جستجو کردن
Close this search box.

۰۲ دروس فطرة السليمة آقای مرحوم کرمانی ـ مقابله – قسمت دوم

دروس الفطرة اﻟﺴﻠﻴمة – قسمت دوم

 

از افاضات:

 

عالم رباني و حكيم صمداني

 

مرحوم حاج محمد كريم كرماني

 

 اعلي الله مقامه

 

سنه ۱۲۸۵

 

(درس سي و هشتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.

سخن در كشف بود و ناتمام ماند و عرض كردم كه خداوند عالم را دو عنايت است يكي عنايت عامه و يكي عنايت خاصه عنايت عامه شامل آسمان و زمين و جميع ملك و ماسوي اللّه مي‏شود و به آن عنايت جميع عالم شيئا علي شي‏ء سيري دارد نزولي دارد صعودي دارد تلطيفي تصعيدي به طور كليه عالم دارد و در اين عالم بعضي حصص پيدا مي‏شود كه به جهت استعداد خاصي كه براي او است عنايت خاصه شامل حال او مي‏شود و صعودي برايش حاصل مي‏شود و ترقي مي‏كند و به طور استعدادش زودتر از كليه عالم سير مي‏كند و قدري كند شدم به جهت اين بود كه ملتفت مطلبي شدم كه لازم است بيان آن و آن اين است كه مپنداريد عنايت خاصه چيزي است كه به قول فقهاء مجانا يعني مفتي از خدا برسد و بدون مابازائي و استعدادي و قابليتي از خدا به او بدهد كه همين‏طور خدا رأيش قرار بگيرد كه بدهد و پرش گرفته اين حصه را ترقي داده ميلش بكشد و اقتضايي از خدا باشد حاشا و كلا هركس خداوند عالم جل‏شأنه را به احديت و بينونت از ماسوي شناخت مي‏داند كه براي خدا اقتضايي نيست و مناسبتي با احدي ندارد و قرابتي با كسي ندارد خصوصيتي به چيزي در چيزي براي او نيست و هركس اين گونه خيالات در خدا بكند احديت و قدس خدا را نشناخته پس از جانب خداوند عالم نه عمومي است نه خصوصي زيرا كه عموم حدي است و خصوص حدي و خداوند محدود به حد نيست پس از جانب او نه كلي است نه جزئي نه عمومي نه خصوصي نه مطلقي نه مقيدي نه اجمالي نه تفصيلي نه لطيف نه كثيفي نه غيبي نه شهاده به هيچ وجه من الوجوه از جانب او تعيني به هيچ چشم نخواهد بود بلكه از جانب خداوند عالم نوري است ساطع بدون تعين و خصوصيت به چيزي از چيزها لكن هرگاه در امكان قابليتي پيدا شد كه استعداد عموم داشته باشد آن نور ساطع مطلق قدوس مبرا از جميع خصوصيات در بطن آن قابليت عامه به صورت عموم بروز مي‏كند و در بطن قابليت خاصه به طور خصوص بروز مي‏كند و الاّ از جانب خداوند عالم جل شأنه نه عمومي است نه خصوصي است مطلقا ابدا حالا كه اين‏طور شد پس اينكه در دعاها هست يا مبتدءا بالنعم قبل استحقاقها چه معني دارد و قبل از استحقاق خلق و بنده چگونه خداوند عالم ابتدا مي‌كند به نعمت و حال آنكه از جانب احد اقتضاء و ميلي نيست و داعي بر چيزي در ذات خدا نيست پس مي‌گويم كه مراد از يا مبتدءا بالنعم قبل استحقاقها يعني قبل از استحقاق شرعي خدا ابتداء به نعم كرده در كون قبل از استحقاقات شرعيه يعني من دعا نكرده‏ام و تو خود به خود مرا مكرم كرده‏اي حالا دعا براي تكريم خود نكرده و خدا او را تكريم كرده پس خدا ابتدا به نعمت كرده در كون قبل از استحقاق شرعي لكن اين دعوت دعوت شرعي است كه در كليه ملك حكم كونيه شده كه اين بايد مكرم باشد و هنوز در شرع اين دعا نكرده و همچنين كسي را خدا غني كرده و دعا ابدا براي غنا نكرده و مسألت غنا از خدا نكرده به جهت اين است كه جزئي است از اجزاء ملك و حكمتي و نظمي در كليه عالم اقتضاء كرده اين غنائي كه از براي اين است به اقتضاي كلي عالم بايد اين غني باشد و اگر اين غني نباشد فساد كلي در عالم پيدا مي‏شود حال اين غنا را پيش از سؤال او و اعمال شرعيه او به او داده و بسا مثوبات دنياويه را خدا به شخص مي‏دهد پس اين است معني دعا و الاّ قبل از استحقاق نعمتي به احدي از آحاد عالم نخواهد رسيد زيرا كه خدا شاهيه انعام ندارد و به احدي به شاهيه خود انعام نمي‏كند و يا مراد از فقره دعا قبل رتبي مقصود باشد يعني ما منك يا اللّه مقدم است بر ما مني زيرا كه حيث قابل در من  است و حيث مقبولي از جانب تو است و حيث مقبول رتبةً مقدم است بر حيث قابل پس قبل قبل رتبي است مثل آنكه مي‏گوييم ارواح را خدا قبل از ابدان آفريده به چهل هزار سال و اين قبل قبل رتبي است يعني ما من اللّه مقدم است بر ما من العبد به حسب رتبه پس تو مبتدء به نعم هستي قبل از استحقاق من و استحقاق من به حسب رتبه مؤخر است از فيض تو و پست‌تر است و هيچ از استحقاق من در نعم تو مذكور نيست لكن او بي اين و اين بي او نبوده و نيست و نخواهد بود او در آنجا و اين در اينجا هميشه بوده لكن آن بر اين مقدم است مثل اينكه هرگز ارواح بي‏ابدان نبوده و ابدان بي‏ارواح نبوده ولكن ارواح مقدم است بر ابدان به چهار هزار سال مقصود اين است كه رتبه ارواح فوق اجساد است و رتبه آنها بالاي اينها است اگرچه هرگز آنها بي‏اينها نبوده و اينها بي‏آنها نبوده و ذكري از اجساد در ارواح نيست پس به همين پيشي نعم خداوند عالم قبل از استحقاق است يعني ما منه مقدم است بر ما منا در جمله ملك در رتبه من استحقاق است و در رتبه او احقاق است و اگرچه هر دو باهمند و تقدم و تأخر زماني در ميان آنها نيست الاّ آنكه به حسب ظاهر چنين گفته مي‏شود كه رتبه نعم قبل از رتبه استحقاق است.

سؤال: عرض شد كه موجودات پيشتر نبوده‏اند و حادثند و اقتضايي هم كه در ذات خدا نيست و اينها هم كه نبودند پس به چه اقتضاء خدا اينها را آفريد؟

جواب: فرمودند اينكه مي‏گوييد پيشتر نبودند اين پيشتر بود يا نبود هست يا نيست پس اگر پيش از وجود مي‏خواهند اين پيش از وجود هست يا نيست اگر پيش از وجود نيست پس پيش ندارد و هرگاه پيش دارد پس پيشي موجود است پس اين پيش از وجود مخصوص شد به پيش از وجود مطلق پيش از زمين آسمانست پيش از دنيا اخرت است لكن پيش از وجود مطلق نشده و وجود مطلق پيش ندارد پس خداوند عالم جل‏شأنه عنايت خاصه به شي‏ء ندارد ولكن يك فيض قدوسي احدي دارد كه چون به عرصه امكان مي‏تابد در عرصه امكان و قوابل امكانيه يك‏پاره قوابل عامه به طور عموم بروز مي‏كند و در قوابل خاصه به طور خصوص نهايت  سؤالي كه در اينجا مي‏كنند اين است كه قوابل عامه از كجا آمد و قوابل خاصه از كجا آمد؟ عرض مي‏كنم هركس معني امكان را نفهميده چنين سؤالي مي‏كند پس امكان يعني او را امكان آفريد كه براي جميع عموم و جميع خصوص در او ذكر باشد و الاّ امكان نيست امكان به همين جهت امكان است وقتي امكان امكان است كه يمكن ان‏يكون زيدا و عمروا و بكرا و خالدا و فردا و فردا امكان آن است كه يمكن ان‏يكون جمادا و نباتا و حيوانا و انسانا و جنا و ملكا و يمكن ان‏يكون عرشا و كرسيا و فلكا و يمكن ان‏يكون ارضا و سماء و عقلا و روحا و نفسا و طبعا و مادة و مثالا و جسما بلكه ممكن باشد در او چيزهايي كه نه اسم او را مي‏توانيم ببريم و نه مي‏دانيم همه در امكان بايد باشد و اگر نباشد امكان امكان نيست مثل مداد كه الف و باء و جيم و دال و جميع حروف و كلمات در او كامن باشد و جميع كتب از تورية و انجيل و قرآن و ساير كتب در او ممكن باشد و جميع لغات معروفه و غيرمعروفه در او ممكن باشد و هكذا آن خطوطي كه شد نمي‏دانيد و جميع هيئاتي و كلماتي كه خبر نداريد در اين مداد بايد ممكن باشد پس در امكان كامن است مالارأته عين و لاتخيله متخيل و لاخطر علي قلب بشر و به هيچ وجه من الوجوه احدي نديده و ندانسته است جميع آنها در امكان ممكن است و معني امكان همين است پس چون معني امكان اين شد پس خداوند قوابل عامه در امكان آفريده و قوابل خاصه آفريده اگر قوابل خاصه نبود و نيافريده بود و ذكر خاصه در آن نبود اكوان عامه بود و ديگر امكان اكوان خاصه نبود و اگر ذكر عموم در او نبود و همه‏اش اكوان خاصه بود پس ديگر عامه نبود پس امكان عموم و خصوص همه در امكان هست حالا كه هست آن فيض قدسي در قوابل امكانيه كه مي‏تابد در امكان عام به طور عموم بروز مي‏كند و در امكان خاص به طور خصوص بروز مي‏كند پس به اين جهت براي خداوند عالم دو عنايت است عنايتي است عامه كه شامل كليه ملك مي‏شود و در عالم حصصي چند هست كه آن حصص را چنان استعداد و قابليتي است كه آنچه در كليه ملك صد هزار سال ديگر تحصيل مي‏شود اين قابليت در يك روز يا در ده روز يا در يك سال مي‏تواند تحصيل كند و آن فيض قدسي قدوسي در بطن اين خصوص و به طور خصوص شامل مي‏شود پس مراتب ملك را عنايات خاصه شامل شده به قدر حصص و به طور حصص مختلف هر حصه به حسب خودش يك عنايت خاصه شامل محمد۹ شده كه آنچه جميع ملك در صد هزار هزار هزار دهر براي او حاصل مي‏شود براي او در جزئي از زمان حاصل شده.

عرض كردند كه در امكان عموم و خصوص صلوح دارد و بالفعل نيست كي و چه اقتضاء او را بالفعل كرد و چرا خاص عام نشده و عام خاص نشد؟

فرمودند: چون بالفعل نيست و صلوح عموم و خصوص هر دو را دارد پس از خود اين است و در خود اين است انسان جميع علم را در يك كلمه نمي‏تواند بگويد هرجايي گوشه‏اي از علم را مي‏گويد من امكان گفتم و گوشه‏اي از سخن را گفتم و تمام او را نمي‏توانم در همان حال بگويم شما همچو خيال مكنيد كه يك وقتي از اوقات امكان بود لاشي‏ء غيره و هيچ كوني نبود همچو چيزي نيست و همچو امكاني نبوده مثل اينكه خيال مي‏كنند در حديث كان اللّه و لم‏يكن معه شي‏ء كه شخص مي‏نشيند تصور مي‏كند يك فضائي فارغ از چيزها و مخلوقات و خيال مي‏كند ميان آن فضا خداي گنده كه هيچ چيز دور و برش نيست و نبوده و لم‏يكن معه شي‏ء آن وقت رأي خدا قرار گرفت يك دفعه گفت كن پس خلق و چيزها دور و برش خلق شدند و موجود شدند اين‏طور تصور مي‏كند شخص جاهل نادان پس مي‏ماند معطل كه چرا كن گفت به اقتضاي چه بود اقتضايي كه در ذاتش نبود و اين چيزها و مخلوقات كه نبودند چه رسد اقتضاي آنها پس به چه اقتضاء كن صادر شد و به چه اقتضاء مخلوقات موجود شدند و لاسيما به اين اختلافات و انواع خلق مي‏گويم تو خيال مي‏كني اين‏طور و اين بحث بر خيال تو وارد مي‏آيد و نمي‏توان در يك كلمه جميع علم را گفت بلكه كان اللّه و لم‏يكن معه شي‏ء تعبير است از تقدم ازل بر حدوث نه از اينكه ازل بود و حوادث در وقت ازل نبود زيرا كه او وقت ندارد پس بود و چيزي با او نبود و الان هم يكون اللّه و لاشي معه كما كان و لاشي‏ء معه بلافرق هيچ تفاوتي نكرده قبل الخلق مع الخلق و هيچ تفاوتي نخواهد كرد بعد الخلق و تفاوت نخواهد كرد نه اينكه آن وقت منفرد بود حالا مع شده و بعد از فناء خلق هم منفرد مي‏شود استغفر اللّه نه آن وقت منفرد بود و حالا مع شد و نه بعد فناء الخلق يعود منفردا بلكه همان‏طور كان اللّه و لم‏يكن معه شي‏ء و الان كما كان پس اين بحث بر خيال خود مي‏كند كذلك امكان صلوح جميع عموم و خصوص همه است وليكن تو هم چنين تصور مي‏كني كه خدا امكاني آفريد و لم‏يكن معه كون بحر امكان بود و امواج اكوان نبود و بعد از مدتي اكوان پيدا شد آن وقت مي‏ماند معطل كه اين چطور مي‏شود آن مغرفه كه از اين بحر اغتراف مي‏كند به شكل تثليث يا تربيع اغتراف مي‏كند يا به شكل عموم يا خصوص يا سعيد يا شقي در خود اين بحر كه نيست اين مغرفه پس از خارج بايد بيايد خارج هم كه جايي نيست مگر خداوند عالم جل شأنه پس اقتضاء و مغرفه از جانب خدا بايد باشد پس خدا بايد مخصص باشد و متعين باشد همچو بحثها وارد مي‏آورد و اين بحثها بر خيال خودت وارد است نه بر واقع اگر كسي نداند كه مغرفه اين اغتراف از خود امكان است و در خود امكان است و نه اين است كه نبود در يك وقتي و در يك وقتي پيدا شده بلكه جميع عرصه امكان و اكوان معمورند به امكان و اكوان ابدا ازلا يعني ازل و ابد حادث و خداوند عالم ازل و ابد بر او گفته نمي‏شود و مقدس است و مبرا و سبوح است و قدوس از جميع صفات پس جميع عرصه امكان و اكوان آراسته‌اند به امكان و اكوان و عرصه امكان را هم بالا خيال نكنيد و عرصه اكوان را زير پاي او بلكه جميع اكوان در امكان است و جميع امكان در اكوان هيچ از امكان فاضل از اكوان نيامده و هيچ از اكوان كم از امكان نيامده يك مثقال مداد در ملك هست و همه‏اش مكتوب است و آن يك مثقال است و بس عرصه مداد همين عرصه است و عرصه حروف همين عرصه است ديگر مدادي غير از اين نيست و اين است معني قوله۷ اللّهم اني اسألك باسمك العظيم و ملكك القديم و اين است معني اللّهم يا ذاالملك المتأبد بالخلود و قوله اللّهم اني اسألك من منك باقدمه و كل منك قديم اين من منك اين من به معني عطاء است و خداوند اجل از اين است كه منت بر خلق خود گذارد ما را با اين عنق منكسره نهي از منت گذاردن كرده و فرموده لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذي خودش چطور مرتكب من مي‏شود پس من به معني نعمت است خدا منان است يعني منعم است نه منت‏گذار الئم خلق منت مي‏گذارد تا شخص منعم نعمتي كه داده به نظرش نيايد منت نمي‏گذارد و ملك به نظر خداوند عظيم نيامده كه به دادن آن منتي بر كسي بگذارد اما قوله بل اللّه يمن عليكم ان هديكم للايمان اين هم به معني انعام است نه به معني منت گذاردن باشد استغفر اللّه هرگز خدا منت بر خلق نمي‏گذارد مي‏فرمايد لاتمنوا علي اسلامكم كه از لئام باشيد و منت گذاشتن كار لئام است شما همچو نباشيد بل اللّه يمن عليكم ان هديكم للايمان خدا نعمت به شما داده به هدايت ايمان مثل و مكروا و مكر اللّه واللّه خير الماكرين و مكروا و مكرنا آنها لئيمند و به لئامت خود مكر مي‏كنند و ما با ايشان مكر مي‏كنيم و اين مكر نه به معني مكري است كه اضرار به طور خفيه باشد و مثل اين است كه اللّه يستهزي‏ء بهم و استهزاء كار كسي نيست كه متين باشد و خدا استهزاء نمي‌كند لكن به جهت مقابلي كلام گفته مي‌شود الله يستهزئ بهم يعني شما مكر مي‏كنيد خدا هم مكر مي‏كند و مكر خدا دادن جزاي مكاران است به مكاران پس مني مايليق بلؤمي و منك مايليق بكرمك پس از ما منت گذاردن از لئامت ما است و از خدا به معني انعام است چنان‏كه مكر از جانب ما اضرار به كسي است به طور حيله بازي و خفيه و اما مكري كه خدا مي‏كند نه اضرار به طور خفيه است بلكه مكر خدا به معني جزا دادن اوست مكر ما را و جزاي مكر ما مكر خدا است با ما چنان‏كه عمل ما مكر ما است به خدا و مجازاتي هم كه خدا مي‏كند مكر خداست به ما و مكري كه خدا مي‏كند به ما حيله‏وري نيست سلطان است بنده‏اش معصيت كرده او را مجازات مي‏كند مقصود اين است كه در امكان قوابل خاصه و قوابل عامه‏اي است و خداوند عالم آن فيض قدسي كه به امكان عطا فرموده در بطون قوابل عامه منصبغ به صبغ عموم مي‏شود و در بطون قوابل خاصه منصبغ به صبغ خصوص مي‏شود پس آن فيض عام مي‏شود و اين خاص حالا به اين‏طور قابليت شخص انساني كه زيد باشد اين حصه از براي قابليت اين را پيدا كرده زودتر ترقي مي‏كند و آنچه كليه عالم تا روز قيامت به آن مي‏رسد اين امروز به آن مي‏رسد پس اين عنايت خاصه ترقي مي‏دهد آن حصه را حالا شايد به قدر دو روز سه روز ترقي كند يا يك سال يا ده سال آنچه عالم در چند هزار سال ترقي مي‏كند و همچنين در نزول بسا كسي تنزل مي‏كند در مدت قليلي آنچه كليه عالم تنزل مي‏كند در مدت مديدي مقصود اين است كه چنان‏كه در اين عالم آسمانيست و در اين عالم عرصه تقديري است و عرصه نسق و نظامي است و همه به طور ملكي است همچنين از براي بدن انساني به حسب خودش عرصه نسق و نظامي است كه افلاك او باشد كه عرصه تقدير او است و زمين طبايع او كبد او است و قلب او عرش او است چنان‏كه تقديرات عامه در سموات عامه مي‏شود و ملائكه عامه در سماوات عامه بر الواح عامه تقديرات عامه رسم مي‏شود همچنين ملائكه خاصه در الواح خاصه تقديرات خاصه رسم مي‏كنند پس اين حصه هرگاه اعتدالي دارد و موازن با كليه عالم است اين تو هم همين‏طورها مي‏شود و هرگاه اعتدالي نداشته باشد و موازن و مطابق با كليه عالم ندارد تغيير مي‏كند از آنچه كليه عالم بر آن است پس اگر مطابق شده با كليه عالم در انكشاف در خواب مي‏بيند مثلا باران مي‏آيد و بعد از سه روز ديدي باران آمد و هكذا مي‏بيند زيد آمد عمرو آمد به همان‏طور مي‏شود به جهت آنكه سمواتش بر طبق سموات عالم افتاده و دور كرده مثل دور او و اقتضاء كرده مثل اقتضاي او پس اين حالت را مي‏يابد و مي‏بيند چون اين حصه پيش افتاده آنچه در كليه در فلان روز مي‏شود اين مي‏بيند به همان‏طور و هرگاه تفصيل خواسته باشيد در تأويل الاحاديث نوشته‏ام پس مي‏بيني از براي زيد كشفي حاصل مي‏شود مي‏بيند عرصه برزخ را عرصه قيامت را و بديهي است كه هنوز قيامت نشده و هنوز اهل جنت به عنايت عامه داخل جنت نشده و هنوز اهل برزخ داخل برزخ نشده‏اند و اين شخص([۱]) در حال انكشاف براي او منكشف مي‏شود و هي مي‏بيني از براي خود او ترقي حاصل مي‏شود به جهت آنكه سموات او تلطيف شده است و بدل سمواته و ارضه كما تبدل السموات غير السموات و الارض غير الارض و موتوا قبل ان‏تموتوا براي او شده و من مات فقد قامت قيامته از براي او حاصل شده مي‏بيند قيامت را و صحراي قيامت را به اين معني كه مي‏بيند در عرصه حس مشترك خود صورت قيامت را و اصل قيامتي كه براي او برپا شده در عرصه نفس او است و آن نفس منعكس شده در طبايع و او منعكس شده در مواد و او منعكس شده در امثله پس در امثله افتاده است پس در عالم مثال مي‏بيند صحراي قيامت را و در صحراي نفسش صحرايي اين‏طور ذومقدار و ذوكميت نيست عكس او در عالم مثل افتاده اين‏طور اقتضاها پيدا كرده و در عالم نفس از براي زيد دست و پا و چشم و گوش و اعضاء و جوارح ندارد وقتي به اجسام تنزل مي‏كند اين صورت را اقتضاء مي‏كند پس قيامتي كه در عرصه نفوس است اين جزئيات در آن نيست بعد از آني كه مي‏آيد به عرصه مثال اين حصه و اين در مثال خود مي‏بيند قيامت را صحراي قاعي صفصفي بسا اينكه چون اين انسان اين حصه همچو به سلامت نيست بسا يك گوشه‏اش انحراف دارد يك رنگ ديگري مي‏آرد يا از اول كشفش طور ديگر مي‏بيند و در آخر طوري ديگر از جهتي طوري و از جهتي ديگر طوري ديگر تفاوتها في الجمله دارد و گاه است كه هيچ انحرافي ندارد مطابق واقع مي‏بيند اين شخص ديده لكن نه قيامت كبري را بلكه در توي خود اين موجود ديده به جهت عنايت خاصه از خدا قيامت را ديد لكن انموذج قيامت كليه را ديده چنان‏كه خودش انموذج كليه عالم است از اين جهت شيخ مرحوم براي اين مقام كشف مثل آورده‏اند كه آنهايي كه امروز قيامت را مي‏بينند و هم و النار كمن رآها و هم فيها معذبون و هم و الجنة كمن رآها و هم فيها منعمون مثل اين است كه شما تصور مي‏كنيد اصفهان را بازاري چند عماراتي چند مدرسه‏اي چند مسجدي چند اينها را تصور مي‏كنيد حالا اگر تو تصورات را درست كرده باشي وقتي مي‏روي آن‏طور مي‏بيني كه آنچه را تصور كرده‏اي مطابق با آن بوده و حال آنكه هنوز نديده بودي بلكه در خيال تو صوري از اصفهان بود آنها را ديده بودي و كمال تو در آن است كه خيال تو مطابقه تامه با اصفهان داشته باشد و همچنين به همين‏طور قيامت را نمي‏توان ديد حالا موجود نشده و چون موجود نشده خدا به پيغمبرش مي‏فرمايد و مايدريك لعل الساعة قريب و هرچه را به پيغمبر فرموده ماادراك آن را تعليم پيغمبر فرموده و هرچه را فرموده مايدريك آن را تعليم پيغمبر نكرده پس پيغمبر نمي‏داند قيامت كي خواهد آمد ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزي كل نفس بما تسعي وانگهي احاديثي كه رسيده نهي از توقيت كرده‏اند و كذب الوقاتون فرموده‏اند و احاديث بسيار و ادله اعتباريه مؤيد به كتاب و سنت در نهي از توقيت وارد شده.

عرض شد چطور مي‏شود معني و ان جهنم لمحيطة بالكافرين؟

فرمودند و ان جهنم لمحيطة بالكافرين انما هي اعمالكم ترد اليكم اينكه مسلم است و ماتجزون الاّ ما كنتم تعملون اين هم مسلم است و اين هم كه اعمال دور اين شخص را گرفته‏اند مسلم و آن اعمال هم شئون عذابي است چه در دنيا و چه در برزخ و چه در آخرت به اين خواهد رسيد و زياده از خود او نيست و زياده بر اينها هم بر او عذابي نيست آنچه هست همين است اين هم مسلم است و من عمل سيئة فلايجزي الاّ مثلها مسلم است و اين هم كه دور و برش را همين كفرش و اعمالش گرفته مسلم پس هر كافري آن عذابهايي كه مال او است و دور او را گرفته است به او خواهد رسيد ان الذين يأكلون اموال اليتامي انما يأكلون في بطونهم نارا و سيصلون سعيرا معلوم است آن ديگر حكايتي است پس درست شد و ان جهنم لمحيطة بالكافرين.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس سي و نهم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.

