلوک نمایم و در جزئی و کلی از گفته ایشان تخلف نورزم و شهوات و خودسری را که احتمال هلاک دارد از سر بیندازم و عجالةً مردی متدین باشم، اگر راست شد حرف آنها نجات یافتهام و اگر دروغ شد نهایت من هم فانی میشوم مثل سایرین، غایت امر آن است که آن را نخوردهام این را خوردهام، آن را نگفتهام این را گفتهام، آن را نکردهام این را کردهام. پس به حکم عقل سلیم و فطرت٭ مستقیم عجالةً باید متدین شد و به ناموس متدینان
«* سلطانیه صفحه ۱۱ *»
عمل کرد و بیدینی را اختیار نکرد و راه نجات قطعی را به احتمال هلاکت بدل ننمود.
پس در اولْ نظر کمر عزم میبندد بر تدین و از غیر متدینین کناره خواهد کرد و بیزاری خواهد نمود؛ زیرا که کناره از آنها و بیزاری از عقاید و اعمالشان به قول خودشان ضرری به جایی نخواهد داشت یقیناً و حاصل نظر اولش این خواهد شد بلاشک و غیر این را سفاهت و بیخردی میبیند.
ولی چون دویم کرت٭ سخن متدینان را بشنود که آنها میگویند که به راه ما آمدن از محض مصلحتبینی و از روی شک، ثمری اخروی نخواهد کرد اگرچه منافع دنیاوی بسیار دارد و امر دنیای او منضبط میشود و در جرگه عقلا در میآید و عالم بیناموس ما انضباط نمیگیرد و جمیع مفاسد دنیاوی به سبب اخذ به ناموس ما به اصلاح بدل میشود و ناموس ما چنانکه اصلاح آخرت میکند اصلاح دنیا نیز مینماید، پس اگر از محض اراده اصلاح دنیا به طریقه ما کسی در آید دنیای او اصلاح میشود ولی به آخرت او نفع نمیکند و انسان باید که تحصیل یقین نماید و از روی بصیرت به راه ما آید تا آخرت او معمور شود. پس آن انسان دیگر باره مضطرب شود و بر خود واجب میبیند که گوش به برهانهای آنها دهد و تحصیل یقین و بصیرت نماید؛ اگرچه قبل از یقین به سبب راه رفتن به طور آنها دنیای او معمور٭ شده ولکن حکایت هلاک ابدی و عذاب سرمدی، امری نیست که کسی در آن اهمال نماید و در تحصیل
«* سلطانیه صفحه ۱۲ *»
اطمینان از آن مساهله٭ کند. پس به طور مشاهده و عیان میبیند که باید تحصیل اطمینان و یقین را بر خورد و خواب خود ترجیح داد و به لهو و لعب مشغول نشد و به سرخ و زرد دنیا و اعتبارات بیفایده دنیا مغرور نگردید و این عمر گرانمایه را صرف امور بیحاصل دنیا که عاقبت آن فنا و زوال است ننمود و عذاب ابدی و اذیت سرمدی را نشاید بر خود گذارد. پس فیالفور کمر همّت میبندد که از پی این امر بر آید و تتبع٭ در سخنها و ادله و براهین آنها کند شاید به یقین فایز شود و حقیقت امر را بفهمد.
پس در این فصل شریف و عنوان لطیف معلوم و بدیهی شد که انسان عاقل آنست که از پی تحقیق دین و معرفت خدا و رسول و حجتهای مبین و معرفت آخرت و ناموس متین بر آید و عمر شریف را به اهمال و غفلت نگذراند و همین منتهای مقصود بود.
فصـل
در اثبات صانع به طور مطلق، و در این فصل روی سخن با زنادقه٭ است و کسانی که به اهمال و تعطیل٭ عالم رفتهاند.
بدانکه هرگاه نایره طلب در کانون سینهات اشتعال گرفت و با نفس خود عداوت نکردی و او را عمداً نمیخواهی به هلاکت بیندازی، پس به انصاف در خود و آفاق نظری گمار و ببین که این موجودات به اهمال پیدا شدهاند و صانعی برای آنها نیست یا صانعی دارند و اگر انصاف دهی و با جان خود خصمی٭ نکنی علانیه میبینی که آثار صانع در موجودات عالم ظاهر و هویداست؛ از آن جمله وجود خود تو است که
«* سلطانیه صفحه ۱۳ *»
نزدیکتر چیزها به تو است و میبینی به طور بداهت که تو پیش از تولدت ابداً در صفحه عالم نبودی و ذکری و نامی و نشانی از تو نبود و اجزاء وجود تو بسا آنکه هنوز از آب و خاک عالم منفصل نشده بود و به کلی معدوم بودی و پس از سالهای دراز نطفه شدی، پس علقه گردیدی، پس مضغه گشتی، پس عظام در تو پیدا شد، پس گوشت بر تو رویید و در جمیع این احوال تو میّت بودی و مانند گیاه ریشه داشتی از ناف خود در مشیمه٭ و از آن ریشه آبیاری میشدی و به خون حیض تربیت مییافتی تا آنکه حیاتی ضعیف در تو پیدا شد و خورده خورده تن و جانت قوت گرفت تا آنکه طاقت هوای عالم را آورد، آنگاه بیرون آمدی و برای تو غذای مهنّا٭ در پستان مادر مهیا کرده شد و چون منقطع شد ناف تو و دیگر از آن راه غذا به تو نرسید، مکیدن از راه دهان در تو پیدا شد و طلب غذا در تو ظاهر شد تا خورده خورده بزرگ شدی و به خود مستقل گردیدی.
مقصود این بود که به طور علانیه تو پیش از تولد روح در تو، حیاتی نداشتی و پیش از تمامی بدن، تنی نداشتی و پیش از نطفه، ذِکری از تو در عالم نبود، بعد ذکر تو در نطفه پیدا شد و خورده خورده تن و جان تو پیدا شد. حال تدبر کن که در آن سالهای دراز که نبودی ابداً و نیست بودی، آیا نیستِ محض، خود به خود یکدفعه هست میشود به این نظم و حکمتی که عقول از درک آن عاجز میشود، بدون آنکه چیزی از چیزها در آن تصرفی کند و احداث٭ آن را نماید؟ یا تو خود، خود را هست کردی و به عرصه وجود آوردی؟ یا معدومان دیگر تو را هست کردند؟ یا موجودی تو
«* سلطانیه صفحه ۱۴ *»
را هست کرد؟ لابد است که عاقل یکی از این اقوال را اختیار کند.
اما قول اول که نیست محض سالهای دراز در عرصه نیستی بماند و یکدفعه بدون جهت و سبب خارجی٭ به عرصه وجود آید بدون ایجاد موجدی و اعانت معینی و تصرف متصرفی به این نظم و حکمت که عقول در آن حیران میماند که حرف عاقل نیست و عاقل این را نمیتواند تصور کند البته، پس این باطل محض است.
و همچنین احتمال دویم که نیست محض خودشْ خودش را موجود کند به این نظم و حکمت؛ زیرا که نیست بود و نیست نمیتواند که خودْ خود را هست کند.
و همچنین قول سیوم که معدومات دیگر آن را هست کنند و به عرصه وجود آورند و این اقوال همه بدیهی البطلان است.
پس منحصر شد سخن به قول چهارم که لازم است که شیء خارجیِ موجودی تو را ساخته باشد و به عرصه هستی آورده باشد. پس تو را صانعی است، حال آن صانع هر چه خواهد باشد.
اگر گویی که چه میشود که من پیدا شده باشم از گردش لیل و نهار و ثوابت٭ و سیار٭ و گرمی و سردی و تری و خشکی طبایع روزگار. و در این شک نیست که آتش گرم میکند و آب نرم مینماید و هوا متفرق میسازد و خاک خشک میکند و اشعه و انوار ستارگان را آثاری است و موالید به فاعلیت افلاک و قابلیت طبایع است، گویم که در این فصل همینقدر غرض من بیش نیست که اثبات نمایم که تو را چیزی موجود
«* سلطانیه صفحه ۱۵ *»
خارجی جز تو ساخته است و مدبّری و مؤثری خارجی تو را ایجاد کرده است. دیگر آن چیز هر چه خواهد باشد خواه فَلک باشد، خواه طبیعت و خواه دهر. و همین که اقرار کردی که مرا یک مدبری هست در این فصل کافی است، گو آن مدبر حرارت باشد یا برودت، رطوبت باشد یا یبوست، طبیعت عناصر باشد یا فلک، هر چه خواهد باشد.
و باز میگویم که به همینطور که در خود دانستی در جمیع امثال و اقران٭ تو امر جاری است و جمیع افراد نوع انسانی را که نبودهاند و هست شدهاند، مدبری و صانعی است خارجی جز خودشان، و همچنین حیوانات و نباتات و معادن و جمادات عالم که نبودهاند پس موجود شدهاند، همه به تدبیر مدبری خارجی است. پس جمیع موالید این عالم که نبودهاند پس شدهاند، مصنوع به صنع صانعی هستند، و خود در حال نیستیْ خود را نساختهاند، و سایر نیستهای عالم هم آنها را نساختهاند و بدون صانعی هم از عدم به وجود نیامدهاند، پس چیزی آنها را ساخته و سازنده را به عربی صانع گویند و ساخته شده را مصنوع. پس جمیع موالید یقیناً مصنوعند و یقیناً آنها را صانعی است.
و قول آنها که میگویند که پیش از هر پسری پدری است و قبل از هر مرغی تخمی و قبل از هر تخمی مرغی و اول هر گیاهی دانهای و اول هر دانهای گیاهی و این عالم همیشه چنین بوده، ضرری به این معنی که ما میخواهیم در این فصل اثبات کنیم ندارد؛ چرا که هر چند موالید بلا اول باشند غیر این نیستند که هر یک پیش از زمان وجود خود معدوم بودهاند
«* سلطانیه صفحه ۱۶ *»
و موجود شدهاند. و آن احکام که عرض شد بر آنها جاری است و هر یک هر یک آنها مصنوع صانعی است؛ صانع هر که باشد. و هر چه باشد نهایت اگر رشته آنها بی نهایت باشد وجود صانع هم بینهایت است و ابداً٭ جمیع افراد رشته موالید که در وقتی نبودهاند و در وقتی شدهاند، باید مصنوع صنع صانعی باشند و مطلب ما همینقدر است و حال در صدد وحدت صانع هم نیستیم هر چه خواهد باشد.
بعد عرض میکنم که چنانکه موالید حادث٭ شدند و مصنوع صانعی گشتند، علانیه میبینی این چهار عنصر هم که متغیر و متبدل میشوند و در موالید استحاله میشوند و فانی میگردند و باز متجدد میشوند، آیا نمیبینی که جسم موالید اگرچه از عناصر است ولی بالفعل نه خاک است و نه آب و نه هواست و نه نار، بلکه یک چیز خامسی است.
پس اگرچه عناصر به هم آمیخته شدهاند تا آنها به عمل آمدهاند ولی هر یک از حالت خود افتادهاند و از جمیع صفات خود متغیر شدهاند تا آن مولود خامس به عمل آمده است به طوری که به کلی صورت آن غیر صورت آنها است و به این جهت حقیقت آن غیر حقیقت آنها است. مانند سگی که در نمکزار افتد و نمک شود، پس حقیقت نمک غیر حقیقت سگ است و حالْ طیب و طاهر و شفاست و در اول نجس و رجس بود.
و باز چون موالید عالم فانی شوند دو مرتبه استحاله به عناصر شوند و تجدید عناصر شود. آیا نمیبینی که گوشت بالبداهه خاک
«* سلطانیه صفحه ۱۷ *»
نیست ولی چون پوسید خاک از آن احداث میشود؛ همچنانکه او از خاک احداث شده بود و همچنین چوب مثلاً بالبداهه خاک نیست ولی مِنبعد استحاله به خاک میشود چنانکه روز اول خاک استحاله به آن شده بود. و همچنین طلا مثلاً یقیناً خاک نیست ولی استحاله به خاک میشود چنانکه روز اول خاک استحاله به آن شده بود.
پس علانیه میبینی که حصههای٭ عناصر فانی میشوند و موالید میشوند باز موالید فانی میشوند و از آنها تجدید عناصر میشود؛ اگرچه اصل جسم در همه احوال باقی باشد ولی مناط٭ فنا و زوال چیزها در این عالم فنا و زوال صوَر است چنانکه همین که انسانی خاک شد گویند انسان فانی شد اگرچه اصل جسم باقی است و زوال صفت و صورت از آن شده است. و همچنین روز اول که موجود میشود اگرچه اصل همان جسم عناصر است ولی چون صورت زیدی پوشید گویند زید موجود شد. و اسم هر چیزی برای صورت آن است و وجود و عدم هم برای صورت است، پس صحیح است که گویی فلان چیز موجود شد و فلان چیز معدوم.
پس چون عناصر در اول صورت عنصریشان فانی شد، عناصر فانی شدند و چون صورت موالید پیدا شد موالیدی به وجود آمدند و چون باز عود به خاک کردند مجدداً خاکی ایجاد شد و به عمل آمد و این حکم اگرچه بر بعض عناصر وارد آمد و همه را ندیدی که چنین شوند اما چون همه عناصر متشاکلند٭ عقل سلیم حکم میکند که همه صلوح همین حالت را دارند چنانکه اگر صد سنگ باشد و یکی را حرکت دهی و باقی
«* سلطانیه صفحه ۱۸ *»
را حرکت ندهی عقل حکم میکند که همه قابل حرکت هستند چرا که همه یک جنسند و از یک مادهاند، پس همه صالح برای حرکت باشند و به عقلْ تصور حرکت همه را میکنی و اگر ممتنع٭ بود تصور نمیتوانستی کرد چنانکه در عین حرارت، برودت را تصور نمیتوانی بکنی. پس جمیع حصههای عناصر قابل وجود و عدم شدند و صالح برای آنها گردیدند، پس هیچ یک و هیچ جزء از آنها واجب نیست که بر آن حالت باشد و ممکن است تغیر و زوال آن از حال خود و استحاله به حالات همه موالید چنانکه دانستی.
پس همه عناصر یا حادثند به مشاهده یا از جنس حادث. و یقیناً واجب نیست که بر حال خود باشند؛ چرا که تغیر آنها تصور میشود و به عقل در میآید پس همه ممکن باشند و واجب٭الوجود نیستند پس به غیری برپایند زیرا که هر چه ممکن٭الوجود شد جایز است عدم و فنای او. پس اگر به خود برپا بودی خودش مقتضی فنای خودش نبودی بلکه خودش سبب وجود خودش بودی و خودش همیشه خودش بودی و تعقل نتوان کرد معدومی را که خود به خود موجود شود و قائم به نفس خود باشد، پس چنین عدمی معقول نباشد، پس ممتنع باشد زیرا که اگر ممکن بود معقول میشد، پس هر چه قائم به نفس باشد واجب الوجود بود.
پس چون یافتی که ممکن الوجود و جایز العدم و الفناء است پس همانا که وجودش بسته به دیگری است و از فیض دیگری است که خارج از ذات اوست که چون علتی مقتضی وجودش آید موجود شود و
«* سلطانیه صفحه ۱۹ *»
چون علتی نباشد معدوم ماند و چون علتی اقوی از سبب وجودش آید و علت او را فانی کند او هم فانی شود. چنانکه هرگاه حدیده را گرم بینی و بفهمی که گرمی آن ممکن العدم و الزوال است و ممکن است که گرمی آن برود و سرد شود خواهی دانست که آن گرمی به نفس خود برپا نیست که اگر به نفس خودش برپا بودی خودش همیشه خودش بودی و مقتضی وجود خودش، پس همیشه بودی و فانی نشدی، پس چون به خود قائم نیست به غیر قائم است و چون ممکن الزوال است معلوم میشود که ممکن است که مُفنی خارجی پیدا کند که بر خلاف مقتضی وجودش باشد و آن را فانی کند؛ چنانکه چون نار بر حدیده مستولی شد او را گرم کرد و ممکن است که آبی بر آن مستولی شود و آن را سرد کند. و اگر به خود قائم بودی واجب الوجود بودی و همیشه اولاً و آخراً بودی و ممکن نبودی عدم او و فنای او.
و به عین همین برهان شافی کافی جمیع افلاک و ستارگان قائم به غیرند و ممکن باشند و واجب الوجود نباشند، پس جمیع افلاک و عناصر را صانعی است که به آن صانع برپا باشند. و در این فصل در صدد آن نیستیم که آن صانع چیست و کیست واحد است یا متعدد و مقصود اقرار به وجود صانع است خواه دهر باشد و خواه طبیعت و خواه غیر آنها و گمان نمیکنم که در اینقدر کسی از اهل عالم بتواند ایرادی بگیرد و قبول ننماید.
و آن زنادقه که انکار صانع میکنند ظاهر آن است که مستوحش از
«* سلطانیه صفحه ۲۰ *»
صانع واحدند و از این جهت به اهمال قائل شدهاند و الا اگر با ایشان به طور مدارا کسی سخن گوید و اول مقصود را محض صانع مطلقی قرار دهد گمان ندارم که بتوانند در مقابل حرفی زنند چرا که تصرف بعضی چیزها در بعضی بدیهی است و مشهود است که آتش نضج٭ میدهد و میسوزاند و آب سرد میکند و حل مینماید و باد نرم و پراکنده میکند و خاک خشک و عقد مینماید و هر یک از این آثار و امثال اینها حادثیند که به صانعی خارجی که آن عناصر باشد پیدا شده است بالبداهه. پس چگونه انکار صانع٭ مطلق اگرچه طبیعت٭ کلیه یا جزئیه عالم باشد میتوان کرد.
بلکه به همین برهان که عرض شد اثبات حدوث هر چه ادراک شود اگرچه با حواس باطنه باشد میتوان کرد؛ زیرا که هر چه ادراک شود به مشعری از مشاعر٭ ممکن است تصور عدم او قبل از وجود او، و زوال او بعد از وجود او. و اگر در واقع ممتنع بودی ممکن نبودی تصور عدم و زوال او چنانکه سایر ممتنعها را انسان نمیتواند تصور کند. آیا نمیبینی که نمیتوان شیء را از حیث برودت و در حد برودت گرم تصور کرد و از حیث تری و در حد تری خشک تعقل نمود و از حیث کثرت و در حد کثرت، متوحد تصور کرد و از حیث توحد و در حد توحد، متکثر تعقل نمود. و اینها همه و امثال اینها به جهت آن است که ممتنع را تعقل و تصور ذهنی نمیتوان کرد اگرچه فرضی لفظی بتوان کرد ولکن آن فرض معنی واقعی و ذهنی ندارد.
«* سلطانیه صفحه ۲۱ *»
و اگر کسی بگوید که ما تصور میکنیم شریک خدا را و حال آنکه ممتنع است، گویم که ممکنی را فرض کردهای و نام او را به ظاهرِ قول، ممتنع گذاردهای. مثل آنکه فرزندی از خود را ممتنع بنامی و به این واسطه فرزند تو ممتنع خارجی واقعی و ذهنی نمیشود.
و هر تصوری عکس شیء خارجی است که در ذهن افتاده مثل عکس در آئینه و ممتنع چیزی نیست که عکس داشته باشد و تو ذهن خود را متوجه آن کنی تا عکس آن در ذهن تو افتد. پس هر چه ممتنع باشد تصور و تعقل آن ممتنع است. پس هر چه تو تعقل و تصور عدم او را اولاً و زوال او را اخیراً بتوانی کرد «ممکن» است و به خود برپا نیست. چگونه نه و حال آنکه ذهن تو خود در عرصه امکان است و هر چه در او باشد در عرصه امکان خواهد بود، پس برای او صانعی است که آن به او برپاست و آن صانع حال هر چه خواهد باشد و این غایت مقصود فصل است.
امری دیگر باقی ماند که به سبب آن تصدیقْ بر خصم سهل میشود و آن آنست که لازم نیست که هر چه صانع دارد یک زمانی باشد که آن مصنوع در آن زمان نباشد بعد در زمانی دیگر موجود شده باشد، بلکه این امر مخصوص آن مصنوعاتی است که در زمان پیدا میشوند و صانع و علت٭ مقترنه آنها هم تازه پیدا شود. پس اگر علت نباشد معلول هم نباشد و اگر علت پیدا شد معلول هم پیدا شود چنانکه تا آتش نیست احراق هم نیست در زمان و چون آتش بیاید در زمانی، احراق هم در آن زمان بیاید بلکه میشود که مصنوع مستمر باشد در محل خود اگر
«* سلطانیه صفحه ۲۲ *»
صانع مستمر باشد در محل خود چنانکه اگر آفتاب مستمراً طالع بودی بر موضع معین، آن موضع همیشه روشن بودی. پس روشنی در محل خود مستمر است به سبب استمرار علت که آفتاب است در محل خود. پس هر چه صانع او مستمر باشد آن مصنوع هم مستمر است و زوال از محل خود بههم نرساند و با وجود این نقصی به قیام آن مصنوع به آن صانع پیدا نمیشود و شک نیست که اگر چراغ مستمر باشد نور چراغ هم مستمر است و با وجود این نور چراغ به چراغ برپاست و استمرار نور در این هنگام ضرری به قیام نور به چراغ ندارد. و بنّا مادام که بنا ننموده صانع بنا نیست از این جهت بنّا هست و بنا نیست و چون صانع شود بنا هم موجود شود.
پس یک وحشت دهریین٭ و زنادقه هم از این است که کسی بگوید که عالم مستمر نبوده. و ما در این فصل و در اینجا سخنی از عدم استمرار عالم نداریم و میخواهیم بگوییم که اگر عالم مستمر هم باشد ازلاً٭ و زوال نداشته باشد ابداً معذلک باز قائم به چیزی غیر از خود است که ما او را صانع نامیدیم خواه آن چیز دهر باشد خواه طبیعت کلیه خواه طبیعت٭ جزئیه یا غیر آنها و استمرار عالم ضرری به این معنی ندارد. گو عالم مستمر باشد و صانعش هم مستمر و عالم به صانع برپا باشد به جهت آن دلیل که سابق ذکر کردیم و استمرار خارجی منافاتی با امکان زوال ذهنی و عقلی ندارد.
و اگر کسی زیاده از این بیان خواهد در کتابهای مبسوط فارسی
«* سلطانیه صفحه ۲۳ *»
چون «ارشاد العوام» و عربی چون «فطرة سلیمه» و غیرهما نوشتهام رجوع به آنها نماید. و چون در این کتاب مستطاب به عنوان مقدمه ذکر شده به همینقدر اکتفا میشود انشاءاللّه.
فصـل
در اثبات صانع اعظم و تفرد٭ و توحد٭ او در سلطنت عالم تا شناخته شود و روی سخن در این فصل با دهریه و مشرکان است.
بدانکه مراد از صانع دو چیز است یکی صانع مقارن و یکی صانعی که مرجع همه صانعین مقارنه است و هر کس فرق نگذارد میان این دو صانع براهین او به تکلف باشد و از این جهت طبع سلیم نتواند قبول کند. پس گوییم که هر کس برهان اقامه کند بر وحدت صانع مطلقاً تکلف نموده و برهانش صحیح نباشد زیرا که بالبداهه صانع مقارن متعدد است. اوضح از این نمیخواهد که صانع شمشیر غیر صانع تخت است و بلا شک که شمشیر مصنوع کاردگر است و تخت مصنوع نجار چگونه حکیم میتواند برهانی به طور اطلاق بیاورد که صانع مطلقاً یکی است. و همچنین اسهال اثری است موجود در خارج و مصنوع طبع ریوند٭ و قبضْ اثری است در خارج مصنوع طبع خرنوب٭ و همچنین احراق اثری است در خارج، مصنوع طبع نار و ترطیب اثری است در خارج مصنوع طبع آب، پس کدام حکیم میتواند برهان اقامه کند بر وحدت صانع مطلقاً.
و از این جهت که جهال حکما تکلف کرده برهان اقامه میکنند
«* سلطانیه صفحه ۲۴ *»
بر وحدت صانع مطلقاً، طبایع مستمعین استنکاف٭ از قبول آن میکند و قبول نمینماید. پس به عنف تکفیر مردم میکنند و در حقیقت برهانهای خودشان ناقص است.
و شک در این نیست که هر مؤثری صانع اثر خود است و مقارن با اوست و اینگونه صانعین متعددند چنانکه در دکان نجار برنده ارّه است و تراشنده تیشه و سوراخکننده مِثقب٭ و نشانکننده مِخَطّ٭ و از اینها آثار بروز میکند بلا شک و اینها همه متعددند بلا شک و اینها همه صانعند بلا شک و از این جهت جمیع طبایع میگویند اره برنده است و اثر برش را نسبت به او میدهند و تیشه تراشنده و اثر تراشیدن را نسبت به او، پس همه صانعند.
سخنی که هست آن است که از پی این آلات صانعه آیا صانعی دیگر هست یا نه؟ و نجاری هست که اینها را در موضع خود به کار برد یا نیست؟ و آلات دکان بدون نجار به هم میشوند؟ و این تختهای غریب و صندوقهای عجیب را میسازند؟ یا این دواهای غریب عدیم الشعور خود بر بدن مریض وارد میآیند؟ و یکی خود به خود در روز منضج٭ عمل میکند و یکی در روز مسهل و یکی در روز تلطیف و یکی در روز تخدیر و مریض را صحیح مینمایند؟ یا از پی اینها طبیبی است که مرض را میشناسد و دوای آن را میداند و هر دوا را در وقت حاجت به کار میبرد پس آن دوا عمل میکند.
و کذلک شبهه نیست که در مملکت مباشر٭ زدن و زننده فراش٭
«* سلطانیه صفحه ۲۵ *»
است و کشنده و مباشر کشتن میرغضب٭ و مباشر دادن عطا صندوقدار و مباشر ثبت و نوشتن مستوفی٭ و مباشر امر و نهی پیشکار٭ و مباشر قبض٭ و بسط حاکم و هکذا مباشر هر امر از امور ملک کسی است و او کننده آن کار و مباشر آن عمل است. ولی سخن در این است که آیا فوق این مباشرینِ اعمال سلطانی هست که مثل جان در تن اینها باشد و محرک و گرداننده و جاریکننده در اعمال خودشان او باشد یا نیست؟ و همه سخن اینجاست و الا شک نیست که از برای هر اثری خواه جزئی و خواه کلی، خواه جوهری٭ و خواه عرضی،٭ خواه شهادی خواه غیبی یک صانعی مخصوص به او هست و آن صانعِ مقارن است ولی در پس آن صانعها صانع واحدی است که آن صانعین اول آلات و ادوات و اسباب اویند و هر یک را در موضع خود او به کار میدارد پس آنها به کار فرمودن و اذن و تحریک او عمل میکنند چنانکه اره به تحریک نجار میبرد و حرکت نجار مانند روح است در بدن آن پس به تحریک نجار و اذن و صلاحدید او در موضعی که او آن را به کار ببرد به قوت نجار خواهد برید و الا اره جمادی است بیشعور و ساکن و بیحرکت و جان و از خود نمیداند موضع بریدن را از موضع تراشیدن؛ بلکه بدون حرکت نجار برنده نیست و اگر ما آن را برنده و صانع خواندیم به جهت حرکت نجار است که در آن بروز کرده. پس حقیقةً صانع همان نجار است و اسم صنعت بر این آلات ظاهراً به مجاز٭ گفته میشود. چنانکه میگویی دستخط فلانی و خط را نسبت به دست میدهی و
«* سلطانیه صفحه ۲۶ *»
نویسنده صاحب دست است ولی به دست، و خط هم تابع دست است، اگر دست مستقیم است خط مستقیم و اگر رعشه دارد خط مرتعش است البته و دلالتی مِن٭ حیث الصورة بر سایر صفات ذات هم چون سعادت و شقاوت و کرم و بخل او نکند. بلکه تمام دلالتش بر استقامت و ارتعاش و قوت و ضعف دست است، ملتفت باش که چه میگویم و بفهم. حال همچنین صانعین مقارنه بسیارند و آثار هم مطابقند با صفت صانعین مقارنه ولی صانعین مقارنه آلات و ادوات میباشند برای صانع و استادکار، این اصل مدعاست.
حال برهان اقامه کنیم بر آنکه از پی این صانعین مقارنه صانعی استادکار هست که او بهکار برنده و گرداننده کل آلاتست. بدانکه این صانعین مقارنه هر چه باشند خواه جسمی باشند از اجسام این عالم یا طبیعتی باشند جزئی یا طبیعتی باشند کلی یا روحی باشند در این اجسام، مستمر باشند یا منقطع حادثند زیرا که همان برهان که در حدوث آثار آنها گفتیم در اینها هم جاری میشود زیرا که آنها هر چه باشند متعددند و ممتاز و محدود، پس هر یک از آنها قابل تغیر و زیاده و نقصان و ضعف و شدت و کمال و نقص هستند و ممکن است فرض عدم و فنای آنها و چه بسیار از آنها که این امور در آنها محسوس است به حواس ظاهره و چه بسیار از آنها که ممکن است تعقل این امور در آنها و چه بسیار که آثار این امور در آنها ظاهر میشود. آیا نمیبینی که نار مثلاً که علت و صانع احراق است خودش قابل عدم و فنا و تغیر و زیاده و نقیصه و شدت و
«* سلطانیه صفحه ۲۷ *»
ضعف است؟ و بر این قیاس کن سایر اجسام را که محسوس است. و اما طبیعت آیا نمیبینی که طبیعت نطفه چقدر ضعیف است؟ و خوردهخورده قوت میگیرد و اشتداد پیدا میکند در علقه و مضغه و هکذا تا آنکه طفل میشود با آن ضعف بنیه و طبیعت خود و خوردهخورده قوی میشود؟ و قبل از نطفه طبیعت نطفه هم نبود و به حدوث آن حادث شد و اگر مدبر، طبیعتِ پدر و مادر است آن هم پیش از وجود پدر و مادر نبود و اگر مدبر، طبیعت اغذیه پدر و مادر است آن هم پیش از وجود آن غذا نبود و اگر مدبر، طبیعت عناصر است آن هم استحاله و فانی شد به غذا و بدن و متغیر و متبدل شد چنانکه گذشت و ضعف و شدت دارد چنانکه فهمیدی. و اگر طبیعت اوضاع فلکیه است آن هم حادث شده به اختلاف قرانات٭ حادثه و نظرات٭ و اتصالات واقعه و اگر طبیعت اجسام افلاک و کواکب است آن هم ممکن الزیادة و النقصان است و ممکن است فرض عدم و فنای او و اگر ارواح این اجسامْ صانع باشند، آنها هم ممکن است فرض زیادتی و کمی در آنها به جهت آنکه محدود و مصورند و روح هر جسمی غیر روح جسمی دیگر است و چون صاحب حد شدند، ممکن است فرض زیادی و کمی و شدت و ضعف در آنها. و اگر صانع امری مستمر هم باشد منافاتی با امکان فرض تغیر در آن ندارد و حال آنکه هر یک از آن صانعین را که ملاحظه کردیم مصنوع صانعی دیگر یافتیم؛ چنانکه اگرچه اره برنده شد اما اره خود مصنوع صانعی دیگر است که آتش آن را نرم کرده و چکش آن را پهن کرده و هکذا.
«* سلطانیه صفحه ۲۸ *»
پس به هر حال با وجود اقرار به صانعین به عدد ذرات مخلوقات گوییم که همه آن صانعین هرچه باشند خواه متناهی و خواه غیرمتناهی هر چه باشند جمله حادثند و جمله محتاج به صانعی که فوق آنها باشد نه در عرْض آنها میباشند.
پس نمیگویم چنانکه جهال متکلمین٭ میگویند که این صانعین هر یک مثلاً محتاج به صانعی پیش از خود هستند و آن صانع محتاج به صانعی پیش از خود و هکذا تا منتهی شود به صانع اول؛ زیرا که اگر چنین بودی او منتهای عدد و کثرت اینها بودی و از عرْض اینها بودی و خطا کردهاند آنها که به بطلان تسلسل٭ اثبات تناهی به صانع اول را میکنند؛ زیرا که صانع را در عرض مصنوعین قرار میدهند و این خطای محض است.
بلکه عرض میکنم که این صانعین اگرچه غیرمتناهی باشند و ابدالابد سلسله آنها تمام نشود، محتاجند به صانعی فوق خود زیرا که همه حادث و مخلوقند هر چه باشند مثل آنکه سلسله عدد اگرچه از طرف صحاح٭ و کسور٭ هیچ یک متناهی نیست ولی هر چه باشد همه در تحت احد است زیرا که احد فوق کل اعداد است. و مرادم از احد غیر واحد است زیرا که احد حقیقتی است که بر یک و دو و سه و صد و هزار و جمیع اعداد گفته میشود چنانکه میبینی که وقتی که میگویی احدی را ندیدم معنیش آن است که نه یک نفر و نه دو نفر و نه صد نفر و نه هزار نفر و جمیع اعداد را به این واسطه نفی میکنی. و اگر بگویی واحدی ندیدم احتمال زیاده و کمتر که کسر باشد میرود. پس احد
«* سلطانیه صفحه ۲۹ *»
حقیقتی است بالای کل اعداد و اعداد هر چه از بالا و پایین بروند به آن نمیرسند. پس گیرم که اعداد غیرمتناهی باشند مانع از این نمیشود که در تحت احد باشند و احد محیط به همه باشد.
و همچنین گیرم که کسی بگوید پیش از هر فردی از افراد انسان فردی دیگر بوده و منتهی به جایی نمیشود، گویم که گو نشود. آیا نه این است که همه اینها که بینهایت فرض کردی انسانند؟ پس حقیقت انسان فوق همه است و محیط به همه و حقیقت انسان پدر آخری افراد انسان نیست که در عرض آنها باشد و بینهایت فرض کردن مانع از حقیقت انسان باشد، پس حقیقت انسان بالای همه افراد است اگرچه بینهایت باشند و حقیقت انسان البته موجود است در بالای همه افراد که اگر حقیقت انسان را نفی کنی همه افراد نیست شوند و اگر اثبات کنی احتمال هر فرد فرد و مجموع میرود و مثل این معنی در عالم بسیار است و این آیتی است برای اثبات صانع اعظم محیط به کل اگرچه او را مثل مطابق نیست.
پس اگرچه به صانعین بسیار اقرار کردیم ما را لازم است که اقرار به صانع اعظم فوق همه بکنیم به جهت آنکه مجموع آن صانعین که ذکر شد بر فرض عدم تناهی هم کل آنها مصنوعند هر چه باشند، بلی صانع اعظم صنعش مثل صنع آن صانعین نیست که به مباشرت باشد و در عرض مصنوع خود بایستد یا احتمال رود که او هم مصنوع صانعی دیگر باشد چرا که آن فوق کل است.
و اگر کسی گوید که شاید آن هم مصنوع صانعی دیگر فوق آن باشد
«* سلطانیه صفحه ۳۰ *»
و همچنین آن یک هم مصنوع صانعی دیگر فوق آن باشد، گویم از این راه هم بینهایت فرض کن. آیا نه این است که هر چه بینهایت فرض کنی باز همه آنها مصنوعند و چون همه مصنوع و حادثند بر حسب فرض تو، پس کل آنها باز محتاج به صانعی باشند که آن فوق آنها باشد ولی این فوقیت غیر فوقیت آنها برای مادون باشد؛ چرا که آن نحو فوقیت را تو در سلسله مخلوق مصنوع فرض کردی و آن نحو فوقیت در این صانع روا نیست و این فوقیت در این هنگام باید فوقیتی باشد بلاکیف که شباهت به فوقیت مصنوعی بر مصنوعی نداشته باشد و امر همینطور هم هست. و فوقیت صانع اعظم مثل فوقیت نوع بر افراد٭ و جنس٭ بر انواع٭ نباشد البته چرا که این فوقیت فوقیت مخلوقی است بر مخلوقی. پس به این برهان شریف و دلیل لطیف معلوم و واضح شد که بالای کل صانعین هر چه فرض شود اگرچه بینهایت فرض شود عرضاً و طولاً باید صانع احدی باشد که مرجع کل باشد و او هم در عرض آنها نباشد و در این صانع تعدد احتمال نرود چرا که اگر متعدد شوند محدود شوند و قابل عدم و فنا و زیاده و نقصان گردند و مخلوق شوند. و فرض مسأله آن است که جمیع مصنوعات هر جا و هر طور باشند صانعی میخواهند که مصنوع نباشد، پس باید متعدد و مصنوع مثل آنها نباشد. پس معلوم شد که مآل کل صوانع٭ به صانع احدی است که هو القاهر فوق عباده است و ولیّ کل است و اولی به کل از کل و این منتهای مقصود از فصل است.
و وجهی دیگر آنکه آنچه فرض عدمش را بتوان کرد قدیم نباشد،
«* سلطانیه صفحه ۳۱ *»
پس هر چه را که تجویز میکنی که اگر نباشد چه میشود حادث است نه قدیم و قدیم فرض عدمش نشود و وجودش واجب است. پس به جهت تمامی سخن میگوییم که اگر قدیمی نباشد پس هر چه هست حادث است و حادث بیمحدِث نشود پس محدث آنها کیست؟ و حادث چنانکه گفتیم بیصانع قدیم موجود نباشد. پس فرض عدم قدیم فرض عدم کل حوادث است و حال آنکه حوادث هستند علانیه، پس قدیم فوق آنها هست و فرض، خطا و بیمعنی است. ملتفت باش که چگونه بیان کردم. و قدیم بودن همه هم بیمعنی است به جهت تغیر آنها و امکان عدم و زوال آنها علانیةً، پس مجموع حادثند و محتاج به قدیم و مراد ما از حادث در اینجا احتیاج به قدیم است نه آنکه زمانی باشد که نبوده باشد چرا که این حادث وصفی است و جمله اشیاء حادث ذاتی باشند و حادث ذاتی منافاتی با استمرار وجود ندارد چنانکه مثل آوردم سابقاً به فرض استمرار چراغ و نور چراغ و چون این مطالب را به جهت مقدمه ذکر میکنیم همینقدر کافی است و اگر زیاده خواهی به کتاب «ارشاد العوام» و «فطرة سلیمه» و غیرهما رجوع نما.
فصـل
از جمله صفاتی که معرفت آنها در اینجا ضرور است یکی حکمت صانع است.
بدانکه از جمله اموری که در آن شک و شبهه نیست یکی آن است که این عالم بر نهج حکمت و صواب است و در این معنی هیچ
«* سلطانیه صفحه ۳۲ *»
عاقلی نمیتواند شک و شبهه نماید. آیا کفایت نمیکند در حکمت این عالم که این عالم بعینه به منزله خانهایست که آسمانها سقف آن است و آفتاب و ماه و ستارگان به منزله قنادیل و چراغها که گاهی گذارده میشود و گاهی برداشته و ارض به منزله زمین آن خانه است و دریاها به منزله حوضهای آن و چمنها و جنگلها به منزله باغچههای آن و شطها به منزله جدولهای آن و معدنها به منزله خزائن و دفائن آن و هر چه ما یحتاج انسان است در آن خزینهها و دفینهها نهاده شده و انسان صاحب آن خانه است و دواب٭ بار برداران و بهائم٭ محلله نان خورش آن و حبوب٭ و عقاقیر٭ غذا و دوای آن و همچنین جمیع ضروریات صاحب این خانه در آن مهیا شده است به طوری که در آنچه قوام وجود او به آن است حاجتی به خارج این خانه ندارد و برای صاحب این خانه که روح انسانی است قصری بنا کردهاند که بدن انسان باشد و از آن قصر دریچهها باز کردهاند به ظاهر و باطن این خانه که ببیند جمیع آن را پس دریچهای به الوان و اضواء این عالم برای او گشودهاند که چشم او باشد و دریچهای به اصوات این عالم برای او گشودهاند که گوش او باشد و دریچهای به طعمهای این عالم که زبان و کام او باشد و دریچهای به بوهای عالم که مشام او باشد و دریچهای به سایر کیفیات٭ عالم که لامسه او باشد و دریچهها به غیب این عالم که خیال٭ و فکر٭ و وهم٭ و عالمه٭ و عاقله٭ او باشد و او را سلطان این خانه و آنچه در اوست کردهاند و همه را مسخر او نمودهاند و همه برای او در گردش
«* سلطانیه صفحه ۳۳ *»
است. بد نگفته است شاعر که:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
و آیا کفایت نمیکند در حکمت این عالم انتظام و ارتباط این عالم و گردش علویات٭ بر سفلیات٭ و ظهور این آثار غریبه و صنایع عجیبه در میان آنها به طوری که اگر دریاها مداد٭ شود و اشجار قلم و صفحه روزگار لوح، عُشری از اعشار٭ حکمت عالم را نمیتوانند بنویسند. و آیا کفایت نمیکند در حکمت عالم که هر حکیمی که کاری میکند وقتی مستحسن و ممدوح و مرغوب جمیع طباع میافتد و به غایت حکمت ممکنه میرسد که فیالجمله شباهتی به اوضاع این عالم به هم برساند و حاشا که احدی بتواند که شبیه تام درست کند و هر کس زیاده از این بخواهد از حکمت عالم رجوع کند به حدیث شریف مفضل بن عمر که از حضرت صادق؟ع؟ روایت کرده است زیرا که در آن حدیث کفایت است برای عاقل متفکر در معرفت حکمت عالم.
و گمان نمیکنم که احدی بتواند نکتهای در حکمت این عالم بگیرد و اگر جاهلی نکته بگیرد مانند آن کوری است که او را به مجلس سلطانی عظیم الشأن ببرند و در آن مجلس انواع لالهها٭ و مردنگیها٭ و انواع اوانی٭ و ظروف گوناگون بر نظم حکمت چیده باشند بر حسب
«* سلطانیه صفحه ۳۴ *»
اقتضای مجلس و آن کور برود و بر بعضی از آن چراغها و لالهها و مردنگیها یا ظروف پا زند و بشکند، بعد اعتراض کند بر صاحب مجلس که چرا اینها را در سر راه گذارده و بر خلاف حکمت چیده. پس به این واسطه مضایقه٭ نیست که بعضی جهال بر بعضی امور عالم از روی جهل اعتراضی کنند که چرا فلان کس را فقیر کردی یا غنی نمودی یا چرا صحیح کردی یا مریض نمودی یا چرا فلان بلا را نازل کردی یا چرا فلان را سلطان و فلان را رعیت کردی و نمیدانند که جمیع آنها از محض حکمت است. و چون به حکیم خبیری رجوع کنند سرّ هر یک از آنها را بیان میکند. و بسا آنکه امری سالهای دراز حکمتش بر خلق عالم مخفی باشد و پس از مدتها وجه حکمت آن ظاهر شود.
و از این قبیل اعتراضات رعایای نادان را واقع میشود بر سلاطین و چه بسیار اعمال که سلاطین با عز و شأن و وزرای حکمای رفیع القدر و المکان در مملکت میکنند و آبادی را خراب و خرابی را آباد و بلندی را پست و پستی را بلند نمایند به جهت احاطهای که در مملکت دارند و رعیت نادان به جهت عدم احاطه او به کل مملکت اعتراضها کند و پس از دیر مدتی معلوم شود که آن عمل از عین حکمت بوده به طوری که اگر آن عمل نمیشد بلاد و عباد فاسد میشدند حال وقتی که رعیت بر سلطان اینگونه اعتراض کند چه خواهد بود اعتراض جهال در ملک اعظم و مملکت اکبر. و معذلک اگر رجوع کنند به حکمای ربانی و علمای صمدانی و نفهمیده و نسنجیده اعتراض نکنند، حکمت
«* سلطانیه صفحه ۳۵ *»
هر چیز بر ایشان ظاهر خواهد شد.
و چه بسیار قبیح است بر رعایای جاهلِ جزئی اعتراض کردن بر سلطان کلی و تصرف در امور دولتی او و تخطئه٭ و توهین حکمت و تدبیر او و میدانند که او حاضر و ناظر در کل ملک است و عالم و محیط بر جمیع صلاح و فساد آن و جاهل خودش را میبیند غافل از جمیع اجزای آن ملک و میبیند خودش را که عاجز است از تدبیر٭ منزل خود و جاهل است به تدبیر امر زن و عیال خود که به طور حکمت باشند. از این جهت بزرگان دین فرمودهاند: رحم الله امرءاً عرف قدره و لمیتعد طوره یعنی خدا رحمت کند کسی را که قدر خود را بداند و از طور٭ خود تجاوز نکند.
بالجمله پس معلوم شد از آنچه به طور اختصار بیان کردیم که این عالم بر نظم حکمت است و جمیع عقلا و حکمای ماهر تصدیق به حکمت عالم کردهاند بلکه اقرار به عجز خود از معرفت جمیع حکمت آن نمودهاند و علم ایشان که روز به روز زیاد میشود به جهت ظهور حکمتی است از این عالم پس از حکمتی، و سرّی پس از سرّی، و امری پس از امری، و درک تدبیری پس از تدبیری. پس چون این عالم که مصنوع آن صانع است بر نهج حکمت شد گفته میشود که صانع حکیم است در صنع خود و از حکیم لغو و عبث سر نمیزند، پس در هیچ کلی و جزئی از صنع لغو ننموده و بیفایده چیزی را نیافریده خواه فایده آن معلوم جهال باشد و خواه نباشد. پس مخلوق نادان باید حد خود را بداند و تعرض بر هیچ ذرهای از صنع این صانع ننماید. و این
«* سلطانیه صفحه ۳۶ *»
مسألهْ اصلی است از اصول که باید حفظ آن بشود در اینجا که در مسائل بعد به کار میآید و نتایج از آن گرفته میشود.
فصـل
از جمله صفاتی که باید در اینجا دانست آن است که این صانع علیم است و دانا به جمیع ذرات خلق خود زیرا که خلقت بر نهج حکمت و صواب، و وضع هر چیزی در موضع خود، و احداث هر چیزی در مکان خود و وقت خود. و ایجاد علم و علما و حکمای عارف به حقائق اشیاء ممکن نشود با جهل به آنچه میآفریند. و چون خلق او را بر نهج٭ استقامت و صواب دیدیم فهمیدیم که صانع آن عالِم است به جمیع ذرات خلق خود از ذوات و صفات و افعال و نسبتها و اقترانها و هرچه بتوان او را ادراک کرد و به او اشاره بتوان نمود و اسم شیء بر آن بتوان گفت. و در این مسأله هم شبهه نیست و آنقدر که در اینجا ضرور است محل شبهه نیست در میان موحدین و این علم را شعبههاست که هر شعبهای از آن مسمی به اسمی میشود به واسطه شعبههای معلومات. پس چون در خلقْ الوان و اَشکال بود گفتیم خالق اینها باید بصیر و بینا باشد و چون در خلق اصوات بود گفتیم خالق آنها باید سمیع و شنوا باشد و چون همه در حضور او بود و او گواه بر همه گفتیم باید شاهد و گواه باشد و چون از پرده غیب مطلع بر همه بود گفتیم که صانع اینها باید رقیب باشد و چون قصص و حکایات جمیع خلق بر او واضح بود گفتیم صانع آنها خبیر است و هکذا هر چه بدینها ماند و همه در تحت علمْ
«* سلطانیه صفحه ۳۷ *»
جمع است و آفریننده شیء بر وفق صواب، جاهل به آفرینش خود نتواند بود و از جاهل عمل مستقیم سر نخواهد زد. و به همینقدر هم از این صفت در اینجا اکتفا میشود و هر کس زیاده خواهد رجوع به «ارشاد العوام» و «فطرة سلیمه» و سایر کتب مبسوطه نماید.
فصـل
باز از جمله صفاتی که ذکر آن در اینجا لزومی دارد آنست که صانع این عالم به این عظمت و این سماء مرفوع و این ارض موضوع٭ باید قادر و توانا باشد زیرا که عاجز نمیتواند کاری کند و هر کس کاری کرد قادر بر آن کار هست و هر چه تعقل بتوان کرد از صنع اوست، پس او قادر است بر هر چه تعقل بتوان کرد و فرض او توان نمود و عجز از هیچ چیز ندارد.
و اما آنچه بعضی از جهال میگویند که آیا خدا قادر است که مثل خودی بیافریند، آن کلامی است غیر معقول زیرا که اگر آفریده او شد و او قادر بر آن شد و او را از عدم به وجود آورد، دیگر مثل او نتواند بود و مثل او وقتی است که اولاً واجبالوجود و قدیم باشد و این با مخلوقیت راست نمیآید، پس اصل سؤال غلط است و حاجت به جواب ندارد. پس چیزی به عقل هیچ عاقلی در نمیآید مگر آنکه ممکن است و هر چه ممکن است در تحت قدرت اوست.
و باز آنچه بعضی از جهال میگویند که آیا خدا قادر بر محال هست یا نیست، این هم کلامی غیر معقول است زیرا که هر چه خلق شد ممکن است که خلق شود و اگر ممکن شد خلقِ او دیگر محال نیست. و «محال»
«* سلطانیه صفحه ۳۸ *»
نیست و «نیست» چیزی نیست که قدرت تعلق به آن بگیرد و آنچه مقدور است، «ممکن» است و هر چه آفریده شد، ممکن شد، دیگر محال نیست. پس خدا عاجز از هیچ چیز نیست و از جانب او منقصتی٭ نیست.
و اگرچه هنوز اثبات نبوت نشده و مقام خاتم انبیا صلوات الله علیه و آله هنوز معلوم نگشته ولی چون گاهی سؤال میشود موضع نوشتن آن اینجاست و آن آن است که گاهی جهال میپرسند که آیا خدا قادر است که مانند خاتم انبیا یا افضل از آن بیافریند؟ و جواب شافی کافی آن است که شک نیست که این خلقی که حال خداوند عالم به این وضع خلق کرده موافق حکمت است و شک در این نیست که اگر غیر از این وضع که حال هست اکمل و اولی بود، خداوند آن را اختیار میکرد و آنطور خلق میکرد و ترک اولی و احسن نمیکرد. پس هر چه خلاف این طور و این وضع است مرجوح٭ و خلاف اولی و خلاف انسب به صنع کامل است و خداوند اگرچه قادر بر هر ممکن است ولکن ترک اولی نمیکند و خلاف حکمت نمینماید ابداً. و در مثَل، این سؤال بعینه مثل آن است که کسی بگوید آیا میتواند ظلم کند یا نه؟ خداوند قدرتش محدود و مقدر نیست و ظلم هم نمیکند چرا که خلاف حکمت است و خلاف حکمت از حکیم سر نمیزند اگرچه قادر باشد. و ترک اولی ظلم است و از این جهت انبیا را به آن معاقب کرده. و این وضع که الآن هست اَولیٰ است، پس اولی آن است که افضل از حضرت خاتم در
«* سلطانیه صفحه ۳۹ *»
ملک نباشد و خلاف این، خلاف اولی و خلاف حکمت و ظلم است و از خدا ظلم سر نمیزند، بفهم که چه گفتم و چگونه بیان کردم. باری خداوند قادر است بر هر چه خواهد و صانع این عالم و عقول عاجز از آنچه عقول درک آن کند نخواهد بود.
فصـل
بدانکه خداوند عالم قدیم و قائم به نفْس خود است و غنی از ماسوایی است که خود او آنها را از عدم به وجود آورده و انتفاعی٭ از طاعت آنها نمییابد و ضرری از معصیت آنها به او نمیرسد و عزتی از اجتماع آنها برای او حاصل نمیشود و به هیچ وجه فایدهای از خلق عاید خالق نمیگردد؛ چگونه و حال آنکه کل آن خلق به ذواتشان و صفاتشان و افعالشان و اشباحشان٭ عین جود اویند و عین عطای اویند و به کرم او برپایند، پس چگونه شود که او محتاج به آنها باشد و چون او آنها را از عدم به وجود آورده به صِرف کرم خود چگونه شود که از آنها انتفاعی طلبد و آن شاعر بد نگفته که:
من نکردم خلق تا سودی کنم | بلکه تا بر بندگان جودی کنم |
بلکه من عرض میکنم که این سخن به ظاهر است و در حقیقت خود وجود بندگان جود او است و چیزی غیر جود او نیستند و ندارند، پس از ایشان چه فایده عاید خدا میشود و حال آنکه آن فایده را او باید خلق کند از کرم خود و انشاءالله این مسأله هم بسی واضح است.
«* سلطانیه صفحه ۴۰ *»
فصـل
و از جمله مسائل عمده که اشاره به آن لازم است آنست که چنانکه دانستی خداوند حکیم است و کار لغو نمیکند و کار بیفایده در نظر جمیع عقلا لغو است ولی شرط حکمت نیست که فایده عاید خود حکیم شود، بلکه هرگاه عاید غیر هم شود موافق حکمت است و دالّ بر غنای حکیم چنانکه اگر سلطانی رباطی٭ در راهی بسازد که خودش ابداً از آن راه عبور نمیکند و در آن رباط نزول٭ اجلال او نمیشود ولی رعایا٭ و برایا٭ در آنجا حلول٭ میکنند و از تعب سفر میآسایند کسی نمیگوید که کار بیفایده کرد؛ بلکه اگر فایده عمل عاید غیر شود، حکمت با غنا جمع شده و اشرف است از آنکه حکمت با فقر باشد.
پس خداوند حکیم کار لغو و بیفایده نمیکند و چون غنی است جایز نیست که فایده ایجاد عاید او شود چنانکه دانستی بلکه باید فایده خلق٭ عاید خلق شود و حال در صدد آن نیستیم که فایده خلق به طور تفصیل چه بود ولی مجملش آن است که فایده خلق به نعمت جاوید رسیدن ایشان و از مقامات قرب خدای قدیم غنی تمتع٭ بردن است. پس هر چه در این ملک مانع از حصول فایده برای خلق باشد روا نبود البته و مبغوض صانع و خلاف غرض اوست؛ چرا که باعث آن میشود که صنع صانع بیحاصل شود. مثل آنکه سلطانی قصری بسازد برای محض آنکه زید در آن بنشیند و لایق هیچ کس غیر آن نباشد و تو بروی و منع کنی زید را از نشستن در آنجا یا بکُشی زید را و کار سلطان را
«* سلطانیه صفحه ۴۱ *»
بیحاصل کنی و البته منتهای غضب سلطان در این است که تعب او را تو بیهوده کردهای و صنع او را بیفایده نمودهای.
پس هر عمل که مانع خلق شود از وصول به فایده ایجاد که خداوند این عالم را برای آن فایده خلق کرده آن عمل غلط و قبیح و ناسزاست و هر عمل که سبب وصول خلق به آن فایده مطبوع و محبوب باشد مرضی صانع است البته. پس خداوند حکیم هرگز آن اعمال ناشایست را مدح نکند و به خود نسبت ندهد و تصدیق ننماید و آن اعمال شایسته را هرگز ابطال و ردّ و قدح نفرماید و قطع نسبت آنها را از خود ننماید و صاحب آن را به خود نسبت دهد و حبیب خود قرار دهد و تأیید و تسدید و نصرت فرماید.
و این است معنی آن کلام که در سایر کتب میگوییم که خداوند اغراء٭ به باطل و اغراء به جهل ننماید یعنی خلق خود را تحریص٭ به باطل و نادانی نکند یعنی کاری نکند که بنده ضعیف او چنان داند که آن باطل محبوب خداست و آن جهل مرضی اوست و از آن جهت به آن کار، بنده ضعیف راغب شود و رکون٭ نماید بلکه بر خداست در حکمت اظهار حقیّت حق دائماً و ابطال باطلیت باطل دائماً تا از جانب او منقصتی در حکمت نباشد. بعد اگر کسی بعد از اینکه حقیت حق ظاهر شد بخواهد به راه باطل برود با وجود اینکه باطلیت باطل ظاهر شده نقص بر او باشد و حجت بر او قائم باشد.
پس اگر کسی گوید که ما میبینیم بسا اهل باطل را در نهایت عزت
«* سلطانیه صفحه ۴۲ *»
و شرف و نعیم و بسا اهل حق را در نهایت ذلت و خساست و پستی، پس چگونه خداوند ناصر حق و اهل حق است و خاذل باطل و اهل باطل؟ جواب گوییم که نصرت حق و اهل حق نه آن است که دنیا را بر ایشان وسیع کنند و خذلان باطل و اهل باطل نه آن است که متاع دنیا را از ایشان گیرند زیرا که این دنیا نه میزان حقیت حق است و نه میزان باطلیت باطل، بلکه امری است عارضی خارجی. و مثل تقریبی آن آنست که انسان جمیل را علامتی است از رنگ و نعامت٭ و استقامت خلق و انسان قبیح را علامتی است از سیاهی و خشونت و اعوجاج٭ خلق، حال اگر انسان جمیل لباس پستی بپوشد و انسان قبیح لباس بسیار اعلایی، آن لباس علامت و میزان حسن و قبحِ اصلی احدی نتواند شد که هر کس لباس خوب دارد او جمیل باشد و هر کس لباس بد دارد او قبیح باشد. و مثل آنکه صندوق پستی مملو از جواهر نفیسه باشد و صندوق اعلایی مملو از کثافات باشد، پس صندوق دلالتی بر آنچه در اوست ندارد بلکه بر خداست که اظهار حسن نیک را کند اگرچه به جهت حکمتها در لباس پستی باشد و اظهار قبح قبیح را نماید اگرچه به جهت حکمتها در لباس اعلایی باشد. و از جمله حکمتها برای پستی لباس مؤمن پرهیز دادن مؤمن است از هر چه جز خداست تا مغرور به دنیا و منهمک٭ در او نشود ولی عزت او در کمال ایمان و حق است.
و از جمله حکمتهای عزت و شرف کافر مشغول کردن کافر است به غیر خدا و پرهیزدادن از حق و استدراج٭ او و استخراج ضمیر او و به
«* سلطانیه صفحه ۴۳ *»
جهت حکمتهای بسیار که این مختصر جای آن نیست. پس جامه نیک و بد دلیل حسن و قبح تن کسی نباشد، بلکه امری عارضی است که به جهت حکمتی چند خداوند آن عارض را قرار داده. پس همچنین متاع عرضی دنیا دلیل حقیت و بطلان کسی نیست؛ اگر جمیع نعمت دنیا را از کسی بگیرند دلیل بطلان او نیست و اگر جمیع دنیا را به کسی دهند دلیل حقیت او نیست.
پس مراد از نصرت حق و اهل حق اظهار کردن خداست ادله و براهین حقیت حق و اهل حق را تا بر مردم آشکارا شود که آن اشخاص بر حقند و راهشان حق و کلامشان حق اگرچه ذلیلتر از کل اهل زمین باشند. و مراد از خذلان خدا اظهار کردن خداست ادله و براهین بطلان باطل را و اهل باطل را و کلام باطل را تا بر مردم آشکارا شود که آنها بر باطلند و راه و کلامشان باطل است اگرچه عزیزترین روی زمین باشند. و منتهای غرض خدای کریم حکیم غنی همین است و از خدای کریم نیست که این متاع قلیل دنیا را از هر کس که بر آن سخط کرد بگیرد و کریم غنی چنین عمل نکند و متاع دنیای فانی را مقداری نیست در نزد خدای جلیل عظیم که از هر کس راضی شد از این متاع دهد. پس اگر مالی و عزتی دیدی در جایی از آن استدلال بر مرضی بودن او در نزد خدا مکن، بلکه نگاه به آیت و دلیل حق کن و اگر خساستی و ذلتی در جایی دیدی از آن استدلال بر مسخوط بودن او مکن در نزد خدا، بلکه نظر به آیت و دلیل باطل کن.
«* سلطانیه صفحه ۴۴ *»
بالجمله خداوند حکیم علیم قدیر تصدیق و نصرت باطل و اهل باطل نخواهد کرد و تکذیب و خذلان حق نخواهد نمود ابداً و این بابی است از علم که اگر کسی این باب را حفظ کند در هیچ مسأله در دنیا درنمیماند زیرا که هر چه هست در دنیا یا حق است یا باطل یا نیک است یا بد و هر یک را علامتی است که خداوند آن را الزام کرده است به آنها مانند الزام نور به منیر و سایه به صاحب سایه و تخلف نخواهد کرد و انسان باید طالب علامات حق و باطل باشد از راهی که خدا قرار داده و در اینجا همینقدر کافی است و مِنبعد مفصلتر خواهد آمد انشاءالله تعالی.
فصـل
بدانکه خداوند عالم حکیم است و حکیم کار لغو نمیکند، پس عالم را به حق و برای حق آفریده زیرا که خلق به باطل و برای باطل بیفایده و لغو است. پس باید که آن حق که عالم را برای آن آفریده همیشه در عالم باشد که اگر یک «آن» در عالم نباشد در آن «آن» وجود عالم لغو و بیهوده خواهد بود. و آن حق، رسیدن خلق است به حیات و نعمت جاویدان و برای وصول به آن اسبابی قرار داده که بدون آن اسباب محال است رسیدن به آن و آن اسباب شریعت مقدسه است که ناموس عبارت از آن است و آن طریقه بندگی و معامله با خدا و نفس و خلق است و برای حفظ و بیان و ابلاغ آن ناموس و عمل به آن اهلی است. پس آن شریعت حق است و آن اهل اهل حقند و عالم به حق و اهل حق برپا.
«* سلطانیه صفحه ۴۵ *»
پس باید حق و اهل حق همیشه در عالم باشند تا آنکه خلقت لغو نباشد که اگر دمی نباشند در آن دم خلقت لغو است. پس هر طریقه که از عالم بر طرف شد و اهلش بر طرف شدند؛ یا به برهان قائم بر بطلان آنها یا به انقراض٭ و اخترام٭ از عالم، و عالم باز برپاست معلوم میشود که آن حق نبوده یا در زمان انقراض حق نیست و عمل به آن جایز نه و آنچه حق است باید در عالم باشد و اهل آن حق محل عنایت خداوندند و به برکت وجود آنها عالم برپاست و رزق از آسمان نازل میشود و بلاها به برکت وجود ایشان دفع میشود و بلاد معمور میگردد و سایر عباد جمیعاً به برکت وجود آنها برقرار و زندهاند و اگر حق و اهل حق نبودند آنی خداوند عالم این عالم را باقی نمیگذارد و بنیانش از هم میپاشید و بقاء سایر مردم در نزد آنها مثل خارهایی است که به واسطه شاخههای گندم آب میخورند و اگر گندم نبود یک آن خارها را باقی نمیگذاردند و کار بیفایده نمیکردند.
و اگر کسی گوید که چه شود که اهل عصری همه بر باطل باشند و چون خدا میداند که در عصر لاحق اهل حق به وجود میآیند از نسل ایشان ایشان را باقی گذارد، جواب گویم که اهل عصر آینده در عصر اول معدومند و آنچه موجودند که بر باطلند و قابل عنایت الهی نیستند، پس مقتضی انقراض موجود و مانع٭ معدوم و مفقود است و شیء معدوم نتواند که دفع مقتضی٭ موجود را کند و مانع فنا گردد، پس بلاشک جمیع اهل عصر اول هلاک میشدند نهایت خدا عصری جدید و قومی
«* سلطانیه صفحه ۴۶ *»
جدید بنیاد خواهد کرد و عاجز نیست مگر آنکه در عصر اول، اهل حق که محل عنایت الهی است باشند و آنها به برکت اهل حق زنده بمانند و این فایده هم بر وجود ایشان مترتب شود، این قسم ممکن است و به همینقدر در مقدمه اکتفا میشود.
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
«* سلطانیه صفحه ۴۷ *»
مبحـث اول
در اثبات نبوت عامـه و خاصـه است
و در آن چند فصل است:
فصـل
در آنکه بنینوع انسان بدون ناموس زیست نتواند کرد؛ بدانکه خداوند عالم انسان را مدنیالطبع آفریده یعنی ایشان را چنان مجبول فرموده که باید جمعی از ایشان بر گرد هم باشند و مانند سایر موالید این عالم تنها تنها نتوانند زیست نمود و باید جوقه٭ جوقه در اقطار زمین بر گرد هم باشند.
و علت این معنی آن است که خداوند انسان را به طوری آفریده که محتاج است به لباس و مسکن و غذا و دوا و در قوه او کمالاتی و علومی و حکمی و صنایعی و اخلاقی و ترقیاتی گذارده که بدون تربیت مربی آن کمالات از او بروز نمیکند و محتاج است به مربی چنانکه محتاج است به غذا و دوا و لباس و یک نفر به تنهایی نتواند که از عهده همه اینها بر آید و خود به خود استکمال یابد.
آیا نمیبینی که انسان لباس میخواهد و لباس پنبه میخواهد و پنبه زراعت میخواهد و زراعت آلات و ادوات حدیدی و خشبی میخواهد و آب و قنات٭ میخواهد و پس از عمل آوردن، رشتن و بافتن و دوختن میخواهد و هر یک از اینها اسبابها میخواهند و هر یک از
«* سلطانیه صفحه ۴۸ *»
اسباب صانعین میخواهند. و هر صانعی باز آلات و ادوات میخواهد و همچنین مسکن او بانی میخواهد و بانی آلات و ادوات به جهت ساختن بنا میخواهد و همچنین هر یک از آلات و ادوات او صانعین میخواهند و هکذا غذا میخواهد و غذا زراعت و آلات زراعت چنانکه گذشت میخواهد و دوا میخواهد و در اطراف عالم منتشر است، بسا اینکه برای جلب آنها کشتیها و باربردارها و اسبابها٭ و آلات میخواهد چنانکه گذشت. و طوری خلقت شدهاند که در اول جاهلند و باید به تعلیم معلم صنایع و مکاسب تحصیل کنند و به تربیت مربی کمالات نفسانیه و علوم و حکم و اخلاق و احوال حسنه از ایشان بروز کند و به درجات قرب الهی برسند و فایده خلقت خود را دریابند. و این امور صورت نگیرد مگر آنکه قومی بر گرد هم باشند و هر یک مشغول به امری شوند و رفع حاجت دیگری را نمایند بلکه جمیع ایشان به هم مرتبط باشند و هر یک هر چه از مصالح آلات و ادوات در اقطارشان هست به قطری دیگر رسانند که کار همه بگذرد و حاجات انسانی آنقدر است که اگر کتابهای بزرگ تصنیف شود در شرح آنها وفا به جمیع آنها نکند.
و اگر کسی گوید که چه شود که بنینوع انسان هم مثل حیوانات عریان بگردند و در مغارهها٭ منزل کنند و از گیاه خودروی زمین بخورند و با هم آمیزش نکنند، گوییم خداوند عالم انسان را اولاً که صاحب نفس٭ ناطقه کرده و در وجود او قابلیت نطق و درک علوم و تصرفات در سایر موجودات گذارده و در قوه او اخلاق و احوال حسنه و ترقیات به مدارج
«* سلطانیه صفحه ۴۹ *»
قرب و تصرفات عجیبه باطنیه و سایر صنایع قرار داده و وضع این قابلیت و استعداد در آنها از برای بروز کردن است و اگر ابداً از ایشان بروز نکند وضعش در قابلیت ایشان لغو و بیفایده خواهد بود و بروز آن قوهها از ایشان نشود مگر به اجتماع و تعلیم و تعلم و اشتغال به صنایع و مجاهدات و ریاضات٭ به واسطه تربیت مربیان و به این جهت شرافت انسان بر سایر حیوانات ظاهر شود و همه ملک را مسخر کند و قدرت خداوند قدیر در او ظاهر شود و مظهریت انسان از برای کمالات الهی فاش شود و اگر آن طور سلوک میکردند جمیع این قوهها در ایشان مخفی میماند و بروز نمیکرد حتی آنکه نطق تنها هم از ایشان ظاهر نمیشد چه جای سایر کمالات.
و ثانیاً آنکه خداوند اصل بدن انسان را بر خلاف حیوانات آفریده و نازکتر و لطیفتر خلق کرده و از این جهت ضعیفتر و کمتحملتر شده و چنان نیست که همه افراد انسان بتوانند که چنانکه گفتی راه روند. آیا نمیبینی که در افراد انسان کسی هست که او را ساعتی در آفتاب راه رفتن میسر نیست و کسی هست که به غیر از غذای لطیف چیز دیگر نمیتواند خورد و چه بسیار کس که تحمل باد سرد و گرم ندارند چه جای صدمه عظیمه زمستان و تابستان و اگر احیاناً یک غولوشی٭ در دنیا بتواند چنین زیست کند و بهکلی از انسانیت بیفتد و هیچ کمالی از کمالات انسانی که در او گذارده شده از او بروز نکند، همه افراد انسان نتوانند چنان زیست کنند و آنقدر مغاره و شکاف در جبال و تلال٭
«* سلطانیه صفحه ۵۰ *»
نیست که همگی سکنیٰ کنند و اگر بخواهند بکَنند آلات حدیدی و خشبی و صناع٭ و اجتماع میخواهد و بنیه انسانی را تحمل آنکه دائماً چون حیوانات از گیاه زمین بخورد نیست البته و آیا نمیبینی که سایر حیوانات چون در قوه ایشان گذارده نشده بود صنایع، لباس ایشان بر بدن ایشان آفریده شد و انسان چون در قوه او گذارده شده بود او را بیلباس آفریدند و چون انسان برای صنعت آفریده شده بود به او جوارح مناسب صنعت دادند چنانکه به هر حیوانی مناسب طبع او جوارح و اعضا دادند و چون در انسان قوه معرفت طبایع و عقاقیر و وجوه معالجات گذارده شده بود او را کثیرالمرض آفریدند به خلاف سایر حیوانات که آنقدر مریض نمیشوند. و از این گذشته اگر انسان بزرگی فیالمثل بتواند چنین زیست کند اطفال ایشان نتوانند با آن ضعف و نقاهت آنطور زندگی کنند و همه اول طفلند و به اینطور زنده نخواهند ماند، از این جهت اطفال حیوانات قویتر و مستقلتر آفریده شدند به خلاف اطفال انسان که تا مدتهای مدید محتاج به پرستاری و پوشش و خورش خاص است.
بالجمله این مطلب بدیهی است که انسان صاحب حاجات است و بر حاجات مجبول است و در قوه او قدرت بر صنایعی که رفع حاجات او بشود گذارده شده و یک نفر بالبداهه نمیتواند که جمیع حاجات خود را رفع کند و تحصیل جمیع آلات و ادوات ضروریه در وجود خود را نماید و کمالات باطنه که در قوه او گذارده شده و بالفعل٭
«* سلطانیه صفحه ۵۱ *»
معدوم است، از خودْ بی کاملی مربی ابراز دهد و در حال جهل با جهل خود را عالم کند و در حال سفاهت با سفاهت خود را حکیم کند، از این جهت خداوند ایشان را مجبول بر تمدن و بههم گرد آمدن خلق کرده.
و چون صنایع مختلف بود عجبتر آنکه بنیهها و طبیعتهای خلق را بر حسب آن صنایع آفریده که هر کسی اَولیٰ به صنعتی باشد و آن صنعت را به سهولت بتواند کرد، پس بعضی را قوی کرد و بعضی را ضعیف و بعضی را تحمل سرما داد و بعضی را تحمل گرما و بعضی را تحمل صدمههای عظیمه داد. آیا نمیبینی که همه کس نمیتوانند حمالی کنند و بارهای گران بردارند و همه کس را شعور صنایع لطیفه و مکاسب دقیقه نیست و همه کس نمیتوانند صبح تا شام علیالدوام در آفتاب بیل بزنند و زراعت کنند و همه کس نمیتوانند در کشتیها نشینند و سفر دریا کنند و همه کس نمیتوانند در ته چاهها و مواضع با رطوبت روند و الآن با وجود معلمین و مربیها نمیتوانند علوم بیاموزند و حکمت تحصیل کنند و مرتاض و مجاهد شوند و کمالات باطنه انسانیه را ابراز دهند و هکذا سایر صنایع و مکاسب و به هر کسی طبعی و سلیقهای داده که متحمل کاری مناسب شود نه همه کس میتوانند متحمل کناسی٭ شوند و نه همه کس متحمل تونسوزی٭ میشوند.
خلاصه به حسب اختلاف مکاسب طبایع مختلفه آفرید و بنیههای مختلفه داد تا هر کسی کاری از او به سهولت به عمل آید و رفع حاجتی را به آسانی بکند و همین که انسان دید که کاری از او پیشرفت
«* سلطانیه صفحه ۵۲ *»
میکند و به سهولت از او به عمل میآید و تکلفی در آن کار ضرور ندارد و طبع او از آن کاره نیست، بداند که خداوند او را برای آن کار آفریده و اگر از پی آن برود آن عمل را به انجام میرساند و بر وجه اکمل آن کار را فیصل خواهد داد. و اگر دید که بر خلاف این است بداند که برای آن کار خلق نشده پس عمر گرانمایه را بیهوده صرف نکند و از پی کاری دیگر رود که چنان باشد که عرض شد و اگر نه اختلاف طبایع بود اغلب لوازم عیش انسان در عهده٭ تعویق میماند و به عمل نمیآمد.
پس در حکمت لازم شد که بر هر کسی طبعی غالب باشد و چون اختلاف طبایع پیدا شد با لزوم اجتماع و تمدن، سبب تشاجر و نزاع پیدا شود زیرا که جمیع نزاعهای عالم از اختلاف طبایع است، پس بالضروره در میان مردم بغی و عدوان و کبر و حسد و حرص و ظلم و فساد پدید آید و در هنگام معاشرت و آمد و شد و معاملات مفسدهها برپا شود.
پس بالضروره باید در میان این نوع خلقت، ناموسی و قاعده و قانونی در سلوک و معاشرات و معاملات باشد که ملتزم به آن باشند تا امر مدینه انتظام پذیرد و بدون این محال است که یک روز بتوانند زیست کنند و همان روز اول اجتماع بر هم جهند و یکدیگر را بکشند و مال یکدیگر را بربایند و تنازع و تشاجر پدید آید که نتوانند یک روز بر گرد هم باشند و لازم آید که متفرق شوند یا همگی هلاک شوند. پس خداوند حکیم که اولاً حاجت در طبع آنها گذارد و ثانیاً تمدن و اجتماع در آنها لازم کرد و طبایع مختلفه داد، محال است که خلق را بی یاسا٭ و زاکان٭ و ناموسی گذارد و
«* سلطانیه صفحه ۵۳ *»
اهمال در این امر ابطال کل حکمت و خلقت است و بهکلی خلقت لغو و فاسد شود و نتوانند زیست کنند تا به فایده خلقت برسند.
و بعینه امر کوزهگری باشد که کوزهای چند بسازد و در نزد باران گذارد و جمیعاً در یک ساعت از هم بپاشد، پس فاعل این عمل لاغی٭ و عابث٭ باشد و در زمره عقلا نباشد. پس چگونه احتمال میرود که خداوند حکیم که عقول در حکمت او در مانده است چنین خلقی را بدون یاسا و زاکانی گذارد و جمیع آنها را در یک روز فاسد کند.
پس ببین چقدر سخیف است قول آن جماعتی که مباحیمذهب شدهاند و میگویند هیچ شریعتی در میان مردم ضرور نیست و حُسنی و قبحی در اعمال نه و حلالی و حرامی در کار نی و همه خیال است. و سرّ این قول سخیف این است که سایر مردم به زاکانی راه میروند و این مرد از درسترفتاری آنها زنده مانده و این خرافات را میگوید. آیا تصور نمیکند که اگر در میان مردم حلال و حرام و زاکان سلوکی نباشد؛ اولاً یکی میخواهد او را بکشد و گوشت بدن او را قیمه کند و مال و عیال او را صاحب شود و او را بسوزاند و خاکستر او را بر باد دهد، اگر میگوید این کارها بد است همین یک زاکانی است که خودش گذاشته و اگر میگوید چه عیب دارد در ساعت دویم زنده نیست که چنین مذهبی داشته باشد و اگر همه مردم همین مذهب را بگیرند، دیگر احدی باقی نمیماند پس معلوم شد که این مرد از تصدق سر با شریعتان زنده مانده و این نامعقول را میگوید.