في الجمله به طور اختصار معلوم شد كه آنچه از براي اهل كشف منكشف مي‏شود از امور آتيه آن چيزهايي است كه در وجود خود انسان و در مشاعر خود انسان پيدا مي‏شود از بابت اعتدالي و مطابقه كه با كليه عالم دارد و به قدر انحرافش منحرف مي‏بيند پس بعد از اينكه كه با كليه عالم به عنايت عامه ترقي كرد و به آن مقام رسيد مي‏داند كه آنچه پيشتر دانسته بود با آن مطابق است و اين مسأله معترضه بود و از آنجا برخواسته بود كه صعودهاي اشياء دو قسم است يك صعود صعودي به عنايت عامه از جمله عالم و يك عنايتي است خاصه كه از براي بعض حصص است كه آنها پيش افتاده‏اند از كليه عالم و آنچه در كليه عالم به مدتها حاصل مي‏شود براي آن حصص به اندك زماني حاصل مي‏شود پس چنان‏كه اين عالم كلية صعود مي‏كند و به عالم برزخ مي‏رسد و بعد سير مي‏كند و به عرصه قيامت مي‏رسد و بعضي مي‏روند به رضوان و بعضي مي‏روند به منتهاي سجين همچنين اشخاصي هم كه به عنايت خاصه براي ايشان صعود پيدا شده به واسطه لطافت و صفايي كه دارند آن عنايت خاصه كه آن فيض قدسي خداوند عالم باشد تعلق به اين شخص جزئي مي‏گيرد و در بطن اين شخص جزئي منصبغ به صبغ جزئي مي‏شود و اسمش عنايت خاصه مي‏شود و از جمله صعود به عنايات خاصه معراج حضرت پيغبمر است صلوات اللّه عليه و آله و اين معراج عنايتي است خاصه كه مخصوص آن بزرگوار شده در ميان جميع انبياء و مرسلين و اين استعداد در وجود مبارك او بوده و آن فيض قدسي خداوند شامل آن استعداد شده و اين صعود براي او پيدا شده لكن حالا آيا اين صعود صعودي است كه براي اهل كشف پيدا مي‏شود كه مي‏بيني دارد راه مي‏رود و مي‏گويد من به مقام موتوا قبل ان‏تموتوا رسيده‏ام و به مقام من مات فقد قامت قيامته براي من حاصل شده و حاسبوا قبل ان‏تحاسبوا يا مي‏گويد گويا خود را در جنت مي‏بينم و امثال اينها آيا معراج نبي از اين قبيل است كه شب در خانه ام‏هاني خوابيده بود و همانجا بود به اين‏طور معراج كرد و بدنش آنجا خوابيده بود و نفس او متوجه مبدء شده بود و روح او به معراج رفته بود يا بدن او هم صعود كرد اما حكماء كه منكر شده‏اند خرق و التيام را در افلاك مي‏گويند كه عرصه نسق و نظام بسيط است و براي بسيط دو اقتضاء نيست بسيط صاحب يك حركت بايد باشد چرا كه صاحب يك اقتضاء است به برهانهاي خود ثابت كرده‏اند كه افلاك بسيطند و بسيط دو اقتضاء نمي‏كند و يك اقتضاء بيشتر براي بسيط نيست و افلاك بسيطند پس اگر اقتضاي فلك اين است كه از مغرب رو به مشرق رود پس دائم همين يك حركت را مي‏كند و خلاف اين يك حركت در آن تصور نمي‏توان كرد پس خرق و التيام در افلاك محال است و جسمي را كه خرق مي‏توان كرد مثلا هوا را يا آب را كه خرق مي‏كني قدري از اين آب از اين طرف حركت مي‏كند و قدري از آن طرف حركت مي‏كند قدري از پيش و قدري از پس و از اطراف حركت مي‏كند تا آنكه منفذي براي آن چيزي كه داخل آن مي‏كني پيدا مي‏شود حالا فرضا اين نهر طبيعتش اين است كه از آن طرف برود و آن باقي اطراف بر خلاف طبيعتش حركت مي‏كند پس به خرق و التيام اين حركات لامحاله خلاف طبيعت در اين شي‏ء بايد پيدا شود پس افلاك چون بسيطند و يك اقتضاء بيشتر ندارند حركات مختلفه از آنها سرنمي‏زند پس خرق و التيام در افلاك جايز نيست پس آنها منكر اينند كه پيغمبر۹ به جسم شريفش و به بدن مطهرش به آسمان بالا نرفت لكن ما در جواب ايشان گفتيم كه به طور خود شما علي قولكم حالا ما مسلم بداريم كه افلاك بسيطند و حال آنكه قبول نداريم كه از آنها حركات مختلفه سرنمي‏زند و يك اقتضاء بيشتر ندارند مع‏ذلك كله مي‏گوييم چه امتناع دارد كه جسم پيغمبر از عرش بگذرد به قاعده خود شماها و چون به فلك مي‏رسد به قدر جثه پيغمبر از فلك معدوم شود و پيغمبر جاي آن‏قدر معدوم را بگيرد و بعد كه پيغمبر از آن موضع گذشت باز موجود شود به امر خداوند و جسم پيغمبر از افلاك گذشته باشد و خرق و التيام هم نشده باشد از اين گذشته اين حرف كه بسيط دو حركت مختلف از او سرنمي‏زند بلي بالطبع اگر حركت كند و اگر قاسري بيايد و او را قسر كند حركت به خلاف سرنمي‏زند مراد شما از بسيط چه چيز است آيا بسيط يك جزء است يك شي‏ء است يا اينكه مراد شما از بسيط يعني يك طبع است اگرچه اجزاي عديده داشته باشد و فلك جسمي است منبسط آيا جزئي است لايتجزي و بسيط است يعني اين‏طور است و يقينا كه اين‏طور نيست نهايت شما مي‏گوييد يك طبع است براي افلاك و بر همان يك طبع حركت مي‏كند تكذيب مي‏كند شما را آنچه از فلك علانيه ديده مي‏شود از اصلاحات مثل برودت قمر و حرارت و آثار مختلفه به حسب لون كه مي‏بينيم كه رنگ اشياء به اختلاف طوالع مختلف مي‏شود و سرعت و بطؤ مختلفه در افلاك هست پس اختلاف پيدا شد پس همه افلاك مركبند نهايت مركبند از عناصر جوهريه نه از طبايع عنصريه پس چه امتناع دارد كه افلاك خرق و التيام شود چرا كه مركب هستند و حركات مختلف از او بروز مي‏كند چه امتناعي دارد وجودي كه مركب است از حرارت جوهري و برودت و رطوبت و يبوست جوهري وانگهي كه اتفاقي جميع حكماء است كل ممكن زوج تركيبي و بسيط حقيقي نيست به جز ذات خداوند عالم جل شأنه پس افلاك مركبند وقتي مركب شدند بساطت و اقتضاي وحدت رفت بلي نسبت به اين مواليد عنصريه آنها بسيطند و از اين گذشته به بيان ديگري مي‏گويم آن جسمي كه شما بسيط مي‏گوييد و محتاج و محتاج به خرق شديد مي‏گويم اگر جسم غليظي از غليظي بگذرد بايد منخرق شود آن جسم تا آن ديگري بگذرد ولكن اگر جسم لطيفي و خصوصا بسيار لطيف بگذرد از جسم كثيف هيچ حاجت به خرق و التيامي ابدا نمي‏شود چنان‏كه علانيه و مشاهده مي‏بينيم كه اسبابي ساخته شده از مثل بلور و صاحب جسم لطيف به اندرون او مي‏رود و هيچ خرق و التيامي نمي‏شود و براي آن مسامات هم نيست چنان‏كه جهال حكماء گفته‏اند كه هيچ جسمي بي‏مسامات نيست و اين نامربوط است و تكذيب ايشان را مي‏كند خود بنياد قاعده مي‏گويند الماس و ياقوت مسامات دارند پس مي‏گويم براي ايشان كه مي‏خواهم بدانم كه كل اين جسم مسامات است يا مثل خانه زنبور است و ديواري در ميانه مسامات هست اگر مثل خانه زنبور است و مابين سوراخها ديوار هست حالا آن ديوارها مسامات دارد يا ندارد اگر ندارد پس جسم بي‏مسامات پيدا شد و اگر دارد پس اينكه ياقوت است يا الماس است كدام است و چه چيز را الماس و ياقوت مي‏گويي چرا كه به قول تو كل اين جسم مسامات است و ديواري ندارد پس آن جسم چه چيز است پس معلوم شد كه جسمي هست كه مسامات ندارد و ادله عقليه مخصص نمي‏شود پس اينكه جسم لامحاله بايد مسامات داشته باشد از مزخرفات است اگر يك ريگي بيندازيم توي شيشه و شيشه را توي كوره سر او را ذوب كنيم كه سرش بسته شود كه هيچ منفذي نداشته باشد و حركت دهيم آن را و صداي آن بلند مي‏شود و مي‏شنويم آن صدا را حالا اين صدا از كدام سوراخ برآمد و مي‏گويند جسم بي‏مسام محال است چطور مسام دارد ديواره دارد يا ندارد اگر دارد جسم بي‏مسام شده اگر ندارد معقول نيست مسامات در بلور تو تعقل اثبات مي‏كني آيا به حس كه درمي‏آيد آيا به عقل كه اين‏طور شد كه عرض كردم پس اين حرف بي‏معني است و به امتحان معلوم كرده‏ايم و به آلاتي كه درست كرده‏اند تجربه شده درست مي‏كنند چيزي براي ميزان هوا و زيبق توش مي‏كنند وقتي اين شيشه را سرازير مي‏كنند به قدر چهار انگشت يك وجب اين زيبق پايين مي‏آيد و جاي آن زيبق خالي مي‏ماند و حكماي فرنگ به اين استدلال كرده‏اند كه خلأ جايز است و به محضي كه از استقامت يك خورده ميل مي‏كند زيبق مي‏رود بالا و آنجا خالي مي‏ماند مي‏گويند اين خلأ است ولكن با آلات و ادواتي كه هست ثابت كرده‏ايم كه آن خلأ نيست بلكه جسم لطيف ناري است كه در اين هوا هست كه اگر آن جسم ناري نبود هيچ حيواني و هيچ نباتي زيست نمي‏كرد اين آبي كه شما مي‏بينيد جاري است جسم ناري توش است اگر آن جسم ناري بيرون برود يخ مي‏شود و ديگر جريان ندارد و اگر آن جسم ناري در اين هوا نبود اعضاي شما منجمد مي‏شد هوا گرم است و گرمي او نيست مگر آنكه جسم ناري در آن هوا منبث است و مادام كه جايي پر است و حاجت ندارد به جسم ديگري هوايي توش هست و همين كه هواي او را به تدبير گرفتند محاليت خلأ گرسنگي آن موضع را براي جسم جذب مي‏كند آن جسم ناري لطيف را و آنچه در آنجا است آن جسم ناري لطيف است آلتي هست كه علانيه ديده مي‏شود جسم ناري لطيف حالا جاي اين شيشه @ و حرارت كيفيتي است كه عارض جسم مي‏شود باز غير از حرارت است حالا كه چنين هست نار در اين هوا هست يا نه؟ نار الطف از هوا هست يا نه پس هوا از شيشه به اندرون آن نمي‏رود و آتش مي‏رود و جسم ناري از شيشه نفوذ مي‏كند و خرق و التيام هم براي شيشه نمي‏شود مسأله اين بود كه جسم لطيف از جسم كثيف نفوذ مي‏كند و جسم كثيف خبر نمي‏شود حالا بعد از آني كه شما راست هم بگوييد كه افلاك خرق و التيام برنمي‏دارد و جسم پيغمبر لطيف‏تر است از فلك و از فلك نفوذ مي‏كند و هيچ محتاج به خرق و التيام فلك هم نيست نهايت آن حكيمي يا آن متكلمي كه مي‏گويد نمي‏شود يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون و از احاديث اهل‏بيت و علم ايشان دورند خيالش مي‏رسد نبي همين است كه راه مي‏رفت و جسمش همين است كه ديده مي‏شد اگر بفهمد كه جبرئيل چگونه نزول مي‏كرد به صورت دحيه كلبي اينجا مي‏آمد و راه مي‏رفت در همين جا و از فلك نفوذ مي‏كرد و خرق و التيام هم در افلاك نمي‏شد و لازال ملائكه در نزول و صعودند و فرود مي‏آيند از فلك اول و دويم و سيم و چهارم تنزل الملائكة و الروح فيها بأذن ربهم نزول مي‏كنند و صعود مي‏كنند و هيچ خرق و التيام هم در افلاك نمي‏شود يك روز پيغمبر نشسته بود جبرئيل هم نشسته بود خدمت آن حضرت يك دفعه جبرئيل رنگش پريد و كوچك شد و هي كوچك شد به طوري كه مي‏خواست پنهان شود ملكي از آسمان فرود آمد پيش آن حضرت جبرئيل مثل كبكي كه قوش را ببيند ترسيد و كوچك شد وقتي معلوم شد ملكي بود بسيار عظيم بعد از آني كه عرضش را كرد و رفت فرمودند چرا اين‏قدر مضطرب شدي عرض كرد اين ملك الي الان پايين نيامده بود من كه ديدم پايين مي‏آيد گمان كردم قيامت مي‏شود خلاصه ملك عرضش را كرد و خواست برود به آسمان يك پايش را برداشت و قدم اول را در آسمان اول گذاشت و پاي دويمش را روي آسمان دويم مثل نردبان هفت آسمان را هفت پله كرد و رفت تا زير عرش بعد معلوم شد ميكائيل بود گويا و به اين‏طور به آسمان رفت مقصود اين بود كه اين ملك رفت به آسمان و خرق و التيامي هم براي آسمان حاصل نشد و بلاشك ملائكه اجسام دارند روحي است جسماني از امام پرسيدند از روح فرمودند جسم لطيف البس قالبا كثيفا پس ملائكه هم جسم دارند نهايت جسم لطيفي هستند وقتي ملائكه به اين‏طور باشند چگونه خواهد بود حال آن جسمي كه اين ملائكه از شعاع نور جسم او خلق شده باشند و هفتاد مرتبه جسم مباركش لطيف‏تر از ملائكه است پس مي‏رود و مي‏آيد و به هيچ وجه خرق و التيامي هم نخواهد شد.

عرض كردند كه آن جسمي كه لطيف‏تر از ملائكه است پس ما چطور او را مي‏توانيم ببينيم و بدن پيغمبر را مي‏ديدند؟

فرمودند مي‏پرسم از شما اين شمسي كه مي‏بينيد و اين قمري كه مي‏بينيد چطور شده مي‏بينيد با وجودي كه جسم فلكي است با آن لطافت و بساطتي كه دارد كه مي‏گوييد بسيط است چرا مي‏بينيد او را و اگرچه ما بساطتش را نمي‏گوييم لكن لطيف هست و با وجود لطافتش منع نمي‏كنيم از ديدن او و ديده مي‏شوند از چه چيز است؟ عرض شد از تلزز اجزاء او است كه خود را جمع كرده پس از اين جهت ديده مي‏شود. پس فرمودند بدن پيغمبر هم به همين‏طور جسم لطيفي است هر وقت مي‏خواهد ديده مي‏شود و هر وقت نمي‏خواهد ديده نمي‏شود مثل جبرئيل كه هر وقت مي‏خواست ديده مي‏شد و هر وقت نمي‏خواست ديده نمي‏شد. عرض شد اگر همه‏اش از عناصر بود بايست سايه داشته باشد و @ عرض شد در بلور چه مي‏فرماييد؟ فرمودند او حاجب ماوراء بود عجب اين است كه حاجب بود و سايه نداشت.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهلم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.

كلام در صعود بود اصل صعود و سبب صعود و حقيقت صعود جذب عالي است داني را و عالي جاذبه دارد و جذب دارد به جهت شدت حرارت و يبوستي كه در مبدء است و چون اين كلمه حرارت و يبوست را گفتم ملتفت اين شدم كه غالب متكلمين يعني آنچه ما ديده‏ايم و طبيعييني كه در رطوبت و يبوست و حرارت و برودت سخن گفته‏اند معني اينها را موكول به بداهت و مشاهده كرده‏اند كه حرارت پيداست و همه كس مي‏داند شرح نمي‏خواهد و كذلك برودت پيداست هركس مي‏داند و براي طبايع معني نكرده‏اند و كشف از حقيقت اينها نكرده‏اند و ما حقيقت حرارت را نفهميم كه حرارت چه چيز است و چرا مبدء بايد حرارت داشته باشد و نفهميم نار را كه چرا بايد حار باشد و ماء چرا بايد بارد باشد اصل اين معني بسيار مشكل است و اين معني را نمي‏فهميم مگر آنكه اول معني الم را بفهميم و بدانيم اين وجع و الم براي روحاني از چه حاصل مي‏شود پس مي‏گوييم كه مركب از شيئين وجود او و هستي او در عرصه امكان و اكوان به ايتلاف جزئين او است و فناي مركب به تفرق اجزاي او است بقاي سكنجبين در عرصه وجود به اجتماع سركه و انگبين است و هرگاه ميانه تفرق افتاد سكنجبين از عرصه وجود به عرصه عدم مي‏رود سركه‏اي است بسيط و شيره‏اي است بسيط و سكنجبين و آن امتزاج ثالثي كه ميان اين دو تا حاصل بود از ميان رفته است و هر چيزي سرور و نشاط او در بقاي وجود او است كه او او باشد و اگر او را از هم بريزند خلاف سرور و نشاط او است نشاط و سرور شي‏ء در قوت شي‏ء است و قوت شي‏ء در اين است كه مدد مجانس به او برسد و كمال پيدا مي‏كند پس نشاط شي‏ء در بقاي تركيب شي‏ء و مدد مجانس آن شي‏ء است پس هرچه تركيب او را قوي كند او به آن مسرور و مشتاق مي‏شود و او مي‏شود محبوب او زيرا كه هرچه تركيب او را اشد كردي وحدانيت او را بيشتر كرده و دوام او بيشتر شده پس عمر او و بقاي او بيشتر شده اين است كه هر موجودي طالب بقاي او است حتي اينكه روايت كرده‏اند كه عرضه مي‏كنند بر اهل جهنم كه مي‏خواهيد در اين عذاب مستدام باشيد يا اينكه شما را معدوم كنيم اختيار مي‏كنند استدامه عذاب را كه عدم نشوند حتي آنكه از ارسطو روايت كرده‏اند كه گفته بود كاش مي‏دانستم و اعتقاد مي‏كردم و راضي بودم كه بعد از موت از حجر الاغي نظر به اين دنيا كنم و اين دنيا را ببينم و از اين مي‏ترسم كه بعد از مردن فناي محض باشد و هيچ حيواني نباشد كاش در ماتحت الاغي بودم و نگاه به اين دنيا مي‏كردم و به اين هم راضي هستم مي‏ترسم فناي محض باشد.

مقصود اين است كه بقاي شي‏ء پيش شي‏ء احب است از فناي شي‏ء و بقاي او در بقاي تركيب او است و هرچه تركيب او را اشد كردي او او را دوستي مي‏دارد و با او بيشتر تركيب مي‏كند دوامش بيشتر مي‏شود و هرچه تركيب او تفكيك پيدا مي‏كند او از او گريزان مي‏شود و او را دشمن خود مي‏داند و از اقتران به او متألم مي‏شود پس مبدء و اصل جميع آلام عالم از تفرق اتصال است به جهت آنكه از تفرق كه گذشتي اتصال است و اتصال موجب دوام و بقاء و نشاط است و از اينكه گذشتي جميعش تفرق اتصال و اين منسوب به حضرت امير است يقولون ان الموت صعب و انما مفارقة الاحباب واللّه اصعب چون وجود شي‏ء از احباب او قوت و نشاط مي‏گيرد به جهت مجانست با او چنان‏كه حكماء گفته‏اند الاشياء تتقوي باجناسها و تتضعف باضدادها يعني شي‏ء از مقارنه مجانس خود كه محبوبش است قوت مي‏گيرد و اگر مجانس نباشد محبوب نيست پس ضد است و سبب تفرق اتصال است و چون مجانس است اقتران او را دوست مي‏دارد پس محبوب را انسان دوست مي‏دارد پس يك محبوب كه رفت و از او جدا شد كأنه ركني از اركان او فاسد مي‏شود به جهت آنكه تفرق حاصل مي‏شود و از رفتن او ضعف پيدا مي‏كند مثل ده تكه و قطعه آتش كنار هم باشند البته قوت آنها خيلي است و از رفتن يك قطعه ضعفي در آن پيدا مي‏شود و هرگاه تكه‏هاي آتش زياد شود بي‏شك قوت آن زياد مي‏شود پس انسان محبوب خود را دوست مي‏دارد پس به زياد شدن دوست انسان قوت مي‏گيرد و به رفتن هريك ضعف پيدا مي‏كند و اين فرمودند:

و قليل الف خل و صاحب   و ان عدوا واحدا لكثير

پس درست شد ان مفارقة الاحباب واللّه اصعب و از همين قبيل است رفتن جان از تن و الم آن به جهت آنكه چون در دار دنيا اتصال داشت روح با بدن پس به مفارقت الم به او دست مي‏دهد و اين اعظم آلام است و هيچ مفارقه اعظم از او نيست به جهت آنكه جميع مفارقات مفارقت اركان و اعضاء و اجزائي است ولكن اين مفارقت مفارقت كليه است و جميع حيوانات بالطبع از موت در حذرند و از مفني وجودشان گريزانند و اين رمي كه مي‏كنند به واسطه اين است كه مفني وجود خود را مي‏بيند از او رم مي‏كند به جهت حذري است كه در طبع ايشان است چيزي را مي‏بيند و خيال مي‏كند كه او مفني وجود او باشد لهذا رم مي‏كند و مي‏گريزد و همچنين سرور مردم هم به اسباب اتصال است اينكه چاق مي‏شود و گوشت به گوشت واصل مي‏شود سرور حاصل مي‏شود و همچنين مال روي مال مي‏آيد ولد روي ولد مي‏آيد خانه پهلوي خانه مي‏آيد ملك پهلوي ملك مي‏آيد حيوان پهلوي حيوان مي‏آيد سرور و نشاط براي او از اين اتصالات پيدا مي‏شود و همه از وصل و اتصال است ديگر اگر كسي براي او حالتي دست بدهد كه از دنيا معرض شود و فساد دنيا را بداند و بفهمد كه دنيا سبب تفرق اتصال او است از مبدء او و دنيا او را مفارق از مبدء مي‏كند و او را هلاك مي‏كند چنين كسي الم او در وجود او در دنيا است و از مفارقت او از دنيا مي‏گويد فزت و رب الكعبة از اين بود كه سيدالشهداء در كربلا هرچه نايره حرب مشتعل‏تر مي‏شد حضرت منبسط‏تر و شادتر و خندان‏تر مي‏شد مثل كسي كه روي بياباني پر از آتش راه رود مي‏بيند نيم فرسخ مانده به جايي كه از اين آتش بيرون رود خوشحال‏تر مي‏شود و منبسط‏تر مي‏شود مي‏بيند يك ميدان مانده خوشحال‏تر مي‏شود و هرچه مسافت كم مي‏شود شوق و نشاطش بيشتر مي‏شود اگر اين بصيرت پيدا شد چنان‏كه فرمود حضرت امير واللّه ان دنياكم هذه عندي ازهد من عفطة عنز يعني واللّه اين دنياي شما كم عظم‏تر است پيش من از عطسه بزي پس زاهد مي‏شود در دنيا و هرچه معرفت انسان بيشتر شد ازهد مي‏شود و هرچه جاهل‏تر است در دنيا منهمك‏تر مي‏شود پس از آنچه عرض كردم معلوم شد كه سبب جميع آلام تفرق اتصال است اينجا مي‏كني مي‏كشي يا چوب مي‏زنند يا چاقو مي‏زنند درد مي‏گيرد سبب اين وجع و درد و سوزش تفرق اتصال است ديگر اوجاع هم مختلف است مثلا اگر از ناخنها اينجا را بگيرند بكنند يك وجعي پيدا مي‏كند غير از وجعي كه از بريدن چاقو و چاقو را جايي كه بريد به همان يك خط و يك مو وجع آنجا جمع مي‏شود و اين وجع غير آن وجعي است كه چماقي بزنند به جايي كه موضع وجع پهن باشد حالا في المثل ورمي در اندرون بدن حاصل شود او را باد مي‏كند تا اين پوست جميعش از هم كشيده شود پس چون اجزايش مي‏خواهد از هم متفرق شود الم منبسطي در جميع بدن حاصل مي‏شود و آن بادي كه آن تو است زور مي‏زند كه بيرون رود تفرق در ميان اجزاي پوست و گوشت پيدا مي‏شود و متألم مي‏شود و گاهي هم الم پيدا مي‏شود از اجتماع اجزاء به اين معني كه هرگاه قدري از پوست بدن را بگيرند و جمع كنند بهم چون اجتماع اين اجزاء افتراق اطراف آن را لازم دارد از اين طرف و آن طرف پس باز تألم به سبب تفرق اتصال است و يك‏پاره الام حاده اسمش سوزش است كه امتياز پيدا كند چنان‏كه اسم براي طعوم گذارده‏اند بعضي را حاد مي‏گويند و بعضي حامض و همه به جهت اين است كه زبان مي‏گزد و از المي است كه به زبان مي‏رسد و آن از تفرق اتصال است و همه طعوم از المي است كه به قوه ذائقه مي‏رسد كه درك مي‏كند طعوم را و همه از باب تفرق اتصال است بلكه ادراك همه حواس ظاهره از اين باب است و من باب الام است كه درك مي‏كنند اين صوتي كه مي‏آيد به اين طبلك گوش مي‏خورد و صدا مي‏شنود از المي است كه به او مي‏رسد و متألم مي‏شود پس متنبه مي‏شود و ادراك صدا مي‏كند و از هر صدايي تا الم به گوش نرسد نمي‏فهمد او را و آلام درجات دارد پس صداي بسيار بلندي كه انسان بسيار متأذي مي‏شود و صدمه مي‏خورد دردش مي‏آيد پس از خوردن صداي الف المي و از باء المي و از جيم المي به او مي‏رسد بعينه مثل چوبي كه به نقاره مي‏زنند دردش مي‏آيد اگر جان داشته باشد حروف مهموسه المش طوري است و حروف مطبقه طوري است و حروف قلقله طوري ديگر نهايت آلام خفيفه‏اي است كه چندان نيست كه گوش متأذي شود و اگر اشتداد پيدا كند گوش متأذي مي‏شود و اگر صداي منكري شديد باشد واقعاً گوش درد مي‏گيرد و همچنين باصره شما من باب الالام درك مبصرات مي‏كند اگر اين الوان اشتداد پيدا كند چشم درد مي‏گيرد اگر بريق زياد شد بياض زياد شد و حمرت زياد شد چشم درد مي‏گيرد و اگر الوان متوسط باشد انسان المي چندان بر چشمش وارد نمي‏آيد و از حيث المش لذت نمي‏برد و لذت از باب وجدان بعد از فقدان است و آن مبحث ديگري است و آن باب عظيمي است و بيان اينكه لذت از چيزها چطور مي‏شود بابي است عظيم كه قاعده جميع سلوك و جميع معاشرات و آداب در آن است كاري مي‏كند كه از رفتن او مردم لذت ببرند و از اكل او لذت ببرند از حركاتش سكناتش لذت ببرند علمي دارد جداگانه كه اگر از روي آن عمل كنند همه‏اش با لذت مي‏شود و هركس آن علم را ندارد و بالطبع هم ندارد نمي‏تواند آن كارها را بكند و جميع كارهايش مكره مي‏شود.

باري مسأله اين بود كه جميع آنچه انسان درك مي‏كند اينها آلامند نهايت آلام اختلاف پيدا مي‏كند آلام شديده باعث اين مي‏شود كه انسان از او گريزان مي‏شود و آلام متوسطه انسان از آنها چندان گريزان نيست و زياد مگر طبع نيست و اول حد فرار آن تنبه است و اگر شخص غافل باشد چطور برمي‏گردد رو به اين مي‏كند اگر الم به اين نرسد برنمي‏گردد و اين الم تنبه او است او متوجه مي‏شود تنبه حاصل مي‏كند بعد از آن نگاه مي‏كند اگر موافق طبع او است لذت مي‏شود و اگر منافر طبع او است الم شدت مي‏كند و متألم مي‏شود پس اول درجه فرار تنبه است پس بعد از اينكه اين مسأله به طور اختصار معلوم شد و الاّ باب مفصلي دارد عرض مي‏كنم اين اجسامي كه مقارن با اجسام مي‏شود از دو قسم بيرون نيست يا لطيفند در غايت لطافت و رقيقند و رخوند يا غليظه و كثيفند و منجمد آن اجسام لطيفه حيزشان جهت علو است به جهت آنكه لطيف يك حيز در ملك خدا دارد و كثيف هم يك حيزي ضد آن حيز دارد فليكن حيز اللطيف اعلي و حيز الكثيف اسفل آيا لطيف يك جايي مي‏ايستد يا نمي‏ايستد البته يك جايي مي‏ايستد و كثيف هم آيا يك جايي مي‏ايستد يا نمي‏ايستد هرجا لطيف ايستاد آنجا را اعلي مي‏گويند و هرجا كثيف ايستاد آنجا را اسفل مي‏گويند پس حيز لطيف اعلي است و حيز كثيف اسفل و چون جسم ما داخل اجسام كثيفه است حيز او اسفل است حالا آن جسم لطيف اگر داخل شد به اندرون اين جسم كثيف چون حيزش اعلي است و بالطبع طالب بالا است و لطيف است طالب انتشار و تفرق و انبساط است او كه آمد در اندرون جسم من او بالطبع مي‏خواهد منتشر شود و اين جسم كثيف طالب انتشار نيست و او مي‏خواهد منتشر شود پس مد مي‏كند اين جسم كثيف را پس جسم امتداد پيدا مي‏كند مثل اينكه پوست را بكشي كش بياورد لكن مطاوعه چنداني نمي‏كند حالا وقتي جسم لطيف در اندرون شخص پيدا شد پس مي‏خواهد برود بالا و منبسط و منتشر شود پس جلد و لحم انسان كشيده مي‏شود و از اين تفرق اتصال پيدا مي‏شود از اين جهت الم پيدا مي‏شود و اسم اين الم را مي‏گويند سوزش از اين است كه آتش به هرجاي بدن افتاد و حرارتي در بدن احداث كرد از آن حرارت تفرق اتصال حاصل مي‏شود و به اين جهت موجب الم مي‏شود و آن الم از نحو آلام اسمش سوزش مي‏شود ديگر چيزي ديگر نيست يا به اينكه انتفاخي براي او حاصل مي‏شود سوزش پيدا مي‏كند مثل حميات كه از اندرون بخار مي‏كند و مي‏خواهد بيرون آيد بدنش مي‏سوزد و لحافش را پس مي‏اندازد رختهايش را مي‏كند و بدنش منتفخ مي‏شود و سرخ مي‏شود سوزش پيدا مي‏كند از حرارتي است كه صعود مي‏كند و حرارت مايل به انبساط است و انبساط باعث امتداد اجزاء بدن است و از اين باب است اخلاط حاده كه در موضعي از بدن جمع مي‏شود كه بثور و دماميل پيدا مي‏شود و ناتي مي‏شود و اطراف پوست را از هم باز مي‏كند و از اين تفرق اتصال حاصل مي‏شود و الم به او مي‏رسد و از همين باب است هرگاه آتش جايي را بسوزاند و بخشكاند متألم مي‏شود به جهت آنكه پوست مي‏خشكد و خود را جمع مي‏كند و تفرق اتصال پيدا مي‏شود و چون طبيعت ديد كه پوست سوخت و خشكيد و خدا او را چنين اوستاد خلق كرده در علم خود كه به محض سوختن و خشكيدن پوست سعي مي‏كند در جميع بدن و از هر جاي بدن هست آب مي‏كشد و مي‏آورد به آنجا حاضر مي‏كند از اين جهت مي‏بيني آبله مي‏كند و زيرش پر از آب مي‏شود و اگر از خارج ترطيب شديدي في الفور بشود آبله نمي‏كند و اين آبها را طبيعت از ساير بدن آنجا جمع نمي‏كند و از اين جهت در راه رفتن‏ها و از بيل زدن و چكش زدن حرارتي در آن موضع كه آن را گرفته يا راه رفته پيدا مي‏شود چرا كه حركت محدث حرارت است پس آنجا جفاف پيدا مي‏كند و مي‏خشكد پس طبيعت كه طبيب ماهري است در بدن و خدا طبيبش خلق كرده و بسيار در فن معالجه و طبابت ماهر است از هرجا هست آب حاضر مي‏كند به آن موضعي از بدن كه بيل يا چكش ملاصق آنجا بوده و آبله مي‏كند و تاول مي‏كند و به اين ترطيب رفع آن جفاف را مي‏كند و علي اي حال آنجا اماسي مي‏شود و هرچه تفرق اتصالش زياده مي‏شود سوزش پيدا مي‏كند پس معني حرارت آن المي است كه در جسم كثيف پيدا مي‏شود به واسطه آن جسم لطيف و اين حقيقت معني سوزش و الم حرارت است و اما برودت پس اين هم گاهي مي‏سوزاند واقعا به جهت اينكه برودت جلد را منجمد و كثيف مي‏كند و به هم مي‏كشد آن را مثل اينكه آب را بهم جمع مي‏كند و يخ مي‏بندد و لابداً هرگاه كاسه پر از آب باشد و يخ كند لامحاله قدري از كاسه خالي مي‏شود و همچنين حوضها كه يخ مي‏كنند و سببش اين است كه برودت اجزاء آب را بهم جمع مي‏كند و كثيف مي‏كند او را  واز اين جهت كه تا آب است و لطيف ته‏نما است و همين كه يخ كرد ته‏نما نيست به جهت تقلص و كثافت او است پس پوست متقلص مي‏شود و منجمد پس چون متكاثف كرد موضعي از بدن را پس اجزاء را از اطراف مي‏كشد پس تفرق اتصال پيدا مي‏شود پس سوزش مي‏كند به جهت همان كه اجزاء را از جاي خودش كشيده آورده يكجا به زور جمع كرده و نمي‏گذارد بروند جاي خود پس از اين جهت مي‏سوزد اگر كسي يك چيز يخ كرده‏اي را دست بگيرد در صبح زمستان مثل آهني كه در بيرون مانده باشد دست مي‏سوزد يعني حالتي پيدا مي‏شود كه مي‏سوزد به جهت اينكه آنجايي كه آهن مي‏چسبد منجمد و متقلص مي‏كند پس از اطراف تفرق اتصال مي‏شود و اجزاء كشيده مي‏شود و بهم جمع مي‏شود اين است كه حضرت امير۷ مي‏فرمايد توقوا من اول البرد و لاتتوقوا من اخره فان اوله يحرق و اخره يورق پس يافتيد معني حرارت را كه انبساط و انتشار شي‏ء است پس بنابراين هر چيزي كه اشد انبساطا و انتشارا و لطافة باشد اشد حرارة است پس بنابراين بايد نار اشد انبساطا و انتشارا از هوا شد اشد حرارة است و افلاك اشد حرارة هستند از نار و كرسي از آنها و عرش از همه و در كرسي حرارتي است ما لاتطيقه السموات و الارض و اگر حرارت كرسي برسد به فلك شمس يا قمر فغان از بنيادش برمي‏آيد و هلاك و فاني مي‏شوند و جميع اجزايش از هم مي‏پاشد و اگر حرارت عرش برسد به زمين جميع آنها فاني و معدوم مي‏شوند به جهت نهايت حرارت و انبساط و انتشار او كه اقتضاي حيز خود مي‏كند و اقتضاي انبساط امتداد است و اقتضاي امتداد تفرق اجزاي او است يعني اجزاي زمين و فرش كه كلش فاني مي‏شود و از اين جهت جهنم سبب الم شده است و حرارت جهنم حرارت غضب خدا است كه لاتطيقه السموات و الارض و اين از تفرق اتصال است پس جهنم چون آتش است و حرارت است و اقتضاي صعود و انتشار مي‏كند جميع اجزاي اهل جهنم دائما ممتد مي‏شود و دائما در تفرق اتصال است پس دائما در الم است و نعوذ باللّه كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب پس عذابي نيست مگر از تفرق اتصال به جهت آنكه جميع اهل جهنم از تفرق محبوب دارند فرياد مي‏كنند پس فغان اهل جهنم از مفارقت محبوب است.

عرض شد كه جهنم كه در بعد ابعد است حرارت يعني چه؟

فرمودند ملتفت بودم از اين جهت گفتم نار غضب خداوند و نگفتم اوله يحرق و اخره يورق.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و يكم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.

ديروز خواستم صعود را عرض كنم و به جهت اينكه امر خفي بود در ميان آن محتاج شديم به بيان حقيقت حرارت و به طور اختصار عرض كردم پس بنابراين مخلوق هرچه اقرب به مبدء خود شود اشد حرارة است به جهت آنكه هرچه اقرب مي‏شود الطف مي‏شود و ارق مي‏شود و اجزاي او اوحد و متشاكل‏تر مي‏شود و چون اين حالت در او زياد شد حيز او بالاتر مي‏شود پس احر مي‏شود.

عرض شد كه مقصود از مبدء چيست فرمودند مبدء يعني الطف مايمكن في الامكان و از جمله حرارتي كه حالا متذكر شدم و بر اغلب علماي طبيعيين مخفي شده اين است كه حرارت و برودت دو امر اضافيند بسا چيزي كه حار است براي چيزي بارد است براي چيزي ديگر و به اين واسطه خيلي مطالب تفاوت مي‏كند نمي‏بيني وقتي از بيرون حمام وارد حمام مي‏شوي خزانه اول گرم است و احساس گرمي مي‏كني و بعد از آني كه قدري ماندي و به خزانه دوم رفتي آن وقت مي‏فهمي كه خزانه اول بارد بوده و دويم گرم است و بعد كه به خزانه اول آمدي احساس برودت مي‏كني پس معلوم شد كه حرارت و برودت دو امر اضافيند زرگر بوته را كه مي‏گذارد روي آتش و مي‏دمد كه نقره ذوب مي‏شود و به قدر دو سه دم كه دست نگاه داشت مي‏گويد سرد شد و حال آنكه مثل جمره سرخ است و مي‏گويد سرد شد به جهت آنكه نسبت به آن حري كه داشت و ذائب كرده بود آن را همين كه بست پس سرد شد اگرچه مثل جمره سرخ باشد پس درجات حرارت و برودت اضافي است و سر اضافي بودن آن را عرض كردم و اگر بنا باشد كه آدم بشكافد هر چيزي را پس پس مي‏رود تا خيلي و سر اضافي بودن حرارت و برودت اين است كه حر هرگاه مخلوط به برد نشود و محدود به برد نشود حر او را نهايت نخواهد بود و برد هرگاه اختلاط و امتزاج به حر پيدا نكند برد او را نهايت نخواهد بود و آن وقت نمي‏توان گفت اين چند درجه حرارت يا چند درجه برودت دارد و نهايتي و حدي ندارد و هر حر محدودي به اختلاط برد محدود است و هر برد محدودي به اختلاط حر محدود است مثلا ده مثقال حر گرفتي و ده مثقال برد مخلوط كردي اعتدال في الجمله حاصل مي‏شود و اگر نه مثقال برد و ده مثقال حر باشد حرش زيادتر مي‏شود و هكذا هشت و هفت حرش زيادتر مي‏شود و اگر داخل حر برد نباشد حرارتي مي‏شود كه آسمان و زمين طاقت آن را نمي‏آورد و حرارتي مي‏شود كه جميع ماسوي را خواهد سوخت بلكه حر همين كه قاصر است از احراق چيزي باشد لامحاله توش يك خورده برد دارد كه قاصر از احراق آن شي‏ء شده و همچنين برد كه قاصر است از اختلاط حرارت و قصور شي‏ء معلوم است كه متناهي شده به ضد او و الاّ قاصر نبود از عملش و اين در همه چيز اين چنين است لكن خداوند جميع كاينات را مركب خلق كرده و بسيطي خلق نكرده است از مشيت گرفته الي التراب جميعاً مركبند از حري و بردي و به اين حر و برد تحديد مي‏شوند و امتياز از يكديگر پيدا مي‏كنند الاّ اينكه هرچه رو به مبدء مي‏رود حر اشياء زياده مي‏شود و برد آنها كم مي‏شود و هرچه رو به بعد مي‏رود برد آنها زياد مي‏شود و حر كم مي‏شود پس حالا آن چيزي كه در آن ده نيم برودت هست و ده تا حرارت است نسبت به آن چيزي كه ده يك برودت دارد احر است و اگر داخل بكني او را در آبي كه ده يك يا ده دو برودت دارد آن شي‏ء احساس حرارت خواهد كرد و او حار خواهد شد و اگر ده برودت باشد و ده نيم حرارت نسبت به آن چيزي كه در او ده يك يا ده دو حرارت است ابرد است پس حر و برد اضافي است از اين جهت در طب گفتيم و اطبا ملتفت نشده‏اند اين را گفتيم بسا دوايي كه حار باشد و وارد بدن شود تبريد كند مثل اينكه محرقه اين شخص در درجه سيم گرم است پس اگر دوايي كه در درجه اول گرم است به او بدهي تبريدش خواهد كرد و از درجه سيم حرارت تب را فرود مي‏آورد تا درجه اول حرارت و آن دو درجه‏اش مستهلك مي‏شود در برودت اينكه يك درجه حرارت دارد مثل اينكه تو كاسه آب شيريني داري و يك كاسه آبي كه يك خورده ترش است از اين كاسه ترش مي‏ريزي روي كاسه شيرين از شيريني او همان‏قدر كم مي‏شود و اگر حوضي يا دريايي بر آن كاسه بريزي به كلي شيريني او مستهلك مي‏شود و محرقه وقتي خودش هست در درجه سيم گرم است وقتي به قدر دواي گرم در درجه اول بر او بريزي كه آن حرارت در درجه سيم مستهلك شود آن وقت مزاج اين شخص در درجه اول گرم مي‏شود و آن وقت به آساني معالجه مي‏شود از اين جهت محرقه را گفتيم يك دفعه نبايد تبريد كرد بلكه به تدريج اول به دواهاي در درجه دويم گرم و در درجه اول گرم بايد او را معالجه كرد تا حرارت او بيايد در درجه دويم و اول بايستد آن وقت او را معالجه كنند و آن وقت تبريد براي او خوب است كسي عرض كرد خودش در سه درجه گرم است اين هم يك درجه گرمي به او مي‏دهي چهار درجه گرم مي‏شود و كجا تنزل مي‏كند كه بيايد به درجه دويم بلكه شدت مي‏كند و به درجه چهارم مي‏رسد.

فرمودند اين تسخين به دواي در درجه اول نمي‏افزايد و بر كيفيت او نمي‏افزايد كه حرارت را زياد كند بلكه بر كميت او مي‏افزايد و اين در حالت خودش قوتش بيش از آن نمي‏شود و هرچه از اين جمع كني مزاج او از درجه اول حرارت بيشتر نمي‏شود مثلا نان اول در درجه اول گرم است حالا نان گندم كه زياد خوردي تسخين در درجه دويم و سيم نمي‏كند بعينه آب كه در چهارم درجه برودت دارد حال هرچه آب را زياد كني برودت آب زياد نمي‏شود كم آب زياد مي‏شود پس دواي در يك درجه گرم كه به صاحب محرقه مي‏دهي درجه اول اضافه بر سه درجه او نمي‏شود ابدا بلكه يك درجه گرم و سه درجه سرد است و محرقه سه درجه گرم و يك درجه سرد است حالا هرچه از اين يك درجه گرم و سه درجه سرد به او مي‏دهي سردي قوت مي‏گيرد و حرارت كم مي‏شود تا اينكه اين هم هم‏سر او مي‏شود در حرارت و درجه چيزي نيست كه بالا برود بلكه در عرض او است اين آبي كه در حال جوش است و گرميش در درجه چهارم است حالا اينكه در درجه اول گرم است روش بريزي آن آب از جوش مي‏افتد به جهت اين است كه اب در درجه اول گرم ابرد از اين است و كميت و وزن آن زياد شد و اما طبيعت حرارت نقصان پيدا كرد پس صاحب محرقه در سه درجه گرم هرگاه استعمال كند دوايي كه يك درجه حرارت دارد احساس برودت مي‏كند پس از اين جهت جميع كاينات حر و بردشان اضافي است پس هر چيزي نسبت به مبدء و حيز خودش در آن محلي كه ايستاده نسبت به مادون خودش حار است و نسبت به اعلاي خودش بارد است و همه دنيا همين‏طور است در جميع امور و صفات بسا كسي كه نسبت به مافوق خودش جاهل است و هيچ نمي‏داند و نسبت به مادون خودش عالم است و همچنين در قوت در سمع و بصر پس حرارت هرچه به مبدء مي‏رود احر مي‏شود و هرچه دور مي‏شود ابرد مي‏شود و بسا آنكه در صعود و نزول برودت و حرارت مضمحل شود و اثرش كم شود و كأنه حر لابرد و برد لاحر شود و اگر مؤمني عارفي اين معني را فهميد مي‏فهمد اندازه حرارت جهنم را كه هيچ نسبت به آلام اين دنيا ندارد چرا كه اين دار دنيا دار امتزاج است و آن دار دار خلوص است و مشوب نيست و حرارتش حرارت مشوب به برد نيست پس اندازه و حدي ندارد و درجات حرارت آنجا معقول نيست چرا كه حرارت صرف است اگرچه بسيط در ملك نيست و هرچه هست در جميع عوالم مركب است لكن آنجا كأنه المي است كه هيچ راحتي در او نيست و جنت نعمت صرفي است كه كأنه المي در او نيست و وجداني است كه فقداني در او نيست و لذات بهشت را نهايتي نيست نمي‏توان گفت يك اكله جنت يا يك مواقعه يا يك صحبتي كه مؤمن با زوجه خود مي‏دارد چقدر لذت دارد و اگر جميع لذتهاي دنيا را روي هم بگذارند مقابل يك لقمه و يك شربه بهشت نمي‏شود و اگر مؤمن بخواهد به همان يك لقمه جميع را ميهماني بكند مي‏كند بلكه جميع اهل دنيا طاقت آن را ندارند بلكه ذره‏اي از آن را طاقت ندارند از اين است كه در خصوص لباسهايي كه به عالم مي‏دهند در جنت مي‏فرمايد يك سلك از سلكهاي يعني نخي از نخهاي از جميع اين دنيا بهتر است و سرش و نكته باطنيش اين است و همچنين نعوذ باللّه در جهنم اگر يك قطره از آن غسلين يا حميم جهنم را به كسي بچشانند المي كه از آن يك قطره احساس مي‏كند اگر جميع دنيا و برزخ را پر از عذاب و افعي كنند و به همه آنها معذب شود به قدر آن نيست چرا كه جميع آلام دنيا و برزخ محدود است و ممزوج به ضد است و اما آلام آخرت خالص است و صرفست و ضدش چنان مستهلك در او شده كه كأن لم‏يكن است و از اين جهت نعمت و عذاب آخرت را نهايتي نيست و مبدء الطف و ارق و اشرق مايمكن في الامكان است اين است كه خدا مبدء و مشيت را نار خوانده كه مي‏فرمايد يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم‏تمسسه نار پس مشيت نار است و اشد حرارة است و به همين لحاظ حرارت اين مشيت را عالم احببت ان اعرف مي‏گويند و آن عالم محبت و عالم عشق است و سئل الصادق عن العشق فقال نار تطلع علي الافئدة فتحرق غير المحبوب و ايني كه من جرأت كردم و لفظ عشق را گفتم به جهت آنكه در اخبار لفظ عشق را ديدم و شيخ مرحوم مي‏فرمايد كه من در اخبار لفظ عشق را نديده‏ام و استنكاف داشتند از لفظ عشق شايد مرادشان نسبت به خداست و الاّ من با وجودي كه تتبع شيخ را ندارم در اخبار ديده‏ام توي كافي هست طوبي لمن عشق العبادة فعانقها.

باري مقام محبت مقام حرارت و يبوست است كه ماسوي را مي‏سوزاند به جهت آنكه غير محبوب بارد است پس آن آتش او را مي‏سوزاند اين است كه جبرئيل وقتي در شب معراج به سدرة المنتهي رسيد عرض كرد تقدم يا محمد لقد وطئت موطئاً لم‏يطأه احد قبلك و لايطأه احد بعدك فرمودند أفي مثل هذا المكان تفارقني عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت و اين است كه ان للّه تعالي سبعين الف حجاب لو كشف واحد منها لاحرقت سبحات وجهه ماانتهي اليه بصره من خلقه به جهت اينكه اين مادون طاقت آن حرارت را ندارند و اگر تجلي كند براي خلق فاني مي‏شوند تجلي ربه للجبل فجعله دكا و خر موسي صعقا آن هفتاد نفر كه از اقوياء و علماي بني‏اسرائيل بودند و به همراه موسي آمده بودند طاقت آن تجلي را نياوردند به جهت برودت آنها بود كه نزد آن حرارت طاقت نياوردند فاني و متفكك شدند و آن حرارت در اندرون آنها درآمد و به طبع خود صعود كرد پس وجود آنها را متلاشي كرد و هباء منثور نمود و اگر حرارت قليل باشد آ ن اجزا كش مي‏آورد و بزرگ مي‏شود و هرگاه شديد و غالب باشد جميع اجزاء را متلاشي مي‏كند از اين است كه جبرئيل عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت و وجودم محترق مي‏شود و همچنين سبحات خداوند لو كشفت لاحرقت الي آخر.

شخصي عرض كرد كه اگر مناسب نباشد اين از آن حرارت منبسط مي‏شود يا نه؟

فرمودند تا مناسب نباشد آن حرارت نمي‏آيد چرا كه طفره نيست و جميع امور به تدريج است و اگر آن منفعل نشود لم‏يتجل له و الاّ خدا الان همين جا هم هست و انوار او هم تابان است و مع‏ذلك اشراق او ماها را نسوزانيد به جهت آنكه لم‏يتجل لنا لعدم انفعالنا و اگر تجلي مي‏كرد جميعا مي‏سوختيم و فاني مي‏شديم.