«* سلطانیه صفحه ۵۴ *»
و همچنین چقدر سخیف است قول آن جماعتی که اقرار به خدا دارند و به صانعیت و خالقیت او ولی میگویند او غنی است از طاعات ما و ایمن است از معاصی ما پس ما دیگر شریعتی و یاسایی ضرور نداریم، عالم را خلق کرده و به تیول٭ ما داده که بخوریم و راه رویم و جواب این هم از آنچه عرض شد بدیهی است که این گروه هم زنده ماندهاند از جهت آنکه سایر گروههای عالم به ناموسی راه میروند و الا عرصه بر ایشان تنگ میشد و به یک روز هلاک میشدند. و اینکه آن گروه حال زندهاند در میان خود به جهت آن است که باز یاسا و قواعد و قوانین ناقصه در میان خود دارند و حکام و سلاطین در میان ایشان هستند و قانونی به عقل ناقص خود دارند که منع بعضی مفاسد را کنند و به ارث از پدران خود بعضی سنن و شرایع را عادت کردهاند و الا بدیهی است که اگر مذهب را عدم ضرورت یاسا قرار دهند و به آن عمل کنند احدی زندگی نتواند کرد.
بلکه عرض میکنم که چون یاسا در طبع انسان لازم و متحتم بود خداوند طبع او را مجبول بر آن کرده که یکپاره چیزها را قبیح و غلط داند و متنفر از آن باشد و راضی به صدور آنها از خود یا غیر خود نباشد و یکپاره چیزها را مستحسن شمرد و صدور آنها را از خود و غیر خود نیک شمرد خواه طبعش معوج باشد خواه مستقیم.
و در حُسن و قبح صدور هر کار از خود نسبت به غیر اگر شک کنی در صدور آن از غیر نسبت به خودت نظر کن تا بدانی که حَسن کدام
«* سلطانیه صفحه ۵۵ *»
است و قبیح کدام. مثلاً اگر شک کنی در حُسن فحش گفتن به کسی نظر کن در فحش گفتن او به خودت و اگر در حُسن و قبح اذیت غیر شک کنی نظر کن در اذیت غیر مر خودت را.
خلاصه طبیعی انسان است که بعضی چیزها را روا نداند و بعضی چیزها را روا دارد و ناموس جز این نیست و از این گذشته در بنینوع انسان عقلی است که به آن حُسن بسیاری از اعمال را میفهمد و قبح بسیاری از اعمال را میشناسد و یاسا و ناموس نیست مگر همین که بعضی اعمال قبیح است و نباید کرد و بعضی حَسن است و باید کرد، پس چگونه انسان عاقل میتواند انکار وجوب ناموس را در میان مردم کند.
و اگر کسی گوید که چه بسیار بلاد که شریعتی ندارند و با وجود این بلادشان معمور و خودشان محفوظند، گوییم که آنچه گفتیم در وجوب یاسا داخل بدیهیات است و عاقل انکار آن را نکند و آن بلاد که بدون شریعت زندهاند سبب آن است که خود به عقل ناقص خود باز قراری در کارهای خود گذاردهاند که به آن قرار راه میروند و ارباب٭ استیلای ایشان به جهت حفظ خود و حفظ ملک خود نظمی دادهاند و مردم را به آن نظم میدارند اگرچه آن قرار و نظم ناقص و معوج باشد و البته باز مفاسد در میان ایشان هست و از فضل خداوند کلیات صلاح و فساد عالم هم از جمله بدیهیات عقول است که هر ناقصی آن کلیات را میداند پس حکام ایشان آن کلیات را قرار دادهاند و اما جزئیات ناموس را البته نمیدانند و از آن جهات خللها هم در ملکشان هست و اما آنها که در
«* سلطانیه صفحه ۵۶ *»
جنگلها مانند حیوانات میباشند البته هیچ خصلت از کمالات انسانی هم در ایشان بروز نمیکند و دایم در صدد اذیت و اهلاک یکدیگرند و مثل سباع٭ از یکدیگر در حذر، وانگهی که جمیع مردم از نسل آدمند و او نبی و صاحب ناموس بوده و ناموس گذارده و به ارث در میان اولاد او مانده و مضطرند که به بعض آن عمل کنند اگرچه حال هیچ نبیی نشناسند و دین صحیحی نداشته باشند و مراد ما عجالةً مطلق قانون است که باید در میان مردم باشد.
پس معلوم شد که از جمله واجبات حکمیه است بودن انسان متشرع به شرعی و اگر ناموسی میان مردم نباشد بنای عالم و اساس عیش بنیآدم بههم خواهد خورد و همین منتهای مقصود از این فصل بود که به اختصار بیان شد.
فصـل
در بیان آنکه این ناموس و شرع را چه کس باید در میان مردم گذارد و مردم به دستورالعمل چه کس باید راه روند.
بدانکه شک نیست که در میان مردم سفها و جهال بسیارند بل اغلب آنها سفیه و جاهلند و رأی ایشان نتواند سبب نظم جمیع ممالک شود و صلاح و صواب کل خلق را ایشان نتوانند یافت و کسانی که در چندین هزار سال که اینهمه حکما و علما آمدند و آداب انسانیت به مردم آموختند هنوز یاد نگرفتهاند، بلکه طریق طعام خوردن نیاموختهاند چگونه توانند که ناموسی در همه عالم نهند که امور جمیع بلاد و عباد
«* سلطانیه صفحه ۵۷ *»
منتظم شود و فساد و نزاع از عالم برخیزد و کمالات بدنیه و نفسانیه و علوم و حکم و صنایع از مردم ظاهر شود پس بهکلی باید این طبقه متشرع به شرع دیگری شوند و از خود رأی و هوایی داخل نکنند و عمل به هویٰ و هوس خود در امور خود ننمایند و وضع ناموس باید مخصوص حکما و علما باشد و حکمت و علم را هم اصناف است و بدیهی است که واضع ناموس ناظم عالم و آدم، طبیب و منجم٭ و رمال٭ و مهندس٭ و محاسب٭ و ارباب علوم غریبه چون شعبده٭ و کیمیا٭ و سیمیا٭ و لیمیا٭ و ریمیا٭ و غیرها و صنایع مانند ساعتسازی و چیتسازی٭ و آهنگری و نجاری و کشتیسازی و حیاکت٭ و خیاطت٭ و غیرها نتوانند بود و این علوم و حکم هیچ دخلی به نظم ملک و صلاح مدینه و معرفت اموری که اگر مردم به آن عمل کنند به فایده خلقت برسند و اگر عمل نکنند محروم مانند و ترقیات نفسانیه و طریق مجاهدات و ریاضات و وصول به اعالی درجات ندارد. پس نامزد این امر حکمائی دیگر باید باشند سوای ارباب علوم و حکم ظاهره و صنایع و بدایع.٭
و چنانکه سابقاً عرض شد که خداوند بعد از اینکه مردم را مدنیالطبع خلق کرد و حاجات در ایشان قرار داد و مناسب آن حاجات طبایع و قوابل مختلفه آفرید که آن حاجات از آنها به طریق سهولت به عمل آید و فتوری٭ از آن نکنند، حال عرض میشود که حاجت مردم به چنان حکیمی که وضع ناموس کند و صلاح و فساد مدینه انسانی را داند بیشتر از همه حاجات ایشان بود؛ زیرا که اگر این درست شود باقی فایده
«* سلطانیه صفحه ۵۸ *»
دارد و الا هیچ چیز به ایشان فایده نکند پس اعظم حاجتها حاجت به ناموس است و اعظم نعمای الهی وجود واضع ناموس است. پس بایستی که در میان مردم خداوند طبعی آفریده باشد که او بتواند این کار را بکند و حتم است که همچنین کسی در میان مردم باشد که اگر نباشد جمیع خلقت لغو باشد و چنان است که خداوند اعضائی خلق کند متفرق که قوام نداشته باشند مگر به دلی و دل نیافریند پس همه اعضا بیفایده شود یا قومی آفریند متفرق الآراء و الاهواء و ایشان را محتاج به بزرگتر و سلطانی آفریند و سلطان بر ایشان قرار ندهد و البته این خلقت لغو شود.
و خداوندی که در حکمت خود بعد از حاجت مردم به کناس اخلال٭ به وجود کناس نکرده و بعد از حاجت به پینه دوزی عالم را بدون پینهدوز٭ نگذارده و اخلال به خلق گیاهی که شاید بعد از هر صد سال حاجت یک نفر به او یک دفعه بشود ننموده، چگونه شود که اخلال٭ به وجود حکیمی کند که او لایق وضع ناموس است و مناسب بیان احکام بلاد و عباد و تربیت نفوس؟! پس لامحاله همچو طبعی در میان مردم آفریده که وضع ناموس بتواند نمود و نظم عباد و بلاد از ناموس او به عمل آید اگرچه مردم عمل به آن ننمایند و پیروی آن ناموس ننمایند و به این واسطه هلاک شوند لکن خلق از جانب حکیم باید بر وفق حکمت باشد.
آیا نمیبینی که بعد از آنکه حکیم بنیه حیوانی را محتاج به ترویح٭ و نفس کشیدن کرد هوائی برای این کار آفرید بعد اگر کسی آنقدر نفس
«* سلطانیه صفحه ۵۹ *»
نکشد تا بمیرد نقص به حکمت حکیم غنی وارد نمیآید و چون عطش آفریده آب را نیز آفریده که بهترین چیزها است در رفع عطش، حال اگر کسی آنقدر آب نخورد تا بمیرد ضرری به حکمت حکیم نمیرسد و کار او لغو نشود.
پس بر حکیم است که بعد از اینکه حاجت به ناموس در خلق آفرید، طبع ناموسگذاری بیافریند که او دانا و بینا به صلاح و فساد کل روزگار باشد و عالم به ظواهر و بواطن و جواهر و اعراض خلق تا آنکه برای خلق ناموس بگذارد که اگر خلق با جان خود خصمی نکنند و صلاح ظاهر و باطن خود را خواهند و اجتماع در مدینه و وصول به فایده خلقت را طلب نمایند و اطاعت او کنند به مطلب خود برسند و هر کس اطاعت نکند نقص از جانب او باشد نه از جانب حکیم.
پس از این فصل هم به طور علانیه معلوم شد که واضع ناموس حکیم معینی باید باشد و هر که غیر از اوست باید مطیع و منقاد ناموس او باشد و به گفته او عمل کند و تخلف از او سبب بوار٭ ظاهر و باطن و فساد جان و تن است.
فصـل
بدانکه نشاید که در یک عصر و یک قوم دو واضع ناموس باشد زیرا که اگر هر دو یک ناموس آورند وجود یکی زیاد است و بیفایده و حکیم کار عبث نمیکند و اگر دو ناموس مختلف آورند یکی حق است و یکی باطل زیرا که اگر راست است آنچه یکی آن را صالح خوانده، آن که آن را
«* سلطانیه صفحه ۶۰ *»
فاسد خوانده دروغ گفته. و اگر دروغ است آن دیگری راست است. پس اختلاف دو ناموس در یک عصر و یک قوم نشاید؛ وانگهی که دو ناموس مختلف در یک قوم و یک عصر سبب جدال و نزاع و قتال شود زیرا که به حکم این ناموس آن دیگری مفسد است و به حکم آن این و با وجود اختلاف نشاید که مصدق یکدیگر هم باشند، پس لامحاله میان ایشان شقاق٭ و نفاق افتد و حکیم چنین عملی نکند زیرا که وضع ناموس گفتیم که برای رفع شقاق است پس در یک قوم و یک عصر محال است که دو نفر حکیم واضع ناموس باشند، بلی در یک قوم و دو عصر میشود.
و سبب این معنی آنکه صلاح عالم در اعصار٭ تفاوت بسیار میکند پس بسا کاری که در عصری صلاح خلق باشد و در عصری دیگر نباشد و از این جهت گفتیم که ممکن است که حکیمی در عصری ناموسی قرار دهد و در عصر ثانی حکیمی دیگر، ناموسی دیگر قرار دهد و بعضی از آن بر خلاف ناموس اول باشد، ولی حکیم ثانی حکیم اول را بر حق میداند و میگوید که اگر من هم در عصر او بودم همان شریعت را میآوردم و همان ناموس را میگذاردم و در آن عصر آن مناسب بود و در عصر من این و در عصر دیگر صلاح در چیز دیگر شود و حکیمی دیگر آید و قراری دیگر گذارد و او هم تصدیق ما را دارد و ما هم تصدیق او را داریم.
پس معلوم شد که باید واضع ناموس در هر عصری یک نفر باشد و سایرین همه به ناموس او عمل کنند تا رفع شقاق شود و مدینه خلق بر اجتماع و ایتلاف٭ بماند و جمیع فسادها که در بلاد و عباد میشود
«* سلطانیه صفحه ۶۱ *»
همه از آنست که هر قومی ناموسی و قواعد و قوانینی و دینی و مذهبی برای خود به رأی و هوای خود گرفتهاند و به گفته حکیم الهی عمل نمیکنند و به عقول ناقصهای که محیط به همه ملک نیست قواعد و قوانین برای خود میگذارند، پس هر یک از آنها مخالف دیگری میشوند و بنای جدال و نزاع میگذارند، از این جهت حکما گفتهاند که دو پادشاه در اقلیمی نگنجند و ده درویش در گلیمی بخسبند٭ و آنچه در این فصل هم ذکر شد انشاءالله بدیهی است که احدی در آن شبهه نمیتواند بکند.
و مثَل مملکتی که یک صاحب ناموس در آن باشد بدنی است که یک قلب در آن باشد، پس جمیع اعضا به حکم آن قلب حرکت کرده با یکدیگر رؤف و مهربان باشند و هر یک به رفع حاجت دیگری قیام مینماید. و اگر در هر گوشهای ناموسی باشد مثل دو تن شوند که دو روح و دو رأی و دو خواهش و دو طبع در آن دو باشد و این اعضا به حاجات آن اعضا نپردازد و آن اعضا به حاجات این اعضا و در ما بین به جهت اختلاف طبع و رأی فساد شود و در صدد قتل و نهب٭ یکدیگر برآیند.
آیا نمیبینی که اگر جمیع ممالک مطیع یک سلطان باشند دیگر نزاعی و فسادی در ملک نماند چرا که آن سلطان خودش با خودش خلاف و نزاعی ندارد و آن رعیت هم به منزله اعضا و جوارح اویند و صادر از امر و نهی او، آن دل که پادشاه است رؤف به اعضای خود است که رعایا باشند و آن اعضا مطیع و منقاد دل خود و همه به حاجات دل قائم و هر عضوی به حاجت عضوی برخاسته پس دیگر خصومتی نباشد و
«* سلطانیه صفحه ۶۲ *»
چنانکه دل این بدن به اعضای بدن دیگر رؤف نیست، پادشاه ملکی هم به رعایای ملکی دیگر مهربان نخواهد بود و آن رعایا هم به حاجات این پادشاه قائم نشوند و این پادشاه هم خیرخواه آنها نخواهد بود مگر آنکه هر دو در تحت پادشاهی دیگر باشند و برای او مانند اعضا باشند، پس خصومت و جدال در میان بر پا خواهد شد.
پس از این بیان واضح معلوم شد که بالضرورة٭ باید در مملکت یک صاحب ناموسی باشد که او چون دل باشد برای خلق عالم و قطب باشد برای جمیع بنی آدم و محیط باشد بر کل و عالم به صلاح کل و رؤف و رحیم به کل و همه هم مطیع و منقاد او تا نظم مدینه متصل باشد و از هم نپاشد و این منتهای مقصود از وضع این فصل بود که به وضوح پیوست.
فصـل
بدانکه جز صانع ملک که آن را از عدم به وجود آورده و جمیع ظاهر و باطن او را میداند و بر جمیع جزئیات آن آگاه است و خالق جمیع نفوس است و هر نفسی هر چه دارد از عطای اوست، احدی از آحاد احاطه به کل ملک ندارد و عالم به جمیع مصالح و مفاسد آنها نباشد و خیر و شر آنها را نداند و محیط به جمیع اعصار و جواهر و اعراض آنها نیست به استقلال خود مگر صانع٭ علی الاطلاق که جمیع آنها را از کتم٭ عدم به عرصه شهود آورده و جمیع ذوات و صفات و افعال و احوال و مقارنات و مناسبات و کمالات و اعراض آنها را آفریده و او دانا و بیناست به کل و عالم است به اسباب موصله٭ به فایده و اسباب مانعه
«* سلطانیه صفحه ۶۳ *»
و اوست خالق علم و حکمت در خلق خود و بس. پس واضع ناموس جمیع ملک جز او کسی نباشد و احدی را شایسته نیست که با عدم احاطه و استقلال احکام بلاد و عباد را از پیش خود وضع کند زیرا که احدی از جهال به حقایق اشیاء قابل این نیستند و سایر حکما و علما هم که به اقرار خودشان احاطه به کل ملک و خواص و لوازم اشیاء به استقلال خود ندارند. و هر کس ادعای این معنی را کند که من عالم به ما کان و ما یکون میباشم بدون تعلیم صانع ملک حکیم نیست بل سفیه است و گمان نمیکنم که حکیمی از حکیمان روزگار این ادعا را کند و جز جهال احدی ادعای خام بیبیّنه بلکه با شواهد مکذبه نماید. پس محال است که حکمای ربانی چنین ادعائی کنند با وجود آنکه به مشاهده عجز خود را میبینند و اضعف چیزی از ملک خدا را که پشه است مثلاً جمیع خواص آن را از پیش خود و به استقلال خود نمیدانند.
پس معلوم شد که جز صانع علیم لطیف خبیر، احدی علم به ما کان و ما یکون ندارد مگر به تعلیم او چرا که اوست خالق کل ذوات و صفات و علوم و افعال و آثار خلق خود. پس احدی به استقلال واضع ناموس نتواند شد و هر کس هر چه بگوید ناقص خواهد گفت و ناموس ناقص موصل مردم به فایده خلقت نتواند بود و منشأ فساد عباد و بلاد شود و فسادها که در هر بلدی مشاهده میشود با وجود بودنِ یک حاکم در آن از جهت تدبیرهای ناقصه است و اگر حکمت حاکم کامل بودی و محیط بر جمیع صواب و خطا و صلاح و فساد بلد خود بودی و از آن قرار
«* سلطانیه صفحه ۶۴ *»
عمل کردی در هیچ بلد جور و تعدی و فساد پیدا نشدی البته پس جز خدا کسی نباید ناموس گذارد و باید از نزد او باشد و بس.
فصـل
بدانکه چون دانستی که واضع ناموس صانع مطلق است که آفریننده کل خلق باشد و او عالم است به وحدانیت خود به جمیع صلاح و فساد خلق به علم ازلیه خود و احدی از آحاد خلق را آن صفاء قابلیت و استعداد نیست که بتواند از خداوند عالم بدون واسطه فیضیابی کند و اطلاع بر علم٭ ازلی او پیدا کند و اگر چنین بود همه خلق بایستی که نبی و همه در علم و حکمت یکسان و هر یک محیط به جمیع معلومات باشند؛ زیرا که خدا عالم است به جمیع معلومات و هر کس آن صفا و استعداد را داشته باشد که مطلع بر آن علم شود باید مطلع بر کل شود چرا که علم ازلی احدی٭ است و هر کس مناسب با احد شد به کل آن علم اطلاع پیدا کند و بر همه آگاه شود و آن علم تبعیض٭ بر نمیدارد.
پس چون بالبداهه میبینیم که مردم محیط به جمیع معلومات نیستند دانستیم که آنها از کسی باید اخذ کنند که علمش ابعاض و اجزاء دارد که میتوان بعضی را از او آموخت و بعضی را نیاموخت و باید با او هم مناسبت پیدا کنند تا او را ببینند و از او بشنوند و از او تعلیم گیرند. پس چون خلق ناقص و محدودند مناسبتی با ازل ندارند و نتوانند او را دید و از او شنید و از او علم به معلومات را فراگرفت و صلاح و فساد ملک را دانست و خود هم که نمیدانند و حاجت به علم ناموس هم که
«* سلطانیه صفحه ۶۵ *»
دارند، پس لازم شد در حکمت که خداوند اشخاصی چند را برگزیند و به آنها استعدادی دهد که قابل اخذ از خدا باشند و صالح برای الهام٭ و وحی٭ و بتوانند ملائکه را ببینند و بتوانند بیواسطه یا به واسطه ملک از خداوند عالم علم خیر و شر و صلاح و فساد عالم را آموزند.
و اگر کسی گوید که آیا آنها را که خدا برمیگزیند مخلوق و مصنوعند یا نه؟ شک نیست که نمیتوان گفت که مخلوق و مصنوع نیستند. پس اگر مخلوق و مصنوعند آنها هم مثل سایرین باشند و نتوانند به ذات خدا رسند و احاطه به علم و مشیت او پیدا کنند پس آنها چگونه علم خیر و شر و صلاح و فساد عالم را فراگیرند و اگر میتوانند پس دلیل سابق منتقض٭ خواهد بود، جواب گوییم که همه خلق در یک رتبه نیستند و از برای خلق درجاتی است بعضی بالای بعضی و آنهایی را که خداوند برمیگزیند برای علم و وحی معلوم است که باید مناسبتی به علم و مشیت خدا داشته باشند و مناسبت به علم و مشیت لازم ندارد مناسبت با ذات خدا را بلی احدی از مخلوقات مناسبت با ذات خدا ندارد و به او نمیتواند رسید و او را نمیتواند دید، اما مناسبت با علم و مشیت ممکن است.
و این علم که در اینجا میگوییم غیر علم ذاتی است بلکه علمی است که خداوند در رتبه مشیت خود به خلق دارد و آن را در مبدأ کل مخلوقات قرار داده و مشیت هم عین ذات نیست؛ چرا که مشیت فعل خداست و امر و حکم اوست و امر و حکم خدا غیر ذات خداست، پس ممکن است که کسی را خدا آفریند که مناسبتی به این علم و مشیت
«* سلطانیه صفحه ۶۶ *»
پیدا کند و دو جهت داشته باشد: جهتی به سوی علم و مشیت خدا که از آن دو به او فیض برسد و بر عقل او از آن دو بتابد چنانکه از آفتاب به آینه میتابد و حال آنکه آفتاب در آسمان است و آینه در زمین ولی چون آینه صفائی پیدا کرده و مواجه با آفتاب شده ممکن است که عکس آفتاب در آن درست بتابد و آفتاب را درست بنمایاند. و جهتی به سوی مردم که به مردم برساند و مردم بتوانند او را ببینند. و مثل این واسطه و طرفین مثل آن است که میخواهی دیوار اندرون اتاق از آفتاب خبر شود و حال آنکه محروم و محجوب از دیدار آفتاب است آینه در صحن خانه برابر آفتاب میگیری و به طوری مورب مینمایی که توجهی به آفتاب داشته باشد و توجهی به دیوار اتاق پس آینه عکس آفتاب را حکایت میکند برای دیوار بدون تفاوت.
حال همچنین بعد از اینکه این خلق ضعیف محتاج به علم خیر و شر شدند و محروم از درک علم و مشیت خدا بودند خداوند وجودی چند مقدس آفرید که از جهتی مناسبت با مشیت و علم داشته باشند و آنها را قلوب صافیه نیره٭ باشد و خلوص در توجه به سوی خداوند داشته باشند تا عکس علم و مشیت خداوندی در آنها افتد و علم خیر و شر و صلاح و فساد عالم را فراگیرند و به آن عالم شوند و از جهتی بشری باشند مثل سایر رعایا و ترجمانی باشند ما بین خدا و خلق و به لغت غیبی لطیف از مشیت و علم خداوند بشنوند و به لغت خلقی کثیف برای مردم شرح و ترجمه نمایند تا رفع این حاجت از مردم به طور کمال بشود و
«* سلطانیه صفحه ۶۷ *»
علم خیر و شر و صلاح و فساد به مردم بیاموزند و در حکمت نقصانی از جانب حکیم نباشد.
و مثل این بسی واضح است و آن آن است که بعد از اینکه خداوند روح را در ملکوت آسمان آفرید و تن خاکی کثیف را در این دار دنیا، اعضا و جوارح به جهت کثافت٭ و غلظتی که داشتند از دیدار روح٭ ملکوتی کور و از استماع امر و نهی او دور بودند و معذلک محتاج به روح و حیوة و اطلاع بر امر و نهی و رضا و غضب او بودند. پس خداوند حکیم لطیف از حکمت و لطف خود در ما بین اعضای کثیفه و روح لطیفه چیزی آفرید صافی و لطیف و صیقلی که از جهت لطافت و صفا مناسبت با روح٭ ملکوتی داشته باشد و از جهت جسمانیت مناسبت با اعضای کثیف و آن روح بخاری جسمانی است که در اندرون قلب قرار داده و آن را محل عنایت و تابش روح ملکوتی کرده که آفتاب روح ملکوتی به آن میتابد و او را از فضل خود زنده میگرداند و به حرکت در میآورد و او را عالم به امر و نهی و رضا و غضب خود میسازد و آن روح بخاری ترجمانی میشود ما بین روح ملکوتی لطیف و ما بین اعضای کثیف، به لغت ملکوتی از روح ملکوتی فرا میگیرد و به لغت ملکی از برای اعضای ملکی شرح میکند و خلیفه و قائم مقام او میشود در ادا و روحی ظاهر است در میان عوالم اعضا و چشم بینای او و گوش شنوای او و زبان گویای او و دست توانای او و مظهر و مجلای٭ اوست در میان اعضا و جمیع معاملات با او معامله با روح ملکوتی است، پس طاعتش
«* سلطانیه صفحه ۶۸ *»
طاعت روح ملکوتی است و عصیانش عصیان او و محبتش محبت با او و عداوتش عداوت با او و اتصال به او اتصال به روح ملکوتی است و انفصال از او انفصال از او و اقرار به او اقرار به او و انکار او انکار او و جمیع اضافات٭ به او اضافات به او. پس اعضا به واسطه روح بخاری زنده میشوند و بر حسب امر و نهی او حرکت میکنند و بنای مدینه اعضا مشیّد٭ میشود و اعضا به هم مجتمع میشوند و هر یک رفع حاجت دیگری را میکنند؛ چشم برای همه میبیند و گوش برای همه میشنود و زبان برای همه میگوید و دهان برای همه ذوق مینماید و هکذا و اگر آن روح بخاری نبود ابداً احدی از اعضا از روح ملکوتی اطلاع به هم نمیرساند و قائم به حاجات باقی نمیشد و بنای مدینه اعضا از هم میپاشید چنانکه واضح است.
و این سرّ در جمیع مراتب جاری شد حتی آنکه در عالم ظاهر سلطان ظل الله است و رتبه عظمت و جلال او از منال٭ کل رعایا برتر است و نفوس ضعیفه رعایا را قابلیت وصول به او نیست و طاقت رؤیت او و استماع و تلقی امر و نهی او را ندارند و معذلک همه محتاجند که امر و نهی سلطان را بدانند و اطلاع بر رضا و غضب او پیدا کنند تا بنای مدینه ایشان مشیّد و امر انتظام مهامّ٭ ایشان ممهّد٭ باشد. پس در حکمت واجب شد که در میان سلطان جلیل و رعیت ذلیل واسطهای باشد که از جهتی مناسبت به حرم کبریای سلطان داشته باشد و محرم بارگاه جلال و عظمت او باشد و قابل رؤیت و وصول به حضرت او و
«* سلطانیه صفحه ۶۹ *»
جمیع امر و نهی و رضا و غضب او به او القا شود و از جهتی مناسبت به رعایا داشته باشد که رعایا بتوانند به شرف خدمت او مشرف شوند و طاقت نیل به حضرت او را بیاورند و بتوانند او را دید و از او شنید. پس او ترجمانی باشد ما بین پادشاه ظل الله و ما بین رعایای ضعیف. پس به لغت سلطنت و مناسبت با سلطنت از سلطان بشنود و به لغت رعیت و مناسبت با رعیت برای رعیت شرح کند و حکم او حکم سلطان باشد و امر او امر سلطان و دیدار او دیدار سلطان و طاعت او طاعت سلطان و مخالفت او مخالفت سلطان و ارادت به او ارادت به سلطان و قائم مقام سلطان باشد در میان رعیت و رخساره او باشد و مظهر و جلوه او. پس چون چیزی به رعایای ضعیف القا کند بتوانند از او بشنوند و از او بفهمند آنگاه رعایای ضعیف ذلیل اطلاع بر اراده و امر و نهی سلطان جلیل پیدا کنند و به مقتضای آن عمل نمایند و و بنای مدینه ایشان برقرار ماند و رفع حاجت یکدیگر را بنمایند و اگر به غیر از این باشد ابداً امر مملکت انتظام نپذیرد و جمیع امور معوق٭ ماند.
و همین سرّ در میان برگزیدگان خدا که اشاره به ایشان شد و سایر رعایای جهالِ خالی از علم و عمل جاری است زیرا که آن برگزیدگان سلاطین دین و ناموسند و چون حامل علوم الهیند و محل مشیت و امر و نهی اویند چنانکه عرض شد در نهایت جلال و عظمت و کبریا و عزت باشند و صندوق علم الهی و آئینه سر تا پا نمای مشیت و انوار عظمت اویند و رعایای بری٭ از علم و عمل را مناسبتی تمام به ایشان نباشد و
«* سلطانیه صفحه ۷۰ *»
لغت آنها را نفهمند و بر مرادات ایشان اطلاع پیدا نکنند چنانکه بدیهی است که عوام نمیتوانند علوم الهی را از کتب٭ سماوی و آثار آن برگزیدگان بفهمند و حال آنکه محتاجند به فهم کتاب خدا و سنت آن برگزیدگان و بدون فهم آنها چنانکه عرض شد اطلاع بر خیر و شر و صلاح و فساد خود پیدا نکنند و بنای مدینه ایشان از هم بپاشد و بهکلی تباه شوند و به فایده ایجاد نرسند.
پس در حکمت باز لازم شد که ما بین رعایای بری از علم و عمل و آن حجتهای خدای عزوجل دانایانی باشند که حامل علوم آن حجتها باشند و شارح حکم آنها و بیان کننده دین و سنتشان، پس به مناسبتی که با آن حجتها دارند از ایشان اخذ علوم نمایند و به سایر خلق به لغت ایشان برسانند تا حجت خدا بر خلق قائم شود و امر و نهی او ظاهر گردد و خلق به حیات دین و شرع زنده گردند و به واسطه آن ترجمانها اطلاع بر رضا و غضب آن حجتها پیدا کنند و به این واسطه اطلاع بر رضا و غضب خدا پیدا کنند و صلاح و فساد کار خود را بفهمند و بنای مدینه ایشان مشیّد ماند و به فایده خلق خویش برسند. و اینها دیگر باره به منزله رگ و پی باشند که اگرچه روح بخاری که در قلب است و میان روح ملکوتی و میان اعضا واسطه است و امر و نهی روح را شرح میکند اما حامل امر و نهی او به سوی سایر اعضا رگ و پی است که از دل جمیع امر و نهی به آن رگها و پیها میرسد و آنها نزد اعضا آمده از برای اعضا شرح میکنند و احکام دل را به آنها میرسانند و اگر آن
«* سلطانیه صفحه ۷۱ *»
رگها منقطع شوند آن اعضا بمیرند اگرچه روح بخاری در قلب باشد. پس بر اعضا حفظ آن رگها و پیها از انقطاع لازم است تا ایصال حیوة کنند به سوی ایشان چنانکه بر جمیع رعایا و برایا اخلاصکیشی و ارادتاندیشی و حفظ و حراست آن واسطه امجد٭ اعظم و اکرم افخم٭ میان رعیت و پادشاه که ظل الله و محل عنایة اللّه است متحتم است تا بنای مدینه و مملکت از هم نپاشد و ظاهر و باطن همیشه موافق باشد و بدون این ترتیب و نظم، علم خیر و شر و صلاح و فساد عالم به سایر رعایا و برایا نرسد و حیات ایمان در تن جهانیان حاصل نگردد و به فایده خلقت نرسند و کار حکیم به غیر این لغو و عبث شود و حکیم اجلّ از آن است و این منتهای مقصود از این فصل بود که به وضوح پیوست.
فصـل
بدانکه این نفوس ناقصه که خودسری و خودرأیی را پیشه خود کردهاند و بر حسب طبایع خود سلوک میکنند و طوق٭ انقیاد٭ کسی را میخواهند بر گردن نگذارند، ممکن نیست که به ناموسِ موضوعی قربةً الی اللّه و طلباً لمرضاته عمل کنند و هر یک فکر کنند که اگر عمل به ناموس و شرع نکنیم عالم فاسد میشود و همه ما هلاک میشویم بلکه مردم محتاج به سیاستند و محتاج به امیدوار ساختن و ترسانیدن تا آنکه به کشش امیدواری و به راندن بیم در صراط مستقیم شریعت سالک شوند و بدون این مُحال و ممتنع است که این نفوس حیوانوش٭ طوق ناموس و شرع را بر گردن گیرند و بر خلاف شهوات و اهواء٭ خود راه روند.
«* سلطانیه صفحه ۷۲ *»
پس خداوند حکیم جل و علا از برای انقیاد طباع وحشی حیوانیوش، اسباب بیم و امیدی قرار داده که شاید به طمع آنچه امید به او حاصل کنند و به هراس از آنچه از او خائف گردند، منقاد و مطیع شوند و به شریعت موضوعه راه روند. و چنانکه ممکن نیست که طفل بیمار از روی کتاب طب دواهای تلخ و کریه را به جهت مصلحت بدن خود بخورد مگر آنکه پدر و مادر گاهی او را وعده نقل و نباتی و سرخ و زردی دهند و گاهی برای او اسباب ترسی مهیا سازند تا آنگاه بخورد و همچنین اگر خواهند حیوانی را به جایی که نمیخواهد ببرند گاه به نشان دادن علف و گاه به ضرب تازیانه باید برد، خداوند حکیم هم با خلق ضعیف وحشی حیوانیوش همین رویه٭ را مسلوک داشته و از برای ایشان از عین مرحمت اسباب بیم و امیدواری آفریده، جنت و نار را مقرر فرمود و فرمود که اگر به شریعت من عمل کنید شما را به جنت برم و مشتهیات٭ نفس شما را به شما رسانم و به شما انهار و حور و اشجار و قصور دهم و نعیم دایم برای شما فراهم آرم و اینها همه مقتضیات و نتیجههای اعمال نیکی است که شما را به آن امر کردم و اگر به شریعت من راه نروید از برای شما انواع شکنجه و عذاب در آخرت مهیا سازم و بر شما عذاب آتش و حیّات٭ و عقارب٭ و کلاب٭ جهنم را بر حسب آن اعمال زشت و ناشایست مسلط کنم.
پس آنها که روحانیتی و علم و حکمتی داشتند و خداوند غنی صانع قدیم را صادق دانستند، از بیم نار و طمع اشجار و انهار طوق
«* سلطانیه صفحه ۷۳ *»
شریعت را به گردن خود نهادند و به مقتضای آن عمل کردند و به خیر دنیا و نعیم آخرت رسیدند. و اما آن جماعت که در دنیا و نفس و طبع خود منهمک و مانند حیوانات همّت ایشان خوردن و خفتن و نکاح کردن و سایر شهوات نفسانیه بود و علمی و حکمتی نداشتند و فهم آخرت را نمیکردند، لازم شد در حکمت که نعمتهای دنیایی هم قرار دهد و عذابهای ظاهری جسمانی هم مهیا سازد و به ایشان فرماید که اگر به شریعت من عمل کنید شما را به مقتضای اعمال شایسته عزیز و محترم سازم و انواع نعمت و بناهای عالیه و باغها و ملکها و زنها و فرزندها دهم و دولتها٭ برای شما مقرر کنم و اگر مخالفت کنید شما را به واسطه اعمال ناپسند به عذابها و بلاهای ارضی و سماوی و امراض و مرگهای عام و ناگهان و خستگیها و تعبها و محنتها و تسلط بعض بر بعض و اتلاف بعض مر بعض را مبتلا نمایم چنانکه در تورات برای یهود اینطور بیان شده است شاید که به واسطه طمع متاع دنیا و خوف از بلاها و محنتها به شریعت مطهره او بگروند و به مقتضای آن عمل کنند و به واسطه آن خیر دنیا و آخرت را دریابند.
و او صادق الوعد است در دنیا و آخرت و عمل به وعد و وعید خود مینماید و عمل فرموده در دنیا چنانکه هر کس تتبع در قرآن و سایر کتب سماوی و تواریخ و سیَر٭ روزگاران گذشته نماید و به دیده عبرت نظر کند و ملتفت اسرار شریعت باشد علانیه میبیند که هیچ قومی به بلاهای خاص و عام مبتلا نشدند مگر به واسطه تخلف ایشان از
«* سلطانیه صفحه ۷۴ *»
ناموسها و بغی و عدوانشان بر انبیا و اولیا که حافظ ناموس و شرع بودهاند و مبیّن صلاح و فساد و خیر و شر عباد و بلاد و هیچ قومی در رفاه و خیر و طول عمر و امنیت طُرق و بلاد و عیش واسع و راحت و نعمت نیفتادند مگر به واسطه عمل ایشان به شرایع و احکام و تولای ایشان مر انبیا و اولیا را و اعزاز٭ دین و اهل دین را و اهانت ایشان مر مخالفین دین را و این سنتی است جاریه در جمیع اعصار.
و آیا هلاک شدند قومی مگر به واسطه خودسریها و کارهایی که باعث فساد و تفرقه عباد بود؟ و آیا برکت و نعمت زیاد شد بر قومی مگر به واسطه درستکرداری و انصاف و مروت و اعتدالشان؟ و ناموس نیست مگر همینها و از این جهت خداوند در قرآن و سایر کتب سماوی و انبیا و اولیا در احادیث و بیانات شافیه خود شرح اسباب نجات امم ماضیه و هلاک ایشان را بیان فرمودهاند تا امت موجوده عبرت بگیرند و به شریعت اخذ کنند.
پس هر آن کس که خواهد که بلاد معمور و رعیت در رفاه و راحت و نعمت افتند و بلاهای آسمانی از ایشان منقطع گردد و برکات آسمان و زمین برای ایشان حاصل شود و اعمار دراز گردد و بلاد امن و امان شود باید به سعی تمام در ترویج ناموس و مذهب و ملت کوشد و رعیت را بر آن بدارد و اعزاز دین و اهل دین را نماید و اهانت کسانی که در صدد هدم٭ دینند بنماید تا طمع منافقان از اضرار به دین و اهل دین بریده شود؛ چه مقتضای این اعمالِ خیر مآل، خیر دنیا و آخرت است و باید
«* سلطانیه صفحه ۷۵ *»
انسان خود را خادمی قرار دهد از برای صانع عالم و شرع مقدس او تا به منتهای مطلب خود برسد و خیر دنیا و آخرت را دریابد و اگر غیر از این کنند برکات آسمانی مقطوع و خیرهای ارضی ممنوع گردد و اعمار قصیر و بلایا متواتر و آفات متوالی در ممالک پیدا شود چنانکه مشهود است.
باری مقصود از این فصل اینها نبود بلکه مقصود آن بود که این رعیت وحشیطبیعت حیوانیسیرت قربةً الی اللّه و طلباً لمرضاته به شریعت خلاق عالم عمل نخواهند کرد و به مقتضای معاصی و اعمال سیئه مستحق هلاک خواهند شد. و منع هیچ مستحقی از آنچه استحقاق آن را دارد نزد خدا روا نبود و اگر بر حسب استحقاقشان با ایشان عمل کند جمیعاً در روز اول، مستحق بلایای عامه و اتلافهای شامله شوند و نسل نوع انسانی از عالم برداشته شود و آنچه در ذریات٭ ایشان ممکن بود که مؤمن شوند موجود نگردند و بهکلی نوع برافتد و تجدید نوعی دیگر باید نمود و ایشان هم باز چنین کنند و چنین شوند و هرگز فایده خلقت بروز نکند.
پس خداوند حکیم در حکمت خود از راه رحمت و عطوفت و حفظ نوع انسانی و ایصال هر قابلی به فایده خلقت و دوام و بقای نسل واجب کرد در شریعت مطهره برای متخلفان از شریعت حدودی٭ چند را که برای هر عصیانی تعزیری٭ یا حدی یا قتلی باشد تا رعیت سرکش به واسطه آن حدود از سرکشی باز ایستند و مطیع و منقاد شوند و دیگر باره عصیان نکنند و حیات ایشان هم مهماامکن٭ برقرار باشد و رعایا و برایا
«* سلطانیه صفحه ۷۶ *»
تلف نشوند و بلایا نازل نشود و برکات قطع نگردد مگر آنکه به این حدود منزجر نشوند و طغیانشان بالا گیرد و بر انبیا و اولیا تعدی کنند که آنگاه مستحق سایر بلاهای دنیوی و اخروی شوند به مقتضای عمل خود.
و اینکه میبینید که عالم فیالجمله برقرار است با وجود تمرد و عصیان خلق و عدم اجراء حدود شرعیه جهات بسیار دارد؛
یکی آنکه باز به بعض شرایع مردم عمل میکنند و به برکت آن نیمجانی برای مردم مانده و یکی آنکه به برکت آنانی که عامل به شریعت میباشند و حفظ ناموس الهی را میکنند در اقوال و احوال و افعال خود، بنیه عالم محفوظ مانده و صاحب زرع از جهت چند بوته گندم یا چند درختِ مثمر خود، هزاران خار و خاشاک را آبیاری میکند اگرچه همت اغلب عصاة٭ بر اتلاف و اهلاک آن چند نفر عامل به شریعت است و میخواهند نام و نشان آنها را از عالم براندازند و نمیدانند که بقاء وجودشان به واسطه آن چند نفر است.
و یکی آنکه خداوند عجول در کارهای خود نیست و صاحب رأفت و و رحمت است و مهلت میدهد تا توبهکننده توبه کند و متمرد عاصی در تمرد و عصیان خود مستحکم شود و میداند که از چنگ او بیرون نمیرود، هر وقت بخواهد او را میگیرد و اگر در دو روز دنیا او را مهلت دهد در آخرت گرفتار است.
یا آنکه از نسل آنها مؤمنینی چند باید به عمل آیند و پدران را حفظ میکند به برکت پسران که بعد باید بیایند.
«* سلطانیه صفحه ۷۷ *»
یا به جهت استدراج که آنچه در کمون خود دارند از شقاوت ابراز دهند و اگر عاصی را به اول گناه بگیرد دیگر آنچه در قوه اوست ظاهر نشود و مردم از ترس و نفاق معصیت را ترک کنند و بیفایده خواهد بود و اینکه قدری مردم پایی میکشند و نیمجانی دارند از این جهات و امثال اینهاست و اگر بر صراط شریعت مستمر شوند لذت حیات دنیا را آن وقت خواهند فهمید و برکات آسمان و زمین را آن وقت خواهند دید.
باری پس چون یافتی که مردم ناموس در کار دارند و وضع ناموس هم باید از برگزیدگان الهی باشد و ناموس قوام نخواهد گرفت و برپا نخواهد شد مگر به حدود، پس عرض میشود که حد، جاری کننده حد میخواهد و جاری کننده حد باید او را نفس مستولی بر خلق باشد تا ایشان را به استیلا و غلبه و قهر به شریعت بدارد و بر متخلفان حدود الهی را جاری کند و عالم به سیاست الهی باشد و خود در نهایت کمال باشد تا به فضل کمال خود ناقصین را کامل نماید و عامل باشد به آنچه امر به آن میکند و تارک باشد آنچه را که نهی از آن میکند و معصوم و مطهر باشد که وثوق٭ به قول او حاصل شود و خود مفسد و واجب٭الحد نباشد و چنین کسی را پیغمبر و نبی گویند که برگزیده خداست و از جانب خدا مستولی بر کل خلق است و صاحب سیاست و امر و نهی و جاریکننده حدود است و بدون وجود چنین پیغمبر عالم انتظام نگیرد و بنای مدینه عالم منهدم٭ گردد و خلقت لغو و بیهوده گردد.
پس به برهان واضح معلوم شد که باید از جانب خدا در میان خلق
«* سلطانیه صفحه ۷۸ *»
عالم همیشه پیغمبری یا خلیفه پیغمبری باشد چنانکه بعد تفصیل آن خواهد آمد تا آنکه عالم منتظم گردد و بنای مدینه انسانی از هم نپاشد و به حاجات یکدیگر برسند و آنچه در قوه نوع انسانی گذارده شده از علوم و حکم و استیلاهای بر سایر خلق و تزکیه نفس و اخلاق و احوال و ظهور قدرت خدای قهار بروز کند و به فایده خلقت در دنیا و آخرت برسند.
فصـل
چون دانستی لزوم وجود پیغمبر را عرض میکنم که باید آنی از آنات، عالم بدون حجت خدا نباشد؛ زیرا که مریض طبیب موجود میخواهد که او را معالجه کند و ملک پادشاه حی میخواهد که نظم آن را دهد، به آب اعصار سابقه تشنگان عصر بعد سیر نشوند و به هوای سالهای گذشته، محتاجِ به تنفس، تروح٭ نجوید و به دوای قرن ماضی مریض موجود استشفا نتواند جست و شریعت بدون حجت مانند کتاب طب بیطبیب است که به کار مریض نیاید و خودش با رأی علیل نتواند استنباط٭ دوای خود نماید و نفوس شریره اهل عالم و معاندان دین مبین اعتنائی به کتاب بیحجت نکنند و غمی از ترک آن به هیچ وجه ندارند، پس اگر حجتی آید در زمانی و شریعتی آورد پس بمیرد و شریعت را در میان مردم گذارد نفوس شریره کجا از مخالفت آن هراسی کنند و معاندین از تخریب و اِفنای آن از صفحه روزگار کجا اندیشه٭ کنند.
پس شریعت علیالدوام حافظی در روی زمین میخواهد و احکام الهی جاری کننده حکمی میخواهد و رعیت شریر علیالدوام کسی را
«* سلطانیه صفحه ۷۹ *»
میخواهند که از او هراس کنند و از بیم او مخالفت شریعت نکنند و مستحق بلاها نگردند و هر چه منافقان و اعادی دین در صدد تخریب شریعت برآیند او تعمیر نماید و حفظ دین کند و مجملات آن را شرح دهد و احکام قضایای تازه٭ را از آن شرح استخراج کند و مدعیان باطل را جواب گوید و رفع شک و شبهه اهل شک و شبهه را نماید و در ثغر٭ ایمان و اسلام باشد و جنود شیاطین و کفر را از عرصه و بیضه٭ اسلام بگرداند و اگر چنین کسی علیالدوام در عالم نباشد اهل عناد و جور با دین بازیها کنند و تغییرها و تحریفها دهند و خورده خورده با هم شوری کرده حیای یکدیگر را کم کرده اتفاق بر رفع آن شرع کنند و بهکلی آثار آن را براندازند چنانکه سایر امم همین طورها کردند، پس بهکلی دین و ناموس برافتد و مردم بر خلاف رضای خدا عمل کنند و مستحق هلاک و بلاهای آسمانی و زمینی شوند و نوع انسانی از زمین برافتد و فایده خلقت تمام شود.
و اینکه میبینید که سایر امم شوری کرده و بهکلی آثار دین را از عالم گم کردهاند و باز زندهاند به برکت آنانی است که در عالم به ناموس عمل میکنند و مطیع و منقاد انبیا هستند یا آنکه احتمال میرود که نسلی از ایشان اسلام آورد یا به جهت مستحکم شدن کفر و الحاد ایشان است. خلاصه اگر سلطانی آدمی کاهلی یا عاصی را از تصدق سر جمعی مطیع خدمتکار نان دهد نباید مطیعان گویند معلوم است که عصیان بد نیست زیرا که عقل سلیم حکم کرد که مخالفت ناموس سبب بوار و
«* سلطانیه صفحه ۸۰ *»
هلاک است، اگر در دنیا به جهت مصلحتی دو روزی او را تأخیر اندازند نباید به این مغرور شود و خلاف ناموس را جایز شمرد چنانکه اگر کسی خود را از کوه انداخت و بالاتفاق٭ نمرد دلیل آن نشود که از کوه انداختن خود کار درستی است و اگر سلطان از دزدی دو دفعه عفو کرد دلیل آن نیست که دزدی خوب است.
باری پس به حکم عقل سلیم و طبع مستقیم واجب است که همیشه در دنیا پیغمبری یا جانشین پیغمبری که مانند او باشد زنده و قائم باشد و بدون این خلاف حکمت خواهد بود و خلق لغو و بیثمر خواهد شد. و چون بنا بر اختصار است رساله گنجایش زیاده از این ندارد هر کس تفصیل خواهد به کتاب «ارشاد العوام» رجوع نماید که آن کافی است در این ابواب الحمدلله.
فصـل
چون دانستی که فهم ناموس از عقول بشر بیرون است و باید خداوند واضع آن باشد و مردم نمیتوانند که همه از خداوند تلقی کنند و واجب است در حکمت که واسطهای باشد برگزیده میان خلق و خالق که او بتواند از خداوند تلقی کند و به مردم برساند، حال عرض میشود که در میان خلق نفوس شریره باطله بسیار است پس بسا کسی که برمیخیزد در میان خلق و میگوید من از جانب خدا آمدهام و این ناموس را آوردهام و چیزی چند به هم ببافد و بگوید که این شرع و دین خداست و از آن طرف هم نبی به حق میگوید من از جانب خدایم و دین خدا این
«* سلطانیه صفحه ۸۱ *»
است که من آوردهام، پس مشتبه میشوند و در ظاهر خلقت هم که هر دو بشرند و نبوت علامت صوری جسمانی ندارد که از صورت کسی بتوان فهمید که نبی است و بر حق است و رعیتِ ضعیف، راست و دروغ آنها را نفهمند و حیران مانند و قومی به مناسبت باطنی از پی این روند و قومی از پی آن و یکدیگر را تکفیر و لعن کنند و مفسد عالم خوانند و ازاله٭ یکدیگر را از صفحه دنیا واجب شمرند و باز فساد در میان عالم پیدا شود و بنای مدینه از هم بپاشد، پس در حکمت میزانی برای صدق و کذب این دو نفر لازم است که رعیت ضعیف بدانند و بفهمند که حق کدام است و باطل کدام بعد هر یک که خواهند با بصیرت از پی حق روند و هر یک که خواهند با بصیرت از پی باطل و آن میزان تصدیق خداست.
و مراد از تصدیق خدا آن است که حق و اهل حق را همیشه باید موسوم به سماتی٭ فرماید و در ایشان علاماتی قرار دهد که از آن علامات معلوم شود صدق صادق و کذب کاذب و این تصدیق در جمیع طبقات خلق در جمیع اعصار به کار است و همیشه اهل حق و باطل در نظر ارباب بصیرت به آن علامات هویدا میشدهاند و میشوند و آن علامات هم علاماتی باید باشد که نیکِ آنها را جمیع عقول سلیمه نیک شمرند و بدِ آنها را جمیع عقول سلیمه بد دانند. پس اگر در مدعی آن علامات را دیدیم که جمیع عقول سلیمه آن را نیک میشمرند و حق میدانند، میفهمیم که مدعی از اهل نیکی و حق است و اگر علاماتی را دیدیم که جمیع عقول سلیمه از تمکین و تحسین آن استنکاف دارند،
«* سلطانیه صفحه ۸۲ *»
میفهمیم که آن بد است و آن مدعی اهل باطل است و آن علامات بسیار است بعضی را به حسب تمثیل عرض مینمایم.
مثلاً اگر دیدیم که مدعی نبوت معروف است به خبث نسب و حرامزادگی مثلاً به طوری که شبهه در آن نیست، میفهمیم که خداوند عالم حرامزاده و خبیثالنسب را خلیفه و قائممقام خود نمیکند.
و اگر نسبش بیعیب است ولی میبینم که خبیثالعمل است مثلاً و مرتکب اعمالی چند است که عقول سلیمه از آن استنکاف میکند چنانکه لاطی٭ یا زانی٭ یا شاربخمر یا بدخلق یا فحاش یا بیحیا یا بیجوانمردی و کرامت نفس یا حسود یا حقود٭ یا منهمک در دنیا یا خفیف٭ و لغوگو و لغوکار یا اعمال او غیر اعمال زاهدین و عابدین و معرضینِ از دنیا است یا غیر اینها از اعمال و اقوال سیئه که عقول در هر ملت و مذهب متفقند بر قبح آن اگرچه به آن عمل کنند، میفهمیم که خداوند عالم چنین کسی را خلیفه و قائممقام خود نمیکند و چنین کسی افضل خلق و قابل تلقی وحی خدا و آئینهبودن از برای دین و علم و حکمت و مشیت خدا نخواهد بود بالبداهه، ولکن در اینجا قدری احتیاط ضرور است و آن آن است که اهل هر بلدی عادیاتی دارند که در آن بلد به حسب عادت آن را مستحسن میشمرند و عادیاتی چند که آن را قبیح میشمرند و چون نبی از جانب خدا مبعوث و بر وفق عقلْ کامل، و مقهور برای عادات نیست، وانگهی که جمع میان عادات متضاده خلق ممکن نی و نیک هر قومی به چشم قوم دیگر بد بود، لاجرم نبی باید
«* سلطانیه صفحه ۸۳ *»
موافق عقل سلیم راه رود که جمیع عقول چون چشم از عادت بپوشند تصدیق کنند که آن درست است نه آنکه چون خلاف عادت خود از او بینند او را بیادب و بیمروت و بیجوانمردی شمرند و در این باید بسیار تدبر کرد و بیاحتیاطی ننمود.
و اگر اعمالش هم سر و صورتی دارد ولی ابله است یا احمق یا بلید٭ یا جاهل نادان و عارف به خدایی که به آن دعوت میکند نیست و عارف به صفات و اسماء و افعال آن نی و عالم به حقایق اشیاء و([۱]) ملکوت خلق نیست، خواهیم فهمید که خداوند جاهل و احمق را خلیفه خود و مدبر ملک نمیکند و زمام مهامّ عباد و بلاد را به او وانمیگذارد.
و اگر اینها هم در او نیست و عالم و عارف است ولی امراض قبیحه دارد مانند صرع٭ که او را نوبت به نوبت میگیرد یا جنونی٭ ادواری دارد یا ابنه٭ دارد یا خوره٭ و پیسی و غیر آن از امراض با سرایت که طباع از آنها در حذر و گریز است یا طور قبیح مضحکی حرف میزند و مانند الواط٭ حرکت میکند یا سر و صورت و اندام او به طوری است که مضحک است و سیمای حکما در آن نیست و نفوس از آن مشمئز٭ است و امثال اینها، معلوم میشود که خداوند چنین کسی را خلیفه خود نمیکند و نه در ملک او انسان معتدل قحط است و نه عاجز است از خلقت انسان معتدل، پس چنین کسی را خداوند قائممقام خود و مرجع عباد و بلاد نکند و قطب عالم نگرداند البته زیرا که خلیفه او باید مظهر کمالات او و
«* سلطانیه صفحه ۸۴ *»
آئینه سر تا پا نمای اسماء و صفات او باشد.
و اگر از این قبیل چیزها هیچیک در آن نیست ولی عامل به آنچه خود نیک قرار میدهد و مجتنب از آنچه خود او قبیح میشمرد نیست و نفس خود را از شهوات و مستلذات نمیتواند نگاه دارد و همت او بر جمع دنیا و حب ریاست و عزت و ثروت و ایثار٭ متاع فانی است بر باقی، پس معلوم میشود که این کس قابل نیست که خداوند، عباد و بلاد خود را به او سپارد و او را حاکم بر نفوس و فروج٭ و اموال عباد نماید و خلیفه و قائممقام خود سازد و همین دلیلی است که باید نبی در شرع خودش معصوم باشد و نهایت قبح را دارد که مردم را نهی از بدی نماید و خود منهمک در بدی باشد و چنین کسی واسطه میان مردم و خالق نشود.
و اگر تتبع کردی و هیچیک از این خصال را در او نیافتی ولکن میبینی که او را نفس قویه و مستولیه نیست و از مجاهده در راه خداوند قاصر است و جبان٭ و ضعیف النفس است و از اعادی و نفوس منافقین و معاندین دین در هراس شدید است و نزد آنها تذلل میکند و تملق مینماید و در مقابل آنها ضعیف و مقهور میشود و نفس اِمارت و ریاست ندارد و نفوس رعیت او بر او استیلا دارد، پس بدان که او برای استیلا خلق نشده و خلیفه خدای مستولی در ملک نیست و این دو حالت امری طبیعی نفوس است که نفس ضعیف در نزد نفس قوی خود به خود مضطرب و لرزان و هراسان میشود و خود را گم میکند و نفس قوی در نزد نفس ضعیف بیسبب در خود استیلای بر او مییابد و خود را
«* سلطانیه صفحه ۸۵ *»
قهار بر او میفهمد، چنانکه اگر رعیتی نزد سلطانی رود اگرچه سلطان در حال غضب نباشد بلکه نهایت رأفت نماید و اگرچه آن رعیت در بدن بسیار قوی باشد و آن سلطان بسیار کوچک و ضعیف و آن رعیت هیچ گناه هم نکرده باشد، میبینی که نفس رعیت خود به خود متزلزل و مضطرب و پریشان میشود و خود را گم میکند و حرف زدن را فراموش میکند و سلطان در خود بر او استیلائی و قهری مییابد و به هیچ وجه به خاطر او خطور نمیکند که کسی هست یا نیست و آن رعیت با میتی پیش او هیچ فرق نمیکند و این خاصیتی است در نفوس حتی در حیوانات هم چنین است و هر حیوانی در نزد درنده خود مضطرب و خائف میشود اگرچه سابقاً او را و استیلای او را بر خود ندیده باشد.
پس اگر یافتی که مدعی نبوت نفسی ضعیف دارد و متزلزل میشود در نزد بعضی نفوس و بعضی نفوس در خود استیلای بر او مییابند، بدانکه او برای ریاست خلق نشده و طبع او طبع ریاست با آن ضعف و خساست٭ نخواهد بود و کسی که طبع او طبع ریاست نیست چگونه حکیم علیم خبیر قدیر او را رئیس بر اقوی از خود او میکند و او را مظهر قهر و غلبه و سطوت٭ خود قرار میدهد و سلطان بر بلاد و عباد میکند و اغلب مردم این معنی را میفهمند که فلان کس نفس امارت و ریاست ندارد و قابل عاملی٭ و حکومت نیست و فلان کس قابل است بلکه بسا آنکه قوت نفس آنقدر اثر کند که مردم در خانههای خود بلکه در بلاد بعیده از او در هراس باشند و ضعف نفس آنقدر اثر کند که اگرچه خشم
«* سلطانیه صفحه ۸۶ *»
کند و بزند و بکشد احدی از او نترسد، از این جهت رعیت با هم دعوا میکنند و یکدیگر را میزنند و مجروح میکنند و میکشند و از هم نمیترسند و از سلطان اگرچه در نهایت رأفت باشد و ابداً نزند و نکشد میترسند، پس ضعیف النفس مظهر خدای قوی قاهر غالب نشود و قابل نبوت نباشد البته.
و اگر دیدی قوت نفس هم دارد و نفوس از او در هراس است ولی منکر توحید است و به شرک دعوت میکند یا منکر نبوت انبیای مسلّمی است که پیش از او بودند یا منکر ناموس و شرایع است و مردم را به اباحه و مشتهیات نفس میخواند و عباد را رخصت میدهد که هر کس هر چه میخواهد بکند و حلال است یا آنکه بعضی قبایح قطعیه میان عقلا و اهل ملل را حلال کرده و از بعضی حسنها که اتفاقی عقلاست نهی مینماید مثلاً زنا را حلال میکند و صدقه و احسان را حرام میکند و امثال اینها، بدانکه چنین کسی نبی نشود و محال است که خداوند چنین کسی را برگزیند و چنین مفسدی را بر عباد و بلاد استیلا دهد و او را مظهر علم و قدرت و حکمت خود قرار دهد.
و اگر در هیچ یک از این امور بر خلاف اعتدال نباشد و از هیچ جهت نتوان بر او نکته گرفت، پس این وقتی است که احتیاج به معجزه است و باید او را به معجز شناخت، پس اگر باطل باشد محال است که معجزه بر دست او جاری شود و بتواند که سحری یا شعبده یا مکری آورد که رسوا نشود. و اینجا جایی است که اگر حق است خداوند به جهت
«* سلطانیه صفحه ۸۷ *»
تصدیق او معجزه بر دست او جاری میکند و اگر بر باطل باشد رستگار نخواهد شد بلکه شبیه به معجزه هم به طوری که رسوا نشود از او سر نزند و مکر او واضح گردد و بر خداست در حکمت که اینجا کید او را واضح کند یا آنکه بهکلی از او منع کند و نگذارد که بر دست او چیزی جاری شود البته و اما اگر آن عیوب اول در او یافت شود ممکن است که سحر و شعبده و مکر بر دست او جاری شود و راه کید و مکر او هم بر مردم معلوم نشود چرا که بر خداست اظهار کذب و فساد او و به آن عیوب اظهار کذب او شد، دیگر حاجت نیست که منع سحر از او کنند و بنا نیست در حکمت خدای غنی که دست مردم را از معصیت ببندد و به جبر نگذارد معصیت کنند مگر در وقت اقامه حجت که آن وقت لابد است در حکمت از منع، پس اگر از آن جهات هیچ نقصی در آن پیدا نشد و امر منحصر به معجزه شد لازم است که باطل را منع کنند یا رسوا نمایند و حق را تأیید نمایند و توفیق دهند.
و مثل این تصدیق آنست که هر گاه پادشاهی باشد جهاندار و در مجلس عام خود نشسته باشد و جمیع رعیت را بار عام داده باشد و همه حاضر باشند و در حضور معدلتدستور او شخصی برخیزد مفسد و رذل و شریر و به ندای بلند در میان رعیت ندا کند که ای گروه رعیت این پادشاه حاضر ناظر قوی قاهر بر من و شما مرا بر شما حاکم و فرمانروا کرده و جمیع زمام مهامّ شما را در کف کفایت من قرار داده و امر کند در حضور او به قبایحی چند و نهی کند از محاسنی بسیار و مؤاخذهها کند
«* سلطانیه صفحه ۸۸ *»
و حدود جاری کند و بعضی را بکشد و بگوید من از جانب این پادشاه قاهر غالب حاضر ناظر، مأمور به این امورم و به قوت و قدرت او این کارها را میکنم. انصاف ده که آیا ممکن است که آن پادشاه قاهر غالب مقتدر رؤف به رعایا و برایا سکوت کند و او را تأیید و تسدید نماید و خلعت٭ به او انعام کند و عسکر و اسلحه به او عطا نماید با وجودی که افترا بر او بسته و میبیند که ملک را فاسد میکند و مدینه را خراب مینماید، بلکه گاه گاه از او میبیند که خلق را از رعیتی او به رعیتی عدو او میخواند و گاه گاه که مغرور میشود انکار سلطنت آن سلطان را میکند. اگر انصاف دهی خواهی دانست که محال و ممتنع است که پادشاه از مؤاخذه و رسوا کردن او و اظهار کذب و افترای او بر سلطان بگذرد و ساکت نشیند و اگر ساکت نشیند هرآینه سلطان نخواهد بود و ضعیف و مقهور آن مفتری است البته یا خود مفسد بلاد و عباد است و سلطانی دیگر خواهد.
پس چگونه شود که خداوند حکیم علیم قادر قاهر غالب شاهد حاضر مطلع ببیند که شخصی مفتری کذاب بر او در میان ملک او ایستاده و مردم را دعوت به باطل مینماید و نوامیس فاسده مفسده میگذارد و عباد و بلاد را به طاعت شیطان میدارد، معذلک از اظهار کذب و افترای او ساکت شود و اظهار فساد و کفر او را بر مردم ننماید و حجت خلق را بر خود قائم کند که فردا بگویند که تو خدایی بودی عالم و قادر و قاهر و حاضر و ناظر بر او و او در حضور تو نسبت خود را به تو ذکر کرد و ادعای سفارت٭ از جانب تو کرد و ما به تصدیق تو و سکوت تو از او
«* سلطانیه صفحه ۸۹ *»
رکون نمودیم و دانستیم که اگر بر باطل بود تو او را ردع٭ میکردی و حال که ردع او نکردی دانستیم که او بر حق است و از جانب تو، پس طاعت او را کردیم و به متابعت او بعضی عباد تو را کشتیم و برخی را اسیر کردیم و بلادی چند از ملک تو را خراب کردیم، پس ایشان را حجت بر خدا خواهد بود و خدا را هیچ حجت بر ایشان نباشد و از عدل و حکمت نباشد مؤاخذه ایشان و حال آنکه ایشان را عالمالغیب نیافریده و اما اگر ابطال او نماید به بعض آنچه ذکر شد خدا را حجت است بر خلق و گوید دیدید که من او را مفتضح کردم و رسوا نمودم و کذب و کفر او را بر شما واضح کردم و با وجود این اطاعت او را کردید و از پی او رفتید و مستحق سخط و غضب من گردیدید و به این قاعده انسان باید در هر عصری حق و اهل حق را بشناسد نه به انکار منکر و افترای مفتری و سعایت٭ نمّامان زیرا که هیچ پیغمبری و امامی و ولیی در هیچ عصری خالی از اینها نبودند، ولی شخص عاقل باید فکر کند که محض انکار منکر و افترای مفتری و سعایت نمّام دلیل الهی نیست و برهان بطلان کسی نخواهد بود و باطل را باید خداوند به ادله واضحه رسوا کند و ظاهر سازد که او مفسد ملک است نه مصلح چنانکه بر جمیع خلق واضح شد فساد باب٭ مرتاب در این اعصار به طوری که شبهه برای هیچ ذیشعوری نماند و کذلک یضل اللّه الظالمین.
و در اینجا دقیقهایست٭ و آن آن است که چون خداوند عالم غنی از طاعت خلق است و ایمن از معصیت ایشان و بر ملک خود زوالی
«* سلطانیه صفحه ۹۰ *»
نمیترسد و به طاعت خلق جلالی نمیخواهد، واجب نیست در حکمت که مدعی باطل را بهکلی از صفحه جهان براندازد و قطع متاع دنیا از آن نماید، بلکه بر خداست که به خلق بفهماند که او بر باطل است و علائم بطلان او را واضح گرداند، بعد هر کس میخواهد از پی او برود و کافر شود مانع او نشود، بد نگفته است شاعر که:
گر جمله کاینات کافر گردند | بر دامن کبریاش ننشیند گرد |
پس بعد از آنکه حکمت خود را محکم کرد و بطلان او را بر عباد فاش نمود بسا آنکه او را دولت و عزت دهد و روزی را بر او گشاد کند و بسط٭ ید به او انعام نماید چرا که اینها اسباب فتنه و آزمایش خلق است تا آنها که در دل کافرند ابراز کفر خود را نمایند و آنها که مؤمنند قوت ایمانشان ظاهر شود. آیا نمیبینید که فرعون را با ادعای خدایی چقدر مهلت داد و چقدر به او ثروت و مکنت٭ عطا فرمود که در دعوای با حضرت موسی ششصد هزار کس مقدمة٭ الجیش او بود و خودش در هزار هزار کس سوار شد و از پی بنیاسرائیل رفت و خداوند به جهت آزمایش او را مهلت داد و متاع قلیل دنیا را از او منع نکرد. و کمی از انبیا و اولیا بودند که صدمه از قوم خود و معاندین نخورده باشند و کشته و بسته و مجروح و محبوس نشده باشند و اینها به هیچ وجه دلیل بطلان کسی نباشد و مناط، علایم حق و بطلان است به طوری که عرض شد.
پس اگر مدعی باطلی را خدا عمر و عزت دهد و متاع دنیا را بر او فراخ کند دلالتی بر حقیت آن کس نکند اگرچه پس از او سالها مردم
«* سلطانیه صفحه ۹۱ *»
پیروی او کنند زیرا که بر خدا بود اظهار بطلان او بر خلق و کرد، پس دیگر چه حاجت به قطع متاع دنیا از او و او خدای غنی است و ایمن از شرور خلق و همچنین در عکس او از خواری دنیا و فقر و فاقه و بسیاری معاندین و مفسدین بر او و اذیت و آزار کشیدن او از خلق چنانکه دانستی که اینها دلالتی بر بطلان نکند. آیا نمیبینی که اگر کسی بگوید برف سیاه است و صاحب دولت و مکنت و خدم٭ و حشم٭ باشد اینها دلالتی بر صدق او نکند و اگر فقیر و ضعیف و مبتلا باشد و بگوید برف سفید است دلالتی بر کذب او نکند چرا که اینها دخلی به صدق و کذب ندارد.
خلاصه حجت در علایم حق و بطلان است و متاع دنیا علامت حق و بطلان نیست به اتفاق عقلا و آنچه در این فصل عرض شد میزانی است از برای هر حق و باطلی خواه نبوت و خواه امامت و خواه علم و حکمت و فقاهت و خواه امانت و دیانت مردم و محال است که خداوند هیچ حقی را خوار و ذلیل گذارد به ابطال امر او و پوشانیدن علامت باطل بر او چرا که از اوست و منسوب به سوی او و محال است که باطلی را تأیید و تسدید نماید به پوشانیدن لباس حق بر او و محال است که این تلبیس و اغراء به باطل از جانب او باشد نعوذ باللّه. پس اگر این میزان را به دست بگیری هر کسی را در حق و بطلان بشناسی اگرچه حقی را صد هزار نفس از روی غرض باطل خوانند یا باطل را صد هزار نفس حق خوانند و مدحسرایی کنند و تعظیم و تمجید نمایند. آیا نه این است که
«* سلطانیه صفحه ۹۲ *»
جمیع عساکر فرعون او را خدا میگفتند و ثنا میکردند چه دلالت بر حقیت داشت با وجود علائم بطلان او و آیا نه این است که انبیا را لعن و تکفیر میکردند و سعایتها درباره ایشان میکردند چه ضرر کرد به حقیت ایشان با علایم حقیتشان.
پس بر انسان عاقل است که دیده بصیرت باز کند و از پی تصدیق و تکذیب خدا رود نه خلق و به علایم حق و باطل نظر کند و او هم مانند جهال از پی ازدحام و کثرت نرود که در نزد خدا معذور نباشد و خداوند به او فرماید که من کی ازدحام سفله٭ و جهال را علامت حقیت چیزی قرار دادم و کی بیکسی و تنهایی و فقر و کثرت اعدا را علامت باطل ساختم که تو از پی آن رفتی.
باری اگر این میزان را کسی در دست گیرد در هیچ حق و باطلی پای او نلغزد و چگونه خواهد لغزید و این معنی توکل بر خداست و اعتماد بر او و تفویض امر به سوی او و تسلیم برای او و ما در جمیع مسائل دینیه به این قاعده راه میرویم و حق و باطل را به این میزان میسنجیم.
فصـل
پس از تمهید٭ این مقدمات معلوم شد که عالم بدون نبی نمیشود و بدون ناموس و سیاست بنیاد عالم برقرار نمیماند و عیش بنیآدم منسّق٭ نمیگردد و همیشه باید در روی زمین پیغمبری یا وصی پیغمبری باشد که از جانب خداوند، حاکم بر بلاد و عباد باشد و ناشر دین و شرع و جاریکننده احکام و حدود او باشد خواه مردم اطاعت او را
«* سلطانیه صفحه ۹۳ *»
بکنند و خواه با جان خود خصمی کرده اطاعت نکنند، خواه آن حجتها مبسوط الید باشند و مستولی و خواه مقهور و ذلیل، خواه ظاهر باشند به جهت تمکین مردم و خواه گوشهنشین از جهت غلبه جهال و استیلای ضُلال٭ چرا که خلق حکیم باید بر نهج حکمت باشد خواه مردم تمکین آن حکمت را بکنند و خواه پا به بخت خود زده نکنند.
و اگر کسی گوید که حجت مخفی کالعدم٭ است پس حکمت در زمان او باطل شود و فایده وضع حجت باطل شود، گوییم که چنین نیست زیرا که سابقاً عرض کردم که بر خداست که چون در انسان عطش آفرید و حاجت به شرب قرار داد آبی بیافریند که از جانب او نقصانی در حکمت نباشد، بعد اگر مردم خود آب نخورند ضرری به حکمت حکیم نکند و بر خداست که به انسان چشم عطا فرماید به جهت دیدن بعد اگر کسی چشم بر هم بگذارد و نبیند ضرری به حکمت حکیم ندارد. و حکمت دو حکمت است حکمت با غنا و حکمت با فقر؛ اما حکیم فقیر محتاج است به آنکه مهماامکن مردم را به قهر به آن حکمت بدارد تا رفع حاجت خودش بشود چرا که او حکمت را تدبیر معاش خود قرار داده و برای رفع حاجت خود حکمت به کار میبرد مثل آنکه شخص در خانه خود حکمت به کار برده هر یک از خدم و حشم خود را از روی حکمت به کاری از کارهای خود میدارد که رفع حاجتش شود و چون از آن حکمت تخلف کنند سیاست٭ کند و به عنف ایشان را به آن اعمال حکیمانه بدارد تا حاجت او به طور مطلوب برآورده شود.
«* سلطانیه صفحه ۹۴ *»
و اما حکمت غنی برای نفع غیر است پس راه حکمت را مینماید و به طور حکمت امر و نهی میکند بعد به عنف مردم را به آن حکمت نمیدارد؛ اگر میخواهند به آن حکمت عمل میکنند و منت برای حکیم است که نفع خودشان را به ایشان آموخته و اگر میخواهند قبول نکنند و با جان خود خصمی کنند و حجت برای حکیم است که من راه خیر و شر و مقتضای اعمال زشت و زیبای شما را به شما آموختم و خود شما عمل نکردید و من غضبی جداگانه به شما نکردهام و رحمتی جداگانه به شما ندارم. از برای هر عملی من اقتضائی قرار دادم در دنیا و آخرت، اقتضای از کوه افکندن را مثلاً گردن شکستن قرار دادم و اقتضای به احتیاط رفتن را ایمنی از عثره٭ و لغزش و اقتضای هر دو را به شما گفتم از روی لطف و شما را مختار کردم، خود اگر خود را از کوه افکنید گردن شما میشکند و من غضبی جداگانه بر شما نمیکنم زیرا که ضرری به من ندارد و اگر خود به احتیاط راه روید ایمن از لغزش میشوید و رحمتی جز همین ایمنی بر شما ندارم زیرا که عمل شما نفعی به من ندارد و آثار اعمال شماست که در دنیا و آخرت عاید شما میشود و چنان نیست که جهال گمان کردهاند که من دلم از عمل بد شما به جوش میآید و برای شفای غیظم از شما انتقام میکشم یا قلبم بر شما نازک میشود و لذتی از عمل شما میبرم و به مکافات آن لذت به شما انعامی جداگانه میکنم بلکه همان آثار طبیعت اعمال خود شماست که عاید شماست و من برای هر صفتی و عملی اثری و اقتضائی
«* سلطانیه صفحه ۹۵ *»
قرار دادهام و آنست که در نیک و بد به شما میرسد چنانکه در دنیا مشاهده میکنید.
پس خداوند حکیم غنی از روی احسان و لطف، انبیا و اولیا را برای سیاست ملک و بیان ناموس و اجرای حدود قرار داد، حال اگر خلق جمع شوند بر مخالفت ایشان و با خود خصمی کنند و آفات و مکاره دنیا و آخرت را به عمل خود برای خود بخرند ضرری به حکمت و غنای حکیم ندارد. پس حجتهای الهی وقتی دیدند که انذار ایشان نفعی به مردم نمیکند و متابعت ایشان نمیکنند و اقامه حجت را کردند و کسی نپذیرفت، انجمن را اختیار بر خلوت نکنند و معاشرت را اختیار بر عبادت خدای خود ننمایند البته به گوشهای خزیده به عبادت خود مشغول شوند و اگر در این اثنا٭ یک نفسی مطیع باشد او را به خود وانگذارند و به طور خفا انذار او نمایند و او را هدایت فرمایند البته و چه فایده که مأمورم به اختصار و الا لذت این مطالب در بسط بود و در کتاب کبیر «ارشاد العوام» قدری بسط دادهام هر کس خواهد به آن کتاب رجوع کند.