باري پس معلوم شد كه مشيت اشد اشياء حرارة است پس طبع آن مثل طبع نار است كه به هرجا تعلق گرفت آن را تلطيف مي‏كند و ترقيق و تصعيد و به هرجايي كه نداي مشيت و صداي مشيت رسيد احاله شود و اشراق مشيت اقبلوا الي است مثل اينكه اشراق نار را اگر به سخن درآري اقبلوا الي مي‏شود نار به هرجا مي‏تابد او را تسخين و تلطيف و تصعيد مي‏كند و انعقاد او را به انحلال بدل مي‏كند و جمود او را به ذوب و تسفل او را به علو و هي مي‏گويد اقبل الي و همان اشراق نداي اقبلي است كه مي‏دهد پس اشراق مشيت همان نداي اقبلي است كه در عرصه امكان اين ندا بلند شده ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمان ان آمنوا بربكم فامنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و اين نداي امنوا بربكم دائماً در ملك پيچيده و چطور ندايي كه در گوش جميع لطائف اين ندا رفته و به همه اين ندا رسيده نهايت بعضي زودتر اجابت كرده‏اند پس اين مشيت دائم نداي اقبلوا مي‏كند و نداي اصعدوا مي‏كند و مثلي براي اين اشراق شمس است به ارض و لازال اين اشراقي كه از شمس مي‏شود مخالط با سفليات و عنصريات مي‏شود و چون مخالط با عنصريات شد و حيز آن حرارت شمس بالا است و بالطبع مي‏خواهد بالا برود پس مي‏آيد و دست عنصريات را مي‏گيرد و بالا مي‏رود و عنصريات را به همراه خود بالا مي‏برد و آنها را هدايت مي‏كند به سوي خود و آنها را به هدايت خود و به شفاعت خود و به اينكه آنها متمسك به ذيل ولايت او شده‏اند آنها را به ذيل جناح خود مي‏گيرد و صعود مي‏دهد پس كثائف ارض نمي‏شنوند نداي حرارت شمس را بلكه آن لطائف بخاريه هبائيه ارض مي‏شنوند نداي حرارت و اشراق ملقي عليهم را و لبيك لبيك گويان صاعد مي‏شوند به سوي آسمان و به آن حدي كه ممكن است صعود كند صعود مي‏كنند تا اعلي درجات هوا كه رسيدند آنجا مي‏ايستند و بعد از آني كه آنجا ايستادند و حيزشان آنجا است اشراقات كواكب و اشراق شمس و ساير كواكب بر آنها وارد مي‏شود و از هر كوكبي فيضي و نوري و انتفاعي به او مي‏رسد و اثري براي او حاصل مي‏شود و آنجا تحصيل مي‏كند آثار كواكب و انوار كواكب را و حياتهايي كه در فلك هست و به واسطه شعلات كواكب نازل مي‏شود و در آن بخار صاعد كامن مي‏شود و بعد از آني كه بخارها منعقد شد فتري الودق يخرج من خلاله مي‏بيني كه آن اشراقها و حياتها در غيب آن آب همه كمون پيدا مي‏كند و آب جوهري مي‏شود مشتمل بر حرارت فلكي مثل آنكه ريوند حرارت در جوفش است و در غيبش است و مثل آنكه فلفل حرارت در غيبش است و فلفل حرارت در غيب او است همچنين آن آب اگرچه نگاه مي‏كني هيچ حياتي در او نمي‏بيني لكن در كمون او است آن حياتهايي كه از جانب مبدء آمده آن اسرار و آن اشراقات جميعا در كمون او است و به ظاهر قطره آبي است مثل ريوند كه هرچه نگاه مي‏كني سهليتش را نمي‏بيني و عفوصتش را به نگاه نمي‏بيني وليكن وقتي كه وارد معده شد اول معده در او عمل مي‏كند و بعد او در طبيعت عمل مي‏كند و همچنين شاهد بر اينكه در آن آب حياتهاي فلكي هست اينكه وقتي آمد به زمين انظر الي آثار رحمة اللّه كيف يحيي الارض بعد موتها ببين كه هر ذره خاكي كه به آن امتزاج گرفت و سخن او را شنيد و امتثال فرمان او را كرد و به طبع او شد نامي مي‏شود و كم شنيده‏ كه نامي شده اگر زياد بشنود حيوان مي‏شوند و من الماء كل شي‏ء حي حيوانات بيشتر شنيده‏اند و امتثال او بيشتر كرده‏اند كه حركت مي‏كنند و اگر سخن او را بيشتر بشنوند حيات بيشتر در آن پيدا مي‏شود پس مائي كه از آسمان مشيت نازل مي‏شود به ارض امكان حياتها و آثاري چند دارد از زير عرش مشيت هركه سخن او را بشنود آثار را مي‏نماياند آثار اراده را آثار قدرت را آثار قضاء را آثار جلال و كبرياء و عظمت را و آثار علم و سمع و بصر و جميع اسماء و صفات را كه در كمون آن ماء بود بروز مي‏دهد از ارض امكان هرچه امتثال كند و هرچه امتناع كند و قبول نكند آن آثار را بروز نخواهد داد و انبياء از همان آب بود و از جهت امتثال بود كه به خاك آنها ممزوج شد و آن قوت و قدرت و آن هيمنه و استيلاء را داشتند و خاتم خاتم شد به جهت امتثال كه صاحب ملك عظيم و سلطنت كبراي خداوند عالم شد به طوري كه كأنه مشية اللّه بود و مشيت بود به جهت اينكه مطاوعه تامه مي‏كرد براي مشيت پس مظهر جميع صفات مشيت شد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و دوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.

ديروز عرض كردم كه ماسوي اللّه هرچه قريب به مبدء خود مي‏شود الطف و اصفي و ارق مي‏شود و هرچه بعيد از مبدء خود مي‏شود اغلظ و اكثف و متكثرتر مي‏شود و كدرتر مي‏شود و هرچه لطيف‏تر شد منبسط‏تر مي‏شود لامحاله به جهت اينكه احكي براي مبدء مي‏شود و احكي از براي مؤثر عالي مي‏شود و چون مؤثر عالي واسع است در جميع امكنه وجوديه داني پس هرچه شي‏ء لطيف مي‏شود بايد اشبه به او شود و آن وسعتي كه از براي او است كه منطوي كرده در تحت خود جميع آنها را در اينها بروز مي‏كند پس عرش چون الطف اجسام است انبساط و سعه و احاطه او از جميع اجسام بيشتر است و كذلك كرسي بعد از او و افلاك بعد از آنها تا به زمين مي‏رسد پس هرچه غليظ‏تر شد كوچكتر شد و ضيق حدودش بيشتر شد تا اينكه تراكم پيدا شد مثل ارض پس هرچه شي‏ء الطف است اوسع است و همين كه اشد انبساطاً و انتشاراً مي‏شود اشد حرارتاً مي‏شود و همين معني حرارتي است كه در او پيدا شده و همين حرارت در هرچه پيدا شد مي‏خواهد منبسط كند منتشر كند او را به حيز خودش ببرد از اين بابت تصعيدش مي‏كند و جذب مي‏كند هرچه را كه شعاع آن حار در آن افتاد به سوي خود و قوه جاذبه از حرارت و يبوست پيدا شده چنان‏كه قوه دافعه از برودت و رطوبت پيدا شده پس آن مبدء عالي به جهت شدت انبساط و انتشار و سعه اشد اشياء است حرارة پس اشد اشياء است جذباً و مبدء عالي همان مشيت خداوند عالم است جل‏شأنه پس براي مشيت خداوند عالم حرارتي است كه از آن بالاتر نيست پس بنابراين خداوند عالم جل‏شأنه مشيت را به نار ناميده كه فرموده و لو لم‏تمسسه نار و بنابر همين است كه اثر حركت حرارت شده حركتي كه صفت مشيت است و خود مشيت حركت ايجاديه است در هر حالي حركت پيدا شود حرارت احداث مي‏كند و اين حرارت لازم حركت است وقتي كه حركت اينجا باعث حرارت بشود آن حركت عظيمه كه محرك كل ماسوي است چگونه سبب حرارت نباشد پس حرارتي كه براي مشيت است فوق مشاعر جميع كاينات است حرارتي است كه الف الف عالم را مي‏سوزاند فاني مي‏كند و خاكش را به باد مي‏دهد پس اين مشيت از اين جهت و راهي كه عرض كردم قوه جاذبه دارد كه از آن تعبير آورده شد به اقبل پس او مي‏گويد اقبلوا الي و اشياء اقبال مي‏كنند و او جذب مي‏كند و اشياء منجذب مي‏شوند حالا انجذاب اين ملك دو قسم است انجذاب عامي است كه كليه ملك منجذب مي‏شوند به جذب او و جمله دنيا برزخي خواهد شد و جمله برزخ اخروي خواهد شد و جمله آخرت مي‏رود تا به مقام رضوان و جبروتي مي‏شود و دائم ترقي مي‏كنند الي ماشاء اللّه و نهايتي از براي اين جذب و انجذاب نيست و وصول از براي ملك نيست ابدا و اين هم داخل مسائل مشكله است كه مشكل شده براي حكما چرا كه در پيش حكما محقق شده كه كل ما له بدء له ختم هر چيزي كه براي وجود او ابتدايي است و سابقي است لامحاله براي وجود او انتهايي و لاحقي است و نمي‏شود كه بدء شي‏ء و اول آن در دست ما باشد و آخرش الي مالانهاية برود و اين به ادله كه از براي تناهي اشياء ذكر شده استدلال مي‏شود و اين را به طور تجسم برهانش را عرض مي‏كنم و شما در معقولات هم جاري كنيد مثلا عصايي يا ريسماني اين سرش دست من است نمي‏تواند فرض كننده فرض كند كه آن سر ريسمان الي مالانهاية رفته باشد و كسي نگويد اين ريسمان يك سر ديگر ندارد و رفته الي مالانهاية چرا كه اين معقول نيست به جهت آنكه اين ريسماني كه اين سرش دست من است من ده ذرع از آن مي‏برم يا ده ذرع به آن مي‏چسبانم آيا تفاوتي در وجود اين ريسمان كه در خارج بود پيدا شد يا آنكه تفاوتي پيدا نشد هيچ عاقلي نمي‏تواند بگويد تفاوت پيدا نشد ده ذرع كه بريدي كوتاه‏تر شد و ده ذرع ديگر كه بريدي باز كوتاه‏تر شد پس اگر كوتاه‏تر مي‏شود حكما متناهي است پس هزار ذرع مي‏برم از اين ريسمان عقل هيچ عاقلي نمي‏تواند بگويد هيچ از اين ريسمان كم نشده باز صد ذرع ديگر مي‏برم و هكذا تا تمام شود پس چيزي كه كم مي‏شود فاني و تمام مي‏شود فكل منقوص متناهي پس هر چيزي سرش پيش من است لامحاله آخر دارد پس به همين برهان عالم اجسام را محدبي است و نه اين است كه عرش محدب ندارد و الي مالانهاية عالم اجسام مي‏رود وقتي مقعر عرش و كرسي پيش ما است پس محدب هم دارد لامحاله صد فرسخ اگر از آن كم بكني يا اينكه كم نكني عقل مي‏گويد تفاوت مي‏كند و هزار گز ديگر كم مي‏كني كم مي‏شود وقتي كم مي‏شود پس لامحاله تمام مي‏شود و به همين نحو استدلال فرمود پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه از براي دهريين و فرمود نه اين است كه اين سر زمان پيش شما است چون دهريين مي‏گفتند آنچه از زمان گذشته است براي آن اولي نيست و پيش از اين اولي ندارد بعد از اين هم اخري ندارد پس حضرت پيغمبر براي آنها احتجاج فرمودند كه اين شي‏ء كه سرش پيش شما است آيا نه اين است كه اين شي‏ء كه پيش شما است حالا آمده و حادث است آيا نه اين است كه پيش از هر شي‏ء روزي بوده و پيش از آن روز شبي نه اين است كه آخر گذشته پيش شما است و چگونه مي‏شود كه آخر گذشته پيش شما باشد و گذشته اول نداشته باشد و لازم اين افتاده است كه از امروز الي ماشاء اللّه من الازمنة الماضية و از عهد نوح الي ماشاء اللّه من الازمنة الماضية با هم هيچ فرقي نداشته باشد و هيچ روي سالهاي گذشته نيامده باشد آدم عاقل همچو حرفي نمي‏زند ابن‏سينا مي‏گويد گذشته‏ها عدم شده‏اند مي‏گويم ديگر آن اعدام زيادي و كمي برايشان تعقل نمي‏شود تمايزي ميانشان نيست همين‏قدري از عدد كه گذشته موجود است يا معدوم اگر موجود است كه كم مي‏شود پس اين حرف داخل زخرف القول است كه آن زينتش داده‏اند و سر و صورتش داده‏اند و الاّ اگر تعمق در آن بشود از حالا تا عهد حضرت آدم مي‏خواهيم بدانيم صد سال گذشته هشت هزار سال گذشته يا نگذشته از اول سن شما چند سال رفته چهل سال رفته مي‏خواهم بدانم اين چهل تا اعدامند چهل تا نيست را شمرده‏اند چهل سال شده يعني چه مگر نيستها متمايزند اين سالها هستند يا نه و شما پيرتر مي‏شويد يا نمي‏شويد عمرتان از چهل به پنجاه مي‏رود يا نه از پنجاه به شصت مي‏رود يا نه ده تا روي اعدام مي‏گذاري مي‏شود پنجاه تا و ده تا ديگر روي پنجاه تا مي‏گذاري شصت مي‏شود اين معقول است كه عدم با وجود تركيب بشود عدم با عدم تركيب مي‏شود يعني چه پس اين شصت سال چيزي است معدود و همچنين هشت هزار سال هم چيزي است معدود حالا كه معدود شد حالا ببينيم آيا از حالا به پيش الي ماشاء اللّه تا از عهد نوح به پيش هيچ فرق ندارد يا فرق دارد از نوح به پيش كمتر است چهار هزار سال پس چطور گذشته‏ها اعدامند و هيچ عاقلي نمي‏تواند بگويد من امروز با ده سال پيش از اين عمرم هيچ تفاوت نكرده و ده سال چيزي نيست و عدم است و هميشه در اين آني كه موجود است من هستم اين الان هستم پس اين حرف صحيح نيست و رسول خدا۹ رد فرمودند بر دهريين و فرمودند نمي‏شود كه اين سر زمان پيش ما باشد و آخر نداشته باشد و آنها هم عاجز ماندند و فرق نمي‏كند صبح تا حالا و از عهد آدم تا حالا اما صبح نبوده و حالا يك ساعت و نيم از سر آفتاب نمي‏گذرد اين حرف نامربوط است پس زمانهاي گذشته لامحاله كم و زياد مي‏شوند به جهت اينكه اين سرش پيش ما است پس لامحاله پيش از اين روز شبي است و پيش از آن روز شبي است و بايد به انتهاء برسد و رسول خدا اين‏طور استدلال فرموده‏اند پس اين شب و روز گذشته براي آن انتهايي هست و ديگر حالا مضايقه از اين من ندارم كه با وجودي كه رسول استدلال فرمودند و آنها عاجز شدند و عقول هم تجويز مي‏كند كه اين ايام متناهي شود و سابق بر آن نوعي ديگر باشد و اين نوعي كه حالا هست كه زمين حاجب شمس مي‏شود و شب و روز به اين‏طور هست اولي دارد و آخري دارد و بعد از انتهاي اين دوره دوره ديگر شود و اين‏طور نگذرد و وضع شب و روز فرق كند و زمين لطيف شود و اوضاع زمين اوضاعي ديگر شود يا فلكش ساكن بشود و ديگر شمس جاري نشود و طوري ديگر باشد و الاّ تا وضع اين وضع است سري دارد و تهي دارد و اول و آخري دارد لامحاله حالا هرگاه دورات فلك اين‏طور است و هرگاه فلك بايستد دورات تمام مي‏شود و اگر فلك ساكن شد برهان شما تمام مي‏شود و نمي‏تواند برهان بر خلاف اين بشود حضرت امير مي‏فرمايد كل معدود متنقص هرچه معدود شد متنقص است به جميع امكنه به جميع ازمنه به جميع كميات به جميع كيفيات اين حرف گفته مي‏شود.

عرض شد افلاك اگر يك وقتي ساكن باشند بايد امتناع حركت داشته باشند ابدا؟

فرمودند شما اگر ساكن باشيد چرا حركت شما ممتنع نيست.

عرض شد كه به واسطه حركات افلاك و مقتضيات آن من حركت مي‏كنم.

فرمودند چه ضرر دارد به اقتضاي ارض به اقتضاي هوا به اقتضاي عالم افلاك حركت بكند به اقتضاي آن نفسي كه در او است چرا كه عالم هم رجلي است نفسي دارد چنان‏كه شما را نفس شما حركت مي‏دهد عالم افلاك را هم نفسش حركت مي‏دهد پس مي‏شود كه ساكن باشد و بعد حركت كند.

باري مقصود اين بود كه هرچه اين سرش دست ما است آخر دارد و حديث هم هست و پيغمبر هم فرمود و حضرت امير هم فرمودند كل معدود متنقص و عقل هيچ طفلي هم نمي‏تواند انكار اين بكند كه از روش كه برداشتي كم نشد يا روش گذاشتي زياد نشد معقول نيست اگرچه گذشته‏ها معدوم شده‏اند از عهد حضرت نوح به سابق و از امروز به سابق بايد فرق بكند و هر عقلي اين را تصديق مي‏كند كه بايد فرق باشد و عقل پيغمبر هم همين‏طور فهميده است و حكما هم تصديق اين را دارند كه هرچه اول دارد آخر دارد و مقصود اينها نبود و مقصود اين بود كه اين خلق كه اولي دارد كه آن فؤاد كلي باشد يا ماء نازل از سماء مشيت باشد يا اينكه اول ماخلق اللّه العقل باشد آخر دارد پس حالا چگونه اين ملك آخر ندارد و حال اينكه اين ملك لازال خواهد بود و جنت دار خلود است و براي او تقضي نيست و نار دار خلود است و براي او تقضي نيست حالا اين چگونه مي‏شود كه آخر نداشته باشد و خداوند هم فرموده كما بدءكم تعودون پس چگونه مي‏شود كه بدء متناهي باشد و عود متناهي نباشد يعني چه و اين مشكل شده بر حكما پس خلود جنت و نار را منكر شده‏اند و اين لازم قولشان است كه گفته‏اند:

چون به بي‏رنگي رسي وان داشتي   موسي و فرعون دارند آشتي

مي‏گويند چون به آنجا رسيدي كه اول آنجا بودي و بي‏رنگ بودي ديگر آنجا همه تمام مي‏شود انا للّه و انا اليه راجعون و وصول به حق آخر اين كاينات است و آخر همه  خدا مي‌شوند چيزي نمي‏ماند و عالم مي‏شود همه خدا و اين‏طور معني آيه را كرده‏اند يا من يبقي و يفني كل شي‏ء همين است و لازم اين حرف اين است كه اين متناهي مي‏شود و از خدا بيرون آمده است و دوباره باز به سوي خدا عود مي‏كند لكن اين حرف باطل است و اين‏طور نيست و با وجودي كه خلق اول دارد و اول ماخلق اللّه العقل است و با وجود اين مي‏فرمايد خلقتم للبقاء لا للفناء و جنت و نار دار خلود است و ابدالابد حوادث در جنت يا در نار سايرند و به خدا ابدا نخواهند رسيد و خدا نخواهند شد اين است مذهب اسلام و شرح اين مسأله به طور اختصار و اجمال اين است كه آن عقل اگرچه مبدء است و از آن مبدء اشياء نزول كرده‏اند و اينجا آمده‏اند اگر مبدء آنجا بايستد اشياء در عود به او بايد برسند ولكن اگر مبدء نايستد آنجا و لازال صعود كند اشياء در عود به او نبايد برسند و نمي‏رسند مثلا هرگاه دو نفر باشند از منزلي مثلا از باغين يكي از آنجا برود رو به يزد و يكي از آنجا بيايد رو به كرمان حالا ايني كه مي‏آيد رو به كرمان برمي‏گردد رو به يزد و مي‏خواهد به او برسد اگر او بماند اين به آن مي‏رسد ولكن اگر نماند و برود هرچه اين برود به او نخواهد رسيد و لازال مي‏رود و به او نمي‏رسد چرا كه او هم مي‏رود و آن هم سيرش مثل سير اين بل اشد است و اين هم سير مي‏كند و به او نخواهد رسيد پس عقل بر اين است كه در آنجايي كه آفريده شد متوقف است و ديگر صعود نمي‏كند و استمداد نمي‏كند و مدد از اعلي به او نمي‏رسد همچو چيزي نيست بلكه از اعلي به عقل مدد مي‏رسد لازال و عقل صاعد است لازال و عقل در جاي معيني نمانده كه آنجا بايستد و اينها بروند و به او برسند بلكه عقل صاعد است الي ماشاء اللّه و ممكن نيست اين اشياء را هم كه به عقل برسند و به فؤاد برسند ابدالابد و اشياء به كنه حقيقت خود نخواهند رسيد اين است كه در دعاست تدلج بين يدي المدلج من خلقك وقتي اشياء به مبدء خود ابدا نرسند چگونه به خدا خواهند رسيد و مبدء آنجا نمانده كه اينها بروند و به او برسند و مبدء لازال در صعود است و اشياء هم صعود مي‏كند و به او نمي‏رسند از اين جهت صد هزار هزار سال زيد در بهشت مي‏ماند و سير مي‏كند و صعود مي‏كند و از زيديت خودش بيرون نمي‏رود و صد هزار سال ديگر سير كند باز زيد است و هكذا و هرچه سير مي‏كند به زيد نمي‏رسد و از زيد نمي‏گذرد پس سير مي‏كند پس چون سير كرده و از زيد نگذشته و به زيد نرسيده به جهت آنكه حقيقتش هم دارد سير مي‏كند پس ببينيد كه خداوند عالم چگونه حقيقتي به انسان داده و چگونه ترقي مي‏دهد انسان را كه تا ملك خدا هست اين انسان مي‏رود و به جايي نمي‏رسد پس معلوم شد كه در اول مبدء دارد و در آخر هم به جايي منتهي نمي‏شود و اين مطلب را سيد مرحوم مثل مي‏آوردند به تسبيح و دست مي‏گرفتند و مي‏گفتند مثلا اين مبدء كه شيخ تسبيح باشد و اين دانه‏ها سير مي‏كنند و هرچه اينها سير مي‏كنند اگر آن شيخ تسبيح آنجا بماند اينها به او مي‏رسند وليكن او نمي‏ماند آنجا و تسبيح را بالا مي‏كشيدند و مي‏فرمودند اشياء بالنسبه به مبدء چنينند.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و سوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.

بعد از آني كه معلوم شد كه مشيت خداوند عالم جل‏شأنه اشد اشياء است حرارةً پس اشد اشياء است جذباً و اشد اشياء است تأثيراً و تسخيناً از براي قوابل امكانيه ولكن جذب در هر چيزي به طور خود او جلوه مي‏كند و همه از جذب او است بلكه جميع حركاتي كه در ملك هست كائنا ماكان بالغا مابلغ همه به تحريك همان مشيت است و همه به جذب همان مشيت است اين است كه گفته مي‏شود كه جميع حركاتي كه در ملك پيدا مي‏شود از محبت است و از نار محبت و حرارت محبت است پس آن حرارت مشيت كه نار احببت ان‏اعرف باشد و نار محبت است نار او و حرارت او بر قوابل امكانيه تابيد و در هر قابليتي آن حركت طوري اقتضاء مي‏كند و مثل تقريبي عاميانه براي اين زده مي‏شود و از آن في الجمله فهميده مي‏شود حركت فنر ساعت است در چرخهاي ساعت و اين فنر مبدء حركات ساعت است و جميع اين ساعت به جذب آن فنر كشيده مي‏شود و اگر آن را روي زمين بگذارند و صاحب جهات شود بعضي از چرخهاي او از مشرق رو به مغرب مي‏رود و بعضي از مغرب رو به مشرق و بعضي از اعلي به اسفل و بعضي از اسفل به اعلي حركت مي‏كنند و هر چرخي بر حسب استعداد و قابليت او يك نحوي از حركت را اقتضاء مي‏كند پس حرارت و حركت مشيت در عوالم غيبيه كه اعراض نيست بروز مي‏كند حركت بر قطب را و جميع اجزاي آن عالم بر قطب حركت مي‏كند و در عالم اعراض كه بروز مي‏كند در اعالي اين عالم كه بروز مي‏كند حركت بر محور اقتضاء مي‏كند و در عناصر كه بروز مي‏كند حركت از مركز و به سوي مركز مي‏شود و همان حركت كه در حيوانات كه بروز مي‏كند حركت ارادي و حركت عرضي مي‏شود و آن حركت در نباتات كه بروز مي‏كند حركت نما و زياده و حركت طبيعي مي‏شود و هكذا همان حركت مشيت است در هر چيزي بروز مي‏كند و به طور و استعداد و قابليت آن غير اقتضاي حركتي مي‏كند اما حركت در عالم غيب كه حركت بر قطب است و احداث كره مي‏كند و اصل اين كلمه داخل اصولي است كه  ابوابي چند از علم از او گشوده مي‏شود و هو باب يفتح منه الف باب آنچه بر قطب حركت كند اقتضاء كره مي‏كند و آنچه بر محور حركت مي‏كند اقتضاي دواير مي‏كند اين سخن اصلي است كه براي اين فروع كثيره از امور دنيا و آخرت مترتب مي‏شود و حركت بر قطب بر دو قسم است يك دفعه قطب مي‏گويند و آن نقطه كه از عرض كره و در وسط كره است و از اجزاي كره است كه نسبت جميع اجزاء به اين نقطه مساوي است و دور تا دور اين كره نسبتش به آن مساوي است و آن قطب است ديگر كره خواه مسمط باشد يا مجوف باشد و يك دفعه قطب مي‏گويند و مراد چنين مركزي نيست لكن اعدل اجزاي اين كره مقصود است خواه مسكن او در وسط باشد و خواه در وسط نباشد اگرچه بر سطح اين كره باشد و هر جايي از اين كره كه باشد همين كه اعدل اجزاء كره است آن مبدء است و آن غوث است و ساير اجزايي كه در اين كره است به تدريج و ترتبي هريك در جايي واقع شده همه تابع آن اعدل اجزاء بايد باشند نظر به آنكه آن چه از جانب عالي مي‏رسد اول من يتنبه آن اعدل است هرجا مي‏خواهد باشد و ثاني من يتنبه آني كه يك درجه كمتر و ثالث من يتنبه آن‏كه يك درجه كمتر از آن تا آنكه آن اجزايي كه بعد از همه اجزاء متنبه مي‏شوند آنها ابعد الاجزاء عن القطبند اگرچه به حسب مكان عرضي مقارن با قطب باشند بلكه هرجا كه ابعد اجزاء است اسمش محدبست اگرچه به وسط رفته باشد و بسا آنكه يك قطعه از ابعد اجزاء به وسط اين كره رفته باشد و آن اعدل اجزاء رفته باشد به محدب كره و مع‏ذلك آن اعدل اجزاء قطب است و مركز و آن قطعه ابعد اجزاست از اين قطب پس اين مكان كه در وسط كره است قطب بايد باشد نه به اين معني ظاهرش است بلكه اول به معني انتباه از مبدء است و مثل براي اين آنكه اگر شما دست خود را مثلا از سينه بگذاريد روي دل حالا اين اصابع ظاهراً اقرب است به دل لكن آن مددي كه از قلب بايد به اصابع برسد از آن قلب بايد بيايد به شريانات و از آنجا به عضد و از آنجا به زند و از آن برسد به رسغ و از آنجا بيايد به كف و از كف بيايد به اصابع و از اصابع بيايد به انامل به همان ترتيبي كه دارد بايد مي‏آيد و اگرچه ظاهراً انامل اقرب اجزاء باشد به دل وليكن اين قرب و بعد ظاهري مناط استمداد باطني نيست اين است كه نبي اعدل اجزاي عالم است و بسا آنكه كنار او مجوسي يا يهودي نشسته باشد و سلمان رفته باشد در بعد ابعد و حضرت امير به مشرق به جنگ رفته باشد و به ابعد اجزاي عالم باشد ظاهراً اين دخلي ندارد بلكه باز مددي كه به يهودي مي‏رسد به همان ترتيب خود مي‏آيد الاقرب فالاقرب تا به منتهاي بعد برسد و آن يهودي اقرب خلق نمي‏شود به رسول اللّه۹ پس آن يهودي كه در محدب است مقام او در بعد ابعد از مركز است و اگرچه وسط آمده باشد و نشسته باشد و حضرت امير كه اقرب اجزاست به مركز اگرچه برود در ابعد و در محدب كره بنشيند و اين هم يك معني قطب است.

و اما معني ديگر اين است كه قطب الطف و احكي و اشرف را بگويند كه به حسب طبيعت خودش اشد اجزاي اين كره باشد انبساطا و انتشارا و احاطة و اعظم آنها باشد كبرا پس به اين ملاحظه كه احكي است از براي احاطه عالي و قدس و اطلسيت عالي و تجرد او از جميع قيود و حدود و صور به او قطب مي‏گويند پس بنابراين عرش قطب و قلب اين عالم است اگرچه بيرون از همه اجزاست و مثل جلد است به روي ساير كرات و مع ذلك قطب و قلب است به جهت آنكه او احكي است از جميع و اشرف و الطف و اوسع و اول اجزاست و عقل است و عقل اول ماخلق اللّه است و عرش اول خلق اين عالم است پس او قلب اين عالم است ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب اي عقل و او است اول جزئي كه از اين عالم به حركت درآمده اواست كه كان عرشه علي الماء پيش از خلقت پس او قطب و مركز اين عالم است بعد از آني كه قطب و قلب شد اعضاي رئيسه اين بدن بروج اثناعشر مي‏شوند كه در حول او است و بعد از آن افلاك سبعه به منزله اعضاي عاليه هستند كه آلات و ادوات قلبند كه تجليب و تفريق و جذب و دفع و امساك و هضم و قواي او هستند و زمين به منزله ساير بدن او است و اين به منزله پوست عالم است و او قلب است پس همچو چيزي را هم قطب مي‏گويند حالا حركت بر قطب را بايد فهميد  وحركت بر قطب يعني بر عرش چه معني دارد و حركت بر رسول خدا۹ كه قطب و غوث عالم است چه معني دارد و حركت بر مركز زمين بر آن نقطه كه قطب كره است چه معني دارد و باز از جمله معاني قطب كه در اين عالم بر آن قطب گفته مي‏شود اجزايي است ذاتي كه اصول است كه در اين مركب اجزائي است كه قبل از اختلاط به اعراض گرفته شده است و آن جوهري است هورقلياوي و آن جوهر از اين عالم نيست و مع‏ذلك قلب و قطب اين عالم است به جهت اينكه قبل از جميع اين اعراض است و منتهي‏اليه جميع اعراض و محرك جميع آنها است و اين مطلب گفته شده و فهميده نشده و حل آن نشده است و آنچه گفته شده كه زمين خالي از حجت نمي‏شود و بي‏واسطه زمين قرار نمي‏گيرد و الاّ لساخت الارض باهلها معنيش چه چيز است و طفره هم كه در وجود نمي‏شود و اين مسلم است و زمانهاي سابق بر بعثت رسول مثل زمان نوح و آدم اين علم و اعجازي كه به ايشان مي‏رسيد از خدا بدون واسطه مي‏رسيد يا به واسطه اما بدون واسطه كه نمي‏شود چرا كه انبياء اول و اشرف كاينات نيستند و اول مستمدين از خدا بدون واسطه نيستند اجماعا و در اين عالم هم كه واسطه نبود چرا كه واسطه بايد از عرض آنها باشد و اگر كفايت مي‏كرد در افاضه واسطه كه از عرض مستفيض نباشد خود خدا كفايت مي‏كرد و احتياج به وسايط نبود و اين احتجاج كه مردم محتاج به وسايط و انبياء هستند باطل مي‏شد و نبايد باشد و اگر در غيب نبي و واسطه و حجتي كفايت مي‏كرد ديگر چه احتياج به بعث رسل بود و همه خلق از همان حجت غائب استمداد مي‏جستند و هيچ محتاج به انبياء ظاهر نبودند و علانيه معلوم است كه اين نمي‏شود پس بايد واسطه در عرض باشد و اگر در عرض نباشد اين عيبها لازم مي‏آيد و اگر چنين است پس پيش از نوح و پيش از آدم واسطه آنها كه بود و حجت كه بود و اين مشكل شده پس اگر كسي بگويد استدلالات شما كه عالم حجت مي‏خواهد قطب مي‏خواهد يا ايصال به اينها بودن و در عرض اينها بودن مي‏بايد حجتي باشد كه دسترس باشد اين حرف شما باطل مي‏شود به جهت آنكه در زمانهاي سابق پيش از پيغمبر شما كه بود آن كسي كه از خدا به خلق فيضها را مي‏رساند عيسي است مابين عيسي و خدا كيست او اول صادر نبود و همچنين مابين عيسي و محمد كه بود كه از خدا و محمد مي‏گرفت و مي‏رساند آنهايي كه صاحب شريعت بودند بي‏واسطه نمي‏شد آناني كه ناقصند چگونه فيض به آنها مي‏رسد و به آن صاحبان شريعت نرسيده باشد و پيش از حضرت آدم چطور فيض مي‏رسيد اگر اين حرف شما عامه است امام زمان بايد باشد و اگر نباشد اذا لساخت الارض باهلها پس بگوييد كه پيش از حضرت آدم حجت كه بود و راه جواب اين شبهه عظيمه نيست مگر از همين بابي كه عرض كردم كه قطب و مركز و قلب اين عالم در مقام هورقلياء است و هورقلياء را نه خيال كنيد كه بيرون از اين عالم است بلكه در همين عالم است و افلاكش در افلاك اين عالم است و عناصرش در عناصر اين عالم و هيچ بعيد نيست از اينجا و همين بعد الاختلاط بالاعراض تراب اين دنيا است و قبل الاختلاط تراب هورقلياء است و در همين تراب تراب خالص غير مختلط هست و عناصر خالصه عناصر هورقلياء است و افلاك خالصه بدون خلط اعراض افلاك هورقلياء است پس هورقلياء جسمانيست و در همين عالم است و از اين جهت او را اقليم ثامن گفتند كه كأنه اقليمي است كه در اين هفت اقليم ساري است چنان‏كه اطبا طبيعت خامسه گفتند كه ما لفظش را تغيير داديم تا همه جا درست بيايد آنها گفتند از چهارتا كه مركب شد آن طبيعت كه در چهار جاري است و از چهار حاصل است طبيعت خامسه است و ما به جهت آنكه بسا مركب از دو جزء يا سه جزء يا هفت هشت جزء مركب شود پس گفتيم طبيعت خارجه كه آن طبيعتي است كه حاصل از اين اجزاء است حالا همچنين مقام هورقلياء مثل طبيعت خارجه است حاصل از اين اجزاء ولكن خارج از اجزاء مثل مائي و ترابي و ناري و هوائي كه بهم آميخته شده باشد و طبيعت خامسه حاصل شده باشد ولكن خارج از اينها است و علي اي حال در عالم هورقلياء قطبي كه باشد نافع به اين دنيا و قلب اين دنيا هست وجودش باعث بقاي وجود اين دنيا است به جهت آنكه آن از اصول اين عالم است و از اين عالم است نهايت اعراض براي او نيست و كفايت براي حفظ اين اجسام آن جسم هورقلياوي مي‏كند آيا نمي‏بينيد كه امامي كه بدنش صحيح است و عرض و مرض ندارد و ابدان مرضي را مدد مي‏رساند و چشم دارد و كوران را مدد مي‏دهد و گوش دارد و اگر آن دنيا را مدد مي‏دهد لطيف است و كثيفها را مدد مي‏دهد و هكذا پس چه مي‏شود كه قطب صاحب آن جسم هورقلياوي باشد و خالي از اعراض باشد و جميع صاحبان اعراض را حفظ كند و مدد بدهد و هيچ منافاتي ندارد به جهت آنكه جسم هورقلياوي از همين دنيا است نهايت خالص و صافي از اعراض است نه اين است كه جسم نيست واقعا حقيقتا صاحب جسم است و صاحب طول و عرض و عمق الاّ اينكه خالص از اعراض است و اين عناصري كه شما داريد از اعراض فراهم آمده و مثل هورقلياء و اين عناصر مثل اين اعراض است و عناصر مثل چهار عنصر آدم نارش صفرا است و هوايش دم است و ماءش بلغم است و ترابش سوداء است و اين است چهار عنصر اين بدنها و اما چهار عنصر اين دنيا ساري و جاري در آن چهار عنصر خلطي است و مثل طبيعت خامسه در كل آنها ساري است و مثل احديت كه در اعداد مي‏گردد و اين عناصر كافيند در حفظ آن چهار عنصر خلطي و همچنين عناصر هورقلياء ساري و جاريند در عناصر اين دنيا و كافيند در حفظ آنها مثل اينكه نار اين عالم در صفرا مي‏گردد به همان‏طور عناصر هورقلياوي در اين عناصر مي‏گردد پس اين بدن هورقلياوي در حفظ بنيه عالم كافي است و حجت در جميع ازمنه عالم چه پيش از حضرت آدم و چه بعد از حضرت آدم در هورقلياء بوده و هست و او است حافظ كل اين دنيا نهايت وقتي خداوند بر فرعون اتمام حجت كرد حجت را سوار كرد بر اسبي و با براق طلا ظاهر شد و حضرت امير را سوار كرد و ظاهر كرد و نمود به فرعون و حضرت حمله بر او كردند با نيزه به او اشاره كردند كه مي‏خواهي بزنم توي شكمت و فرعون ترسيد و از بالاي تخت افتاد به زير و خودش را خراب كرد و غش كرد و افتاد غرض اين است كه حضرت امير صلوات اللّه عليه ظاهر شد بر فرعون و خدا مي‏فرمايد و لقد اريناه آياتنا كلها و آن حضرت بود جميع آيات خداوندي كه به او نمود و الاّ فلق بحر كل آيات نيست و جراد و خون شدن نيل كل آيات نيست بلكه آيات مرئيه و كل آيات وجود مبارك حضرت امير است كه به او نمودند فكذب و ابي و آن وقت مصلحت چنان ديده بود كه از اعراض اين دنيا به خود بگيرد و ظاهر شود بر فرعون مثل اينكه ملائكه ظاهر شدند براي حضرت لوط و حضرت ابراهيم و در مقام خود بودند و صورتي از اعراض اين دنيا گرفتند به منزله آيينه و در او جلوه كردند و پيدا شدند در اين دنيا و خودشان در مقامشان ثابت بودند و مقام خود را رها نكرده بودند و مثل جبرئيل كه نازل مي‏شد به صورت دحيه كلبي و نازل مي‏شد به حضرت آدم و شيث و حضرت امير در دشت ارژن ظاهر شد به جهت سلمان و بعد در اين زمان دلش خواست كه ظاهر شود پس به اين‏طور و به اين صفت ظاهر شد و بعد از اينكه ضربت به فرق مباركش زدند باز برمي‏گردند و باز به قرن ديگرش مي‏زنند و باز برمي‏گردند و هو ذوالقرنين هذه الامة و له الكرة بعد الكرة و الرجعة بعد الرجعة و باز آن حضرت و ساير ائمه : در اين بيابانها هرجا كسي استغاثه كند به فريادش مي‏رسند به هر لباسي كه بخواهند و بسيار ارشاد ضالي نموده‏اند و نجات داده‏اند و همين‏طور از آن روز الي الان از قبور مطهره ايشان چگونه آثار و معجزات ظاهر شده و مي‏شود تا باز ظهور كنند معلوم است كه مقامشان مقام هورقلياء است و در آنجا ساكنند و قطب عالمند و قوام عالم به ايشان است اگرچه به اعراض اين عالم جلوه نكرده باشند و در هر صورتي از صورتها و به هر طوري از اطوار كه خواسته باشند جلوه مي‏كنند و مي‏كنند آنچه بخواهند جل مقام آل‏محمد عن وصف الواصفين.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و چهارم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.

سخن در صعود بود و عرض كردم كه مشيت اشد اشياء است حرارة پس اشد اشياء است جذبا و ظل جذب او كه در قوابل امكانيه افتاد آن ظل در هر عالمي از عوالم به طور آن عالم برحسب آن عالم جلوه كرد و ظل آن حركت مشيت و چون مشيت حركت ايجاديه است ظل آن حركت در هر عالمي طوري بروز كرد پس در عالم غيب به طور حركت بر مركز و قطب بروز كرد و در عالم شهاده به طور حركت بر محور بروز كرد و در سفليات و عناصر به طور حركت از مركز و به سوي مركز بروز كرد و در نباتات حركت مشيت به حركات طبيعيه و نما و زياده و نقصان و در حيوانات به طور عرض و انتقال از مكاني به مكاني و حركات اراديه و آن حركت در انسان بروز كرد به طور ترقيات از رتبه دانيه به رتبه عاليه و تنزلات از رتبه عاليه به رتبه دانيه و تنقلات از علمي به علمي ادني يا اعلي از معقولي به معقولي و معرفتي به معرفتي و در انسان آن حركت به اين‏طورها بروز مي‏كند و سخن در حركت بر محور و حركت بر قطب بود و براي قطب چند معني عرض كردم و مراد ما از حركت بر قطب اين است و معلوم نمي‏شود تا آنكه معني حركت را بفهميم و حكما در معني حركت اختلاف كرده‏اند بعضي گفته‏اند كه حركت كون شي‏ء است در مكان ثاني بعد از مكان اول و اين تعريف را از روي چشم برداشته‏اند و غافل از اين شده‏اند كه اين تعريف سكون است پس از سكون چنان‏كه واضح است از اينجا برداشته‏اند و آنجا گذاشته‏اند و در ميان متحرك است و الاّ در مكان اول و دوم در هر دو ساكن است و بوعلي سينا گفته و بهتر گفته است كه حركت كمال اول شي‏ء است نحو كمال ثاني به اين معني كه شخص از اينجا حركت مي‏كند براي اينكه يك چيزي تحصيل كند كه از براي نفس او به واسطه او استكمالي حاصل شود مثلا مي‏رود به طلب علم و علم كمالي است كه حاصل مي‏شود و آن منتهي‏اليه حركت است پس حركت مابين ذات است و مابين آن منتهي‏اليه حركت و آن حركت نار ظهوري اسم او را كمال ذات گفته‏اند كمال اول به سوي كمال ثاني و تو به واسطه كمال اول به كمال ثاني مي‏رسي پس اين تعريف نتوانسته‏اند تعريف كنند افضل تعاريف و تعريف مربوط آن است كه در آن تعريف مأخوذ نباشد خود معرف و رديف معرف و شما مي‏خواهيد تعريف حركت را بكنيد به خود حركت يا به لفظ هم معناي حركت مثل نقل و انتقال مثل آنكه بگويي كه حركت نقل با انتقال از مكاني به مكاني است و حرف در خود نقل و انتقال است پس چنين تعريفي درست نيست و هر تعريفي كه در او كلمه فعلي يا كلمه مصدري باشد از آنچه مي‏خواهند تعريف او را كنند جايز نيست و آن تعريف درست نيست از اين جهت بوعلي در تعريف حركت اين را اختيار كرده كه حركت كمال اول است به سوي كمال ثاني دويم حالا انسان هر حركتي كه مي‏كند براي استيفاي كمالي است و ملكه‏اي است اگر پي مال هم برود مقصودش تحصيل استعلاء و كمالي است و اگر از چيزي فرار مي‏كند مقصودش تحصيل كمال بقاي او است حالا اگر بگويم كه حركت طلب الكمال باز طلب مصدر است و ميل الشي‏ء الي الشي‏ء خوب نيست پس كمال بهتر است از باقي تعاريف و اگر بگويي حركت كمال اول است كفايت مي‏كند لكن مستمع از اين چيزي نمي‏فهمد چرا كه حد تام آن است كه بشناساند ماده معرف و صورت او را كه گفته‏اند مشتمل باشد بر جنس كه ماده معرف از او است و مشتمل باشد بر فصل كه صورت معرف از او است و علي اي حال حركت از دو قسم بيرون نيست يا حركت امدادي است مثل حركت عالي به سوي داني مثل حركت غني به سوي فقير و قوي به سوي ضعيف و هكذا و يا حركت استمدادي است مثل حركت داني به سوي عالي مثل حركت فقير به سوي غني و جاهل به سوي عالم و ذليل به سوي عزيز و ضعيف به سوي قوي اما حركت عالي به داني چون عالي محيط به داني است و من جميع الجهات حركت مي‏كند به سوي داني حالا اينجا معلوم مي‏شود امتياز حركت بر قطب از حركت بر محور.

باري چون عالي محيط است بر داني و نسبت او به جميع جهات داني يكسان است پس من جميع الجهات عالي حركت مي‏كند بر داني و محتاج به اين نيست كه انتقال از مكاني به مكاني كند و غيرمحيط در انتقالش محتاج به انتقال از مكان به مكان است و اما كسي كه همين آني كه اينجا است در همين آن آنجا است حاجت به انتقال ندارد و چون حاجت به انتقال ندارد پس من جميع الجهات حركت بر داني مي‏كند و چون داني فاقد جهتي از جهات نيست او هم به حركت خاص استمدادي استمداد از عالي مي‏كند در هر جايي كه هست مي‏يابد عالي را بدون نقل و انتقال و استفاضه و استمداد از او مي‏كند در همان جايي كه نشسته و نبايد انتقال كند از جايي به جايي و رفيق خانه رفيق خود مي‏رود و به خانه مثل خود مي‏رود و اما عالي چنين نيست و در جميع امكنه وجوديه هست و اولي است به خود آن موجود از آن موجود پس در امداد خود هيچ محتاج به حركت نيست چرا كه او اقرب به او است از خود او به او و اولي است به او از او و اوجد است از او در مكان وجود او و تو نبايد از مكان خود حركت كني به سوي او در استمداد تو از او پس در استمداد از عالي نبايد داني حركت كند بلي براي استمداد از اخوان و رفقا حركت ضرور است و بايد به جانب آنها رفت پس اشياء نبايد از مكان خود حركت كنند به سوي خداوند عالم در استمداد آنها چه رسد كه ديگر به خدا برسند پس حركتي كه داني بر قطب مي‏كند يا حركتي كه عالي بر قطب مي‏كند اين حركت بر قطب احداث كره مي‏كند زيرا كه احداث دايره وقتي مي‏كند كه يك نقطه از جاي خود حركت بكند و بكند تا برگردد به آن مكان اول ولكن اگر شي‏ء نبايد حركت كند از جاي خود به جاي ديگر و از جميع جهات عالي محيط است بر او و داني از جميع جهات عالي را بيابد پس كره احداث مي‏شود از اين حركت نه دايره چرا كه نقل و انتقالي نيست و داني عالي را مي‏يابد بدون زحمت وقتي بناشد كه صفت احاطه در جسم بروز كند كري مي‏شود پس از اين جهت هر چيزي كه حركت بر قطب مي‏كند احداث كره مي‏كند زيرا كه از جميع جهات رو به مركز حركت مي‏كند پس كره احداث مي‏شود و كره‏اش هم لامحاله مسمط مي‏شود و استمداد جميع اين اجزاء به سوي جهات مي‏شود زيرا كه عالي مطلوب در جميع جهات هست وقتي چنين احداث كره مي‏شود پس حق و صدق شد اين حرف كه حركت بر قطب احداث كره مي‏كند پس در افقي كه كرات آن قطب حركت بر قطب مي‏كنند روز و شب در آنجا يافت نمي‏شود و آنجا دائما روز است و همچنين در آن افقي كه طالع دنيا سرطان است و نمي‏دانم كه آن مردم اينها را از امام مي‏شنيدند چه مي‏فهميدند فضل وزير مأمون بود و با وجودي كه منجم بود و مردي بود وقتي امام براي او فرمود طالع دنيا سرطان است نفهميد و نپرسيد كه دنيا كجا است كه مي‏فرمايد طالع دنيا سرطان است جميع سي‏صد و شصت درجه همه آنها طالع است و دنيا همه جايش زمين است و از جميع اطراف همه كواكب طالعند براي هرچه محاذي آنها است و در دو@دور ظ@ زمين سي‏صد و شصت درجه است و همه آنها طالع است و دنيا همه جاش زمين است و روز دارد و شب دارد حالا طالع دنيا سرطان است كجاي دنيا مكه است مدينه است كجا است و امام فرمودند تعقل نكرد و نپرسيد كه اين حرف يعني چه و همين‏طور نفهميده قبول كرد حالا طالع دنيا سرطان است اين در آن وقتي است كه كراتش بر مركز حركت مي‏كند و الاّ وقتي كه كرات بر محور حركت مي‏كند همه‏اش طالع است پس در عالمي كه حركت كرات بر قطب است طالع او و مطلع او و اول ظهور او و اول دور او سرطان است و طالع دنيا در آنجا سرطان بوده و كواكب در اشراف بودند و در آنجا شمس بر قمه رأس بود و طالع سرطان بود به جهت اينكه سرطان برج مائي است و اول ماخلق اللّه الماء است و من الماء كل شي‏ء حي است و مبدء جميع موجودات ماء است و از اين جهت انسان را كه آيت اين عالم است و عالم صغير است و نمونه اين عالم است مبدء او را از ماء قرار داده‏اند خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و اول اين عالم را هم ماء قرار داده‏اند و آن ماء برج مائي است پس طالع دنيا سرطان شد و در ميان برجهاي مائي و مثلثه مائي كه سه برج است كه مائي است كه تمام اين دوازده برج سه طبع دارد و براي هر يكي چهار مقام پس بروج مثلث الكيان است كه سه دوره دارد و هر دوره هم مربع الكيفية است حالا چون سه دوره است براي بروج پس يك دوره آن آيت ملك است و يكي دوره آيت ملكوت است و يك دوره آيت جبروت و طالع دنيا كه ملك است بايستي اول باشد و آن برج سرطان است و آن برجهاي ديگر شايسته اين كار نيست.