و در این فصول معلوم شد بطلان قول براهمه٭ و پیروان ایشان و جمعی از مباحیمذهبان که اقرار به خدایی خدا دارند و میگویند خدا غنی است از ما و طاعات ما و ما را خلق کرده و در عالم خودسر رها کرده و حاجتی به رسولی و شرعی نیست و مانند آفتاب واضح شد لزوم وجود انبیا و شرایع و همینقدر برای منصف کافی است.
«* سلطانیه صفحه ۹۶ *»
فصـل
بدانکه خداوند عالم غنی است از خلق و طاعات ایشان و ایمن است از معاصی ایشان البته چرا که کل از جود اوست و از اوست. پس شرایع را برای مصلحت خودِ خلق قرار داده و خلق متغیر و مختلف الاحوالند، پس مصالح ایشان در اعصار تفاوت کند و از این جهت در هر عصری محتاج به نوع شرعی باشند. پس از این جهت در حکمت مقرر شد که انبیای متعدده آیند و شرایع مختلفه آرند و چون در حکمت لازم شد که آن انبیا بشر باشند بر ایشان وارد میآید آنچه بر سایر بشر وارد میآید از حوادث، پس مرگ بر ایشان جاری میشود چنانکه بر همه بشر جاری میشود.
پس بسا آنکه عمر نبی به سر رسد و هنوز عالم بر مصلحت اول باقی باشد و باید به شریعت او راه روند تا زمان تغییر مصلحت و بعثت نبی دیگر، چنانکه همه صاحبان شریعت چنین بودند. پس اهل عصر بعد از نبی اول مکلف به همان شرع نبی سابق باشند و باید علم به نبوت نبی سابق پیدا کنند و حجت خدا بر آنها هم تمام شود چنانکه بر اهل عصر آن نبی تمام شده بود، پس در عصر آن نبی حجت خدا به معجز آن نبی تمام شد و هر کس مشاهده کرد فهمید که آن نبی است.
و اما آنان که دور از آن نبی بودند و او را ندیدند یا بعد از آن نبی بودند برای اتمام حجت بر آنها طریقی دیگر است و آن روایات به طور تواتر٭ است که برای آنها موجب علم شود. پس هر کس آنقدر روایات از
«* سلطانیه صفحه ۹۷ *»
معجزات نبی برای او شد که علم حاصل کرد، حجت خدا برای او تمام میشود و دیگر عذری در نزد خدا برای او نمیماند زیرا که حجت خدا به علم تمام میشود خواه از مشاهده حاصل شود و خواه از تواتر و حصول علم از تواتر اخبار امری است جبلی خلق که خداوند حکیم در جبلت آنها گذارده و عذر ایشان را منقطع کرده. آیا نمیبینی که مردم ایران علم به وجود چین دارند و حال آنکه چین را ندیدهاند و اهل این اعصار را علم به آمدن شخصی که نام او موسی بود و مدعی نبوت بود و شخصی که نام او عیسی بود و مدعی نبوت بود حاصل است و حال آنکه آنها را ندیدهاند و در علم به وجود موسی و عیسی اهل این عصر با اهل عصر ایشان هیچ فرق ندارند و همان علمی که برای مشاهدین حاصل بود به وجود آنها برای ما هم حاصل است بدون تفاوت، و غرض از این مثل علم به وجود ایشان است نه علم تفصیلی به احوال ایشان.
پس هرگاه غایبین از نبی مبعوث به تواتر علم برای ایشان حاصل شود که آن نبی به طوری که عرض شد معجزه آورد و خداوند ردع او نکرد و تقریر و تسدید و تصدیق او را نمود، نبوت آن شخص هم برای او ثابت میشود و در حصول علم تفاوتی با آنها که در عصر او بودند نکند، پس حجت خدا برای غایبین هم حاصل شود. و اخبار متواتره از کسانی باید برسد که او را دیده باشند و معجزات او را کتمان نکرده روایت کرده باشند و شهادت کسانی که آن نبی را ندیدهاند و معجزات او را مشاهده نکردهاند شرط نیست و عدم شهادت آنها هم مضر نیست.
«* سلطانیه صفحه ۹۸ *»
آیا نمیبینی که اگر صد نفر معتبر بگویند که هلال را ما دیدهایم یقین میکنی که هلال ظاهر بوده حال اگر ده هزار نفر بگویند ما نگاه نکردیم و ندیدیم ندیدن اینها ضرری به آن علم ندارد و سبب اضطراب نفس نمیشود. و همچنین اگر جمعی معروف به مخالفت نبی باشند و عدو و کافر به آن باشند و در صدد قدح٭ او باشند و آنها بگویند که ما معجزه او را ندیدهایم چون معروف به عداوت و کتمانند، کتمان اینها هم ضرر به علم نمیرساند. و همچنین اگر اضعاف٭ آن روات٭ قومی ساکت باشند و مطلقاً به «لا» و «نعم» سخنی نگویند سکوت اینها هم ضرری به علم حاصل از روایت روات ندارد، بلی مگر آنکه جمعی از اعداء افعال قبیحه روایت کنند به تواتر در مقابل اولیا آنوقت به طوری که خواهد آمد ترجیح ضرور است.
پس از آنچه عرض شد معلوم شد که راوی معجزات هر نبی، مصدقین و مشاهدین او خواهند بود نه اعدا و غایبین و سکوت ساکتین هم ضرری به ثبوت معجز ندارد، پس باید ثبوت معجز هر نبی برای غایبین و متأخرین به روایت امت آن نبی باشد یا مصدقین به نبوت او اگرچه از امت نباشند و تواتر در میان امت به حدی که به سرحد علم رسد کفایت در قیام حجت خدا بر خلق میکند، دیگر اگر او را خلیفهای باشد که او برای غایبین و متأخرین تجدید معجز کند و شاهد صدق شود نور علی نور است و الا همان علم حاصل از تواتر کفایت میکند و قطع٭ اعذار خلق پیش خالق میشود.
«* سلطانیه صفحه ۹۹ *»
پس باید در اطلاع بر معجزات موسی از امت او و امت انبیای پس از او فحص٭ کرد. دیگر سایر اهل عالم که ندیدهاند موسی را، شهادتی ندهند چه ضرر دارد پس از حصول علم به تواتر در میان یهود و نصاری و اسلام. و همچنین اگر امت ابراهیم که کافر به موسی شده باشند و عدو او باشند شهادت ندهند چه ضرر دارد زیرا که شأن عدو همین است و هیچکس نمیگوید که فلانکس نبی هست و من به او کافرم، لابد است که بگوید نبی نبود و معجز نداشت. پس نفس سلیم اعتنائی به حرف اینها نمیکند و به همان روایت مصدقین اکتفا میکند. و همچنین علم به نبوت عیسی؟ع؟ از روایات متواتره نصاری و مسلمین باید حاصل شود و اگر جمعی که او را ندیدهاند بگویند ما ندیدهایم و شهادتی نداریم یا یهود با وجود علم به عداوتشان و کفرشان به عیسی کتمان کنند، نباید باعث تزلزل نفس شود. و اگر یهود امروز بگویند برای ما ثابت نشده یا مورخین سلف ما ننوشتهاند هیچ ضرر به حصول علم ندارد، یهود امروز کجا بودند که عیسی را ببینند و مورخین سابق ایشان که کافر به عیسی بودند و معاصر یا همه حاضر نبودند و کاری دست عیسی نداشتند یا اگر حاضر بودند با وجود کفر معلوم است که کتمان میکردند اگر ننوشته باشند چه ضرر دارد، پس به انکار یهود البته نباید متزلزل در امر عیسی شد. پس کذلک معجزات خاتم انبیا را باید از امت او فراگرفت و از تواتر در میان آنها علم حاصل کرد و حالِ هر کسی را باید از معاشرین و اصدقای او استنباط کرد نه از غایبان و اعدا و حامل و مبیّن احوال کس
«* سلطانیه صفحه ۱۰۰ *»
جز معاشرین و اصدقا کسی دیگر نتواند بود اگرچه «جهان را عادت دیرینه این است» که همیشه حرف اعدا را با علم به عداوت مقدم داشته، اتلاف اموال و نفوس مینمایند.
پس اگر یهود و نصاری امروز بگویند ما معجزات او را ندیدهایم و پیشینیان ما روایت نکردهاند با وجود آنکه اکثرشان غایب از آن حضرت بودند و حاضرین هم عدو و کافر، چه ضرر دارد و اگر گویند که سابقین حاضرین ما اگر معجزی میدیدند ایمان میآوردند پس ندیدهاند، گوییم وقتی که حضرت خاتم آمد که هیچیک از مردم مسلم نبودند بلکه همه یهود و نصاری و بتپرست بودند و چون معجزات دیدند ایمان آوردند. و اگر گویند آنها که ایمان آوردند بیدین بودند، گوییم به محض حرف نمیشود پس شاید آنها که ایمان نیاوردند بیدین بودند. و اگر گویند به ضرب شمشیر ایمان آوردند، گوییم که او بفرده٭ که شمشیر نزد بلکه با لشکر خود شمشیر زد و آن لشکر به چه ایمان آورده بودند تا او قشون پیدا کرد و شمشیر بر باقی زد؟ باری این امر بدیهی است که معجزات هر نبی را مصدقین او روایت میکنند. پس چنانکه اگر یهود علم به احوال عیسی خواهند، نباید به مراجعه قوم خود استعلام کنند بلکه باید به مراجعه نصاری استعلام کنند. یهود و نصاری هم معاً اگر خواهند اطلاع بر احوال خاتم؟ص؟ پیدا کنند باید مراجعه به مسلمین کنند و اکتفا به قوم خود ننمایند.
«* سلطانیه صفحه ۱۰۱ *»
و اگر کسی گوید که چنانکه کتمان اعادی و روایت خلافشان بیاعتبار است و محل تهمت است به جهت عداوت همچنین روایت اصدقا هم محل تهمت است به جهت محبت چنانکه مشاهده میبینیم که کسانی که به مرشدی اعتقاد دارند یا صداقت دارند معجزاتی برای او میسازند که ابداً صحت ندارد چنانکه صوفیه میکنند و بابیه٭ مرتابه همین عمل را کردند و معجزات بینهایت جعل کردند، گوییم بلی این کلام حق و صدق است و بلاشک این احتمال در اصدقا هم میرود و هرگاه اصدقا زیاد باشند و همه در کفر باطنی شریک باشند و همه ضال و مضل باشند البته بر رئیس خود معجزهها بندند و بسا آنکه کسی آنها را به حد تواتر هم بیند ولکن اینجا جایی است که علم عباد منقطع است و چاره از دست خلق بیرون است و کار کار عالم الغیب است و بس. پس خداوند عالم البته باید بر آن قوم انکار کند و افترا و کذب ایشان را برساند چرا که دیگر میزانی برای غایب و متأخر نماند و تواتر عمل به منزله خود عمل است و چنانکه خود عمل محتاج به تقریر و تصدیق خداوند بود تواتر عمل هم محتاج به تقریر و تصدیق خداست و معرفت حقایق امور از صنع ما بیرون است و اگر تصدیق الهی در اینجا به کار نرود دیگر حجت از غایبین و متأخرین برداشته خواهد شد. پس باید غایبین و متأخرینِ از نبی رجوع به تواتر امت کنند و نظر به تصدیق خدا دوزند، اگر خدا آنها را رسوا کرد و کذب آنها را آشکار کرد باید اعتنا نکنیم چنانکه کذب بابیه مرتابه را آشکار کرد و بر همه مردم
«* سلطانیه صفحه ۱۰۲ *»
واضح شد که افترا میگویند و طالب تاخت و تازند و محب ریاستند و به جز ریختن خون مسلمین و استیلای بر رقاب آنها و سلب اموال آنها غرضی ندارند با وجودی که عدد آنها از تواتر گذشته بود و همه روایت معجزات و کرامات بر او میکردند و چنانکه امر صوفیه را بر همه مردم آشکار کرد و عقاید فاسده آنها را برای کل مسلمین که بیغرض و مرضند آشکار نمود، دیگر اگر کسی بعد از تکذیب خداوندی به آنها بگرود حجت خدا بر او قائم است و او را عذری نیست.
و مثل این معنی آنکه در حضور سلطان قادر قاهر علیم حکیم شاهد ناظر، کسی در میان رعایا برخیزد و بگوید من از جانب این سلطان مأمور به حکومت در میان شما هستم و جمعی کثیر از رعایای مفسد با غرض هم برخیزند و بگویند که ما شاهدیم که این سلطان این شخص را حاکم بر شما کرد و به او فرمان و خلعت داد و باید شما اطاعت او را کنید، حال بر رعیت ضعیف که این خبر متواتر را میشنوند لازم است که با وجود تواتر نظر به سلطان دوزند و نگاه کنند که آیا سلطان تصدیق این شهود را میکند یا نه، اگر سلطان سکوت کرد و ایشان را تقریر نمود میفهمیم که این جماعتِ شهود اتفاق بر فساد نکردهاند و مفسد در مملکت نیستند و سلطان راضی به قول ایشان است و اگر اشخاصی دیگر برانگیخت که در مملکت ندا کنند و فرمانها صادر کرد که اینها مفسدند و یاغی و بر من افترا گفتهاند تمکین آن مرد را ننمایید و تصدیق اینها را نکنید، میدانیم که اینها دروغ گفتهاند.
«* سلطانیه صفحه ۱۰۳ *»
پس انسان مؤمن به خدای ناظر علیم حکیم قادر رحیم مدبر باید در جمیع امور چشم به خدای خود داشته باشد و همیشه طالب تصدیق او باشد به طوری که گذشت و علامات صدق و کذب را طلب کند. پس بسا آنکه اعدای کسی اهل غرض نباشند و انکارشان حق باشد و بسا آنکه احبای کسی اهل غرض باشند و اقرارشان و روایتشان باطل باشد و چون این امری غیر مُدرَک است از برای رعیت نادان باید رجوع به خدای دانا کنند و هرگاه اعدا را خدا تکذیب کرد به ثبوت عداوت و افترا و اولیا را تصدیق نمود، باید اخذ به روایت اولیا کرد و به آن مطمئن شد و این فصل هم اصلی است که ضبط آن واجب است.
فصـل
پس از تمهید این مقدمات حکیمانه گوییم که شک نیست که در هزار و دویست و هشتاد و هفت سال قبل از این، شخصی از عرب از طایفه٭ قریش از قبیله٭ بنیهاشم از اولاد عبدالمطلب٭ از نسل عبدالله محمّد نام؟ص؟ ظاهر شد و ادعای نبوت کرد و مردم را به سوی توحید خدا و ترک اصنام٭ و اوثان٭ و ترک٭ کواکب و نیران و اهریمن دعوت نمود و ایشان را به سوی اقرار به نبوت خود خواند و سنتی و شریعتی آورد که الآن در میان است و کتابی آورد که این قرآن معروف باشد، معروف النسب و کریم الاخلاق و سخی٭ الطبع و شجاع النفس، آمر به معروف، عامل به آن، ناهی از منکر و مجتنب از آن و با حکمت و تدبیر و سیاست و علم به ریاست و عابد و زاهد و علیم به اسرار توحید و خلق و اسماء و صفات
«* سلطانیه صفحه ۱۰۴ *»
الهی و خبیر به سیر ماضین و قواعد و قوانین انبیا و مرسلین و به امم هالکه و امم ناجیه و غیر این از کمالات بود و در هیچیک از اینها شک و شبهه نیست برای احدی و کتب شریعت او موجود و قرآن او حاضر و جمیع علوم و حکم و معارفی که در اسلام منتشر است همه از اوست و سنتی گذارده است که جمیع عقول سلیمه تصدیق درستی و حکمت آن را میکند و هر کس تدبر کند میفهمد که عدل و انصاف و درستی همان است که او بیان کرده و قرار داده اگرچه نفوس اماره نگذارد که عمل به مقتضای آن کنند.
و نظم ریاست و مُلکداری آورد که با وجودی که مردی بود منفرد و تنها و بیدولت و عسکر و اعوان و جمیع مردم عدو و در صدد قتل او و یتیم بزرگ شده و هرگز سلطنت نکرده به یکدفعه ادعای نبوت کرد و قانون امارت و سیاست و ریاست و لشکرکشی آورد که او و بعض خلفا که به سیرت او فیالجمله راه رفتند در اندک زمانی که قریب به بیست و پنج شش سال بود خانوادههای سلاطین را برانداختند و بلاد را تسخیر کردند به طوری که در تمام روی زمین به اقراری مورخین فرنگ هیچ ملکی اعظم از ملک او نبود و هیچ سلطنتی و دولتی اوسع از دولت او نبود. و خلفای او چون چندی به قانون ریاست و امارت او فیالجمله راه رفتند اغلب روی زمین را تسخیر کردند و هیچ ایالتی با ایشان مقاومت نمیتوانست بکند و الی الآن جمیع سلاطین اسلام که در اطراف بلاد اسلامند از برکت شمشیر او عزیزند اگرچه با هم منازعه داشته باشند و
«* سلطانیه صفحه ۱۰۵ *»
خلفا اسلام([۲]) را روز به روز زیاد کردند و دولت عالم را برای خود تحصیل کردند و بعد خرده خرده هر چه از آن قانون تخلف کردند و به عقول خود راه رفتند از اطراف ملک ایشان از دستشان رفت و میان خود سلاطین ملک او اختلاف پدید آمد و بنای جدال و نزاع شد و ملک متفرق گردید.
باری چنین ریاستی آورد و چنین سیاستی گذارد و در جمیع این مسائل هیچ اختلاف نیست و هر کس اندک شعور داشته باشد هیچیک از این امور بر او مخفی نمیماند و احدی از آحاد چه در عصر او و چه بعد از عصر او نتوانستند که در او عیبی و نقصی بگیرند نه در حسب و نسب و نه در صورت و سیرت و نه در علم و حکمت و نه در زهد و عصمت و نه در ورع و تقوی و عبادت و نه در مجاهده و کرم و سخا و شجاعت و نه در بزرگمنشی و ریاست و سیاست و نه در خضوع و خشوع و خشیت و نه در امری از امور. و اگر معاندی بدون بیّنه و جهت و سند خود به خود عبادت عابدی را نسبت به ریا دهد و سیاست و ریاست او را نسبت به حب دنیا، و کرم و سخاوت او را نسبت به حب شهرت، ضرری به جایی ندارد و عقلا سخن بیبینه را از کسی نمیشنوند و دهان معاند را نمیتوان بست و معالجه لغوگو را نمیتوان کرد، پس سخن بیهودهگویان در نزد عقلا مسموع نیست تا بینه و قرینه و علامت صدقی با او نباشد و احدی از اعداء برای حرفهای لغو خود دلیل و برهانی نداشتند و ندارند.
و شنیدهام که بعضی منافقان این زمان عیبجویی آن ذات
«* سلطانیه صفحه ۱۰۶ *»
مقدس را کرده و عیب گرفته که چرا در اول غزوات جماعتی را فرستاد و راه قافله قریش را زده و نعوذبالله این را به لفظ رکیک دزدی و قطع٭ طریق ذکر میکنند و آن جهال غافلند از آنکه او مدعی نبوت بود و مخالفین خود را کافر میگفت و خون ایشان را حلال میدانست و زن ایشان را به اسیری میگرفت و مال ایشان را مباح میخواند، چگونه گرفتن او مال کفار را دزدی بود نعوذبالله و گرفتن مال قافله آنها اعظم از ریختن خون آنها نبود و او آنقدر کشت که احدی از سلاطین آنقدر نکشته و چه حرمت دارد کافرِ به خدا و رسول در مال و جان خود.
باری این بزرگوار بلا شک ادعای نبوت کرد و به این صفات کمالیه که عرض شد بلا شک بود و معذلک معجزاتی چند نوعاً آورده که عقول در آن حیران شده و در حضور خداوند عالِم قادر قاهر بود و معذلک خداوند عالم او را چنان تسدیدی کرد که در اندک زمانی اغلب روی زمین را گرفت و دین خود را منتشر کرد و مردم را به توحید و نبوت و شرع خود داشت و الی الآن احدی از آحاد نتوانسته که ابطال امر او را بکند و برهانی اقامه نماید که او بر باطل بوده و به ناحق ادعای نبوت کرده. و محض اینکه قومی ایمان نیاورند و بگویند از روی عناد و لجاج که ما او را نشناختهایم و نبوت او را نفهمیدهایم و معجزه او بر ما ثابت نشده، دلیل بطلان امر او نباشد بیایند و ببینند و بفهمند.
پس چون خداوند حکیم علیم قدیر قهار شاهد مطلع او را در ملک به آنطور که عرض شد تصدیق کرد و یوماً فیوماً نور او را در زیادتی قرار
«* سلطانیه صفحه ۱۰۷ *»
داد و امر او را محکم کرد و بر بلاد و عباد او را مستولی فرمود و حجت او را بر جمیع مردم غالب کرد، چگونه شود که او نبی نباشد پس نبی واجبالاطاعه است یقیناً و بر جمیع خلق که او را به این صفات شناختند طاعت او واجب است و تخلف از او کفر است. و واللّه که گمان نمیکنم که اگر او این قانون را میگذاشت و ادعای نبوت نمیکرد احدی از آحاد عالم از زاکان و یاسای او تخلف میکردند و ذرهای از قانون حکمت او را وامیگذاردند چرا که میدیدند که به این قانون غلبه بر کل دشمنان حاصل و بلاد معمور و عدل منتشر و دامان دولت وسیع میشود چگونه نه و حال همان عربها بودند که خوراک ایشان شیر شتر و سوسمار بود و به این زاکان چون چندی عمل کردند دولت و ثروت عالم برای ایشان حاصل شد ولکن چون از جانب خدا بود و به سوی خدا میخواند و شیطان عدو خداست و میخواهد مخرب دین و ایمان باشد و بر نفوس مستولی است، مردم را منع از متابعت شرع او میکند بلکه چنان به مردم وسوسه کرده که به عمل کردن به قانونِ شریعت، دنیا فاسد میشود و آخرت با دنیا جمع نمیشود از این جهت مردم را از شرع او کیبانیده٭ و حال آنکه خداوند این ناموس را قرار داده برای انتظام مدینه انسانی و برای صلاح دنیا و آخرت و برای تعمیر عباد و بلاد و نزول برکات آسمان و زمین و برای امنیت و راحت و عزت و ثروت بندگان خود چنانکه علانیه میبینند که این همه عزتی که برای سلاطین اسلامیه است در اطراف عالم خاصه خلفائی که چندی به زاکان او راه رفتند و به
«* سلطانیه صفحه ۱۰۸ *»
طریق قواعد و قوانین او ریاست نمودند، از برکت شمشیر اوست و همه از تدبیر و سیاست او، پس چگونه دنیا و آخرت با هم جمع نمیشود و چگونه به سبب اخذ به شریعت دنیا فاسد میشود و چگونه مغلوب و مقهور میشوند و حال آنکه خدا در قرآن فرموده که للّه العزة و لرسوله و للمؤمنین و میفرماید: من کان یرید العزة فللّه العزة جمیعاً و به تجربه هم معلوم شده که هر کس به شریعت مطهره عمل کرد عزت او زیاد شد.
باری مقصود این سخنها نیست و همه مقصود آن است که این بزرگوار مصدَّق است از جانب خدا و کدام تصدیق از تصدیق او اعظم خواهد بود و هر کس که ادعای نبوت کرد و خدا او را تصدیق کرد او نبی است قطعاً و واجب الاطاعه و مفترض الطاعه و این منتهای مقصود است.
فصـل
اگر قومی شک کنند در معجزات او و خیال کنند که ما ندیدهایم و نمیدانیم که راست است یا دروغ، اولاً میگوییم که تو از کجا فهمیدهای که چین هست و حال آنکه آن را ندیدهای و آنها هم که از طفولیت تا حال اسم چین را پیش تو بردهاند چین را ندیده بودند و اگر آنها را بشمری جماعت معدودی هستند و معذلک میگویی یقین دارم که چین هست، پس چگونه نوع معجزات را که به این همه روایات متواتره نقل شده و در این همه کتب ثبت آمده و در جمیع السنه و افواه مشهور و معروف است یقین نداری؟! پس همانا که شیطان در خصوص چین به
«* سلطانیه صفحه ۱۰۹ *»
تو وسوسه نمیکند و در خصوص اقرار به نبی وسوسه مینماید و تو هم اطاعت میکنی.
و اگر گویی این همه شک و شبهه برای آن است که در اعصار خود دیدهایم که مردم به کسی که اعتقادی دارند برای او معجزات میسازند و نسبتهای دروغ به او میدهند شاید این روایات هم از قبیل آن باشد، گویم روایاتی که مردم این زمان برای بزرگان خود میکنند پس از اطلاع بر دروغشان فهمیدی دروغ است یا پیش از آن؟ البته پیش از آن که معنی ندارد پس مطلع بر دروغ شدی و فهمیدی که دروغ میگویند. پس همین شاهدی است برای آنچه سابقاً عرض کردم که خداوند تصدیق باطل نمیکند و باطل را رسوا میکند و چون اینها باطل بودند خدا آنها را رسوا کرد و دروغ ایشان را ظاهر کرد و آنانی را که تصدیق کرده و تقویت و تأیید نموده نباید قیاس به مکذبین کرد. اگر سلطانی کسی دروغگو را در نسبت به سلطان رسوا کند، نباید آنانی را که مصدَّق به فرمان و خلعت و نشانند قیاس به آن مکذب کرد و اطاعت ننمود و علی٭ ایّ حال انسان باید که خصمی با جان خود نکند.
آیا نفس همین سنت و شریعتی که آورده که جمیع حکما تصدیق او را دارند و به تجربه هم معلوم شد که ناظم عالم بود و هست و همه مسائل آن بر نهج عدل و انصاف است کفایت در معجزه او نمیکند؟ و آیا بشر میتواند که چنین شریعتی بیاورد و از اول روزگار تا کنون کدام بشر این طور ناموسی گذارده؟ و اگر بعضی جهال هم فیالجمله زاکانی
«* سلطانیه صفحه ۱۱۰ *»
گذارده باشند حکما میفهمند که باطل و غلط گفتهاند و به ضرب شمشیر رفع فساد آن زاکان را میکنند و برهانی حکمی بر آن ندارند و محض وضع قاعده بیدلیلی است. و چه میشود که ده مسأله یا صد مسأله آن را از شرایع انبیا دزدیده باشند و فیالجمله تغییری داده باشند و آن را نسبت به خود دهند و چون به حقیقت نظر کنی احسن زاکانهای آنها آن چیزی است که موافق شریعت اتفاق افتاده و معذلک در بعض امور زاکان گذاردهاند و در باقی امور مردم معطلند و به سایر شرایع و نوامیس باز عمل میکنند و زاکان آنها کفایت نمیکند، وانگهی که اصلاح اخلاق و نفوس و آخرت را نمینماید.
پس همین شریعت مطهره اقوی معجزه است و معجزه آنست که خلاف عادت بشر باشد و این شریعت مقدسه هم خلاف عادت بشر است و احدی از بشر چنین ناموسی نیاورده و حال هم احدی نمیتواند آورد. چگونه نه و الحال ادنی مسألهای که اتفاق میافتد علما و حکما با وجود مرتاض٭شدن فهمهاشان به شریعت و علم به بسیاری از آن، در چاره و حق او عاجز میمانند و نمیدانند که چه کنند تا موافق حق و واقع و صلاح عالم شود تا آنکه به حدیث بر میخورند و میبینند که آن بزرگوار از روز اول حق آن را بیان کرده با وجود عدم تحصیل علوم ظاهره و یتیمی و فقیری و بیکسیِ ظاهری. و در ناموس خود صلاح عالم را در آن امر ظاهر فرموده. پس همین شریعت اعظم معجزه باقیهایست تا روز قیامت و با وجود این شریعت منتشره و شرایع صد و بیست و چهار هزار
«* سلطانیه صفحه ۱۱۱ *»
پیغمبر و تربیت ایشان مردم هنوز یاد نگرفتهاند که ادنی معامله را موافق قاعده بکنند که فسادی در آن لازم نیاید، پس چگونه این مردم میتوانند ناموس بگذارند. باری این یک معجز بیّن ظاهر است بلکه هزار هزار معجزه است و هر مسأله از آن معجزهایست کافی شافی.
و معجز دویم که باقی است تا روز قیامت قرآن عظیمی است که در میان مردم است و این کتابی است با این حجم که میبینی و کلماتی مرکبه از حروف معروفه و به زبان عربی معروف و جمیع عرب و عجم عاجزند از آوردن مثل او و اگر خواهی وجه اعجاز قرآن را بفهمی به طوری بیان کنم که احدی بیان نکرده است مگر باز در کتب خود حقیر یافت شود.
پس عرض میکنم که شک نیست که فِـرَق٭ عجم جمیعاً از فارس و ترک و فرنگی و هندی و غیرهم عاجزند از آوردن مثل قرآن بالبداهه چرا که عرب نیستند و نکات عربیت را نمیدانند بلکه عربی هم نمیدانند، پس چگونه شود که کسی که هندی نمیداند مثل احسن کتب هند بگوید و اما عجمهایی که عربی خواندهاند جزو عرب باشند که بعد بیان میشود، پس عجمهایی که عربی نمیدانند بالبداهه عاجزند. باقی ماند عرب.
پس در میان عرب آنهایی که اهل ادب و فصاحت و بلاغت و علم نیستند که بالبداهه عاجزند از آوردن مثل آن چنانکه در فارسی میبینی که شخص کوهی جاهل نمیتواند شعری مثل انوری٭ بگوید یا عبارتی مثل منشیان فصیح گوید یا کتابی مثل کتاب علما آورد، پس عربهای غیر ادیب و فصیح و عالم که عاجزند از مثل قرآن بالبداهه و آن اکثر عرب
«* سلطانیه صفحه ۱۱۲ *»
است و عرب این زمان که بهکلی زبانشان خراب شده و نامربوطِ محض تکلم میکنند و عرب زمان اول که غیر فصحا و علماشان عاجز شدند.
پس ماند عربهای شاعر ادیب فصیح؛ آنها هم از مثل قرآن عاجزند به جهت آنکه قرآن کتاب علم است و کتاب سیَر انبیا و حکمت و معارف و سیاست و شریعت و آداب، و شاعر و منشی که اینها را نداند نتواند کتابی مثل قرآن آورد چگونه و حال آنکه شاعر فصیح نمیتواند مثل کتاب یکی از فقها یا حکما آورد، چگونه مثل قرآن که مخزن علوم است میتواند آورد و امر قرآن محض فصاحت لفظی نیست پس آنها هم که عاجز شدند.
ماند عربی که فصیح و بلیغ باشد و عالم هم باشد اما علمای به صرف و نحو و نجوم و رمل و سحر و کهانت٭ و کیمیا و امثال آنها که هیچ دخلی به این کار ندارند چرا که طبیب نتواند کتابی مثل کتاب منجم کامل آورد و منجم نتواند کتابی مثل کتاب طبیب حاذق آورد، همچنین سایر اصناف علما نتوانند که مثل قرآن آورند چرا که قرآن علم توحید و نبوت و شریعت و سیَر انبیا و حکمت است، پس آن علما هم که عاجزند از مثل قرآن البته اگرچه فصیح باشند و معجزه قرآن محض فصاحت نیست بلکه چندین جهت اعجاز در قرآن موجود است.
ماند عالم حکیم فصیحی که در عرب باشد؛ اولاً که هر علم و حکمتی از توحید و نبوت و شرایع از آن روز الی یومنا هذا که هست همه از خود آن بزرگوار است و آن روز دین یهود و نصاری از دستشان رفته بود و علم شریعتی نداشتند و اگر بعض یونان حکمتی میدانستند بسیار از آن
«* سلطانیه صفحه ۱۱۳ *»
شرک و کفر و باطل بود که پیغمبر ما بطلان آنها را در شرع خود اظهار فرمود و از شرایع خبری نداشتند و اکثر علم آنها فلسفه و طب و نجوم و سحر و غیر اینها بود که دخلی به علم دین و مذهب نداشت و معذلک عرب نبودند و غیر عرب از مثل قرآن عاجز است. و ثانیاً آنکه اگر کسی از زمان او تا کنون به علم و حکمت و سیاست او بود امر او مخفی نمیبود و آن هم به مقابلی پیغمبر برمیخاست و حکمت و توحید و سیاست و شریعت میآورد و از او هم اثری و کتابی در عالم میماند. اقلاً مثل سایر علما از او آثارها و کتابها میماند به طوری که مستند به اسلام نباشد و بدیهی است که نمانده و کسی در مقابل او برنخاست.
پس به دلیل واضح معلوم شد که بشر از مثل قرآن عاجز است وانگهی که در اوست علم اولین و آخرین و اِخبارهای به غیب با نهایت فصاحت و بلاغت و کمی حجم و از آن روز که آورده تا کنون علما استخراج دُرَر٭ علم از بحر او میکنند و هنوز احاطه به آن نکردهاند و در فهم اسرار آن عاجز ماندهاند. پس کدام معجز از این عظیمتر و هر معجزهای از سحر و شعبده شبیهی دارد که اهل شبهه شبهه کنند مگر این شریعت غرّا و این قرآن که احتمال سحر و شعبده در آن نمیرود. و از اینها گذشته این کتاب را تصدیق خدا از پی است و در حضور او پیغمبر برخاسته و به ندای بلند میگوید این فرمان خدای عالم قادر حکیم شاهد مطلع است و معذلک خدا ردع او ننماید و احدی را بر نینگیزاند که این کتاب را باطل کند و نظیر او را بیاورد، پس این کتاب مصدَّق به
«* سلطانیه صفحه ۱۱۴ *»
تصدیق خداست و از جانب خداست و راست گفته در او که جن و انس از آوردن مثل آن عاجزند و اگر دروغ بود خداوند دروغ او را ظاهر میکرد و حقیر کتابی تصنیف کردهام مسمی به «ایقان در اعجاز قرآن» و داد بیان را در آنجا دادهام هر کس تفصیل خواهد رجوع به آن کتاب کند.
و معجزه دیگر آنکه شخصی از عرب که از علم و فهم خالی بودند برخیزد و بدون تعلم از احدی و بدون تحصیل علم، ناطق به علم اولین و آخرین شود و خطای جمیع علما و فلاسفه و حکما را در علومشان ظاهر کند و جواب از مسائل جمیع علمای یهود و نصاری و مجوس دهد و همه را عاجز کند در علم و حکمت و نشر علم و حکمت نماید و تحریف و تغییر کتب آسمانی را ظاهر سازد به طوری که جمیع علوم اسلامیه کلّاً طرّاً٭ از او باشد و همه خوشهچین خرمن او باشند، پس اینگونه علوم بیاورد بدون تحصیل علم و مراوده با علما و تعیش در میان جهال عرب پس این هم معجزی عجیب و خارق عادتی غریب است.
پس چگونه با وجود این همه آثار بینه و معجزات واضحه شک در نبوت او میتوان کرد؟ و واللّه راه شک نیست مگر امتناع نفس اماره از دین حق و اغوای شیطان عدو حق و الا اگر ادعای علم کرده بود و به اسم عالم خود را مشهور کرده بود، جمیع مردم اذعان به علم او میکردند و او را معلم عالم میدانستند و بر جمیع علمای عالم ترجیح میدادند ولکن حال نفس اماره ممتنع از حق است و شیطان مانع، پس این وساوس را برای مردم میآورد و به طوری کرده که آن بزرگوار را داخل علما گمان
«* سلطانیه صفحه ۱۱۵ *»
نمیکنند و از حکما نمیشمرند و قول او را داخل اقوال نمینمایند و سخنهای او را نقلی٭ میگویند و کلام سایر علما را عقلی و کلمات او را موعظه میپندارند و کلمات سایر علما را تحقیق و رجوع به اخبار را منصب واعظین و روضهخوانان قرار داده و رجوع به کتب کفار و مشرکین را منصب علما و این نیست مگر آنکه حق بر نفس اماره گران است.
و از جمله معجزات بینه واضحه که شک در آن نمیتوان کرد ظهور معجزات است از قبور منوره اولاد امجادش٭ که در اطراف بلاد است و چه بسیار کورها و شلها و صاحبان امراض مزمنه٭ که به مجاورت قبور ایشان شفا یافتهاند حتی آنکه در مواضعی که منسوب به ایشان است و قبور ایشان نیست معجزات ظاهر میشود که از آن جمله صحن و سرایی است در بلخ٭ منسوب به حضرت امیر مؤمنان علی بن ابیطالب؟ع؟ و هر سال از آن مکان شریف معجزات زیاده از حصر ظاهر میشود و معجزات ظاهره از مواضع منسوبه به ایشان نوعاً از جمله بدیهیات است در اسلام و از هر یک از اولاد او که معجزه ظاهر شود بلکه از هر یک از امت او کرامتی که سر زند دلیل نبوت او است چرا که همه دعوت به سوی او میکنند و اگر کسی منصف باشد این ادله او را کفایت میکند.
فصـل
و از جمله ادله بینه بر نبوت او اخبار انبیای سلف است به نام نامی و صفات سامی٭ او و علایم ظهور او به طوری که در کتب آن انبیا ثبت است و حضرت پیغمبر؟ص؟ به آن کتب و آیات احتجاج بر یهود و
«* سلطانیه صفحه ۱۱۶ *»
نصاری کرد و هر یک که اهل تقوی و دین در آئین خود بودند اقرار و اعتراف نمودند و فوج فوج در دین او در آمدند. و حقیر کتابی در این خصوص نوشتهام مسمی به «نصرة الدین» در رد پادری٭ انگلیس که در این زمانها کتابی تصنیف کرده بود در ردّ اسلام و آن را چاپ کرده به بلاد اسلام فرستاده بود و حقیر چون دیدم که به واسطه نشر آن کتاب شبهه در ذهن بعضی از مسلمین حاصل شده این ننگ را بر اسلام نپسندیدم و آن کتاب را تصنیف کردم و خطاها و لغزشهای آن پادری را بر هر ذیشعور که بر آن مطلع شود ظاهر کردم و در آن کتاب اثبات نبوت خاتم انبیا صلوات اللّه علیه و آله را و اظهار سایر لغزشهای پادری را از تورات و انجیل خودشان و سایر کتب انبیا کردم و به هیچ وجه از غیر آن کتب دلیلی نیاوردم تا ایشان را عذری از قبول آن نباشد و الحمدللّه کتابی شد مطبوع جمیع علما و حکما و عقلا و بر هر کس ظاهر شد که آن پادری از حلیه٭ فضل و دانش عاری بوده و به هیچ وجه به قاعده علم و انصاف سخن نگفته و چون آن کتاب را تحفه دربار همایون اعلی حضرت شاهنشاهی کردهام دیگر حاجت به تکرار کل آنها در این کتاب نیست ولی بعضی از آن را در این کتاب به جهت خالی نبودن از این نوع دلیل هم عرض میکنم تا بر یهود و نصاری هم به این کتاب اتمام حجت شود اگرچه علایم نبوت خاتم انبیا غنی است از حاجت به استدلال به کتب یهود و نصاری و آنقدر از وجود مبارکش آثار حق ظاهر است که حاجت به برهان٭ خارجی نیست ولکن محض اتمام حجت بعضی از ادله را ذکر میکنم.
«* سلطانیه صفحه ۱۱۷ *»
پس یکی از ادله آنست که از جمله بدیهیات است که اسماعیل و اسرائیل دو برادر بودند از نسل ابراهیم و بنیاسرائیل از نسل اسرائیلند و عرب از نسل اسماعیل و هر کس در تورات و لغت بنیاسرائیل تتبع کند مییابد بلکه در بسیاری جاها لغت عرب هم اینطور است که اسم پدر را بر جمیع نسل و ذریه او میگویند مانند لفظ جنس و نوع که بر افراد گفته میشود بلکه اسم شهر را بر اهل شهر میگذارند و خطاب به شهر میکنند و اهلش را میخواهند چنانکه جمیع اولاد و ذریه اسماعیل را اسماعیل و جمیع ذریه اسرائیل را اسرائیل میگویند و اهل اورشلیم٭ را اورشلیم و چنانکه اسرائیل و اسماعیل برادر بودند جمیع بنیاسرائیل و بنیاسماعیل را برادر میگویند و اینطور اصطلاح در لغت بنیاسرائیل و لغت عبری٭ شایع است و در عرب هم بسیار جاها چنین است چنانکه اسم قبیله را رَبیعه و مُضَر میگویند و این دو نام پدر این دو قبیله است و حال بر جمیع اولاد او استعمال میشود و جماعت را قریه گویند و در فارسی هم که هر فرد فرد را آدم میگویند از این باب است که اولاد آدمند. پس چون کل بنیاسرائیل را اسرائیل میگویند و کل بنیاسماعیل را اسماعیل، لاجرم بنیاسماعیل برادران بنیاسرائیل باشند چنانکه اسماعیل و اسرائیل برادر بودند و از این جهت در تورات بنیعیسو٭ را برادران بنیاسرائیل خوانده چنانکه در اصحاح٭ دویم از سِفر٭ استثناست و عیسو برادر یعقوب بود.
چون این را به یقین دانستی عرض میشود که در اصحاح هجدهم
«* سلطانیه صفحه ۱۱۸ *»
از سفر مثنّی تورات در آیه پانزدهم است که میفرماید موسی به قوم خود: «نابی میقرنجا ماحخا کامونی یاقیم لخا ادنای الوهخا الا و تشماعون کخول اشرشائلتا معیم ادنای الوهخا بحورب بیوم هقاهال لیمور لواوثف لشموع ات قول ادنای الهای وات هااش هکدولاه هزوت لواراه عود ولوا موت و یومر ادنای الوهای هطیبوا اشر دیبروا نابی اقیم لاهم میقرب احهم کاموخا و ناتتی دباری بپیو و دیبر الهم ات کل اشر اصونو» یعنی که پیغمبری از نزدیک تو و از برادران تو مثل من بر پا میکند برای تو خدا اله تو پس بشنوید از آن چنانکه سؤال کردی از خدا اله خود در حوریب٭ وقتی که جمع شده بودی وقتی که گفتی که دیگر نشنوم صوت خدا اله خودم را و نبینم دیگر این آتش را که نمیرم خدا به من فرمود خوب گفتند و به پا آورم نبیی مثل تو از میان برادران ایشان و سخن خود را در دهان او گذارم و سخن گوید با ایشان به هرچه من امر کنم او را تا آخر آیات.
و این آیه از آیات محکمه تورات است و گفتیم که بنیاسماعیلند برادران بنیاسرائیل و قصه این آیه این است که از بس یهود سخت بودند در اقرارکردن در وقت نزول الواح، خداوند صاعقهها فرستاد و صداها شنیدند که طاقت نیاوردند و نزدیک بود بمیرند التماس کردند که دیگر این اوضاع را موقوف کنید که ما میمیریم از دهشت، خدا هم وحی فرمود که این اوضاع را موقوف کنم و پیغمبری مثل تو صاحب شریعت و ناموس بفرستم از برادران بنیاسرائیل که بنیاسماعیل باشند و او را زبان گویای خود کنم و از زبان او سخن گویم و هر کس اطاعت او را نکند از او
«* سلطانیه صفحه ۱۱۹ *»
انتقام کشم و احدی از بنیاسماعیل مثل موسی پیغمبر اولواالعزم صاحب شریعتی که سخن خدا در دهان او باشد مبعوث نشد مگر محمد؟ص؟ که آمد و قرآن بر زبان او جاری شد و اما عیسی؟ع؟ از بنیاسرائیل بود و این آیه هیچ منافاتی با آیه آخر این سفر ندارد که میفرماید که: «لو قام نابی عود بیسرائیل کموشه اشر یداعو ادنای([۳]) پانیم ال پانیم» یعنی برنخاست بعد از آن پیغمبری در اسرائیل مثل موسی که خدا را میخواند رو به رو تا آخر چرا که میفرماید «در اسرائیل برنخاست» و نمیگوید که «در اسماعیل برنخاست» و از این گذشته گفته است «برنخاست» و این ماضی است یعنی پیش از تورات و نگفته «برنخواهد خاست» و احتمال میرود که قول عزرا٭ باشد و اگر به معنی مستقبل هم باشد چنانکه گاهی به معنی مستقبل هم میآید در بنیاسرائیل فرموده نه در غیر آنها و این آیه هم مؤید آیه اول میشود که مراد از برادران خود بنیاسرائیل نیستند چرا که به نص این آیه از بنیاسرائیل برنخاسته و برنخواهد خاست. پس باید معنی برادران غیر خودشان باشد و بنیعیسو که نبود پس بنیاسماعیل باشد، پس آیه اولی صریح و صحیح است در برخاستن پیغمبری از عرب که بنیاسماعیلند صاحب شریعت و ناطق به کلام اللّه. حال انصاف ده که که بود آن پیغمبر عرب به این صفت؟
و در اصحاح سی و سیوم میگوید در آیه دویم که: «و یومر ادنای
«* سلطانیه صفحه ۱۲۰ *»
میسینا باوذارح میسیعیر لامو هوفیع مهر پاران» یعنی گفت که آشکارا شد خدا از سینا٭ و اشراق کرد برای ما از ساعیر٭ و فیض بخشید از کوه فاران.٭ بعد میفرماید و با او بودند الوف٭ اطهار در راست او سنتی از آتش تا آخر. و این نزد همه کس بدیهی است که محل بعثت حضرت موسی؟ع؟ جبل طور سینا بود و محل بعثت حضرت عیسی کوه ساعیر و محل بعثت پیغمبر آخرالزمان کوه فاران و این خبری است که در تورات داده شده به آمدن عیسی و خاتم انبیا؟ص؟ و ظاهر شدن خدا ظهور امر و نور و حکم اوست و اگر یهود و نصاری انصاف دهند و در تورات ببینند که پیغمبری از بنیاسماعیل که ساکن اطراف کوه فاران بودند چنانکه در تورات است بیاید و اینجا ببینند که چنانکه نور خدا از جبل طور ظاهر شد به واسطه موسی از جبل فاران که در ارض بنیاسماعیل است ظاهر شود و ببینند که پیغمبری از جبل فاران آمد بعد از آن پیغمبری که از جبل ساعیر آمد اعتراف میکنند که پیغمبر موعود همین است که آمده.
و همچنین در آیه ششم از اصحاح بیست و یکم اشعیاست٭ که میفرماید: «کی کزامر الیلخ هعمد هعمصپ اشر یرء ایکیدورء رخب صمد پاراشیم رخب حمور رخب کامال وهیق شیب قشب رب قاشاب ویقرا اری عل مصف ادنای انوخی عومد تامد یومام وعل هیشمر تی انوخی نیساب کل هللات» یعنی چنین گفته است به من خدا میروم و وامیدارم دیدهبانی تا خبر دهد به آنچه میبیند، پس دید مرکب دو سوار یکی از آنها سوار الاغ است و دیگری سوار شتر و مراقب شد مراقبه شدیدی
«* سلطانیه صفحه ۱۲۱ *»
پس شیر فریاد کرد و گفت ایستادهام همیشه بر مقام خدا تمام روز و در محل حراست خود راست ایستادهام کل شب را تا آخر.
پس انصاف دهند و تدبر کنند که آن دیدهبان به جز نبی کیست که غیب را میبیند و خبر میدهد و گواه خدا است بر خلق و گواهی بر ایشان میدهد پس آن دو سوار که یکی الاغ سوار بود و یکی شتر سوار بدیهی و معروف است الاغ سواری عیسی؟ع؟ و بدیهی و معروف است شتر سواری حضرت پیغمبر؟ص؟ و این دو دو گواه بودند و آن شیر اسد الله الغالب؟ع؟ که قائممقام خدا است و حارس پیغمبر؟ص؟ و حارس دین خدا است.
و همچنین در اصحاح دویم در آیه دویم حبقوق٭ است: «و کتب حازون و ابئر عل هلوحت لـمعن یاروص قور بوکی عد حازون لـمعد ویافیح لقص و لو یخزب ایم ییت مهمه حل لوکی بوء یابوء ولو یاحر هین عوفلا لویا شرا نفش بوو صدیق بأمو ناتو یحیه» یعنی که بنویس وحی را و واضح بنویس بر لوحی از این جهت که آسان باشد بر قاری خواندن که وحی به وعده هست که گفتگو کند از آخر و دروغ نگوید و اگر دیر کند امیدوار باش به آمدن او که البته آمدنی است و دیر نمیکند، هر که سخترویی کند با او شایسته نباشد جان او به او و صالح به سبب ایمان آوردن به او زندگی کند.
و در اصحاح بعدش میگوید: «الهمی تیمان یابوء وقادش مهر پاران سلا کیسا شامیم هدو اوتهیلا توما هاارص» یعنی که خدا از
«* سلطانیه صفحه ۱۲۲ *»
جنوب خواهد آمد و قدوسی از کوه پاران همیشه خواهد بود خواهد پوشانید آسمان را شرافت او و ستایش او پر خواهد کرد زمین را، تا آخر. دیگر صریحتر از این چه باشد که پیغمبری میآید و از آخرت خبر میدهد و از کوه پاران که در جنوب بیتالمقدس است میآید.
و سرّ اینکه در کتب سماویه بعضی مطالب ضروریه را به رمز فرموده است آن است که چون خداوند میدانست که امم کتب را تحریف میکنند بعضی مطالب ضروریه را به رمز فرموده تا آنکه به جهت مشتبه بودن آنها فیالجمله از سر آنها بگذرند و تحریف ننمایند و چون کلام به مؤمن منصف برسد بفهمد و بپذیرد.
و از جمله ادله واضحه فقراتی است که در وحی کودک است و آن کودکی بوده که سی و چهار سال قبل از ولادت پیغمبر؟ص؟ متولد شده است و اعتبار آن مسلّمی یهود است لهذا ایراد میشود.
در وحی اول میگوید: «بیایند گروهی که از جا بکنند تمام خلق را، کرده شود خرابیها به دست پسر کنیز، دنیا را فراموش کند یا حرکت دهد و دور کند، جباران را سست کند و بشکند و خار کند». و این فقرات ظاهر است درباره پیغمبر؟ص؟ که پسر هاجر بود و متصف به باقی آنچه گفته بود.
و باز میگوید: «محمد صاحب اقتدار باشد، کل و جمله یا بهتر از همه یا تاج باشد» زیرا که به لفظ کلیلیا گفته و کلیلیا در عبری به همه این معانی آمده.
«* سلطانیه صفحه ۱۲۳ *»
باز میگوید: «روشن کند چون برسد و به نشان قیامت برسد، کننده جنگ باشد و باشد از سفال گلین بیرون آمده» و مراد از سفال گلین عرب است چنانکه در کتاب٭ دانیال تعبیر از عرب به سفال گلین آورده.
باز میگوید: «محکم کند سخن را مدح و تسبیحات را و برود و ببرد.»
باز میگوید: «بپوشاند سختی را و براندازد سختی را و باطل کند بت را و مسلط شود آسمان را و بگذرد» تا آخر، و این دلیل معراج است و سایر صفات او.
باز میگوید: «او از سفال است بزرگ کند پسران بتپرستان را، نشان قولاقاو است هم او در شادیست» تا آخر، بودن از سفال بودن از عرب است و اما «نشان قولاقاو است» یعنی حدی بعد از حدی چنانکه در کتاب اشعیاست و ظاهر آن است که مراد آن است که برای هر چیز حدی قرار دهد یا حدی پس از حدی برای او نازل شود.
باز میگوید: «بسیار شود شرافت و بسیار شود جبروت و گشوده شوند بستگان» تا آخر.
و عجب آنکه از صحرای کربلا هم خبر داده و گفته: «شش آرزومندان همان شش به دشواری افتند، دشواری بعد از دشواری و چسبندگان به زحمت افتند». باز میگوید: «به سختی افتند و به تنگی افتند و به عذاب افتند و کنده شوند و خورد شوند». و باز میگوید: «به خنجر از قفا بریده شود بر کنار رودخانه و در صحرا مثل ممتحن و شکسته شده گرفته میشود در زفاف». باز میگوید: «خیمههای رنگین
«* سلطانیه صفحه ۱۲۴ *»
که نشیمن فرزندزادگان است سوخته شود و آشکار شوند خویشان معروف که به ناز پروریده شده بودند» تا آخر.
و شش نفر فرزندان امیرالمؤمنینند که کشته شدند و چسبندگان اصحاب و به خنجر سر سیدالشهدا؟ع؟ را از قفا بریدند و رودخانه فرات است و صحراء کربلا و گرفتهشدن در زفاف شاید اشاره به عروسی حضرت قاسم باشد که مشهور است و خیمههای ایشان را سوختند و عترت اسیر شدند، بدیهی و آشکار است و در حقیقت نطق طفل به این امور حجتی است از خدا بر یهود و معجزهایست از پیغمبر؟ص؟ و دیگر محل تأمل نیست و ادله از کتب یهود بسیار است و در این مختصر گنجایش آن نیست و در کتاب «نصرة الدین» قدری تفصیل دادهام.
و اما ادله از کتب عهد جدید که کتب نصاری باشد هم بسیار است و بعضی از آن در اینجا ذکر میشود.
یکی از آنها آیه بیست و ششم از اصحاح پانزدهم انجیل یوحنا است که بعد از اینکه عیسی میفرماید مردم مرا و خدا را دشمن داشتند میفرماید: «اما چون بیاید فارقلیط که به سوی شما میفرستم او را از جانب خدا که آن فارقلیط روح حق است که از خدا جدا شده او شهادت به جهت من میدهد و شما هم شهادت میدهید به جهت آنکه از ابتدا با من بودهاید» تا آخر. و جمیع اینها درباره پیغمبر؟ص؟ صادق است و «فارقلیط» آنچه از زبان یونان ترجمه شده به معنی ممجد٭ است و به معنی شافع و واسطه و تسلیدهنده و اینها همه صفات پیغمبر
«* سلطانیه صفحه ۱۲۵ *»
است؟ص؟ و ممجد همان محمد است که شافع روز جزا است و واسطه میان خدا و خلق است و تسلیدهنده است از دنیا و به بهشت.
و نص عبارت آن است که آن غیر عیسی است و بعد میآید و آن روح حق است و مصدق عیسی بود و آنکه نصاری میگویند که آن روحالقدس است صحیح است ولکن روحالقدس مظهری میخواهد که در آن مظهر ظاهر شود و هر کس روحالقدس در او ظاهر شد پیغمبر است و در احادیث ما متواتر است که روحالقدس در پیغمبر؟ص؟ بود و از روزی که نازل شده بالا نرفته و تا قیامت در زمین خواهد بود چنانکه در آیه شانزدهم اصحاح چهاردهم عیسی میفرماید که «من طلب میکنم از خدا که عطا کند به شما فارقلیطی دیگر که با شما بماند تا ابد، روح حقی که طاقت ندارد عالم که قبول کند او را چرا که عالم رتبه او را نمیبینند و نمیشناسند او را و شما میشناسید او را چرا که او در میان شما است و ثابت است در شما» تا آخر. پس معلوم شد که عیسی خود فارقلیط بود و او نبی بود پس فارقلیط دیگر هم نبی است که عیسی از خدا سؤال میکند که فارقلیط دیگر خدا به خلق بدهد که بماند تا ابد، پس شریعت او خاتم شرایع است و نبی آخر باید باشد که بعد از او نبیی نیاید و آن روح حق است و مردم رتبه او را نمیدانند و اما نصاری که بر ایمان باقی باشند و مؤید به روحالقدس باشند او را خواهند شناخت و اما اگر از مذهب عیسی منصرف شده باشند آنها مخاطب به خطاب عیسی نخواهند بود.
«* سلطانیه صفحه ۱۲۶ *»
و در همین اصحاح در آیه بیست و ششم میگوید بعد از حکایت رفتن خود و رجعت خود فرمود: «با شما سخن گفتم و حال آنکه در میان شمایم و فارقلیط روحالقدس که خدا به اسم من میفرستد او تعلیم میکند شما را همه چیز و متذکر میکند شما را به هرچه من گفتم» الی آخر، و این هم صریح است که نبی دیگر مؤید به روحالقدس خواهد آمد که همه چیز تعلیم کند و متذکر کند مردم را به هرچه عیسی گفته درباره آن فارقلیط.
و کاش کسی از نصاری میپرسید که این فارقلیط موعود خواهد آمد و وعده عیسی راست است یا دروغ؟ اگر راست است و میآید به چه میشناسید که آن فارقلیط موعود است و دروغ نیست، اگر به علم و عمل و معجزه و اخلاق و تصدیق انبیا و کتب گذشته میشناسید اینک آمد و همه را داشت بالبداهه و اگر غیر این علامتی است بگویند. باری اگر انصاف باشد شبهه در امر خاتم نخواهد بود،
آفتاب آمد دلیل آفتاب | گر دلیلت باید از وی رخ متاب |
و نبوت حضرت خاتم انبیا را حاجتی به استشهاد از کتب سابقه نبود بلکه صحت آن کتب و حقیت صاحبان آن کتب باید به تصدیق این بزرگوار معلوم شود چرا که نبی مشهود است و از حق و باطل جمیع ما سبق او باید خبر دهد.
فصـل
ما را کلامی دیگر است با یهود و نصاری و آن آن است که از ایشان
«* سلطانیه صفحه ۱۲۷ *»
میپرسیم که دین شماها به تقلید آبا و اجداد است یا به اجتهاد خود شما؟ اگر گویند که به تقلید آبا و اجداد است که خود به سستی دین خود شهادت دادهاند و جمیع عقلا میدانند که دین تقلیدی نمیشود مگر در فروع و اگر گویند که به اجتهاد خود ماست، گوییم دلیل شما بر حقیت دین یهود یا نصاری چیست؟ از راه عقل است یا سمع و نطق؟ اگر گویند از راه عقل است امتحانْ تکذیب ایشان کند و کار ایشان نیست که جزئیات عالم را به دلیل عقلِ مُدرک کلیات بیان کنند و بعینه مثل آن است که کسی بگوید که من به دلیل عقل اثبات میکنم که در فلان باغ چند درخت است و این بدیهیالبطلان است.
پس اثبات نبی خاص منحصر شد به دلیل سمع و نطق و شک نیست که اینها نه موسی را دیدهاند و نه عیسی را و همچنین خاتم انبیا؟ص؟ را ندیدهاند پس در ندیدن هر سه یکسان میباشند، پس میگوییم که منحصر شد راه اثبات به روایت. حال بگویید چه کمال برای موسی و عیسی؟عهما؟ اثبات شده به روایت که مثل آن و اعظم از آن از خاتم انبیا ذکر نشده و روایت به تواتر نرسیده و محض اینکه روات از موسی یهودی و روات از عیسی نصرانی بودهاند دلیل نیست زیرا که مناط صحت روایت است نه یهودیت راوی و نصرانیت، آیا نمیبینند یهود که چه بسیار از اوضاع عالم را یقین کرده نه به واسطه روات یهودی و آیا نمیبینند نصاری که چه بسیار از اوضاع عالم را یقین کردهاند نه به واسطه روات نصرانی، پس همینطور هرگاه به تواتر خبر رسید و علایم
«* سلطانیه صفحه ۱۲۸ *»
صدق آن را دیدند و از تواریخ خود و غیر خود شنیدهاند که فوج فوج یهود در زمان او به دین او در آمدند و فوج فوج نصاری اسلام آوردند و جمیع کمالات انبیا به طور تواتر از او منقول است و در کتب خود اخبار به آمدن او را مشاهده کردند و معجزه بیّن او مثل قرآن و شرع او در میان است دیگر عذری برای ایشان نیست از قبول مگر آنکه کسی همچون اغلب مردم در صدد دین نباشد و اسمی به اضطرار بر سر او مانده باشد، پس عرض میشود که علامات نبوت الحمدللّه ظاهر است.
و از بعضی استماع شد که استدلال میکنند که عیسی به اجماع کل نبی بوده و محل اتفاق است و اما محمد؟ص؟ مختلففیه٭ است و اجماعی را نباید گذارد و اختلافی را گرفت، اولاً میگوییم که در این سخن خلط٭ مبحثی است زیرا که اجماعی نیست که عیسی امروز نبی واجبالاطاعه است در شرع خودش و مسلمین میگویند تا زمان خاتم انبیا علیه و آله الصلوة و السلام او نبی مفترضالطاعه در شرع خودش بوده و حال رعیت است برای این شرع، پس بقاء دین او مختلففیه است مثل حدوث شرع ما. و ثانیاً مسلمین به آن عیسایی اقرار دارند که در انجیل خود خبر به آمدن پیغمبر آخرالزمان داده باشد، اگر میگویید عیسی خبر داده واقعاً پس ایمان آورید و اگر میگویید که خبر نداده واقعاً پس مسلمین به آن عیسی هیچ اعتقاد و اقرار ندارند و محل اتفاق نیست و ثالثاً آنکه اگر یهود با شما این بحث را کنند که موسی محل اتفاق است و عیسی مختلففیه، آیا به این دلیل شما تصدیق میکنید که
«* سلطانیه صفحه ۱۲۹ *»
دین یهود حق است یا نه؟ البته نمیکنید و میگویید اگرچه عیسی مختلففیه است ولکن به برهان ثابت شده نبوت او و مسأله مختلففیها اگر به برهان ثابت شد در درجه مجمععلیه٭ میشود و اقرار به آن واجب، پس ما هم همین جواب را به شما میدهیم درباره خاتم؟ص؟.
و برهان نبوت چیست جز علم و عمل و معجزه و اخلاق حمیده به طوری که عرض شد و این امور از او به طور تواتر رسیده است چنانکه هر کس داخل بلاد اسلام شود و کتب اهل اسلام را ببیند به طور علانیه خواهد فهمید وانگهی که تصدیق خداوندی با او و با مسلمین است و احدی از روز ظهور او الی الآن نتوانسته که برهانی بیاورد که دعوای او را باطل کند و دعوای مسلمین را درباره او باطل نماید و محض اینکه کسی عناد کند و ایمان نیاورد دلیل بطلان مدعی نمیشود. پس به این ادله باهره ظاهره که عرض شد به طور اختصار نبوت خاتم انبیا؟ص؟ ثابت شد چنانکه نبوت هر نبیی به همین امور ثابت میشود و این منتهای مقصود از این مبحث بود و چون مأمور به اختصارم به همین اکتفا میکنم و هر کس زیاده خواهد به کتاب «ارشاد العوام» و سایر کتب رجوع کند انشاءالله.
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
«* سلطانیه صفحه ۱۳۰ *»
مبحث دویم
در اثبات امامت ائمه اثناعشر؟سهم؟
و در این مبحـث روی کلام با هفتاد و دو فرقـه اسلام است از سنی و شیعه
و در این مبحث نیز چند فصل است:
فصـل
بدانکه از آنچه در مقدمات مبحث اول عرض کردم واضح شد که مردم مدنی٭الطبعند و طبایع مختلفه دارند و طبایع مختلفه سبب تشاجر و نزاع است و تشاجر و نزاع سبب انقراض و بوار و انقراض و بوار سبب عدم وصول به فایده، و عدم وصول به فایده کاشف از لغو بودن حکمت صانع است و خداوند حکیم است و کار لغو نمیکند. پس خلق را فایدهای باشد و فایده ظاهر نشود مگر به آنکه مدتی زیست کنند و استکمالی حاصل نمایند. پس لازم شد در حکمت حکیم که در میان مردم ناموسی باشد که به آن ناموس عمل کنند تا مدتی زیست کرده استکمال حاصل کنند و ناموس، حاکمی ضرور دارد که مردم را به آن ناموس بدارد و الا مردم خود به خود با اختلاف طبایع به ناموس عمل نکنند و آن حاکم در زمان حضرت خاتم انبیا صلوات الله علیه و آله آن بزرگوار بود و در زمان انبیای سلف ایشان بودند و اینها داخل بدیهیات عالم است مثل بودن آفتاب در وسط السماء.
حال عرض میشود که حاکم به ناموس از دو احتمال خالی
«* سلطانیه صفحه ۱۳۱ *»
نیست: یا معصوم است یا غیر معصوم؛ معصوم آنست که معصیت خداوند و خلاف ناموس نکند و غیر معصوم آنست که مخالفت ناموس کند خواه کم و خواه بسیار. و دانستی که فایده ناموس آن است که بنای مدینه انسان بر جا باشد و سبب ترقیات نفسانیه و موجب وصول به درجات قرب الهی باشد و سبب حصول نعیم سرمدی و آن ناموس هم باید حق و صحیح باشد تا آن اثر را داشته باشد و اگر باطل باشد نه ثمر دنیوی کند و نه ثمر اخروی و ناموس حاکم میخواهد که آن را بر گردن عباد بگذارد و مردم را بر آن بدارد. پس حاکم باید خود عمل کننده به ناموس باشد و جاری کننده آن در میان مردم و حاکمی که عمل به ناموس نکند با ناموس غلط و خطا فرق نکند و اگر چنین باشد خلقت الهی ناقص و دلیل خطای علم او باشد.
پس چون علم خدا کامل است ناموس او باید در جزئی و کلی موافق واقع باشد و مورث٭ ثمرهای اخروی و دنیوی به طور رضای خدا باشد. پس حاکم به ناموس باید بر وفق ناموس بدون کم و زیاد حکم کند و مردم را به آن بدارد و عامل به ناموس باشد که اگر خودش عمل نکند ولی مردم را بدارد رفع فساد نشود و خودش یکی از مردم است. اگر عمل نکردن به ناموس سبب فساد عالم است و فساد دین و دنیا، و حاکم به همین جهت واجب شده که مردم را به ناموس بدارد تا بلایای آسمان و زمین نازل نشود و مردم به کمال برسند، پس این حاکم هم حاکمی دیگر ضرور دارد که او را به ناموس بدارد و بر او حدود الهی را جاری کند؛ چرا که
«* سلطانیه صفحه ۱۳۲ *»
اگر تارک ناموس شد حد میخواهد و هر حدی زننده حد میخواهد و زننده حد بر حاکم روی زمین باید اقوی از او باشد و الا تمکین نکند و دست از فساد خود نکشد، پس او حاکم الهی نباشد و آن حاکم اقوی اَولیٰ است، اگر معصوم است فبه المطلوب و اگر نیست حاکمی اقوی از او ضرور است و هکذا و این سخن به جائی نمیایستد.
پس حاکم ناموس باید معصوم باشد و از ناموس در هیچ کلی و جزئی تخلف نکند پس در زمان خاتم انبیا صلوات الله علیه و آله او حاکم ناموس بود و معصوم و مطهر و بعد از وفات او آیا عالم ناموس نمیخواهد یا حاکم ناموس نمیخواهد یا معصوم نباید باشد؟ دو شق اول را که هیچ عاقل نگوید و اما شق ثالث را باز عاقل نتواند بگوید چرا که همان برهان که گفتیم در آن جاری میشود.
پس خلیفه بعد از پیغمبر؟ص؟ باید معصوم باشد که اگر معصوم نباشد خاطی است و اگر خاطی شد حد میخواهد و زننده حد بر آن که خواهد بود؟ رعیت یا حاکمی دیگر؟ اگر رعیت باید او را حد زنند پس گاه رعیت باید حاکم او باشند و گاه او حاکم رعیت، پس گاه رعیت خلیفه رسولند گاه او. پس خلیفه منحصر به یکی نبود و حد هر معصیت را هر نفس نفس رعیت بالبداهه نمیدانند بسا عصیان که حد آن را زنی از رسول روایت میکند و بسا حدی که یک شخص بدوی روایت میکند و هکذا و به این قاعده همه امت از زن و مرد و بدوی٭ و حضری٭ خلیفه رسولخدا و حاکم ناموس بعد از اویند و مردم در روایت هم اختلاف
«* سلطانیه صفحه ۱۳۳ *»
بسیار میکنند و بلاشک احادیث مختلف است و آراء متشتت و اجتهادها متناقض؛ یکی گوید تو حد میخواهی، یکی گوید من حد نمیخواهم و همین منشأ فساد عالم است که هر روزی یکی بیاید و حاکم را حد بزند به رأی خود تا او را به عمل به ناموس بدارد بعد حاکم او را حد بزند به رأی خود، او بگوید در اجتهاد من، این عمل معصیت است و حد واجب داری باید من تو را حد بزنم، او جواب دهد در اجتهاد من این عمل طاعت است و حد نمیخواهد تو حد میخواهی، پس در میانه تباغی٭ و تحاسد پیدا شود و تشاجر و نزاع بالا گیرد و محاربه در میانه پیدا شود چنانکه میگویند علی بن ابیطالب اجتهاد کرده بود و قتل معاویه و اصحاب او را واجب میدانست و معاویه هم اجتهاد کرده بود و قتل علی و اصحابش را واجب میدانست و هر دو مصیب٭ بودند.
و آیا فساد عالم غیر از این چیست و وضع ناموس برای چه بود و بدیهی است که هیچ عاقل چنین چیزی را تصدیق نکند و اگر خلیفه حد نمیخواهد هرچه خواهد بکند مختار است، پس وضع ناموس لغو باشد و امر و نهی بیهوده پس حاکم مکلف نیست به دین و ملت. پس از این قرار اگر حاکم مسلم هم نباشد شاید پس روا باشد که یهودی پس از پیغمبر؟ص؟ حاکم باشد. و اگر گویند غیر از حاکم باید همه عمل کنند به ناموس، قول غریبی است که خلیفه رسول جایز است که بیدینتر از کل امت باشد و اگر چنین شد البته مردم را به خلاف ناموس خواهد داشت و یکی از بیدینی و عصیان این است و در این قول بوار دین و خراب دنیا و
«* سلطانیه صفحه ۱۳۴ *»
آخرت است و این قول بطلانش اوضح من الشمس است. پس اگر در حدود این کلمات تدبر کنی مثل آفتاب میبینی که حاکم بعد از رسولخدا باید معصوم و مطهر و عامل به ناموس باشد در کلی و جزئی و به اجماع جمیع امت ابوبکر و عمر و عثمان و ماسوای عترت طاهره احدی در امت معصوم نبود، پس احدی از آنها قابل خلافت نبودند.
حال گوییم که امر از دو صورت خالی نیست: یا معصومی در میان امت بعد از پیغمبر؟ص؟ نبود یا بود؛ اگر معصومی بود پس او حاکم است بر همه غیر معصومین و او جاری کننده حد باید باشد بر همه غیر معصومین، پس حاکم بر کل اوست و او خلیفه اعظم است و باید همه به امر و نهی او عمل کنند و باید او مردم را به ناموس بدارد و اگر نبود پس نبوت این پیغمبر منقرض شد و ناموسش برداشته شد، پس خاتم انبیا نباشد و حال آنکه او خاتم انبیاست و ناموسش خاتم ناموسها، پس بعد از او حاکم ناموس واجب است و همچنین بعد از وفات آن حاکم، حاکمی دیگر ضرور است مثل او و هکذا بعد از او حاکمی دیگر و تا ناموس در دنیاست باید حاکم معصومی برای ناموس باشد از جانب خدا خواه مردم حکم او را نافذ بکنند و خواه نکنند. چنانکه عرض شد که حکمت از جانب حکیم باید ناقص نباشد و آن که عطش آفریده باید آب آفریده باشد خواه مردم بخورند و خواه نخورند و آن که حاجت به ناموس آفریده باید حاکم به ناموسی بیافریند خواه مردم اطاعت او را بکنند و خواه نکنند تا ایشان را بر خدا حجتی نباشد بلکه خدا را بر ایشان حجت باشد.
«* سلطانیه صفحه ۱۳۵ *»
و اگر گویی که اگر حاکم باشد و متصرف نباشد و اجراء ناموس نکند پس ناموس بیمصرف شود و مردم بر فساد بمانند، گویم سابقاً عرض شد که حکیم غنی غیر از حکیم فقیر است، آن که مردم را به عنف به کاری میدارد محتاج به آن کار است و خدا غنی است مردم را به عنف به اسلام نمیدارد، ناموس گذارده و حاکم قرار داده، میخواهند عمل کنند و میخواهند نکنند. و اگر به عنف میداشت مردم را به عمل کردن به ناموس ثواب نداشتند و ترقی برای آنها حاصل نمیشد و تعمیر آخرت نمیشد. نمیبینی که اگر کسی را به عنف به عطای مال و احسان به کسی بداری و او نخواهد، هیچ احسان نکرده و دخلی به او ندارد. حال حکیم غنی حاجت به صورت عملها که ندارد و میخواهد مردم را آزمایش کند و مختار آفریده که مستحق ثواب و عقاب شوند.
و از آنچه در این فصل عرض شد مثل آفتاب واضح شد که عالم خالی از معصومِ عاملِ به حقیقتِ شریعت نتواند بود و باید تا عالم هست معصومی در آن باشد حاکم بر کل، خواه مشهور و خواه مستور. و چون در فِرَق اسلام تتبع کنی احدی از آنها ادعا نکردهاند که بعد از پیغمبر تا روز قیامت خلیفه معصومی در زمین داریم مگر شیعه اثناعشریه و چون دانستی که پیغمبر خاتم انبیاست و شرعی بعد از شرع او نیست و حاکم شرع باید معصوم باشد حتماً و باید در زمین حاکم شرع معصومی همیشه باشد و هست البته، پس قول شیعه صحیح است و حتماً ائمه آنها همان حکّام معصومند چرا که باقی همه معترفند که ما را ائمهای
«* سلطانیه صفحه ۱۳۶ *»
معصومین نیست و خود ائمه ایشان هم ادعای عصمت نکردهاند، پس آنها خلفای رسولخدا نیستند و علی بن ابیطالب و یازده فرزند او حکام معصوم و خلفای رسول خدایند صلی اللّه علیهم اجمعین.
فصـل
دلیلی دیگر آنکه شک نیست که شیعه اثناعشریه مدعی عصمت ائمه خودند و ائمه ایشان هم مدعی عصمت بودند به اجماع و اتفاق شیعه، و مذهب هر امامی را از اتفاق اصحاب او باید فهمید، پس ائمه ایشان البته مدعی عصمت بودهاند و مدعی خلافت مطلقه رسول خدایند. و بر این معنی نصوصی٭ غیر٭محصوره هم روایت میکنند و از مقدماتی که پیش گفتیم معلوم شد که خداوندْ علیم و حکیم و شاهد و قادر و قاهر است و اینها در حضور او ایستادهاند و ادعا میکنند که ماییم خلفای رسولخدا و حکام شرع و دین او و شیعیان ایشان هم نصوصی چند از کتاب و سنت نقل میکنند که بسیاری از آن نصوص در کتب خود سنی است و در صحاح٭ ایشان است.
و ادله عقلیه هم گواهی بر صدق ایشان میدهد و معجزات لاتعد و لاتحصی هم از ایشان روایت شده چنانکه از پیغمبر؟ص؟ روایت شده حتی آنکه از قبور ایشان و مواضع منسوبه به ایشان به طور تواتر و مشاهده دیده میشود و خداوند شاهد قادر حکیم ردع آنها را به حجت واضحی نکرده و دلیلی بر بطلان آنها اقامه نکرده، پس به همانطور که نبوت پیغمبر و سایر پیغمبران ثابت شد امامت اینها هم ثابت است بدون تفاوت.
«* سلطانیه صفحه ۱۳۷ *»
و اگر روایت کردن شیعه مر معجزات ایشان را معتبر نیست پس روایت کردن مسلمین هم معجزات پیغمبر را معتبر نیست و یهود و نصاری بر حجت خود باقیند و اگر تصدیق کردن خدا اینها را معتبر نیست تصدیق کردن خدا پیغمبر را هم معتبر نیست و یهود و نصاری بر حجت خود باقیند و به هر طور که اثبات نبوت پیغمبر را بر یهود و نصاری میکنند ما اثبات امامت ائمه را بعینه بر ایشان میکنیم و چنانکه محض انکار یهود و نصاری دلیل بطلان پیغمبر؟ص؟ نیست انکار سنی هم دلیل بطلان ائمه نشود.