عرض شد آنجا كه اقرب اشياء است الي المبدء بايد حرارت داشته باشد و مي‏فرماييد برج مائي است؟

فرمودند جهات نظر حكيم بسيار است و تفاوت مي‏كند و از هر جهتي طوري مي‏گويد و تعبيري مي‏آورد پس وقتي كه اين معني را كه در نظر است مي‏خواهيم افاده كنيم اسمش ماء مي‏گذاريم وانگهي كه برج مائي گفته مي‏شود و اسمش را برج مائي مي‏گذاريم لكن مائي است آتش‏فشان و اگر برج ناري هم بگوييم ناري است حيات‏بخش به جهت آنكه آن هستي محض است چيزي است كه جميع نيران عالم بايد به آن هست شود و جميع مياه عالم به آن بايد هست شود و منافاتي نيست حالا اگر من مي‏خواهم اين مطلب را بيان كنم كه اصل حيات است اين‏طور مي‏گويم اسمش اين است و طور بيانش همين‏طور است چه مي‏شود وقت ديگري به لحاظ ديگري هم از بابت محبت آن بخواهم نظر كنم و بگويم كه منشأ جميع حركات عالم حب است آن وقت مي‏گويم حار است و يابس به جهت آنكه هرچه اقرب به مبدء است اشد حرارة است مي‏گويم فؤاد اشد اشياء است حباً پس حار است و يابس و محترق است در آتش محبت چه مي‏شود و حرارت محبت او است كل دنيا را مي‏سوزاند اين‏طور بگوييم چه مي‏شود لكن حيث نظر را بايد ملتفت شد به هرجا كه هست جميع الفاظش بايد منسبك به آن باشد فصاحت اين است وقتي بنا شد كه به اوضاع طالع بگويند مي‏گويند شرف كواكب و برج مائي و امثال اينها و الاّ آنجا بروج كجا بود و شمس كجا بود و وقتي مي‏خواهيم تنزل بدهيم آن مطلب را و به اين عالم بياوريم و از اين كرات ذكر كنيم بايد اينها را يك طوري واداريم كه مطابق واقع باشد و با آنجا هم درست بيايد آن وقت خوب معلوم مي‏شود و اين مطلب در علم سيميا خوب معلوم مي‏شود صاحب علم سيميا يك‏پاره ملاحظات مي‏كند و به آن عمل مي‏كند كه آثار عظيمه به آن بروز مي‏كند مثلا وقتي مي‏خواهد مريخ را مسخر كند لباسش را قرمز مي‏كند به طور تشخص مي‏نشيند شمشير كشيده را در دامن مي‏گذارد ابروش را خم مي‏گيرد و دعايي كه مي‏خواند به طور استيلاء مي‏خواند بخور و دواهايي كه مي‏كند اشياء حاره بايد باشد و همه چيزش بايد مناسب باشد حالا هرگاه بنشيند مثل علماء و سجاده پهن كند و لباس سفيد بپوشد و عمامه بزرگي بر سر بگذارد و تحت‏الحنك را بيندازد و اشياء بارده را بخور كند و دعاها را به نهايت ملايمت بخواند اينها براي تسخير مشتري خوب است و به كار تسخير مريخ نمي‏آيد چه حكايت است معلوم مي‏شود كه اين حالت جذب مي‏كند صفات مشتري را و آن حالت جذب مي‏كند صفات مريخ را پس معلوم مي‏شود كه حالت مريخي كه تنزل مي‏كند به اين عالم به اين شكل مي‏شود من اينجا مريخ عالم را درست كه كردم به طوري كه مناسب مريخ آسمان شد آن وقت مي‏توانم كه تسخير مريخ كنم حالا همچنين بيانات حكيم مثل علم سيميا است آنچه مي‏گويد در عالم اجسام و از الفاظ اجسام مي‏گويد حالا آن حالت را وقتي مي‏خواهد در اين عالم بگويد به اين الفاظ مي‏گويد و اين الفاظ قوالب آن معاني است بايد الفاظ اين مناسب با آن معاني باشد لكن به طوري كه واقع است به طور تبادر اذهان حالا وقتي گفت درختهاي جنت ميوه‏ها دارد به خاطرتان نرسد مثل هلوهاي شما كه مي‏بينيد به اين تركيبها كه سرما آنها را ببرد اگر اين‏طور بود و به اين كثافت بود بايست حالا ديده بشود و حال آنكه ديده نمي‏شوند معلوم نمي‏شود حالتي است براي وقتي به الفاظ اين عالم تعبير از آن مي‏آورند الفاظي مي‏بايد بياورند كه قوالب آن بتواند باشد بايد بگويند قصر اين قاف و صاد و راء آمد قالب آن معني است لفظي ديگر ندارد آن حالتي كه هست وقتي كه به اين عالم بيايد و منجمد بشود همين قاف و صاد و راء مي‏شود و قصر است واللّه ولكن نه مثل قصر شمس العماره شاه باشد بلكه براي او حالتي است كه اگر تعبير از آن بخواهي بياوري وقتي بيايي به اين عالم به غير از قصر لفظ ندارد همين الفاظ و مي‏شود يك وقت ديگري كه حكيم مطلبي كه مي‏خواهد بگويد تعبيرش طور ديگري و به الفاظ ديگري بشود از اين مطابقه ظواهر با حقايق اندازه علم علماء معلوم مي‏شود پس اگر حكيم بگذرد بر كسي كه تسخير مريخ مي‏خواهد بكند ببيند اين چهارزانو نشسته كه اين كار از پيش نمي‏تواند برد چرا كه كسي مي‏خواهد تسخير مريخ كند اين‏طور نمي‏نشيند و اين وضع آن وضع نيست همچنين بر عبارات متكلمين و الفاظشان در مطالبشان به همين معلوم مي‏شود اين لفظ لفظ آن مطلب نيست و مي‏فهمد كه خطا كرده همچنين ائمه:استادند در علم خودشان آنچه مي‏فرمايند در حقيقت لفظش و بيانش همين است اگر كسي نفهمد جميع اين شريعت سيماي توحيد است كه اگر شخص به آن سيما راه رود و به اين سيما خود را آراسته كند آن سيما جذب مي‏كند توحيد را و اين سيما شخص را موحد مي‏كند همه اين حركات ممر توحيد است جميع اين شريعت قول لااله الاّ اللّه است يك خورده‏اش كم بشود همان قدر از توحيد كم شده پس موحد كسي است كه به شريعت راه رود پس اگر استاد بگذرد بر كسي ببيند يك گوشه دينش نقصان پيدا كرده مي‏فهمد كه اين موحد به طور كمال نيست و اگر موحد بود به طور كمال كامل بود در شريعت پس نقص در شريعت نقص در توحيد است.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و پنجم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء فمادونها و قد ملأ عرصة الاكوان بجسمه الشريف كماروي بهم ملات سماءك و ارضك حتي ظهر ان لااله الاانت و ذلك هو جسمه الاصلي الذاتي له فاذا صعد صعد من المركز الي المحيط من كل جانب الي آخر.

در هفته گذشته سخني عرض كردم ناتمام ماند و آن فرق ميان حركت بر قطب و حركت بر محور بود و تمام نشد و عرض كردم كه حركت بر قطب از جميع جهات بايد باشد چيزي كه حركت بر قطب و مركز خود مي‏كند بايستي از جميع جهات حركت كند زيرا كه اگر از يك جهت باشد دواير احداث مي‏شود نه كره و بر محور حركت خواهد كرد نه بر قطب و چون بر محور حركت مي‏كند احداث دواير مي‏كند فرض كنيد چيزي مثل هندوانه حركت كند از يك سمت حالا آن دايره عظيمه كه در وسط اين كره هست بر مركز اين كره مي‏گذرد هرگاه اين را از وسط به راستي قسمت كنند كارد مي‏رسد به مركز اين هندوانه ولكن اگر غير اين دايره از جاي ديگر اين هندوانه نيم نيم كنند هيچ يك از اين تقسيمات بر مركز وارد نمي‏آيد بلكه اگر از دست راست آن دايره عظيمه ببرند به نقطه خواهد گذشت در كنار آن نقطه مركز خواهد رسيد و اگر يك خورده آن طرف‏ترش را ببرند دايره صغيرتر از آن دايره به نقطه كه مي‏رسد در كنار آن نقطه كه در كنار مركز است و هكذا دايره صغيره و هرگاه از اين وسط به دست چپ بنا كنند اين را بريدن هي اين را ‏مي‌برند تا برسند به نقطه وسط تا به دايره مي‏رسد كه از همه دوائر كوچكتر است حالا اين نقطه‏هاي وسط را جمع كن و متصل كن جميعا خطي مي‏شوند فرضا ميلي در ميان اين هندوانه قرار بده از اين طرف به آن طرف و اين را حركت بده كه دور ميل حركت كند دواير احداث مي‏شود و اين حركت بر محور است و دواير احداث مي‏شود پس هريك از اين دواير حركت مي‏كنند بر مركز خود كه خاص به او است و مبدء او است كه آن نقطه از محور باشد كه محاذي هر دايره‏ايست پس هر دايره مبدء و مركزي خاصي دارد و هرگز از مبدء و مركز خود تجاوز نمي‏كند و هريك از مبدء خود مستمدند و مدد هر دايره از مبدء مخصوص آن دايره بايد برسد پس اينجا([۲]) كثرات احداث مي‏شود و هريك مركز و مبدء و منتهاي جداگانه دارند به خلاف اينكه اگر جميع اين دايره بخواهند جميع اين نقاطي كه بر پشت اين كره هستند جميعاً از جميع جهات بگردند بر گرد همان نقطه وسط در اين وقت احداث دايره نمي‏شود به جهت اينكه دايره ع‌ف@ تصور اين است كه از يك جهت بگردد تا بيايد به جاي خودش برسد و اين همچو چيزي نيست پس نقطه از نقاط از جاي خود نبايد حركت كند پس انتقال از مكان به مكان در نقاط در اين نحو حركت و در اين نظر شرط نيست به هيچ وجه من الوجوه در طلب آن مركز نبايد بگردد تا به شك@ احداث دايره مي‏شود بلكه همان جايي كه هست به توجه كينوني از آن مركز و استمداد كينوني حركت مي‏كند به سوي آن مركز مثل حركت انوار بر گرد سراج و انوار بر هيئت شعله است اگرچه بزرگي و طول انوار يك فرسخ بشود آن‏قدر از فضا كه يك فرسخ و نيم مثلا ارتفاع باشد و يك فرسخ عرض او باشد و اين مسافت بر هيئت شعله مخروطي است هرگاه چراغ كري باشد مثل آن چراغهايي كه تازه پيدا شده كه لالهاي كردي است مي‏آورند انوارش هم به شكل كره خواهد شد حالا اين كره نوراني نه اين است كه استمداد مي‏كند جميع ذرات اين كره نور از همين مركز و همه رو به اين مركز حركت مي‏كنند به حركت كوني و استمدادي و كل چراغ حركت مي‏كند به حركت امدادي و اين چراغ رو به كل اين انوار حركت مي‏كند به حركت امدادي پس احداث كره مي‏شود پس چون حركت بر مركز كرد احداث كره كرده نه احداث دوائر و اما حركات كه بر محور كرده احداث اعراض شد به جهت آنكه هر دايره غير دايره ديگر است هواي اين دايره غير هواي آن دايره است و طبع اين دايره غير طبع آن دايره است جميع حدود اين دايره غير حدود آن دايره است و چون اين مجاور آن است قريب به آن دايره است بعيد از آن دايره است اين طبعي ديگر دارد آن طبع ديگر دارد احداث طبع اين در آن مي‏شود احداث طبع آن در اين مي‏شود كثرات و اعراض مي‏شود از اين قرانات و اين قرب و بعد آثاري و خواصي ديگر احداث مي‏شود مثلا وقتي زحل و مشتري از يكديگر نهايت بعد را دارد يكي در مشرق است و يكي در مغرب است و انوارشان چندان قوي هست با يكديگر اختلاط و امتزاج پيدا نمي‏كنند بعد از آني كه با يكديگر قران كردند اختلاط و امتزاج انوار در آن ميانه حاصل مي‏شود بعد از آني كه اختلاط و امتزاج حاصل شد نور آن انقلاب به نور اين پيدا مي‏كند نور اين انقلاب به نور آن پيدا مي‏كند و يك طبع ثالثي در اين ميانه پيدا مي‏شود و اين نور ممزوجا مختلطا مي‏افتد به زمين و براي اين اثر خاصي در زمين حاصل مي‏شود كه اگر تفكيك كني نور زحل تنها آن اثر را در دنيا نمي‏كند و نور مشتري تنها آن اثر را در دنيا نمي‏كند بعينه مثل حكايت موازين طبيه و فلسفيه است كه هرگاه اينها را به حد اقتران برسانيم اينها را به حد تثليث برسانيم كه در ميانه اين برج و آن برج كه در ميانه چهار برج حاصله باشد و براي او نوري است كمي اختلاط يا به وزن ديگري دارد اين‏قدر از نور اثري دارد مخصوص كه تنها نداشت و هرگاه اينها را به حد تربيع برسانم انوار اين به انوار آن اختلاطشان بيشتر مي‏شود اثري ديگر پيدا مي‏شود و هرگاه اينها را به حد تسديس بياريم در مابين اينها دو برج حاصله باشد انوارشان اختلاط بيشتر مي‏كند اثر بيشتر مي‏كند يك چيز ثالثي پيدا مي‏شود و سكنجبين حاصل مي‏شود پس از اقتران اشياء و تقارب اشياء و تباعد اشياء امزجه مختلفه حاصل مي‏شود پس دو دايره كه اتصال دارند اين در آن و آن در اين بالمقارنه اثر مي‏كند و دايره آن طرف هم نيز بالتسديس اثر مي‏كند و آن طرف‏تر بالتربيع اثر مي‏كند و آن طرف‏تر به تثليث اثر مي‏كند پس اشعه آنها به يكديگر مي‏تابد و يك مزاج ثالثي در ميانه حاصل مي‏شود كه غير مزاج اول است و اين حالت حالت عرضي است كه براي اينها پيدا مي‏شود پس اينها به واسطه تعاكسي كه در ميانه اين دواير پيدا مي‏شود اعراضي چند در آنها احداث مي‏شود و به جز اينكه تمثيل آن را در طبايع ذكر كنم كه اقرب به طبايع باشد چاره نيست بعد از اينكه خداوند عالم چهار عنصر را به صرافتشان خلق كرد آن طبايع جوهريه نار نار بود لاغير و هوا هوا بود لاغير و آب آب و خاك خاك بود لاغير پس عكس نار در آن سه تا افتاده عكس هوا در آن سه تا و عكس آب در آن سه تا و عكس خاك در آن سه تا پس در هر عنصري عكوس ساير عناصر افتاد و همچنين پس از اين‏كه از هريك عكسي در ديگري افتاد پس از اين ممتزج عكس به آن ثلاثه افتاد و هكذا تعاكس در ميان اشياء پيدا شد به اين‏طور باز مثل تقريبي ديگر چراغي اين وسط بگذاريد و آينه اين طرف نگاه داريد و آينه آن طرف نگاه داريد پس عكس چراغ توي اين آينه مي‏افتد و عكس چراغ و عكس آينه و عكس عكس در آن آينه محاذي مي‏افتد و همچنين آن آينه و آنچه در او است اين طرف مي‏افتد و هكذا پس در اين آينه كه نگاه مي‏كني عكوس عديده الي ماشاء اللّه در او افتاده و همچنين آن آينه مقابل هم برابر هم مثل سرباز صف كشيده‏اند پس ببينيد كه وقتي دوچيز بناي تعاكس گذارد كارش به كجا مي‏انجامد عكس به عكس و هكذا و اين همه كثرات به محض اقتران به آينه اول پيدا شد كك وقتي بنا شد كه چهار عنصر تعاكس در يكديگر بكنند در اين ميانه عكوسي چند حاصل مي‏شود تركيبي در نار پيدا مي‏شود كه هيچ دخلي به آن روز اولش ندارد و همچنين تركيب ثالثي و رابعي و خامسي الي ماشاء اللّه و كذلك تركيب خاصي براي هوا پيدا مي‏شود كه هيچ دخلي به آن تركيب روز اول آن ندارد و هكذا ماء و تراب مي‏بيني كه اين چهار عنصري كه هست مركب و ممتزج از طبايع كثيره و طبايع مختلفه است وانگهي اين عالم چون تكثير پيدا كرد بعض اشياء اقرب است به بعض از بعض و به واسطه اين قرب و بعد تأثيرات تفاوت مي‏كند مثلا تأثير آتش در هوا و هوا در آتش بيش از تأثير آتش است در آب و آب در آتش پس تأثيراتي كه از اين اشياء در قرب و بعد حاصل مي‏شود كه خدا مي‏داند چه آثاري است در قوه مخلوق نيست تا احصاي آن آثار كند شما چهار حرف را بگيريد و ملاحظه كنيد تراكيب آن را از تكسير آن به تقديم و تأخير آن حروف مثل ا ب ج د و تكرير و تكسير كنيد پس از ميان اين تا روز قيامت كلمه بيرون مي‏آيد و هر كلمه يك مزاجي و يك طبعي دارد كه هيچ دخلي به طبع آن ديگري ندارد و كذلك مواليدي كه از اين چهار عنصر به واسطه اين اختلاط پيدا مي‏شود احصاي آنها را نمي‏تواند كند احدي غير خالق آنها و اگر مخلوقات مدي الدهر بمانند و از اين چهار حرف ابجد بخواهند تراكيب بيرون آورند كه تمام كنند پس بعد از اين‏كه معلوم شد تعجب نكنيد كه لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان‏تنفد كلمات ربي هيچ عجب نيست از الف و باء و جيم و دال كه هيچ چيز از اين دنيا حساب نمي‏شوند و داخل چيزي نيستند جميع ماسوي اللّه بخواهند جميع امكانات اين را نمي‏توانند احصاء كنند و تا ملك خدا هست كلمه از اين بيرون مي‏آيد كه هركدام يك چيز ديگري مزاج ديگري طبع ديگري دارد پس ببينيد كه خزانه خداوند عالم نفاد ندارد پستايي برداشت خداوند عالم از روز اول كه نه انتهاء دارد نه به جايي مي‏رسد و جميع خلق اگر بخواهند احصاء كنند امكانات آن را نمي‏توانند و خداي محيط به اين همچو چيزي اختراع كرده بعد از آني كه مثل را يافتيد در حكايت دواير همين‏طور است و هريك از دواير طبعش غير آن طبع ديگري است از صغيره و پهلوي آن الي آن دايره كبيره عظيمه پس وقتي اينها طبايعشان مختلف شد هريك بر گرد مركز خود مي‏گردند و مع‏ذلك هريك از اقتران به ديگري و از تقارب به يكديگر و تباعد از يكديگر هريك اثري در ديگري مي‏كنند كه آن اثر هيچ دخلي به اثر ذاتي‏شان ندارد پس در ديگري اثر مي‏كنند شما خيالتان مي‏رسد زمين اثر به اسمان نمي‏كند و همچنين انوار عرش بر كرسي مي‏ماند و در آن اثر مي‏كند و تغيير مي‏دهد مزاج كرسي را آفتاب به زمين مي‏تابد تغيير مي‏دهد زمين را چطور انوار عرش تغيير نمي‏دهد مزاج كرسي را و انوار كرسي مي‏تابد بر زحل و هر دو تغيير مي‏دهند مزاج زحل را و هر سه مزاج مشتري را تغيير مي‏دهند و هكذا هر فلكي به فلكي و اين انوار تعاكس مي‏كنند از بالا به پايين از پايين به بالا و هريك طبعي احداث مي‏كنند غير طبعي اصلي خودشان يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب يوم تبدل الارض غير الارض و السموات اين ارض و سماء تعاكس كه كرده‏اند و اعراض حاصل شده اين بايد زايل بشود نه سماء ذاتي و نه ارض ذاتي و همچنين عناصر عرضيه بايد زايل بشوند و اين آسمان و اين ارض كه اعراض بر ايشان حاصل شده اين اوضاعي كه هست جميعا بايد زايل شوند و سماوات سماوات هورقلياء بايد بشود و آنجا ديگر عرشش عرش خالص است و چيز ديگر با او نيست و هركس خودش خودش است از ديگري نبايد متأثر شود و حافظ نفس خودش است و قائم به مؤثر خودش است و از ديگري نبايد متأثر شود و آنجا كره بر محور حركت مي‏كند و هريكي بر گرد مركز خود مي‏گردند و اعراض برزخيه هم كه زايل شد آن وقت جميعاً برگرد قطب حركت مي‏كنند پس جميعشان يك مزاج پيدا مي‏كنند و جميعا يك مقصد دارند و يك مطلب دارند و يك عمل دارند وقتي چنين شد اگر حاصل مي‏شود از حركت بر مركز و كره مسمط خواهد بود عالي كه مركز باشد حركت مي‏كند بر اين كره اين كره حركت مي‏كند مركز كه عالي باشد حادث مي‏شود از اين حكايت كره كه خلق ساكن لايدرك بالسكون است كه ديگر انتقال توش نيست و اسرع اشياء است حركة شما ببينيد حركتي كه چراغ مي‏كند به كره انوار و حركتي كه انوار به چراغ مي‏كند اسرع اشياء است حركةً  وامداداً و استمداداً مثلش اين است فرض كنيد ستاره عقرب يا حمل در فلك هشتم طلوع مي‏كند از كوه كه سرزد تا طلوع كرد في الفور نورش مي‏آيد پيش شما و هفت هزار سال راه را طي مي‏كند في اسرع من طرفة عين اين نور مي‏آيد و حركت آن منير است بر نور و همچنين استمداد اين انوار از منيرشان در هر طرفة عيني مي‏كند با اين سرعت و كدام كره اين‏طور است آيتش اينكه به محضي كه چشم وامي‏كند عقرب را در فلك هشتم مي‏بيند و حركت استمدادي كه مي‏كنند به اين سرعت است كدام كره كه در ملك كه بر محور مي‏گردد اسرع حركة از اين مي‏شود عرش به اين تندي حركت نمي‏كند و حال آنكه در يك شبانه روز يك دوره را طي مي‏كند ببينيد شما چه حركت سريعي دارد منير بر نور كه اين عرش كه به قدر زمان گفتن كلمه متي پانصد راه را طي مي‏كند وقتي عرش به اين سرعت باشد او هفتاد هزار مرتبه از اين اسرع است و هفتاد هزار يعني چه و فرنگي‏ها از مزخرفاتشان اين است كه اين انوار از آسمان پانصد هزار مدت پيش از اين راه افتاده‏اند و حالا به ما رسيده و اين حرف مزخرف غريبي است بلكه آفتاب كه طلوع كرد به محض طلوع في اسرع وقت مي‏آيد به زمين.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و ششم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف الي آخر.

به جهت تمامي ‏مطلبي كه در دست بود مطلبي ديگر لازم است كه تا آن حل نشود عبارت حل نمي‏شود و آن اين است كه به ضرورت مذهب اسلام كه شيعه و سني اتفاق دارند خداوند حضرت پيغمبر را قبل از جميع موجودات آفريد و او است اول ماخلق اللّه و هيچ چيز پيش از او خلق نشده و اين مسأله بديهي مذهب اسلام شده به طوري كه عوام و خواص آن بزرگوار را به همين‏طور مدح مي‏كنند و ديگر به الفاظ ديگر هم مي‏گويند مثل بهتر كاينات و اشرف موجودات و خلاصه موجودات و امثال اينها پس او است اول ماخلق اللّه و اشرف ولكن شيعه مذهبي در اينجا دارند كه آن هم از ضروريات مذهب شيعه است اگرچه سني آن را اعتقاد ندارند و آن اين است كه ائمه طاهرين هم صلوات اللّه عليهم روحشان از روح پيغمبر است طينتشان از طينت پيغمبر است جسمشان از جسم پيغمبر است و يك نورند و يك روحند و يك طينتند پس آنها هم در اول ماخلق اللّهي با پيغمبر شريكند پس اول ماخلق اللّه نور اين بزرگواران بود و در آنجا متحد بوده‏اند انا و علي من نور واحد و در زيارت جامعه مي‏خوانيد اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة پس اينها همه يك نورند و يك روحند و يك طينتند باز در زيارت جامعه است لايلحقه لاحق و لايسبقه سابق و لايفوقه فائق و هكذا از اخبار بسيار است و در كتب مرحوم مجلسي بسيار است كه فرموده‏اند كه خدا ما را خلقت كرده حيث لاسماء مبنية و لاارض مدحية و لاشمس و لاقمر و لالوح و لاقلم و لاعرش و لاكرسي و همين مسأله را تفصيل داده‏اند مي‏فرمايد خدا ما را پيش از جميع كاينات به هزار دهر ما را آفريد پيش از خلق صد هزار دهر و همه تفصيل همين است باز تفصيل داده مي‏فرمايد بعد از اينكه اين مدت گذشت خداوند از نور پيغمبر عرش را آفريد و از نور حضرت امير كرسي را و از نور امام حسن شمس را آفريد و از نور امام حسين قمر را آفريد و از نور امام زمان مريخ را آفريد ديگر حالا تفاصيل داده مي‏شود و اصل معني اين است كه ايشان اول ماخلق اللّه‏اند و در آن حرفي نيست و اينكه جميع كاينات از نور ايشان خلق شده‏اند براي كسي كه متتبع در اخبار باشد بديهي است و هيچ شك و شبهه در آن نيست و مرحوم مجلسي احاديث بسيار در اين خصوص روايت كرده‏اند و موافق اخبار اول خلقي كه خدا از نور ايشان آفريد انبياء هستند و در اخبار است كه از نور اين بزرگواران صد و بيست و چهار هزار قطره عرق از آن حضرت ريخت و از هر قطره پيغمبري از پيغمبران را خلق كرد پيش از ساير خلق و بعد از نور و طينت و شعاع انبياء مؤمنين را آفريد و ثابت كرده‏ايم كه بعد از ايشان جن را آفريد از شعاع مؤمنين آفريد و بعد از شعاع جن حيوانات را آفريد و بعد نباتات را از شعاع حيوانات آفريد به ترتيب هريك را در مقام خود خلق فرمود پس بعد از اينكه خلق مراتب بهم رسانيد خداوند حضرت پيغمبر را پيش از جميع كاينات آفريده بود و انبياء را از شعاع آن حضرت آفريد چنان‏كه شعاع آفتاب را از آفتاب آفريد و فرمودند شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس پس نسبت انبياء به ايشان نسبت شعاع به منير است پس انبياء نمي‏توانند كه از مقام خود تجاور كنند و به مقام منير خود برسند و ايشان هم مقام خود را خالي نمي‏كنند و به مقام شعاع بيايند بلكه ايشان در مقام خود هستند و صاحب اين مراتب انوار مي‏باشند و كاملند در مقام و صاحب جميع مراتب خود هستند از فؤاد تا جسم خود و چون كامل شدند صاحب نور شدند و منير شدند و انبياء را خدا از نور ايشان آفريد و در مقام خود ناقص نبودند و چگونه خلق ناقص هزار هزار دهر مي‏ماند و عبادت خدا بكند و تسبيح و تهليل خدا بكنند و ناقص باشند اين معني ندارد پس خلق تام مستقلي بودند كه هزار هزار دهر باقي بودند و عبادت خدا مي‏كردند نه اينكه نصف خلق بودند يا علقه بودند يا مضغه خلق خود بودند بلكه در مقام خود تام و كامل بودند و از اين بيان معلوم شد كه ذاتي محمد و آل محمد همان مقامي است كه در ملأ اعلي قبل از همه پيغمبران و همه اشياء در آن مقام بودند يعني آن معناي مطابقي و موضوع‏له مطابقي كه براي اسم محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و ساير ائمه است همان وجودي است كه هزار هزار دهر پيش از ساير كاينات بودند چنان‏كه يك روزي مفصل عرض كردم معني مطابقه لفظ با معني را و تضمن را حالا آن معنايي كه كلمه محمد است و موضوع‏له براي محمد است آن است و او مي‏گويد انا محمد و من مي‏گويم به او انت و تام است در ذاتيت خود همان وجود شريفي است كه قبل از جميع كاينات آفريده شده و از فؤاد خود تا جسم خود همه را دارا است و جسم ذاتي او آن جسم است و فؤاد دارد و عقل دارد جان دارد پس بعد از آني كه خداوند انبياء را آفريد خدا آن بزرگوار را امر كرد كه نزول كند به رتبه انبياء و بيايد به لباس انبياء و به ايشان بگويد انا بشر مثلكم بيايد در مقام انبياء و بخواند انزلنا اليكم ذكرا رسولا براي ايشان پس خداوند پيغمبر را فرو فرستاد و به او لباس بشري پوشانيد تا به آن لباس در ميان پيغمبران راه رود تا پيغمبران او را ببينند و سخنان او را بشنوند كه اگر نه چنين بود پيغمبران او را به آن ذاتيت ابدا نمي‏ديدند و به هيچ وجه من الوجوه چيزي از او نمي‏شنيدند و درك چيزي از او نمي‏كردند زيرا كه فؤاد انبياء از شعاع جسم ايشان است پس از اين جهت لباسي در رتبه انبياء پوشيدند و اين لباس نبوت بر قامت مبارك ايشان عرضي است نه ذاتي اگرچه اين لباس در رتبه خود ذاتي باشد لكن نسبت به ذاتيت ايشان و نسبت به مقام خود ايشان عرضي است كه اگر حيناما خواسته باشند رجوع به رب خود كنند و برگردند در مقام بندگي و مقام خاص خود كه آنجا خدا را عبادت كنند بايد آن لباس را خلع كنند اگر بخواهند بروند در مقام قرب خود به آن اسراري كه متحمل نيست آن اسرار را مگر آن ذاتيت تا به طور خود عبادت خدا را كنند و الاّ در رتبه انبياء با لباس انبياء بايد تنطق كنند و عبادت كنند پس عبادتهايي بايد بكنند كه اين لباس طاقت داشته باشد و اگر بخواهند عبادتهايي كه در مقام ذاتيت خود مي‏كنند بكنند اين لباس طاقت ندارد مثلا اگر بنده خواسته باشد كه عبادت كند خدا را به دخول تنور اين بدن متحمل اين عبادت نمي‏شود اگرچه با روحانيت خود اين كار را بكند و روح طاقت دارد مثل تقريبي براي اين عرض كنم روح را خداوند عالم مهيمن بر اين ملك قرار داده و از عالم ملكوت است و بر ملك استيلاء دارد و چون روح در عالم ملكوت است او مي‏تواند هرچه از اين اجسام باشد بردارد و مي‏تواند فيل را بردارد چنان‏كه روح فيل تن فيل را برمي‏دارد و دست و پاي او را به حركت درمي‏آورد ولكن آن روح در اين بدن كه آمد و اين اعضايي كه كشيده در اين بدن و آن عظامي و عروقي كه اين بدن دارد و اين طنابها و ريسمانهايي كه خداوند بهم بافته است سنگ سي مني را نمي‏تواند بردارد يا چهل مني يا صد مني را چرا كه اين عروق و اعصاب متحمل اين نيست و الاّ روح متحمل است اگر اين عروق و اعصاب متحمل بودند روح هزار من را هم برمي‏دارد به جهت آنكه روح از عالم ملكوت است و بر ملك استيلاء دارد ولكن اين بدن و اين عروق و اين طنابها باريك و ضعيف است و پاره مي‏شوند در دعا است اللّهم ارحم جلدي الرقيق و عظمي الدقيق پس اين جلد رقيق و اين عظم دقيق متحمل نيست عبارت حضرت عيسي است اللّهم ان طبايع البشرية لايتحمل الاقدار اين طبيعت و اين پوست و اين بشريت و اين تار و پود متحمل سنگ سي من نمي‏شوند پاره مي‏شوند پس طاقت ندارد پس آن اقويايي و پهلواناني كه هستند به جهت خشونت جلدشان و صلابت عظمشان است كه بارهاي سنگيني را متحمل مي‏شوند و ديگران نمي‏شوند و نه اين است كه از قوه روحشان است بلكه به جهت كلفتي پوست و اعصابشان است كه طنابهاي بدنشان محكم و كلفت است.

خلاصه حالا پس چون بايد در اين بدن عبادت كنند خدا را اين بدن متحمل نيست كه بيست روز بايستد و گريه كند و طاقت نمي‏آورد كه سرشب تا صبح بايستد سرپا و عبادت كند خدا را مي‏افتد ناخوش مي‏شود يك روز صبحي پيغمبر۹ تب كرده بود عمر آمده بود آنجا و سؤال كرده بود پس پيغمبر فرمود چرا تب نكنم و در شب گذشته چندين سوره از سوره‏هاي بزرگ قرآن را خوانده‏ام معلوم است بدن متحمل نيست و در اخبار هست كه پيغمبر برپا ايستاد و عبادت كرد كه قدمهاي مباركش ورم كرد تا اينكه خدا بر او رحم كرد و نازل كرد طه ماانزلنا عليك القرآن لتشقي و گويا در بعض اخبار هست كه مدتي پيغمبر يك‏پا مي‏ايستاد و اين‏قدر رياضت كشيد كه هيچ كس همچو رياضتي نمي‏تواند بكشد سه روز شكمشان سير نمي‏شد و لباسهايشان خشن بود و هيچ كس نمي‏پوشيد آن‏طور لباس آن‏طور خوراك آن‏طور عبادت كه مي‏تواند بكند روزي مردي يك صاع خرما براي پيغمبر تعارف آورد ظرفش را خواست حضرت برخواستند مردمان غريبي بودند يك صاع خرما تعارف مي‏آوردند و ظرفش را همان وقت مي‏خواستند خوب برو پسين بيا ظرفت را بگير پس حضرت گوشه اطاق را جاروب كردند فرمودند بگذار آنجا پس خرماها را آنجا روي زمين گذاشت باري فرش و ظرفي نداشتند يك پوستي رويش نشسته بودند اين‏گونه رياضات كشيدند و اين‏گونه عبادات كردند غرض به قدري كه بدنشان متحمل بود و مي‏توانستند كردند ولكن وقتي بدن تحمل و طاقت نداشت ديگر نمي‏شد پس در رتبه انبياء آمدند و خدا را عبادت كردند به قدري كه بدن نبوي متحمل بود و اگر مي‏خواستند در اين بدن عبادت كنند به آن طوري كه در مقام ذاتي عبادت كنند محال و ممتنع بود در رتبه ذاتي خود بسا بود كه صدهزار دهر عين را بايد از خدا برندارد و ابدا به جايي ملتفت نشوند و در اين رتبه نمي‏تواند چنين عبادتي كند و تكليف آن رتبه ذاتيشان اين است كه صد هزار دهر نظر از خداي خود برندارند و ماسوي را ابدا نبينند و به خاطر مباركش احدي از خلق نگذرد خودش را نبيند و نه احدي ديگر را و تكليف او در آن مقام اين است و اين تكليف را بدن انبياء متحمل نمي‏شود پس در مقام انبياء عبادت كردند خدا را به عبادتي كه انبياء متحمل آن مي‏توانست بشود لكن اين بدن در اين مقام عرضي انسان است نه ذاتي انسان اگرچه براي اين رتبه و در اين رتبه ذاتي باشد بعد از آني كه خداوند جل شأنه اناسي را آفريد انبياء را از رتبه خود فرو فرستاد اينجا آمدند از مقام خود در ميان اناسي و لباسي از جنس اناسي پوشيدند و مثل اناسي راه رفتند و انا بشر مثلكم گفتند و پيغمبر ما هم آمد در ميان اناسي و لباس انساني در بر كرد و گفت انا بشر مثلكم پس پيغمبر دو لباس عرضي در اينجا تحصيل كرد لباس انبياء و لباس اناسي و پيغمبران يك لباس عرضي كه همان لباس اناسي باشد و پيغمبر و پيغمبران آمدند در ميان اناسي و شدند بشر و مثل ساير بشر و چون در لباس انسان آمدند جلوه كردند به طور توالد و تناسل لباسهاي انسان ظاهر شدند پس ظهروا كما يظهرون و اكلوا ما يأكلون و شربوا ما يشربون مثل همان اناسي و قالوا ما لهذا الرسول يأكل الطعام و يمشي في الاسواق يأكل مما يأكلون منه و يشرب مما تشربون بعد از آن از رتبه اناسي كه آمدند به رتبه حيواني و آمدند به رتبه نباتي و آمدند به رتبه جمادي و در هر رتبه از اين مراتب بدني از براي خود گرفتند و آن بدن عرضي انسان است ولكن در آن رتبه از براي آن رتبه ذاتي است الاّ اينكه عرضي است براي خودشان پس وقتي به اين عالم آمد پيغمبر۹ هفت لباس عرضي پوشيده بود پيراهني و ارخالقي و قبايي و لباده و آب‏دستي و عبايي و هكذا تا اينكه در اينجا به لباس جمادي در اين عالم ظاهر شده پيغمبر و در ميان جمادات راه مي‏رود و اگر اين لباس جمادي نبود متصادم از جمادات اين عالم نمي‏شد و سنگ او را نمي‏شكست و شمشير او را نمي‏بريد و قطع نمي‏كرد و حال آنكه شكست و بريد و قطع كرد پس صدمه شمشير و خنجر و سنگ بر بدن جمادي ايشان وارد مي‏آمد و روح كه مفارقت كرد از اين بدن اين بدن را مي‏اندازد و اين بدن جماديست شهيد شده و سنگ خورده و ذبح شده و بدن جمادي ايشان اين‏طور مي‏شود شمشير شمر عقل امام حسين را نمي‏بريد فؤاد امام حسين را نمي‏بريد جان امام حسين را نمي‏بريد بلكه جسم او را مي‏بريد و اسلحه به اجسام ايشان اثر مي‏كند نه به فؤاد ايشان نه به عقل ايشان نه به جان ايشان پس شهادت حظ بدنهاي ائمه طاهرين است و از اين گذشته آن مقامهاي اعلاي ايشان مقام مؤثر را نسبت به اين دارند و تأثير آثار در مؤثرات خود معقول نيست باشند چگونه آثار مي‏برند و مي‏شكنند و قطع مي‏كنند مؤثر را و يك‏پاره جهال اين حرفها را مي‏شنوند نمي‏فهمند مي‏روند اينجا و آنجا مي‏نشينند مي‏گويند فلاني گفته امام حسين شهيد نشد و اعتقاد به شهادت سيدالشهداء ندارد همين‏طور آيا فكر نمي‏كنند اين سالي ده روز روضه‏خواني براي چه چيز است هفته يك روز روضه‏خواني براي چه چيز است اين مرثيه‏هايي كه مي‏سازد كدام است اين كتابهاي روضه چيست اينها را فكر نمي‏كنند مي‏گويند زبان تشنيع را مي‏گشايند و مي‏گويند مي‌گويم علانيه مي‏گويم كافر و نجس است هركس كه بگويد سيدالشهداء شهيد نشد چنين كسي تكذيب خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و ائمه طاهرين تا امام زمان كرده هركس همچو بگويد البته كافر شده است البته نجس شده البته مكذب همه است من اين‏طور مي‏گويم ولكن الناس لايعلمون و لايشعرون آنچه من مي‏گويم چيزي است كه همه اطفال اگر متوجه شوند مي‏فهمند مي‏گويم چاقو اگر به بدن رسيد پوست بريده مي‏شود و گوشت بريده شده نه اينكه فؤاد بريده شده و جان بريده شده اگر چنين باشد بايد جان سيدالشهداء تكه تكه شده باشد چرا كه سيدالشهداء كه پامال شد پس اينكه در عالم برزخ است بايد تكه تكه شده باشد حالا آنكه در عالم برزخ است صحيح است يا متفرق است مرده است يا زنده و موت عارض بدن مي‏شود و روح به اين موت نمي‏ميرد پس روح سيدالشهداء زنده است اين است كه مي‏فرمايد در عرش خدا است نظر مي‏كند به زوار خود و به موضع قبر خود.

عرض شد گاهي براي ايشان گفته مي‏شود كه جسم كل جسم ايشان است و عقل كل عقل ايشان است تا آخر مراتب و گاهي گفته مي‏شود كه ايشان در مقام عقل كلند؟

فرمودند ايشان دو مقام دارند در مقام كليت جدا هستند و در مقام جزئيت جدا هستند.

عرض شد ايشان در مقام عقل در مقام جزئيشان هستند؟

فرمودند مقام عقل جزئي است نسبت به جميع عالم، تمام شد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و هفتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء الي آخر.

ديروز عرض كردم كه از براي حضرت پيغمبر و ائمه طاهرين مقامي است كه در آن مقام هيچ كس از مخلوقات مزاحم ايشان نمي‏كند و با ايشان نيست و آن مقام مقامي است كه در شب معراج حضرت پيغمبر۹ تعبير از آن مقام به اين‏طور آورده كه مي‏فرمايد رفتم در شب معراج تا به جايي رسيدم كه جميع ماسوي را ميت يافتم و غير از خود هيچ چيز و هيچ كس را نيافتم و از براي آن بزرگوار مقام ذاتيه‏ايست كه جميع مراتب او از فؤاد او تا جسم او از آن مقام است و بعد از براي ايشان مقامي است عرضي و مراتبي است عرضي در رتبه پيغمبران و آن بدني كه در رتبه پيغمبران دارد صاحب فؤادي است و عقلي و روحي و نفسي تا جسم همه را دارد و اين فؤادي كه در اينجا دارد عرض است براي ايشان ولكن در اين عالم با اين فؤاد حركت مي‏كنند و هكذا با اين مراتب حركت مي‏كنند بعد از آن‏كه در عالم اناسي آمدند بدني عرضي در عالم اناسي از براي خود گرفتند و براي اين بدن عرضي هم باز فؤادي است و عقلي و روحي و نفسي تا جسمي است و همه اين مراتب ثمانيه براي ايشان عرضي است همچنين تا مي‏آيد مرتبه به مرتبه تا به اين دنيا از براي اين دنياشان هم فؤادي است و روحي و عقلي و نفسي و جسمي است و عرض كردم كه هريك از اين مراتب در رتبه خود ذاتي است ولكن از براي آن عالي عرض است نه در اين دنيا و نه در آخرت اهل هيچ رتبه بالاتر از رتبه خود را درك نمي‏كند اين است كه شيخ مرحوم فرمودند «كل شي‏ء لايتجاوز ماوراء مبدئه» پس انبياء نه در دنيا و نه در آخرت ابدا از مبدء خود كه فؤاد خود ايشان است تجاوز نمي‏توانند بكنند و درك ذاتيه پيغمبر را ممكنشان نيست بكنند پس پيغمبر براي ايشان چه در دنيا و چه در آخرت به بدني از جنس بدنهاي آنها براي آنها ظاهر مي‏شود و آن بدن در آن رتبه ذاتيت دارد و خالد است اگرچه نسبت به بالا عرضيت دارد و مقصودم از اين تكرار اين است كه بعد از اينكه حضرت پيغمبر۹ به معراج تشريف بردند صاحب شصت و چهار مرتبه بود و همين بدني كه در اينجا راه مي‏رود صاحب شصت و چهار مرتبه است هشت مرتبه آن جمادي است و هشت مرتبه آن نباتي است و هشت مرتبه آن حيواني است و هشت مرتبه آن ملكي است و هشت مرتبه ان از سنخ مراتب جن است و هشت مرتبه آن انساني است و هشت مرتبه آن نبوي است و هشت مرتبه آن جامعي و خاتمي است و اين مرتبه خاتمي و جامعي او مرتبه ذاتي او است و آن باقي ديگر عرضي است حالا كه خواست برود به معراج نه اينكه هشت مرتبه جمادي او بايد برود به آن مرتبه ذاتي خود همچو چيزي محال است تعقل نمي‏توان كرد بلكه هشت مرتبه جمادي او از ادني مرتبه جمادي است به اعلي مراتب جمادات مي‏رود و اگر آن اعلي مرتبه جمادات اگر بخواهد به نباتات برسد نخواهد رسيد ابدا و همچنين هشت مرتبه نباتي او از ادني مرتبه نباتات مي‏رود به اعلي مرتبه نباتات و به رتبه حيوان نخواهد رسيد ابدا و همچنين هشت مرتبه حيواني او از ادني مرتبه حيوانيت او مي‏رود تا اعلي درجات حيوانيت و همچنين انسانيت او و نبوت او كذلك و هشت مرتبه خاتمي او از ادني درجه خاتمي مي‏رود تا اعلي درجات خاتمي و الاّ رتبه داني از حد خود تجاوز كند و اثر برود مؤثر شود كه بايد اثبات معراج شود اين نامربوط است و بي‏معني و هرگز جسم پيغمبر مثال پيغمبر نمي‏شود و مثال پيغمبر هرگز روح پيغمبر نمي‏شود و روح او عقل او نمي‏شود و عقل او هرگز تجاوز نمي‏كند از مقام خود و به مقام فؤاد نمي‏رسد بلكه هريك در مقام خود ثابتند پس عروج جمادات در رتبه جمادات است لاغير و عروج نباتات در رتبه نباتات است لاغير و هكذا باقي مراتب چنان‏كه عرض كردم كه هر رتبه از ادناي آن رتبه صعود كرد و عروج نمود به اعلاي آن رتبه نه اينكه جسم رفت به مقام عقل و فؤاد.

و باز مقدمه ديگر بايد عرض شود كه لازم است و آن اين است كه آن بدني كه از براي نبي گرفته شد در هر مرتبه اگرچه از سنخ آن عالم گرفته شد و از مثل ابدان اهل آن عالم گرفته شد تا اينكه بگويد انا بشر مثلكم لكن شكي نيست كه اين مماثلت در نوع است نه مماثلت در شخص و كساني كه شعور ندارند و خبر از حكمت ندارند استدلال به اين آيه مي‏كنند و مماثلت شخصي خيال مي‏كنند مي‏گويند كه پيغمبر گفته انا بشر مثلكم پس مثل ما است و مماثلت شخصي مي‏فهمند ولكن از اين غافلند كه اين خطاب به عامه ناس است و مماثله شخصي با عامه ناس نمي‏شود چطور مي‏شود يكي سياه است يكي سفيد پس يعني من هم سياهم هم سفيد من هم كوتاهم و هم بلندم و من هم عالمم و هم جاهل و هم حكيمم و هم سفيه اين درست نمي‏آيد پس مماثلت شخصي نيست و تعقل نمي‏شود چرا كه تضاد لازم مي‏آيد پس من هم عبدم و هم حر و هم بدگلم و هم خوشگل و هم عادلم و هم فاسق و هم مؤمنم و هم كافر نعوذباللّه پس اين معني آيه نيست و مماثلت مماثلت نوعي است و در نوع بشريت مراد است پس پيغمبر به عالم بشر كه آمده مي‏گويد انا بشر مثلكم يعني در لباس بشريت و نوع بشريت جور شما هستم حالا كه چنين شد بايد از اعلي درجات بشر باشد كه ديگر اكمل و اعدل از او يافت نشود و اين منافاتي با بشريت ندارد از بشر است ولكن از اصفي و از اعدل مايمكن في عالم البشرية مثلا اگر الماس بگويد به اين سنگهاي سياه من سنگي هستم مثل شما يعني در صدق اسم الحجر با شما شريكم پس اسم الحجر بر او راست است لكن الماس از اعلي درجات الحجر است و حجر غاسق از ادني درجات و مثل همين در ميان اناسي پيدا مي‏شود لكن در اعلي درجات حكمت است آيا اين حكيم با آن شخص فاسق فاجر كوهي جنگلي مثل همند حاشا و كلا نه در احوال و نه در اقوال و نه در افعال و اعمال پس پيغمبر در رتبه بشر كه آمد در نوع بشر آمد ظاهر شد و در اعلي درجات اناسي است پس چون اين مسأله معلوم شد پس بعد از آني كه پيغمبر آمد عالم به عالم تا آمد به عالم جسم آن وقت در ميان اجسام ايستاد و گفت انا بشر مثلكم حالا كه گفت انا بشر بايد مثل كوه ماهان باشد مثل اين احجار و اين اجسام باشد بلكه بايد اشرف اجسام باشد و الطف و اعدل اجسام باشد و اقواي جميع اجسام باشد پس جسم مقدس او مساوي با عرش بايد باشد و در عالم اجسام كه اشرف و اعدل و الطف و اقوي از جميع كه شد پس مبدء جميع حركات عالم است و او است مبدء و او است منتهي و هيچ چيز به صفاي او نمي‏رسد و عرش قلب اين عالم اجسام است از اين جهت گفتم صنوبري است و قلب مؤمن را از حصه‏اي از عرش آفريده‏اند و قلب المؤمن عرش الرحمن در اين عالم كلي هم عرش قلب اين عالم است حالا پيغمبر وقتي بنا شد به اين عالم جسم بيايد بايد جسمش اشرف اجسام باشد و بايد مساوي عرش باشد و اگر الطف و اشرف و اعدل از اويي باشد پس او احكي است براي مبدء و او اليق است به مبدء و به اينكه توسط كند و واسطه باشد ميان مبدء و مادون پس جسم پيغمبر البته بايد مساوي با عرش باشد و اعدل از اويي نباشد و اشرف از اويي نباشد چنان‏كه نيست و اين مسأله اجماعي است ديگر حالا جاي تعجب اين است كه چطور شده پيغمبر مرئي شده و پايين آمده و الاّ حيز جسم پيغمبر لو خلي و طبعه عرش است وانگهي مي‏بينيم كه اخبار مساعدت مي‏كند به اين مطلب سؤال كردند از ايشان از سيدالشهداء كه در قبرش هست فرمودند سيدالشهداء در عرش است و بدن او به عرش مي‏رود و اينها نيست مگر اينكه از عرش است و تا سه روز بيشتر جسد امام در قبر نمي‏ماند بلكه مي‏رود به عرش و حيز او در عرش است نهايت وقتي در اين دنيا بود مأمور به اين بود كه خود را بنماياند وقتي مأمور نيست مخلي به طبع خود كه شد مي‏رود به عرش و از اين جهت ائمه هدي : سه روز بيشتر در قبر خود نمي‏مانند و ملحق مي‏شوند به عرش همچنين پيغمبر۹ بعد از آني كه رخصت انصراف به حيز خود يافت رفت تا به عرش در اينجا كه بود انا انزلنا اليكم ذكرا رسولا بود كه فرود آمده بود و نزول فرموده بود از حيز خود كه عرش باشد و خدا او را نازل كرده بود و لباس عنصري به او پوشانيده بود و به جهت مصالحي چند بود كه بايد ديده شود و الاّ جسم ظاهري ظاهري پيغمبر۹ از سنخ عرش بايد باشد و عرش نبي عالم اجسام است و مخبر اجسام از عالم غيب عرش است و همچنين نبي و مخبر در هر بدني از عالم غيب قلب او است كه خبر مي‏دهد به اعضاء از عالم غيب و از قلب جميع امداد و فيوضات غيبيه به اعضاء و جوارح مي‏رسد و جميع اعضاء اگر قلب نباشد هيچ چيز از غيب ندارند و اگر قلب را از جوف بيرون آورند جميع اعضاء ميت مي‏شوند و بي‏خبر مي‏شوند از عالم غيب و از روح غيبي و همچنين عرش را اگر از عالم بردارند ديگر اين عالم هيچ چيز از ارواح غيبيه به آنها نمي‏رسد و همچنين نبي را اگر از عالم بردارند به اين عالم خبري از غيب نمي‏رسد پس آنچه محل تعجب و اشكال است اين است كه حضرت پيغمبر۹ چطور مجسم شده و به چه صورت در اين دنيا ظاهر شده و تشبيه او مثل ظاهر شدن جبرئيل است براي پيغمبر و اصحابش به صورت دحيه كلبي جبرئيل با وجودي كه به آن لطافت است كه از همه اين عنصريات لطيف‏تر است و از همه فلكيات لطيف‏تر و شريفتر است و مساوي بيت المعمور است در اين دنيا ظاهر مي‏شد به صورت دحيه كلبي و پيش پيغمبر مي‏نشست و اصحاب او را مي‏ديدند و رسل رب كه آمدند پيش لوط مجسم شدند و پيش لوط آمدند و گفتند انا رسل ربك لن‏يصلوا اليك چطور شد آمدند و جبرئيل در مسجد به صورت اعرابي چطور ظاهر شد و همچنين از اين باب است به طور ضديت تجسم شياطين از براي سليمان يعلمون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات اين شياطين چطور ظاهر شدند و حال آنكه از اين عالم نيستند و از عالم مثالند و هم جني كه مجسم مي‏شود براي پيغمبر و اصحاب آنها را مي‏ديدند و سياه بودند و جن بودند و حال آنكه از عالم مثالند و بيان اين تفصيلي دارد و اجمال و اختصارش اين است كه جبرئيل مي‏آيد و مي‏گيرد از براي خود از لطائف عنصريات حصصي چند را و آن حصص را ملتئم مي‏كند به صورتي كه مأمور است كه درآيد و گاهي به صورت طاير ابيض و گاهي به صورت دحيه و گاهي به صورت اعرابي و هكذا به آن صورتي كه مأمور است مصور شود از لطائف اين عناصر مي‏گيرد و مصور مي‏كند به آن صورت و آن صورت مثل مرآتي مي‏شود مواجه و مناسب با جبرئيل پس عكس جبرئيل مي‏افتد در آن مرآت مثل آنكه روح برود در قالب آن عكس و از زبان او سخن مي‏گويد سخنهاي جبرئيلي مي‏گويد چنان‏كه ائمه به بعضي شيعيان خود كه كلام حقي گفته بود يا شعري در مدح ايشان يا مصيبت ايشان فرمودند كه روح القدس از زبان او تكلم كرده پس روح القدس در بدن بعضي درمي‏آيد و بر زبان او سخن مي‏گويد و هركس هر خيري بكند يا حقي يا صدقي بگويد به تأييد روح القدس است و از هيچ كس خيري سرنمي‏زند مگر آنكه از روح القدس است لكن در اين لباس مثل آنكه شما راه مي‏رويد لكن در عبا و من عبا را مي‏بينم و شما را فرضا نمي‏بينم همچنين است بدنهاي مؤمنين و روح القدس در آن بدنها حرف مي‏زند و صالحات را بجا مي‏آورد لكن در اين بدن همچنين جبرئيل به صورت دحيه كه درآمد تنطق مي‏كند به سخنهاي جبرئيلي و كذلك به صورت اعرابي و شياطيني كه مجسم مي‏شوند اين عده در كتابهاي خود گفته‏اند يك چيزي و متأخرين هم من غير شعور از آنها اخذ كرده‏اند و مي‏گويند گفته‏اند جن متشكل به اشكال مختلفه مي‏شود حتي الكلب و الخنزير همه از اين است كه آن قديمي اولي يك حرفي زده و دويمي هم ياد گرفته ياد سيمي ‏داده و آن ياد چهارمي تا امروز همه مي‏گويند و غافلند از اين‏كه اين شياطين خلاقيت ندارند و شياطين خلاق ابدان نمي‏توانند بشوند و شياطين اعجز و اذل و احقر از اينند كه بدني خلق كنند و بدن مثل بدن زيد بسازند و در آن بدن بيايند ظاهر شوند پس از اين قرار شياطين خالقند حاشا و كلا يا بدني مثل بدن عمرو بسازند و بسا آنكه آن جن پينه‏دوز است و فاسق و فاجر از كجا مي‏تواند خلاق بدني بشود كه صاحب عروق و اعصاب و اوتار با نظم حكمت و به اين ترتيب و صاحب اعضاء رئيسه هرگز نمي‏تواند حالا اينكه بدني هست هيچ نيست كه نمي‏شود من مي‏بينم كه بدن كار مي‏كند مي‏بينم بيل مي‏زند عملگي مي‏كند و كارها مي‏كند در عهد سليمان يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات سنگهاي هزار مني را برمي‏دارد حالا اين هيچ نيست كه نمي‏شود حالا اين جن فاسق فاجر براي خود مي‏تواند خلق بكند بدني به اين‏طور كه در نهايت قوت و قدرت باشد اذل از اين است هرگز نمي‏تواند و نمي‏شود و من مي‏گويم نشده همچو چيزي تا حالا و اينهايي كه مي‏گويند من هنوز تصديق نكرده‏ام اين نمي‏شود مگر به اعجاز نبي يا وليي و سليمان به اعجاز شياطين و اجنه را مجسم مي‏كرد و بدني برايشان مي‏ساخت و ظاهر مي‏شدند و به كسي آنها را نشان مي‏دادند چنان‏كه شخصي از اهل خانه حضرت ديد در دالان كه حضرت با يك كسي حرف مي‏زند عرض كرد كيست فرمودند جني است سؤال مي‏كند جوابش را مي‏گويم عرض كرد من مي‏خواهم بشنوم صداي او را فرمودند اگر بشنوي يكسال تب مي‏كني عرض كرد بكنم فرمودند بشنو صدا كرد شنيد و يكسال هم رفت و تب كرد پس امام وقتي خواسته باشد جني را بنماياند به غير ممكن است و به اعجاز نبي يا امام مي‏شود مجسم بشود به اين معني كه از عنصريات براي آنها بدني مي‏سازد كه همه كس آنها را ببيند و اما جني و مجنوني كه مي‏گويد مي‏بينم آنها را به اين چشم نيست كه مي‏بيند و الاّ تو هم مي‏ديدي و تو نمي‏بيني به جهت آنكه اگر از عناصر بود شبحش در چشم من هم مي‏افتاد و من و تو مي‏ديديم و حال آنكه نمي‏بينيم پس چطور در چشم افتاده و در چشم ما نمي‏افتد پس معلوم است كه به اين چشم نيست كه مصروع و جني آنها را مي‏بيند و مي‏گويد قباش را مي‏بينم سرخ است اگر هم رنگها است پس چرا ما نمي‏بينيم بلكه عرض مي‏كنم كه در چشم او عكس نمي‏اندازد و اگر عكس او بود در چشم جني من هرگاه توي چشمش نگاه كنم عكس را مي‏بينم پس به اين چشم نمي‏بيند بلكه با حس مشترك مي‏بيند و چنان مي‏پندارد كه با چشم مي‏بيند مثل دايره جواله كه نقطه است و چنان مي‏پندارد كه با چشم مي‏بيند و حال آنكه با حس مشترك مي‏بيند پس اين شخص به عالم آنها مي‏رود و نظر مي‏كند با چشم آن عالم و آنها را مي‏بيند و هنوز روايتي كه صحيح باشد كه جن مجسم شده باشد و بدون اعجاز نبي يا امامي باشد و جن به اين دنيا آمده باشد نديده‏ام و همچنين ملائكه كه مجسم مي‏شوند به امر نبي و اذن نبي مي‏شوند به امر اللّه مجسم مي‏شوند نه اين است كه كسي غير از خدا مي‏تواند خلق كند براي خود بدني و از همين قبيل است كه پيغمبر۹ براي چشمهاي مردم عالم ظاهر شد و حال آنكه اصل جسمشان به لطافت عرش است نه آنكه به آن غلظت باشد. والسلام