و نهایت دلیلی که آنها بر خلافت خلفا دارند اجماع امت است علی قولهم در روز اول بر ابیبکر و به قول خود ایشان اهل اجماع معصوم نبودند، پس جایز الخطا بودند و اجماع جمعی خطا کار چه حجیت٭ دارد و اگر گویند که پیغمبر؟ص؟ فرموده که امت من اجتماع بر خطا نمیکنند، گوییم که آیا مراد بعض امت است یا کل امت؟ بلاشک بعض امت اجتماع بر خطا میکنند و هیچ عاقل این ادعا نکند و اگر مراد کل امت است بلاشک جمیع امت او که در روی زمین بودند در اطراف بر و بحر از رجال و نساء و حضری و بدوی و عرب و عجم و سیاه و سفید بر این امر اجماع نکردند و اگر میگویند اجماع کردند ادعائی است که تا روز قیامت از اثبات آن عاجزند.
و اگر گویند مراد اجماع اهل حل و عقد است، ظاهر معنی این حدیث که این نیست و شاهدی هم بر این معنی از کلام پیغمبر؟ص؟ ابداً
«* سلطانیه صفحه ۱۳۸ *»
کسی ادعا نکرده. و دیگر آنکه آیا اجماع اهل حل و عقد بالطوع٭ و الرغبه و از روی اعتقاد باید باشد یا آنکه به قهر و غلبه هم اجماع میشود و حجت است؟ بلاشک باید از روی اعتقاد و تدین باشد نه از روی قهر و غلبه و بلاشک اکثری از بنیهاشم بالطوع و الرغبه تمکین نکردند و هر کس کتب سنی را دیده این معنی را میداند و شک نیست که هر پیشوایی راز دل خود را به اصحاب خود میگوید و شیعه اتفاق دارند که حضرت امیر و بسیاری از بنیهاشم بالطوع و التدین تمکین خلافت ابیبکر را نکردند، پس اجماع به عمل نیامده وانگهی که اتفاق دارند که معصوم نبوده و بیان کردیم به دلیل واضح که خلیفه باید معصوم باشد. پس از جانب خدا دلیلی بر بطلان ادعای آلمحمد؟عهم؟ قائم نشده است، پس مصدَّقند، پس امام به حقند بر اهل عالم خواه اطاعت ایشان بکنند و خواه نکنند.
فصـل
این شبههها در زمان خود ابوبکر میرفت و در زمان عمر که هنوز انقطاع امر آنها بر مردم معلوم نشده بود و احتمال میرفت که علیالاتصال خلیفهای پس از خلیفهای باشد و اما بعد از اینکه انقراض خلافت بدیهی شد دیگر چه حاجت به دلیل آوردن بر عدم خلافت آنها زیرا که به برهان ثابت شد که تا شرع در دنیا هست حاکم شرع معصوم واجب است و خلافت آنها معلوم شد که منقطع بود و آن رشته رشتهای نبود که تا قیامت برود، پس آن رشته و آن بنیاد بیاصل است. اگر خلیفه پس از
«* سلطانیه صفحه ۱۳۹ *»
رسول؟ص؟ ضرور است و لازم است در زمین پس کو خلفای پس از عمر و عثمان و تا امروز و تا روز قیامت؟ و اگر ضرور نیست و امت خلیفه نمیخواهند، پس خلافت خلفا هم ضرور نیست و از شرایط تدین و ناموس نیست، پس متخلف از آنها هالک نیست چنانکه به اعتقاد آنها امروز مردم هالک نیستند.
و اما بنا بر مذهب شیعه و ادله عقلیه خلیفه تا ناموس در دنیا هست ضرور است و باید معصوم باشد و خلیفه معصوم بوده و هست بلکه عالم هرگز بیمعصوم نبوده خواه مطاع و خواه غیر مطاع.
فصـل
بدانکه شریعت خاتم انبیا شریعت آخری دنیاست و تا روز قیامت باقی است و شریعت نیست مگر بیان صلاح و فساد خلق و صلاح و فساد خلق به حسب اختلاف اعصار تفاوت میکند و از این جهت خداوند شرایع را در اعصار سابقه تبدیل میفرمود. از عهد حضرت آدم تا زمان نوح؟عهما؟ صلاح مردم آن بود که به شریعت حضرت آدم عمل کنند و چون مصالح و مفاسد مردم تغییر کرد خدا هم آن شریعت را نسخ کرد و شریعت نوح؟ع؟ را آورد و تا زمان حضرت ابراهیم صلاح مردم آن بود که به شریعت نوح؟ع؟ عمل کنند و چون مصالح و مفاسد مردم تغییر کرد خدا هم تغییر شریعت را داد و شریعت حضرت ابراهیم؟ع؟ را آورد و باز چون مصالح و مفاسد عالم تغییر کرد خداوند هم تغییر شریعت را داد و شریعت حضرت موسی را آورد و باز چون مصالح و مفاسد عالم تغییر کرد
«* سلطانیه صفحه ۱۴۰ *»
خداوند شریعت حضرت عیسی؟ع؟ را آورد و چون به مقتضای: ان اللّه لایغیّر ما بقوم حتی یغیّروا ما بانفسهم یعنی خداوند تغییر نمیدهد آنچه را که به مردم داده تا تغییر دهند آنچه را که در نفوس ایشان است یعنی هرگاه تغییر نفوس خود را دهند خدا هم تغییر میدهد آنچه را که به ایشان داده، چون باز مصالح و مفاسد عالم تغییر کرد خدا هم تغییر داد شرعی را که به ایشان داده بود.
پس حضرت پیغمبر؟ص؟ آمد و شرع جدیدی آورد موافق اقتضای عالم و صلاح و فساد خلق و چون بعضی اقتضاها در زمان خود رسول؟ص؟ تغییر کرد خود آن بزرگوار احکام آنها را تغییر داد. چنانکه مثلاً در اول اسلام صلاح عالم در آن بود که قبله بیتالمقدس باشد و چون مصلحت تغییر کرد خود آن بزرگوار قبله را تغییر داد. و همچنین در اول عده٭ وفات یک سال بود و چون مصلحت تغییر کرد عده را چهار ماه و ده روز کرد. و در اول با مشرکین بنای مدارا گذارد چون مصلحت تغییر کرد بنای جهاد گذارد و هکذا.
پس معلوم شد که هرچه مصالح عالم تغییر کند باید شرع الهی هم تغییر کند و پیغمبر ما؟ص؟ خاتم پیغمبران است و شرع او خاتم شرایع و تا روز قیامت باید شرع او بر قرار باشد و پیغمبری دیگر نمیآید و شرعی دیگر نخواهد آمد، پس باید جمیع احکام مصالح عالم و مفاسد آن تا روز قیامت در شرع او ثابت باشد و جمیع تغییرها در شرع خود او باشد و این منافات ندارد با آنکه حلال محمد حلال است تا روز قیامت و حرام
«* سلطانیه صفحه ۱۴۱ *»
محمد حرام است تا روز قیامت زیرا که معنیش آن است که حلال و حرام نبی دیگر نخواهد بود و همه حلال و حرام اوست. آیا نمیبینی که روز اول بعثت هم حلال او حلال بود تا روز قیامت و حرام او حرام بود تا روز قیامت و معذلک نسخ هم شد. پس نماز به بیتالمقدس حلال او بود و نماز به کعبه هم حلال او بود و مدارای با مشرکین حلال او بود و جهاد هم حلال اوست. پس چون تا روز قیامت مصالح و مفاسد عالم تغییر میکند و باید احکامش هم تغییر کند باید جمیع احکام مختلفه اعصار و قرون تا روز قیامت در کتاب خود او باشد و همه دین اوست و البته همه آن احکام در کتاب او هست چنانکه میفرماید: لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین و میفرماید: تبیاناً لکل شیء و میفرماید: مافرّطنا فی الکتاب من شیء که حاصل همه آنست که جمیع احکام و شرایع در قرآن هست.
حال تدبر کن و ببین که بعد از این پیغمبر تا روز قیامت این امت میتوانند که حکم هر عصری را از قرآن بیرون آورند؟ و آیا میدانند که هر روز مقتضای عالم چیست و صلاح عباد در چه؟ و آیا کسی که محیط به همه مردم و طبایع آنها در اعصار٭ و امصار٭ نباشد و گواه و مطلع بر جمیع عالم و آدم نباشد میتواند که احکام هر عصری را از قرآن بیرون آورد بلکه آیا میتواند احکام یک عصر را بیرون آورد؟ و آیا احادیثی که از پیغمبر؟ص؟ روایت میکنند کفایت یک عصر را میکند چه جای اعصار عدیده را تا روز قیامت؟ و اگر کفایت میکرد محتاج به اجتهاد٭ و
«* سلطانیه صفحه ۱۴۲ *»
قیاس٭ و رأی نمیشدند و خود را شریک نبی و خدا نمیکردند در وضع دین و ناموس و احدی ادعای فهم آنها را نکرده.
پس باید پس از پیغمبر؟ص؟ خلیفهای در روی زمین باشد که عالم به جمیع کتاب و سنت و احکام اعصار و امصار باشد تا روز قیامت و صندوق دین و شرع مبین باشد و به اجماع فریقین٭ ابوبکر و عمر و عثمان عالم به جمیع احکام شریعت نبودند و احکام جمیع اعصار را تا روز قیامت نمیدانستند.
وانگهی که به مذهب آنها خلافت منقرض شد و کار به دست علماشان افتاده. آیا علمای امت که به ظنون٭ و حدس و قیاس و رأی و اجتهاد مسائل میفهمند احکام جمیع عباد و بلاد را میدانند و میدانند در هر عصری صلاح عالم در تغییر کدام مسأله است و آن مسأله را از قرآن بیرون آورند و از سنت استخراج کنند و آیا قیاس و رأی و هوی و اجتهاد در نفس مسائل بدون معرفت صلاح و فساد عالم و آدم کاشف٭ از واقع احکام آنها میشود؟ البته نمیشود و گمان نمیکنم که احدی این ادعا را بکند نه درباره خلفای اول نه درباره علمای آخر. پس آن طریقه بر خلاف حق است و آن طریقه حق است که بعد از پیغمبر خلیفهای باید باشد که قائممقام پیغمبر باشد و اعلم امت به کتاب و سنت و حلال و حرام و صلاح و فساد عالم و به اجماع فریقین آن خلفا اعلم امت نبودند وانگهی که منقرض شدند و رفتند و ناموس باقی باید باشد و ناموس حاکم میخواهد و حاکم کل روی زمین در اعصار، علما چنانکه
«* سلطانیه صفحه ۱۴۳ *»
شنیدی نتوانند بود و معصوم هم نیستند و باید بر آنها کسی حاکم باشد. پس طریقه شیعه بر حق است که در هر عصر حاکم معصوم دارند و آن را اعلم روی زمین و حاکم در شرع مبین میدانند.
فصـل
اگر در این فقراتی که عرض میشود نظری گماری مثل آفتاب فساد مذهب تسنن و صحت مذهب تشیع را خواهی فهمید و آن آنست که چنانکه در مقدمات کتاب عرض شد واضع ناموس و شرع باید خدا باشد و اگر عقول ناقصه مردم کفایت میکرد در وضع ناموس، خداوند انبیا را نمیفرستاد و پس از فرستادن، عاجز از اکمال شرع نبود که شرع را ناقص گذارد و استعانت به عقول ناقصه جوید و آنها را شریک خود قرار دهد در وضع ناموس. پس نه خدا دین ناقص قرار داده و نه رسول معصوم در ابلاغ تقصیر کرده، پس احدی در وضع شرایع شریک با خدا نباید باشد. پس رأی سنیها و اجتهادات و قیاسات و مصلحتبینیهای آنها در شریعت به هیچ وجه جایز نباشد و خدا میفرماید: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً یعنی امروز کامل کردم برای شما دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و پسندیدم برای شما اسلام را به جهت آنکه به حد کمال و تمام رسیده بود و دیگر نقصانی در آن نمانده بود و فرمود که کتاب من هم تبیان هر چیزی از مسائل دینیه شما و غیرهاست و کوتاهی در کتاب نشده است. پس کمال دین و اشتمال قرآن بر جمیع مسائل شرع مبین دیگر اجتهادی برای کسی
«* سلطانیه صفحه ۱۴۴ *»
نگذاشت حال مجملی عرض میشود از کیفیت ابلاغ و ایصال به مردم.
بدانکه شک نیست که حضرت خاتم؟ص؟ وقتی آمد که مردم وانگهی عرب وحشی از جمیع ادیان بودند و سنگها و درختها و بتها را میپرستیدند و ابداً اثری از دین و ملت در میان ایشان نبود. پس آمد و اول مردم را دعوت به توحید و اعراض از بتان و شهادت به رسالت خود کرد، پس با او معادات کردند و از او نپذیرفتند مگر قلیلی تا او را ملجأ به شعب ابیطالب کردند و مدتها آنجا بود و چند نفری هم که ایمان آورده بودند خائف و ترسان بودند و شرایع هم خورده خورده میآمد و نمیشد که یک دفعه مردم وحشی را به کل احکام بدارند و در مدتی که در مکه بود با هزار خوف و هراس اظهار شرعی نشد و سیزده سال در آنجا بودند و آخر دیدند که اینجا نمیتوان اظهار امری کرد مهاجرت کرده به مدینه مشرفه آمدند و کمکم مردم به ایشان ایمان آوردند و معلوم است که مؤمنین دست از زندگی خود نمیکشیدند بعضی فلّاح و در سر زراعت خود بودند و بعضی کاسب و در سر کسبهای خود بودند و بعضی صاحبان گله و رمه و در بیابانها بر سر آب و علف بودند، بعضی تجار و در سفرها بودند و هکذا و کسانی که نزدیک بودند وقت نماز حاضر میشدند و نمازی میکردند و میرفتند بر سر کسب خود و معدودی هم بیکار بودند که مراقب بودند و هر وقت آن حضرت بیرون میآمدند از خانه حاضر میشدند و فرمایشی که میشد میشنیدند و آنها هم هر یک گاهی بودند و گاهی نبودند، پس همه جمیع سخنهای پیغمبر را
«* سلطانیه صفحه ۱۴۵ *»
نمیشنیدند و هر یک چیزی میشنیدند و اگر حکمی نازل میشد و بیان میفرمودند هر کس حاضر بود میشنید و غیر آن که حاضر بود نشنیده بود و بعضی احکام٭ عامه را که میفرمودند منادی ندا کند هر کس در شهر بود آن را میشنید و اگر آیهای نازل میشد هر کس حاضر بود بر آن اطلاع مییافت و معلوم است که در طبیعت انسانی نسیان هست بعضی را فراموش میکردند و بعضی را به خاطر نگاه میداشتند و چون مأمور به سفر و جهاد شدند در ایام سفر اهل حضر حاضر نبودند و همان عساکر که حاضر بودند فرمایشات ایشان را میشنیدند و عساکر هم بعضی مشغول به محافظت حیوانات و بارها بودند و چند نفری که در خدمت ایشان بودند بعضی احکام را فرا میگرفتند.
خلاصه از این جهت هر یک از اصحاب حافظ کل شرع نبودند و عالم به کل قرآن نشدند تا هنگام وفات آن حضرت، پس شرع و احادیث در میان کل مسلمین منتشر بود به این معنی که هر یک چیزی از آن را میدانستند و هیچ یک جامع کل علم ناموس و شرع نبودند، بسا آنکه حدیثی را زنی شنیده بود که مردان دیگر حاضر نبودند و نشنیده بودند و بسا آنکه یک اعرابی بدوی حدیثی شنیده بود که احدی دیگر در آن وقت نبوده و نشنیده بوده به همینطور دین در میان مردم متفرق شد و مردم هم وحشی از دین و جدید الاسلام و کل دین را درست نمیفهمیدند، ملاحظه کنید که اینهایی که امروز بعد از این همه مدت و تولد در اسلام ملازمت با علما دارند و در گرد علما هستند مسائل علما را بالتمام
«* سلطانیه صفحه ۱۴۶ *»
نمیدانند و با وجود کتابهای نوشته شده باز مردم همه مسائل دین خود را نمیدانند، سهل است که علمای عرب و عجم امروز سالها درس میخوانند تا احادیث و قرآن را بفهمند آن روز که همه آنها جدید الاسلام بودند و کتاب هم متعارف نبود چه بودند و امروز گبری٭ اگر اسلام آورد تا وقت مردنش همه مسائل دین را یاد نمیگیرد و باز با سایر گبران معاشرت میکند و در حقیقت نصفه مسلمان است مگر دیگر اولاد او تمام مسلمان باشند، پس آن تازه مسلمانها آن روز چه بودند و با آن فهم چقدر از دین را یاد میگرفتند و فراموشی و قلت اعتنای به دین هم از بسیاری که منافق بودند ضم به آن میشد، پس از این جهت حضرت پیغمبر؟ص؟ فوت شد و احدی حامل کل دین نشد.
پس چون ابوبکر خلیفه شد حاجات و مرافعات٭ و مسائل دینیه به او عرضه میشد و او هم همه را نمیدانست نهایت هر چه شنیده بود خودش اگر فراموش نکرده بود میدانست و فتوی میداد و اگر نمیدانست از باقی صحابه میپرسید، اگر کسی چیزی یادش بود میگفت که من از پیغمبر آنطور شنیدهام و او هم به روایت او عمل میکرد و حکم آن صحابه را ممضیٰ٭ میداشت. و اینکه عرض میشود اجماعی سنیهاست و کتابهاشان از اینها پر است و اگر هیچیک از صحابه که حاضر بودند نمیدانستند معطل میماندند و بسا آنکه حکم آن مسأله را زنی شنیده بود و حاضر نبود یا بدوی شنیده بود و حاضر نبود، پس خلیفه و صحابه همه معطل میماندند و چاره هم نبود
«* سلطانیه صفحه ۱۴۷ *»
به حضرت امیر؟ع؟رجوع میکرد و حکم آن را میفرمود و اگر به این راضی نمیشد از پیش خود و رأی و کوشش عقل خود یک چیزی جواب میداد دیگر بسا آنکه موافق با شریعت بود و بسا آنکه نبود زیرا که بالاجماع عقلشان معصوم و مثل عقل پیغمبر نبود، پس بسیاری را به خطا حکم میکرد و باز زمان ابوبکر خوب بود که صحابه بودند.
و چون زمان عمر شد و عساکر به اطراف فرستاد و مسلمین را متفرق کرد و صحابه بزرگ را سرکرده و امیر نمود و به اطراف فرستاد، مدینه خالی شد از صحابه و قلیلی ماند چون حاجات و مسائل مردم به او عرضه میشد، اگر خودش چیزی شنیده بود و یادش نرفته بود جواب میداد و اگر نمیدانست صحابه کبار و سایر مسلمین هم که به اطراف رفته بودند بهکلی در میماند، گاهی به حضرت امیر؟ع؟ رجوع میکرد و «لولا علی لهلک عمر» میگفت و گاهی رجوع نمیکرد و از پیش خود حکم میکرد و حضرت امیر؟ع؟ خبر میشد و حکمش را برمیگرداند و عمر خُرسند میشد و گاهی به اجتهاد و کوشش عقل و رأی خود حکم میکرد و به این واسطه در زمان او اجتهاد و رأی زیاد شد.
و بدتر آنکه هر یک از صحابه هم که به طرفی رفته بودند آن صحابی هم در قشون خود یا در بلدی که رفته بود تنها بود و دسترس به باقی نداشت، پس در آن بلد هم احکام و مسائل دین از او میخواستند آن هم دو سه کلمه که شنیده بود از پیغمبر؟ص؟ میگفت و باقی دیگر از مسائل دین و شرع که الوف الوف است همه را به رأی و هوای خود و
«* سلطانیه صفحه ۱۴۸ *»
به اجتهاد و پسند خود میگفت. دیگر ببینید که آنها که به دست او مسلمان میشدند و علم از او یاد میگرفتند چه میشدند و در هر بلدی اهل قری و جبال و بوادی هست دیگر حرفهای آن صحابی که دست به دست به زنان و اهل دهات و کوهها و بیابانها که میرسید ببینید چه میشد و مردم هم جدید و تازه مسلمان و از دین بیخبر و هر صحابی در طرف٭ خود با مردم همین کار میکرد.
و در عهد عثمان هم تفرقه مردم بیشتر شد و صحابه هر یک به طرفی رفتند و اجتهاد و رأی و هوی و هوس او زیاد شد و هر صحابی که حاکم ولایتی میشد و به رأی خود حکمها میکرد او هم برای خود اصحابی و شاگردانی درست میکرد و هر یک را ضابط٭ بلوکی و قریهای از آن بلد میکرد او هم در آن قریه به رأیهای خود ببینید چه میگفت و چه میکرد.
خلاصه اگر دین به طور تسنن باشد اینگونه دین در میان عالم پهن میشود و مردم اینطور مسلمان میشوند و بنای مسلمانی و دین خدا اینگونه خواهد بود.
حال خدا را انصاف دهید که اینگونه دین و اینگونه علما و خلفا چگونه حفظ این دین را تا روز قیامت میکنند و صلاح و فساد هر عصری را میدانند و حاکم به حق در عباد و بلاد میشوند و اگر این دین باشد پس ادلّ دلیل است بر عدم نبوت پیغمبر؟ص؟ و چگونه چنین دینی کامل است و چگونه به اینطور نظم بلاد و عباد داده میشود و خلاف از میانه برمیخیزد و همین مایه کلی نزاع است. آیا نه این است که عثمان به جهت همین
«* سلطانیه صفحه ۱۴۹ *»
اجتهادها و اختلافها کشته شد؟ آیا مجادله ما بین حضرت امیر؟ع؟ و معاویه به جهت همین اجتهادها و رأیها نبود؟ آیا منازعه مابین امام حسن؟ع؟ و معاویه به جهت غیر این بود؟ و آیا واقعه کربلا به جهت غیر این اجتهادها شد؟ و آیا خروج مختار بر بنیامیه و آن همه قتل و غارت میان مسلمین به جهت غیر این بود؟ و آیا آن خروجها که از اطراف بر بنیعباس میشد و نزاعها که به سبب آنها دولت اسلام متفرق شد و در هر گوشهای کسی برخاست به جهت غیر این اجتهادها و رأیها بود؟
پس معلوم شد که اوضاعی که سنیان بر پا کردهاند سبب نظم عالم و اجتماع بنیآدم نیست و دانستی که وضع ناموس برای اجتماع و الفت بود چنانکه خدا میفرماید: لو انفقت ما فی الارض جمیعاً ماالّفت بین قلوبهم ولکن اللّه الّف بینهم یعنی اگر تمام آنچه در زمین است خرج میکردی نمیتوانستی الفت میان مردم بدهی ولکن خدا الفت داد میان مردم و سبب آن وضع ناموس بود. پس اوضاعی که سنیان بر پا کردهاند جز شق عصای مسلمین ثمری نبخشید. پس همین واضح دلیلی شد بر اینکه با اینطور و این اوضاع حفظ ناموس نمیشود و آن خلفا و آن اصحاب حافظ دین و حاکم بر جمیع مسلمین نبودند و به برهان دانستی که تا ناموس در دنیا هست حاکم شرعی ضرور است که اقامه دین کند و بلاد را معمور دارد و مردم را مجتمع نماید و احکام و حدود الهی را در اقطار عالم جاری کند و اینگونه حکمت در مذهب شیعه است که میگویند پس از پیغمبر؟ص؟ علی بن ابیطالب؟ع؟ خلیفه بود و
«* سلطانیه صفحه ۱۵۰ *»
به اجماع کل اعلم از کل و حافظ کتاب و سنت بود بالاجماع و معصوم بود به اجماع شیعه و پس از او حضرت امام حسن؟ع؟ و همچنین امامی پس از امامی که از نور پیغمبر؟ص؟ و از طینت او و از روح او و صندوق علم او بودند و به حکم الهی علم پیغمبر در نزد ایشان ودیعه بود و تا روز قیامت هستند و احکام مردم را به مردم میرسانند اگر اطاعت کنند ولی مردم پا به بخت خود زده از عترت طاهره اعراض کردند و ایشان را خانهنشین و مستأصل کرده خود را به این درد بیدرمان گرفتار کردند و پاداش آن را تا ظهور امام غایب عجل اللّه فرجه میبینند. این اجمال ماجرا بود و تفصیل آن را در «ارشاد» از کتب خود عامه٭ نقل کردهام هر کس خواهد رجوع نماید و این کیفیت که عرض شد اجماعی مسلمین است که احدی در آن نمیتواند سخن گوید.
فصـل
بدانکه چون خداوند عالم از درک ابصار غایب بود و دسترس احدی از مخلوقین نبود که از او علم سیاست٭ نفس و سیاست٭ منزل و سیاست٭مدن آموزند و به واسطه آن به کمالات مستجنه٭ در وجود خود رسند و لابد است برای مردم ناقص که کسی را ببینند و از او استماع کنند خداوند به ملائکه فرمود: انی جاعل فی الارض خلیفة یعنی طریقه من و صفت من این است که من در زمین نصب کنندهام خلیفهای را که قائممقام رب باشد در میان عبید و رساننده رضا و غضب من باشد به سوی ایشان و رخساره نمایان من و مظهر شایان من باشد در میان ایشان و
«* سلطانیه صفحه ۱۵۱ *»
این است شأن هر مالکی در رعیت خود که غایب از او باشند و او را نبینند، پس نصب میکند در میان ایشان خلیفهای که قول او قول او باشد و حکم او حکم او و رجوع به سوی او رجوع به سوی او، پس خدا به ملائکه فرمود که سیرت و سنت من این است که در زمین خلیفهای گذارم و خلیفه باید بر صفت و سیرت مستخلف٭ باشد و الا حمل شود بر عدم حکمت مستخلف، چنانکه اگر سلطانی خلیفهای در میان رعیت خود در هنگام غیبت از ایشان گذارد و آن خلیفه علم سیاست نداند و رعیت را ضایع نماید، حکم شود بر آنکه آن سلطان تضییع رعیت خود را کرده و ایشان را به هلاکت انداخته و دلیل عدم حکمت او باشد.
پس خداوند خلیفهای که در زمین میگذارد باید سیاست و امارت و تربیت او بر وفق سیاست و امارت و تربیت الهی باشد و اگر بر خلاف آن باشد بر خلاف حکمت است و خداوند خلاف حکمت نکند. پس خلیفه خدا باید معصوم و مطهر باشد و در جمیع سیاسات بر وفق حکمت و مشیت الهی سلوک کند تا خلیفه او باشد.
و دیگر اگر کسی کسی را خلیفه کند و مقید کند آن را به اهل خود و بگوید تو خلیفه منی در اهل و عیال من، دیگر در مال او تصرف نتواند کرد و اگر گوید تو خلیفه منی در مال من، دیگر تصرف در عیال او نتواند کرد و اگر گوید تو خلیفه منی مطلقاً، خلیفه او باشد در جمیع آنچه خودش میتواند در آن تصرف کند. حال خداوند عالم فرمود: انی جاعل فی الارض خلیفة و آن را مقید به قیدی نکرد، پس باید آن خلیفه مظهر
«* سلطانیه صفحه ۱۵۲ *»
جمیع اسرار ربوبیت و افعال در عباد باشد که خلیفه مطلق باشد و آئینه سر تا پانمای او باشد و قادر بر تصرف در جمیع امور بلاد و عباد باشد و معصوم در جمیع افعال و احوال و اقوال باشد. پس بنابراین خداوند خلیفهای آفرید در اول مرتبه که آن آدم؟ع؟باشد و سرّش هم همان بود که خداوند از درک ابصار بیرون بود و احدی از بندگان او را نمیتوانستند درک کنند و اگر خود محسوس و مرئی بود حاجت به وضع خلیفه نبود، پس این سنة اللّه شد در زمین و چون همیشه امر چنین بود که خداوند مرئی نبود همیشه اهل زمین محتاج به خلیفة اللّه بودند.
پس از این جهت به حضرت داود فرمود: یا داود انّا جعلناک خلیفة فی الارض یعنی ای داود ما تو را خلیفه قرار دادیم در زمین و نه این است که مردم در همان عصر آدم و عصر داود؟عهما؟ محتاج به خلیفه بودند و بس بلکه همیشه محتاج به خلیفه بودهاند و هستند و جمیع انبیا خلفای خدایند در زمین و حکم به حق میکنند و هر نبیی که میرفت باز زمین محتاج به خلیفه بود تا سنت ربوبیت را در زمین جاری کند.
و از این جهت چون حضرت موسی خواست از قوم خود غایب شود و خود او خلیفه خدا و عامل به سنت و سیرت خدا بود به حضرت هارون فرمود: اخلفنی فی قومی و اصلح و لاتتبع سبیل المفسدین یعنی ای هارون خلیفه من باش در میان قوم من و اصلاح کن و پیروی راه مفسدان منما، پس چون غایب میشد از رعیت هارون را خلیفه خود کرد و عمل به سنة اللّه کرد.
«* سلطانیه صفحه ۱۵۳ *»
پس چگونه شود که پیغمبر؟ص؟ از میان قوم غایب شود صد هزار سال تا روز قیامت و این رعیت را بدون خلیفه گذارد و حال آنکه مبعوث به کل روی زمین است و در عصر او بیش از بعض اهل مکه و مدینه و اطراف آنها ایمان نیاوردند و آنها هم بسیاری منافق به نص قرآن که من اهل المدینة مردوا علی النفاق و اذا جاءک المنافقون و جمیع روی زمین محتاج به دعوت و حکومت و هدایتند تا صد هزار سال، پس چگونه شود که پیغمبر؟ص؟ برود و خلیفه در روی زمین نگذارد و امر بیفتد به دست سایر رعیت و هر ملای دهستانی یا کوهستانی که فاقد نفس سیاست و جاهل به رسم دعوت و امارت میباشد و روحش برای دو دینار زکات پرواز میکند و هر قومی برای خود کسی را بزرگ کنند و تشاجر و نزاع در میان پیدا شود و به سبب حب ملک بر یکدیگر شمشیر بکشند و دیگر احدی در روی زمین نباشد که دعوت کننده به خدا و رسول و مذهب و ملت از روی بیّنه و حجت باشد و حافظ کتاب و سنت بوده باشد و حجتهای ملل و مذاهب را قطع کند.
آیا نه این است که اگر نبی اینطور سایسی٭ بودی بر خلاف سنت خدا و سنت رسل بودی؛ اما سنت خدا یافتی که آن بود که انی جاعل فی الارض خلیفة و یا داود انّا جعلناک خلیفة فی الارض و اما سنت رسل یافتی که آن بود که اخلفنی فی قومی و شنیدهای که خداوند فرموده: سنة اللّه التی قد خلت من قبل و لنتجد لسنة اللّه تبدیلاً، و لنتجد لسنة اللّه تحویلاً پس باید که سنت خدا تغییر و تحریفی نداشته باشد در اعصار و
«* سلطانیه صفحه ۱۵۴ *»
شنیدهای که میفرماید: ما کنت بدعاً من الرسل یعنی به قاعده تازه خلاف قاعده رسولان گذشته حرکت نمیکنم، پس محال است که حضرت پیغمبر؟ص؟ بر خلاف سنت خدا و سنت رسل حرکت کند.
و میبینیم که عامه و خاصه٭ روایت کردهاند که حضرت پیغمبر؟ص؟ به حضرت امیر؟ع؟ فرمود: انت منی بمنزلة هٰرون من موسی الا انه لا نبی بعدی یعنی تو از من به منزله هارونی از موسی و فرق همین است که تو نبی نیستی پس از من و هارون نبی بود در غیبت موسی، پس حضرت امیر؟ع؟ خلیفه پیغمبر؟ص؟ باشد.
و از این گذشته دیدیم خداوند نص بر این معنی کرده در کتاب خود و فرموده: وعد اللّه الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکّننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدّلنّهم من بعد خوفهم امناً یعبدوننی لایشرکون بی شیئاً یعنی خداوند وعده کرده است کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و اعمال صالحه نمودهاند که باید ایشان را خلیفه کند در زمین البته و باید متمکن کند برای ایشان دین ایشان را البته که برای ایشان پسندیده یعنی ایشان را متمکن از برای ترویج دین کند و باید بدل کند البته خوف ایشان را به امنیت که مرا عبادت کنند و چیزی را شریک من نکنند در عبادت و چون در این وعده تدبر کنی و حال آنکه میفرماید: لا تحسبن اللّه مخلف وعده رسله یعنی گمان مکن که خدا خلفکننده است پیغمبران را در وعده خود، پس خدا وعده کرده است قومی از این امت را
«* سلطانیه صفحه ۱۵۵ *»
که خلیفه کند در زمین و ایشان را متمکن از ترویج دین کند و جمیع زمین را مسخر ایشان کند تا خوف بهکلی به امن بدل شود و عبادت کنند خدا را و ابداً شرک در عبادت نورزند و همه این امت به نص آیه داخل این وعده نیستند و همه خلیفه نشوند و کسی که بر صفت سایر خلفای خدا که پیغمبران باشند نباشد لایق خلافت و ترویج دین و قطع نایره کفر از عالم و امن کردن بلاد و عباد نباشد بالبداهه.
پس به نص این آیه جماعتی از این امت باید خلیفه شوند و باید چندی خائف باشند بعد خوف ایشان به امن بدل شود و اول ایشان علی بن ابیطالب؟ع؟ بود به نص حدیث مجمععلیه که انت منی بمنزلة هٰرون من موسی و به نص آیه و انفسنا و انفسکم که او نفس نبی است و لایق خلافت است و بر صفت مستخلف است و کسی بر نفس نبی نباید مقدم شود به نص آیه لاتقدموا بین یدی اللّه و رسوله یعنی تقدم بر خدا و رسول نجویید و پس از او آل اطهار اویند که در قرآن چنانکه خواهد آمد منصوصعلیهم٭ بر عصمت و طهارت میباشند، پس ایشانند اهل وعده خداوند و خدا وعده خود را خلف نخواهد کرد و البته ایشان را ظاهر و غالب بر کل ملک خواهد فرمود و دین ایشان را در جمیع بلاد آشکار خواهد کرد و به واسطه ایشان ظاهر خواهد شد معنی آیه لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون یعنی خدا باید که پیغمبر خود را غالب بر جمیع ادیان کند اگرچه مشرکون اکراه داشته باشند و اگر نه این خلفا باشند این وعده تا روز قیامت به عمل نخواهد آمد.
«* سلطانیه صفحه ۱۵۶ *»
فصـل
بدانکه از آنچه سابقاً عرض شد معلوم و مبرهن شد که پس از نبی؟ص؟ در عالم تا روز قیامت خلیفهای قائم حیْ واجب است و باید معصوم و مطهر باشد از هرچه مخالف رضای خدا و اخلاق الهی است و عامل و حاکم باشد به جمیع شریعت و عالم باشد به جمیع اسرار و احکام آن برای جمیع بلاد و عباد و جمیع اعصار تا روز قیامت.
حال بیا و انصاف ده که این صفات صفاتی است جسمانی و صوری که صاحب این صفات را شکلی است جسمانی که از سایر اشکال بنینوع انسان به آن ممتاز است که هر کس او را ببیند میداند که این کس معصوم و مطهر است و عالم به جمیع اسرار شریعت تا روز قیامت یا آنکه این امری است نفسانی و در نفوس مردم پنهان است، گمان نمیکنم که عاقلی گوید که این امری است صوری جسمانی، پس لامحاله امری است نفسانی.
حال تدبر کن و انصاف ده که خلق نادان عالم به صفات نفسانیه یکدیگر هستند و بواطن ایشان برای یکدیگر مکشوف است یا نیست، گمان نمیکنم که عاقلی گوید که جمیع مردم بواطن یکدیگر را به تفصیل میدانند، پس محجوب است. حال که محجوب است تدبر کن که غیر از خدا کسی آن را میداند یا نه، باز گمان نمیکنم که کسی گوید که غیر از خدا نفسی عالمالغیب باشد و جمیع اسرار مردم را بداند. پس چون احدی عالمالغیب نیست و منحصر است علمِ به صدور و قلوب و
«* سلطانیه صفحه ۱۵۷ *»
نفوس به خدا، پس باید که خلیفه قائممقام نبی را خدا نصب کند چنانکه میفرماید در قرآن که اللّه یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة من امرهم یعنی خدا خلق میکند هر چیز را که میخواهد و اختیار میکند هر کس را که میخواهد، نیست برای مردم که خود برای خود اختیار کنند امری را. و میفرماید: اللّه یجتبی الیه من یشاء و یهدی الیه من ینیب یعنی خدا برمیگزیند به سوی خود هر کس را که میخواهد و هدایت میکند به سوی خود هر کس را که به سوی آن کس یا به سوی خدا انابه٭ کند. و احتمال اول ارجح٭ است زیرا که هر کس را که خدا برگزید هر کس به سوی آن کس انابه کند خدا او را هدایت میکند و مناسب مقام این است و هدایت یافتن آن مجتبی پیش از اجتباست. پس معلوم شد که اختیار خلق و اجتبا با خداست پس او باید نص بر خلیفه کند و خلیفه معصوم را او نصب نماید چنانکه نبی معصوم را او باید اختیار کند و مردم نمیتوانند که خود برای خود نبی حاکمی اختیار کنند. از این است که میفرماید: اللّه اعلم حیث یجعل رسالته یعنی خدا داناتر است که کجا و در چه کس رسالت خود را قرار دهد و فرمود: انی جاعل فی الارض خلیفة یعنی من در زمین قراردهنده خلیفهای هستم و این کار کار من است نه غیر من و فرمود: یا داود انّا جعلناک خلیفة فی الارض ای داود ما تو رادر زمین خلیفه کردیم، مردم تو را خلیفه نکردند، چون ما کردیم فاحکم بین الناس بالحق پس حکم کن در میان مردم به حق. پس خلیفهای که خدا قرار داد حکم به حق میتواند بکند و
«* سلطانیه صفحه ۱۵۸ *»
باید بکند و فرمود به ابراهیم انی جاعلک للناس اماماً قال و من ذریتی قال لاینال عهدی الظالمین یعنی من تو را امام قرار دهندهام، عرض کرد از ذریه من هم امام قرار ده، فرمود امامت عهد من است و عهد من به ظالمین نمیرسد بلکه عهد من به عادلین میرسد. پس هر کس از ذریه ابراهیم ظالم باشند چه به نفس خود چه به مردم به عهد امامت فایز نشوند. و میفرماید: و من یتعدّ حدود اللّه فقد ظلم نفسه یعنی هر کس تعدی از حدود خدا کند ظلم به نفس خود کرده، پس عاصی ظالم است و میفرماید: من اظلم ممن افتریٰ علی اللّه کذباً یعنی از آن کس که افترا بر خدا بندد ظالمتری نیست و هر کس عالم به احکام جمله شرع نباشد البته حکم به غیر ما انزل اللّه کند پس افترا بسته است به خدا و ظالمترین مردم است، پس جاهل و عاصی ظالمند و قابل عهد امامت نباشند و امامت را باید خدا قرار دهد چه در ذریه ابراهیم و چه غیر ایشان.
پس جعل خلیفه و امام همیشه با خدا بوده و مقصود خلافة اللّه و امامت بوده که آدم و داود را به صفت خلافت و ابراهیم را به صفت امامت یاد کرده اگر نه میفرمود من در زمین پیغمبری قرار میدهم یا داود و ابراهیم را میگفت من پیغمبر کردم و چون به اسم خلافت و امامت یاد کرده معلوم است که مقصود این صفت است و باید صفت خلافت و امامت به جعل و اختیار الهی باشد و میفرماید: سنة اللّه التی قد خلت من قبل و لنتجد لسنة اللّه تبدیلاً، و لنتجد لسنة اللّه تحویلاً یعنی این سنتی است از خدا که پیش گذشته است و هرگز برای سنت خدا تبدیل
«* سلطانیه صفحه ۱۵۹ *»
و تحویلی نخواهی یافت. پس در این امت هم نصب خلیفه و امام با خداست و چون خدا را کسی نمیبیند و از او کسی نمیشنود و باید پیغمبر قول خدا را حکایت کند پس نص بر امام و خلیفه بعد از پیغمبر؟ص؟ باید از پیغمبر باشد و او هم از جانب خدا میگوید زیرا که میفرماید: لیس لک من الامر شیء یعنی اختیار امر با تو نیست ای پیغمبر و چون او نص کرد از جانب خدا دیگر احدی از امت را نیست که از پیش خود غیر آن را اختیار کنند چنانکه میفرماید: ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی اللّه و رسوله امراً انیکون لهم الخیرة من امرهم یعنی روا نیست برای هیچ مؤمن و مؤمنه که چون خدا و رسول در امری حکمی کردند آنها برای خود اختیاری بر خلاف آن کنند.
پس معلوم شد که نص بر خلیفه با خداست و او بر زبان رسول حکم میکند و نص مینماید و چون جز خدا کسی خلیفه معصوم عامل به کل شریعت را نمیداند و خلیفه هم ضرور است و در حکمت لازم است که خدا نصب کند و خدا اخلال به حکمت نمیکند و البته نص کرده و پیغمبر هم معصوم است و خلاف خدا نمیکند و باید ابلاغ شریعت نماید، پس حتم است بر رسول؟ص؟ که نصب خلیفه بنماید، پس نصب کرده و خلاف عصمت ننموده. و میبینیم به تواتر اخبار میان شیعه و سنی که حضرت پیغمبر؟ص؟ در غدیر خم حضرت امیر را نصب به ولایت نمود و کتب شیعه و سنی از این حدیث پر است. پس حضرت امیر خلیفه است و دیگر تأویلات سنیان برای معنی حدیث غدیر خم
«* سلطانیه صفحه ۱۶۰ *»
بعد از این ادله عقلیه و نقلیه و قرآنیه و آنچه بعد بیاید انشاءاللّه محض تکلف است و محض خصمی با جان خود و اغماض از حق.
و میپرسیم از سنیان که اگر پیغمبر میخواست که خلیفه و امامی بعد از خود قرار بدهد بایست چگونه و کی و کجا و به چه لفظ قرار دهد؟ اگر بایست در ملأ مردم باشد کدام ملأ بیش از هفتاد هزار کس و اگر باید او را بشناساند که دست او را گرفت بر منبر و بلند کرد تا همه دیدند. اگر باید بگوید که او مولی و ولی و اولای از شما به شماست که گفت به اتفاق شیعه و سنی تا عمر گفت «بخبخ لک یا علی اصبحت مولای و مولا کل مؤمن و مؤمنة» یعنی بهبه ای علی مولای من و مولای هر مؤمن و مؤمنهای شدی. و اگر باید در مواضع عدیده بگوید که گفت به اتفاق احادیث شیعه و سنی چنانکه بعد بیاید. و اگر باید به لفظ خلیفه یا امام یا حجت یا وصی بگوید که گفت دیگر به چه لفظ باید نبیی بعد از خود کسی را خلیفه کند.
و اگر گویند چگونه شود که حضرت پیغمبر او را در حضور هفتاد هزار نفر به خلافت نصب کند و امر مشتبه ماند، گویم اگر بنای همه هفتاد هزار نفر بر کتمان باشد پنهان میکنند و معذلک الحمدللّه آنقدر تراوش کرده که عالم را پر کرده و جای تأمل نمانده و تواتر این خبر در نزد عامه و خاصه به حدی است که احدی جرأت بر رد آن نکرده نهایت حرفی که میزنند میگویند که دلالت بر خلافت ندارد و این هم الحمدللّه بعد از آنچه گذشت و خواهد آمد دیگر مقام تأمل نیست و اینقدر
«* سلطانیه صفحه ۱۶۱ *»
علمای ما رضوان اللّه علیهم در این باب نوشتهاند که عالم را پر کردهاند و حاجت به ایراد آنها در اینجا نیست.
باری از آنچه عرض شد معلوم شد که واجب است که خلیفه منصوصعلیه باشد از خدا و رسول و این امری نیست که به اجماع و اتفاق امت باشد و شک نیست که عامه مدعی نص بر خلافت خلفا نیستند و اما حضرت امیر؟ع؟ منصوصعلیه است به ادعای شیعه و تواتر اخبار شیعه و سنی و همچنین امامی پس از امامی که همه در مذهب شیعه منصوصعلیهم هستند از خدا و رسول، پس مذهب شیعه موافق عقل و نقل و کتاب است و آن حق است.
و اما دلیل بر آنکه به اجماع نتواند بود، آنست که شک نیست که به نص قرآن و اخبار و مشاهده در امت منافقان بودند و تمییز آنها از مؤمنان کار علام الغیوب است و منافق قائل به حق نشود در جایی که مفرّی٭ دارد و در صدد تخریب دین است، پس چگونه قلباً متفق با مؤمنین شود در اختیار٭ حق؟ و امت پیغمبر؟ص؟ هفتاد و سه فرقه باشند یک فرقه بر حقند و باقی بر باطل، پس چگونه حق و باطل متفق در این امر شوند؟ پس اجماع کل امت قلباً و ایماناً صورت نبندد و مؤمنین هم که ممتاز نیستند که اجماع ایشان به تنهائی حجت شود پس اجماع محقق نشود ابداً.
از این گذشته مستند اجماع، قول نبی؟ص؟ است که فرموده لاتجتمع امتی علی ضلالة و امت جمیع آن کسانی باشند که پیغمبر؟ص؟
«* سلطانیه صفحه ۱۶۲ *»
مبعوث بر ایشان است از مرد و زن و عالم و جاهل و شهری و بدوی و سیاه و سفید، حال احدی از سنیها ادعا نکردهاند که جمیع امت آن روز اجماع بر خلافت کردند، پس اجماع مذکور در این حدیث به عمل نیامده و دلیلی بر حجیت اجماع بعض امت ندارند. وانگهی که خلافت و معرفتِ اولویت به امت، کار زنان و سودان٭ و تازه مکلفان و بدویان نیست، چگونه شود که پیغمبر؟ص؟ این امر را موقوف به اجماع اینها سازد و ابداً فهم این معنی را ندارند؟ و بالاتفاق سندی برای اجماع بعض امت هم که در دست نیست، پس همانا این امر امری نیست که به اجماع درست شود.
و مقصود نبی؟ص؟ از این حدیث آنست که چون در امت یک طایفه البته بر حق هستند ممکن نیست که در واقع همه امت اجماع بر باطل کنند و حق از این امت مرتفع شود، پس اخباری است از آنکه حق از روی زمین مرتفع نمیشود و خبر از آنکه اتفاق بر باطل نمیشود دلالتی بر آنکه اتفاق بر حق خواهند نمود ندارد، بلکه ابداً این امت با وجود نفاق بسیاری و کفر هفتاد و دو فرقه آنها با بطلان مذهب آنها اتفاق بر امری نخواهند کرد مگر بر ضروریات اسلام که پیغمبر؟ص؟ قرار داده و مسأله امامت ضروری اسلام نیست و امر اجتهادی است بنا بر قول ایشان و اجماع کل امت به قول خود ایشان اتفاق نیفتاده و اجماع بعض هم اگرچه اهل حل و عقد باشند سندی ندارد. پس معلوم شد که مذهب شیعه بر حق است و این اجماع اجتهادی٭ است مقابل نصوص متواتره و
«* سلطانیه صفحه ۱۶۳ *»
بدیهیات عقلیه چنانکه دانستی و اعتباری به آن نیست و چون اصحاب٭ ما بینهایت در این باب نوشتهاند به همین اکتفا میشود.
فصـل
میخواهم و لا قوة الا باللّه چنانکه در اینجا به طور اختصار از تورات و انجیل بر نبوت خاتم انبیا حجت آوردم و در کتاب «نصرةالدین» به طور تفصیل، باز در اینجا از قرآن مجید هم بر ولایت و امامت آلمحمد؟عهم؟ حجت آورم به طوری انیق٭ که هیچیک از علما ندیدهام که آن طور احتجاج کرده باشند. و حیف که این کتاب فارسی است و نمیتوان بر حسب دلخواه از قرآن در آن سخن گفت ولکن به قدر امکان سعی میکنم که واضح شود و هر کس تفصیل خواهد در جلد سوم «فطرة سلیمه» مفصل نوشتهام به آنجا رجوع کند. و در حدیث رسیده است از ائمه؟عهم؟ که هر کس امر ما را از قرآن نفهمد از فتنهها دور نخواهد شد.
پس عرض میشود که شک نیست که مردم بر اختلاف مجبولند چنانکه خدا میفرماید: و لا یزالون مختلفین الا من رحم ربک یعنی دایم مردم مختلفند با یکدیگر مگر آنهایی که خدا رحمشان کرده باشد و میفرماید: و لو شاء اللّه ما اقتتل الذین من بعدهم من بعد ما جاءتهم البینات ولکن اختلفوا فمنهم من آمن و منهم من کفر و لو شاء اللّه ما اقتتلوا ولکن اللّه یفعل ما یرید یعنی اگر خدا میخواست امتها بعد از حجتهای پیغمبران مقاتله نمیکردند ولکن اختلاف کردند پس بعضی ایمان آوردند و بعضی کافر شدند و اگر خدا میخواست مقاتله نمیکردند
«* سلطانیه صفحه ۱۶۴ *»
ولکن خدا آنچه میخواهد میکند. پس بعد از رفتن پیغمبران لامحاله اختلاف میشود و مقاتله در میان میآید و بعضی مؤمن میمانند و بعضی کافر میشوند.
بعد مردم را نهی از اختلاف کرد و فرمود: و لاتکونوا کالذین تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البینات و اولئک لهم عذاب الیم یعنی شما نباشید مثل آنها که متفرق شدند و اختلاف کردند بعد از حجتها و برای آنها عذاب الیم است.
بعد خبر داد که معصیت خواهید کرد و مختلف خواهید شد و فرمود: و لیبیّننّ لکم یوم القیمة ما کنتم فیه تختلفون یعنی خدا روز قیامت برای شما واضح خواهد کرد آنچه را که در آن اختلاف کردید.
پس معلوم شد که اختلاف در این امت خواهد شد و البته طایفهای کافر خواهند شد و طایفهای مؤمن. پس بعد از پیغمبر در میان مردم که مختلف شدهاند حاکم ضرور است که امر به معروف کند و نهی از منکر نماید و عادل باشد. پس امر فرمود به اینکه باید در میان امت حاکم به عدل باشد و فرمود: ولتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون یعنی باید در میان شما مسلمین جماعتی باشند که دعوت کنند مردم را به سوی خیر و امر به معروف کنند و نهی از منکر نمایند و آن جماعت رستگارانند. و اینکه میفرماید باید در میان شما مسلمین چنین جماعت باشند معلوم است که حکمت اقتضای این کرده و نظم مدینه بنینوع انسانی در این است و
«* سلطانیه صفحه ۱۶۵ *»
خداوند امر به خلاف حکمت نمیکند و اگر چنین اشخاص و قابل چنین مقام نیافریده بود تکلیف٭ به مالایطاق بود، پس چنین مردم آفریده است و به همین که فرموده ایشان رستگارانند اثبات عصمت آنها را کرده است چرا که دیدیم در قرآن فرموده است: لایفلح الظالمون و لایفلح المجرمون و لایفلح الکافرون و انّ الذین یفترون علی اللّه الکذب لایفلحون پس در این آیات خبر داده است که هیچیک از ظالمان و مجرمان و کافران و مفتریانِ بر خدا رستگار نمیشوند و کسی که ظالم و مجرم و کافر و مفتری نباشد معصوم خواهد بود. پس معلوم شد که به حکم آیه ولتکن منکم امة واجب است که در میان مردم جماعتی غیر گناهکار و غیر ظالم و غیر مفتری بر خدا باشند که امر به معروف و نهی از منکر کنند و چنین کسی حاکم حقیقی شرع و ناموس است و اینکه در آیات دیگر است که قد افلح من تزکی یا قد افلح المؤمنون بدیهی است که معنیش آن است که زکات از صفت مفلحان است و ایمان از صفت ایشان و نه این است که اگر کسی زکات بدهد و نماز نکند مفلح است یا کسی که ایمان آورد و ظالم و جایر و مجرم باشد مفلح است پس مفلح و رستگار در جمیع احوال و اوقات معصوم است و بس.
بعد خداوند خبر داده که وجود آن جماعت که در حکمت واجب بود خلق هم شده است و هستند در میان مردم و اخلال به حکمت نشده و خطاب به آنها فرموده که کنتم خیر امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر و تؤمنون بالله و لو آمن اهل الکتاب لکان
«* سلطانیه صفحه ۱۶۶ *»
خیراً لهم منهم المؤمنون و اکثرهم الفاسقون یعنی شما بهتر امتی بودید که از کتم عدم بیرون آورده شدید از برای منفعت مردم که امر به معروف میکنید و نهی از منکر مینمایید و ایمان به خدا میآورید و اگر اهل کتاب ایمان میآوردند برای ایشان بهتر بود، بعضی از ایشان مؤمنند و بسیاری کافرند. و دلیل بر اینکه این خطاب به کل امت نیست اینکه کل امت آمر به معروف و ناهی از منکر نیستند. و میفرماید شما بهتر امتی هستید که برای منفعت مردم بیرون آمدید، پس اگر خطاب به کل امت است دیگر مردم کیانند و همه بنیآدم تا روز قیامت امت پیغمبرند. و یکی دیگر آنکه این آیه دلالت دارد که این امتِ مخاطبِ به این آیه از پیغمبران سلف جمیعاً بهترند به جهت آنکه در هر عصری پیغمبران امتی هستند که برای منفعت مردم بیرون آمدهاند چنانکه در صفت ابراهیم میفرماید: انّ ابرٰهیم کان امة یعنی ابراهیم امت بود، پس همه پیغمبران امتی هستند که برای منفعت مردم و هدایت ایشان و سیاستشان خلق شدهاند و این امت مخاطبه، بهترین امتهایی هستند که برای منفعت مردم و هدایت ایشان آفریده شدهاند، پس از همه پیغمبرها بهترند و جمیع رجال و نساء مسلمین از پیغمبران بهتر نیستند پس مخاطب همه نیستند. پس مخاطب همان جماعتی است که در اول فرمود که باید در میان مردم جماعتی چنین باشند.
پس معلوم شد به صریح آیات که در میان مسلمین جماعتی هستند که دعوت به سوی خیر میکنند و جمیع امور دین از توحید گرفته
«* سلطانیه صفحه ۱۶۷ *»
تا ارش٭ خدش خیر است و امر به معروف میکنند و نهی از منکر میکنند و هر حقی معروف و هر باطلی منکر است و همین سیاست مدن است و مفلحند نه گناهکارند و نه ظالم و نه مفتری بر خدا بلکه صادقند در آنچه به خدا نسبت میدهند و بهترند از همه انبیا و مرسلین و اوصیای مکرمین گذشته و برای هدایت مردم به وجود آمدهاند، پس در قرآن امر فرمود که مردم با ایشان باشند و از ایشان و از اطاعت ایشان تخلف نکنند و فرمود: اتقوا اللّه و کونوا مع الصادقین یعنی از خدا بیندیشید و با صادقان باشید و دانستی که آن جماعت صادقانند و مفتری بر خدا نیستند و باز فرمود که اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم یعنی اطاعت کنید خدا و رسول و اولیالامر را و اولیالامر کسی است که امر به معروف و نهی از منکر و دعوت به سوی خیر میکند بالبداهه. پس بر همه مردم فریضه شد طاعت آن جماعت معصوم صادق آمر به معروف، ناهی از منکر، داعی به سوی خیر، مفلح اولیالامر.
و خداوند اثبات عصمت اولیالامر را کرده است به همین که امر به طاعت ایشان کرده زیرا که میبینیم که در قرآن نهی از طاعت جماعتی چند کرده و میفرماید: لاتطع المکذّبین، و لاتطع الکافرین و المنافقین، و لاتطیعوا امر المسرفین الذین یفسدون فی الارض و لایصلحون، و لاتطع منهم آثماً او کفوراً، و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان امره فرطاً، و لاترکنوا الی الذین ظلموا. پس در این آیات نهی صریح فرمود مسلمین را از اطاعت مکذبین و کافرین و منافقین و مسرفین و مفسدین
«* سلطانیه صفحه ۱۶۸ *»
و گناهکاران و کفرانکنندگان و غافلدلان از ذکر و متابعان هویٰ و هوس و افراط کنندگان در امور و ظالمان و بدیهی است که هر کس این صفات در او نباشد معصوم است بالبداهه و ما را امر به طاعت اولی الامر کرده پس اولوا الامر از این جماعت نباشند قطعاً و الا امر به طاعت آنها نمیکرد پس اولوا الامر معصومند به نص آیات و اگر خدا میدانست که معصوم نیستند امر به طاعت ایشان نمیکرد و هر کس غیر معصوم است به نص آیات مذکوره جایز نیست طاعت او چنانکه شنیدی که میفرماید: لاتطع منهم آثماً او کفوراً یعنی اطاعت مکن گناهکار را یا کفرانکننده نعمت را و گناهکار غیر معصوم است و شکر نعمت استعمال کردن نعمت مُنعِم است در طاعت او و کفران نعمت استعمال کردن نعمت است در عصیان منعم و جمیع جوارح و حواس و تن و جان نعمت منعم است پس هر کس یکی از اینها را در معصیت صرف کرد کافر است به نعمت و به نص آیه نباید اطاعت او را کرد.
و باز یافتیم که تحریص فرموده به رجوع به سوی اولیالامر در جمیع آنچه مردم در آن تنازع و اختلاف کنند و به اخذ علم از ایشان و فرموده: و لو ردّوه الی الرسول و الی اولیالامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم یعنی اگر منازعات و اختلافات خود را ببرند نزد رسول و نزد اولیالامر هر آینه حقیقت حق را خواهند یافت. پس به حکم این آیه واجب شد که در منازعات و اختلافات ترافع٭ کنند نزد اولیالامر و به حکم او در آن قضایا عمل کنند و اطاعت او کنند و همچنین کسی حاکم شرع و
«* سلطانیه صفحه ۱۶۹ *»
ناموس است و از جانب خدا مطاع است و معصوم است در آنچه بگوید. و نهی کرد در آیه دیگر از ترافع در نزد غیر حاکم به حق و فرمود: یریدون انیتحاکموا الی الطاغوت و قد امروا انیکفروا به یعنی میخواهند محاکمه کنند نزد طاغوت و مأمورند که کفر به او ورزند و طاغوت کسی است که طغیان بر خدا کرده و به حکم و رأی خود در دین خدا حکم میکند. پس به نص این آیات یافتیم که چنین اشخاص که عرض شد در امت هستند و معصومند و حاکم مطاعند و جمیع محاکمات را باید پیش ایشان برد بعد از رسولخدا و اطاعت ایشان نمود مطلقاً در جمیع چیزها به جهت اطلاق اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم.
پس خواستیم ببینیم که اینگونه اشخاص همیشه در این امت هستند یا در بعضی اعصار نیستند، رجوع به قرآن کردیم دیدیم میفرماید: الذین آمنوا باللّه و رسله اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم یعنی کسانی که ایمان آوردهاند به خدا و رسولان او ایشان صدیقانند و شاهدان در نزد خدای خود، پس معلوم شد که این مؤمنان صدیقان و شاهدانند. و این آیه در شأن همه امت نیست چرا که همه امت صِدّیق و شاهد نزد خدا نیستند و در امت کسی هست که شهادت او در نیم من جو مسموع نیست و فساق در امت بیش از عدولند و اگر همه مؤمنون صدیق بودند دیگر فخری برای صدیقان نبود، پس چون همه قابل شهادت نیستند چگونه خدا همه را شاهد میکرد، پس دانستیم که بعضی از امت مراد است.
«* سلطانیه صفحه ۱۷۰ *»
باز رجوع کردیم به قرآن تا بدانیم که چگونه مؤمنی چنین است دیدیم میفرماید: انما المؤمنون الذین آمنوا باللّه و رسله ثم لمیرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل اللّه اولئک هم الصادقون یعنی مؤمنون کسانیند که ایمان قلبی به خدا و رسول آوردهاند و ریب از برای ایشان نیست و جهاد کردند به مال و جان در راه خدا آنها صادقند، پس ایمان به این صفت نیست مگر در قلیلی و هر کس چنین نیست صادق نیست و جهاد با عدو جهاد اصغر است و جهاد اکبر جهاد نفس است، پس هر کس جهاد نفس نکرده صادق نیست، پس صدیق چگونه باشد. و خدا صدیقان را در عداد انبیا شمرده و همچنین شهدا را و میفرماید: اولئک مع الذین انعم اللّه علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً و میفرماید: من آمن باللّه و الیوم الآخر و الملئکة و الکتاب و النبیین و آتی المال علی حبه ذوی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل و السائلین و فی الرقاب و اقام الصلوة و آتی الزکوة و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فی البأساء و الضرّاء و حین البأس اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون یعنی کسی که ایمان آورد به خدا و روز قیامت و ملائکه و پیغمبران و مال را داد با وجود محبت به آن به ذویالقربی و یتامی و مساکین و ابن سبیل و سائلان و اسیران و نماز را برپا داشت و زکات داد و وفا کنندگان به عهد چون عهد کردند و صبر کنندگان در بأساء و ضراء و وقت جنگ آنها کسانیند که صادقند و آنها متقیند. پس معلوم شد که مقام صدیق مقام عظیمی است و مقام هر مؤمن ظاهری نیست.
«* سلطانیه صفحه ۱۷۱ *»
و همچنین میفرماید: الذین آمنوا و لمیلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون یعنی آنان که ایمان آوردند و مخلوط نکردند ایمان خود را به ظلم، برای آنها است امن و ایشان هدایت یافتگانند. پس فهمیدیم که کسی که ایمان خود را به ظلم مخلوط کرده او از اهل امن و هدایت نیست و کسی که از اهل هدایت نباشد صدیق و شاهد نشود، پس شاهدان باید ظالم نباشند. وانگهی که در آیه دیگر نص بر این میفرماید و میفرماید: بئس للظالمین بدلاً ما اشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ما کنت متخذ المضلین عضداً یعنی من ظالمان را شاهد خلق آسمان و زمین و مردم نکردم و گمراه کنندگان را عضد خود یعنی یاور نمیکردم. پس معلوم شد که ظالمان شاهد نمیشوند و گمراهان عضد و یاور خدا نمیشوند. پس آن مؤمنان که شاهدانند به نص کتاب ایمان خود را به ظلم مخلوط نکردهاند و هدایت یافتگانند. پس معلوم شد که مؤمنی که ظالم نباشد به نفس خود و به مردم شاهد است بر خلق آسمان و زمین و مردم و هر کس از حدود شرعیه تجاوز کند ظالم است چرا که میفرماید: و من یتعدّ حدود اللّه فقد ظلم نفسه پس هر عاصی ظالم است و ظالم که عاصی باشد شاهد نمیشود، پس جز معصوم کسی شاهد بر خلق مخلوقات نباشد و معصوم به نص کتاب البته شاهد است بر جمیع مخلوقات و گواه است بر ابتدای خلق و انتهای آن.
پس باز رجوع به قرآن کردیم دیدیم میفرماید: فکیف اذا جئنا من کل
«* سلطانیه صفحه ۱۷۲ *»
امة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیداً یعنی چون است حال مردم هرگاه از هر امتی یک شاهد بیاوریم و تو را شاهد بر آنها بیاوریم و میفرماید: و یوم نبعث من کل امة بشهید ثم لایؤذن للذین کفروا و لا هم یستعتبون یعنی روز قیامت برانگیزانیم از هر امتی شاهدی بر ایشان از میان خود ایشان و تو را شاهد بر آن شاهدان آوریم. پس به نص این آیات باید خدا را همیشه شاهدی بر امتها باشد و حضرت پیغمبر؟ص؟ شاهد بر همه است. و امت در زبان عربی یک نفر و زیاده را هرچه باشد میگویند چنانکه میفرماید: ان ابرٰهیم کان امة یعنی ابراهیم امت بود و اهل کشتی نوح را که همه امت او بودند امتها نامیده و فرموده: و علی امم ممن معک، پس اهل هر عصر امتی باشند بلکه هر کسی امت باشد و هر امتی شاهدی میخواهد معصوم و مطهر چنانکه گذشت.
بعد خواستیم ببینیم که آیا میشود که شخص مرده گذشته در زمان قبل شاهد باشد در زمان بعد، دیدیم خدا میفرماید از زبان عیسی؟ع؟: و کنت علیهم شهیداً مادمت فیهم فلمّا توفیتنی کنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شیء شهید یعنی من شاهد بر بنیاسرائیل بودم تا زنده بودم و در میان ایشان و چون مرا میرانیدی تو دیدهبان بر ایشان بودی و تو بر همه چیز شاهدی. پس شاهد دیدهبان باید زنده باشد و در میان امت باشد و هر امتی شاهد دیدهبان زنده میخواهند. پس در هر عصری حاکم معصوم مطهری که شاهد بر خلق مخلوقات باشد و دیدهبان کل باشد واجب شد و آن حاکم شاهد مطاع امام است و
«* سلطانیه صفحه ۱۷۳ *»
پیشوا و از این جهت میفرماید: یوم ندعوا کل اناس بامامهم یعنی روز قیامت میخوانیم هر گروهی را به امامشان پس هر گروهی را به نص این آیات امامی است و آن امام شاهد است چرا که میفرماید: و کل شیء احصیناه فی امام مبین یعنی هر چیزی را ما احصا کردهایم در امام بیان کننده حق و باطل. و احصای آن امام احصای خدا است. پس کسی که احصای هر چیز را کرده شاهد و عالم بر هر چیز است. پس از این آیات معلوم میشود که در هر عصری امام حی شاهد از جانب خدا که امر کننده به معروف و نهی کننده از منکر و داعی به سوی خیر و هادی خلق و ولی امر بعد از رسول؟ص؟ باشد، مفترضالطاعه میباشد و واجب است که مردم با او و مطیع او باشند و او را حَکَم کنند در جمیع منازعات و اختلافها و او است معصوم مطهر از جانب خدا و افضل از همه پیغمبران و اوصیای ایشان و شاهد بر خلق زمین و آسمان و خلق نفوس جمیع مردم. پس معلوم شد معنی حدیث مجمععلیه که پیغمبر؟ص؟ فرموده: من مات و لمیعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة یعنی هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد بر جاهلیت و کفر مرده است.
پس خواستیم که بفهمیم این امامان شاهدان در چه گروهند و ایشان را به اعیانشان٭ پیدا کنیم، رجوع کردیم به قرآن دیدیم میفرماید: و جاهدوا فی اللّه حق جهاده هو اجتبیٰکم و ماجعل علیکم فی الدین من حرج ملة ابیکم ابرٰهیم هو سمّیٰکم المسلمین من قبل و فی هذا لیکون الرسول شهیداً علیکم و تکونوا شهداء علی الناس فأقیموا الصلوة و آتوا
«* سلطانیه صفحه ۱۷۴ *»
الزکوة و اعتصموا باللّه هو مولیٰکم فنعم المولی و نعم النصیر یعنی کوشش کنید در راه خدا حق کوشش او شما را برگزیده و قرار نداده بر شما در دین تنگی، این ملت پدر شما ابراهیم است خدا شما را مسلمین نامیده در کتابهای گذشته آسمانی و در این قرآن، پس کوشش کنید تا آنکه رسول شاهد بر شما باشد و شما شاهد بر مردم، پس برپا دارید نماز را و بدهید زکات را و متمسک به خدا باشید، او آقای شما است و خوب آقایی و خوب یاوری است.
پس یافتیم اولاً که همه امت به نص آیات سابقه شاهد نیستند و همه امت برگزیده خدا نیستند و همه امت قادر بر حق مجاهده و کوشش در راه خدا نیستند و عاصی حق مجاهده را نکرده و برگزیده خدا نیست. پس این خطاب به قوم مخصوصی است در این امت نه به همه و باید این شاهدان به نص این آیه از اولاد ابراهیم باشند و هر کس از اولاد ابراهیم نیست بیرون رفت. پس مخاطب برگزیدگان اولاد ابراهیم باشند و اجتباء از صفت پیغمبران معصوم است که به پیغمبری برگزیده شوند چنانکه در قرآن درباره آدم میفرماید: ثم اجتبیٰه ربه و میفرماید: اولئک الذین انعم اللّه علیهم من النبیین من ذریة آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذریة ابرٰهیم و اسرائیل و ممن هدینا و اجتبینا و میفرماید: و وهبنا له اسحق و یعقوب کلاً هدینا و نوحاً هدینا من قبل و من ذریته داود و سلیمٰن و ایوب و یونس و موسی و هرون و کذلک نجزی المحسنین و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس کل من الصالحین و اسمٰعیل و الیسع و یونس و
«* سلطانیه صفحه ۱۷۵ *»
لوطاً و کلاً فضّلنا علی العالمین و من آبائهم و ذریاتهم و اخوانهم و اجتبیناهم و هدیناهم الی صراط مستقیم و درباره یونس میفرماید: فاجتبٰیه ربه فجعله من الصالحین.
بالجمله مخاطبان در آیه اول مانند انبیا مجتبی هستند، پس همه امت نباشند مگر اولاد ابراهیم و همه اولاد ابراهیم هم نیستند چرا که فساق و فجار اولاد، برگزیده و شاهد نشوند چنانکه باز در آیه دیگر فرموده: ان اللّه اصطفیٰ آدم و نوحاً و آلابرٰهیم و آلعمران علی العالمین یعنی خدا برگزید آدم و نوح و آلابراهیم و آلعمران را بر عالمین. پس این آل همان مخاطبان باشند و خدا آنها را مسلم نامیده و این اسلام غیر اسلام عام است بلکه اسلام خاصی است که میفرماید: أ فنجعل المسلمین کالمجرمین ما لکم کیف تحکمون یعنی آیا ما مسلمین را مثل مجرمین میکنیم؟ پس این مسلمین مقابل گناهکارانند، پس گناهکاران مثل این مسلمین نباشند و در یک درجه ابداً نخواهند بود. پس این مسلمین برگزیدگانند از میان مردم و معصومینند و هر کس معصوم نیست مجرم است و هر کس مجرم و گناهکار است معصوم نیست. پس اگرچه عرب همه از اولاد اسماعیل و ابراهیمند علیالظاهر لکن همه مجتبی و معصوم نیستند و به این اسلام مسلم نیستند چرا که این اسلام اسلام عصمت است و از این جهت این افتخار را به آن برگزیدگان داد و فرمود در کتابهای سابق و در این قرآن من شما را مسلم نامیدم. پس این اصطلاح خاصی است و رمزی است برای معصومین از این جهت
«* سلطانیه صفحه ۱۷۶ *»
میفرماید: انی امرت اناعبد اللّه مخلصاً و امرت لاناکون اول المسلمین یعنی بگو ای پیغمبر که من مأمورم که عبادت کنم خدا را از روی اخلاص و مأمورم که اول مسلمین باشم یعنی اول معصومین و همه آنها خدا را از روی اخلاص عبادت میکنند. پس این مسلمین معصومینند چنانکه از زبان نوح میفرماید: امرت اناکون من المسلمین یعنی من مأمورم که از جمله معصومین و انبیا باشم. و از زبان ابراهیم میفرماید: و اجعلنا مسلمیْن لک و من ذریتنا امة مسلمة لک یعنی خدایا من و اسماعیل را مسلم بگردان و از ذریه ما امتی مسلم قرار ده، یعنی ما را معصوم کن و از ذریه ما هم طایفه معصوم قرار ده و دعای او مستجاب است. پس از آل ابراهیم امت مسلمی که همین مخاطبین باشند به عمل آمده. و باز درباره ابراهیم میفرماید: اذ قال له اسلم قال اسلمت لرب العالمین و درباره تورات میفرماید: یحکم بها النبیون الذین اسلموا یعنی حکم میکردند به تورات پیغمبرانی که اسلام آوردند، پس این اسلام که خدا منت بر برگزیدگان خود گذارده و در همه کتابهای خود، ایشان را مسلم نامیده، اسلامی حقیقی است و اسلام حقیقی تسلیم برای جمیع اوامر الهی است و عصمت است. پس معلوم شد که مخاطب به خطاب آن آیه قومی از عربند که معصومند و برگزیده و ایشان شاهدانند به نص آیه بر مردم و غیر از مردمند و از آلابراهیمند و دانستی که شاهد نمیشود مگر آن کس که آمر به معروف و ناهی از منکر و داعی به سوی خیر و مطاع کل روی زمین باشد.
«* سلطانیه صفحه ۱۷۷ *»
و دیدیم میفرماید: فقد آتینا آلابرٰهیم الکتاب و الحکمة و آتیناهم ملکاً عظیماً یعنی ما به آلابراهیم کتاب را دادیم و حکمت را و ملک عظیمی؛ اما کتاب که قرآن است و حکمت علم به سنت است و ملک عظیم طاعت مفروضه بر جمیع روی زمین و کدام ملک از این عظیمتر است و دلیل اینکه کتاب قرآن است آنکه میفرماید: و الذی اوحینا الیک من الکتاب هو الحق مصدقاً لما بین یدیه ان اللّه بعباده لخبیر بصیر، ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا یعنی قرآنی که بر تو وحی کردیم حق است و تصدیقکننده کتابهای گذشته است و خدا به بندگان خود آگاه و بیناست میداند که کتاب را به که بدهد و بعد از تو کتاب را به ارث دادیم به آنها که برگزیدیم ایشان را از میان بندگان خودمان. پس بعد از پیغمبر قرآن به ارث رسید به برگزیدگان خدا از اولاد ابراهیم چنانکه فرمود: ان اللّه اصطفی آدم و نوحاً و آلابرٰهیم و آلعمران علی العالمین. و اما حکمتی که به آلابراهیم داد آن است که ابراهیم دعا کرد و عرض کرد: ربنا و اجعلنا مسلمیْن لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا مناسکنا و تب علینا انک انت التواب الرحیم، ربنا و ابعث فیهم رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاتک و یعلّمهم الکتاب و الحکمة و یزکّیهم انک انت العزیز الحکیم یعنی خدایا من و اسماعیل را مسلم کن و بعضی از ذریه ما را هم مسلم کن برای خودت و مواضع عبادات ما را به ما بنمایان و بر ما توبه کن که تو تواب و رحیمی، خدایا مبعوث کن در میان ذریه مسلم ما پیغمبری از خود ایشان که بخواند بر ایشان آیات تو را و تعلیم ایشان کند
«* سلطانیه صفحه ۱۷۸ *»
کتاب و حکمت را و پاک کند ایشان را از هر بدی که تو غالب و حکیمی. و به اجماع مسلمانان آن پیغمبر که به این دعا در نسل اسماعیل پیدا شد محمد بود؟ص؟ و او تعلیمکننده کتاب و حکمت بود به ذریه اسماعیل که مسلم بودند و آن ذریه همان آلابراهیمند که فرمود: آتینا آلابرٰهیم الکتاب و الحکمة چنانکه دانستی.
بالجمله از این آیات باهرات رسید که آن شاهدان از آلابراهیمند و مجتبی و معصوم و وارث کتاب و حکمتند و صاحب ملک عظیم که طاعت مفترضه بر کل خلق باشد بدون شک و شبهه و آنها باید امام خلق باشند چنانکه باز در کتاب میفرماید در خطاب به ابراهیم که انی جاعلک للناس اماماً قال و من ذریتی قال لاینال عهدی الظالمین یعنی ای ابراهیم من تو را بر مردم امام قرار دادم، عرض کرد بعضی از ذریه مرا هم امام بر مردم کن، خدا فرمود عهد امامت به ظالمان نمیرسد. یعنی آن بعضی که تو در نظر داری ظالم نیستند و به آنها میدهم چنانکه به تو دادم اگرچه دعا نکنی.
پس معلوم شد که عهد امامت مخصوص عادلان از ذریه ابراهیم است و دعای او درباره عادلان مستجاب است و الا میفرمود که عهد امامت به ذریه تو نمیرسد. پس چون فرمود به ظالمان نمیرسد چنانکه سابقاً فرمود من ظالمان را شاهد نمیکنم و هر که غیر معصوم است ظالم است و دیدیم که خداوند خبر داده از حال اولاد ابراهیم و فرموده: و بارکنا علیه و علی اسحٰق و من ذریتهما محسن و ظالم لنفسه مبین پس بعض از
«* سلطانیه صفحه ۱۷۹ *»
آلابراهیم محسنند و بعضی ظالم به نص آیه، پس ظالم آنها خلعت امامت را نخواهند پوشید و اما محسنون آنها باید امام شوند به وعده خداوند که در یوسف فرموده که فلمّا بلغ اشدّه آتیناه حکماً و علماً و کذلک نجزی المحسنین و در موسی: فلمّا بلغ اشدّه و استوی آتیناه حکماً و علماً و کذلک نجزی المحسنین، پس محسنین از آلابراهیم باید صاحب علم و حکم باشند و وعده خدا خلف نمیشود و همین امامت است.
و دیدیم که بعد از وعده به ابقاء ذریه نوح و سلام بر او فرمود: و کذلک نجزی المحسنین و همچنین بعد از نجات ابراهیم از کید اعداء و سلام بر او میفرماید: و کذلک نجزی المحسنین و همچنین بعد از سلام بر موسی و هارون. بالجمله در میان آلابراهیم به نص قرآن محسن هست و باید امام شوند به دعوت ابراهیم و به وعده خداوند در این آیات و باید سالم باشند از آنچه انبیا از آن سالم شدند به نص این آیات. پس عادلان و معصومان از ذریه ابراهیم که مصطفی و مجتبی و محسن هستند امام باشند و در هر عصری امامی و شاهدی زنده باید باشد از آلابراهیم و به اتفاق امت و اجماع ایشان غیر از چهارده نفس مقدسه احدی معصوم نیست، پس احدی غیر از ایشان لایق امامت و شهادت و حکومت بر خلق نیست و به نص آیات باید در هر عصر معصومی باشد از آلابراهیم و غیر از این چهارده نفس احدی لایق این مقام نیست. پس ایشانند آن معصومان بلا شک و ایشانند وارث کتاب و حکمت بعد از پیغمبر؟ص؟ و حدیث مجمععلیه وارد شده است که انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و
«* سلطانیه صفحه ۱۸۰ *»
عترتی اهلبیتی لایفترقان حتی یردا علیّ الحوض یعنی من دو امر نفیس در میان شما میگذارم کتاب خدا و عترتم را و از هم جدا نمیشوند تا بر حوض کوثر وارد بر من شوند، پس وارث کتاب عترت طاهرهاند لکن میخواهیم از قرآن بیرون آوریم.
باز رجوع کردیم به قرآن دیدیم که میفرماید: انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت و یطهّرکم تطهیراً یعنی خدا میخواهد که جمیع بدیها را از شما اهلبیت دور کند و پاک کند شما را از هر نقصی. پس به نص این آیه ثابت شد برای اهلبیت پیغمبر؟ص؟ طهارت از هر رجسی و بدی و رجس اعمال و اخلاق ناشایست است نه نجاست ظاهری و اگر این بود فخری برای اهلبیت نبود و خصوصیتی نبود و این را نمیگوید مگر معاند و در عصر او به اجماع مسلمین اهلبیت او علی و حسن و حسین و فاطمه بودند. و سایر زنان و اهل خانه معصوم نبودند به اجماع مسلمین، پس منحصر شد امر در آل عبا که شیعه متفقند بر عصمت ایشان و آیه صریحاً دلالت کرد بر عصمتشان و شک نیست که همه اولاد شخص اهلبیت اویند اگرچه بعد از او باشند و غیر ائمه به اجماع مسلمین معصوم نیستند، پس ائمه باقی ماندند که اهلبیت میباشند و به نص آیه باید معصوم باشند و اگر بعضی به اجماع بیرون نرفته بودند به این آیه بایستی حکم به عصمت کل کرد ولی غیر ائمه به اجماع بیرونند و بر ائمه ادعای عصمت شده.
و اگر گویند که آیه مخصوص حاضرین است نه غائبین، گوییم
«* سلطانیه صفحه ۱۸۱ *»
خلق اولین و آخرین از خدا غایب نیستند و قرآن برای این امت نازل شده تا روز قیامت و اگر چنین بود مکلف همان مشافهین٭ بودند و باقی مکلف نبودند. و اگر گویند باقی به اجماع مکلفند، گوییم باقی ائمه هم به اجماع شیعه و آیات گذشته و آینده و نصوص متواتره شیعه و ادله عقلیه داخلند و شاهد بر این مدعا از قرآن آنکه پیش دانستی که در هر عصری معصومی باید باشد شاهد و هادی و امام و غیر آلمحمد؟عهم؟ به اجماع بیرون رفتهاند، پس ایشانند شهود و ائمه معصوم و شاهد پس داخل این آیه باشند.
دیگر آنکه خداوند میفرماید: قل لا اسألکم علیه اجراً الا المودة فی القربی یعنی من مزدی برای رسالت از شما نمیخواهم به جز محبت صاحبان قرابتِ من و جمیع ائمه؟عهم؟ به اجماع امت ذویالقربی هستند و محبت ایشان اجر رسالت است. و این ذوی القربی جماعت مخصوصی باشند نه کل نزدیکان پیغمبر؟ص؟ به جهت آنکه خدا امر به محبت ایشان کرده مطلقاً در هر حال و تا خود ایشان را در هر حال دوست نمیداشت حکم به دوستی ایشان در هر حال نمیکرد و خدا امر به دوستی کسی که خود او را دشمن دارد یا دوست ندارد نمیکند و چون رجوع به قرآن کردیم دیدیم میفرماید: لایحب الخائنین و لایحب الظالمین و لایحب الفرحین و لایحب الکافرین و لایحب المتکبرین و لایحب المسرفین و لایحب المعتدین و لایحب المفسدین و لایحب کل خوّان کفور و لایحب کل کفّار اثیم و لایحب کل مختال فخور یعنی خدا دوست
«* سلطانیه صفحه ۱۸۲ *»
نمیدارد خیانتکاران و ظالمان و خُرسندان به باطل و کافران و متکبران و مسرفان و تعدیکنندگان از حدود و مفسدان و کفرانکنندگان نعمت و گناهکاران و فخر کنندگان را.
پس این جماعت به نصوص قرآن محبوب خدا نباشد و خدا امر به محبت این جماعت نکند. پس آن ذویالقربی که خدا امر به محبت آنها کرده باید این صفات در آنها نباشد و هر که این صفات که یکی از آنها گناهکاری است در او نباشد معصوم است. پس آنها که از ذویالقربی به اجماع معصوم نیستند داخل این آیه نباشند. پس باقی ماندند آلمحمد؟عهم؟ که به اجماعْ ذویالقربی و داخل اطلاق آیه هستند. پس به محض امر به مودت آنها معلوم شد که محبوب خدایند و گناهکار محبوب علیالاطلاق خدا نیست، پس آنها معصومند و خدا میفرماید: حبّب الیکم الایمان و زیّنه فی قلوبکم و کرّه الیکم الکفر و الفسوق و العصیان یعنی خداوند ایمان را برای شما زینت داد که او را دوست بدارید و کفر و فسق و عصیان را مکروه شما گردانید، پس ذویالقربی که امر به محبت آنها شده باید از اهل کفر و فسق و معصیت نباشند چرا که اینها باید مکروه باشند و هر که چنین شد معصوم است.
و همچنین دیدیم میفرماید که خدا امر میکند به عدل و احسان و آوردن نزد ذویالقربی و نفرموده آوردن چه چیز نزد ذویالقربی و نفرموده ذویالقربای خودتان یا ذویالقربای پیغمبر ولکن آن ذویالقربی که آوردن نزد آنها مطلقاً واجب است باید معصوم باشند زیرا که آن که باید
«* سلطانیه صفحه ۱۸۳ *»
نزد او تسلیم آورد و به او ایمان آورد و برای او طاعت و انقیاد آورد و برای او اموال و حقوق خدا را آورد و جمیع آوردنیها را که مناط ایمان است آورد جز معصوم کسی دیگر روا نیست و ایشانند که میفرماید: و آت ذا القربی حقه و المسکین و ابنالسبیل و لاتبذّر تبذیراً پس امر فرمود که حق ذویالقربی را بده و مطلق است و از جمله حق او اطاعت و تسلیم و تفویض٭ است و او را باید تکریم و تعظیم نمود و مقدم داشت و دیدیم خداوند ذویالقربی را به درجه رسالت رسانیده و در درجه نبی قرار داده آنجا که میفرماید: الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم یعنی آنان که ایمان آوردند و ذریه ایشان متابعت ایشان را کردهاند ملحق میکنیم به آنها ذریه آنها را، پس چون ذریه مؤمنین ملحق به مؤمنین شوند ذریه نبی هم ملحق به او شوند و این اعظم فخر است و لحوق٭ به درجه نبوت و عصمت و شهادت و حکومت کمالی است که ما فوق ندارد و مطلوب ما همین است.
و دیدیم مردم را امر کرده است به رجوع به ایشان در جمیع امور دین خود و میفرماید: فاسألوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون یعنی از اهل ذکر سؤال کنید اگر نمیدانید و دیدیم میفرماید: انزل اللّه الیکم ذکراً رسولاً یتلوا علیکم آیات اللّه مبینات یعنی خدا ذکر را رسول شما کرده که میخواند بر شما آیات واضحه خدا را. پس ذکر٭ رسولخدا است و اهل ذکر اهل و عیال اویند، غیر معصوم به اجماع بیرون رفته که عالم و مطاع مطلق نیستند. پس ائمه معصومین؟عهم؟ باقی ماند و هر کس غرض
«* سلطانیه صفحه ۱۸۴ *»
نداشته باشد و پا به بخت خود نزند و با جان خود خصمی نکند و لجاج و عناد ننماید، میفهمد که آن شهود معصومین که از آل ابراهیم باید باشند و ائمه هداة که در هر عصر باید باشند غیر اهلبیت پیغمبر قطعاً نخواهند بود؛ چرا که به اجماع شیعه و سنی متصف به این صفات نیستند، پس اگر اهلبیت هم نباشند کذب آیات سابقه لازم آید و آیات سابقه که صدق است، پس ایشان آلمحمدند؟عهم؟ و این آیات هم مؤید خواهد بود البته و اگر شک و شبهه کسی کند به سبب آن اجماعات رفع میشود.
بالجمله علی و حسن و حسین و فاطمه بالاجماع مخاطب به خطاب انما یرید اللّه هستند و ایشان آل عبا و اصحاب کسایند و این مسأله از ضروریها است و اسم آل عبا اظهر من الشمس فی رابعة٭ النهار است و این آیه بالاجماع بر ایشان نازل شد. و هم ایشانند اهل آیه مباهله که میفرماید: قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم، پس حسنین پسرانند در این آیه و حضرت فاطمه زنان و حضرت امیر نفس پیغمبر صلوات اللّه علیهم اجمعین به اتفاق که در این خلافی نیست و فارسی «نفس» خود است، پس حضرت امیر خود پیغمبر است صلی اللّه علیهما و آلهما به نص این آیه و نفسْ او است. پس چون این را دانستیم دیدیم خدا میفرماید: ما کان لاهل المدینة و من حولهم من الاعراب انیتخلفوا عن رسولاللّه و لایرغبوا بانفسهم عن نفسه یعنی جایز نیست برای اهل مدینه و اعراب اینکه تخلف کنند از رسولخدا و اینکه از
«* سلطانیه صفحه ۱۸۵ *»
نفس پیغمبر رو گردان شوند و شک نیست که حضرت امیر نفس پیغمبر است به نص آیه اولی، پس جایز نیست که مردم از حضرت امیر رو گردان شوند و رو به غیر کنند البته چه در حیات پیغمبر و چه در ممات به جهت اطلاق آیه. و چون او نفس نبی است مادام که نفس نبی در میان باشد خود نبی در میان است و خلافت و امامت به غیر نرسد.
و خدا او را ولی خوانده در آنجا که میفرماید: انما ولیکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون یعنی غیر از این نیست که ولی شما خداست و رسولخدا و آن مؤمنان که در حال رکوع در نماز زکات میدهند. پس همان ولایت که برای خدا و رسول است برای آن مؤمنان ثابت. و ولایت خدا و رسول اولویت است چنانکه فرموده: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم یعنی نبی از خود مؤمنان به مؤمنان اولی است. پس مؤمنان در آیه اول، اولیٰ باشند به خلق از خلق. و اجماعی است که در شأن حضرت امیر نازل شد وقتی که انگشتر را به سائل داد و آن انگشتر یاقوتی بود که پنج مثقال وزن آن یاقوت بود و قیمت آن خراج٭ شام بود و خراج شام آن روز سیصد بار شتر نقره بود و چهار بار شتر طلا و آن انگشتر مروان بن طوق بود که حضرت امیر او را کشت و انگشتر او را از دست او بیرون کرد و خدمت پیغمبر؟ص؟ آورد و به خود او انعام فرمود. پس به نص این آیه اجماعی حضرت امیر؟ع؟ ولی است و چون بالاجماع از اهلبیت است و معصوم است به نص آیه تطهیر، پس امام است به دعای ابراهیم.
«* سلطانیه صفحه ۱۸۶ *»
پس بعد از پیغمبر؟ص؟ حضرت امیر؟ع؟ ولی و امام و خلیفه و شاهد بر خلق است و معصوم و مطهر است و اولیٰ است به خلق از خلق و اولویت جفت مقام نبوت است و مظهر ربوبیت چنانکه دانستی. پس احدی بر او امام و حاکم و ولی نباشد چرا که نفس و خود نبی است و خدا میفرماید: لاتقدّموا بین یدی اللّه و رسوله یعنی تقدم بر خدا و رسول نجویید و او نفس و خود رسول است و تقدم بر او تقدم بر رسولخدا است. وانگهی که بعد از این فضایل که از کتاب ثابت شد که از جمله آنها امامت و اولویت است چگونه شود که کسی بر او مقدم شود؟! پس امام کل و حاکم و اولی الامر او است دیگر تقدم بر او معنی ندارد. پس خلیفه بلافصل پیغمبر حضرت امیر است که خود پیغمبر و کل پیغمبر است و از پیغمبر است به مقتضای من اتبعنی فانه منی یعنی هر کس متابعت مرا کند از من است.
باز خواستیم امام دویم را بشناسیم، دیدیم خداوند ولد را جزء والد خوانده آنجا که میفرماید: و جعلوا له من عباده جزءاً یعنی آنها که برای خدا ولد قائل شدند جزء برای خدا قرار دادهاند، پس ولد جزء والد است و حسن و حسین پسران پیغمبرند به نص آیه مباهله پس جزء پیغمبرند، وانگهی که بالاجماع داخل آیه تطهیرند و به مقتضای من اتبعنی فانه منی از پیغمبرند و چنانکه گذشت که ذریه مؤمن ملحق به مؤمن است، پس ملحق به پیغمبرند و معصوم و مطهرند، پس به دعوت ابراهیم که گذشت امامند و شاهدند و از آل ابراهیم هم هستند. پس آن دو بزرگوار امامند ولی بعد از
«* سلطانیه صفحه ۱۸۷ *»
حضرت امیر چرا که جزء حضرت امیرند چرا که پسر اویند و کل بر جزء مقدم است و حضرت امیر نفس نبی است و خود نبی پس کل نبی است و آنها ولد نبی و جزء نبی پس کل مقدم بر جزء است، وانگهی در امت احدی قائل به تقدم امام حسن؟ع؟ نشده پس اول حضرت امیر امام است و بعدْ آنها و بدیهی است که حضرت امام حسن بزرگتر است و اولیٰ به پدر است و به بزرگی فضیلت بر کوچکتر دارد و اسبق ایماناً میباشد به مقتضای السابقون السابقون. پس امام ثانی امام حسن میباشد و امام ثالث امام حسین و هر دو شاهد بر خلق و معصوم و مطهرند چنانکه گذشت.
و امامت به اولاد امام حسن نرسید چرا که امام حسین در ایام برادر خود حی بود و جزء پیغمبر بود مثل برادر خود و معصوم هم بود و دعای ابراهیم شامل او شده بود و کسی بر جزء اقرب پیغمبر مقدم نشود و در حقیقت این سه بزرگوار همه با هم امام بودند الا آنکه حسنین در ایام پدر به حرمت پدر ساکت بودند و امام حسین؟ع؟ در ایام امام حسن؟ع؟ به حرمت برادر بزرگتر ساکت بود و بعد از رحلت امام حسین؟ع؟ برادر معصومی نبود که امامت به او رسد و آل عبا همانها بودند، پس امامت به فرزند او رسید به مقتضای آیه النبی اولیٰ بالمؤمنین من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولواالارحام بعضهم اولی ببعض فی کتاب اللّه من المؤمنین و المهاجرین یعنی نبی اولی است به مؤمنین از خود مؤمنین و ازواج او مادرهای مؤمنین باشند و صاحبان ارحام بعضی اولی به بعضی هستند از مؤمنین و مهاجرین.
«* سلطانیه صفحه ۱۸۸ *»
و این اولویت در اینجا در منصب اولویت و ولایت نبی است و اولواالارحام ارحام نبیّند و آیه در فضیلت نبی است و دخلی به ارث ندارد. و بر فرضی که کسی بگوید در ارث است، گوییم آیه مطلق است و شامل هر ارثی است و تخصیص بیدلیل معنی ندارد. وانگهی که ظاهر آیه در فضل نبی و ازواج و ارحام او است و آنچه اینجا مذکور شده اولویت بر خلق است چنانکه ظاهر است، به هر حال مطلق هست بلا خلاف و چون بعد از امام حسین؟ع؟شاهد امام معصوم از آل ابراهیم ضرور است و سایر مردم به اجماع معصوم نیستند و به مقتضای آیه اولواالارحام حضرت امام زینالعابدین؟ع؟ اولیٰ به امام حسین؟ع؟ است از جمیع مردم بلا شک و شیعه ادعای عصمت او را کردهاند و از اهلبیت معصومین بود که در آیه تطهیر بود و ولد صلب نبی؟ص؟ به مقتضای حلائل ابناءکم الذین من اصلابکم و جزء نبی بود و خود او هم مدعی امامت بود و مصدق بود از جانب خدا و به اجماع این امت در زمان امام زینالعابدین جز او معصومی نبود، پس باید او باشد چرا که وجود معصوم حتم شد و چون او رحلت فرمود در زمان حضرت باقر به اجماع جمیع مسلمانان معصومی غیر او در دنیا نبود، پس او معصوم بود و او اولیٰ به پدر خود بود به حکم آیه اولواالارحام و به مقتضای آنچه سابق گذشت.
و همچنین هر امامی تا آخر ائمه در زمان خودش امام بود و به اتفاق مسلمانان و جمیع این امت در زمان هر یک از ائمه احدی غیر از آن امام معصوم نبوده و به نص آیه مطلقه اولواالارحام او اولیٰ به جمیع آنچه پدر
«* سلطانیه صفحه ۱۸۹ *»
او داشته بوده است، وانگهی که وقتی که واجب شد در خانه عالمی باشد و ده نفر در خانه باشند و معلوم شود که نه نفر عالم نیستند همان دهمی عالم است. و به نص آیات کتاب معلوم شد که در هر عصر امام و ولی و شاهد و حاکم معصوم و هادی از آل ابراهیم؟عهم؟ واجب است و کل امت به اتفاق بیرون رفتند مگر یک نفر از آل ابراهیم و خود او هم مدعی این امر بود و شیعه او هم مدعیند امامت را برای او و نصوص و معجزات و علم و عمل و تصدیق خدا شهادت داد، پس ثابت شد که ایشان امام به حقند و بر جمیع امت انقیاد از برای ایشان لازم و ایشانند کسانی که به ایشان بنای مدینه عالم محکم میشود و رشته عیش بنیآدم مبرم٭ میگردد.
و اما خصوصیت دوازده بودن چون رجوع کردیم به قرآن دیدیم که خداوند میفرماید: ما کنت بدعاً من الرسل یعنی بگو به مردم که من بر خلاف رسولان سابق نیستم. پس باید امور او شبیه به پیغمبران گذشته باشد چنانکه خدا میفرماید: لنتجد لسنة اللّه تبدیلاً، و لنتجد لسنة اللّه تحویلاً یعنی هرگز تبدیل و تحویلی برای سنت خدا نخواهی یافت. و در حدیث مجمععلیه شیعه و سنی وارد شده است که پیغمبر؟ص؟ فرمود: لترکبنّ سنن من کان قبلکم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة حتی انهم لو سلکوا جحر ضبّ لسلکتموه یعنی شما البته به همانطور پیشینیان خواهید سلوک کرد و پیرو ایشان خواهید بود حتی آنکه اگر آنها به سوراخ سوسماری رفته باشند شما هم میروید.
«* سلطانیه صفحه ۱۹۰ *»
و یافتیم که خداوند میفرماید درباره بنیاسرائیل در عدد رؤسای ایشان لقد اخذ اللّه میثاق بنیاسرائیل و بعثنا منهم اثنیعشر نقیباً و قال اللّه انی معکم یعنی خداوند گرفت میثاق بنیاسرائیل را و مبعوث کردیم ما از ایشان دوازده بزرگ و خدا فرمود که من با شمایم تا آخر آیه. و در آیه دیگر فرمود: و من قوم موسی امة یهدون بالحق و به یعدلون و قطّعناهم اثنتیعشرة اسباطاً امماً یعنی از قوم موسی امتی بودند که هدایت میکردند به حق و به حق عدالت میکردند و ایشان را دوازده سبط قرار دادیم. و از بدیهیات است که حواریین حضرت عیسی دوازده بودند، پس این امت که بر سنت امم سابقه است باید دوازده فرقه باشند و دوازده سبط در ایشان باشند و بدیهی است که ائمه آلمحمد؟عهم؟ اسباط اویند و هادی به حق و عادل به حقند و باید بر طبق امم سالفه٭ باشند، پس باید ایشان هم دوازده باشند.
و مؤید این معنی آنکه در آیه بیستم از اصحاح هفدهم سِفر تکوین تورات است که خدا میفرماید: «و لیشماعیل شمعتیخا هینه برختی اوتو و هیفرتی اوتو و هیبربتی اوتو بیماود ماود شنم عاسار لسیئم یولید و نتتیو لقوی کادول» یعنی اما اسماعیل مستجاب کردم برای تو یعنی دعائی را که در حق او کردی، هان مبارک کردم او را و بسیار کردم نسل او را و زیاد کردم نسل او را به مؤدمؤد،٭ دوازده بزرگ از او تولد کند بدهم او را از برار طایفه کبیره. و هرگاه چنانچه بعضی تصریح کرده باشند که «مؤدمؤد» اسم محمد است عبارت سلیس و درست است و بعضی علمای
«* سلطانیه صفحه ۱۹۱ *»
بنیاسرائیل به «غایةالغایة» تفسیر کردهاند و باز منافاتی ندارد چرا که میشود معنی اصلی او این باشد و نام شده باشد برای پیغمبر مثل آنکه «محمد» به معنی ستایش شده است و نام آن حضرت است و شک نیست که پیغمبر؟ص؟ غایةالغایة هم هست. و معلوم است که از اولاد اسماعیل دوازده سلطان به عمل نیامد مگر این دوازده امام؟عهم؟.
و عجب آن است که سید٭ جواد ساباط سنی میگوید که یهود و نصاری این آیه را بر اولاد اسماعیل حمل کردهاند و این باطل است چرا که آنها سلطان نشدند و مدعی سلطنت نبودند و حق این است که این آیه در شأن ائمه اثناعشری است که شیعه اعتقاد عصمت آنها را دارند و «الفضل ما شهدت به الاعداء».
فصـل
در بیان بعضی از احادیث که از طرق عامه رسیده است که باید ائمه دوازده باشند به جهت اتمام حجت ذکر میشود.
در کتاب «مناقب» آمِدیِ٭ سنی از صحیحین٭ روایت کرده از جابر٭ بن سمرة که گفت شنیدم که رسولخدا میفرمود که بعد از من دوازده امیر باشند، پس کلمهای فرمود که نشنیدم آن را از پدرم. پرسیدم چه فرمود؟ گفت فرمود همه آنها از قریشند و این حدیث در میان عامه کالمتواتر است.
و باز در همانجا از کتاب «اِعلامالوری»٭ روایت کرده است از حضرت امام زینالعابدین؟ع؟ از آباء کرام خود که پیغمبر؟ص؟ فرمود یا
«* سلطانیه صفحه ۱۹۲ *»
علی دوازده نفر از اهلبیت من باشند که خدا علم مرا و فهم مرا به ایشان داده اولشان تویی ای علی و آخرشان قائم است که خدا بر دست او فتح میکند مشارق و مغارب زمین را.
و از کتاب «فضایل» ابن٭ المؤید موفق بن احمد که از بزرگان عامه است مروی است به سند متصل از سلمان محمدی که گفت داخل شدم بر پیغمبر؟ص؟ و حسین را دیدم بر ران او نشسته و چشمهای او را و دهان او را میبوسد و میفرماید تو سیدی پسر سیدی برادر سیدی و پدر ساداتی، تو امامی پسر امامی برادر امامی پدر ائمهای، تو حجتی پسر حجتی برادر حجتی پدر حجتهای نُه گانهای که از صلب تو به هم رسند، نهمی آنها قائم آنها است.
و باز از همان کتاب مروی است به سند متصل از ابیسلیمان در حدیث طویلی از رسولخدا؟ص؟ در شب معراج تا آنجا که فرمود که خدا فرمود ای محمد خلق کردم تو را و خلق کردم علی و فاطمه و
«* سلطانیه صفحه ۱۹۳ *»
حسن و حسین و ائمه از اولاد او را از نور خودم و عرضه کردم ولایت شما را بر اهل آسمان و زمین، پس هر کس قبول کرد نزد من از مؤمنین است و هر کس انکار کرد آن را نزد من از کافرین است. ای محمد اگر بندهای از بندگان من عبادت کند مرا تا آنکه منقطع٭ شود و مثل خیک پوسیده شود، پس بیاید نزد من و منکر ولایت شما باشد او را نیامرزم تا اقرار به ولایت شما کند. ای محمد میخواهی ببینی آنها را؟ عرض کردم بلی ای پروردگار فرمود ملتفت شو به راست عرش، ملتفت شدم دیدم علی و فاطمه و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و مهدی را در مصباحی از نور که ایستادهاند و نماز میکنند و مهدی در میان ایشان مثل ستارهای درخشان است. فرمود ای محمد اینهایند حجتهای من و این مهدی است که خونخواهی عترت تو را خواهد کرد، به عزت و جلال خودم سوگند که او است حجت واجبه برای اولیائم و انتقام کشنده از دشمنانم.
و از ابراهیم٭ بن محمد حموینی که یکی از بزرگان عامه است مروی است که به سند متصل روایت کرده است از ابن٭ عباس که گفت که حضرت پیغمبر؟ص؟ فرمود که خلیفههای من و اوصیای من و حجتهای خدا بر خلق بعد از من دوازدهاند اول ایشان برادر من است و آخرشان فرزند من. عرض کردم کیست برادر تو؟ فرمود علی بن ابیطالب. عرض کردند پسر تو کیست؟ فرمود مهدی که پر میکند زمین را از عدل چنانکه پر شده است از جور و ظلم، به حق آنکه مرا به راستی فرستاده است که اگر نماند از دنیا مگر یک روز آن روز بلند شود تا فرزندم مهدی بیرون آید و روح اللّه عیسی بن مریم فرود آید و پشت سر او نماز کند و زمین روشن شود به نور پرورنده او و سلطنت او برسد به مشرق و مغرب عالم.
و باز از موفق بن احمد مروی است که به سند متصل روایت کرده است از سعید بن بشیر از علی بن ابیطالب؟ع؟ که گفت فرمود رسولخدا؟ص؟ که من بر حوض کوثر وارد میشوم بر شما و تو یا علی ساقی
«* سلطانیه صفحه ۱۹۴ *»
هستی و حسن راننده دشمنان است از حوض و حسین آمر است و علی بن الحسین نصیب هر کس را معین میکند و محمد بن علی زندهکننده مردم است و جعفر بن محمد سائق و کِشنده است و موسی بن جعفر احصا کننده محبین و مبغضین است و قامع٭ منافقین و علی بن موسی زینتکننده مؤمنین است و محمد بن علی نازلکننده اهل جنت است در درجاتشان و علی بن محمد خطیب شیعیان خود است و تزویجکننده حورالعین است به ایشان و حسن بن علی چراغ اهل بهشت است که اهل بهشت از نور او استضاءه میکنند و مهدی شفیع ایشان است روز قیامت جایی که اذن نمیدهد خدا مگر برای هر کس که میخواهد و راضی است.
و باز از حموینی٭ مروی است که به سند متصل خود روایت کرده است از جابر٭ بن عبداللّه انصاری که گفت روزی با رسولخدا در بعضی باغهای مدینه بودم و دست علی در دست او بود، پس به نخلی گذشتیم نخل فریاد کرد که این محمد سید پیغمبران است و این علی سید اوصیاست و پدر ائمه طاهرین است تا آخر حدیث.
و باز از حموینی مروی است که به سند متصل روایت کرده است از ابن عباس از رسولخدا؟ص؟ در حدیث طویلی که به علی فرمود که مثل تو و مثل ائمه از اولاد تو بعد از من مثل کشتی نوح است هر کس در آن کشتی در آمد نجات یافت و هر کس تخلف کرد غرق شد و مثل شما مثل ستارهها است که همین که یکی غروب میکند یکی دیگر طلوع میکند.
«* سلطانیه صفحه ۱۹۵ *»
و باز از حموینی مروی است که به سند متصل خود روایت کرده در حدیث طویلی از سلیم٭ بن قیس هلالی از حضرت امیر؟ع؟ که در مجمع قریش از رسولخدا روایت فرمود و همه تصدیق کردند که چون نازل شد الیوم اکملت لکم دینکم تا آخر آیه، برخاست ابوبکر و عمر و عرض کردند یا رسولاللّه این آیات خاص به علی است؟ فرمود چرا در علی است و در اوصیای بعد از او تا روز قیامت. عرض کردند بیان کن ایشان را برای ما فرمود علی برادر من است و وزیر و وارث من است و وصی و خلیفه من است در امت من و ولی هر مؤمن است بعد از من، پس دو پسر من حسن و حسین، پس نه نفر از اولاد پسرم حسین یکی بعد از یکی، قرآن با ایشان است و ایشان با قرآنند، نه ایشان از قرآن جدا میشوند و نه قرآن از ایشان تا وارد بر حوض کوثر شوند.
و در همین حدیث است که باز حضرت امیر فرمود وقتی که نازل شد آیه انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس تا آخر آیه جمع کرد پیغمبر مرا و فاطمه را و دو پسرم حسن و حسین را و بر ما کسائی٭ انداخت و عرض کرد خدایا اینها اهلبیت منند و گوشت منند، اذیت میکند مرا هر چه ایشان را اذیت کند، پس از ایشان ببر رجس را و طاهر کن ایشان را طاهر کردنی. پس امسلمه عرض کرد که من هم یا رسولاللّه با شمایم؟ فرمود کار تو به خیر است، این آیه نازل شد در من و در برادرم علی و دو پسرم و نه نفر از اولاد پسرم حسین بخصوصه.
و در همان حدیث از حضرت رسول؟ص؟ روایت کردهاند که وقتی
«* سلطانیه صفحه ۱۹۶ *»
این آیه نازل شد یا ایها الذین آمنوا اتقوا اللّه و کونوا مع الصادقین سلمان عرض کرد یا رسولاللّه عام است این آیه یا خاص است؟ فرمودند اما مأمورون عامند همه به این امر شدهاند و اما صادقون مخصوص برادرم علی و اوصیای بعد از او است تا روز قیامت.
و در همان حدیث روایت کرده است که وقتی که نازل شد در سوره حج یا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون و جاهدوا فی اللّه حق جهاده تا آخر سوره، سلمان برخاست و عرض کرد یا رسولاللّه کیستند اینان که تو بر ایشان شاهدی و آنها شاهد بر مردمند و آنها را خدا برگزیده و قرار نداده بر ایشان در دین حرجی که آن ملت ابراهیم است؟ فرمودند خدا قصد کرده است به این سیزده نفر را بخصوصه غیر از باقی امت. سلمان عرض کرد بیان کن آنها را برای ما یا رسولاللّه، فرمود من و برادرم علی و یازده فرزند من.
و باز در همان حدیث روایت میفرماید که در آن خطبهای که دیگر بعد از آن رسولخدا خطبه نخواند فرمود ایها الناس من میگذارم در میان شما دو چیز نفیس را کتاب خدا و عترتم اهلبیتم را، پس به آن متمسک شوید که هرگز گمراه نشوید، به درستی که لطیف خبیر مرا خبر داده و عهد با من کرده که آن دو از هم جدا نمیشوند تا وارد حوض کوثر شوند بر من. پس عمر بن خطاب برخاست مثل غضبناک و عرض کرد آیا همه اهلبیت تواند؟ فرمود نه ولکن اوصیاء من که اول ایشان برادرم و وزیرم و وارثم و خلیفهام در امتم و ولی هر مؤمن بعد از خودم او اول ایشان است،
«* سلطانیه صفحه ۱۹۷ *»
پس پسرم حسن، پس پسرم حسین، پس نه نفر از اولاد حسین یکی بعد از یکی تا وارد بر من شوند در سر حوض کوثر، شهداء خدایند در زمین و حجت اویند بر خلق و خزان علم اویند و معدنهای حکمت اویند هر کس اطاعت کند ایشان را اطاعت خدا را کرده است و هر کس معصیت ایشان را کند معصیت خدا را کرده است و جمیع قریش که حاضر بودند این احادیث را تصدیق کردند.
و باز از حموینی روایت کردهاند که او به سند متصل روایت کرده است از عبدالله٭ بن عباس که گفت شنیدم رسولخدا؟ص؟ فرمود من و علی و حسن و حسین و نه نفر از اولاد حسین مطهر و معصومیم.
و باز از حموینی روایت شده است که او به سند متصل روایت کرده است از ابن عباس که یهودی که نام او نعثل٭ بود آمد خدمت رسولخدا؟ص؟ و مسائلی چند پرسید از آن جمله پرسید یا محمد مرا خبر ده از وصی خودت که کیست زیرا که هیچ پیغمبری نبوده مگر آنکه او را وصیی است و پیغمبر ما موسی بن عمران وصی کرد یوشع٭ بن نون را، فرمود بلی وصی من و خلیفه بعد از من علی بن ابیطالب است و بعد از آن دو سبط من حسن و حسین و از عقب او نه نفر از صلب حسین ائمه نیکویند. عرض کرد یا محمد اسم ایشان را برای من بگو. فرمود چون حسین درگذشت پسر او علی است و چون علی درگذشت پسر او محمد است و چون محمد درگذشت پسر او جعفر است و چون جعفر در گذشت پسر او موسی است و چون موسی درگذشت پسر او علی است و
«* سلطانیه صفحه ۱۹۸ *»
چون علی درگذشت پسر او محمد است، پس پسر او علی است، پس پسر او حسن است، پس حجت پسر حسن است، پس این دوازده نفر ائمهاند عدد نقیبان بنیاسرائیل. عرض کرد کجا است مکان ایشان در بهشت؟ فرمود با من در درجه من. عرض کرد اشهد ان لا اله الا اللّه و شهادت میدهم که تویی رسولخدا و شهادت میدهم که آنها اوصیاء بعد از تواَند، من این را در کتب متقدمه یافتهام در آنچه عهد کرده است با ما موسی بن عمران که چون آخرالزمان شود بیرون آید پیغمبری که او را احمد گویند، آخری پیغمبران است و پیغمبری بعد از او نیست، از صلب او بیرون میآید ائمه ابرار عدد اسباط. حضرت فرمودند ای اباعماره٭ آیا میشناسی اسباط را؟ عرض کرد بلی یا رسولالله اول ایشان لاوی٭ بن برخیا بود که غایب شد از بنیاسرائیل مدتی بعد ظاهر شد، پس خدا ظاهر کرد شریعت خود را بعد از آنکه مندرس شده بود و جنگ کرد با قرسطیای پادشاه تا کشت او را. پس حضرت فرمود خواهد شد در امت من هم آنچه در بنیاسرائیل بود پیدرپی و دوازدهم از اولاد من غایب خواهد شد به طوری که دیده نشود و بر امت من خواهد شد زمانی که باقی نماند از اسلام مگر اسمش و از قرآن مگر رسمش، پس در آن هنگام اذن میدهد خداوند که بیرون آید پس ظاهر کند اسلام را و تجدید کند. پس فرمود خوشا از برای کسی که دوست دارد ایشان را و وای برای دشمنان ایشان و خوشا به حال کسی که متمسک به ایشان شود، پس برخاست نعثل پیش روی پیغمبر؟ص؟ و این اشعار را خواند:
«* سلطانیه صفحه ۱۹۹ *»
صلی الاله ذو العلی | علیک یا خیر البشر | |
انت النبی المصطفی | و الهاشمی المفتخر | |
بکم هدینا ربّنا | و فیک نرجو ما امر | |
و معشر سمّیتهم | ائمة اثناعشر | |
حباهم ربّ العلی | ثم اصطفاهم من کدر | |
قد فاز من والاهم | و خاب من عادی الزهر | |
آخرهم یشفی الظما | و هو الامام المنتظر | |
عترتک الاخیار لی | و التابعون ما امر | |
من کان عنهم معرضاً | فسوف یصلی فی سقر |
باز از حموینی روایت شده است که به سند متصل روایت کرده است از ابن عباس در حدیث طویلی در خصوص قصه دردائیل٭ ملک تا آنکه میگوید که داخل شد نبی؟ص؟ بر فاطمه و تهنیت گفت او را یعنی به تولد امام حسین؟ع؟ و تعزیت گفت او را یعنی به شهادت حسین. پس فاطمه گریست گفت کاش تولید نکرده بودم و قاتل حسین در آتش است. پس پیغمبر فرمود من هم شهادت میدهم به این ای فاطمه ولکن کشته نشود تا از او امامی به عمل آید که از او ائمه هادیه به عمل آیند و ائمه بعد از من؟عهم؟ هادی و مهدی و عدل و ناصر؛ علی و حسن و حسین و علی بن الحسین، و سفاح٭ و نفاع٭ و امین و مؤتمن؛٭ محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، و امام و فعال و علام و کسی که عیسی پشت سر او نماز کند فرزند حسن
«* سلطانیه صفحه ۲۰۰ *»
بن علی قائم است، پس فاطمه از گریه آرام گرفت تا آخر حدیث.
و باز از حموینی است به سند متصلش از ابن عباس که گفت گفت رسولخدا که من سید نبیینم و علی بن ابیطالب سید وصیین و اوصیای بعد از من دوازدهاند اولشان علی بن ابیطالب و آخرشان مهدی.
و باز از همان حموینی روایت شده که او روایت کرده به سند متصلشاز ابیالطفیل٭ در حدیث طویلی در سؤالات یهودی از حضرت امیرالمؤمنین؟ع؟ و از جمله سؤالات او این بود که خبر ده مرا از محمد که بعد از او چند امام عدل است و در کدام بهشت است و کی با او ساکن بهشت است در بهشت او؟ فرمود ای هارون برای محمد دوازده خلیفه است که امام عدلند، ضرر نمیرساند به ایشان آن کس که خذلان ایشان کند و وحشت نمیکنند به خلاف کردن کسی که خلاف ایشان کند تا آخر حدیث.
و از ابیالحسن٭ ابن شاذان در «مناقب» است که روایت کرده است از ابن عباس در حدیث طویلی که رسولخدا؟ص؟ فرمود که هر کس میخواهد اقتدا به من کند بر او باد به ولایت علی و ائمه از ذریه من که ایشان خزان علم منند. پس جابر برخاست و عرض کرد که شماره ائمه چند است؟ فرمود ای جابر سؤال کردی از همه اسلام خدا تو را رحمت کند، شماره ایشان شماره ماههاست و آنها در نزد خدا دوازده ماهند در کتاب خدا روزی که آسمان و زمین را خلق کرده و شماره ایشان شماره چشمههایی است که برای موسی بن عمران بیرون آمد وقتی که عصای
«* سلطانیه صفحه ۲۰۱ *»
خود را زد، پس دوازده چشمه بیرون آمد و شماره نقبای بنیاسرائیل است که خدا میفرماید: و لقد اخذ اللّه میثاق بنیاسرائیل و بعثنا منهم اثنیعشر نقیباً، پس ائمه ای جابر دوازدهاند اولشان علی بن ابیطالب و آخرشان قائم صلوات اللّه علیهم.
و اگر بخواهم ایراد کنم اخباری را که از طرق عامه در فضل ائمه؟سهم؟ و نص بر امامت ایشان رسیده باید کتابها نوشته شود و به جهت تیمن و تبرک به اینقدر اقتصار شد. و مرحوم سید٭ هاشم بحرانی کتابی تصنیف کرده و در آن کتاب چهار هزار و چهار صد و چهل و دو حدیث تقریباً از طریق عامه و خاصه در تعیین ائمه روایت کرده است یک باب از عامه و یک باب مثلش از خاصه و الحمدللّه به یمن دولت پادشاه اسلامپناه آن کتاب چاپ شده و در اطراف منتشر است و مسمی به «غایةالمرام»٭ است. و همچنین کتب بسیار دیگر که چاپ شده است یا نوشته شده است و عالم را پر کرده است و با وجود این توقفی در تعیین ائمه اثناعشر نخواهد بود، وانگهی که به آیات قرآنیه مذکوره در فصل سابق که بسیاری از آن به روایات خود سنیان در فضل آلمحمد است؟عهم؟ ثابت شد دیگر مجال توقف نیست. و چون در بعضی از این احادیث تمثیل دوازده امام به شهور٭ و عیون٭ حضرت موسی؟ع؟ و اسباط٭ بنیاسرائیل شده فصلی دیگر عنوان میشود در بعضی از آن تمثیلات به جهت تعجب.
«* سلطانیه صفحه ۲۰۲ *»
فصـل
از جمله عجایب آن است که بسیاری از امور شریفه عالم مبنی بر دوازده شده است و این فصل را برای استدلال ننوشتم ولی برای تعجب نوشتم. از آن جمله شهور است که خداوند عالم تمثیل برای آلمحمد؟عهم؟ آورده که میفرماید: انّ عدة الشهور عند اللّه اثناعشر شهراً فی کتاب اللّه یوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم ذلک الدین القیّم فلاتظلموا فیهن انفسکم یعنی شماره ماهها در نزد خداوند دوازده ماه است در کتاب خدا روزی که آسمان و زمین را خلق کرد که از جمله آنها چهار ماه حرام است و این دین قیّم است، پس ظلم نکنید درباره آن ماهها به خود. و بدیهی است که دوازده ماه ظاهری اینهمه اصرار نمیخواهد که بگوید نزد خدا، در کتاب خدا، روزی که آسمان و زمین را خلق کرده، و آن روز، ماه و سال کجا بود و این را دین قیم قرار داده و فرمود به خود ظلم نکنید درباره آنها. خلاصه از قراین معلوم میشود که اشاره به امری دیگر است که امامت باشد و آن را به اشاره فرموده است که اغیار آن را تحریف نکنند چنانکه باقی را کردند.
و حواریین دوازدهاند و اسباط بنیاسرائیل دوازدهاند و نقبای بنیاسرائیل دوازدهاند و بروجی که منازل٭ شمس است دوازده است و انسان که عالم٭ صغیر است، بدن او را دوازده هادی است که اگر نباشند بدن میت است و بیشعور؛ پنج حواس٭ ظاهره است و پنج حواس٭ باطنه و نفس او و روح او و عقل، نبی باطن است بالاتفاق.
«* سلطانیه صفحه ۲۰۳ *»
و از جمله غرایب کلمات اسلام و اسامی متبرکه همه دوازده حرف است چنانکه:
لا اله الا اللّه (۱۲) | محمد رسولالله (۱۲) | |
النبی المصطفی (۱۲) | الصادق الامین (۱۲) | |
علی باب النجاة (۱۲) | امین اللّه الحق (۱۲) | |
الخلیفة الاول (۱۲) | امیرالمؤمنین (۱۲) | |
فاطمة امة اللّه (۱۲) | البتول الزهرا (۱۲) | |
وارثة النبیین (۱۲) | الامام الثانی (۱۲) | |
الحسن المجتبی (۱۲) | وارث المرسلین (۱۲) | |
الامام الثالث (۱۲) | الحسین ابن علی (۱۲) | |
خلیفة النبیین (۱۲) | و والد الوصیین (۱۲) | |
الامام الرابع (۱۲) | الامام السجاد (۱۲) | |
علی ابن الحسین (۱۲) | افضل المرضیین (۱۲) | |
و سید العابدین (۱۲) | الامام الخامس (۱۲) | |
الامام الباقر (۱۲) | هو محمد ابن علی (۱۲) | |
امام المؤمنین (۱۲) | الامام السادس (۱۲) | |
الامام الصادق (۱۲) | هو جعفر بن محمد (۱۲) | |
قدوة الصدیقین (۱۲) | الامام السابع (۱۲) | |
الامام الکاظم (۱۲) | هو موسی بن جعفر (۱۲) | |
خیر المنتجبین (۱۲) | الامام الثامن (۱۲) |
«* سلطانیه صفحه ۲۰۴ *»
الامام المرضی (۱۲) | هو علی ابن موسی (۱۲) | |
امام المؤمنین (۱۲) | الامام التاسع (۱۲) | |
الامام الجواد (۱۲) | هو محمد ابن علی (۱۲) | |
خلیفة الوصیین (۱۲) | الامام العاشر (۱۲) | |
الامام الهادی (۱۲) | هو علی ابن محمد (۱۲) | |
خیرة العالمین (۱۲) | اما الحادیعشر (۱۲) | |
الحسن العسکری (۱۲) | امام المسلمین (۱۲) | |
اما الثانیعشر (۱۲) | الامام الخاتم (۱۲) | |
القائم المهدی (۱۲) | محمد ابن الحسن (۱۲) | |
صفوة العالمین (۱۲) | نتیجة الوصیین (۱۲) | |
بقیة اللّه فینا (۱۲) | خلیفة الهادین (۱۲) | |
و خاتم الوصیین (۱۲) | فهؤلاء العترة (۱۲) | |
الغرّ المیامین (۱۲) | بنو عبدالمطلب (۱۲) | |
سادة اهل الجنة (۱۲) | محبهم مؤمن تقی (۱۲) | |
فی الجنة مخلداً (۱۲) | عدوهم کافر شقی (۱۲) | |
فی النار مؤبداً (۱۲) | اللهم صلّ علیهم (۱۲) | |
من افضل صلواتک (۱۲) | یا ربّ العالمین (۱۲) |
و اینها را مِنباب استدلال عرض نکردم بلکه مِنباب حسن اتفاق و تعجب خاطر محبان به عرض رسانیدم که لذتی ببرند.
«* سلطانیه صفحه ۲۰۵ *»
فصـل
از جمله الطاف الهی در اظهار امر آلمحمد؟عهم؟ آن است که در هر عصری عدو ایشان را جمیع اعیان و اشراف و علما و سلاطین و عساکر ایشان و غالب رعایای بلاد قرار داد و جمیع ایشان سعی در اطفای نورشان میکردند و جمیع این اعادی در جمیع اعصار سعی داشتند که یک ذره نقص در ایشان بگیرند و همه چشم دوخته بودند که عیبی از ایشان را دستمایه خود کرده، ایشان را به آن واسطه از نظرها ساقط کنند و به هیچوجه باک از افترا و تهمت هم نداشتند چنانکه باک از کشتن ذریه طاهره نداشتند و سلاطین با اقتدار که اغلب روی زمین در دستشان بود میفرستادند به اطراف عالم و علمای ملل و مذاهب و سحره٭ و کهنه٭ و اصحاب شعبده را جمع میکردند که بلکه به مباحثه و حیله و شعبده و سحر بتوانند اثبات جهلی یا عجزی یا نقصی در ایشان کنند اگرچه به طور افترا باشد و نشد و خود رسواتر شدند و پشیمان گردیدند و سعی کردند در استیصال٭ اهلبیت ایشان و قطع شاخ و برگشان و پراکنده کردن اقارب و خویشانشان و افنای سادات طیبین از حول و حوش ایشان که شاید ایشان بیپر و بال شوند و منقطع گردند و نشد و چون از همه عاجز شدند و دیدند که امر ایشان روز افزون و شیعیان ایشان در ازدیاد و علوم ایشان در نشر و معجزات و فضایلشان عالم را پر کرده و عامه و خاصه همه اقرار بر فضل ایشان دارند و همه در نزد ایشان عاجزند و کتب عامه و خاصه از فضل ایشان پر است و عالم را
«* سلطانیه صفحه ۲۰۶ *»
گرفته به ناچار ایشان را کشتند و الا اینقدر شعور داشتند که این مورث افتضاح دنیا و بوار آخرت است و باعث لعن ابدی خواهد بود چگونه نه و حال آنکه خود آن سلاطین و خود آن علما راویان فضائل ایشان بودند و خود با منکرین در فضل ایشان مباحثهها میکردند ولی به مقتضای «الملک٭ عقیم» چون از همهجا ناچار شدند و بر ملک خود ترسیدند، لعن ابدی را بر خود گذارده مرتکب قتل ایشان شدند و معذلک نیفزود قتل به ایشان مگر جلال و عظمت و کبریا و حسن ثنا در همه اعصار و نیفزود بر قاتلین ایشان مگر لعن ابدی و عذاب سرمدی را و منقرض شدند به طوری که گم شد نامشان از صفحه عالم مگر آنکه کسی به لعن نامشان را ببرد و امر آلمحمد؟عهم؟ با وجود اینهمه اعادی روز افزون شد و علمشان و دینشان در عالم منتشر گردید.
آیا کدام تصدیق الهی اعظم از این تصدیق است و معذلک کتاب و سنت پر از فضائل ایشان است و کتب عامه و خاصه مشحون به مدح ایشان و احدی از مسلمین را در ایشان مغمضی٭ نیست با وجود عداوت باطنی که باک از قتلکردن و اسیرکردن و غارتنمودن ایشان نداشتند چنانکه داخل بدیهیات است و معذلک سایر مدعیان خلافت و امامت منقرض شدند و رشته ایشان بهکلی گسیخت و حجتشان باطل شد؛ زیرا که عالم بدون حاکم معصوم و ناموس و شرع نمیشود و تا روز قیامت این دین را خداوند بیحافظ نمیگذارد و اگر یک روز خلیفه رسول در زمین نباشد دلیل بطلان دین شود نعوذ باللّه به حجتهایی که شنیدی و علانیه فهمیدی.
«* سلطانیه صفحه ۲۰۷ *»
پس خداوند چون رشته جمیع مدعیان خلافت و امامت و ولایت را منقرض کرد و ادله عقلی و نقلی بر بطلان ایشان قائم نمود، معلوم شد که آن رشته از اصل باطل بوده. و مانند آن است که کسی راهی به دِه میخواهد دو راه در بیابان میبیند، از یکی میرود یک میل راه نرفته اثرش محو میشود که دیگر هیچ راه نیست، پس میداند که این راه نبوده و از اول خطا و متشابه بوده. پس چون به راه دیگر میرود میبیند که متصلاً میرود و اعلام٭ در مواضع خود نصب و علامتهای آبادی موجود و اثر اقدام پی در پی، پس میفهمد که این راه است. پس همه اشتباه در اول امر است که انسان دو راه میبیند و نمیداند که کدامیک منقطع و کدامیک متصل است و اما چون یکی منقطع شد دیگر اشتباه برطرف شد. حال اگر درباره خلفا شکی هم بود روز اول بود که در هر دو طرف راهی به نظر میآمد و اما حال دیگر الحمدللّه اشتباهی نمانده چرا که منقطع شدند و جمیع سلاسل٭ تمام شد و اخترام همه ظاهر گردید و باقی نماندند مگر آلمحمد؟عهم؟، پس راه حق همین است و بس. وانگهی که نصوص عدیده از رسولخدا؟ص؟ بر هر یک در کتب عامه وارد شده است و از هر یک بر هر یک نصوص بیاحصا رسیده و از هر یک معجزات عدیده مأثور است چنانکه از رسولخدا؟ص؟ مأثور است، حتی آنکه از قبور ایشان و مواضع اقدامشان معجزات بروز میکند و جمیع شیعه اجماع بر آن معجزات و نصوص دارند و تواتر آنها به سرحدی است که شیخ٭ حر؟رح؟ کتابی جمع کرده است مسمی به «اثبات الهداة
«* سلطانیه صفحه ۲۰۸ *»
بالنصوص و المعجزات» و در آن کتاب زیاده از بیست هزار حدیث به اسانیدی٭ که قریب هفتاد هزار سند است از کتب عامه و خاصه جمع کرده است و با وجود هفتاد هزار حدیث انصاف این است که موضع شک نیست. و جمیع احادیث سنی را اگر جمع کنی در امور دینشان گمان نمیکنم که هفتاد هزار حدیث از رسولخدا داشته باشند و اگر این موضع شک باشد پس فرنگی حق دارد که میگوید که معجزات پیغمبر شما بر ما ثابت نشده. وانگهی بعد از تراکم اینهمه ادله عقلیه و نقلیه و زهد و فضل و علم و سخا و کرم و عمل و تقوی و جلالت اجماعی ایشان و تصدیق خداوند از پی که در این مدت هزار و دویست سال و کسری ابداً احدی در میان امت نتواند راه بطلانی برای ایشان بجوید، آیا معارضه با اینهمه ادله میکند اجماع موهومی بر خلافت ابیبکر؟! وانگهی که میگوییم که بعد از نبی؟ص؟خلیفه ضرور است که حافظ دین باشد و حاکم شرع مبین یا نه؟ اگر ضرور نیست و از اجزاء دین نه، پس عیب نکنید بر کسانی که تخلف کردند و او را امام ندانستند. و اگر واجب است، پس بعد از چهار پنج خلیفه دیگر خلیفه کیست؟ آیا بنیامیهاند یا بنیعباس؟ و خود سنیان به انقراض خلافت قائلند. پس بسا آنکه تا روز قیامت صد هزار سال طول بکشد، آیا حافظ دین و مروج این شرع در این صد هزار سال که خواهد بود؟ آیا قاضیان و مفتیانند که خود به کتابهای فقهای سابق تقلید میکنند و هر چه آنها ننوشتهاند نمیدانند و آن پیشینیان هم که نوشتهاند به رأی و قیاس خود نوشتهاند و اغلب مسائل دینیه را هم ننوشتهاند و احاطه به کل نکردهاند و در اغلب
«* سلطانیه صفحه ۲۰۹ *»
مسائل متوقف و حیرانند، یا آنکه خونکار٭ روم و امیر بخارا و شرفای٭ حجاز با تعدد و تنازعشان حافظ دین باشند؟! انصاف دهند و ببینند که تا صد هزار سال به این اوضاع دینی میماند یا نه و انصاف دهند که تا حال مانده یا نه؟ اگر پا به بخت خود نزنند میدانند. و چون بنای کتاب بر اختصار است برای منصفان همینقدر در امامت هم کافی است به شرطی که همه کتاب را به دقت نگاه کنند و تدبر نمایند و اگر اطول از این خواهند رجوع به «ارشاد العوام» کنند که در این بابها کافی است انشاءاللّه تعالی.
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
«* سلطانیه صفحه ۲۱۰ *»
خاتمــه
در اثبات بقای غوث اعظم و ملاذ افخم ناموس الدهر و صاحب العصر حافظ السنة و الفرض و نور اللّه فی ظلمات الارض و مالک البسط و القبض فی الطول و العرض آیة اللّه الکبری و حجته العظمی قطب الارض و السماء و مالک المنع و العطاء حضرت بقیةاللّه عجّل اللّه فرجه و سهّل مخرجه
و بیان این معنی هم در چند فصل میشود.
فصـل
بدانکه از آنچه سابقاً در مقدمه و دو مبحث گذشته به عرض رسانیدم معلوم شد که خداوند عالم حکیم است و از حکیم لغو سر نمیزند، پس عالم را برای فایده آفریده و چون غنی است روا نیست که آن فایده عاید خود او شود، بلکه باید آن فایده عاید خلق شود. و آن فایده وصول به مقام قرب الهی و نعمت جاوید و حیات پاینده است. و چون وصول به این فایده در خلق به طور قوه و استعداد است نه بالفعل، از برای حصول آن بالفعل اسبابی ضرور است که به سبب آن اسباب، خلق استکمال یابند و آن فایده مخزونه٭ در وجود ایشان به فعلیت آید و آن اسباب باید خود کامل باشند و مکمل تا بتوانند که تکمیل ناقصین نمایند و از قوه ایشان آن فایده را بالفعل سازند. چنانکه خداوند در قوه زیت،٭ اشراق و استضاءه را قرار داده است ولی به جهت نقصانی که دارد آن اشراق و استضاءه در آن بالفعل نیست و رطوبتهای زایده آن
«* سلطانیه صفحه ۲۱۱ *»
حاجب٭ است میان آن قوه و بصرهای مردم. پس در حکمت آتشی ضرور شد که بالفعل مُشرق و مستضیء باشد تا چون با آن زیت قرین شود رفع موانع آن را نماید و اشراق و استضاءه را که در قوه آن است ابراز دهد.
همچنین بعد از اینکه در قوه جهال حصول علم و کمال را قرار داد و خود در حال جهل و نقصان نتوانستندی که تکمیل خود را نموده از قوه خود استخراج علم و کمال نمایند، در حکمت لازم شد که خداوند عالمی کامل بیافریند که چون آن عالم با آن جاهل قرین شود و نور علم او بر آن بتابد به فضل نور علم او رفع موانع و اسباب جهل او بشود و آن علم که در کمون قوه اوست بیرون آید و اگر نه آن عالم بود ابداً هیچ جاهل عالم نمیشد،
ذات نایافته از هستی، بخش | نتواند که شود، هستیبخش |
و بنای استکمال جمیع ناقصین عالم به همینطور است و هیچ ناقصی ابداً کامل نشود مگر به مجاورت و عنایت کاملی. پس چون حکمت اقتضا کرد که خلق، ناقص خلق شوند در اول مرتبه و ناقص در استکمال محتاج به وجود کامل بود، خداوند حکیم ابداً عالم را خالی از کاملین نگذارده و نخواهد گذارد. چنانکه خدایی که تشنه آفرید و حیاتش بسته به آب است عالم را خالی از آب نگذارد. و متنفس آفرید و بنای حیاتش به هواست، عالم را خالی از هوا نگذارد. و مریض آفرید و حیاتش را بسته به دوا کرد عالم را بیدوا نیافرید. پس چون ناقصین آفرید که استکمالشان بسته به کامل است، البته عالم را خالی از کامل نگذارد
«* سلطانیه صفحه ۲۱۲ *»
و الا وضع قوه کمال در ناقص بیفایده بود و خداوند حکیم کار لغو نمیکند. و کامل در این مقام کسی است که آن فایده در او بالفعل و واصل به آن فایده باشد.
پس چون فایده خلق وصول به حیات جاوید و نعمت پاینده بود و این نعمت نیست مگر در دار قرب الهی و اتصال به انوار خداوند قادر قاهر قدیم ازلی ابدی، پس باید در هر عصر کسانی باشند که متصل باشند به انوار عظمت و جلالت و کبریای خداوند و از فضل او به حیات جاویدان و نعمت و قدرت و قوت پاینده رسیده باشند و جمیع کمالات در ایشان بالفعل باشد تا کامل و مکمل باشند و بتوانند که غیری را به آن مقام رسانند.
تصور کن که آیا میشود که کسی که مکه را ندیده باشد و به آنجا نرسیده و راه مکه را ندانسته باشد، مردم را به مکه رساند و ایشان را دلالت نماید؟! یا جاهل میتواند که سایر جهال را تعلیم علم و صنایع کند؟! پس چون فایده، وصول به مرتبه کمال است که عبارت از قرب خداوند متعال باشد باید لامحاله در ملک همیشه کاملان واصل به مقام قرب الهی و منور به انوار او باشند تا خلق ناقص را بتوانند هدایت و دلالت نمایند و به مقام قرب رسانند.
تدبر کن در خلقت بدن خودت که بعد از آنکه مقدر شده بود که اعضا ناقص باشند و از خود حیاتی نداشته باشند، ولی در قوه ایشان زندهشدن و به حس و حرکت در آمدن گذارده شده بود، چگونه کاملی در
«* سلطانیه صفحه ۲۱۳ *»
میان آنها قرارداد شده که روح بخاری باشد که به قرب جوار روح ملکوتی و حیات غیبی فایز شده و از فضل او حیات و حس و حرکت و شعور یافته و کامل شده و به انوار و کمالات او در گرفته، پس چون در میان اعضا راه رود و با آنها قرین شود آنها را زنده نماید و ایصال فیضِ روح ملکوتی به آنها کند و آنها را هم با حس و حرکت نماید و زنده گرداند. و اگر آن روح بخاری نبود ابداً اعضا را خبری از روح ملکوتی نبود و خود در حال نقصان و موت خود نمیتوانستند که خود را زنده نمایند و قابلیت اتصال به روح ملکوتی در آنها بالفعل نبود و خود تحصیل آن را از پیش خود نمیتوانستند بکنند. پس کاملی ضرور شد که آنها را به مقارنه خود کامل نماید و از فیض روح ملکوتی زنده سازد.
حال همچنین ناقصین عالم نمیتوانند خود در حال فقدانِ آن کمال، خود را کامل نمایند و خود را با وجود غایت بُعدِ از حق به حق متصل سازند و با وجود جهل به طریقه سلوک به سوی حق، خود را عالم گردانند. و در حکمت لازم شد که در هر عصری واصلین و متصلین به آن مقصد اسنی٭ باشند که اگر نباشند،
کس بدان مقصد عالی نتوانست رسید
هم مگر لطف شهان پیش نهد گامی چند
و از این جهت به فایده خلقت نرسند و خلقت لغو شود و حکیم اجلّ از آن است و آن کاملان انبیا و اوصیای ایشان که حجتهای خداوند جهانند میباشند.
«* سلطانیه صفحه ۲۱۴ *»
پس ابداً نشود که زمین خالی از نبی یا وصی نبی باشد و وصی نبی هم باید مانند آن نبی کامل و واصل به مقام قرب الهی باشد و معصوم و مطهر چنانکه گذشت تا بتواند مکمل غیر شود. و این کار بدان نگذرد که قومی از نبی الفاظ ناموس و شرع را یاد گیرند و برای مردم بیان کنند. آیا نمیبینی که از بیانکردن به زبان برای زیت که آتش سوزان و فروزان است زیت مشتعل نشود و از بیانکردن برای مریض که ریوند مسهل و کبابه٭ منضج است رفع مرض او نگردد و باید آتش بالفعلی باشد که سوزان و فروزان بود و دوای بالفعلی باشد که رافع مرض گردد. و اگر به محض بیان الفاظ میگذشت، همان نبی اول که حضرت آدم بود کفایت میکرد که شرعی بیاورد و بگوید از این زمان تا فلان زمان اینطور عمل کنید و از آن زمان تا فلان زمان چنین، و این شرع را به دست ذریه خود دهد تا روز قیامت. و حال میبینی که خدا به این بیان اکتفا نکرده و در هر زمان نبی کاملی برپا کرده که به آتش انوار الهی و به حیات کمالات او در گرفته باشد و بتواند اهل عصر خود را تکمیل نماید. و چگونه شد که در مدت شش هزار سال و کسری صد و بیست و چهار هزار نبی ضرور شد و تا صد هزار سال دیگر علما کفایت میکنند و علما نیستند مگر مانند عالم به صفت آتش و مبیّن احوال آتش. و بیان احوال آتش، زیت را مشتعل نکند، چگونه بیان علما خلق ناقص روی زمین را تکمیل میکند؟! و مبیّن احوال سلطنت نتواند نظم عالم دهد تا سلطانی صاحب نفْس سلطنت نباشد و بر مردم بالفعل مستولی و غالب و قاهر
«* سلطانیه صفحه ۲۱۵ *»
نبود. و حقیقةً سینه عالم نیست مگر مانند لوح کتاب که نقوش و رسومی چند بر آن ثبت شده، حال کتاب چگونه تواند محاکمه میان اهل عالم نماید یا مریضان عالم را شفا بخشد تا حاکم ناطقی با نفس حکومت و طبیب حاذقی با نفس مرتاض به طبابت نباشد؟! پس چه بسیار سخیف است قول آنان که گمان میکنند که عالم به وجود علما که صاحب نفوس کامله واصله به قرب جوار الهی نیستند منتظم میگردد و میتوانند با بیان بیجان تکمیل ناقصین نمایند.
پس بعد از هر نبیی واجب است وجود وصی کاملی که مانند آن نبی، کامل بالغ و واصل به مقام قرب جوار الهی باشد و از انوار عظمت و جلال و کبریای او در گرفته بود و به حیات قوت و قدرت و سلطنت و دوام و بقای الهی زنده شده باشد تا ناقصین عصر خود را به مرتبه کمال رساند و آن شرع و حکم را اقامه نماید و در عالم جاری سازد و چنین کسی باید حکماً از جانب حضرت الهی باشد. بعد دیگر اگر خلق اطاعت نکنند، حجت بر خلق قائم گردد و قصور و تقصیر از جانب ایشان بود. پس در هر عصر نبی کامل یا وصی واصل باید باشد تا حجت برای خدا بر خلق قائم گردد. پس چگونه شود که در این اعصار متمادیه٭ عالم بیوجود حجت و وصی معصومِ رسولخدا؟ص؟ بماند و حکمت حکیم لغو شود. و اگر در این برهان الهی نبوی علوی کسی تدبر کند، وجود حضرت بقیة اللّه عجل اللّه فرجه از برای او مثل آفتاب در وسط السماء ظاهر شود و شک و شبهه برای او نماند.
«* سلطانیه صفحه ۲۱۶ *»
فصـل
این مطلب بر هر نفسی هویداست که او و امثال او از آن اذلّ٭ و احقرند٭ که خود بتوانند از خداوند عالم علم صلاح و فساد خود را بیواسطه بگیرند و اگر چنین بودند همه نبی بودند و محتاج نبیی دیگر نبودند. و هیهات٭ هیهات خلقی که پس از هدایت صد و بیست و چهار هزار پیغمبر هنوز آداب انسانیت نیاموختهاند و خیر خود را از شر خود نمیدانند، سهل است آداب نان خوردن را درست ندانستهاند، چگونه بیواسطه توانند از خداوند عالم علم صلاح و فساد و خیر و شر خود را دریافت کنند؟! و چون قابل این نیستند معلوم است که اتصال به انوار الهی ندارند و چون اتصال به انوار الهی ندارند نتوانند که خود بیواسطه از او فیضیابی کنند و امداد و فیوض خلقی را بدون توسط کاملی متصل دریابند. پس چون عاجز از این معنی باشند ابداً محتاجند به آنکه میان ایشان و خالق منان٭ کسی بود که محل عنایت الهی باشد و جمیع فیوض اول به او رسد و از او به سایرین نشر کند.
آیا نمیبینی که چون اعضا خود نتوانند که بر رضا و غضب روح ملکوتی اطلاع یابند و امر و نهی او را بفهمند، معلوم است که اتصال به او ندارند و چون اتصال به او ندارند از جمیع فیضها و مددهای او محرومند، پس به این واسطه محتاجند که میان ایشان و روح ملکوتی روح بخاری برزخی باشد که از جهت اعلی از روح ملکوتی فیضیابی کند و از جهت جسمانیت به سایر اعضای جسمانی برساند، پس به
«* سلطانیه صفحه ۲۱۷ *»
ندای بلند به اعضا خطاب میکند که ای اعضا من جسدی هستم مثل شما و جسمیم عنصری مانند شما و فرق میان من و شما این است که من آئینه وجود خود را از لوث کثافات زدودهام و خود را صافی و لطیف کردهام و از ماسوای روح ملکوتی منقطع شدهام و نظر خود را علیالدوام به او انداختهام تا خود را گم کرده او را یافتهام و خود را پنهان کرده او را آشکار کردهام، پس به نور او در گرفتهام و خلیفه و قائممقام او شدهام و چشم بینا و گوش شنوا و زبان گویا و دست توانا و پای پویای او گردیدهام و بر جمیع رضا و غضب او مطلع شدهام، بلکه به جایی رسیده که همان رضای او رضای من است و غضب او غضب من و رؤیت او رؤیت من، بلکه نام او نام من و مسمی به روح شدهام. و فرقی که هست این است که من روح بخاریم و او روح ملکوتی، پس از این جهت هر یک از شما که به من اتصال پیدا کند و تولای مرا ورزد و رو به من آرد زنده شود و حبل او متصل به روح ملکوتی گردد و هر کس میان خود و من سُدّه٭ و حجابی قرار دهد از حیات بیبهره خواهد شد و خواهد بر ممات خود باقی ماند و علم به خیر و شر و صلاح و فساد خود پیدا نخواهد کرد و خواهد گندید و پوسید و او را از سایر اعضای زنده باید برید.
خلاصه اگر روح بخاری از دیدار مردم پنهان است کدام برهان بر وجود مبارک او نمایانتر از اینکه بدن زنده و برقرار است با وجود عدم قابلیت اخذ از روح ملکوتی بیواسطه کاملی. و کدام دلیل واضحتر از اینکه چشم، بینا و گوش، شنوا و زبان، گویا و دست، توانا و پا پویاست. پس همین که آدم عاقل
«* سلطانیه صفحه ۲۱۸ *»
دید که بدن زنده است با غایت کثافت و همه اعضا در مجاری خود جاریند و منفعت هر یک از او حاصل است میداند که در میان آنها روح بخاری هست اگرچه غایب از درک ابصار است و احدی او را نمیبیند و یقین به وجود شریف او حاصل میکند چنانکه تو اگر قرص آفتاب را نبینی و نور او را بر در و دیوار ببینی یقین میکنی که آفتاب طالع است و اگر ناطق را نبینی و نطق را بشنوی یقین میکنی که ناطق موجود است.
حال کدام دلیل بر وجود حجت خدا و قطب و قلب ارض و سما اوضح از این آسمان برپا و زمین برجا و گردش آفتاب و ماه و جاریشدن اجزای عالم در مجاری خود و عرض کردم که حجت کسی است که کامل باشد و واصل به مقام قرب صانع بیچون و به انوار جلال و عظمت و علم و قدرت او در گرفته و کدام برهان اوضح از اینکه این خلق ضعیف با چند و چون و جهت که عاجزند از فیضیابی از خدای بیچند و چون و جهت، ساکن آنها برقرار و متحرک آنها دوّار٭ است.
این است سرّ آن کلام که از شخص حکیمی پرسیدند که دلیل بر وجود حجت خدا چیست؟ گفت عمامه را به سر میبندند یا به پا؟ گفت به سر، گفت همین دلیل بر وجود حجتی که عقل کل است و حیات و شعور کل ملک از او است که اگر او نبود تو ندانستی که عمامه را به سر میبندند و تو این شعور را بیواسطه از خدای بیرون از حد خلایق نتوانستی گرفت، پس همین علم تو دلیل وجود واسطه میان تو و خداوند که از او میگیرد و به تو میرساند.
«* سلطانیه صفحه ۲۱۹ *»
و این ادله ادلهایست که ابداً نمیتوان بر آن اعتراض کرد زیرا که ادله لفظیه نیست که منکران اعتراض بر آنها کنند بلکه ادله عقلیه واضحهای است که منتهی به بدیهیات است. و آنچه پیش از ادله عقلیه گفتیم در لزوم بودن حاکم شرع و سایس دین و لزوم خلیفه خدا در هر عصری، در این مقام و در این عصر نیز جاری است. و آنچه از آیات قرآنیه استخراج کردیم نیز در این مقام جاری میشود. و احادیثی که از کتب عامه نقل شد بر لزوم بودن ائمه اثناعشر کلاً در اینجا جاری است. پس همه را درباره این عصر نیز مراجعه نمایید و مطلب را استخراج کنید.
فصـل
اگر کسی بحثی نماید که وجود خلیفه خدا در هر عصری از قراری که گفتی برای آن است که عباد را بر ناموس الهی بدارد و احکام و حدود الهی را جاری سازد و ناقصین را به درجات کمال رساند و اگر این کار را نکند و گوشهای بنشیند، وجودش بیثمر و بیفایده است و با سایر مردم فرقی ندارد و مردم به ناموس الهی راه نروند، پس اگر هلاک نشوند و عالم برقرار باشد ادله تو خطا بوده و اگر هلاک شوند حکمت ناقص بوده.
جواب عرض میکنم که ما سابقاً گفتیم که حکیم باید وضعش از روی حکمت باشد و هر چیز را در مقام خود گذارد مانند خانهای که بنّای حکیمی ساخته باشد؛ مجلس را در جای خود و مطبخ٭ را در جای خود و مخزن٭ را در جای خود و مبرز٭ را در جای خود و سایر مایتعلق خانه را هر یک در جای خود قرار داده باشد. بعد اگر کسی در آن خانه رود و در
«* سلطانیه صفحه ۲۲۰ *»
مجلس مسکن نکند و در مطبخ یا اصطبل سکنا کند و دواب خود را در مجلس بندد و هیچیک موافق نیاید، آیا تو نقص بر بنّا میگیری که خانه را بر خلاف حکمت ساخته یا بر ساکن در خانه که بر خلاف حکمت مسکن کرده؟ بدیهی است که نقص بر ساکن است نه بر بنّا.
حال همچنین خداوند حکیم باید عالم را بر وفق حکمت بیافریند و چون رعیت آفریده بایستی سلطان بیافریند. حال اگر رعیت اطاعت سلطان نکنند نقص وضع الهی نیست، بلکه نقص رعیت است. و اگر گویی چرا سلطان قهار رعیت خود را مقهور بر طاعت نمیکند تا عالم منتظم شود، عرض کنم که این عمل را عاجز و محتاج به رعیت میکند نه خدای غنی که خلق اگر طاعت کنند از بندگی و مقهوریت تحت مشیت او بیرون نمیروند و اگر معصیت هم کنند در تحت سلطنت او و مقهور در تحت مشیت اویند پس خدای غنی است، برای هر عمل مقتضایی آفریده از خیر و شر و خلق را دلالت به آن کرده و آلات و ادوات طاعت و سرکشی به آنها داده، حال اگر طاعت کنند به هدایت و قوت او مستحق مقتضاهای خیر شوند و آن است رحمت و ثواب خدا و اگر معصیت کنند به قوت و مدد او مستحق مقتضاهای شر شوند و آن است غضب و عقاب خدا، نه او را از اطاعت نفعی و نه او را از معصیت خطری است،
گر جمله کاینات کافر گردند | بر دامن کبریاش ننشیند گرد |
پس خلیفه او هم مادام که خلق را مُدْبِر از حق میبیند و ناصر و اعوانی برای خود نمیبیند، انزوا اختیار میکند و مشغول به عبادت خدا
«* سلطانیه صفحه ۲۲۱ *»
میشود و چون برای خود اعوانی و انصاری بیند به حق خود برخیزد و مردم را به سوی حق بخواند. پس اگر امروز حضرت بقیةاللّه عجل اللّه فرجه غایب است، نقصی در حکمت حکیم غنی نیست و وضع عالم درست است الا آنکه مردم خود مُعرض از حقند.
و اما آنکه معذلک عالم برقرار است، بلی برقرار است نوعاً و الا جمیع اجزایش از وضع محبوب الهی منحرف و مملو از فساد شده. و اما بقای نوع آن هم باز به برکت آن قلیل نفوسی است که در عالم هستند و به ناموس و شرع عمل میکنند و محل عنایت حضرت بقیةاللّه عجل اللّه فرجه میباشند و اگر نماند در عالم از اهل حق مگر یک نفر، خداوند به برکت آن یک نفر آسمان و زمین را برقرار میگذارد و باقی همه را به جهت رفع حاجات او و اعانت او باقی میدارد و به جهت آنکه میداند از نسل آنها مؤمنین به عمل آیند چنانکه در عصر حضرت ابراهیم؟ع؟ در روی زمین نبود مؤمنی مگر آن حضرت و در زمان ادریس؟ع؟ نبود مؤمنی مگر آن بزرگوار و معذلک عالم برقرار ماند و اگر احدی از اهل حق در روی زمین نماند، یک آن خدا عالم را مهلت نخواهد داد.
و اگر گویی پس سبب چه بود که ائمه دیگر ظاهر بودند با وجودی که مردم همان مردمند، عرض میکنم بلی بعد از رحلت خاتم انبیا؟ص؟ بلکه از عهد حضرت آدم تاکنون مردم معرض از حق بودهاند و هستند و قلیلی از مردم همیشه مؤمن بودهاند و هستند حتی آنکه خدا میفرماید: و ما اکثر الناس و لو حرصت بمؤمنین یعنی اگرچه حریص باشی که مردم
«* سلطانیه صفحه ۲۲۲ *»
ایمان آورند اکثر مردم ایمان نخواهند آورد و میفرماید: و مایؤمن اکثرهم باللّه الا و هم مشرکون یعنی اکثر مردم ایمان نمیآورند به خدا مگر آنکه مشرکند و میفرماید: و قلیل من عبادی الشکور یعنی کمی از بندگان من شاکرند و میفرماید: و ماآمن معه الا قلیل یعنی ایمان نیاوردند با حضرت نوح مگر کمی. پس همیشه چنین بودهاند ولی در اعصار سابقه خداوند انبیا و خلفای پیدرپی فرستاد تا آنکه هر یکی قدری از حق را در عالم ابراز دهند خواه آنها را بکشند و خواه بگذارند تا امر به خاتم انبیا و خاتم ادیان و خاتم اوصیا رسید که بعد از او کسی مقدر نشده بود که خلیفه خدا باشد، پس او را خداوند ذخیره کرده از برای وقتی که مصلحت عالم را در آن داند و او را بر عالم مستولی فرماید. و اما ائمه دیگر را خدا میدانست که پس از هر امامی امامی دیگر هست، چنانکه پس از هر نبی نبی دیگر بود که اگر یکی را بکشند یکی دیگر بعد از او باشد که قائممقام او شود.
و مپندار که سیاست الهی همین بوده که انبیا و اوصیا تا حال کردهاند، حاشا بلکه سیاست آن است که حضرت بقیةاللّه خواهد کرد و عالم تا آن روز استعداد آن سیاست را نداشته و ندارد و انبیا و اوصیای سابق برای محض اتمام حجت آمدند که دین الهی را گوشزد مردم کنند و چون عالم را مستعد نمیدیدند بنای سیاستی نداشتند و چون آن حضرت عالم را به نور جمال خود روشن کند و صلاح در سیاست بیند، سیاست الهی را ابراز دهد به طوری که در جمیع اطراف زمین موضع قدمی نماند مگر آنکه دین خدا را در آنجا ظاهر سازد و جمیع ادیان باطله
«* سلطانیه صفحه ۲۲۳ *»
را از عالم بر اندازد. و بر این معنی اکثر ملل اعتقاد دارند چنانکه شطری از آنها بعد از این به عرض خواهد رسید.
و اما زمان ظهور آن حضرت را هر کسی وعده نماید و احدی بر آن مطلع نیست جز خداوند عالم و تا عالم را استعداد سیاست الهی پیدا نشود بروز نخواهد فرمود و برای ظهور علاماتی است که در کتاب «ارشاد» مفصلاً نوشتهام هر کس خواهد رجوع به آنجا نماید.
فصـل
بدانکه از عجایب آن است که بسیاری از امم خارجه و سنی و شیعه اتفاق دارند بر آنکه در آخرالزمان کسی خواهد آمد که مروج دین خدا باشد و زمین را پر از عدل و داد کند و جمیع ادیان باطله و ملل مشرکه را بر اندازد الا آنکه هر کسی او را به نامی مینامد و گمانی میکند و چون جمیع علامات و اخبار کتب سابقه و اجماع ملتها و احادیث نبوی و سایر ائمه بر آن حضرت صادق آمده، معلوم شده که آن شخص منتظر همین بزرگوار است که هر کسی او را به نامی نامیده و به صفتی وصف کرده است چنانکه از اوستا٭ و ژند٭ منقول است که چون زردشت٭ به آسمان رفت و در آنجا به سبب خوردن چیزی چون انگبین٭ بیهوش شد درختی در مکاشفه دید که هفت شاخ داشت که همهجا سایه او رسیده بود یک شاخ از زر٭ و دویمی از سیم٭ و سومی از برنج٭ و چهارم روی و پنجم ارزیز٭ و ششم فولاد و هفتم آهن آمیخته بعد هر شاخی را خداوند از برای او به دولتی تعبیر کرد.
«* سلطانیه صفحه ۲۲۴ *»
تا آنکه میگوید: «ششم شاخ فولاد عهد نوشیروان است که از داد او جهان پیر جوان شود و مزدک٭ بدگوهری پیشه کند اما به دین زیان نیارد رسانی و شاخ هفتم که از آهن آمیخته دیدی آن نشان هنگامی است که اَلْف جدید به سر آید و پادشاهی به مزدکین٭ رسد و دین٭ بهیّ گرامی نماید گروهی سیاهپوش درویشآزار بینام و ننگ و هنر، با شور و شر دوست مکار زراق٭ و محیل٭ صبریندل٭ انگبینیزبان دارجنان٭ و نمک ناسپاس دروغگو گرامیدار و کاستسرای نواز راه دوزخپوی بههم رسیده آتشکدهها را به خلل آرند و روان ایرانیان به دینشان گروند دخت و پسر آزادگان به دست آن گروه افتد و پور نیکان و بزرگان پیشکاران ایشان شوند و آن فرقه پیمانشکن پادشاه گردند.
چون الف به آخر رسد ابرهای بیباران بسیار بر آید و باران به هنگام نیارد و گرما مستولی شود و آبهای رودها بکاهد و گاو و گوسفند بسیار نماند و اندام مردم کوچک شود و مردم کستیبند٭ نهان شوند و بیعزت باشند و نوروز ندانند، از ترکان سپاهی بد کار آزمند٭ به ایران آید و از مهتران٭ تخت و تاج بستاند.
ای زردشت این حال را با موبدان٭ گوی تا مردم را خبر دهند. زرتشت گفت در آن روزگار مردم بهدین٭ چگونه پرستاری کنند؟ چنین جواب داد که دیگر چون رأس الف بود مردم چندان رنج بینند که در هنگام ضحاک٭ و افراسیاب٭ ندیدهاند. چون اَلْف به آخر رسد از بهدینان با هنر نبینی. زردشت گفت ای دادار هرمزد٭ بعد از چندین
«* سلطانیه صفحه ۲۲۵ *»
محنت و کوتاهی عمر و رنج دراز بهدینان کسی خواستار دین نباشد و بر سیاهجامگی شکست راه یابد. دادار گفت اندوه جاودان نباشد، چون نشان سیاه آشکار گردد سپاهی از روم دژ برسد با جامه و کلاهسرخ، زمین خراسان از نم و بخار تباه شود و زمینلرزهها بههم رسد و مرزها ویران گردد و ترک و روم و عرب در هم افتند و مرز توران٭ از ترک و تازی و هندی ویران شود و اذران٭ را به کوهی برند، از تاختن ایران تباهی پذیرد.
پس زرتشت گفت که یا رب اگر عمر این قوم دراز نبود باری زندگانی تباه بسازند و بدکیشان چگونه هلاک شوند؟ چنین پاسخ یافت که از خراسان نشان سپاه بر آید، پس چون هشیدار از مادر جدا شود چون سیساله شود دین را باستان پذیرد و شاهی باشد به هند و چین از تخمه کیان او را پوری بهرامنام هماوند لقب باشد که گروهیش شاپور خوانند. چون این گرامی پور زاید ستاره از آسمان فرو بارد و پدر او در آبانماه روز باد از عالم بگذرد و چون پسر بیست یک ساله شود با لشکر گرانسنگ به هر سو تازد و به بلخ و بخارا سپاه کشد و با لشکر هند و چین به ایران آید.
پس در کوه یکی مرد دین کمر بندد و از خراسان و سیستان لشکر آرد و به یاری ایران شود سه جنگ عظیم شود که پارس جای ماتم گردد. پس شاه سرافراز کینهساز شود و پیروزی یابد و در آن روزگار هزار زن یک مرد نیابند و اگر مردی بنگرند تعجب کنند. پس چون زمان ایشان به سر آید به سوی کنگدژ٭ سروش فرستم و بشوتن٭ را بخوانم با یکصد و پنجاه مرد نیکوکار بیاید و پشت کند و اهرمن جنگ بشوتن سازد. چون
«* سلطانیه صفحه ۲۲۶ *»
آواز هادخت٭ و استا٭ و ژند٭ از ایشان بشنوند اهرمنان از ایران برمند پس شاه بهرامنام صاحب تخت شود اذران باز آورند و بر آئین سابق اوقات بگسترند و تخمهٔ بَدان بر افتد، بشوتن چون کار پیراسته بیند به شاهی سوی ایوان خود رود». تمام شد عبارت آن با فیالجمله ایضاحی.
بدانکه از قراری که از مورخان منقول است زردشت هزار و دویست و هفده سال قبل از هجرت بوده، پس اینکه گفته «چون الف جدید به سر آید پادشاهی به مزدکین رسد»، ظاهراً مراد پادشاهی خاتم انبیا باشد. و مراد از «سیاهپوشان» به آن صفات بنیعباس باشند که پادشاه شدند و ایران را تسخیر کرده مجوسان را بر انداختند. و مراد از «ترکان» که بعد از ایشان مستولی شوند چنگیزیه باشند. و مراد از آن «تعبها» قتل و غارت ایشان باشد. و «سپاهی که از خراسان آید» میشود که آن رایت خراسانی باشد که در احادیث ما وارد شده که قبل از ظهور امام؟ع؟ خواهد آمد. و مراد از «شاه سرافراز» امام عصر باشد و قتل بسیار کند مردان را. و مراد از «بشوتن» حضرت امیر باشد که در احادیث ما است که آن حضرت رجعت کند و با شیطان و عساکر او جنگی کند که از اول دنیا تا آن روز چنان جنگی نشده باشد و شیطان و عساکر او کشته شوند. و «شاه بهرامنام صاحب تخت شود»، مراد امام عصر باشد عجل اللّه فرجه که بعد از آن بر کرسی نشیند چنانکه در احایث ماست.
و «تخمه بَدان برافتد» و آن بعد از رجعت پیغمبر است که بهکلی در آن زمان کفر از عالم برافتد و حرامگوشت و سَمّیات و شرور از عالم
«* سلطانیه صفحه ۲۲۷ *»
برافتد و دین حق عالم را بگیرد و در آن زمان برای حضرت امیر قبهای نصب شود که یک رکن آن در نجف اشرف باشد و یکی در هجر٭ و یکی در صنعا٭ و یکی در مدینه و مراد از آنکه «بشوتن به ایوان خود رود» این باشد. خلاصه ظهور این اخبار در امور و احوال این امت بدیهی است.
و همچنین در یکی از کتب٭ عهد عتیق که کتاب اشعیا است در اصحاح یازدهم است که میفرماید: «بیرون آید شاخهای از ریشه ایسی٭ و بالا آید شاخ آن از ریشه آن و قرار گیرد بر آن روح خدا یعنی روح حکمت و معرفت و روح مشورت و عدل یا قوت و روح علم و حسن عبادت و خشیت خدا پر میکند او را، حکم نمیکند به آنچه چشم ببیند و نه به آنچه گوش شنود سرزنش کند، لکن حکم میکند به عدل برای مساکین و سرزنش میکند متواضعان زمین را به انصاف و میزند زمین را به عصای دهان خود و به روح لبهای خود و میکشد منافق را و نیکی کمربند او باشد و ایمان رباط٭ دو طرف او باشد، گرگ و میش با هم سکنا کنند و یوز و گوسفند با هم آرمند و گوساله و شیر و گوسفند با هم خسپند٭ و طفل صغیر آنها را براند، گوساله و خرس با هم چرا کنند و اولادشان با هم بخوابند و شیر مثل گاو کاه خورد و طفل شیرخواره در سوراخ افعی بازی کند و از شیر باز گرفته در سوراخ اژدها داخل شود، نه ضرر میرسانند و نه هلاک میشوند در جمیع کوههای مقدس به جهت آنکه زمین پر از معرفت خدا شده مثل آب دریا که روی عالم را گرفته باشد و در آن روز ریشه ایسی قائم باشد علامتی است برای امتها همه
«* سلطانیه صفحه ۲۲۸ *»
طوایف از او سؤال کنند» تا آخر اصحاح.
و اگر یهود و نصاری انصاف دهند، این اوضاع در عالم الی الآن در عصر هیچ پیغمبری نشده و خبری است که نبی اشعیا داده و باید صادق باشد. پس این نیست مگر در ظهور امام؟ع؟ چنانکه اخبار ما به همین شهادت میدهد و آن بزرگوار به ظاهر آنچه چشم بیند و گوش شنود حکم نکند بلکه به باطن حکم کند به حکم آل داود. و چون در احادیث ما معروف است که به حکم آل داود حکم کند میشود که مراد از «بیرون آمدن آن از اصل ایسی» آن باشد چرا که ایسی نام پدر داود بوده و مراد از ریشه ایسی طور و طریقه و سنخ آن باشد. و ایسی در زبان عبری به معنی وجود هم آمده چنانکه در عربی ایس به معنی وجود است، پس میشود که مراد آن باشد که شاخهای از شجره وجود میروید و به وجود میآید به قرینه آنکه میگوید در آن روز ریشه ایسی قائم باشد و یقین است که ریشه ایسی، پدر داود، قائم نیست. و میشود که در باطن مراد از اصل وجود خاتم انبیا باشد که حقیقت وجود است و مبدء کاینات. و میشود که مراد رجعت پیغمبر باشد و میشود که مراد خود قائم باشد از آن جهت که بر طور و طرز آل ایسی است که آل داود باشد.
و در اصحاح چهاردهم از نبوت زخریا٭ است در آیه پنجم که «پرورنده میآید با جمیع قدیسین و آن روز نور نباشد بلکه بَرد و جلید٭ باشد و ظاهراً سردی باشد و آن روز روزی است معروف برای پرورنده نه روز است و نه شب است و در شب نور است».
«* سلطانیه صفحه ۲۲۹ *»
و در آیه نهم میگوید:« آن روز پرورنده پادشاه است بر جمیع روی زمین و پرورنده یکی است و اسم او یکی است» تا آخر اصحاح.
و اگر انصاف دهند این حکایت نشده است الی الآن و باید به جهت خبر نبی بشود و نیست مگر امر قائم عجل اللّه فرجه که میآید و جمیع روی زمین را تسخیر میکند و سلطنت از او است وحده و اینکه «روز و شبی نیست و همه نور است»، آن است که در احادیث ما وارد شده است که آن روز مردم مستغنی میشوند از نور شمس و قمر و به نور او هدایت میجویند و این قضیه را تأویل به هیچ نبی از انبیای بنیاسرائیل و عیسی نتوان کرد و پرورنده که کل روی زمین را مالک شود امام قائم است و بس و او است پرورنده زمین.
و در اصحاح دویم نبوت یوال٭ است که اخبار از احوال ظهور امام میدهد و مختصرش این است که «روز پرورنده نزدیک است و طایفه بسیاری با او هستند که هرگز مثل آنها نبوده و نخواهد بود احدی از دست او رهایی ندارد مثل محاربین٭ بر حصارها بالا روند و به هر راهی که رو آورند برنگردند و هر یک از آنها از برادر خود چیزی را مضایقه نکند، داخل مدینه شوند و بر حصار روان شوند و به خانهها در آیند، از روزنهها داخل شوند، آسمان و زمین پیش روی او مضطرب شوند، آفتاب و ماه تاریک شوند و نور ستارهها تمام شود، قشون او بسیار باشند و همه به قول او عمل کنند.»
تا آنکه میفرماید: «بعد از آن روح خودم را به هر کسی دهم و پسران
«* سلطانیه صفحه ۲۳۰ *»
و دختران و پیران همه نبی شوند و خوابها ببینند و بر همه بندگان و کنیزان خود آن روز روح خود را افاضه کنم و معجزهها در آسمان ظاهر کنم و آفتاب بگیرد و ماه مثل خون شود پیش از آمدن روز پرورنده» تا آخر اصحاح.
و جمیع این علامات علامات ظهور امام است چنانکه در احادیث ماست که آن بزرگوار خواهد آمد و قبل از ظهور او آفتاب و ماه منکسف و منخسف شوند و دست مبارک خود بر سر مؤمنین گذارد و همه عالم به احکام خود شوند حتی آنکه پیرزن در خانه خود قضاوت کند به احکام الهی و قشون او جمیع بلاد را تسخیر کند و همه روی زمین به حکم او عمل کنند و معجزهها در آسمان ظاهر شود از صیحههای آسمانی و ظهور جسد حضرت امیر؟ع؟ در قرص آفتاب. و اگر انصاف دهند این علامات در عصر هیچ نبیی نشده و همه در عصر او خواهد شد چنانکه اخبار ما به آن وارد شده است.
و در مزمور٭ هفتاد و یکم زبور٭ است و در بعضی نسخ هفتاد و دویم: «الهیم مشپاطخا لملختن و صدقا تخا لبن ملخ یادین عمخا بصدق و عنیخا بمشپاط یسئوهاریم شالوم لاعام و غباعوت بصداقاه یشفط عنیی عام یوشیع لبن ابیون وید کئ عوشق ییرا اوخاعم شامش و لپن یارح دور دوریم یرد کماطار عل کز کربیبیم زرزیف ارص یفرح بیاماو صدیق و رب شالوم عد بلی یارح و یرد مییام عدیام و میناها رعداپس ارص لپانا و یخر عواصییم و اویبا و عافار یلحخو ملخی ترشیش وابیم
«* سلطانیه صفحه ۲۳۱ *»
مبخاه یاشیبو ملخشبا وسباء اشکار یقریبوا ویشتحو و الوکال ملاخیم کال کوییم یعبد و هوکی یصل ابیون مشوع وعانی وان عزر لویاحس علدل وابیون و نفشوت ابیونیم یوشیع مینوخ ومبحاماس یبغئل نفشام و ییقرد آمام بعیناو و یحیی و ییتن لومذهب شباء و یتفلل بعد و تامید کال هیوم یبار خنهو یهی پیست بر با آرص برآش هاریم ییرعش کلبانون یربو و یاصیصوا معیر کعسب هاارض یهی شمو لعولام لفن شمش یینون شمو و یبارخو بو کال کوییم باشرو هوا باروخ ادنای الهیم الهی یسراییل عسه نفلا اوت لبدو و بارخ شم کبود و لعولام و ییمالئ کبود وات کال هاارص آمن و آمن کالو تفیلوت داوید بن پیشای.»
یعنی خدایا بده شرع خود را به پادشاه و راستی خود را به پسر پادشاه که جزا دهد جماعت تو را به راستی و فقرای تو را به شریعت تا بردارند کوهها سلامتی جماعت را و تلها عدل و راستی را، حکم کند فقرای جماعت را و توسعه دهد اولاد فقرا را و بکوبد ظلمات را یعنی ظلم را برطرف کند و ظاهر باشند نزد تو با آفتاب و پیش روی ماه، دوران دوران فرود آید مثل باران و مثل باران درشت که سبز میکند زمین را، خشنود شود در ایام او راستی و بسیاری سلامتی تا ماه زایل شود و نازل شود از دریا تا دریا و از انهار تا اطراف زمین، پیش او کرنش کنند جماعت صیم که گویا حبشه باشد و دشمنان او خاک خورند، پادشاهان ترسیس٭ و جزیرهها هدیهها بیاورند، پادشاهان عرب و سبا٭ تبرعها٭ نزد او آورند و سجده کنند برای او جمیع ملوک و همه امتها بندگی کنند او را زیرا که
«* سلطانیه صفحه ۲۳۲ *»
او رسیدگی میکند مسکین را از فریادکردن و فقیری را که یاوری ندارد، مهربانی میکند بر ذلیل و مسکین و بر جان مساکین توسعه میکند و از حیله و ظلم خلاص میکند جانشان را و عزیز شود خون ایشان در چشم او و زنده میماند و میبخشد از طلای عرب و صلوات میفرستند بعد از آن همیشه و تمام روزها او را به مبارکی یاد میکنند و سند باشد در زمین به سر کوهها، میوه او مثل لبنان زیاد شود و زیاد شوند از شهر مثل گیاه زمین و باشد اسم او همیشه تا پیش آفتاب و رفیع شود اسم او یا مبارک شود اسم او و به مبارکی یاد کنند او را همه شهرها و مدح کنند او را، مبارک است رب اله اسرائیل، کننده عجائب به تنهایی و مبارک است اسم مجد او ابداً و پر شود زمین همگی از مجد او آمین آمین.
تمام شد مزمور و این مزمور را یهود خیال کردهاند که ملِک، داود است و پسر ملِک، سلیمان و اشتباه عظیمی است زیرا که پیغمبر خدا در حال دعا و تضرع در نزد خدا خود را پادشاه و پسر خود را پسر پادشاه نمینامد، پس جایز نیست که برای خود و سلیمان دعا کرده باشد. و این علامات در عصر احدی نبوده مگر پیغمبر؟ص؟ و پسر پادشاه، امام عصر است که زنده میماند و از مال عرب میبخشد و پادشاهان منقاد او شوند و صلوات بر او فرستند همیشه و نام او را به مبارکی یاد کنند. و بودن این مزمور در شأن امام عصر اوضح من الشمس است و حاجت به ایضاح نیست.
و در اصحاح دویم از ابرکسیس٭ است که از کتب٭ عهد جدید
«* سلطانیه صفحه ۲۳۳ *»
است و مؤید کلام یوال است و در ابرکسیس هم از یوال نقل میکند که در ایام اخیره خدا میگوید میریزم روح خود را بر هر صاحب گوشی([۴]) و نبی میشوند پسران شما و دختران شما و جوانان شما مکاشفات بینند و پیران شما خوابها بینند و بر غلامان و کنیزان خود از روح خود بریزم در آن ایام و نبی شوند و ظاهر کنم معجزات در آسمان از بالا و در زمین از زیر خون و آتش و بخار و دخان و آفتاب و ماه بگیرد قبل از آنکه روز رب عظیم مبین آید تا آخر و اینها همه منطبق است با اوقات ظهور و پیش از ظهور.
و بطرس٭ این کلام را شاهد آورده بر آنکه حواریین٭ چرا به زبانهای مختلف سخن گفتند و شک نیست که این علامات در زمانهای آنها نشده و جمیع مردم به مقام کشف و اخبار از غیب نرسیده بودند و این احوال در رجعت میشود که دست بر سر همه میگذارد و همه عالم میشوند و آفتاب و ماه قبل از ظهور میگیرد و «معجزات آسمان» صیحهها و ظهور حضرت امیر است و «خون زمین» قتلی است که میشود و «بخار و دخان» دخانی است که در قرآن وعده شده که در آخرالزمان خواهد آمد و مردم را فرا خواهد گرفت و «رب عظیم مبین» امام است چنانکه در احادیث ما است که رب الارض امام الارض و رب به معنی پرورنده است و امام پرورنده خلق است.
و مرحوم مجلسی از کتاب «باتنکل»٭ که از کتب کفره هند است روایت میکند که گوید: مدت ایام عالم یعنی عمر دنیا چهار طور است و
«* سلطانیه صفحه ۲۳۴ *»
هر طوری چهار کور و هر کوری چهار دور و هر دوری چهار هزار سال که این دویست و پنجاه و شش هزار سال باشد و چون دور تمام شود دنیای کهنه زنده شود و صاحب ملک نو پیدا شود از فرزندان دو پیشوای جهان که یکی پیشوای ناموس آخرالزمان است و دیگر صدیق اکبر است و نام او به زبان هندی راهنماست، یکی از فرزندان او پادشاه شود و خلیفه رام باشد یعنی خلیفه خدا و آن پادشاه به جای پیغمبران چون ابراهیم و خواجه خضر زنده؟عهما؟ باشد، حکم براند و او را معجز بسیار باشد هر که پناه به او ببرد و دین پدران او را اختیار کند سرخرو باشد در نزد رام و دولت او بسیار کشیده شود و او عمرش از فرزندان ناموس اکبر زیادتر باشد و آخر دنیا به او تمام شود و از ساحل دریای٭ محیط و سراندیب٭ و قبر بابا آدم و جبالالقمر٭ و شمال هیکلالزهره٭ تا سیفالبحر٭ اقیانوس مسخر کند و بتخانه کابل را خراب کند و جکرنات٭ به فرمان خدا به سخن در آید در نزد او و به خاک افتد پس او را بشکند و به دریای اعظم اندازد و هر بتی که در جهان باشد بسوزاند.
و همچنین مجلسی علیه الرحمه از «شاکمونی»٭ که به اعتقاد کفره هند پیغمبر صاحب کتاب است و به زعم ایشان بر اهل ختا٭ و ختن مبعوث شده است و مولد او شهر کیلواس٭ است گوید: دولت دنیا و حکومت آن به فرزند سید خلایق دو جهان، کشن٭ تمام شود و او باشد که بر کوههای مشرق و مغرب دنیا فرمان کند و بر ابرها سوار شود و فرشتگان کارکنان او باشند و پریزادان و آدمیان در خدمت او باشند و از
«* سلطانیه صفحه ۲۳۵ *»
سودان٭ که زیر خط استوا است تا عرض٭ تسعین که زیر قطب شمال است و ماورای اقلیم٭ هفتم و گلستان ارم صاحب شود و دین خدا یک دین شود و نام او قائم و خداشناس است.
و همچنین مجلسی علیه الرحمه از کتاب «ناسک» که یکی از صاحبشریعتان کفره هند است روایت کند که: دور دنیا تمام شود به پادشاهی در آخرالزمان که پیشوای ملائکه و آدمیان باشد و او از فرزندان پیغمبر آخرالزمان باشد و حق و راستی با او باشد و آنچه در دریاها و زمینها و کوهها باشد همه را به در آورد و از آسمانها و زمینها خبر دهد.
و همچنین مجلسی مرحوم از کتاب «وید» که به اعتقاد کفره هند آسمانی است روایت کند که گفته: پادشاهی در آخرالزمان پیدا شود که امام خلایق باشد و نام او منصور باشد و عالم را تمام بگیرد و در دین خود در آورد و او همه کس از مؤمن و کافر را بشناسد و هر چه از خدا طلب کند به او برسد.
و مجلسی علیه الرحمه از کتاب «وشن» که کفره هند او را پیغمبر میدانند روایت کند که در آخر، دنیا به کسی بگردد که خدا او را دوست دارد و از بندگان خاص او باشد و راهنمای خلق باشد به حق و نام او خجسته و فرخنده است خلق را زنده گرداند به حکم جاتن یعنی خدا تباهکاران را که در دین اختراع کرده باشند و حق خدا و پیغمبران را پامال کرده باشند همه را بسوزاند و عالم را نو کند و دین رام جاتن مهربان را بر پا کند و هر بدی را سزا دهد و لک٭ و کرور٭ دولت او باشد که چهار هزار سال باشد.
«* سلطانیه صفحه ۲۳۶ *»
و مجلسی علیه الرحمه از کتاب «دادنک» براهمه نقل کرده که بعد از آنکه مسلمانی بههم رسد در آخرالزمان و اسلام در میان مسلمانان از ظلم ظالمان و فسق عالمان و تعدی حاکمان و ریای زاهدان و بیدیانتی امینان و حسد حسودان بر طرف شود و دنیا مملو شود از ظلم و ستم و اسلام برطرف شود، جز نام از او نماند و پادشاهان ظالم و بیرحم شوند و رعیت بیرحم و انصاف شوند و در خرابی یکدیگر کوشند و عالم را کفر و ضلالت بگیرد، دست قدرت الهی به در آید و جانشین آخر که محمد باشد ظهور کند و مشرق و مغرب عالم را بگیرد و بگردد همه جا و بسیار کسان را بکشد و خلایق را هدایت کند و آن در حالتی باشد که ترکان امیر مسلمانان باشند و غیر حق و راستی از کسی قبول نکند.
و همچنین از کتاب «جاماسب» که مشهور به جاماسبنامه٭ است روایت کند بعد از آنکه تفصیل به دست آمدن آن کتاب را ذکر فرموده که در آخر فصل کاهنبار٭ از زبان زردشت نقل میکند که پیغمبر عرب آخر باشد که در میان کوههای مکه پیدا شود و بر شتر سوار شود و قوم او شترسواران باشند و با بندگان چیز خورد و به روش بندگان نشیند و او را سایه نباشد و از پشت سر مثل پیش رو ببیند و آن دولت تازیک٭ بر باد دهد و دین مجوس و پهلوی را خراب کند و تمام شود روزگار پیشدادیان٭ و کیان٭ و ساسانیان٭ و از فرزندان دختر پیغمبر که خورشید جهان و شاه زنان نام دارد کسی پادشاه شود در دنیا به حکم یزدان در میان دنیا که مکه باشد و اهرمن کلان را بگیرد و در حبس کند و سمندع
«* سلطانیه صفحه ۲۳۷ *»
و قزح و صایل و قنفذ رئیسان اهرمن را بکشد و امشاسپند که عبارت از ملائکه باشد به او فرود آید و خلایق یزدان در خدمت او حاضر شوند، بشتر و سروش و آسمان که عبارت از میکائیل و جبرئیل و عزرائیل باشند نازل شوند به او، بهرام فرشته موکل به مسافران و فرخزاد ملک موکل بر زمین و بهمن موکل بر گاوان و گوسفندان و ارمن ملک روز اول هر ماه و آزرگشسب ملک موکل بر آتش و روانبخش که روحالقدس باشد در خدمت او حاضر شوند و زنده شوند از بدان و نیکانِ گیتی و سزای نیکان و جزای بدان را بدهد و زنده گرداند از خوبان و پیغمبرانْ بسیار، بعد جمعی از آنها را اسم برد و از بدان گیتی زنده گرداند و جمع کثیری نام برد.
بعد گوید: همه ایشان بسوزاند و دیگر زنده گرداند و بکشد و بسوزاند و از امت جدّش جمعی را زنده گرداند و بکشد و بسوزاند و از پادشاهان اقوام خودش جمعی را زنده گرداند و بکشد که فتنهها در دین کرده باشند و خوبان بندگان یزدان را بسیار کشته باشند، دیگر زنده کند رستم٭ بن زال را و در خدمت او باشد و کیخسرو٭ را زنده کند و دیوان کند([۵]) و همه را بکشد و بسوزاند و باد را گوید خاکسترهای ایشان را به دریای محیط ریزد و همه متابعان اهرمن و تباهکاران را بکشد. و میگوید نام آن حضرت بهرام است از خورشید جهان و شاه زنان دختر٭ سین زاییده شود و ظهور او در آخر دنیا باشد و چون خروج کند عمر او سیقرن باشد و دجال پلید را بکشد و آن کوری باشد خرسوار که دعوی خدایی
«* سلطانیه صفحه ۲۳۸ *»
کند و از گوشه دنیا که کَنگ که دریایی باشد از چین تا بیتالمقدس بگیرد و گشتاسب٭ بن سهراب را زنده کند و بر دار کشد و با او باشد صاحب حیاتی که عیسی باشد و اسکندر٭ بن داراب با او باشد و او را به فرنگ فرستد به جنگ و رستم را به مصر فرستد و سید بزرگی که پدر آن پادشاه باشد برود و قسطنطنیه٭ را بگیرد و عَلَمهای ایمان آنجا بر پا کند و عصای سرخ شبانان که موسی داشت با او باشد و هر جا را اشاره کند بگشاید و دیهیم٭ سلیمان با او باشد و سلیمان پیغمبری است از بنیاسرائیلیان و جن و انس و دیوان و مرغان و درندگان در فرمان او خواهند بود و او است ایزدگشسب یعنی خداپرست و اتابک بزرگ یعنی صاحب جبروت و بزرگی مثل جمشاسب٭ و او است کیارند یعنی پادشاه بزرگ جبار و شیرویه یعنی شکوهمند که دیو دین یعنی شیطان از او بگریزد و کیهانخدیو است یعنی پادشاه دنیا و شهنشاه است یعنی بهتر از همه شاهان و از فرزندان دختر سین است و در مدت اند که پانصد قرن باشد او و یارانش پادشاهی کنند و برود تا به مقدونیه٭ که دارالملک فیلقوس٭ است و در ساحل بحر اقصابوس خیمه زند که آخر زمین دنیا است و همه جهان را یک دین کند و کیش گبری و دین زردهش٭ نماند در دنیا و پیغمبران خدا و امشاسپندان و موبدان و حکیمان و پریزادان٭ و همه اصناف جانوران و ابرها و بادها و مردان سفیدرویان در خدمت او باشند و از مغرب برگردد و داخل ظلمات شود و جزیره نسناس٭ را خراب کند و اسرافیل صاحب بوق نزد او بیاید. تا اینجا بود مختصر کلام جاماسب.
«* سلطانیه صفحه ۲۳۹ *»
عرض میشود که جاماسبنامه بسیار معتبر است در نزد مجوس و نسخهای که من نقل کردم مغلوط و بدخط بود، اگر فی الجمله تحریفی باشد از آن جهت است و بهرام که در اینجا میگوید مؤید مکاشفات زردشت است که سابقاً عرض شد و سین اسم پیغمبر؟ص؟ است در قرآن که یس، «یا» نداست به اعتباری و «سین» اسم آن حضرت.
خلاصه مجلسی علیه الرحمه از جمعی از طایفه نصاری نقل کرده است که به وجود امام عصر اقرار دارند و چون خود محقق نکرده بودم ننوشتم. و اما اهل سنت و جماعت منقول از جمهور٭ ایشان آن است که قائلند به خروج آن حضرت و اینکه از آلرسول است؟ص؟ ولکن میگویند رافضیان او را امام میدانند و او پادشاهی است که اقوی از همه پادشاهان است و بعضی از ایشان میگویند متولد نشده و منقول از جمعی اهل٭ سنت و جماعت آن است که متولد شده است و احادیث ایشان که در خصوص ائمه اثناعشر به حد استفاضه٭ روایت کردهاند شهادت میدهد و بعضی از آن در مبحث دویم گذشت و اگر همه را بخواهیم ذکر کنیم کتاب به طول میانجامد، پس به اختصار کوشیده بعضی از احادیث آنها را هم در فصلی مینویسم.
فصـل
از ابن٭ ابیالحدید است که روایت کرده خطبهای از حضرت امیر؟ع؟ که در مدینه خواندند که مضمون آن این است که آگاه باشید که نیکان عترت من و پاکیزگان طایفه من حلیمترین مردمند در حال
«* سلطانیه صفحه ۲۴۰ *»
کوچکی و عالمترین مردمند در حال بزرگی، آگاه باشید که ما اهلبیتی هستیم که از علم خدا است علم ما و به حکم خدا است حکم ما و از قول صادقی شنیدیم اگر متابعت کنید آثار ما را هدایت یابید به بصیرتهای ما و الا هلاک کند خدا شما را به دست ما، با ما است لوای حق، هر کس متابعت کند آن را ملحق شود و هر کس تخلف کند غرق گردد، آگاه باشید که به ما درک خواهد کرد هر مؤمنی و به واسطه ما طوق ذلت از گردن شما بیرون میشود، به ما خدا افتتاح کرده نه به شما و به ما خدا ختم میکند نه به شما، تمام شد.
ابن ابیالحدید میگوید به ما خدا ختم میکند، اشاره است به مهدی که در آخرالزمان ظاهر میشود از این جهت در قصیده خود میگوید:
و لقد علمت بأنه لابد من | مهدیکم و لیومه اتوقع | |
تحمیه من جند الاله کتائب | کالیمّ اقبل زاخراً یتدفع | |
فیها لآل ابیالحدید صوارم | مشهورة و رماح خطّ شرّع | |
و رجال موت مقدمون کأنهم | اسد العرین الربد لاتتکعکع | |
تلک المنی اما اغبّ عنها فلی | نفس تنازعنی و شوق ینزع |
حاصل مضمون آنکه من دانستهام که مهدی شما باید بیاید و روز خروج او را متوقعم و از قشون خداوند حامی اویند و مانند دریا باشند و در آن قشون از اولاد من مردمان شیردلی و شمشیرهای کشیده و نیزههای افراخته باشد.
«* سلطانیه صفحه ۲۴۱ *»
و از صحیح٭ بخاری است مسنداً٭ از جابر بن سمرة که گفت شنیدم که پیغمبر فرمود بعد از من دوازده امیرند و همه آنها از قریشند.
و از همان کتاب مسنداً از ابن٭ عیینه روایت کرده به همین مضمون.
و از همان کتاب است مسنداً از ابن عمر که فرمود این امر در قریش خواهد بود مادام که دو نفر از آنها باقی بمانند.
و به همین مضمون از صحیح٭ مسلم است به مضمون هر دو حدیث.
و باز از صحیح مسلم است از جابر که حضرت رسولالله؟ص؟ فرمود این دین قائم است تا روز قیامت و بر ایشان دوازده خلیفه از قریش است. و این حدیث از استفاضه بیرون است و به اجماع مسلمین دوازده خلیفه از قریش که مروج دین و ایمان باشند نبوده مگر آنچه شیعه ادعا میکنند، وانگهی که احادیث باز متواتر است از فریقین٭ که این خلفا از آلمحمدند؟عهم؟ و ایشانند عترتی که با کتاب، حضرت پیغمبر؟ص؟ در میان امت گذارده. و غرض از این احادیث آنکه باید دوازده نفر از قریش خلیفه باشند و یازده نفر از آنها گذشته پس دوازدهمی باقی است و عامه دوازده خلیفه از قریش ندارند و بهکلی این احادیث را ترک کردهاند و از آنها اغماض٭ نمودهاند و در مذهب شیعه جاری است و چون ادله گذشته را هم به اینها ضم٭ کنی معین خواهد شد که خلفای معصوم جز همین دوازده نفر که شیعه میگویند نبوده و نخواهد بود و یازده نفر آنها گذشتهاند و دوازدهمی مانده است.
و از دورستی٭ است به سند متصلش از سلیمان بن علی بن
«* سلطانیه صفحه ۲۴۲ *»
عبداللّه بن العباس گفت پدرم مذکور کرد که روزی نزد رشید بودم، پس ذکر حضرت مهدی و عدل او را کرد و بسیار فضل او را نقل کرد. پس رشید گفت گمان من این است که شما مهدی را پدر من خیال میکنید، پدرم از جدش از ابن عباس از عباس بن عبدالمطلب روایت کرد که حضرت پیغمبر؟ص؟ فرمود ای عم سلطان شوند از اولاد من دوازده خلیفه، پس امور کریهه و شدت عظیمه واقع شود، پس بیرون آید مهدی از اولاد من، کار او را خدا در یک شب درست کند، پس پر کند زمین را از عدل چنانکه پر شده بود از جور، بماند در زمین آنقدر که خدا خواهد، پس بیرون آید دجال.
و از اخطب٭ خوارزم است به سند متصلش از ابیسلیمان از حضرت رسول؟ص؟ در حدیث طویلی در معراج تا آنکه میفرماید: ملتفت شدم از راست عرش، پس دیدم علی و فاطمه و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و مهدی در ضحضاحی٭ از نور ایستادهاند و نماز میکنند و مهدی در وسط ایشان مثل ستارهای درخشان و خدا فرمود ای محمد اینهایند حجتها و این است خونخواه از میان عترت تو، به عزت و جلال خودم که آن است حجت واجبه و انتقامکشنده.
و از ابراهیم بن محمد حموینی است به سند متصلش از عبداللّه بن عباس که حضرت پیغمبر؟ص؟ فرمود که خلفای من و اوصیای من و
«* سلطانیه صفحه ۲۴۳ *»
حجتهای خدا بعد از من دوازده نفرند؛ اول ایشان برادرم باشد و آخر ایشان فرزندم. عرض کردند یا رسولالله کیست برادرت؟ فرمود علی بن ابیطالب. عرض کردند کیست فرزند تو؟ فرمود مهدی که پر خواهد کرد زمین را از عدل چنانکه پر شده است از جور و ظلم، قسم به حق کسی که فرستاد مرا بشیر به حق، اگر باقی نماند مگر یک روز، هر آینه طولانی کند خدا آن روز را تا بیرون آید در آن فرزندم مهدی و فرود آید روحاللّه عیسی بن مریم، پس نماز کند پشت سر او و روشن شود زمین به نور رویش و سلطنت او به مشرق و مغرب عالم برسد.
و از همان حموینی است به سند متصلش از عبداللّه بن عباس که رسولخدا فرمود منم سید پیغمبران و علی بن ابیطالب است سید وصیین و اوصیای بعد از من دوازدهاند؛ اول آنها علی بن ابیطالب و آخر آنها قائم است.
و از ابن٭ شاذان است از طریق عامه از سلمان که گفت داخل شدم بر پیغمبر؟ص؟ و حضرت امام حسین بر ران مبارکش بود و چشمها و دهان او را میبوسید و میفرمود تو سیدی پسر سید و پدر سادات و تو امامی پسر امام و پدر ائمه و تو حجتی پسر حجت و پدر حجتهای نهگانه از صلب تو، نهمی آنها قائم است.
و باز از ابنشاذان است به سندش از پیغمبر؟ص؟ در حدیث طویلی که جابر انصاری پرسید یا رسولالله کیستند ائمه از اولاد علی بن ابیطالب؟ فرمود حسن و حسین دو آقای جوانان بهشت، پس
«* سلطانیه صفحه ۲۴۴ *»
زینالعابدین در زمان خود علی بن الحسین، پس باقر محمد بن علی و تو به او خواهی رسید یا جابر، پس چون او را دریابی از من سلام به او برسان، پس صادق جعفر بن محمد، پس کاظم موسی بن جعفر، پس رضا علی بن موسی، پس تقی محمد بن علی، پس نقی علی بن محمد، پس زکی حسن بن علی، پس فرزند او قائم به حق مهدی امت من، پر کند زمین را از عدل چنانکه پر شده است از جور و ظلم. اینها ای جابر خلیفههای منند و اصفیای من و اولاد من و عترت من، هر کس اطاعت کند ایشان را مرا اطاعت کرده و هر کس عصیان کند ایشان را مرا عصیان کرده و هر کس انکار کند ایشان را یا یکی از ایشان را مرا انکار کرده، به ایشان نگاه دارد خدا آسمان را که بر زمین نیفتد و به ایشان حفظ کند خدا زمین را که به حرکت در نیاید.
و از مناقب ابن٭ مغازلی شافعی است به سند متصلش از عبداللّه بن بریده در حدیث طویلی از رسولخدا؟ص؟ که فرمود: ای فاطمه خداوند به ما هفت خصلت داده که به احدی از اولین و آخرین نداده، یا فرمود به احدی از انبیا نداده و هیچکس از آخرین به آن نرسد غیر از ما، از ماست بهترین پیغمبران و آن پدر تو است و وصی ما بهترین اوصیا است و آن شوهر تو است و شهید ما بهترین شهدا است و آن حمزه عم تو است و از ماست کسی که دو بال دارد و میپرد در بهشت هرجا که میخواهد و آن جعفر ابنعم تو است و از ماست دو سبط این امت و آن دو، دو پسر تو است و از ماست به حق خدایی که جانم در دست او است مهدی این امت.
«* سلطانیه صفحه ۲۴۵ *»
و قریب به همین روایت از دارقطنی٭ است به سند متصلش به ابیسعید٭ خدری و در آخر آن فرمود رسولخدا؟ص؟: از ماست مهدی این امت که عیسی پشت سر او نماز کند، پس دست مبارک خود به شانه حسین زد و فرمود از این به عمل آید مهدی این امت.
و از حموینی است به سند متصلش از حضرت رسول؟ص؟ در حدیث طویلی و در آخر آن میفرماید که حسن و حسین دو امام امت منند بعد از پدر خود و دو آقای جوانان بهشتند مادر آنها سیده زنان عالمیان است و پدر آن دو سید وصیین است و از اولاد حسین است نه امام، نهمی آنها قائم است از اولاد من، طاعت ایشان طاعت من است و معصیت ایشان معصیت من، به خدا شکایت میکنم از منکرین فضل ایشان و ضایعکنندگان حرمت ایشان بعد از من و خدا برای نصرت عترت من و ائمه امت من و برای انتقام از منکرین حق ایشان کافی است و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
و از ابن شاذان است از طریق عامه از ابن عباس در حدیث طویلی از رسولخدا؟ص؟ در آخر آن میفرماید: ائمه ای جابر دوازده امامند؛ اول آنها علی بن ابیطالب و آخر آنها قائم صلوات الله علیهم.
و از حموینی است که از علمای عامه است به سند متصلش به رسولخدا؟ص؟ که به ابیّ٭ بن کعب فرموده که خدا در صلب حسین قرار داده نطفه مبارکه زکیه طاهره مطهره، راضی است به آن هر مؤمن که خدا میثاق او را در ولایت گرفته و کافر میشود هر منکری و آن امامی است
«* سلطانیه صفحه ۲۴۶ *»
تقی نقی خُرسند مرضی هادی مهدی، حکم میکند به عدل و امر میکند به عدل، او تصدیق خدا میکند و خدا تصدیق او را میکند در قولش، بیرون میآید از مکه تا ظاهر کند دلائل و علامات را و او را به طالقان گنجهایی است نه از طلا و نه از نقره، نیستند مگر سوارانی و مردانی با نشان، خدا جمع میکند از اقصی بلاد برای او عدد اهل بدر سیصد و سیزده نفر، با او است صحیفه مهر کرده، در آن است عدد انصار او به اسم و نسبشان و شهرشان و صنعتشان و طبیعتشان و کلامشان و کنیههاشان، کرّارند و کوششکنندگان در طاعت او، ابی عرض کرد چیست دلالت و علامت او یا رسولالله؟ فرمود برای او است عَلَمی که چون وقت خروج او شود باز شود آن علم از پیش خود و خدا او را به سخن درآورد و ندا کند او را که خروج کن یا ولیاللّه و بکش دشمنان خدا را و آن دو رایت و دو علامت است و شمشیری دارد در غلاف که چون وقت خروجش شود کشیده شود از غلاف و به سخن آورد او را خدا و ندا کند شمشیر او را که خروج کن یا ولیاللّه که حلال نیست برای تو که بنشینی از کشتن دشمنان خدا، پس بیرون آید و بکشد دشمنان خدا را هرجا بیابد و برپا کند حدود خدا را و حکم کند به حکم خدا، بیرون آید جبرئیل از دست راست او و میکائیل از دست چپ او و شعیب بن صالح در مقدمه قشون او باشد و عماقریب متذکر خواهید شد آنچه را که میگویم برای شما و تفویض میکنم امور خود را به خدا، ای ابیّ خوشا به حال کسی که ملاقات کند او را و خوشا به حال کسی که دوست دارد او
«* سلطانیه صفحه ۲۴۷ *»
را و خوشا به حال کسی که اعتقاد به او کند اگرچه بعد از زمانی باشد، نجات میدهد ایشان را از هلاکت اقرار به خدا و رسول و ائمه، میگشاید خدا برای ایشان جنت را، مَثَل ایشان در زمین مثل مشک است که بوی او بلند میشود و متغیر نمیشود هرگز و مثل ایشان در آسمان مثل ماه نورانی است که نور او تمام نمیشود هرگز، ابی عرض کرد یا رسولالله چگونه است حال بیان این ائمه از جانب خدای عزوجل؟ فرمود خدای عزوجل نازل کرده بر من دوازده خاتم و دوازده صحیفه اسم هر امامی بر خاتم او است و صفت او در صحیفه او، تمام شد حدیث.
و از حموینی است به سند متصلش از رسولخدا؟ص؟ که فرمود: هر کس انکار کند خروج مهدی را کافر است به آنچه بر محمد؟ص؟ نازل شده است.
و از حموینی است به سند متصلش از ابنعباس از رسولخدا؟ص؟ که فرمود: علی بن ابیطالب امام امت من است و خلیفه من است بر آنها بعد از من و از اولاد او است قائم منتظر که پر میکند خدا به آن زمین را از عدالت چنانکه پر شده است از جور و ظلم، به حق کسی که مرا فرستاده است به حق که ثابت بر اعتقاد امامت او در غیبت او از گوگرد٭ سرخ کمتر است. پس جابر انصاری برخاست و عرض کرد یا رسولالله قائم اولاد تو غیبت میکند؟ فرمود بلی به خدا تا اینکه خالص کند خدا مؤمنین را و برطرف کند کافرین را، ای جابر این امری است از امرهای خدا و سرّی است از سرّهای خدا و سرّی است که علتش پوشیده است
«* سلطانیه صفحه ۲۴۸ *»
از بندگان خدا، بپرهیز از آنکه شک کنی که شک در امر خدا کفر است.
و آنچه در این فصل نوشته شد احادیثی است از طرق عامه که دخلی به طرق شیعه ندارد و از جمله فضلهای خدا و حجتهای تامه او بر این امت این است که چشم و گوش عامه را بسته است تا این احادیث و امثال اینها را در کتب خود ذکر کردهاند و حجت خدا بر ایشان قائم شده است و چون اخبار عامه متواتر است بر اینکه ائمه طاهرین از عترت پیغمبرند و از نسل حضرت امیرند و دوازدهاند و آخری آنها قائم است و به اسم و رسم آنها در آن احادیث مذکورند و دیدیم یازده نفر از آنها گذشتند پس دوازدهمی که قائم است حی و باقی است و مفری از این نیست. وانگهی که شیعه اتفاق دارند و نصوص بینهایت روایت میکنند و خداوند تصدیق آنها را کرده و کذب از آنها ابراز نداده و احادیث متواتره عامه هم که شهادت میدهد، پس مفری از تصدیق به وجود مبارک او نیست و او حی و باقی است و او است صاحب عصر و زمان و خلیفه رحمان عجل اللّه فرجه و سهل مخرجه.
و اگر بخواهیم احادیثی را که از عامه روایت شده است در باب قائم عجل اللّه فرجه و آباء او؟عهم؟ جمع کنیم کتابها میشود و سید هاشم بحرانی؟رح؟ ذکر کرده است از ایشان بیست و دو نفر از علما را که معتبرند در نزد عامه و هر یک تصنیفی کردهاند در اثبات حضرت امیر؟ع؟ و وصایت او و فضل و شأن او و عترت او و عجب این است که فضایل عترت طاهره را دشمنان از راه عداوت پنهان کردند و دوستان از راه تقیه و
«* سلطانیه صفحه ۲۴۹ *»
ترس و معذلک جمیع کتابهای سنی و شیعه پر است از فضایل و اسمها و احوال ایشان و این فضل خدا است که شکر آن را نمیتوان کرد.
و چقدر عجیب است از سید جواد ساباط که یکی از علمای سنی است که در هند بوده و ردی بر نصاری نوشته بعد از آنکه نقل میکند عبارت تورات را از سِفر تکوین که خدا میفرماید اما اسماعیل، من دعای تو را شنیدم و اینک من او را مبارک کنم و او را بارور کنم و بسیار کنم و زود باشد که از او به عمل آید دوازده پادشاه و ایشان را امت عظیمی کنم تا آخر، سید جواد ساباط میگوید که یهود و نصاری گفتهاند که مراد از این پادشاهان دوازدهگانه اولاد اسماعیل میباشند و این باطل است به جهت آنکه ایشان سلطان نشدند و ادعای سلطنت نکردند و حق این است که این در شأن ائمه دوازدهگانه است که شیعه اعتقاد دارند چنانکه در ذکر مهدی خواهم گفت، بعد آیه کتاب اشعیا را که در ریشه ایسی میگوید که سابقاً ما ذکر کردیم([۶]) ذکر میکند و میگوید یهود این آیه را تأویل میکنند به ماشیح خودشان و او از اولاد داود است و نصاری میگویند که عیسی است و از اولاد داود است، بعد میگوید که این صفات پیغمبر نیست، پس این نص بر مهدی است به جهت آنکه صریح میگوید که جزا نمیدهد به مجرد آنچه بشنود به جهت آنکه مسلمانان اجماع دارند که مهدی؟رض؟ حکم به ظاهر نمیکند بلکه ملاحظه نمیکند مگر باطن را و این از برای احدی از انبیا و اولیا اتفاق
«* سلطانیه صفحه ۲۵۰ *»
نیفتاده، بعد میگوید مسلمانان اختلاف کردهاند درباره مهدی و اصحاب ما که اهل سنت و جماعتند میگویند آن مردی است از اولاد فاطمه، اسمش محمد است و پدرش عبداللّه و مادرش آمنه است و امامیون میگویند بلکه او محمد بن الحسن العسکری است؟رض؟ که تولد کرده در سنه دویست و پنجاه و پنج از کنیز حسن عسکری، اسمش نرجس بوده در سرمنرأی در زمان معتمد، پس غایب شد یک سال بعد ظاهر شد باز غایب شد و آن غیبت کبری است و برنمیگردد مگر وقتی که خدا خواهد و چون قول ایشان با این نص اشعیا درست بود و غرض من نصرت مذهب بود با قطع نظر از تعصب در مذهب، ذکر کردم برای تو مطابقبودن مذهب امامیه را با این نص. و چون این را دانستی بدانکه آنچه محقق شده برای من این است که عمر دنیا هفت هزار سال است، از آدم تا تولد موسی دو هزار و سیصد و نود و هشت سال بود و از تولد موسی تا تولد عیسی هزار و سیصد و نود و دو سال بود و از تولد عیسی تا تولد محمد؟ص؟ هفتصد و سیزده سال بود و این مجموع چهار هزار و سیصد و هفتاد و سه سال باشد و از تولد محمد؟ص؟ تا بعثت او چهل سال و مجموع چهار هزار و چهارصد و سیزده سال، پس باید از بعثت تا ظهور مهدی هزار و پانصد و هشتاد و هفت سال باشد و هزار و دویست و چهل و یک سال گذشته و سیصد و چهل و شش سال مانده تا مدت شش هزار سال بگذرد، پس بعد از گذشتن این مدت مهدی ظاهر شود و پر کند زمین را از عدل چنانکه پر شده است از ظلم و جور و مسلط
«* سلطانیه صفحه ۲۵۱ *»
شوند بنوهاشم بر جمیع مسکونه مدت هزار سال انشاءاللّه تعالی و آن وقت میدانند ظالمان که چگونه بازگشتی دارند، تمام شد عبارت او.
خلاصه از آنچه گذشت ظاهر میشود که همه امم به این معتقدند که در آخرالزمان کسی خواهد آمد که دین خدا را در عالم منتشر کند و دولت حق را در عالم پدید آورد و علاماتی که برای آن ذکر میکنند همه با امام دوازدهم اثناعشریه صادق میآید، پس اوست مهدی به حق که ظاهر خواهد شد و عالم را پر از عدل و داد کند انشاءاللّه ولی زمان ظهور او را احدی جز خدا نداند چنانکه احادیث شیعه شهادت میدهد.
فصـل
بدانکه چون خداوند عالم ذاتی بود مقدس و منزه از شباهت با مخلوقات و پاک از مجانست با ایشان چنانکه سابقاً اشاره به آن رفت و مخلوقات مباین با او بودند در ذات و صفات خود، پس ایشان را ممکن نبود که از خداوند عالم فیضیابی کنند مگر به واسطه کسی که او مناسبت داشته باشد به مشیت خداوند عالم که از خداوند بگیرد و به خلق برساند و این سرّ در جمیع امور عالم ساری است و در وجود خود تو آیت آن ظاهر است که اعضاء کثیف نمیتوانند که از روح لطیف ملکوتی فیضیابی کنند مگر به واسطه روح بخاری که او را دو جهت است؛ جهتی به سوی روح ملکوتی و جهتی به سوی اجسام. و در چراغ نیز این امر مشهود است که مابین آتش پنهان از درک ابصار و سایر در و دیوار کثیف واسطه ضرور است که آن دود باشد که از جهتی مناسبت به
«* سلطانیه صفحه ۲۵۲ *»
آتش پنهانی دارد و از جهت ظهور مناسبتی به در و دیوار، پس از آتش غیبی میگیرد و به در و دیوار میرساند. پس همچنین مابین خلق ناقص کثیف و مشیت لطیفه خداوند واسطهای ضرور است که آن واسطه به ضیاء مشیت الهی مستضیء شود و به آتش او در گیرد و به حیات او زنده گردد، پس فیضبخش شود در میان سایر خلایق و مشیتی ظاهر برای خداوند گردد چنانکه آن شعله آتشی ظاهر شد در میان انجمن و آن روح بخاری روحی پیدا گردید در میان اعضا و خلیفه و قائممقام آن آتش و روح پنهانی شدند در عالم ظاهر و این مقام برای آنها حاصل نشد مگر به جهت آنکه لوح وجود خود را از رسم خودی پیراستهاند و به فضل و کمال آن آتش و روح غیبی آراسته و خود را گم کردهاند و آنها را یافته لاجرم میان ناظر و آنها حجاب نشدند و آئینه نماینده آنها شدند.
حال چنین است واسطه میان خلق و خدا که چون آن واسطه در طاعت و بندگی آنقدر کوشیده که بهکلی اهواء و آراء خود را از سر انداخته و خداپرستی را بر خودپرستی اختیار کرده و به کل وجود خود متوجه او گردیده و به حدی تقرب به او جسته که به مشیت و امر و حکم و جمال و کمال او اتصال تمام پیدا کرده و دخان وجودش به آتش غیبی نور جمال و عظمت و کمال خدا در گرفته، پس سراجی منیر شده در میان عالم و هدایتکننده خلق به سوی حق گردیده است و شناساننده حق شده است برای خلق، پس به حدی به حیات آن انوار زنده شده است که ظاهر آنها گردیده و خلیفه و قائممقام آنها شده است به طوری
«* سلطانیه صفحه ۲۵۳ *»
که طاعت او طاعت خدا شده و عصیان او عصیان خدا و بیعت با او بیعت با خدا و مشاقه٭ با او مشاقه با خدا و جمیع معاملات با او معاملات با خدا گردیده و از آن طرف هم جمیع معاملات او با خلق معامله خدا شده است با خلق، پس امر او امر خدا و نهی او نهی خدا و قول او قول خدا و فعل او فعل خدا شده و هکذا. پس از این جهت این خلیفه لایق خلافت کبرای الهی شد و قائممقام او گردید در ادای آنچه لازم بود ادای او از اسرار مراتب توحید و نبوت و ولایت و سیاست و احکام همه را به افصح بیان بیان کرد که هر کسی آن را به لغت خود فهمید و دانست و عذری برای احدی باقی نگذاشت.
خلاصه مطلب آن است که حجت و خلیفه خداوند به غیر از سیاست فایدههای دیگر هم دارد، نه وجودش همین محض سیاست مدن آفریده شده که اگر این امر را دو روزی بر وجهی به تأخیر انداخت دیگر وجود او فایدهای نداشته باشد بلکه هیچ مددی از خداوند عالم نازل نمیشود به سوی خلق مگر آنکه اول به او میرسد و از او به سایر خلق و هیچ ایجادی و رزقی و حیاتی و موتی از خداوند عالم به خلق نمیرسد مگر آنکه اول به او میرسد و از او به سایر خلق که
بـــه انـــدک التفـاتــی زنـــده دارد آفرینـــش را
اگـر نازی کند از هم بپاشد جمله قالبها
و این امر در این امت الحمدللّه بسی واضح است و نتیجه اجماع و ضرورت آنها است، چنانکه عرض میشود که به اجماع جمیع مسلمین
«* سلطانیه صفحه ۲۵۴ *»
حضرت خاتم صلوات اللّه علیه و آله اشرف کاینات و بهتر موجودات و اول مخلوقات است و در این کسی شبههای ندارد که خداوند اول او را آفرید بعد از نور او و به واسطه او سایر کاینات را و ما در این خصوص کتابی نوشتهایم مسمی به «نعیمالابرار» و اثبات کردهایم از کتاب و سنت و اجماع امت و ادله عقلیه که حضرت خاتم؟ص؟ اول موجودات است، پس اگر اول موجودات و اقرب کاینات شد به خداوند عالم، باید آل او هم صلوات اللّه علیهم پیش از کل کاینات باشند و همه در رتبه او باشند به نص آیه مجمععلیها در میان امت که حضرت امیر؟ع؟ نفس پیغمبر و خودی پیغمبر است؟ص؟ و نشود که نفس شخص از شخص جدا باشد و در وجود از او متأخر، پس حضرت امیر؟ع؟ با آن حضرت باشد در درجه او و ائمه طاهرین؟عهم؟ که اولاد اویند و ذریه اویند جزء اویند به نص کتاب که میفرماید: و جعلوا له من عباده جزءاً و جزء شیء از شیء جدا نتواند بود پس با اویند و از او چنانکه نص آیه است که انّ اللّه اصطفی آدم و نوحاً و آلابرهیم و آلعمران علی العالمین، ذریةً بعضها من بعض و اللّه سمیع علیم که حاصل آنکه آلابراهیم ذریهای هستند که بعض ایشان از جنس بعضی است و ابراهیم؟ع؟ خود این حرف را فرموده که من اتبعنی فانه منی یعنی هر کس متابعت مرا کند از من است و ایشان متابع ابراهیمند به نص آیات و اخبار که پیش دانستهای و ادلهای که عالم را پر کرده و ما در کتابهای دیگر این مطالب را مفصل شرح دادهایم هر کس خواهد رجوع به آنها کند.
«* سلطانیه صفحه ۲۵۵ *»
پس ایشان از نور پیغمبر؟ص؟ آفریده شده و از طینت اویند و معصوم و مطهر و خلیفه اویند و همه ملحق به او به جهت آنچه شنیدی. پس اینها هم سابقند بر همه خلق و احادیث شیعه در سبقت ایشان بر کاینات متواتر است، پس حجت و امام و خلیفه در خلقت و کینونت واسطه است میان رعیت و مشیت خدا و هر نور که از چراغ ساطع شود تا از مقام قرب به خود نگذرد به مقام بعد نرسد و حرارت آتش تا نزدیک را گرم نکند به دور نرسد. حال همچنین جمیع آنچه باید از خدا صادر شود اول باید به ایشان که اقرب به خدایند برسد بعد از ایشان به سایر خلق منتشر شود چنانکه بنای جمیع عالم بر این است، پس ایشان واسطهاند در خلق و رزق و حیات و موت و آنچه بر اینها متفرع شود از جمیع امداد یعنی اول به ایشان برسد و فاضل٭ آن به سایر خلق تراوش نماید.
و اگر امام نباشد نه چنان است که دیگری بتواند در مقام او بایستد و بدل او باشد زیرا که بدل باید مثل اول باشد تا به جای او بتواند ایستاد و کار او را کرد. ببین اگر روح بخاری را از قلب تو بیرون کنند ممکن است که گوشتی یا استخوانی را قائممقام او نمایند؟ و اگر آئینه را از نزد آفتاب بردارند آیا رواست که آجری را قائممقام او کنند و آیا عمل او را میتواند کرد؟ بلی اگر به واسطه آئینه خانه روشن باشد چون آن آئینه شکست اگر آئینه دیگر گذاری کار آئینه اول را بکند و خانه روشن ماند و تاریک نشود و اما اگر آجری گذاری خانه تاریک شود و قائممقام چراغ اول چراغ ثانی است نه آجر و قائممقام روح بخاری، روح بخاری دیگر شود نه عضوی
«* سلطانیه صفحه ۲۵۶ *»
کثیف. پس از این جهت گفتیم که نایب باید از جنس منوبعنه٭ باشد و خلیفه از جنس مستخلف. پس چون نبی که اول ماخلق اللّه بود برود خلیفه و نایب و وصی او باید از جنس او باشد و نماینده توحید و انوار عظمت و جلالت و کبریا و علم و قدرت الهی.
و از آنچه ذکر شد یافتی که به کتاب و سنت و دلیل عقل و اجماع، آلمحمد؟عهم؟ خلفای رسولند، پس هر یک قائممقام اویند در وساطت کبری میان خلق و خدا و جمیع مددها اول به ایشان میرسد بعد به سایر خلق، پس آسمان به وساطت ایشان دوّار و زمین به سبب ایشان برقرار و کواکب به ایشان در گردش و هر جنبندهای به ایشان در جنبش است. پس اگرچه ایشان غایبند از انظار، مردم از ایشان غایب نیستند و عالم به وجود ایشان بر پا است نهایت در این اوقات حجت الهی چند روزی به جهت حکمت از نظرها مخفی شده است و تصرف ظاهری را به طور ظاهر نمیکند و این ضرری ندارد.
و ما را در اینجا سخنی است و کتابها در این خصوص نوشتهایم که امام اگرچه غایب از درک ابصار باشد ترک تربیت عالم و حفظ شریعت و ناموس را نکرده و شرط تربیت دیدن مربی است مر مربا٭ را نه دیدن مربا مر مربی را مثل آنکه پدر مربی باید بینا باشد و طفل را ببیند و لازم نیست که طفل بینا باشد و پدر را ببیند. آیا نمیبینی که خدا را خلق نمیبینند و او رب العالمین است و خلق میکند و رزق میدهد و حیات میبخشد و میمیراند.
«* سلطانیه صفحه ۲۵۷ *»
پس بعد از آنکه به ادله دانستیم که امام حی است و ناظر به مردم و از جانب خدا مأمور است به حفظ دین و شرع و قدرت هم دارد چه مانع است او را که حفظ دین نماید و هر کس بخواهد در دین اخلالی کند نگذارد و او را به هر سببی که هست ردع نماید، پس البته حفظ دین را میکند و اگر حفظ او نبود این نفوس شریره در مدت هزار سال بهکلی مرتد میشدند و ترک دین و مذهب میگفتند و اینجا جای تفصیل زیاده از این نیست و هر کس خواهد به کتاب «علمالیقین» که ما در این مسأله نوشتهایم رجوع کند.
فصـل
اگر برهمنی گوید که اگر ادله شما راست است و عالم سایس٭ میخواهد، حال هزار سال است که عالم بیسایس مانده چه ضرر کرده و عالم به همانطور که بوده بر قرار است، جواب گوییم که شریعت خاتم و اوصیای او در میان است و علما و حکمای ملت ایشان در میانند و خود حجت چنانکه گفتیم ناظر و حاضر و حافظ دین است و از این جهت بر قرار است و تو هم به برکت متشرعان عالم زندهای و ایراد تو وقتی وارد میآید که شریعتی نباشد اگرچه آن وقت زنده نبودی که نقض کنی و حال به مشاهده میبینی که در میان است و ادله عقلیه که سابق گفتیم به این نقض نمیشود.
و اگر سنی گوید که اگر ادله شما راست است و هر زمانی حجتی معصوم میخواهد که سایس عباد و عامر بلاد باشد، حال هزار سال است که عالم بیسایس و عامر مانده و ضرری به مردم نرسیده و اگر
«* سلطانیه صفحه ۲۵۸ *»
گویید که علما هستند و ناشر دین و احکام دینند، پس بعد از پیغمبر؟ص؟ هم علما بودند و هستند و ناشر دین توانند بود دیگر حجت معصوم برای چه؟ جواب دهیم که ادله حکمیه که ما گفتیم مردود نشود مگر به دلیلی جفت آن و ادلهای که از کتاب و سنت آوردیم منقوض٭ نگردند مگر به نظیر آنها و محض اینکه هزار سال است که شما حجت را نمیبینید دلیل نشد که در حکمت وجود حجت ضرور نیست. و به دلیل عقلی و نقلی معلوم شد که حجت در حکمت حکیم واجب است و باید خدا حجت را بیافریند و امر او را اظهار کند، حال اگر مردم اتفاق بر مخالفت و سر کشی او کنند و اطاعت نکنند و حجت از جهت آنکه آخری حجج است و بدل ندارد چندی غایب شود دلیل بر آنکه در حکمت وجود حجت معصوم واجب نیست نشود. و بعینه این بحث بدان ماند که قومی آب نخورند تا بمیرند پس تو گویی که آب چه ضرور اینها در این مدت آب نخوردند، نخوردن آب دلیل نیست برای آنکه در حکمت آب ضرور نیست. آیا نمیبینی که نخوردند و مردند و خصم شما میگوید که آنان که سرکشی کردند از طاعت حجتهای خدا معاقبند.
و اما آنکه عالم منتظم مانده کجا منتظم مانده؟! آیا نمیبینید این همه فساد در اکناف٭ و اطراف عالم را که احدی ایمن نیست؟! آیا نمیبینید غلبه جور و ظلم را که یک وجب از روی زمین باقی نمانده مگر آنکه پر از انواع ظلم است؟! آیا نمیبینید بلایای متواتره را که فرصت نمیدهد که قامتی راست کنند؟! آیا نمیبینید قطع برکات آسمان و
«* سلطانیه صفحه ۲۵۹ *»
زمین را؟! آیا نمیبینید غلبه کفر را بر اسلام و نقص٭ اطراف را شیئاً بعد شیء؟! آیا نمیبینید قحطها و غلاها٭ و تلف اموال و نفوس و ناامنی طرق را؟! آیا نمیبینید زیادتی منافقان و زنادقه و زوال عقاید مردم را؟! و ما که میگفتیم که حجت معصوم ضرور است و باید طاعت او را کرد برای همین بود که اینها نشود، حال شما به اینها تن در دادهاید و میگویید چه ضرر کردهایم. مثل همان قومی که آب نخوردند تا مردند. آیا اقوامی را که خدا در امم سالفه هلاک کرده و در قرآن و سایر کتب شرح آن را نموده و بلایا بر آنها نازل کرده به غیر از همینطور بوده و اگر کسی همین احوال را بنویسد که مخالفت نبی خود کردند و برای ایشان اینگونه بلاها نازل شد خواهید دید که مثل حکایات سابق میشود و حکایات سابق را یکدفعه میشنوید و حالات خود را خوردهخورده میبینید.
ببین در اصحاح بیست و هشتم سِفر استثنای تورات چگونه تهدید مینماید بنیاسرائیل را و میگوید: اگر شنیدی صوت پروردگار اله خود را باید عمل کنی به همه وصیتهایی که تو را به آن امر کرده امروز و حفظ کنی آنها را تا خدا تو را سرافرازی بر همه قبایل زمین دهد و نازل کند بر تو جمیع برکتها را و به تو برسد هرگاه بشنوی وصیتهای خدا را، پس با برکت باشی تو در قریه و با برکت باشی در مزرعه، با برکت باشد میوه شکم تو و میوه زمین تو و میوه چهارپایان تو، گلههای گاو تو و جاهای گوسفند تو، با برکت باشد فسیل نخل تو و با برکت باشد آنچه باقی ماند و فاضل آید از تو، با برکت باشی تو در دخول و خروجت و بگرداند خدا
«* سلطانیه صفحه ۲۶۰ *»
دشمنان مقاوم تو را شکستخورده پیش روی تو از یک راه بیایند و از هفت راه بگریزند، از پیش روی تو بفرستد خدا برکت خود را بر خزینههای تو و بر هر عملی که به دست خود کنی و با برکت کند تو را در زمینی که بگیری آن را، خدا تو را طایفه مقدس خود کند چنانکه قسم خورده برای تو اگر حفظ وصیتهای پرورنده اله خود را بنمایی و همه قبیلهها ببینند در شهرها که اسم پروردگار برای شما برده شده، پس بترسند از تو و بریزد پروردگار بر تو همه خیرات را، ثمره شکمت و ثمره مواشی٭ تو را و ثمره زمین تو را که قسم خورده پروردگار تو برای پدران تو که به تو بدهد آن را و میگشاید خدا گنج نیکوی خود را که آسمان باشد تا بدهد باران زمین تو را در وقتش و برکت دهد جمیع کارهای دست تو را که قرض بدهی به مردم بسیار و قرض نکنی از احدی و پروردگار تو را سر کند نه دم و همیشه بالا باشی نه پایین اگر بشنوی وصیتهای پرورنده اله خود را که من تو را وصیت کردم به آن امروز و حفظ کنی و عمل کنی به آن و میل نکنی از آن به راست و چپ و متابعت نکنی خدایان غریب را و عبادت نکنی آنها را.
و اگر نخواهی بشنوی صدای پروردگار اله خود را که حفظ کنی جمیع وصیتهای او را که عمل کنی به آن و سنتهای او را که به تو امروز وصیت کردم زود باشد که بیاید بر تو این لعنتها همگی و درک کند تو را، ملعون باشی در ده خود، ملعون باشی در مزرعه خود، ملعون باشد گنج تو، ملعون باشد آنچه برای تو ماند، ملعون باشد میوه شکم تو و میوه زمین تو و گلههای گاو تو و جاهای گوسفند تو، ملعون باشی در
«* سلطانیه صفحه ۲۶۱ *»
دخول خود، ملعون باشی در خروج خود، بفرستد پروردگار بر تو گرسنگی و قحطی و سرزنش در جمیع اعمالت که میکنی تا تو را هلاک کند و بر طرف کند به زودی به جهت اعمال خبیث ردیء٭ تو که به سبب آن مرا ترک کردی و زیاد کند خدا بر تو مرگی را تا تمام شوی از زمینی که داخل آن میشوی که به ارث ببری و مسلط کند خدا بر تو مرض شدید و تب را و در سرما و حرارت و ابر و باد و سموم٭ و جرب٭ و براند تو را تا هلاک شوی.
آسمان بالای سر تو از مس باشد یعنی سخت باشد و زمینی که بر آن راه میروی آهن، بارانِ زمین تو را خدا غبار کند و از آسمان بر تو خاکستر فرستد تا هلاک شوی، تو را پروردگار شکستخورده کند پیش روی دشمنانت تا از یک راه رو به آنها بروی و از هفت راه بگریزی و متفرق شوی به سوی ممالک زمین و مرده تو را طعمه مرغان آسمان و وحشیان زمین کنم و کسی نباشد که آنها را از تو براند و مسلط کند خدا بر تو زخم٭ ناسور و جرب مقعد و خارش که شفا نداشته باشد و مسلط کند خدا بر تو دیوانگی و کوری و حیرت عقل که از پی چیزی در میان روز بگردی چنانکه کور در تاریکی میگردد و راههای تو راست نشود و مقهور و مظلوم باشی همیشه و کسی نباشد که تو را خلاص کند.
زن بگیری تو و کسی دیگر کنار آن بخوابد، خانه بسازی تو و سکنا نکنی در آن، درخت٭ رز بنشانی و میوهاش را نچینی، گاو تو را پیش روی تو سر ببرند و خودت از آن نخوری، خر تو را از تو بگیرند به غصب و به تو رد نکنند، گوسفند تو را به دشمن تو دهد و معین نداشته باشی، پسرها و
«* سلطانیه صفحه ۲۶۲ *»
دخترهای تو را به طایفهای دیگر دهد و چشم تو ببیند و چشم تو خسته شود و چاره به دستت نباشد، میوههای زمین تو را و تعب و زحمت تو را جمیعاً طایفهای بخورند که نشناسی ایشان را و همیشه مقهور در زیر ظلم و قهر باشی، متحیر باشی به جهت ترسی که به تو رسد از آنچه چشم تو بیند.
مسلط کند پروردگار زخم بدی در دو زانوی تو و در دو ساق تو و شفا نباشد برای تو از پا تا سر تو و آقا و صاحب تو تو را ببرد پیش طایفهای که نه تو و نه پدران تو آنها را بشناسند و آنجا عبادت خدایان غریب چوبی و سنگی کنی و هلاک شوی و مثال و سرگذشت باشی برای همه طوایف که میان آنها روی، زیاد بکاری و کم برداری به جهت آنکه ملخ همه را بخورد، رز بکاری و خدمت بکنی و آب بدهی و حاصل آن را نخوری به جهت آنکه کرم آن را خورده باشد، در همه اطراف ولایت تو زیتون باشد و نتوانی خود را چرب کنی از روغن به جهت آنکه همه متفرق شود و تلف شود، برای تو به عمل آید پسرها دخترها و چشمت به آنها روشن نشود چرا که اسیر شوند، جمیع درختها و میوههای تو را سرما بزند، غریب ساکن ولایت تو از تو اعلی باشد و تو اسفل از آن او به تو قرض دهد و تو به او قرض ندهی، او سر باشد و تو دم و بر تو همه این لعنتها نازل شود و تو را طلب کند و به تو برسد تا هلاک شوی، تا آخر سِفر همه از این قبیل است و اعظم.
و این بلایائی است که خداوند بنیاسرائیل را به این تهدید فرموده که اگر خلاف شریعت راه روند این بلایا را بر ایشان نازل کند. و در قرآن میفرماید: سنة اللّه التی قد خلت من قبل و لنتجد لسنة اللّه تبدیلاً
«* سلطانیه صفحه ۲۶۳ *»
حاصل آنکه سنتهای خدا بدل نمیشود همانطور که در اعصار سابقه عمل کرده در این امت هم خواهد کرد.
حال ببین که آیا همه این بلاها بر این قوم وارد آمده یا نه؟ و آیا وارد آمده است مگر به سبب مخالفت شریعت؟ و خدا میفرماید: ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم یعنی هر مصیبتی که به شما رسد به سبب معاصی است که کردهاید. پس اگر مردم جمع شوند بر طاعت و موافق شریعت راه روند برکات آسمان و زمین بر ایشان نازل میشود. این است که به موافقت اول همین سِفر به احسن بیان خدا در قرآن میفرماید: و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض ولکن کذّبوا فأخذناهم بما کانوا یکسبون یعنی اگر اهل شهرها ایمان آورند و تقوی پیشه کنند هر آینه بگشاییم بر ایشان درهای برکاتی چند را از آسمان و زمین ولکن تکذیب کردند، ما هم گرفتیم ایشان را به سبب آن معصیتی که میکردند. پس کجای عالم منتظم است و عالم کجا بر حسب خیر و رحمت و برکت جاری است و اینها همه به جهت خلاف کردن مردم است با حجت معصوم که از جانب خدا بوده و ما که میگوییم حجت ضرور است به جهت آن است که اینها واقع نشود و خلاف کردید و به سزای خود اینک میرسید و نمیفهمید.
و واللّه که این یکخورده پایی که اهل عالم میکشند برای آن هزار٭ هزار یکی است که از شریعت مانده و یک نفر دو نفری عمل به آن میکنند و باز به برکت علمای عاملی است که در اسلام ماندهاند و با
«* سلطانیه صفحه ۲۶۴ *»
وجود این همه فتنههای عالم حرکت٭ مذبوحی کرده نفسی بر میآورند و چهار کلمه در نشر دین مینویسند و یا میگویند. آه آه نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم.
خداوند عالم به حق انبیا و اولیا؟سهم؟ و به حق صلحا و اتقیا که همت مبارک حضرت ظل اللّه و امنای دولت علیّه قاهره را ادام اللّه مجدهم و وفّقهم بر نشر دین و حمایت شرع مبین و حراست حق و اهل حق بیشتر بدارد و آن مبارک وجود را به مقتضای نام نامی بیشتر و بهتر ناصر دین و حامی اسلام و مسلمین فرماید چنانکه فرموده است و بر آن بدارد که در هر بلد احکام به حفظ شرع و ناموس صادر فرماید و رعیت را به مواظبت شریعت مقدسه امر نماید و تأیید و تشویق حَمَله دین و خدام شرع مبین و تبکیت٭ و تعییر٭ مفسدین و مغیّرین و مبدّلین و محرّفین دین بفرماید، شاید بلایا مرتفع و برکات آسمان نازل و منافع زمین ظاهر گردد و بلاد معمور و قلوب عباد مسرور شود و ساحت ایران را به سبب آن مبارکوجود، رشک روی زمین بیشتر فرماید چنانکه فرموده است زیرا که اگر اثری از متابعت شریعت خداوندی در روی زمین مانده در همین ساحت ایران است و پادشاهی که مروج دین و مذهب است همان اعلیحضرت ظل اللّه است. و من بسیار امیدوارم به این نام نامی و اسم گرامی چرا که الاسماء تنزل من السماء و اگر در این مبارکوجود نصرت دین نبود خداوند این نام نامی را برای ایشان انتخاب نمینمود. و تا حال که الحمدللّه از ایشان نصرت دین علی الاتصال بروز کرده و بابیه فجره را
«* سلطانیه صفحه ۲۶۵ *»
منقرض فرمودند و رفع غایله دولت مخالف را به احسن وجهی نمودند ولی آرزوی من از دربار احدیت و دعای من در آن حضرت این است که پادشاه اسلامپناه را لیلاً و نهاراً همتی نماند مگر ترویج اسلام و در هر جزئیجزئی امنای دولت علیّه دقت فرماید و خود را خادم حضرت خاتم انبیا؟ص؟ قرار دهند و دولت را دولت او دانند و همتشان بالتمام نشر دین و تقویت اهل دین باشد که جبر٭ جمیع کسرهای سابقین بشود و از تصدق سر ایران سایر روی زمین هم در مهد امن و امان شوند انشاءاللّه.
فصـل
بدانکه از برای غیبت آن بزرگوار علل بسیار است و بعضی از آن را به رشته تحریر در میآورم تا این کتاب از سرّ غیبت خالی نباشد. بدانکه به مقتضای آنچه سابقاً گذشت جمیع مصیبات و محن مقتضای عملهای زشت است که شریعت مقدسه از آن نهی کرده. پس هرگاه اعمال ناشایست از بعضی اشخاص سر زند و سایرین اعمال صالحه کنند همان چند کَسِ عاصی مستحق عقوبت شوند و باقی مستحق احسان و رحمت، و بلا مخصوص همان عاصین شود بلکه بسا آنکه به برکت باقی که صاحب اعمال صالحهاند خداوند از عُصات هم در گذرد و هرگاه نوع عالم مرتکب اعمال ناشایست شدند و شیوع گرفت در عالم و صلحا معدودی شدند قلیل، مستحق بلاهای عامه شوند و آن وقت بسا آنکه بلا صلحا را هم فرا گیرد لکن بر ایشان رحمت شود و کفاره بعضی خطایای ایشان گردد و به زودی به دار جوار الهی فایز شوند. پس
«* سلطانیه صفحه ۲۶۶ *»
عموم بلاها به جهت عموم معصیت است و خصوص به جهت خصوص. پس هر گاه مردم مستحق بلای عام شدند خداوند عالم تأنی خواهد فرمود شاید توبهکنندهای توبه کند یا شاید از نسل عاصی مؤمنی به عمل آید پس تأنی خواهد فرمود تا آنکه بداند که دیگر توبه نمیکنند و مصرّند بر معاصی خود یا بداند که دیگر از نسل ایشان مؤمنی نخواهد آمد چنانکه حضرت نوح؟ع؟ سیصد سال دعوت فرمود شب و روز و ایمان به او نیاوردند و اذیتهای بسیار به او کردند حتی آنکه گاهی آنقدر آن بزرگوار را میزدند که سه روز غشی میکرد و خون از گوش مبارکش جاری میشد.
پس چون دید که ایمان نیاوردند قصد کرد که نفرین کند قوم خود را که جمیع خلق باشند، پس بعد از نماز صبح نشستند که نفرین کنند پس جماعتی از ملائکه آسمان هفتم آمدند و عرض کردند که حاجتی به تو داریم. فرمودند چیست؟ عرض کردند حاجت ما آن است که دعا را به تأخیر بیندازی چرا که این اول سطوت٭ خداست بر اهل زمین. فرمودند سیصد سال دیگر به تأخیر انداختم. پس باز مشغول به دعوت شدند آنها هم باز بر اعمال خود مُصر شدند تا سیصد سال گذشت و مأیوس شد از ایمان آنها، چاشتگاهی نشست برای نفرین کردن. طایفهای از ملائکه آسمان ششم نازل شدند و مثل خواهش طایفه اول خواهش کردند. آن حضرت باز سیصد سال دیگر به تأخیر انداخت و مشغول دعوت شد. باز هیچ فایده به آنها نکرد. پس شیعیان آمدند و شکایت کردند از محنتهایی که از کفار میکشیدند. آنوقت آن حضرت نفرین کرد.
«* سلطانیه صفحه ۲۶۷ *»
جبرئیل آمد و عرض کرد خدا دعای تو را مستجاب کرد، به شیعیان بگو خرما بخورند و استه آن را بکارند و چون آن به ثمر آید فرج دهم. کردند و خرمای جدید را خدمت نوح بردند و وفای به وعده خواستند. وحی رسید که این خرما را بخورید و بکارید و چون به ثمر آمد فرج دهم. پس ثُلث شیعیان مرتد شدند و گمان کردند که خلف وعده شد. و دو ثلث آن خرما را کشتند و به ثمر رسید و ثمر را بردند نزد نوح؟ع؟ و وفای به وعد خواستند. وحی رسید که این را هم بخورید و بکارید چون به ثمر آمد فرج دهم. ثلث دیگر از شیعه باز مرتد شدند. پس ثلث باقی امتثال کردند و خرمای جدید را بردند و طلب وعده کردند و عرض کردند میترسیم هلاک شویم. از خداوند درخواست کرد وحی رسید که کشتی بساز و پنجاه سال دیگر طول کشید و مشغول به صنعت کشتی بود تا طوفان شد و بلای عام عالم را فرا گرفت.
مقصودم از ذکر خبر این بود که چون بلای عام بود و هلاکت کل، خداوند بلا را به تأخیر انداخت تا زمانی که وحی به نوح شد لنیؤمن من قومک الا من قد آمن یعنی دیگر کسی ایمان نخواهد آورد، آنگاه نوح عرض کرد لایلدوا الا فاجراً کفاراً یعنی از اینها دیگر ولدی به عمل نیاید مگر فاجر و کافر، پس بلا نازل شد. و آنچه در امت سابقه بوده باید نظیر آن در این امت باشد. و طوفان این امت به قتل حضرت بقیةاللّه است که تشریف آورد و از قتل کفار روی زمین را رنگین و از خون نحس آنها طوفان بر پا کند. و این نخواهد شد مگر وقتی که دیگر از اهل زمین مأیوس شود و
«* سلطانیه صفحه ۲۶۸ *»
بداند که دیگر کسی ایمان نمیآورد و از صلب کافر مؤمنی به عمل نمیآید، آنگاه خروج خواهد فرمود. این است که خدا میفرماید: لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا یعنی اگر مؤمن و کافر از هم جدا شوند آنگاه عذاب کنیم کفار را و این یک وجه از وجوه غیبت است، اگر پیش از آن ظاهر شود و اصلاح عالم نکند او را خواهند کشت چنانکه آباء او را کشتند و اگر بکشد کفار را همگی هنوز وقت آن نشده.
و از این است که در زمان غیبت حرام است بر مردم خواه علما و خواه غیر علما، خواه سادات و خواه عوام که به شمشیر خروج کنند و هر کس امروز مردم را به بیعت خود خواند و لوائی برافرازد جبت و طاغوت است و بیعتش بیعت ضلالت و طغیان است و ما از همین جهت بابیه را که خروج به شمشیر کردند و از مردم بیعت گرفتند جبت و طاغوت گفتیم و کتابها در رد او و در حرمت خروج قبل از ظهور امام؟ع؟ نوشتیم و به اطراف عالم منتشر کردیم. و از این جهت علمای ما رضوان اللّه علیهم جهاد را در زمان غیبت حرام میدانند و سلاطین با عدل و داد هم از همین جهت جهادی نمیفرمایند و درست میفرمایند موافق شریعت مطهره و اگر جهاد و خروج امروز روا بود امام؟ع؟ خروج میفرمود یقیناً پس خروجکننده امروز نیست مگر فاسق و فاجر و ضال و مضل و ملعون و بیعتش بیعت جبت و طاغوت و حکمش حکم طاغوت است و پیروی او پیروی طاغوت است البته خدا لعنت کند آن مطاع و آن مطیعان را و این یک سرّ از اسرار غیبت بود.
«* سلطانیه صفحه ۲۶۹ *»
و سرّی دیگر آنکه چون حکمت اقتضا کرد که اول خلقت ناقصتر و جاهلتر باشند و عالم روز به روز ترقی کند و افهام روز به روز بالا رود و ایمانها روز به روز کاملتر شود، پس عالم در اول خلقت مانند طفل بود و روز به روز کَوْن در ترقی است و عالم بزرگ میشود و فهمش زیاد و ایمانش اقوی میگردد. پس چنانکه طفل قبل از بلوغ نهایت شرارت و فساد را دارد و قابل آن نیست که حد بر او جاری کنند و آن را تأدیب تام نمایند و به این جهت شرارت و فساد او قبل از بلوغ زیاد است و بعد از مکلف شدن از جهت ترس از حدود الهی و کمال عقلش شرارت او کم میشود تا به سن چهل سالگی رسد و عقلش و ایمانش به نهایت کمال برسد، همچنین عالم در اوائل خلقت به جهت قِلّت عقل و شعور و ایمان و سخت نگرفتن خدا بر آن، نهایت شرارت و فساد را دارد و عالم پر از جور و ظلم شود. پس چون در علم خداوند بود که عالم طفولیت خود را خواهد کرد و شرارت و فساد خواهد نمود و چون قلیل العقل است سخت گرفتن بر او هم از حکمت نیست، نخواست که این شرارت و فساد در عهد دولت امام معصوم باشد و به حسب ظاهر دلالت بر سوء سیاست امام کند و نقصی برای او باشد، پس دولت را از روز اول در غیر ایشان قرار داد و رؤسای عالم را غیر معصومین کرد تا معاصی و کفرها در عهد همایون ایشان نباشد تا چون عالم به حد تکلیف رسد و قابل حدود تامه شود آن وقت تشریف آورند و حد بر عالم جاری کنند، حد عام بر جمیع خلایق و پاک کنند عالم را از شرارت، پس
بگذرد این روزگار تلختر از زهر | بار دگر روزگار چون شکر آید |
«* سلطانیه صفحه ۲۷۰ *»
و اگر گویی پس چرا در عصر پیغمبر؟ص؟ دولت دولت او بود، گویم کجا دولت او بود و کل عالم در دست سلاطین کفر بود و دولت الهی آن نیست که در یک شهری در یک گوشه دنیا خلیفه خدا باشد، همینقدر آن بزرگوار آمد و شریعتی گذارد تا مردم عصیان و طاعت را بفهمند و حجت تمام شود که آنچه میکنید عصیان است و همه پیغمبران برای همین آمدند و دولت عالم دولت حق نبود.
و اگر گویی که اگر وقت جاری کردن حد عالم نیست، پس این بلاها چیست؟ گویم حدود تامه ندیدهای و نمیدانی که چه اوضاعی است. این بلاها گوشمالی است مثل آنکه پدر به طفل خود میدهد و مانند درشتی است که بهاو میکنند شاید کمتر شرارت کند. و حد تام آن است که یا در دنیا مباش یا اگر هستی شرارت مکن و که را امروز طاقت این است. پس چه بسیار کسان که امروز دعای فرج کنند و چون بیاید پشیمان شوند نعوذباللّه.
و سرّ دیگر این است که خداوند اهل باطل را دانست که بعضی اعمال نیک میکنند و عمل نیک پیش خداوند رءوف رحیم ضایع نمیشود و ثوابی باید داشته باشد و اهل حق را هم دانست که بعضی اعمال ناشایست میکنند و احدی را گزیری از عدل او نخواهد بود، پس ثواب اهل باطل را در دنیا قرار داد چرا که نعیم ابدی ندارند و باید نعیم زایل داشته باشند و عذاب اهل حق را هم در دنیا قرار داد چرا که اهل حقند و نباید به عذاب ابدی معذب شوند پس کافرین نیکوکار و مؤمنین
«* سلطانیه صفحه ۲۷۱ *»
بدکار را در خلقت پیش داشت و نعمت و ریاست و دولت دنیا را به کافرین در اول داد که به ثواب خود برسند و مؤمنین هم در عصر آنها معذب باشند به عذاب فانی دنیا تا به سزای عملهای بد خود برسند. پس در اول زمان دنیا را بهشت کافر و زندان مؤمن کرد تا کفار به ثواب خود و مؤمنین به عقوبت خود برسند و پاک شوند و چون امر این دو طایفه به انجام رسید دنیا برگردد و جهنم کافر و بهشت مؤمن شود و دولت حق آید و خیر دنیا و آخرت تا انقراض عالم برای مؤمن باشد و شر دنیا و آخرت تا انقراض عالم برای کافر، پس کافر به عذاب جاوید معذب شود و مؤمن به نعمت جاوید منعم و اگر دولت باطل عقب افتاده بود و دولت حق مقدم، لازم میشد که دولت حق منقرض شود تا دولت کافر آید و این خلاف حکمت بود. پس از این جهت تا ظهور امام عصر عجل اللّه فرجه دولت دولت کافرین باشد نوعاً و مؤمنین در سختی و شدت باشند نوعاً دیگر اگر در این زمانها مؤمنی در سلطنت و نعمت و عزت باشد اتفاقاً ثوابی است جزئی که برای او پیش افتاده و اگر کافری در تعب و محنت باشد عذابی است برای او جزئی که مقدم شده و اگر آن مؤمن بداند که برای او در دولت حق چیست میداند که حال در عذاب است و این دولت برای او دولتی نیست و اگر کافر بداند که برای او چه عذاب مؤخر شده میداند که حالا در نعمت است و شکر خواهد کرد.
و چون مأمور به اختصارم و امتثال واجب است به همین جا ختم میکنم امید از نظر پاک خطاپوش حضرت ظلّاللهی آن است که چشم
«* سلطانیه صفحه ۲۷۲ *»
از خطاهای این کتاب پوشیده و اگر لفظی یا معنایی نامناسب و بیجا اتفاق افتاده عفو و اغماض از آن فرمایند و چون مرا کتب قابلی نیست از تتبع زیاد در مذاهب و اقوال و اخبار و سِیَر و آثار عاجزم و تتبعی ندارم، لهذا تصنیفات حقیر قابل پیشکش٭ خزانه مبارکه نخواهد بود الا آنکه امتثال واجب بود، پس بهقدر میسور اکتفا نمود و ختام کتاب را دعای دولت روزافزون قرار میدهم. پس خداوند عالم به حرمت مقربان درگاهش و به عزت انبیا و اولیاء کرامش و به جلال نیکان و پاکان دربارش که این دولت جاویدمدت([۷]) اعلیحضرت ظلّاللهی را متصل به ظهور قائم آلمحمد؟عهم؟ فرماید و سایه رأفت و عطوفت سرکار اشرف امجد اعظم و خیرخواهان این دولت اکرم را از سر رعایا و برایای ساحت ایران کم نگرداند و ما را توفیق شکر این نعمت و دعاگویی این دولت عطا فرماید تا به مقتضای لئن شکرتم لازیدنّکم عطوفت و رحمت ظلّاللهی بر حق و اهل حق افزون و مرحمت و مکرمت سرکار اشرف امجد بر دین و اهل دین بیچند و چون شود.
فارغ شد از تصنیف این کتاب مستطاب مسمی به «سلطانیـه» داعی دوام
دولت قاهره کریم بن ابراهیم در شب هفدهم ماه جمادیالاولی
از شهور سنه هزار و دویست و هفتاد و چهار هجری
حامداً مصلیاً مستغفراً.
«* سلطانیه صفحه ۲۷۳ *»
فرهنگ کتاب
لغات، اصطلاحات، اَعلام، کُتب، اَمکنه
و پژوهشهای لُغوی و کتابشناسی
سید محمد صادق موسوی
«* سلطانیه صفحه ۲۷۴ *»
|
f
علائم اختصاری؛ ج: جمع / م: مؤنث / رک: رجوع کنید
توجــه: در توضیحات بعضی مدخلها، واژههایی پُررنگ شده است
که اشاره دارد به اینکه آن واژه در مدخلها ذکر شده است.
در توضیحات بعضی مدخلها، واژههایی پُررنگ شده است. واژه پررنگ، یکی از مدخلهاست.د
«* سلطانیه صفحه ۲۷۵ *»
الـــف
ابطال: تباهکردن.
اهمال: رها کردن، واگذاردن.
اما بعد: کلمهای است که بهوسیله آن میان خطبه و مطلب اصلی فاصله گذارده میشود، گفته شده نخستین کسی که این تعبیر را با این انگیزه به کار برد حضرت داود؟ع؟ بوده است (و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب)، این تعبیر به اشخاص دیگری نیز نسبت داده شده است همچون رسولخدا؟ص؟ و حضرت امیر؟ع؟ و شخصی به نام ابن ساعده ایادی.
ازاحه: دور گردانیدن، برطرفکردن.
امتثالاً للأمر: از روی طاعت و فرمانبرداریِ فرمانی که شده است.
ایجاز: کوتاهکردن سخن.
اقطار: ج قُطر، کرانهها، اطراف.
استیلا: دست یافتن، چیرگی.
استعلام: آگاهی خواستن.
اشتداد: شدت یافتن.
اعتباریه: در اینجا یعنی قراردادی، بیاصالت، آنچه برای آخرت مفید نیست، خیالات پوشالی.
المأمور معذور: تعبیری است مشهور یعنی مأمور معذور است، این جمله وقتی گفته میشود که کاری را به امر شخصی انجام داده باشند و مورد اعتراض قرار بگیرند، غیر از امور متعارف زندگی، فقهاء در مباحث فقهی بحث کردهاند که حدود این قاعده تا کجاست و اگر فرضاً کسی را دستور دهند که شخصی را بکُشد آیا این قاعده را میتواند جاری کند یا خیر.
اجماعی: آنچه گروهی آن را پذیرفتهاند.
احداث: هستیبخشی.
اقران: ج قَـرَن، کُفْو، همتاها.
ابداً: در اینجا یعنی همیشه.
ازل: همیشگی، آنچه برای آن ابتدائی نیست.
استنکاف: اِبا کردن، ننگ و عار داشتن.
اَفراد: ج فرد، از اصطلاحات علم منطق، فردِ غیر معین.
انواع: ج نوع، از اصطلاحات علم منطق، مفهومی را میگویند که بر افرادی که حقیقت آنها یکی است واقع میشود مانند کلمه انسان و بالاتر از آن جنس است.
اعشار: ج عُشر، یکدهمها.
اوانی: ج آنیه، ظرفهای آب.
«* سلطانیه صفحه ۲۷۶ *»
انتفاع: نفع بردن، سود یافتن.
اشباح: در اینجا به معنای شبح متصل و منفصل است همچون سایه و مانند تصویر در آیینه.
اغراء: برانگیختن، تحریک کردن، اغراء به جهل: گمراه ساختن، به ضلالت انداختن.
اعوجاج: کجی، ناراستی.
استدراج: درجهدرجه پایین بردن به دوزخ.
انقراض: از بین رفتن.
اخترام: بریدن.
اسبابها: همان «اسباب» است، سببها، گاهی در ادبیات قدیم جمع را جمع میبستهاند.
ارباب استیلا: صاحبان قدرت و تسلط بر رعیت، این تعبیر در اسناد تاریخی سیاسی بهطور مکرر بهکار رفته است.
اخلال: رها کردن، فرو گذاشتن، واگذاردن.
اَعصار: ج عصر، زمانها.
ایتلاف: سازگاری، با هم الفت گرفتن و پیوسته شدن.
اَحَدیّ: منسوب به اَحَد، خداوند متعال، در کتاب ارشادالعوام جلد اول مباحثی در تفاوت اَحَد و واحد بیان فرمودهاند.
الهام: در دل افکندن، آن حالتی که خود شخص نداند از کجا است و چگونه علوم در دلش القاء شده آن را الهام و دمیدن در دل و جان میگویند، الهام به اولیاء اختصاص دارد و وحی به انبیاء، شخص در الهام سببِ علم و آگاهی را نمیبیند اما در وحی، نبی سبب را مشاهده میکند (سبب علم ملَک است که القاء میکند) با توجه به این نکته که علوم اولیاء شعاعِ علوم انبیاء است و علوم انبیاء شعاعِ علوم محمد و آلمحمد؟عهم؟ است.
اضافات: ج اضافه، نسبتدادنها.
امجد: بزرگوار.
افخم: گرانمایهتر.
انقیاد: فرمانبرداری.
اهواء: ج هویٰ، آرزوها و خواهشهای نفس.
اعزاز: عزیز کردن، قوی گردانیدن.
استنباط: بیرون آوردن و بهدست آوردن چیزی.
اندیشه کردن: در اینجا بهمعنای ترسیدن و بیمناک بودن.
ازاله: از بین بردن.
«* سلطانیه صفحه ۲۷۷ *»
اُبنه: انحراف جنسی و تمایل به مردان (عوض تمایل طبیعی به زنان)
الواط: در متداول عوام، شخصی که اعمال زشت دارد.
اَثنا: ج ثِنْی، میانهها، در خلال، در این میانه.
اَضعاف: ج ضِعف، دو چندان و زیادتر.
اَصنام: ج صنم، بتها.
اَوثان: ج وَثَن، بتها.
اَمجاد: ج ماجد و مجید، بزرگواران.
اُلوف: ج اَلف، هزاران.
اَعصار: ج عصر، زمانهها، روزگاران.
اَمصار: ج مصر، شهرها.
اجتهاد: از اصطلاحات علم اصولفقه، بهدست آوردن مسائل شرعی با توجه به شرایط و منابعی مشخص.
احکام عامه: ج حُکم، م عام، احکام عمومی، آنچه مُبتلیٰبه و نیاز همگان است.
انابه: بهسوی خدای متعال بازگشتن.
ارجح: اَولیٰ، بهتر و خوبتر.
اختیار: در اینجا بهمعنای انتخاب، گزینش.
اصحاب ما: علماء شیعه.
اَنیق: خوب و عجیب، نیکو و زیبا.
ارش خدش: دیه خراش.
اجتهادی است مقابل نصوص متواتره: اشاره به اصطلاح «اجتهاد مقابل نص»، اجتهاد مقابل نص عنوان و اصطلاحی است اصولی و فقهی که همه مجتهدان و فقیهان در استنباطات خود مأمور به اجتناب از آن میباشند و از مهمترین خطاهای یک مجتهد اجتهاد در مقابل نص است، مقصود از این اصطلاح مقدم داشتن نظر شخصی مجتهد در برابر فرمان خداوند یا رسولخدا؟ص؟ یا دیگر معصومین؟عهم؟ است.
اَعلام: ج علَم، نشانهها.
المُلک عقیم: مثَل عربی است، پادشاهی فرزند نمیشناسد چه رسد به چیزی دیگر، معادل فارسی آن «سیاست پدر و مادر نمیشناسد»، کشتهشدن شاهزادگان توسط خود پادشاهان نمونهای از مصادیق این مثل است.
اسانید: ج اَسناد (=ج سَند)، از اصطلاحات حدیثشناسی است که راویان حدیث را تا گوینده اصلی حدیث (امام معصوم؟ع؟ یا رسولخدا؟ص؟) ذکر میکنند.
«* سلطانیه صفحه ۲۷۸ *»
اعیان: ج عین، اشخاص.
استیصال: از بیخ کندن، ریشهکن کردن.
اَسنیٰ: بلندتر، روشنتر.
اذلّ: ذلیلتر، خوارتر.
احقر: حقیرتر، کوچکتر.
انگبین: عسل، شهد.
اَرزیز: نوعی از معدنیهای سفیدرنگ، قلع که بهعربی «رَصاص» میگویند.
آزمند: حریص.
اهل سنت و جماعت: کسانی که بعد از شهادت رسولخدا؟ص؟ ابوبکر را خلیفه میدانند، این تعبیر از نظر لغت بهمعنای تابعان سنت و اهل جماعت است، درباره نامگذاری عُمریها به این اصطلاح نوشتهاند زمانی که معاویه سبّ و دشنام به حضرت امیر؟ع؟ را سنت کرد آن سال را «عام السنة» نامیدند و عُمریها را «اهل سنت» نامیدند یعنی آن سنت؛ و سالی را که معاویه با امام مجتبی؟ع؟ صلح کرد «عام الجماعة» نامیدند و تابعان معاویه و نتیجتاً عُمریها به «اهل سنت و جماعت» شهرت پیدا کردند.
استفاضه: اصطلاح حدیثشناسی، خبر عدهای که ظنّ قوی بهراستی گفتار آنان حاصل شود.
اغماض: چشمپوشی کردن.
اکناف: ج کَنَـف، پیرامون، کنارها و کرانهها.
ب
بست و گشاد: بستن و باز کردن، ترکیب عطفی، فارسی عقد و حل، رتق و فتق.
بَهیّه: م بَهیّ، روشن و تابان.
براری: ج بریّه، صحراها و زمینهای بیکشت.
بغی: ظلم و ستم، جرم و جنایت، هر تجاوز و افراط بر مقداری که حد چیزی است.
بغته اجل: ناگهان رسیدن مرگ.
بهائم محلَّله: ج بهیمه، م محلّل، حیوانات حلالگوشت مانند گوسفند و شتر و…
برایا: ج بریّة، خلایق، آفریدهشدگان.
بالفعل: اکنون، فعلاً، در حال حاضر موجود نیست و در قوه است، مقابل «بالقوه».
«* سلطانیه صفحه ۲۷۹ *»
بدایع: ج بدیع، چیزهای تازه و شگفتانگیز.
بوار: هلاکت.
بخُسبند: بخوابند.
بالضروره: بهطور ضرورت، بهطور لزوم و ناچاری.
برهان خارجی: در اینجا منظور دلیل و برهان بر نبوت رسولخدا؟ص؟ بیرون از دایره معجزات حضرت رسول، برهان خارجی دراینباره مثل اثبات نبوت رسولالله بهوسیله کتب عهد عتیق و کتب عهد جدید.
بری: دور، بر کنار.
بیضه اسلام: حوزه و دایره اسلام
بالاتفاق: در اینجا بهمعنای اتفاقاً، از قضا، ناگهان.
بلید: کند ذهن.
بسط ید: فراخدستی، دستباز بودن کنایه از بخشش و بخشندگی.
براهمه: ج بَرَهْمن، یکی از طبقات مردم هندوستان، منکران رسالت و پیغمبری.
بِفَرده: بهتنهایی.
بابیه مرتابه: پیروان باب ملعون، رک باب مرتاب (اَعلام)
بَدَوی: صحرانشین.
بالطوع و الرغبه: فرمانبرداری از روی میل و رغبت.
برنج: مِس یا آلیاژی از مس و قلع و روی.
بِهْدین: دین خوب، پارسیان کیش خود (دین زرتشت) را «بهدین» و «دین بهیّ» خواندهاند، دین و آئین زرتشت.
پ
پیشکار: خدمتکار.
پینهدوز: پارهدوز، آن که کفشهای کهنه و پاره را وصله میزند.
پادری: کشیش انگلیسی، این کلمه عنوانی است دینی در مذهب نصاری، پدر روحانی.
پریزادان: فرزندان پری، پرینژاد، جنّیان.
پیشکش خزانه مبارکه: تعبیر «پیشکش خزانه مبارکه» یا «برسم خزانه» تعبیری است که عقبهای تاریخی دارد ، علماء کتب متعددی را نگاشته و برخی از آثار را «برای» یکی از کتابخانهها، پادشاهان، وزراء، امراء، عالمان و رجال حکومتی، «برسم خزانه» تألیف، کتابت یا اهداء کردهاند یا «در» خزانهای تألیف
«* سلطانیه صفحه ۲۸۰ *»
و کتابت شدهاند، اصطلاحاً به این نسخهها «نسخه خزائنی» گفته میشود، نسخه خزائنی به دستنویسی اطلاق میگردد که برای کتابخانه پادشاهی، وزیر یا صاحبنامی تألیف یا کتابت شده است، رک پیوست (۱)
ت
تشیید: استوارکردن، محکمکاری.
تعلیقه: در اینجا یعنی نامه.
تقدیم: مقدمکردن، پیشانداختن.
تشاجر: نزاع کردن دو نفر یا دو گروه با هم.
تخلف امل: برآورده نشدن آرزو.
تتبع: پیدرپی طلب کردن، پیگیری و بررسی.
تخطئه: خطا گرفتن در کار کسی، نسبت خطا به کسی دادن.
تدبیر منزل: از اقسام حکمت عملی، رک سیاست منزل.
تعطیل عالم: تعطیل عالَم از وجود مدبری قادر و حکیم، نفی مدبّر و سازنده عالَم بهطور کلی، کسی که به چنین نظری اعتقاد داشته باشد اصطلاحاً به او «مُعطِّل» میگویند، در مقابل «مُشرک» (قائل به تعدد خدایان) و «جاحِد» (منکر وجود خدا و معتقد به مبدئی جز خدا بهنام طبیعت یا دهر) و موحِّد (خداشناس و قائل به توحید حقیقی).
تفرّد: تنهایی، بیمانندی.
توحّد: یکتایی.
تسلسل: اتصال و پیوستگی به هم مانند زنجیر. در اصطلاح فلاسفه یعنی امور غیر متناهی بهطوری که یکی بر دیگری بسته باشد همچون زنجیر و به اول نرسد. مثل اینکه بگوییم اول مرغ بوده است یا تخممرغ؟ و پاسخ دهیم: مرغ از تخممرغ است و تخممرغ از مرغ و همینطور به عقب برویم و اولی در نظر نگیریم.
تمتع: برخوردار شدن، لذت بردن.
تحریص: ترغیب، تشویق، واداشتن.
تِلال: ج تل، توده خاک، توده ریگ.
تونسوزی: تونتابی، «تون» بهمعنای گلخن در حمامهای قدیم، شغلی که در آن تونِ حمام را میسوزاندند تا آب خزانه گرم شود.
تُیول: تملک و تصرف مِلک، واگذار کردن ملکی یا مالی به کسی.
ترویح: نفسکشیدن.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۱ *»
تبعیض: پارهپاره کردن، تقسیم به اجزاء کردن.
تعزیر: ملامت کردن، نوعی حدّ شرعی.
تروّح: آسایشجستن.
تمهید: ترتیب و انتظامدادن.
تواتر: پیاپیآمدن.
تباغی: بهیکدیگر ظلم و ستم کردن.
ترک کواکب و نیران: در اینجا منظور ترک ستارهپرستی و ترک آتشپرستی.
تکلیف به ما لایُطاق: تکلیفی که تاب انجام آن نیست.
ترافع: با هم نزد حاکم رفتن.
تفویض: کاری را بهکسی واگذار کردن.
تازیک: تاجیک، غیر عرب و ترک، گاهی بر عرب هم اطلاق شده است.
تبکیت: کسی را با شمشیر یا عصا و امثال آن زدن.
تبرّع: بخشش و هدیهای که دادن آن واجب نیست.
تعییر: سرزنش کردن.
ث
ثوابت: ج ثابته، تمام ستارگان جز هفت ستاره سیاره.
ثَغْـر: مرز.
ج
جسیم: بزرگ
جَمّ غفیر: همه، گروه فراوان، جمع کثیر، مردمان بسیار.
جنس: از اصطلاحات علم منطق، بالاتر از نوع، یعنی شمول آن از انواع بیشتر است.
جوقه: جوخه، گروه مردم، کوچکترین واحد نظامی که تعداد افراد آن بالغ بر ۶ نفر است.
جنون اَدواری: دیوانگی دورهای.
جَبان: بد دل، ترسو.
جَلید: تگرگ، یخ.
جکرنات: جَگِرنات در فارسی، جاگِرنوت در انگلیسی، جاگِنناتِه یا جاگاناتا در هندی، «جگرنات» در لغت «سانسکریت» که لغت هندوان است به معنی موجدالکلّ است در مقابل «لاکهرنات» که به معنی مُعدمالکلّ است و مراد از «جگرنات» بتی است که او را مظهر موجدالکلّ دانسته و عبادت میکنند، جاکرنات نیز نام شهری در هندوستان است که بتخانه مشهوری دارد و سالیانه یکمیلیون نفر به زیارت آن میروند.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۲ *»
جمهور: بخش اعظم یک چیز.
جَرَب: مرضی است معروف که آن را گری و خارش و حکه و گال گویند، دانههای کوچکی است که در آغاز سرخرنگ است و با خارش سخت عارض بدن شود و گاه باشد که چرک کند.
جبر: جبران کردن، جبر کسر: ترمیم شکستگی.
چ
چیتسازی: سازندگی چیت، رنگکردن چیت، چیت پارچهای از پنبه، پارچه نخی و معمولاً منقش به نقشهای ریز و درشت از گل و غیره.
ح
حصر: شماره.
حد: اندازه.
حادث: آنچه نبوده و پیدا شده، آنچه به خداوند نیاز دارد.
حرکت ارادی: حرکت اختیاری، در برابر حرکت طبیعی و قسری (اضطراری)، حرکتی که مبدء آن از خارج وجود موجود نباشد و همراه با شعور و اراده باشد.
حصّه: سهم، نصیب.
حبوب: ج حبّه، دانههای گیاه مثل گندم و نخود و…
حلول: در اینجا بهمعنای فرود آمدن.
حیاکت: بافندگی.
حیوانوش: مانند حیوان، «وش» پسوند شباهت است بهمعنای شبیه و مانند.
حیّات: ج حیّه، مارها.
حدود: ج حد، بخشی از قوانین کیفری اسلام است که در برابر کارهای خلاف عفت و اخلاق اسلامی اِعمال میشود و کیفر ثابت و مشخصی دارد، موضوع اجرای حدود در زمان غیبت امام عصر یک بحث جدی فقهی است که اقوال مختلفی درباره آن وجود دارد.
حَقود: پر کینه، بدخواه.
حَشَم: خدمتکاران، لشکر، در تداول فارسیزبانان به مجموع اسب، استر، خر، گاو، گوسفندِ قبیلهای یا امیری گفته میشود.
حِلیَه: زیور.
حَضَری: شهرنشین.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۳ *»
حجیت: حجیتِ اجماع، بحثی است از علم اصولفقه، حجتبودن و قابل اعتماد بودنِ اجماع، هیئتِ اجماع (اینکه افرادی بر مسئلهای توافق کنند) حجیت ندارد بلکه باید شرایطی داشته باشد تا حجیت پیدا کند مثل شرطِ داخلبودن سخن امام معصوم در اجماع.
حواس ظاهره: ج حس، م ظاهر، شنوایی، بینایی، بویایی، چِشایی و بساوایی (لامسه).
حواس باطنه: ج حس، م باطن، حس مشترک، متخیله، متفکره، متوهمه، متعلمه، متعقله.
حاجب: در اینجا بهمعنای مانع.
حرکت مذبوح: تلاشی که به قصد نجات از تنگنا انجام میگیرد ولی نتیجهای ندارد یا نتیجه آن معکوس است؛ همچون حرکت حیوان مذبوح که فوران خون بیشتر میشود.
خ
خاقان: پادشاه بزرگ، لغت ترکی و اصل آن خانخان است یعنی رئیسِ رؤسا، ضبطِ عربیِ لغتِ ترکیِ «کاقان».
خصمی: دشمنی.
خارجی: در اینجا یعنی بیرون از وجود چیزی.
خَرنُوب: گیاهی دارویی که اقسامی دارد و دانه آن طبع سرد و خشک دارد و بههمآورنده و قابض است (در مقابل مُسهل).
خیال: متخیله، یکی از مشاعر و حواس باطنه، بهوسیله آن محسوسات پنجگانه (حواس ظاهره) ادراک میشود و خودش فوق زمانیات است.
خلق: بهمعنای «مخلوق» و بهمعنای «خلقت» (با توجه به تمام جمله باید تشخیص داد).
خیاطت: جامه دوختن.
خفیف: شخص سبک، بیقدر، حقیر.
خوره: نام نوعی بیماری که «آکله» یا «جذام» هم میگویند، بیماریای که لب و بینی را میخورد.
خساست: پستی.
خلعت: جامه و جز آن که شخص بزرگی به کسی بخشد.
خَدَم: ج خادم، غلامان، نوکران.
خلط مبحث: کلامی را به قصد سوء استفاده با کلام دیگر همراه کردن و یکی را جای دیگری نشاندن، مخلوطکردن مطلبی با مطلبی دیگر.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۴ *»
خونکار: مخفف خداوندکار/گار، لقب سلاطین عثمانی.
خاصه: شیعه، مقابل عامه (اهلسنت).
خَراج: مالیات.
خسپند: رک بخسبند.
د
دهریّین: دهریه، منسوب به دهر (طبیعت)، گروهی از کفار که به قدیم بودن دهر قائلند و پدیدهها را به طور کلی به دهر نسبت میدهند.
دوابّ: ج دابّة، جانورانی که روی زمین حرکت میکنند.
دُرَر: ج دُرّ، مرواریدهای بزرگ.
دوّار: بسیار گَردان.
دولت: در اینجا بهمعنای ثروت و مال، مقابل نکبت.
دقیقه: در اینجا بهمعنای نکته باریک و لطیف.
دین بهیّ: رک بهدین.
دارݪݬِجݥ: معمول و متداول.
دیوان کردن: قضاوت کردن، جزا و کیفر دادن.
دیهیم: تاجی که مخصوص پادشاهان است.
درخت رَز: درخت انگور.
ذ
ذریات: ج ذریه، نسل
ر
ریوند: راوند، دارویی که اسهالآور است و اقسامی دارد.
رِباط: کاروانسرا، در مواضعی بهمعنای چیزی که به آن چیزی را محکم ببندند.
رَعایا: ج رعیت، عامه مردم، زیردستان سلطان.
رکون: میل کردن به سوی کسی و چیزی، مطمئنگردیدن.
ریاضات: ج ریاضت، رنجها، تعبها.
رمال: آنکه ادعای دانستن علم رمل میکند، علمی است که در آن بهوسیله شکلها و نقطههایی مخصوص بر حوادث و وقایع استدلال میشود، نخستین کسی که این علم را اظهار کرد حضرت آدم؟ع؟ بود سپس شیث و بعد از او ادریس و بعد ارمیا و اشعیا سپس لقمان و به دانیال؟عهم؟ ختم شد.
ریمیا: یکی از علوم غریبه، علمی که در آن از عجایب معالجات و سرعت حرکات و اظهار آنچه شبیه معجزات است بحث میشود، عجایبی که در بنیه انسانی نهاده شده و…
«* سلطانیه صفحه ۲۸۵ *»
روح ملکوتی: روح انسان، رتبه مثال به بالا.
روح بخاری: روح بخاری همان حیات حیوانی است و به تعبیری دقیقتر مَرکب و آیینه مقابل روح حیوانی است، روح بخاری در قلب تشکیل میشود و برای تعلق مراتب بالا به جسد اول است (طبق اصطلاح شیخ مرحوم).
رابعة النهار: ساعت چهارم روز (طبق تقسیم علماء دین) که آفتاب در وسط آسمان و در اوج تابندگی قرار میگیرد، رک پیوست (۴)
رَویّه: طریقه، روش، اندیشه.
رَدْع: بازداشتن.
روات: ج راوی، نقلکننده سخنان، در اصطلاح حدیثشناسی کسانی هستند که حدیث نقل کردهاند.
ردیّ: بیقدر، زشت، بد.
رشک: حسادت، رقابت، غبطه.
ز
زاکان: قانون.
زانی: مرد زنا کننده، مردی که با زنی بدون ازدواج شرعی نزدیکی کند.
زنادقه: ج زِندیق، کافران، کسانی که به شریعتی معتقد نیستند، قائلان به قدیم بودن عالَم، قائلان به دو خدا (ثَنَویه) که نور (مبدء خیرات) و ظلمت (مبدء شرور) باشد.
زیت: روغن، روغن زیتون.
زر: طلا.
زَرّاق: فریبنده.
زخم ناسور: جراحتی که التیام نپذیرد.
س
سلطانیه: منسوب به سلطان، تاء تأنیث به علت تقدیر کلمه «رسالة» یا «الرسالة» است (رساله سلطانیه، الرسالة السلطانیة)، رک پیوست (۱) و (۳)
سمّ قتّال: سم کشنده.
سرمدی: دائم و جاویدان.
سیار: رونده، اشاره به ستارگان سیاره.
سُفلیات: ج سُفلیه، آنچه روی زمین است که عناصر اربعه و موالید باشد، گاهی به زهره و عطارد و قمر نیز گفته میشود که کوکبهای سفلیه هستند.
سِباع: ج سَبُع، درندگان مثل گرگ و شیر.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۶ *»
سیمیا: از علوم غریبه، علمی که در آن از تسخیر ملائکه سهگانه و اَعوان آنها بحث میشود که به فلک عطارد موکلند، بهوسیله آن از وقوع بعضی امور عادی جلوگیری میشود و…
سِیَر: ج سیرت، عادتها، خصلتها.
سِمات: ج سِمَت، نشانها.
سطوت: حشمت، قهر و غلبه
سفارت: در اینجا بهمعنای رسالت و پیغمبری.
سعایت: سخنچینی.
سِفله: مردم فرومایه و پست.
سیاستکردن: در اینجا عقوبت کردن کسی بهمقداری که رسوا و افتضاح شود.
سخیالطبع: جوانمرد گشادهدست.
سامی: بلند.
سیاست نفس: از اقسام حکمت عملی، اشاره به رفتار صحیح و شرعی و انسانی درباره خود و دیگران و دستورهای الهی.
سیاست منزل: تدبیر منزل، از اقسام حکمت عملی، موضوع آن برنامه اداره منزل و مشارکت مرد و زن و فرزندان برای تنظیم امور منزل است.
سیاست مُدُن: از اقسام حکمت عملی، دانشِ مُلکداری و کشورداری، مرحوم آقای کرمانی در کتاب فصلالخطاب روایات مربوط به این سیاست را مطرح فرمودهاند از جمله: ولایت و قضاوت، اقرار و شهادت (در محکمه)، حدود و تعزیرات، قصاص و دیات، امر به معروف و نهی از منکر و…
سایس: سائس، سیاستمدار، تدبیرکننده.
سودان: آدمیان سیاه.
سالفه: م سالف، گذشته.
سفّاح: مرد بسیار عطاکننده و فصیح و قادر بر سخن؛ که در اینجا وصف امام باقر؟ع؟ است.
سحره: ج ساحر، جادوگران.
سلاسل: ج سلسله، زنجیرها، در اینجا منظور تبارها و خاندانها هستند.
سُدّه: در اینجا بهمعنای مانع.
سیم: نقره.
سَموم: باد گرم.
ش
شَطر: برخی از چیزی.
شعبده: چشمبندی، نیرنگ، تردستی.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۷ *»
شافیه: م شافی، راست و درست، قاطع و صریح.
شِقاق: دشمنی و مخالفت، شقاق و نفاق: دشمنی و خصومت، مخالفت و ضدیت.
شهور: ج شَهر، ماههای دوازدهگانه، در قرآن است: ان عدة الشهور عندالله اثناعشر شهراً فی کتابالله.
شرفا: شرفاء، ج شریف، در اینجا سادات حجاز مرادند که مسئولیتهایی در مکه معظمه و مدینه منوره داشتند، سادات (همچون کلمه «شریف» در لقب شریف طباطبائی که بر سیادت از طرف مادر دلالت دارد).
ص
صفوه: برگزیده.
صانع مطلق: در اینجا یعنی مطلقِ صانع، بحث درباره این است که صانعی هست؛ حال آن صانع چیست و کیست سخن دیگری است.
صِحاح: ج صحیح، در اینجا یعنی اعداد یک، دو، سه و بیشتر.
صوانع: ج صانع، سازندگان.
صُنّاع: ج صانع، سازندگان.
صانع علی الاطلاق: خداوند متعال، صانع بیقید و شرط، صانع هر چیزی.
صرع: نام نوعی بیماری که گاهی بر شخص عارض میشود و همراه تشنج است و حس و شناسایی فوراً و کاملاً در شخص از بین میرود.
صَبِرین: آنچه طعم صَبِر دارد، عصاره تلخی است از درختی که بههندی «ایلوا» گویند.
ض
ضُلّال: ج ضالّ، گمراهان.
ضمّ: همراه کردن، اضافه کردن.
ضَحضاح: آبی که قعر آن دیده شود.
ضابط بلوک: کسی که شهر یا منطقهای را از طرف سلطان محافظت کرده و سیاست آن به عهده اوست، شهردار، استاندار.
ط
طایفه قریش: یکی از مهمترین قبیلههای عرب.
طبیعت کلیه: امری است کلی و جسمانی که در عناصر و دیگر اجسام زمینی و اَجرام آسمانی ساری است که با ماده قرین است، خاصیتی که در همه اجسام این عالم وجود دارد.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۸ *»
طبیعت جزئیه: طبیعت شخصیه، به طبیعت و قوهای که در یک فرد است (در تکتک افراد) گفته میشود، خاصیت هر جسمی.
طُرّاً: همه، همگی، کلمه «طُرّ» در زبان عربی جز بهصورت حال بهصورت دیگری استعمال نشده، یعنی همیشه بهمعنی «همه» و بهصورت «طُرّاً» آمده است.
طَور: حد و نهایت چیزی.
طوق: هرچه در گردن افکنند، طوق انقیاد کسی را به گردن گذاردن: کنایه از مطیع وی بودن.
طرف: در اینجا منظور ناحیه.
ظ
ظُنون: ج ظن، از اصطلاحات علم اصولفقه، گمان و تخمین، آگاهی کمتر از صددرصد به صحت استنباطِ حکم شرعی.
ع
عظیمالشأن: بزرگ و بزرگوار.
عزم: قصد و آهنگ کاری کردن.
عجالةً: هرچه بهشتاب حاضر شود.
عقاقیر: ج عقّار، ادویه، گیاهان دارویی.
علت مقترنه: سبب و وسیلهای که همراه و چسبیده به چیزی است، مثل آتش که سبب مقترن سوزاندن است.
عالمه: متعلمه، یکی از مشاعر و حواس باطنه، کار آن ادراک صورتهای علمی پیراسته از مادهها و صورتهای زمانی و خیالی و وهمی است، در متوهمه یا مشعرهای دیگر مسائلی ادراک میشد اما متعلمه بالاتر از همه آنهاست و آزادتر از آنهاست و می تواند که همه آنها را ادراک کند برخلاف مشاعر پایینتر که فقط آنچه مناسبشان است ادراک میکنند.
عاقله: متعقله، یکی از مشاعر و حواس باطنه، کار آن ادراک معانی مجردی است که با صورت و معناهای رتبههای پایین قرین نشده است، فرق متعقله با متعلمه در این است که متعقله کلیات مجرد را درک میکند و متعلمه جزئیات مجرده را، مشترکند در ادراک مجردات و مختلفند در کلیت و جزئیت.
عُِلویات: ج عُِلویه، کوکبها، افلاک و سیارات، آسمانها.
«* سلطانیه صفحه ۲۸۹ *»
عهدهٔ تعویق: تأخیر، توقف.
عَثْـرَه: لغزش.
عابث: اسم فاعل از عبث، بیهودهکار.
علم ازلی: طبق بیان شیخ مرحوم علم خدا دو علم است: یک علم ذاتی است که عین ذات خداست و همانگونه که در ذات خدا بحث نیست در علم ذاتی خدا هم بحثی نیست، یک علم هم علم حادث خداست، علم حادث خدا حقیقتی است که عین معلومات است یعنی علم خدا به خلقش عین خود معلومات است و عین خود خلق است، گاهی از این مقام مجموعی خلق به علم ازلی تعبیر آورده میشود، علم ازلی نه ذرهای کم میشود و نه ذرهای زیاد میشود، اول و آخر ندارد، این علم عین ذات خدا نیست و علم حادث است و خلق خداست، لوح محفوظ.
عقارب: ج عقرب، عقربها.
عُصاة: ج عاصی، گناهکاران و نافرمانان.
عاملی: در اینجا بهمعنای سرپرست کارها شدن و رئیسگردیدن.
علی ایّ حال: به هر حال، به هر تقدیر، در هر صورت.
عبری: زبان عِبْری یا عِبْرانی یکی از زبانهای سامی است که بیش از ۹ میلیون گویشور دارد، بهطور تاریخی این زبان بهعنوان زبان بنیاسرائیل و فرزندان آنها در نظر گرفته میشود، کهنترین نمونهها از نگارش عبری به سده دهم پیش از میلاد باز میگردد.
عده وفات: مدتزمانی است که در شریعت بیان شده که زن بیوه پس از وفات همسر خود باید شرایطی را رعایت کند.
عیون حضرت موسی: ج عَین، چشمهها، در تاریخ حضرت موسی؟ع؟ آمده است که عصای خود را بر سنگی خاص زد که دوازده چشمه، بهعدد قبیلههای بنیاسرائیل از آن ظاهر شد، در قرآن است: اَناضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنتاعشرة عینا.
عالم صغیر: انسان، از اصطلاحات حکمت، عالَم را «انسان کبیر» و انسان را «عالَم صغیر» مینامند چراکه میان این دو تطابق است.
عامه: در اینجا بهمعنای اهلسنت.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۰ *»
غ
غوایت: گمراهی.
غازی: مرد پیکار، آن که با اعداء دین برای ثواب میجنگد.
غُنودن: خوابیدن، آرامش داشتن، آسوده بودن.
عِزّ اصدار: در تداول نامهنگاری به معنی ارسال نامه است، تعبیری است احترامآمیز برای بزرگداشت نویسنده نامه.
غرّا: م اغرّ، سفید و روشن، زیبا و درخشان.
غولوش: همچون غول و دیو بیابان، «وش» پسوند شباهت است بهمعنای شبیه و مانند.
غیر محصوره: م محصور، غیر محدود، فراوان و بیشمار.
غَلا: گرانی.
ف
فخامت: بزرگی قدر، اندازه و ارزش در چشم مردم.
فیالجمله: کمی، مقداری؛ بالجمله: الحاصل، باری.
فطرت: در انسان یک تمایل و کشش عالی وجود دارد که همان میل به حقپرستی است، یعنی انسان به حسب سرشت خود، خود را به حق وابسته و پیوسته مییابد، ازاینرو کوشش دارد که خود را از زندان خودی خود نجات داده رو به سوی حق کند و تنها او را پرستش نموده و به خدمت او پردازد، این خود یک پایه محکم توحید و خداشناسی در وجود انسان است، خوشبختانه این مسئله (فطرت) در روشهای تجربی روانشناسی امروز هم (که با صرفنظر از کتب و نظریات دینی انجام یافته) به اثبات رسیده و اعترافهایی روشن از روانشناسهای روز در دست است.
فـرّاش: پیشخدمت.
فکر: متفکره، یکی از مشاعر و حواس باطنه، یکی از کارهای آن این است که بهوسیله آن میان صورتهای رسمشده در متخیله و معناهای رسمشده در متوهمه ارتباط برقرار میشود، مثلاً صورت ایستادن و صورت زید که در متخیله قرار گرفته، ارتباط یا عدم ارتباط آنها را متفکره درمییابد.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۱ *»
فُتور: سستی.
فُروج: ج فَـرْج، در اینجا بهمعنای نسل.
فحص: کاویدن درباره چیزی، بررسی.
فِرَق عجم: عجم غیر عرب است، از فارس و ترک و غربی و هندی و…
فریقَین: دو گروه، شیعه و سنی.
فریقین: دو گروه، شیعه و سنی.
فاضل: زیادی و اضافه، در اصطلاح شیخ مرحوم بهمعنای شعاع.
ق
قفار: ج قَفر، زمین غیر آباد که آب و گیاه در آن نباشد.
قبض و بسط: گرفتن و رهاکردن.
قِرانات: ج قران (ج قرن)، علم قرانات علمی است که بحث میکند از احکام جاری در این عالم به سبب قرینشدن یک سیاره یا بعضی از آن در درجهای خاص و در برجی معین.
قنات: کاریز، آبی است در زمین که از جایی بیرون میآورند.
قضایای تازه: همان است که در روایات به «حوادث واقعه»تعبیر آورده شده، پدیدههای نوظهور.
قَدْح: طعنه زدن و بدگویی پشت سر کسی.
قطع اَعذار: برطرفکردن عذرها، اَعذار ج عُذر.
قبیله: طایفه، گروه، گروهی از فرزندان یک پدر.
قطع طریق: راهزنی.
قامع: بُرنده، شکننده، کوبنده، خوارکننده.
قیاس: از اصطلاحات علم منطق که در علوم شرعی نیز به کار رفته است، در شریعت استفاده از قیاس در بهدست آوردن حکم شرعی منع شده است.
ک
کشور ایجاد: عالم هستی.
کلیات: ج کلیّه، در اینجا یعنی مفاهیم کلی و شناخت خیر و شر و…، از خصوصیات انسان نفس ناطقه و درک کلیات است.
کرّت: دفعه، نوبت.
مجبول: آفریدهشده، سرشتهشده.
کامگاری: کامیابی، غلبه، پیروزی.
کَثافت: چرکینی، در اصطلاح حکمت بهمعنای غلظت.
کِلاب: ج کلب، سگها.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۲ *»
کاشف از واقع احکام: اشاره به بحثی در علم اصولفقه که گفتوگو شده است آیا با اجتهاد و بهدست آوردن حکم شرعی، حکم واقعی کشف شده و بهدست آمده است یا باز هم حکم ظاهری (در مقابل حکم واقعی) دستیاب است.
کیمیا: یکی از علوم غریبه، در تکمیل معدنیات و بهدست آوردن اکسیر، مراحل مختلفی دارد از حل و عقد و…، در روایات از آن به «اختالنبوة» تعبیر آورده شده و مرحوم آقای کرمانی کتاب «مرآةالحکمة» را در تشریح این علم نگاشتهاند.
کالعدم: گویا نیست.
کیبانیدن: رنجاندن.
کَتْمِ عَدَم: جهان نیستی، عدَم (مقابل وجود و عرصه شُهود).
کهانت: کاهنی، پیشگویی، فالگویی.
کسور: ج کسر، پارهای اعداد مانند نصف، یکسوم، یکچهارم و…
کیفیات: ج کیفیت، چگونگیها، کیفیات اربعه: حرارت و برودت و رطوبت و یبوست است.
کساء: گلیمی که آن را پوشند یا بر دوش بیندازند.
کنّاسی: شغل کنّاس و کنّاس کسی است که خاک و خاشاک را بروبد، رفتگری، پاکبانی.
کَهَنه: ج کاهن، فالگیرها، غیبگوها.
کَبابه: دارویی است از چین مشهور به کبابه چینی که گرم و خشک است، هاضم و مقوی معده است.
کُستی: بند مخصوصی است که به دور کمر میبستند، زُنّار.
کُرور: در ایران معادل پانصد هزار است، کرور هندی بیست برابر کرور ایران است، عدد بسیار زیاد.
کاهِنبار: گاهنبار، بهاصطلاح ایشان، گاهنباران شش «گاه» و روز است که خداوند، عالم را در آن آفرید و هر «گاه» را به اسمی میخوانند.
گ
گَبر: کسی که مجوسی است، زرتشتی.
گوگرد سرخ: کبریت احمر، کنایه از اکسیر؛ چراکه اکسیر از آن ساخته میشود و از اجزاء اصلی اکسیر است، مربوط به علم کیمیا.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۳ *»
ل
لایحه: م لایح، درخشان.
لاله: در اینجا یعنی شمعدانی که کاسه بلور دارد.
لاغی: اسم فاعل از لغو، لغوکار.
لیمیا: از علوم غریبه، علمی که در آن از عجایب پنهان در گیاهان بحث میشود از رفع و وضع و نفع و جذب و دفع و…
لاطی: آن که عمل طبیعی ازدواج را رها کرده و عمل غیر طبیعی کند.
لحوق: پیوستن و ملحق شدن چیزی به چیزی.
لَک: عدد هر چیز که به صدهزار رسد.
م
مخزن: گنجینه، انبارخانه.
مکاید: ج مکیده، حیلهها، مکرها.
متحتِّم: لازم، حتمی
مشبِّهین: ج مُشبِّه، شبههکنندگان.
مِلَل: ج ملت، طریقه و آیین، خواه حق باشد یا باطل.
مَوالید: ج مولود، در اینجا یعنی انواع موجودات روی زمین، جماد، گیاه، حیوان و انسان.
متکاثره: م متکاثر، افزونشونده، انباشته.
مآل: جای بازگشت، پایان کار.
مُؤبَّد: جاوید.
معمور: آباد.
مساهله: آسانگیری، سهل انگاری.
مَشیمه: بچهدان، پردهای که روی جنین است.
مهنّا: گوارا.
مَناط: ملاک.
متشاکل: همشکل، همچون یکدیگر.
ممکن الوجود: خلق، مخلوقات.
ممتنع: نه واجبالوجود و نه ممکنالوجود، ناممکن، آنچه محال است وجود یابد.
مَشاعر: ج مشعر، حواس ظاهره پنجگانه و حواس باطنه.
مِثقَب: سوراخکننده، مته.
مِخَطّ: خطکش.
مُنضج: در اصطلاح طب اثر دارویی است که خلط را پخته و برای دفع آماده کند.
مباشر: کسی که مستقیماً عهدهدار کاری شود.
میرغضب: جلاد.
مستوفی: سر دفتر.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۴ *»
متکلمین: کسانی که عالم به علم کَلام هستند، علم کلام یا کلامشناسی دانشی است که به بحث پیرامون اصول اعتقادی و جهانبینی دینی بر مبنای استدلال عقلی و نقلی میپردازد و به شبهههایی که در این زمینه مطرح شده پاسخ میدهد، در کتاب «پیشگفتار دروس شرح تجرید» بهطور مفصل مباحثی در معرفی این علم و دیدگاه معصومین؟عهم؟ درباره آن و همچنین بررسی بعضی آراء و نظریات متکلمین مطرح شده است.
مَردَنگی: سرپوشی بزرگ و بلوری که بر روی شمع یا چراغ میگذاشتند تا از باد مصون باشد.
مضایقه: بر کسی یا چیزی سختگیری کردن.
موضوع: در اینجا یعنی نهادهشده، ساختهشده.
منقصت: نقصان و عیب.
مرجوح: مقابل راجح، مردود، نامقبول.
منهمک: فرو رفته در کاری.
مقتضی موجود: رک مانع معدوم.
مَغاره: غاری که در کوه باشد.
مانع معدوم: در مقابل مقتضی موجود، از اصطلاحات فقهی و اصولی است که در دیگر علوم هم کاربرد دارد، قاعده مقتضی و مانع، مقتضی در اینجا، چیزی است که اقتضاء وجود اثر تکوینی در عالم تکوین را دارد همانند آتش که اقتضاء سوزاندن را دارد و منظور از مانع چیزی است که از تاثیر مقتضی جلوگیری میکند مانند رطوبت که مانع تأثیر آتش در پارچه مرطوب است.
منجّم: ستارهشناس، دانای علم نجوم، کسی که تقویم مینویسد.
مهندس: کسی که در علم هندسه و اَشکال عالِم باشد، هندسهدان.
مُحاسِب: حسابدار، حسابکننده و مرتبکننده حساب.
موصِله: م موصِل، رساننده.
منتقض: باطل، نقضشده.
مَجلا: جلوهگاه، محل جلوه و ظهور.
مشیّد: استوار و محکم شده، بلند و طولانی.
منال: یافتن، بهچیزی یا کسی رسیدن.
مَهامّ: ج مُهمّ، کارهای بزرگ و دشوار، کارهایی که اهمیت دارد.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۵ *»
ممهّد: آمادهشده.
معوّق: امر و کار عقبافتاده و انجام نشده.
مشتهَیات: آرزوهای نفسانی.
مهما امکن: تا وقتی که ممکن باشد.
منهدم: ویران.
مشمئز: ناخوشدارنده، ترسان.
مُکنت: قدرت، توانایی.
مُقدِّمةالجَیش: پیشآهنگ لشکر، گروهی از لشکر که پیشاپیش آن باشند.
منسّق: مرتب و آراسته.
مفترضالطاعه: کسی که اطاعتش عقلاً و شرعاً واجب باشد.
مرتاضشدن فهم: ورزیدهشدن فهم.
مُزمِنه: م مزمن، دیرگذر، بیماریهایی که طولانی است و در عرف زمینگیر.
مُمَجَّد: ستودهشده.
مختلَفٌفیه: کسی یا چیزی یا امری که دربارهاش اختلاف است.
مُجمَعٌعلیه: کسی یا چیزی یا امری که دربارهاش اختلافی نیست.
مدنیّالطبع: طبیعت همزیستیِ با یکدیگر.
مورث: موجب، باعث و سبب.
مصیب: درستکار، کسی که در چیزی یا کاری راه صحیح را پیموده.
مرافعات: ج مُرافعه، شکایتبردنهای پیش حاکم، شکایتکردن از کسی و او را نزد حاکم بردن برای محاکمه و داوری.
ممضیٰ: جایز و امضاء شده، ممضیٰ داشتن: پذیرفتن.
مستجنّه: م مُستجِنّ، پوشیدهشده، موجود در نفس که پنهان هستند.
مستخلِف: آن کسی که برای خود خلیفه و جانشین قرار میدهد.
منصوصٌعلیهم: در اینجا یعنی ائمه؟عهم؟ کسانی هستند که درباره ایشان نصوص رسیده است یعنی آیاتی از قرآن و از احادیث بر مقام امامت و عصمت و طهارت ایشان وجود دارد.
مفرّ: جای گریز.
مشافهین: در اینجا منظور آنانی هستند که در زمان نزول قرآن بودند و دیده میشدند.
مُبرَم: استوار شدن.
مؤتمَن: اعتماد کردهشده، امین گرفتهشده؛ که در اینجا وصف حضرت رضا؟ع؟ است.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۶ *»
مؤدمؤد: برخی این کلمه را «مَوَدمَوَد» خواندهاند و بهطریق دیگر «اُودماوُد» و در تورات «مِئِذمِئِذ»، طبق کتب لغت عبری «بیمِاُودمِاُود» هم ملاحظه شده که بهمعنای بیحساب و غایةالغایة و نهایتِ نهایات است.
منقطع: پارهشده و از همگسیخته.
منازل شمس: دوازده خانه یا برج است که عبارتاند از: برج حَمَل، ثَور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جَدْی، دلو، حوت.
مَغمَض: در اینجا بهمعنای عیب و نقص.
مخزونه: در خزانه نهاده شده.
متمادیه: م متمادی، دراز و طولانی.
منّان: بسیار نعمتدهنده، منتنهنده.
مَبرَز: مستراح.
مطبخ: جای پختن، آشپزخانه.
مُدبِر: پشتکننده، نافرمانیکننده.
مُحیل: حیلهگر.
مهتران: ج مِهتر، بزرگتران، با مقام و منزلت و مرتبت.
موبَدان: ج موبَد، رئیسان دینی زرتشتیان، روحانیهای دین زرتشت.
محاربین: ج مُحارب، جنگجویان.
مسنداً: نقل سندهای یک روایت.
مُشاقّه: خلاف و دشمنی.
منوبٌعنه: شخصی که کسی در کاری، نایب او باشد.
مُربّا: تربیتشده، پرورشیافته.
منقوض: شکسته، خراب و ویران.
مَواشی: ج ماشیه، چهارپایان بارکش.
ن
نِحَل: ج نحلة، ادعا، مذهب و دیانت.
نایره: آتش و گرمی آتش.
ناموس: قاعده، دستور، شریعت مقدسه و آن طریقه بندگی و رفتار با خدا و با خود و با خلق است.
نضج: پختگی.
نظرات: ج نظرة، اصطلاحی است در علم نجوم که آن را به معنای آثار ستارگان و بودن دو شیء در فلک بر وضع خاص توضیح میدهند به گونهای که این ترکیب و ترتیب تقدیرات را حکایت میکند، تعبیر قرآنی «فنظر نظرة فی النجوم» نیز از این باب است.
نهج: راه روشن و فراخ.
نزول اجلال: به عزت فرود آمدن، به احترام وارد شدن.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۷ *»
نعامت: در اصل «نُعومت» است، نرمی و نازکی پوست.
نفس ناطقه: از اصطلاحات علمی درباره انسان، نفس ناطقه از ویژگیهای انسان است، حقیقت انسان که مرکب از ماده و صورتی است و حیات آن از ملکوت است برخلاف حیات حیوانات که از افلاک است.
نَهْب: غارت.
نیّره: م نیّر، نورانی، ظاهر و آشکار که بر کسی مخفی نیست.
نَقلی: اشاره به اصطلاح دلیل نقلی است در برابر دلیل عقلی، صِرف روایت و حدیث.
نصوص: ج نصّ، هر کلام صریح که واضح و آشکار باشد، روایات و احادیثی که معنای آنها روشن و بدیهی میباشد.
نفّاع: بسیار سودرساننده؛ که در اینجا وصف حضرت صادق؟ع؟ است.
نسناس: دیو مَردم.
نقص اطراف: برگرفته از تعبیر قرآنی در سوره رعد: اَوَ لَمْیَرَوْا اَنّا نَأْتِـی الْارْضَ نَنقُصُهَا مِنْ اَطْرافِها وَاللّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَریعُ الْحِسابِ، علاوه بر معنای ظاهری کنایه است از وفات علماء.
و
وافیه: م وافی، تمام و کامل، مقدار بسنده.
واجب الوجود: خدا.
وهم: در اینجا یعنی متوهمه، یکی از مشاعر و حواس باطنه، کار آن ادراک معانی مجرد از صورت است مثلاً اگر با چشم گرگی در پی گوسفندی دیده شود، این مشعر ادراک دشمنی میان آن دو میکند.
وحی: سخن پنهان، آنچه از جانب خدای تعالی به سوی انبیاء القاء میشود، رک الهام.
وثوق: اعتماد.
واجبالحد: اصطلاح فقهی، کسی که باید حدّ شرعی بر او جاری کرد.
هـ
همم: ج همت، همتها، اندیشههای بلند.
هدم: ویرانی، خرابی.
هیهات: چه دور است.
هَُرمَزد: نام خداست.
هزار یک: یکهزارم.
ی
یاسا: رسم، قاعده و قانون.
«* سلطانیه صفحه ۲۹۸ *»
|
f
«* سلطانیه صفحه ۲۹۹ *»
الـف
انوری: علی بن محمد (یا: محمد بن محمد) ملقب به اوحدالدین، از شاعران نامی.
اشعیا: اِشَعْیا در فارسی، آیْزِیا در انگلیسی، یِشَعْیا در عِبری، نام یکی از پیامبران بنیاسرائیل است، کتاب اشعیا: نام کتابی از تورات.
آمِدی سنی: رک پیوست (۲)
ابنالمؤید موفق بن احمد: موفّق بن احمد بن محمد مکی خوارزمی معروف به اخطب خوارزم، فقیه، محدث، خطیب، ادیب، مورخ و شاعر سنی مذهب قرن ششم قمری است، وی کتابی تألیف کرده است با عنوان «مناقب الامام امیرالمؤمنین» یا «فضائل امیرالمؤمنین» که در ۲۷ فصل تنظیم شده که فصل شانزدهم آن خود چهار فصل دارد و در مجموع ۳۰ فصل از کتاب به مناقب و فضائل حضرت میپردازد، کتاب دیگری با عنوان «مقتل الحسین» دارد که در آن نیز فصلهایی را به مناقب اهلبیت؟عهم؟ اختصاص داده است، خوارزمی یک کتاب «اربعین» هم در فضائل حضرت امیر؟ع؟ داشته که ابنشهرآشوب از آن در مناقب خود استفاده کرده است.
ابراهیم بن محمد حموینی: صدرالدین ابراهیم بن محمد بن مؤید حموینی جُوینی شافعی، نویسنده کتاب فرائدالسِّمطَین از علماء اهلسنت است که در سال ۶۴۴ق در آمل در خانوادهای اهل علم و تصوف به دنیا آمد. بنا بر قرائن تاریخی سنی شافعی بوده اما برخی نویسندگان شیعی با توجه به مطالب کتاب وی او را شیعه دانستهاند، او در سال ۷۲۲ در عراق درگذشت، فرائدالسمطین کتابی دو جلدی به زبان عربی است درباره فضائل حضرت امیر؟ع؟ و حضرت زهراء؟عها؟ و حسنین؟عهما؟ و دیگر ائمه اطهار؟عهم؟، در جلد اول کتاب به فضائل حضرت امیر؟ع؟ و در جلد دوم به فضائل عترت پرداخته شده که علاوه بر امیرالمؤمنین شامل حضرت زهراء و حسنین و ائمه دیگر تا حضرت مهدی؟عهم؟ است، البته
«* سلطانیه صفحه ۳۰۰ *»
از امام سوم به بعد، تنها درباره حضرت رضا؟ع؟ و امام زمان مطالبی دارد و نویسنده درباره دیگر ائمه به ذکر احادیثی کلی بسنده کرده است.
ابنعباس: رک عبدالله بن عباس.
اباعماره: کنیه نعثل.
ابیالطُفَیل: عامر بن واثلة لیثی قرشی، صحابی رسولخدا؟ص؟ و از یاران حضرت امیرالمؤمنین؟ع؟، وی روایات معدودی از رسولخدا؟ص؟ و احادیثی از خدیجه و معاذ بن جبل و ابنمسعود و حضرت امیر؟ع؟ و حضرت مجتبی؟ع؟ و حضرت سجاد؟ع؟ روایت کرده است، سال صد قمری در مکه در گذشت.
ابیالحسن ابنشاذان: محمد بن احمد بن علی بن حسن بن شاذان قمی، محدث شیعی، کتابی در مناقب امیرالمؤمنین؟ع؟ نگاشته است، پدر او احمد بن علی نیز از محدثین و علماء شیعه است.
اَسباط: ج سِبط، در اینجا قبیلههای دوازدهگانه بنیاسرائیل منظور است، فرزندان یعقوب؟ع؟ و امت موسی؟ع؟؛ زیرا که امت او اولاد دوازده پسر یعقوب؟ع؟ بود، شمعون، لاوی، یهودا، بنیامین و یوسف؟ع؟ از پسران یعقوب بودند که قبایل بنی اسرائیل از ایشانند.
افراسیاب: نام پادشاهی است مشهور از ترکستان که همواره با پادشاهان معاصر خود کیقباد و کیکاوس و کیخسرو جنگ داشت.
اذران: ابناَشغان، در تاریخ آمده است شاپور بن اشک که از جمله اشکانیان بوده فرزند اذران بن اشغان (معرب اشکان) بوده است.
ایسی: نام پدر داود؟ع؟، منسوب به «ایس»، ریشه ایسی: طور و طریقه و سنخِ آن، «ایسی» در زبان عبری بهمعنی وجود هم آمده؛ چنانکه در عربی «اَیس» بهمعنی وجود است.
اسکندر بن داراب: اسکندر بن داراب بن بهمن بن اسفندیار، اسکندر رومیِ مقدونیِ معروف، به اقصی نقاط زمین سفر کرد و عجایب را مشاهده کرد و شهرها فتح نمود، نوشتهاند مُلک او ۳۶ سال بوده است، برخی مفسرین مراد از «ذوالقرنین» را اسکندر دانستهاند و مرحوم آقای شریف طباطبائی نیز چنین فرمودهاند.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۱ *»
ابنابیالحدید: عزّالدین عبدالحمید بن محمد مداینی، سنی، ادیب و مورخ، از رجال دربار بنیعباس، مهمترین کتاب او شرح نهجالبلاغه است که بهنام وزیر ابنعلقمی نوشت و مطالب تاریخی و ادبی بسیار در آن گنجانید و ابنعلقمی صد هزار دینار برای تألیف این کتاب به او صله داد.
ابنعُیَینَه: ابومحمد سفیان هلالی، از تابعین بود (کسانی که صحابه را دیده بودند) جملات کوتاه حکیمانه از او معروف است، در کوفه متولد شده و در مکه اقامت گزید و همانجا در گذشت، نُه برادر داشت که چهار برادر او نیز محدّث بودهاند.
اخطب خوارزم: رک ابنالمؤید موفق بن احمد.
ابنشاذان: رک ابیالحسن ابنشاذان.
ابنمغازلی: ابوالحسن علی بن محمد بن طیب واسطی معروف به ابنمغازلی فقیه شافعی است، از علماء اوائل سده چهارم هجری بوده و به چهار واسطه از ابوصلت هروی حدیث نقل میکند، مناقب ابنمغازلی یکی از آثار مهم اوست، این کتاب که شامل ۴۷۹ حدیث است عمدتاً فضائل حضرت امیر؟ع؟ را نقل کرده و احادیثی درباره حضرت زهراء و امام مجتبی و سیدالشهداء؟عهم؟ نیز دارد، درباره ائمه دیگر به ندرت مطالبی نقل کرده چنانکه درباره حضرت سجاد و حضرت صادق؟عهما؟ تنها یک گزارش آورده است.
ابیسعید خُدری: سعد بن مالک انصاری خزرجی، با کنیه «ابوسعید»، از اصحاب رسولخدا؟ص؟ بود و در دوازده غزوه با پیغمبر به جنگ رفت و هزار و صد و هفتاد حدیث در صحیحین به او منسوب است. در سال ۷۴ق در مدینه وفات یافت.
اُبیّبنکعب: از اصحاب رسولخدا؟ص؟ و از کاتبان وحی، او در قرائت، گردآوری، تفسیر و آموزش قرآن و فقه تخصص داشت، وی از گروه هفتاد نفره انصار بود که در عقبه دوم با پیامبر؟ص؟ بیعت کرد، در غزواتی مانند بدر و احد و خندق همراه بود، در دوره خلافت عثمان به همراه زید بن ثابت از اعضاء هیئت دوازده نفره تدوین مصحف عثمانی بود.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۲ *»
ب
باب مرتاب: علیمحمد شیرازی ملقب به باب، مدعی بابیت امام زمان؟عج؟ در برههای و مدعی امامزمانی در برههای دیگر و سپس ادعاء نبوت و خدایی، مرحوم آقای کرمانی از پیشقدمان تکفیر و ردیهنویسی بر این ملعون بودند، بابیه ملعونه به او منسوبند و امروز بهائیه لعنهمالله از دنبالهروهای فکری او به شمار میروند.
بِشَوتن: نام پسر گشتاسب و برادر اسفندیار، وی در عقل و دانش و اخلاق پسندیده مشهور و معروف بوده است.
بطرس: پُطرُس، بطرسالتلمیذ، یکی از حواریین عیسی؟ع؟، وی در حدود ۶۷میلادی در رم کشته شد.
پ
پیشدادیان: سلسله اول از سلاطین ایران، طبقه نخست از پادشاهان ایران، از کلمه «پیشداد» لقب هوشنگ پادشاه ایرانی مأخوذ است.
ج
جمشاسب: جمشاسپ، سلیمان؟ع؟ است اگر در نقلهای تاریخی با خاتم و حور و پری مذکور شود و جمشید است اگر با جام و صراحی بگویند.
جابر بن سمره: جابر بن سَمُرَة بن عَمرو بن جُنادة بن جُنْدَب سُوائی، از صحابه رسولخدا؟ص؟ و راوی حدیث اثنیعشر خلیفة است، در منابع حدیثی اهل سنّت چون صحیح بخاری و صحیح مسلم حدیثی با اختلافاتی اندک در متن از جابر نقل شده است که به حدیث اثنیعشر خلیفة مشهور است، بنا بر آن رسولخدا؟ص؟ در جمعی از اصحاب ــ از جمله جابر که کودکی خردسال بوده و پدرش ــ فرمود که این امت دوازده امیر خواهد داشت، به گفته جابر پیامبر در ادامه سخن خود مطلبی فرمود که وی آن را نشنیده بود، اما پدرش سمره ادامه سخن پیامبر را برای او نقل کرد: این دوازده امیر جملگی از قریش هستند، در منابع حدیثی و احتجاجی امامیه به این حدیث در مقام تأییدِ اعتقاد شیعه دوازده امامی استناد شده است.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۳ *»
جابر بن عبدالله انصاری: جابر بن عبداللّه انصاری صحابی رسولخدا؟ص؟ و راوی حدیث لوح که دربردارنده نام ائمه اطهار؟عهم؟ از زبان رسولالله؟ص؟ است، وی همچنین در سلسله راویان احادیث مشهور شیعی مانند حدیث جابر، حدیث غدیر، حدیث ثقلین و حدیث شهر علم نیز قرار دارد، جابر را از اصحاب پنج امام (از حضرت امیر تا حضرت باقر؟عهم؟) دانستهاند؛ او پس از واقعه عاشوراء نخستین زائر حضرت سیدالشهداء؟ع؟ بود که در روز اربعین به کربلا رسید، همچنین بنا بر روایات، او سلام پیامبر؟ص؟ را به حضرت باقر؟ع؟ رساند.
ح
حَـبَـقوق: رک زخریا.
حموینی: رک ابراهیم بن محمد حموینی.
حواریین: ج حَواریّ، یاران حضرت مسیح؟ع؟، پس از صعود عیسی حواریون در عالَم منتشر شدند و دین او را منتشر کردند، بعضی از نصاری به آنها رُسل (آپوتر) میگویند.
در انجیل متی باب ۱۰، انجیل لوقا باب ۶ و انجیل مرقس باب ۳ نامهای حواریون چنین ذکر شده است: شمعون بطرس، اندریاس برادر پطرس، یعقوب پسر زبدی، یوحنا،فیلیپ، برتولما، توما، متی، یعقوب پسر حلفا، لبی معروف به تادئوس (که در کلیسای سن پیترو در کشور واتیکان مدفون است)، شمعون قانوی یا شمعون غیور، یهودا اسخریوطی. ابوالفرج بن جوزی نام حواریون عیسی را بهشرح زیر آورده است: شمعون الصفا، شمعون القنانی، یعقوب بن زندی، یعقوب بن حلقی [حلفا]، قولوس [فیلیفوس]، مارقوس، یوحنا، لوقا، توما، اندراوس [اندرواس]، برثملا [برثلما]، متی.
د
دردائیل ملک: نام فرشتهای است که بالهای زیادی داشت و بهعلت تخلفی از او گرفته شد و از صف ملائکه خارج شد، هنگام ولادت سیدالشهداء؟ع؟ بهواسطه جبرئیل به حضرت متوسل شده و نجات پیدا کرد و آنچه از او گرفته شده بود، باز پس گرفت.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۴ *»
دورستی: دوریستی، ابوعبدالله جعفر بن محمد بن احمد دوریستی رازی یکی از علماء و راویان بزرگ شیعه در قرن پنجم است، او معاصر شیخ طوسی و از شاگردان شیخ مفید و سید مرتضی و سید رضی میباشد، دوریستی یکی از رجال کثیر الراویة در کتب شیعه است و اغلب علماء بزرگ قرن ششم مانند محمد بن ادریس حلی، شاذان بن جبرئیل و ابنشهرآشوب از وی نقل روایت نمودهاند، وی تألیفاتی به نام کفایه در عبادات، یوم و لیله و کتاب اعتقادات را از خویش بهجا گذاشت، دوریست روستایی است از روستاهای ری، ظاهراً همان درشت یا طرشت تهران است، زمانی روستای درشت یا ترشت در غرب تهران واقع بود، عده زیادی از فقهاء و علماء از آن قریه برخاستهاند.
دختر سین: دختر رسولخدا؟ص؟، «سین» نام رسولالله؟ص؟ در قرآن است.
دارَقُطنی: علی بن عمرو بغدادی دارقطنی شافعی، کنیه او ابوالحسن بود، فقیه و محدّث و در علم حدیث بر معاصران خود برتری یافته بود. در فقه و تفسیر و شعر و علوم ادبی و معرفت حال راویان و موارد اختلاف فقهاء توانمند بود در سال ۳۸۵ق در بغداد وفات یافت.
ر
رستم بن زال: پهلوانی مشهور از اهالی زابلستان یا سیستان.
ز
زخریا: زکَریا در عربی، زِکارایا در انگلیسی، زِخاریا در عِبری، از انبیاء بنیاسرائیل که حقتعالی پیامبران را به نصیحت و موعظه ایشان فرستاد و ایشان سخن هیچیک را قبول نکردند، از جمله انبیائی که حقتعالی به بشارت و انذار بنیاسرائیل فرستاد این انبیاء هستند: یشیعا، یرمیا، حزقیال، هوشیع، یوال، عاموس،عوبَدیا، یونس، میحا، ناحوم، حَبَقوق و زخریا.
زردهش: یکی از نامهای زرتشت است.
زردشت: زرتشت، عقیده فارسیان است که او پیغمبر و حکیم بوده و بر وی کتاب آسمانی نازل شده، شخصی بزرگ و بلندمرتبهای بوده و بنا بر برخی فرمایشهای مکتبی پیامبر است.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۵ *»
س
سید جواد ساباط: جواد بن ابراهیم بن محمد ساباط حسینی بَصْری حنفی، عالم سنی، صاحب تألیفات مختلف از جمله کتاب اثبات النبوة (البراهین الساباطیة فیما تستقیم دعائم الملة المحمدیة) که کتاب مفصلی است در اثبات نبوت رسولخدا؟ص؟ و رد گفتههای یهود و نصاری، مؤلف در آخر کتاب شرح حال خود و اجداد خود را بیان کرده و نسب سیادت خود را از طرف مادر و پدر تا حضرت امیر؟ع؟ بیان کرده است، مؤلف در آخر کتابش علماء معروف معاصر خود را یاد کرده که در بخش ایران به بیش از ده عالم اشاره کرده است.
سلیم بن قیس هلالی: سُلَیْم بن قَیْس هِلالی عامری کوفی، از اصحاب خاصّ چهار امام نخست شیعه که محضر حضرت باقر؟ع؟ را هم درک کرده است، او از قدیمترین علماء شیعه و بزرگان اصحاب ائمه؟عهم؟ و مورد وثوق آنان بوده و نزد ایشان از محبوبیت خاصی برخوردار بوده است، کتابی نیز به او منسوب است (کتاب سلیم بن قیس هلالی) که در آن از فضائل اهلبیت و حوادث پس از رحلت پیامبر سخن گفته است، بسیاری از عالمان شیعه در مدح و ثناء او سخن گفتهاند، با این حال دیدگاههای متفاوتی نیز درباره شخصیت سُلَیم و کتاب منسوب به او وجود دارد.
سید هاشم بحرانی: سید هاشم بن سلیمان توبلی بحرانی مشهور به علامه بحرانی از فقهاء و محدثین و مفسرین شیعه در قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم قمری و اهل بحرین است، کتاب تفسیر «البرهان فی تفسیر القرآن» از اوست، شیخ حر عاملی شاگرد او بوده است.
ساسانیان: سلسله شاهنشاهی ایران بعد از اشکانیان با دوره چهارصد ساله حکومت بر ایران، خاندان ساسانی بعد از خاندان هخامنشی مقتدرترین و معروفترین سلسله ایرانی است.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۶ *»
ش
شیخ حر: محمد بن حسن عاملی، از علماء مشهور شیعه، در مشغر جبلعامل متولد شد و تا چهلسالگی در کشور سوریه و جبلعامل نزد استادان شیعی تعلیم گرفت و دو بار به حج رفت و سپس به عراق و خراسان رهسپار گردید و بهمنصب شیخالاسلامی و قاضیالقضاتی مشهد منسوب شد و دو بار نیز از اینجا به حج رفت و در اصفهان مورد احترام مرحوم مجلسی و شاه صفوی قرار گرفت، از کتابهای اوست: اثباتالهداة بالنصوص و المعجزات، الاثنیعشریة فی رد الصوفیة، امل الآمل فی علماء جبل عامل، تفصیل وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعة معروف به وسائل الشیعة و…
شاکمونی: بهاعتقاد مردمی از هند پیغمبر صاحب کتاب است و هیچکس بر اسرار او واقف نیست، درباره ولادت و وجود او خرقعادات و خرافات بسیار میگویند و کتاب او را نیز شاکمونی مینامند.
ض
ضحّاک: ضحاک در اوستا اژدهایی سهسر است؛ اما در نوشتههای پس از اوستا پادشاهی ایرانی بهاین نام توصیف شده است که مطابق داستانهایی او را ضحاک ماردوش مینامند.
ع
عبدالمطّلب: ابنهاشم بن عبد مناف، با کنیه ابوالحارث، بزرگ قریش در زمان جاهلیت و از بزرگان عرب. وی مردی عظیمالشأن بود و منزلت والایی داشت و صفات پسندیده و مشهور به کارهای نیکو، جد پدری حضرت رسول؟ص؟ و حضرت امیر؟ع؟، از جمله آثار عبدالمطلب، حفر چاه زمزم است.
عیسو: برادر یعقوب.
عِزرا: عُزَیر، از پیامبران بنیاسرائیل، براساس آیات قرآنی گروهی از یهود عزیر را پسر خدا دانستند و کافر شدند، در کتب عهد عتیق از او به عزرا تعبیر آمده است، برخی از روایات عزرا را برادر عزیر دانستهاند.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۷ *»
عبد الله بن عباس: عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب مشهور به ابنعباس فرزند عباس بن عبدالمطلب و پسر عموی رسولخدا؟ص؟ و امیرالمؤمنین؟ع؟، روایات فراوانی از طریق شیعه و سنی از ابن عباس نقل شده است، کتاب تفسیری منسوب به او بارها به چاپ رسیده است، وی جد خلفاء بنیعباس نیز به شمار میآید.
ف
فیلقوس: نام پادشاه روم و اصل آن فیلقاوس است بهمعنی امیر لشکر، بعضی گویند پدر یا جدّ مادری اسکندر بوده است.
ک
کشن: پشن، نام هندی امیرالمؤمنین؟ع؟
کیان: سلسله دوم از پادشاهان ایران که اول آنها «کیقباد» است و آخرین آنها «دارا».
کیخسرو: پادشاهی مشهور، نام پادشاه سوم از سلسله کیان.
گ
گشتاسب بن سهراب: بهظاهر برادر جاماسب مراد است، رک جاماسبنامه (کتب)
ل
لاوی بن برخیا: رک اسباط.
م
مَزدَک: مردی از شهر استخر فارس که شخصی فاسدالعقیده بود، افکاری داشت که به آئین مزدک شهرت پیدا کرد.
مزدکین: در اینجا ظاهراً مراد پیغمبر؟ص؟ است.
ن
نعثل: نام مردی یهودی بود که ریش بلندی داشت و در مدینه میزیست، برخی نوشتهاند اهل مصر بوده است، چون ریش و چهره عثمان شباهت زیادی به او داشت، هنگامی که عایشه بر عثمان خشمناک شد وی را نعثل خواند.
ی
یوشع بن نون: یِهُشوعا یا هُشِعا به زبان عبری، از پیامبران قوم بنیاسرائیل و جانشین حضرت موسی؟ع؟ و از نسل حضرت یوسف؟ع؟، ایشان یکی از رهبران اسباط دوازدهگانه بنیاسرائیل بود.
یوال: یووآل در فارسی و انگلیسی و عِبری، رک زخریا.
«* سلطانیه صفحه ۳۰۸ *»
|
f
«* سلطانیه صفحه ۳۰۹ *»
الف
اِصحاح: اصحاح از تورات و انجیل بهمنزله سوره از قر آن است.
انجیل یوحنا: رک کتب عهد جدید.
اِعلام الوریٰ: اعلامُ الوَریٰ بأعلامِ الهدیٰ، کتابی به زبان عربی، نوشته امینالاسلام فضل بن حسن طَبْـرَسی متوفای ۵۴۸ ق، طبرسی در این کتاب مختصری از دیدگاه تاریخی شیعه درباره سیره رسولخدا؟ص؟ و تاریخ زندگی معصومین؟عهم؟ به همراه بحث امامت را عرضه کرده است، بیشتر نویسندگان بزرگی که درباره زندگانی معصومین؟عهم؟ نوشتهاند در بسیاری از ابواب کتابهایشان نام اعلام الوری و طبرسی را به عنوان منبع ذکر کردهاند.
اَوِستا: کتاب مذهبی ایرانیان قدیم و زرتشتیان و یکی از قدیمیترین اثر مکتوب مردم ایران است. این کتاب در قدیم ظاهراً بسیار بزرگ بوده است و در روایات اسلامی است که بر روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بوده، اوستا ۲۱ نَسْک در ۵ قسمت است، بخشی از اوستا «گاتها» هستند و گفتهاند فقط گاتها از خود زرتشت است و قسمتهای دیگر در زمانهای مختلف و بهوسیله اشخاص مختلف نوشته شده است، ژند و اُستا: اَوستا و شرح آن (ژند).
استا: رک اوستا.
ابرکسیس: آبراخاس در فارسی، اَبْرَکسِس در انگلیسی، آبْراکسِس در یونانی، کتابی از کتب عهد جدید، مشتمل بر سیره اصحاب حضرت عیسی؟ع؟.
ب
باتنکل: پاتَنجَل، پاتنگل، نام کتابی است در رهایی نفس از ریسمان بدن که ابوریحان بیرونی از آن نام برده است، از کتب کفره هند.
ج
جاماسبنامه: یکی از کتب مذهبی زرتشتیان است که ظاهراً پس از اسلام نوشته شده و در آن پیشگوییهای جاماست را نقل کردهاند، در کتاب بشارات جریان بهدست آمدن این کتاب را چنین مرقوم کردهاند:
«مرحوم مجلسی؟رضو؟ در کتاب
«* سلطانیه صفحه ۳۱۰ *»
تذکرةالائمة؟عهم؟ میفرماید که جاماسب حکیم در کتاب فرهنگالملوک که از کتابهای مخفیه مجوس است بلکه آن را به منزله صحف میدانند و به اصطلاح گبران «جامهنامه» میگویند و احکام زیج و حوادث و وقایع گذشته و آینده در آنجا ثبت است و این کتاب را وزیر جلیلالقدر کرمان از برای فقیر فرستاد، نُه جزو بود که به پوست نوشته بودند و اکثر خطوط آن شبیه به خط یونانی و معقلی و داودی و به خط فارسی بود. و منتسخ آن بعضی مندرس بود و ظاهر میشد که در زمان شاپور ذوالاکتاف نوشته بودند و تا حال نشنیدهام که کسی از عرب و عجم این کتاب را دیده بلکه نامی شنیدهاند.»
ز
زبور: مزامیر داود، نام کتاب حضرت داود؟ع؟، در قرآن است: آتینا داود زبوراً.
ژ
ژند: شرح کتاب اَوِستا.
س
سِفر: کتاب، پارهای از تورات.
ص
صحاح: صحاح ستّه یا کتابهای صحیح ششگانه معتبرترین کتب حدیث نزد اهل سنت است، این کتابها پس از قرآن کریم مهمترین منابع دینی است که در دسترس اهلسنت است و توسط علماء آنها مطالعه و استفاده میشود، این کتب عبارتاند از: صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابوداود، سنن ترمذی، سنن نسائی و سنن ابنماجه.
صحیحَین: صحیح مسلم و صحیح بخاری رک صحاح.
صحیح مسلم: رک صحاح.
صحیح بخاری: رک صحاح.
غ
غایةالمرام: غایةُ المَرام وَ حجّة الخِصام فی تَعیین الامام من طریق الخاصّ و العام، کتابی کلامی به زبان عربی، نوشته هاشم بن سلیمان بَحرانی، عالم
«* سلطانیه صفحه ۳۱۱ *»
شیعه قرن یازدهم، این کتاب مجموعهای از احادیث شیعه و سنی در فضائل حضرت امیر و ائمه؟عهم؟ است، این کتاب در زمان ناصرالدین شاه قاجار به دست شیخ محمدتقی دزفولی با عنوان کفایة الخصام به فارسی ترجمه شد، کتاب دارای مقدمه و دو مقصد و یک خاتمه است: مقصد اول شامل ۶۷ باب درباره اثبات امامت حضرت امیر و فرزندان امام؟عهم؟ است؛ این بخش از کتاب در سال ۱۱۰۰ق خاتمه یافته است، مقصد دوم شامل ۲۴۶ باب درباره فضائل و اوصاف امامان؟عهم؟ که در سال ۱۱۰۲ق پایان پذیرفته است، بحرانی در هر باب روایات فریقین را میآورد و سخن خود را مستند میسازد، در پایان دو رساله از ابوعثمان معروف به جاحظ آورده که در آن مقدم بودن امیرالمؤمنین؟ع؟ بر سایر خلفاء بیان شده است.
ک
کتب سماوی: کتابهای آسمانی، از برخی متون استفاده میشود که حضرت آدم، ابراهیم، ادریس و شیث؟عهم؟ دارای کتاب بودهاند اما اسم کتابهای ایشان معلوم نیست، در برخی روایات آمده است که این بزرگواران دارای «صحف» بودند، طبق روایتی که شیعه و سنی از رسولخدا؟ص؟ نقل کردهاند مجموع کتابهایی که خدا بر انبیاء نازل فرمود یکصد و چهار کتاب است، طبق حدیثى ۱۰ صحیفه بر آدم نازل شد، ۵۰ صحیفه بر شیث، ۳۰ صحیفه بر ادریس، ۱۰ صحیفه بر ابراهیم که ۱۰۰ صحیفه میشود، چهار صحیفه دیگر تورات، انجیل، زبور و قرآن است.
کتاب دانیال: یکی از بخشهای کتب عهد عتیق است که سرگذشت زندگی دانیال پیامبر را که در بابل به اسارت گرفته شده بیان میکند.
کتب عهد عتیق: کتابهای عهد قدیم، کتب و اَسفار مقدسی که پیش از مسیح؟ع؟ نوشته شده است، تورات، مقابل عهد جدید که انجیل باشد.
کتب عهد جدید: اصطلاحی است که مسیحیان برای اشاره به بخشی از کتاب
«* سلطانیه صفحه ۳۱۲ *»
مقدس که به زندگی عیسی و پیروانش میپردازد به کار میبرند، مسلمانان معمولاً به این کتاب انجیل میگویند، کتاب عهد جدید شامل ۲۷ کتاب است: انجیلهای چهارگانه (اناجیل چهارگانه با توجه به نام مؤلفان آنها به انجیل مَتّا ، انجیل مَرقُس، انجیل لُوقا و انجیل یوحنّا شهرت یافته است)، کتاب اعمال رسولان، رسالهها (نامهها)ی حواریون مسیح همچون رسالههای پولس به رومیان، رسالههای پطرس، رسالههای یوحنا و رساله یهودا.
مزمور: مزمار، مزامیر داود یا زبور داود که از کتب عهد قدیم است، مشتمل بر صد و پنجاه فصل است که هر کدام «مزمور» یا «مزمار» نامیده میشود و سراسر شکل اندرز و دعا و مناجات دارد.
هـ
هادخت: هادُختنَسْکْ، نام نسکی از کتاب زرتشت، کتاب زند (ژند) منسوب به زرتشت، بیستویک قسمت است که هر قسمتی «نسک» نام دارد و هر نسکی نامی دارد.
«* سلطانیه صفحه ۳۱۳ *»
|
f
«* سلطانیه صفحه ۳۱۴ *»
الف
اورشلیم: شهری است که عرب آن را بیتالمقدس مینامد، این شهر دینی از نظر یهودیان، مسیحیان و مسلمانان مقدس است.
اقلیم هفتم: بخشهای بسیار سرد کره زمین، حکماء و سیاحتگرانِ قدیم کره زمین را به هفت اقلیم تقسیم کرده و حدود آن را مشخص کردهاند، در فرمایشهای حضرت امیر؟ع؟ از تعبیر «اقالیم سبعة» سخن به میان آمده است، تعبیر «اقلیم هشتم» اشاره به عالم هُورقِلیاست که ماوراء اقلیمهای هفتگانه است.
ب
بلخ: مزارشریف فعلی در افغانستان که مزار منسوب به امیرالمؤمنین؟ع؟ در آنجا است.
ت
توران: نام ترکستان است و بعضی از خراسان، ماوراء النهر.
ترسیس: تارسیس، محل بسیار دوری است، نوشتهاند کشتیهای حضرت سلیمان؟ع؟ از آنجا طلا حمل میکردند.
ج
جبالالقمر: جبال القُمر یا جبال القَمَر، سلسله کوههایی است در جانب مغرب بر جنوب خط استواء که آن را به ماه منسوب کردهاند.
ح
حوریب: رک سینا.
خ
خَتا و خُتَن: مسلمانان تا آن قسمت از خاک چین را که میشناختند ختا میخواندند یا «کاته» و آن قسمت از ترکستان چین را که از آن خبر نداشتند «ختن» میگفتند و در کتب اسلامی مقصود از ختا و ختن همه خاک چین بوده است.
د
دریای محیط: بحرالمحیط، دریای بزرگ، دریایی است در مغرب بسیاربزرگ.
«* سلطانیه صفحه ۳۱۵ *»
س
سَینا: صحرای سیناء، کوه سیناء نام کوهی در شبهجزیره سیناء، این کوه در دینهای ابراهیمی بهویژه یهودیت شهرت فراوانی دارد، در روایتهای سنتیِ این دینها به این کوه اشاره بسیار شده است، کوه سینا کوهیاست که بنیاسرائیل سه ماه پس از ترک مصر به آنجا رسیدند و در آنجا اردو زدند، مطابق روایات ادیان ابراهیمی خداوند شریعت را آنجا به بنیاسرائیل عطا کرد، گوساله طلایی سامری در این کوه ساخته شد، در این کوه خدا نخستین بار بر موسی وحی کرد و در درخت زیتون به وسیله آتش بر وی تجلی نمود، این کوه حوریب، جبلالله، کوه طور و جبل موسی نیز نامیده شده است.
ساعیر: نام قدیم قریه ناصره بیتالمقدس، در تورات اسم کوههای فلسطین است، نام کوهی که خدا بر آن به عیسی؟ع؟ وحی کرد.
سراندیب: نام کوهی مشهور که آدم؟ع؟ بر آنجا فرود آمد و نوشتهاند نقش قدم او در آنجا هست، نام شهری بزرگ بر لب دریا و آن کوه منسوب به آن شهر است، گویند قبر ابوالبشر (بابا آدم) نیز در آنجاست.
سبا: نام شهر «بلقیس» در یمن.
سیفالبحر: از کرانههاى دریای سرخ که هممرز با جزائر و ارمنیه است، حضرت کاظم؟ع؟ در حدیث تعیین مرزهای «فدک» خطاب به هارونالرشید یکی از مرزها را سیفالبحر معرفی فرمودند.
سودان: منطقهای در آفریقا که از صحرا تا دریای سرخ امتداد دارد.
ص
صنعا: صَنعاء، شهری است در یمن.
ع
عرض تسعین: ارض تسعین، زمین نود درجه، از عرض هشتاد و نه جغرافیایی شروع میشود تا آخر نود درجه، قطب شمال یا جنوب.
ف
فاران: یکی از نامهای مکهمکرمه که در تورات مذکور است، نام یکی از کوههای مکه است، حضرت رضا؟ع؟ در مناظره با رأسالجالوت فرمودند: «آیا نمیپذیری که تورات به شما میگوید: «روشنایی، از
«* سلطانیه صفحه ۳۱۶ *»
کوه طور سینا آمد، از کوه ساعیر بر ما پرتو افکند و از کوه فاران بر ما آشکار شد؟» رأس الجالوت گفت: این کلمات در تورات هست؛ ولی مقصود از آنها را نمیدانم. حضرت فرمودند: من مقصود آن را بیان میکنم: مقصود از جمله «روشنایی، از طور سینا آمد» مطالبی است که خداوند به عنوان وحی به موسی بر کوه طور نازل فرمود و مقصود از ساعیر در جمله «از کوه ساعیر بر مردم پرتو افکند» کوهی است که خدا بر آن به عیسی وحی مینمود و مقصود از فاران در جمله «از کوه فاران بر ما آشکار شد»، کوهی است از کوههای مکه که فاصله بین آن و مکه، مسافت یک روز راه است.»
ق
قسطنطنیه: قسطنطین، نام شهری است مشهور بهنام بانی آن شهر که پسر هرقل پادشاه روم باشد، استانبول.
ک
کنگدژ: گنگدژ، نام قلعهای است که ضحاک در شهر بابِل ساخته بود، نام موضعی است در حدود مشرق که به قبةالارض مشهور است و آرامگاه پریان باشد و آنجا پیوسته روز و شب یکسان است یعنی هر یک دوازده ساعت است.
کیلواس: نام شهری است در هندوستان که تولد شاکمونی آنجا بوده است.
م
مقدونیه: ناحیهای در یونان قدیم که اسکندر از این شهر است که دارالملک و پایتخت «فیلقوس» پدر یا جدّ مادریِ اسکندر بوده است.
هـ
هَجَر: نام شهری است که در قدیم مرکز بحرین بوده و گاهی خود این خطه را به این اسم مینامیدهاند، شیخ مرحوم را بههمین مناسبت هَجَری احسائی نیز لقب دادهاند چراکه بحرینِ قدیم هجر و احساء را هم در بر داشته است.
هیکلالزهره: نام کوهی است در آخر جزیره اندلس که به آن جبلالبُرتات نیز میگویند، میان بلاد اندلس (اسپانیای فعلی) و فرنگ است، قدما نوشتهاند که طول این کوه از شمال تا جنوب هفتروز راه است، کوهی است مرتفع که بالارفتن بر آن دشوار است.
«* سلطانیه صفحه ۳۱۷ *»
|
f
«* سلطانیه صفحه ۳۱۸ *»
پیوست (۱)
کتاب سلطانیه
پیشکشیِ خزانه (برسم خزانه)
علماء شیعه رضوان الله علیهم با شاهان دوره صفوی و قاجار مراوداتی داشتند و برخی نزد پاشاهای عثمانی نیز رفتوآمد میکردند. هر یک از آنها طبق صلاحدیدها و معیارهایی این ارتباطها را برقرار میکردند و لزوماً دلیل مُصافات و دوستیکامل با آن پادشاه نبوده است. از جمله این علماء هستند: مرحوم مجلسی، محمدعلی بهبهانی (فرزند ارشد آقا باقر بهبهانی)، شیخ جعفر بن خضر نجفی معروف به کاشفالغطاء، میرزا ابوالقاسم قمی معروف به میرزای قمی، ملا احمد نراقی، سید جعفر کشفی دارابی و… . در کتاب «خاقان صاحبقران و علمای زمان» گزارشهایی هرچند در مواضعی جانبدارانه، ارائه شده است.
همعصری بزرگان شیخیه با پادشاهان قاجار نیز اقتضاء میکرد مراوداتی برقرار باشد؛ چراکه طبیعی است بیاعتنائی به شاه، موجب تبعات اجتماعی بوده و بهزیان مسلمین و مؤمنین خواهد بود.
یکی از وقایع تاریخ شهر کربلاء، حمله نجیبپاشاست که به «غدیر دم» شهرت دارد. از حادثه حمله نجیبپاشا والی محلی حکومت عثمانی در عراق به کربلای معلی، به «غدیر دَم» تعبیر آورده میشود؛ به دو مناسبت: یکی تقارب رویداد و عید غدیر و دیگری شدت کشتار در عتبه عباسیه تا آنجا که از خون کشتگان حوضی پدیدار شد. در تاریخ آمده که پس از واقعه غدیر دم، نجیبپاشا در حین مراجعت به بغداد وقتی در ۲۲ذیحجه به شهر نجف رسید، اعلم علماء اصولی نجف، شیخ حسن فرزند شیخ جعفر کاشفالغطاء از وی در ورودی شهر استقبال کرد و از وی پذیرایی کرده و او را در منزل خود مأویٰ داد. نویسندگان این حرکتِ شیخ حسن آل کاشف الغطاء را چنین توجیه کردهاند:
«* سلطانیه صفحه ۳۱۹ *»
«مرجعیت شیعی برای حفظِ دماء نفوس مسلمین، جنایتکاری چون نجیبپاشا را در منزل خود پذیرفت.»
مراودات محدودی که عالم ربانی مرحوم حاج سید کاظم رشتی با نجیبپاشا داشتند، همه برای حفظ دماء مسلمین بوده است و تفصیل این حقیقت را در کتاب «نویافتههایی از زندگی عالم ربانی مرحوم حاج سید کاظم رشتی» نگاشتهایم.
عالم ربانی مرحوم حاج محمدکریم کرمانی نیز، هم بهعلت نسب ظاهری و هم موقعیت علمی، مراوداتی با ناصرالدین شاه داشتند و او نیز به مرحوم آقای کرمانی مراجعه کرده و درخواستهایی داشت.
در این مختصر به فعالیتهای ایشان در دوره ناصرالدین شاه اشاره نمیکنیم؛ چراکه مستلزم تکنگاری دیگری است. آنچه در این وجیزه در نظر است نکتهای است درباره کتاب «سلطانیه».
از جمله درخواستهای ناصرالدینشاه، نوشتن کتابی درباره مباحث اعتقادی شیعه بود. این درخواست، سبب شد تا مرحوم آقای کرمانی کتاب «سلطانیه» را (که مشتق از نام سلطان است) بهزبان فارسی تصنیف بفرمایند.
در مقدمه کتاب تصریح فرمودهاند که پادشاه امر کرد که «بهطور اختصار و اقتصار کتابی تصنیف نمایم در اثبات نبوت خاصه سید انام و امامت ائمه اعلام علیهم الصلوة و السلام و اثبات بقای وجود مسعود امام زمان و حجة الله علی الانس و الجان حضرت بقیة الله عجل الله فرجه و سهل مخرجه، که مشتمل باشد بر ادله واضحه و براهین لایحه…»
این بزرگوار اگرچه تفصیل را در این مباحث خوب و شایسته میدانند؛ اما چون امر به اختصار شده، مختصراً مباحث را ارائه کردهاند و به کتابهای تفصیلی دیگر ارجاع دادهاند.
کتاب سلطانیه مشتمل بر مقدمهای است و دو مبحث (در نبوت عامه و خاصه و امامت ائمه اثناعشر) و خاتمه (در اثبات وجود و بقای حضرت بقیةالله عجل الله فرجه).
«* سلطانیه صفحه ۳۲۰ *»
معرفی شایسته این کتاب نیز نیازمند تکنگاری دیگری است. مرحوم آقای کرمانی در پایان کتاب تعبیری را بهکار بردهاند و همین تعبیر، محل ثقل این نوشتار است. مرقوم فرمودهاند:
«و چون مأمور به اختصارم و امتثال واجب است به همینجا ختم میکنم… و چون مرا کتب قابلی نیست از تتبع زیاد در مذاهب و اقوال و اخبار و سِیَر و آثار عاجزم و تتبعی ندارم، لذا تصنیفات حقیر قابل پیشکش خزانه مبارکه نخواهد بود الا آنکه امتثال واجب بود، پس بهقدر میسور اکتفا نمود… .»
تعبیر «پیشکش خزانه مبارکه» یا «برسم خزانه» تعبیری است که عقبهای تاریخی دارد.
علماء کتب متعددی را نگاشته و برخی از آثار را «برای» یکی از کتابخانهها، پادشاهان، وزراء، امراء، عالمان و رجال حکومتی، «برسم خزانه» تألیف، کتابت یا اهداء کردهاند یا «در» خزانهای تألیف و کتابت شدهاند.
اصطلاحاً به این نسخهها «نسخه خزائنی» گفته میشود. نسخه خزائنی به دستنویسی اطلاق میگردد که برای کتابخانه پادشاهی، وزیر یا صاحبنامی تألیف یا کتابت شده است. این نوع نُسَخ، در برخی مصادر عربی چنین تعریف شده است:
«المخطوط الخزائنی: هو المخطوط الانیق المزخرف المنسوخ نساخة جمیلة رائعة برسم خزانة ملک او امیر او وجیه من الوجهاء و قد یکون مصحفاً مذهّباً او کتاباً مرصَّعاً یکتبه خطاط ماهر و لاتکاد تخلو خزانة من الخزانات العالمیة من مجموعة من هذا النوع من المخطوطات تعرض فی غالب الاحیان فی انهاء المکاتب او فی نظائر الزجاج نادرة.»
در منبعی دیگر چنین آمده است:
«المخطوطات الخزائنیة: و هی نوع من المخطوطات التی کتبت للسلاطین و الملوک، او للامراء و کبار العلماء، حیث کانت تکتب نسخة من مخطوط لوضعها
«* سلطانیه صفحه ۳۲۱ *»
فی خزائن کتبهم الخاصة، و فی هذه الحالة لایشار الى ذلک فی قید الفراغ من کتابة النسخة و انما على صفحة الظهریة. و تکون هذه النسخ عادة مکتوبة بخط منسوب، و یطلق علیها «المخطوطات الخزائنیة» و یثبت علیها ذلک بصیغ مختلفة، منها: لخزانة… ، لأجل…، برسم خزانة…، تحفة لـ…. و غیرها من الصیغ المختلفة التی تشیر لذلک.»
ایرج افشار در شماره نخست نامه بهارستان (پاییز و زمستان ۱۳۷۹) درباره «برسم خزانه» نوشته است:
«سفارشدادن، مانند کتابهایی که سلطانی، صاحبدولتی، امیری تهیه آن را به ورّاق و کاتب و مذهّبی سفارش میداد تا بنویسند؛ اینگونه نسخهها معمولاً آنهاست که عبارت «برسم خزانه» دارد… .»
جدیدترین و مهمترین اثر درباره «نسخههای خزائنی» مقاله وزین و گرانمایه دکتر حسین متقی است که در فصلنامه کتابگزار منتشر کردهاند (شماره چهارم و پنجم، زمستان۱۳۹۵ و بهار۱۳۹۶). عنوان نوشته «جستاری در دِژنبشتهای هزاره نخستِ اسلامی» است و در این مقاله ۷۲صفحهای، افزون بر معرفی الفبائی بیش از ۵۰۰ اثر دستنویس کهن و مهم موجود در کتابخانههای جهان به زبانهای عربی، فارسی و ترکی، بیش از ۴۰۰ کتابخانه کهنِ متعلق به پادشاهان و حاکمان در قرون و اعصار مختلف تاریخی گزارش گردیده است.
این رسم توسط علماء درباره خزانه حرمهای مطهر معصومین؟عهم؟ نیز جاری میشده است. از جمله خزانه علوی، خزانه حرم مطهر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه. در آخر نسخه خطی رساله محقق کرکی موسوم به «اثنتاعشرة مسئلة» که در سال ۹۲۹ق تألیف کرده، چنین آمده است:
«قابلته مرتین، مرة بنسخة مؤلّفها المبعوثة الى خزانة امیرالمؤمنین؟ع؟، و مرة بنسخة مصحّحة فی المشهد الغرویّ.»
«* سلطانیه صفحه ۳۲۲ *»
متأسفانه امروز در خزانه غرویه (علویه) از این رساله اثری نیست؛ اما این عبارات گویای این رسم است.
بدینترتیب، با توجه به آنچه گذشت، کتاب «سلطانیه» نگاشته مرحوم آقای کرمانی یک «نسخه خزائنی» است که برای خزانه پادشاه وقت نگارش شده است.
در رساله جواب میرزا کاظم منشی جهرمی به انگیزه نگارش سلطانیه اشاره کرده و میفرمایند:
«و کتاب سلطانیه کتابی است که به حکم سلطان زمان در رد ملل خارجه نوشتهام و از کتب خودشان بر ایشان الزام کردهام.» (مکارم الابرار، فارسی، ج۷، ص۳۴۵ )
همین دلیل است که پاسخگوی برخی پرسشهاست. مثلاً چرا نثر مرحوم آقای کرمانی در این کتاب، نثر نسبتاً سنگینی است؟ اخیراً بهتوفیق الهی لغات، اصطلاحات، اَعلام و امکنهای که در کتاب سلطانیه است استخراج کردیم: حجم وسیعی است که در سنجش با کتاب ارشادالعوام، بسیار فراوان و متنوع است. در کتاب سلطانیه، لغات عربیِ گاهی سنگین، اصطلاحات علوم مختلف (از فقه، اصول، تفسیر، علوم ادبی، منطق، حکمت و…)، نام اشخاصی از معاصران و گذشتگان (در ایران و کشورهای دیگر)، نامهایی از ایران باستان و کتب هندیان و زرتشتیان و عهدَین (تورات و انجیل)، همه و همه در راستای اثبات عقاید شیعه اثناعشری بهکار گرفته شده است.
این بزرگوار در نوع تصانیف خود، شیوه سادهنویسی را ترجیح دادهاند و وقتی نثر این اندیشمند شیعه را با نثر امثال قائم مقام فراهانی (که نوشتهاند به سادهنویسی روی آورده بود) مقایسه کنیم، بسیار سادهتر است. نثر کتاب سلطانیه، متفاوت با نثر کتاب ارشادالعوام و دیگر رسائل فارسی ایشان است و این بهعلت آن است که کتاب «برسم خزانه» بوده و بهدرخواست شاه وقت بوده است.
«* سلطانیه صفحه ۳۲۳ *»
همین سبب، اثرات دیگری نیز گذارده است: مختصر بودن کتاب سلطانیه، ذکر نکردن مطالبی استطرادی و… همه آثار این علت است. در موضعی میفرمایند:
«و چون مأمور به اختصارم به همین اکتفا میکنم» و در بخشی: «و چون بنا بر اختصار است رساله گنجایش زیاده از این ندارد.» و در مقامی دیگر: «چون بنای کتاب بر اختصار است برای منصفان همینقدر در امامت هم کافی است به شرطی که همه کتاب را به دقت نگاه کنند و تدبر نمایند.»
مرحوم آقای کرمانی در برابر امر پادشاه منفعلانه برخورد نکرده و با وجود این، استدلالات محکم و استواری را در هر بخش بیان میفرمایند.
به این هم اکتفا نکرده و در بزنگاهها سلطان را نصیحت کرده و او را به تبعیت از شرع مقدس فرا میخوانند. در بخش اثبات وجود و بقای حضرت حجت؟عج؟ مرقوم فرمودهاند:
«آه آه نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم خداوند عالم به حق انبیا و اولیا؟سهم؟ و به حق صلحا و اتقیا که همت مبارک… امنای دولت علیّه قاهره را… بر نشر دین و حمایت شرع مبین و حراست حق و اهل حق بیشتر بدارد و آن مبارک وجود را… بیشتر و بهتر ناصر دین و حامی اسلام و مسلمین فرماید چنانکه فرموده است و بر آن بدارد که در هر بلد احکام به حفظ شرع و ناموس صادر فرماید و رعیت را به مواظبت شریعت مقدسه امر نماید و تأیید و تشویق حمله دین و خدام شرع مبین و تبکیت (=کسی را با شمشیر یا عصا و امثال آن زدن) و تعییر (=سرزنشکردن) مفسدین و مغیرین و مبدلین و محرفین دین بفرماید شاید بلایا مرتفع و برکات آسمان نازل و منافع زمین ظاهر گردد و بلاد معمور و قلوب عباد مسرور شود و ساحت ایران را بسبب آن مبارک وجود رشک روی زمین بیشتر فرماید.»
او را تشویق کرده و به همت او در رویارویی با بابیه لعنهم الله اشاره میفرمایند:
«تا حال که الحمدللّه از ایشان نصرت دین علی الاتصال بروز کرده و بابیه فجره را منقرض فرمودند.»
«* سلطانیه صفحه ۳۲۴ *»
اما توقع خود را بالاتر برده و میفرمایند:
«آرزوی من از دربار احدیت و دعای من در آن حضرت این است که پادشاه اسلامپناه را لیلاً و نهاراً همتی نماند مگر ترویج اسلام و در هر جزئیجزئی امنای دولت علیّه دقت فرماید و خود را خادم حضرت خاتم انبیا؟ص؟ قرار دهند و دولت را دولت او دانند و همتشان بالتمام نشر دین و تقویت اهل دین باشد که جبر جمیع کسرهای سابقین بشود.»
آنچه به آن پرداختیم، آشنایی با وجهه «نسخه خزائنی» بودن کتاب سلطانیه بود. در پایان اشاره میکنیم مطالعه کتاب سلطانیه برای متعلمین و اهل پژوهش از جهتهای مختلف حائز اهمیت است: اُنس با استدلالات محکم برای اثبات عقاید شیعی (نبوت عامه و خاصه و امامت ائمه اثناعشر) از قرآن و روایات و از کتب عهدَین، آگاهی از کتب گذشتگان، یادگیری مجموعهای ارزشمند از لغات و اصطلاحات در فنون و علوم مختلف، آشنایی با بعضی حوادث اجتماعی زمان مرحوم آقای کرمانی و همچنین شناخت زوایایی از شخصیت علمی مرحوم مصنف اعلی الله مقامه و رفع فی دار الخلد اَعلامه و نفعنا الله بعلومه.
«* سلطانیه صفحه ۳۲۵ *»
پیوست (۲)
گامی کوتاه برای شناسایی و بازسازیِ
کتابی سُنی و مفقود در فضائل امیرالمؤمنین؟ع؟
مناقبنویسی و مثالبنویسی، موضوعی فراخدامنه در تاریخ فریقَین است. بهویژه کتابهایی که اهلسنتوجماعت در مناقب و فضائل اهلبیت؟عهم؟ تألیف کردهاند، از جهات متعددی نزد شیعه اهمیت بهسزایی دارد. تلاشهایی انجام شده و مقالاتی درباره سابقه مناقبنویسی تنظیم شده و نوع کتابهای عامّه دراینباره فهرست شده است.
مرحوم حاج محمدکریم کرمانی در کتاب سلطانیه، مباحثی در زمینه اثبات امامت ائمه اطهار؟عهم؟ مطرح کردهاند. ایشان فصل مفصلی را به روایات از اهلسنت اختصاص دادهاند و از کتب عامه این موضوع را اثبات فرمودهاند. در این فصل از شخصیتهای مشهور اهل سنت همچون ابراهیم بن محمد حموینی و ابنالمؤید موفق بن احمد خوارزمی و… روایاتی نقل کردهاند.
نخستین نقل ایشان، از «آمِدی سُنی» است. بررسی شخصیت آمدی و کتاب او، مرکزیتِ این یادداشت است.
ابتداءً عبارات کتاب سلطانیه دراینباره را نقل میکنیم:
«فصـل:
در بیان بعضی از احادیث که از طرق عامه رسیده است که باید ائمه دوازده باشند به جهت اتمام حجت ذکر میشود.
در کتاب مناقب آمدی سنی از صحیحین روایت کرده از جابر بن سمرة که گفت شنیدم که رسول خدا میفرمود که بعد از من دوازده امیر باشند پس کلمهای فرمود که نشنیدم آن را. از پدرم پرسیدم چه فرمود گفت فرمود همه آنها از قریشند و این حدیث در میان عامه کالمتواتر است.
«* سلطانیه صفحه ۳۲۶ *»
و باز در همانجا از کتاب اعلام الوری روایت کرده است از حضرت امام زینالعابدین؟ع؟ از آباء کرام خود که پیغمبر؟ص؟ فرمود یا علی دوازده نفر از اهلبیت من باشند که خدا علم مرا و فهم مرا به ایشان داده اولشان توئی ای علی و آخرشان قائم است که خدا بر دست او فتح میکند مشارق و مغارب زمین را.»
درباره این فقرات از کتاب سلطانیه تأملاتی را ضمن چند بخش ارائه میکنیم:
۱_ حدیث اول درباره امامت ائمه اطهار بهنقل از جابر بن سمرة است. جابر بن سَمُرَة بن عَمرو بن جُنادة بن جُنْدَب سُوائی، از صحابه رسولخدا؟ص؟ و راوی حدیث اثنیعشر خلیفة است. در منابع حدیثی اهل سنت همچون صحیح بخاری و صحیح مسلم حدیثی با اختلافاتی اندک در متن از جابر نقل شده است که به حدیث اثنیعشر خلیفة مشهور است. بنا بر آن رسولخدا؟ص؟ در جمعی از اصحاب _ از جمله جابر که کودکی خردسال بوده و پدرش _ فرمود که این امت دوازده امیر خواهد داشت، به گفته جابر پیامبر در ادامه سخن خود مطلبی فرمود که وی آن را نشنیده بود، اما پدرش سمره ادامه سخن پیامبر را برای او نقل کرد: این دوازده امیر جملگی از قریش هستند، در منابع حدیثی و احتجاجی امامیه به این حدیث در مقام تأییدِ اعتقاد شیعه دوازده امامی استناد شده است.
۲_ حدیث دوم حدیثی است منقول در کتب شیعه. متن حدیث، با اندکی اختلاف چنین است:
و عنه عن احمد بن محمد بن یحیى العطّار عن ابیه عن محمد بن عبد الجبّار عن محمد بن زیاد الازدی عن ابان بن عثمان عن ثابت بن دینار عن سید العابدین علی بن الحسین عن ابیه عن جده؟ع؟ قال قال رسولاللَّه؟ص؟ اَلْائِمّةُ بعدی اثناعشر اوّلُهم انت یا علیّ و آخرُهم القائم الذی یَفْتَحُ اللَّهُ تعالى على یده مشارق الارض و مغاربها. (اعلام الورى بأعلام الهدى، ج۲، ص۱۷۳، الفصل الثانی فی ذکر بعض الاخبار التی جاءت من طرق الشیعة الامامیة فی النص على امامة الاثنی عشر من آلمحمد؟عهم؟)
«* سلطانیه صفحه ۳۲۷ *»
۳_ شخصیتهایی که با لقب آمِدی شناختهشده و شهرت دارند، دو نفرند: نخستین نفر ابوالفتح آمدی، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی است که صاحب غررالحکم و درر الکلم است. وی طبق قرائنی شیعه بوده است و اگر هم درباره حضرت امیر؟ع؟ «کرّم الله وجهه» بهکار برده، یا تقیةً بوده یا این عبارت دعائی توسط نساخ اضافه شده است. در کتاب غررالحکم، روایتی که مرحوم آقای کرمانی نقل کردهاند (روایت جابر بن سمرة) نیامده است.
شخص دیگر سیفالدین آمدی صاحب غایةالمرام است. وفات او را ۶۳۱ق گزارش کردهاند. برخی میان او و ابوالحسن آمدی تفاوت قائل شدهاند و برخی این دو شخصیت را یکی دانستهاند.
۴_ طبق متن کتاب سلطانیه، در کتاب مناقبِ آمدیِ سنی، از کتاب اعلامالوری نقل شده است. بنابراین آمدیِ سنی، باید معاصر یا متأخرتر از فضل بن حسن طَبرَسی، صاحب اعلامالوری باشد. وفات طبرسی در سال ۵۴۸ق در سبزوار واقع شد و نعش او را به مشهد مقدس حمل کرده و در نزدیک حرم مطهر حضرت رضا؟ع؟ دفن کردند؛ امروز در ابتداءخیابانی واقع شده است که بهنام هموست، رحمة الله علیه.
۵_ با مراجعه به مجموعه «فنخا»، در بخش مناقب گزارشی از کتاب مناقب آمدی مذکور نیست (فنخا، ج۳۱، ص۶۲۴تا۶۶۴) همچنین در بخش فضائل نیز از چنین کتاب و مؤلفی نامی بهمیان نیامده است (فنخا، ج۲۴، از ص۹۸تا۱۳۷) در مقالههای مرتبط نیز چنین کتابی معرفی نشده است. برای نمونه مقاله «پیشینه و سیر مناقبنویسی و مثالبنویسی» نگاشته نسرین کردنژاد (کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث) خالی از معرفی این کتاب است. همچنین در فهرست کتابخانه ابراهیمیه واقع در کرمان، نام این مؤلف یا کتابش یافت نشد.
۶_ با مراجعه مجدد به منابع، گزارشهایی از فعالیتهای آمدیِ سنی در زمینه
«* سلطانیه صفحه ۳۲۸ *»
احادیث فضائل بهدست آوردیم. بعضی از اینگزارشها متقدم از کتاب سلطانیه است و بعضی گزارشها، متأخرتر از آن.
یکی از گزارشهای متقدمِ بر کتاب سلطانیه، در شرح الکافی ملاصالح مازندرانی است. وی پس از نقل حدیثی از جابر بن سمرة مینویسد:
«قال الآمدیّ الشروط المختلفة فیها فی الامامة ستة. منها القرشیّة و هو المشهور عندنا بل هو مجمع علیه، من انکره احتج بالاجماع و بالسنة و بالمعقول. اما الاجماع فهو انّه لما قال عمر عند الوفاة: لو کان سالم مولى ابی حذیفة حیّاً لمیخالجنی فیه شکّ. و لم ینکر ذلک علیه احد فکان اجماعاً. و اما السنة فحدیث اطعه _ ای الامیر _ و لو کان عبداً حبشیّاً…» (شرح الکافی _ الاصول و الروضة (للمولى صالح المازندرانی)، ج۵، ص ۲۷۲)
۷_ گزارش دیگر در کتاب مرآة العقول است. در آنجا نیز توضیح آمدی، پس از نقل حدیث جابر بن سمرة آمده است:
«و عن ابن سمرة ایضاً باسناد آخر انه قال: سمعت رسول الله؟ص؟ یقول: لایزال الدین قائماً حتى تقوم الساعة و یکون علیکم اثناعشر خلیفة کلهم من قریش.
قال الآمدی: الشروط المختلفة فیها فی الامامة ستة منها القرشیة و هو المشهور عندنا بل مجمععلیه.» (مرآة العقول فی شرح اخبار آلالرسول، ج۲، ص۳۹۵)
۸_ گزارش سوم و متقدم بر کتاب سلطانیه، در الصوارم المهرقة ابنحجر هیثمی است. در این کتاب نیز بهمناسبت بررسی حدیث منزلت آمده است:
«… ان الحدیث ان کان غیر صحیح کما یقوله الآمدی…» (الصوارم المهرقة فی نقد الصواعق المحرقة (لابن حجر الهیثمی)، ص: ۲۰۴)
و در موضعی دیگر، باز هم در بحث حدیث منزلت درباره آمِدی مباحثی دارد که برای فایده، تمام عبارات این بخش را نقل میکنیم:
«اقول یظهر من تفرد الآمدی من بین جمیع المتسمین بأهل السنة و محدثیهم بنفی صحة هذا الحدیث انه لما ظهر علیه قوة دلالة هذا الحدیث على امامة
«* سلطانیه صفحه ۳۲۹ *»
علی؟ع؟ التجأ الى القدح فی صحته کما هو دأب قومه و انما لمیوافقه غیره من المتأخرین فی ذلک لما رأوه من غایة الشناعة فی انکار صحة ما ملأ به المتقدمون کتبهم و لعمری لو تفطن متقدموهم لذلک لاخفوه و لمیکثروا من ذکره کما هو عادتهم فی جحد الحق و الشهادة بالباطل کما یشهد به مؤلفاتهم اذ کل ما ندعیه فیه شواهد من کتبهم نصوص ائمتهم مما لایقدرون على انکاره فی خیار کتبهم عن خیار مصنفیهم و قد اوضحنا ذلک فی هذا التعلیق بعون ولی التوفیق و لتوجه الشناعة ترى المتأخرین منهم قد عدلوا عن القدح فی صحة سنده الى القدح فی دلالة متنه بالتأویل و التخصیص الذی هو اشنع من الاول» (همان، ص۲۰۶)
۹_ یک گزارش متأخر از کتاب سلطانیه نیز در دست است. سید شرفالدین در مراجعه۲۶ از المراجعات، روایتی را در فضیلت امیرالمؤمنین؟ع؟ آورده است. در مراجعه بعد، شیخ سلیم (شخص مقابل) بر حدیث منزلت اشکالی را نقل کرده و جواب درخواست میکند. وی میگوید:
«حدیث المنزلة صحیح مستفیض، لکن المدقق الآمدی _ و هو فحل الفحول فی علم الاصول _ شکّ فی اسانیده، و ارتاب فی طرقه، و ربما تشبث برأیه خصومکم؛ فبما ذا تستظهرون علیهم؟»
سید شرفالدین پاسخ داده است: «ظلم الآمدی بهذا التشکیک نفسه؛ فان حدیث المنزلة من اصح السنن و اثبت الآثار …»
در اینجا نیز به مطالب آمدیسنی در زمینه فضائل اشاره شده است. برخی براینباورند که این آمدی ابوالحسن آمدی است و او را غیر از سیفالدین آمدی معرفی کردهاند. (درس امامت، کتاب المراجعات، ربانی، ۴/۲/۱۳۹۷)
۱۰_ در هیچ یک از گزارشهای مذکور به نام کتاب آمدی اشارهای نشده است. محتمل است علت این اشارهنکردن، شهرت آمدی و کتاب او در اوساط علمی آن دورهها بوده است.
«* سلطانیه صفحه ۳۳۰ *»
بههر روی طبق گزارش مرحوم حاج محمدکریم کرمانی، «آمدیِ سنی» کتابی در مناقب دارد و روشن است که مرحوم آقای کرمانی به این کتاب دسترسی مستقیم داشته و نقل کردهاند؛ اما امروزه مشخصاتی از این کتاب در فهارس مختلفِ مربوط به مناقب و فضائل ملاحظه نشد و صرفاً دو روایت از این کتاب (منقول در کتاب سلطانیه) دستیاب است. امیدواریم این یادداشت، گامی کوتاه برای شناسایی، تصحیح، نقد و انتشار کتاب فضائل آمدیِ سنی باشد.
«* سلطانیه صفحه ۳۳۱ *»
پیوست (۳)
کتاب مشارق انوار الیقین و کتاب سلطانیه
نویسنده کتاب «مشارق انوار الیقین فی حقایق اسرار امیرالمؤمنین» شیخ حافظ رجب بُرسی است. او را حافظ شیخ رضیالدین رجب بن محمد بن رجب برسی حلی معرفی کردهاند. بُرس موضعی در سرزمین بابِل است که آثاری از بختنصر در آن ثبت شده است. درباره لقب «حافظ» احتمالاتی گفتهاند. حافظ میان قاریان به کسی گفته میشود که قرآن را حفظ است و تجوید میداند و به قواعد قرائت یکی از قراء مسلط است یا حتی به قرائات هفتگانه یا دهگانه قرآن میخواند. گاهی «حافظ» تخلص شعراء است و در عرف محدثینِ اهلسنت به کسانی که به صد هزار حدیث، متناً و إسناداً، مسلطند اطلاق میشود.
درباره شیخ حافظ رجب برسی هر یک از این موارد محتمل است؛ اگرچه صاحب ریاضالعلماء نوشته است مشهور معنای اخیر است و احتمال تخلص هم هست. (ریاضالعلماء، ج۲، ص۳۰۵و۳۰۶) چنانکه شیخ رجب سروده است: «فَرضی و نَفلی و حدیثی انتمُ، و کلّ کلی منکمُ و عنکمُ؛…منّوا علی الحافظ من فضلکُم، و استنقذوه فی غدٍ و انعموا.» (امل الآمل، ج۲، ص۱۱۷)
وی شخصیتی است که بعضی او را غالی دانستهاند؛ اما خود او در تألیفاتش از مخالفان نالیده و خود را ناقل فرمایشهای ائمه معصومین؟عهم؟ و بیانکننده فضائل ایشان معرفی کرده است.
شخص پژوهشگر با مطالعه آثار بزرگان شیخیه حجم معتنابهی از منقولات شیخ رجب برسی را ملاحظه میکند بهگونهای که بدون تمجمج میتوانیم یکی از منابع شیخیه را مرویات برسی بدانیم.
شکی نیست روایات متعددی را که شیخ رجب برسی ناقل آن است، شیخیه در کتابهای خود آوردهاند. اما آیا صِرف نقل اینگونه روایات و در واقع واسطه بودن
«* سلطانیه صفحه ۳۳۲ *»
برای نقل این روایات سبب «پدر معنوی» شدن است؟ اگر اینگونه باشد همه راویان پدر معنوی شیعه هستند. و حال آنکه چنین نیست. پدر معنوی یعنی کسی که ایدئولوژی یک مکتب را ارائه کرده است و شیخ رجب برسی نسبت به شیخیه چنین نیست. چه بسا روایاتی که خود او به معانی صحیح آن پی نبرده و صرفاً ناقل بوده است: رب حامل فقه الی من هو افقه منه.
اذعان میکنیم که بخش مهمی از روایات فضائل توسط وی در کتاب مشارق ارائه و منتشر شد و طبیعتاً شیخیه از این واسطه استفاده کردند؛ اما طبقهبندی و تنظیم و تبویب این روایات توسط بزرگان شیخیه انجام شد. بهتعبیر دیگری استخراج منظومه فکری از این روایات، توسط خود شیخیه بود؛ نه شیخ رجب برسی.
شیخیه روایاتی را که شیخ رجب برسی نقل کرده «متواتر معنوی» میدانند هرچند شیخ رجب در نقل آن روایات متفرد باشد. مضمون خُطَب فضائل معصومین؟عهم؟ و پیامهای احادیث فضائل، در زیارات امیرالمؤمنین؟ع؟ و زیارت جامعه کبیره و… موج میزند و قابل انکار نیست.
نکته جالب توجه دیگر اینکه در هیچ یک از رسالههای موجود بزرگان شیخیه، تمجیدی از شیخ رجب برسی ملاحظه نمیشود. حسب استقصاء نگارنده، جز بعضی عباراتی دعائی همچون رحمهالله (جواهرالحکم، ج۵، ص۲۱) حتی از القابی که در اوساط علمیه رایج بوده و برای علماء و عرفاء استفاده میشده، در توصیف شیخ برسی استفاده نفرمودهاند.
یکی از نمونه های جالب توجه در نقل از کتاب مشارق انوار الیقین، نقل فصل کاملی است از این کتاب بدون نامبردنِ از شیخ رجب و کتاب او. مرحوم آقای حاج محمدکریم کرمانی رفع الله شأنَه، در کتاب سلطانیه بهمناسبت مباحث امامشناسی، فصلی را بهعنوان «مؤید» و نه «دلیل» تنظیم کردهاند. ایشان پس از اثبات دوازده بودنِ ائمه اطهار؟عهم؟ به دلیل قرآنی و روایی، این فصل مختصر را
«* سلطانیه صفحه ۳۳۳ *»
اینگونه آغاز کردهاند:
از جمله عجایب آن است که بسیاری از امور شریفه عالم مبنی بر دوازده شده است و این فصل را برای استدلال ننوشتم ولی برای تعجب نوشتم… .» (مکارمالابرار، فارسی، ج۷، ص۲۷۸)
سپس امور دوازدهگانهای را بیان کردهاند که در عالَم یا در کلمات ملاحظه میشود؛ از جمله تعبیراتِ مقدس دینی را که دوازده حرف است ذکر میکنند و در آخر فصل میفرمایند:
«و اینها را مِن باب استدلال عرض نکردم بلکه مِن باب حسن اتفاق و تعجب خاطر محبان به عرض رسانیدم که لذتی ببرند.»
با مراجعه به کتاب مشارق مییابیم در آن کتاب نیز فصلی با همین موضوع مطرح شده و بهنظر میرسد این فصل سلطانیه، اقتباسی از آن فصل است:
«فصل: و هم ۱۲ سبطاً خیر اسباط المرسلین، و ۱۲ نقیباً و ۱۲ نجماً بعدد البروج و الشهور و الایام و…» (مشارق انوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین، بیروت: الأعلمی، چ۱۰، ص۱۰۸)
محتمل است مرحوم آقای کرمانی و شیخ رجب برسی، هر دو، این مبحث را از کتاب متقدمی استفاده کرده باشند. فرضاً نقل مستقیم از کتاب مشارق باشد، قطعاً روی جهاتی مرحوم آقای کرمانی نه از او نام بردهاند و نه از کتاب او و از جهات، بیان عدم وابستگیِ فکری به اندیشههای وی بوده است. گذشته از آنکه در کتاب سلطانیه تأکید دارند که این موارد از باب «استدلال» نیست؛ بلکه از باب «حسن اتفاق» است؛ اما شیخ رجب برسی در مشارق به این قیدها اشاره نکرده است و شاید همین، یکی از تفاوتهای اندیشه شخصیِ شیخ رجب و شیخیه باشد.
«* سلطانیه صفحه ۳۳۴ *»
پیوست (۴)
رابعـةالنهار
بهطور مکرر در کتابها و رسالههای مکتبی تعبیر «رابعةالنهار» بهکار رفته است. بهچند نمونه اشاره میکنیم:
شرحالزیارةالجامعةالکبیرة: و من فتّش عن ذلک فی القرآن و السنة وجد ذلک اظهر من الشمس فی رابعةالنهار. (ج۲، ص۲۹)
شرحالقصیدة: …و ان کان المعنی ظاهراً عندی کالشمس فی رابعة النهار. (چجدید، ص۳۱۸)
رساله سلطانیه: ایشان آلعبا و اصحاب کسایند و این مسئله از ضروریها است و اسم آلعبا اظهر من الشمس فی رابعةالنهار است. (مکارمالابرار، فارسی، ج۷، ص۲۶۵)
رساله اجتناب: به مردم نرسیده از کتاب فضائل ما (=اهلبیت) مگر یک الف نیمهتمامی… اما بهقدر طاقت بشر از اسرار و بواطن ائمه اطهار؟سهم؟ که مانند چراغ تابان در شب تار بر اهل روزگار در بالای منار آشکار است و مانند آفتاب تابان در رابعةالنهار هویدا است… . (چجدید،ص۴۳۲)
و… .
کلمه «النهار» در مصطلح «رابعةالنهار» روشن است. روز و شب، عُرفاً به بودن یا نبودنِ نور خورشید اطلاق میشود. در معیاراللغة آمده است: النَهار بالفتح نقیض اللیل و هو من طلوع الفجر الی غروب الشمس او مِن طلوع الشمس الی غروبها. و درباره لیل آمده است: اللیلة من غروب الشمس الی طلوع الفجر الصادق و زاد بعضهم الی طلوع الشمس.
اما «رابعةالنهار» با توجه به مواضع استعمال، تبادر میکند که خورشید را در نهایت تلألؤ و تابندگی معرفی میکند؛ خورشیدِ وسط آسمان.
«* سلطانیه صفحه ۳۳۵ *»
در بعضی کتابهای لغت و ادب، این تعبیر با ریخت دیگری بهکار رفته است که در مکتوبات بزرگان دین به چشم نمیخورد: رائعةالنهار.
غیر از کتابهای لغت، در کتابها و مقالههای دیگر نیز بهجای «رابعةالنهار»، «رائعةالنهار» ثبت شده است.
دو تعبیرِ «رابعةالنهار» و «رائعةالنهار»، هر دو، صحیح است. با این توضیح که «رائعةالنهار» وجهه لُغوی دارد و «رابعةالنهار» وجهه عُرفی و بالاتر وجهه شرعی.
«رائعةالنهار» از نظر لغت اشاره به نهایتِ روشنایی روز دارد و صحیح است. در معجمالوسیط آمده است:
«رائعةالضُحی و رائعةالنهار: معظمه. یقال: هو کالشمس فی رائعةالضحی او فی رائعةالنهار.»
در اقربالموارد نیز آمده است:
«رائعةالضحی و رائعةالنهار: معظمه و هو مثلٌ فی الوضوح و الشهرة یقال «هو کالشمس فی رائعة الضحی او فی رائعة النهار.»
«رابعةالنهار» نیز صحیح است؛ اما نه از منظر لغت؛ بلکه از منظر عُرفِ عرب و شریعت. عالم ربانی مرحوم حاج سید کاظم رشتی در الرسالة الیومیة تقسیم عرب درباره ساعات روز را مطرح کردهاند. این ساعات با توجه به خصوصیات تشکیل سایه تعیین میشده است:
«یقسم هذا الیوم فی الغالب علی اثنتیعشرة ساعة لاتزید و لاتنقص طال النهار او قصر و تسمی (یسمی خل) تلک بالساعات المعوجة لاختلاف مقادیرها باختلاف الایام طولاً و قصراً و تسمی بالساعات الزمانیة ایضاً لانها نصف سدس زمان النهار و تعرف تلک الساعات بنقصان الظل و زیادته بحسب الاقدام و المراد بالقدم سُبْع الشاخص.»
طبق بیان سید مرحوم، این ساعات غیر از ساعت شصتدقیقهای متداول در امروز است. زمان ساعتهای روز را مطابق اندازه «سایه» تعیین میکردهاند. به این
«* سلطانیه صفحه ۳۳۶ *»
ساعتها «ساعات معوجه» یا «ساعات زمانیه» میگفتهاند. ملاک در تعیین این ساعتها، «قدم» بوده است. اصطلاح قدم اصطلاحی شرعی است که یکهفتم سایه شاخص است. ایشان مقدار هر ساعت را هم مرقوم فرمودهاند:
«فالساعة الاولی من اول طلوع الشمس الی انیصیر الظل ثمانیة و عشرین قدماً، الثانیة من ذلک الحد الی انیبلغ ثمانیةعشر قدماً، الثالثة (الثالثة منه خل) الی انیبلغ تسعة اقدام، الرابعة منه الی ستة اقدام، الخامسة منه الی انیصیر الظل ثلاثة اقدام، السادسة منه الی تمام الظل او منتهی حد النقصان و هو الزوال و النصف الآخر من النهار علی حسب زیادة الظل من الزوال علی النحو المذکور الی انیبلغ ثمانیة و عشرین قدماً و الباقی الی تمام غروب الشمس هی الساعة الثانیةعشرة.»
هر یک از این دوازده ساعت، نامی نزد عرب داشته است. سید مرحوم در ادامه نام این ساعات را بیان فرمودهاند:
«و لکل من ساعات اللیل و النهار اسماء معروفه عند العرب اما اسماء ساعات النهار:
فالاولی تسمی البکور و الذرور و الثانیة الشروق و البزوغ و الثالثة الغدو و الضحی و الاشراق و الرابعة الضحی و الغزالة و الراد و الخامسة الهاجره و الضحی و السادسة الظهیرة و الزوال و المتوع و السابعة الرواح و الدلوک و الهاجرة و الثامنة العصر و الاصیل و التاسعة القصر و الاصیل و العصر و العاشرة الاصیل و الصبوح و القصر و الحادیةعشرة العشاء و الحدود و الثقل و الثانیةعشرة الغروب و للصبح اسماء کثیرة و هی الفلق و السطیع و الصدیع و الصرام و الصریم و الشمیط و الصدف و الشق و الفتق.»
سپس به دوازده ساعتِ شب اشاره کردهاند و به نام هر یک اشاره کردهاند که مورد بحث ما نیست. (رک: جواهرالحکم، ج۱۱، ص۵۵۳ بهبعد.)
در عرف عرب، چنانکه در رساله سید مرحوم آمده است، از ساعت چهارم تا ساعت ششم نهایت روشنی آفتاب بیان شده و مقدار سایه، بهکمترین حد آن رسیده است. از این رو تعبیر «الضحی» هم برای ساعت چهارم بهکار رفته و هم برای
«* سلطانیه صفحه ۳۳۷ *»
ساعت پنجم و ششم(=الظهیرة). در لغتنامه دهخدا آمده است: «رابعة: یکچهارم: کالشمس فی رابعةالنهار؛ چون آفتاب در نیمروزان.»
شایان ذکر است ابومنصور ثعالبی، عبدالملک بن محمد بن اسماعیل (متوفی ۴۲۹ق) در کتاب مشهور «فقه اللغة و اسرار العربیة» باب مستقلی را برای نام ساعات روز عنوان کرده و ساعات روز را چنین نوشته است:
«الشروق، البکور، الغدوة، الضحی، الهاجرة، الظهیرة، الرواح، العصر، القصر، الاصیل، العشی، الغروب.»
ثعالبی در این تقسیم، ساعت چهارم را «الضحی» نامیده است.
آنچه اشاره شد، تقسیم ساعات روز است در عُرف عرب. سید مرحوم در همان رساله یومیه بیان کردهاند که این تقسیم در تابستان و زمستان یکسان است (لاتختلف بحسب طول النهار و قصرها) و احکام اهل شرع نیز طبق این ساعات است:
«اغلب احکام اهل النجوم و اهل الاوفاق و اهل البسط و التکسیر و اهل الشرع مبنیة علی هذه الساعات.»
علماء شیعه رضوان الله علیهم ساعات روز را به دوازده ساعت تقسیم کردهاند. شیخ طوسی و سید بن باقی و شیخ کفعمی گذشته از اینکه روز را به دوازده ساعت تقسیم کردهاند، هر ساعتی را به امامی از ائمه اثناعشر صلوات الله علیهم اجمعین نسبت دادهاند و برای هر ساعتی دعائی که مشتمل بر توسل به آن امام است ذکر کردهاند. مرحوم مجلسی درباره این ادعیه نوشته است:
«و لمار سند هذه الادعیة و اعتمدت فی ذلک علیهم احسن الله الیهم.» (بحارالانوار، ج۸۳، ص۳۳۹)
مرحوم شیخ عباس قمی نیز در ملحقات مفاتیحالجنان درباره این تقسیم نوشته است:
«اگرچه روایتش را بهخصوص ایراد نکردهاند؛ اما معلوم است که چنین امری را بدون روایت ذکر نمیکنند.»
«* سلطانیه صفحه ۳۳۸ *»
در ادامه، به تقسیم ساعاتِ دوازدهگانه روز، طبق کتاب مصباحالمتهجد اشاره میکنیم:
ساعت اول: از طلوع فجر تا طلوع آفتاب؛
ساعت دوم: از طلوع شمس تا ذهاب حُمره؛
ساعت سوم: از ذهاب حمره تا ارتفاع نهار؛
ساعت چهارم: از ارتفاع نهار تا زوال شمس؛
ساعت پنجم: از زوال شمس تا مقدار چهار رکعت از آن؛
ساعت ششم: از مقدار چهار رکعت از زوال گذشته تا نماز ظهر؛
ساعت هفتم: از نماز ظهر تا مقدار چهار رکعت قبل از نماز عصر؛
ساعت هشتم: از مقدار چهار رکعت بعد از ظهر است تا نماز عصر؛
ساعت نهم: از نماز عصر است تا دو ساعت بعد؛
ساعت دهم: از نماز عصر است تا پیش از زردشدن آفتاب؛
ساعت یازدهم: پیش از زردشدن آفتاب است تا زردشدن آن؛
ساعت دوازدهم: از زردشدن شمس است تا غروب آن.
بدینترتیب اصطلاح «رابعةالنهار» اصطلاحی است طبق ساعت عربی که به ساعت چهارم روز اشاره دارد؛ وقتی که آفتاب در نهایت تلألؤ است. این مصطلح را شرع نیز پذیرفته و علماء مطابق آن احکامی را بیان کردهاند و مثل محدث قمی احتمال داده است که در این باره روایت نیز باید صادر شده باشد. همانگونه که مفهوم «رائعةالنهار» نیز صحیح است. تعبیر اول طبق مبانی عرفیشرعی است و تعبیر دوم طبق معانی لغوی.
([۱]) در نسخه مکارم الابرار «و» ندارد.
([۳]) افنای. (مکارم الابرار) ــ یهواه. (تورات)
([۴]) صاحب گوشتی. (مکارم الابرار)
([۵]) در بعضی نسخهها: دیوان همه اطاعت او کنند.
([۷]) جاویدعدت. (مکارم الابرار)