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و هشتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء الي آخر.

همه مقدمات ذكر شد و نتيجه باقي ماند و عمداً نگرفتم تا اينكه هر كسي به ذكاوت خود هر چيزي مي‏فهمد بفهمد و از جمله مسائلي كه در آن بود اين بود كه حضرت پيغمبر۹ در شب معراج مأمور شد كه وضو بگيرد از درياي صاد و نماز بكند در پيش روي عرش خدا و عرش را قبله خود قرار دهد و قدام عرش نماز كند يا اينكه عرش را قبله خود قرار دهد و هردو صحيح است و قرائت قرآن كند و آن نمازي كه پيغمبر كرد در شب معراج اول نمازي بود كه آن حضرت كرده بود و حال آنكه پيش از آن چند سال مبعوث بود و نماز مي‏كرد و مسائلي است بسيار مشكل و آن نماز هم نماز ظهر بود و اول نماز هم بود و مأمور بود به جهر در قرائت و نماز ظهر بود و روز جمعه هم بود و مأمور به جهر شد و از اين جهت جهر در روز جمعه مستحب است.

عرض شد كه دو ركعت بود يا چهار ركعت؟ فرمودند سفري كه نبود در وطن خودش بود پس نماز را تمام كرد و نماز ظهر بود.

عرض شد نماز جمعه كه دو ركعت است؟ فرمودند بلي از آن بابت دو ركعت بود و دو ركعتش را خطبه قرار داده بود و اينها بسيار فهمش مشكل است.

پس مي‏گويم مراد از بحر صاد چنان‏كه امام مي‏فرمايد عيني است كه تنفجر من ركن من اركان العرش و از اركان عرش يك ركنش بحر صاد منفجر مي‏شود و جدا مي‏شود و مراد از عرش كه اينجا گفته مي‏شود جميع ماخلق اللّه است و جميع ماخلق اللّه چهار ركن دارد ركن خلق و ركن رزق و ركن حيات و ركن موت.

و ركن حيات بحر صاد است و از اين ركن عين الحيات منفجر مي‏شود و حضرت پيغمبر در شب معراج مأمور شد كه از آن عين الحيات وضو بگيرد به آن تفصيلي كه سبب موت اعضاء و بدن و حدث اصغر و حدث اكبر را چندي قبل عرض كردم چون از مقام بعد مي‏رفت به مقام حيات و قرب و ان الدار الاخرة لهي الحيوان از اين جهت مأمور شد كه از اين چشمه حيات و بحر صاد وضو بگيرد و عرض كردم كه مطالب غيبي وقتي بنا شد كه در عالم شهاده از آن تعبير بياورند به الفاظ عالم شهاده بايد تعبير بياورند و چاره‏اي از اين نيست و لغت غيب را اهل شهاده نمي‏دانند پس چون تعبير به الفاظ شهاده مي‏آوري اهل شهاده معني‏هاي متبادره به اذهان خود را مي‏گيرند پس به قاعده اينكه:

سخنها چون به وفق منزل افتاد   در افهام خلايق مشكل افتاد

پس اينها كج و واج مي‏فهمند و يك‏پاره نكاتش درست نمي‏آيد و آن بيانات را حمل بر حرفهاي قشري مي‏كنند ولكن هركه آن مطالب غيبيه را از لفظ بدون لفظ بفهمد و الفاظ را ترك كند و آن حاصل را بگيرد به مطلب مي‏رسد و طور حاصل گرفتن را عرض كنم كه آن قاعده‏اي است كلي در فهم مطالب غيبيه مثلا لفظ ميزان اگر بشنويد شما ميزان چيزي است كه آلت وزن است آلت سنجيدن وزن است و همچنين نسبت چيزي به چيزي در وزن كه كدام يك اخف است و كدام اثقل با اين سنجيده مي‏شود آن ميزان است حالا شما ميزان كه مي‏گوييد متبادر به اذهان شما همين ذوكفتين مي‏شود و همين را خيال مي‏كنيد از معني ميزان ولكن در همين عالم ببينيد آن صاحب كفه‏ها هم چند قسم است و همه ميزانست مي‏شود از علف باشد از ريشه باشد از كهنه درست كنند از اينها كه دبه درست مي‏كنند برنجي مي‏شود آهني مي‏شود لكن از اين ذوكفتين كه مي‏گذري مي‏بينيم كه باز آلت وزن است قپان و مع‏ذلك كفه ندارد چوبي است يك سر او را به جاي كفه، سنگ را مي‏گذارند و يك سر بار را مي‏گذارند و كفه هم ندارد و همچنين چيزي درست كرده‏اند چيزي مثل ساعت فنر دارد و خار و عقرب دارد و حلقه دارد بار را به آن حلقه مي‏اندازند و آن خار و عقرب مي‏گردد به آن علاماتي كه برايش گذارده‏اند تا به يكجايي بايستد نشانه ده مني بيست مني و هكذا دارد و كفتين هم ندارد و اين هم ميزان است و با اين مي‏توان وزن كرد و اين متعارف نبوده و حالا متعارف شده حالا از عالم كمها بيرون مي‏رويم پس اگر بسازند چيزي كه كيفها به آن معلوم و موزون شوند مثل آنكه حرارت اين اطاق از آن اطاق سنجيده شود كه كدام بيشتر است يا كمتر و برودت اين و آن و حرارت اين شهر و آن شهر اسمش ميزان است و نه صاحب دو كفه است نه مثل قپان است و مع‏ذلك ميزان است چنان‏كه ساخته‏اند به جهت ميزان حرارت و برودت و همچنين ميزان ساخته‏اند از براي سنجيدن ضوء كه اينجا اضوء است يا آنجا براي اين آلتي ساخته‏اند كه مي‏فهمند كه كجا روشن‏تر است و كجا روشني آن كمتر است پس اين هم ميزان است و ميزان روشنايي و تاريكي است و دو كفه هم ندارد قپان هم نيست و اسبابش هم آسان است درست كنند چيزي درست مي‏كنند پايه دارد آينه دارد و جاي آينه يك كاغذي مي‏چسبانند و آن كاغذ را چرب مي‏كنند تا آنكه پشتش را يك خورده بنماياند و چوبي روي زمين نصب مي‏كنند و آن چوب درجات دارد و بر آن چوب شكاف دارد پاي آينه را توي شكاف چوب مي‏گذارند و روي اين چوب هم درجات دارد و يك چراغي را مي‏برند پشت آن آينه و پيش مي‏برند تا به جايي كه چراغ را ببينند تا آنكه اگر يك خورده پستر بيابد نمي‏بينند و چراغ ديگري مي‏گذارند تا آن منتهي و مابين آن دو مقام را ملاحظه مي‏كنند كه چند درجه است پس معلوم مي‏شود و سنجيده مي‏شود ضوء اينجا و آنجا كه كدام اضوء است و ميزان ساخته به جهت سنجيدن زمينها كه كدام زمين بلند است و چقدر بلند است و كدام پست است و چقدر پست است و همچنين ترازو ساخته‏اند از براي الوان و اشكال و كيفيات و براي هريك ميزاني ساخته‏اند و همه يقينا ميزان است حقيقتاً و هيچ ابدا مجازي هم نيست و اما شخص بازاري و همت او مقصور است در همان كشيدن خرما و كشيدن گندم است و حصر مي‏كنند معني ميزان را در همان دو كفه و به غير از آن معني ديگري و ميزان ديگري نمي‏فهمند و شخص حكيم عليم مي‏داند و مي‏فهمد كه همه اينها حقيقتاً ميزانند و اينها همه آلت سنجيدن است حقيقتاً و ديگر باز بعضي ديگر ترقي مي‏كنند و از اين بالاتر مي‏روند و در معاني ميزان قرار داده‏اند مثلا ميزان قرار داده‏اند براي سخن كه كي مربوط حرف زده و كي نامربوط و چقدر اين حرف و اين كلام فصيح‏تر از آن است مثلا براي مربوطي و نامربوطي ميزان علم نحو را قرار داده‏اند و نحو ميزان است براي لسان حالا يك عبارت من گفته‏ام و يك عبارت شما گفته‏ايد به قواعد نحوي عرضه مي‏كنيم معلوم مي‏شود كه كدام مربوط است و كدام نامربوط پس نحو هم يك ميزان است از موازين و همچنين منطق را ميزان قرار داده‏اند در سنجيدن معاني و براهين كه كي درست است استدلال او و كي ناقص است پس منطق هم ميزاني است از موازين و همچنين موسيقاري را ميزان قرار داده‏اند براي سنجيدن مصرعهاي اشعار مثل فعول فعول فعول فعول و تقطيعات عروضيه كه قرار داده‏اند كه ميزان است براي سنجيدن اشعار و هم ميزاني قرار داده‏اند به جهت فهميدن فصاحت و بلاغت كه علم معاني بيان باشد و همچنين شريعت مقدسه را خداوند عالم ميزان قرار داده است به جهت سنجيدن مردم كه كي مؤمن است و كي كافر و كي عادل است و كي فاسق و ميزان درجات اينها و دركات آنها و اين ميزان ميزان حقيقي است كه اقيموا الوزن بالقسط و لاتخسروا الميزان كه حقيقت ميزان واقعي است و به همين قاعده ميزان قرار داده‏اند به جهت صحت عقايد و معارف ربانيه براي معرفت پيغمبر و ائمه صلوات اللّه عليهم اجمعين و براي معرفت حقايق اشياء و آن ميزان علم حكمتي است كه خدا آن را بر لسان انبياء خود جاري كرده و بر خلق خود واضح كرده است پس هر عقيده كه با عقايد ايشان درست آمد آن صحيح است و هرچه مخالف آمد نامربوط است و باطل است پس به اين قاعده اشخاص هم ميزان مي‏شوند به جهت آنكه وجود مبارك حجت صلوات اللّه عليه ميزان است و جميع امت بايد به اين ميزان سنجيده شوند و اهل هر عصري بايد ميزاني داشته باشند كه به آن ميزان سنجيده شوند جميع علومشان و اعمالشان و عقايدشان و گفتارشان و كردارشان پس هرچه مطابق است صحيح است و قبول و هرچه مخالف مردود است و باطل و علي هذه فقس ماسواها و خدا مي‏فرمايد و نضع الموازين القسط يعني ائمه عليهم السلام‏اند موازين قسط كه روز قيامت نصب مي‏شوند و به ايشان سنجيده مي‏شود جميع خلق و قرآن هم ميزان است و موازين بسيار است و اينها كه عرض كردم براي تمثيل بود كه شما ذهنتان موسع شود تا بتواند ميزان بسيار استنباط كند حالا وقتي شما شنيديد از شخص نحوي كه گفت من ميزاني قرار داده‏ام كه كلمات مردم را مي‏سنجم حالا نبايد اين حرف را حمل كرد و معني كرد به اين آلت ذات كفتين كه بله متبادر از ميزان در اذهان ما همين است حالا هرگاه ائمه فرمودند ماييم موازين قسط كه خداوند فرموده و نضع الموازين القسط كه مجاز فرموده باشند و نبايد حمل كرد اين را بر معني ذات كفتين كه متبادر به اذهان ما همين است دخلي ندارد اين است كه عرض مي‏كنم ائمه را ببينيد در چه علم حرف زده‏اند در هر علمي حرف زده‏اند بايد كلمات آن را حمل بر اصطلاح آن علم كرد نه اينكه در طب يا فلسفه حرفي زده‏اند حالا بياييم حمل بر ظاهر فهم عوام كنيم دخل ندارد مثلا دلش خواست بفرمايد خذ الفرار و الطلقا پس به لغت اهل آن علم حرف زده و دخلي به فهم ظاهر عوام ندارد علمي است و اصطلاحاتي است اجعلوا بعضه ماء و بعضه ارضا و افلحوا الارض بالماء اين به لغت حكماء است نه به لغت ظاهر عوام پس وقتي امر چنين شد و آنچه در معارف ربانيه فرموده‏اند بايد به لغت حكماي رباني باشد پس آنها اگر ميزان گفتند مجاز نيست تأويل نيست بلكه حقيقت است و معني حقيقي است در آن علمي كه در آن علم تكلم كرده‏اند پس ائمه و انبياء موازين قسطند به طور حقيقت و اينها تمثيلي بود كه عرض كردم حالا بفرمايند درخت و شما مي‏شنويد اين درخت چه معني دارد و چه حكايت است آيا اين شجري كه شما مي‏شنويد حمل بايد كرد بر درختهاي لنگر و ماهون يا اينكه تعميم بدهيم و برويم در هر عالمي و ببينيم كه شجر آنجا چطور است و به قاعده آنجا و در همان عالم بايد معني كرد اگر بنا شد كه در هر علمي كه شجر بشنويم حمل بر اين شجرهاي باغستانهاي ماهان بكنيم جميع علوم فاسد مي‏شود از آن جمله در بدن شماها و بني‏آدم سه ارض قرار داده‏اند و در هر ارضي شجري روييده و جميع اغصان اينها ملتف به يكديگر شده در اين بدن يك ارض ارض كبد است و از آن عروق غير ضوارب روييده و در جميع بدن شاخه‏هاي او منتشر شده و يكي ديگر زمين قلب او است و عروق ضاربه از آنجا روييده و در جميع بدن منتشر شده و يكي ديگر ارض دماغ او است و از آنجا اعصاب او روييده و در جميع بدن منتشر شده پس اين سه شجره است كه در اين بدن روييده و اغصان او در جميع بدن منتشر شده و به يكديگر ملتف و پيچيده شده به يكديگر حالا اين را نمي‏بايد حمل كرد بر درخت هلويي كه در لنگر مي‏بينيد و بگوييد معني شجر اين است حالا به آنها گفته مي‏شود شجر لكن در علم طب است و ائمه: ابر را مي‏فرمايند از شجر البحر برمي‏خيزد حالا بايد فهميد كه شجر البحر چه چيز است شجر است لكن شجر البحر نه خيال كنيد درختي روي بحر سبز شده است دخلي به اين اشجار ندارد بلكه از روي زمين دريا@ بخار غليظي متصاعد مي‏شود و به واسطه ضرب رياح آن بالاش را متشعب مي‏كند و شعبه‏ها و اغصان و افنان پيدا مي‏كند و در هوا منتشر مي‏شود شجري مي‏شود و آن بخاري كه از دريا متصاعد مي‏شود آن بخار بعينه درخت است و هوا او را شاخ شاخ مي‏كند پس مي‏شود شجر البحر حقيقتاً واقعاً و مي‏فرمايند شجره طوبي پاش در خانه حضرت امير است و در خانه جميع مؤمنين يك شاخه از آن درخت طوبي هست و شما مي‏دانيد كه خانه حضرت امير در جنات عدن است و مرتفع است و بالاتر است از باقي جنات و ريشه درخت طوبي از آنجا است و در خانه هر مؤمني از آن يك شاخه است و جميع خانه‏هاي مؤمنين همه در تحت خانه اميرالمؤمنين است پس پاي اين درخت معلوم است كه بالا است و شاخه‏هايش سرازير و پايين است و آويزان است پس معلوم است كه همچو درختي دخلي به اين اشجار دنيا ندارد درختي كه از او جامه دوخته بريزد و از او اسب بريزد و از او هلو و جميع ميوه‏ها بريزد و از او علم بريزد و مثل آنكه درختي كه آدم را از آن نهي كردند فرمودند در يك تفسير كه شجره علم آل محمد بود و در روايتي كه از شجره حسد خورد و آن شجره كه حسد ميوه‏اش باشد يعني چه پس لازم نكرده است كه اشجار آنجا مثل درخت هلوي لنگر باشد و همه اشجارند و لكن شجر در هر عالمي به طور آن عالم است پس اشجار جنت كه مي‏شنويد نه فرضش را مثل درختهاي دنيا كنيد و حقيقتاً شجر است ولكن شجري است كه پستانها از او آويخته است و شجري است كه ميوه او حورالعين است و سبز شده باشد يعني چه دم نهرهاي بهشت حورالعين سبز شده و مؤمن كه مي‏رسد هر كدام را دلش مي‏خواهد مي‏چيند و بغلش مي‏كند و مي‏بردش منزل فيهن خيرات حسان و خيرات حسان آنهايند كه لب جوبها سبز شده‏اند يعني چه پس معلوم است كه اين حرفها دخلي به اين اوضاع ندارد و شجره جنت يك ميوه او طعم جميع ميوه‏هاي دنيا را مي‏دهد و خاصيت جميع ميوه‏ها را مي‏دهد و هريكيش به هررنگ و شكلي كه بخواهد مي‏شود و حرف مي‏زند با آدم به دليل و ان الدار الاخرة لهي الحيوان جميعش زنده است و حيات دارد و در و ديوارش و اشجارش و ميوه‏اش همه‏اش زنده است و برگش تحقيق معاني و مطالب و معارف مي‏كند براي آدم و هكذا و قصرش حرف مي‏زند معلوم است كه آنجا اوضاعي ديگر است و نهرش مثل يك لوله بلوري از بالا به پايين مي‏ريزد تسنيم نهري است از زير عرش جاري مي‏شود و مي‏ريزد و ديگر اوضاعي است اين مردم خيالات مي‏كنند و مطالب را حمل بر خيالات خود مي‏كنند و تفريعات بر خيالات خود مي‏كنند و بر آن بحث مي‏كنند مي‏بينند خلاف اجماعاتشان شد خلاف اجماع مسلمين گفتند چه چيز اجماعي مسلمين است خيالاتي كه مردم مي‏كنند اجماع بر خيالات نيست اجماع بر لفظ روايت است معني حديث را بايد فهميد و خيالات به كار نمي‏آيد بلكه بايد ديد كه صاحبش چه منظورش بوده لفظش حق است و درست است و بايد اعتقاد كرد درخت طوبي هست حالا ديگر لازم نكرده مثل درخت ناروئي باشد خير لازم نيست اين‏طور باشد يك برگ او يك امتي از امم را سايه مي‏اندازد پس آن عالم پستاي ديگر است و مي‏فرمايند در ميان آسمان دريايي است و در آن دريا ماهي‏ها است حالا چطور دريايي است حمل مي‏كنند كه مثل درياي مازندران است آن وقت مي‏گويد كه درياي مازندران اين‏قدر سنگين است اين چطور ميان هوا مي‏ايستد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس چهل و نهم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء  الي آخر.

ديروز عرض كردم كه از مطالب غيبيه براي اهل شهاده ممكن نيست تعبير آوردن مگر به الفاظ شهادي پس اهل شهاده نمي‏فهمند مگر معاني شهاديه را و مردم مطلع بر آن موضوع له اصلي آن الفاظ در عالم غيب نيستند پس حمل مي‏كنند آنها را بر حقايق شهاديه خودشان و اين مسأله چون مرتبط است به مسأله اصولي و شرح اين مسأله في الجمله اين است كه اختلاف كرده‏اند كه آيا الفاظ موضوعند از براي معاني ظاهره و در معاني غيبيه مجازند يا موضوعند از براي معاني غيبيه و در ظاهريه مجازند و يا آنكه در هر دو به طور حقيقت است مشهور اين است كه الفاظ موضوعند براي معاني شهاديه و در معاني غيبيه مجازند و علائم حقيقت در شهاديه است و متبادر است و علائم غيبيه نيست پس به طور مجاز است واضع را هم كه خدا نمي‏دانند خلق هم كه از اهل شهاده‏اند و از اين الفاظ متبادر اذهان ما معاني شهاديه است و صحت سلب از اينها هم نمي‏شود و در غيبيه محتاج به قرينه‏اند پس در آنها مجازند و خصوصا كه واضع هم كه از اهل عالم شهاده بوده است پس لابدا وضع كرده است از براي معاني عالم شهاده نه از براي معاني غيبيه و طايفه ديگر از اصوليين كه آنها را «بهشميه» مي‏گويند قائلند به اينكه الفاظ حقيقتند در معاني غيبيه باطنيه و در معاني ظاهريه مجاز است به جهت آنكه آنها اقربند به مبدء و اولايند كه اين الفاظ براي آنها وضع شود و واضع خداوند عالم است و معاني باطنيه به خدا اقرب است پس الفاظ در معاني غيبيه حقيقت و در شهاديه ظاهريه مجازند نهايت براي قومي به جهت كثرت استعمال در معاني شهاديه حقيقت شده و آن معاني باطنيه مهجور شده‏اند به كمي استعمال و به عدم توجه مردم به غيب پس در اينها هم از باب غلبه حقيقت است.

و اما قومي ديگر كه صاحب نظر جامعند و هر چيزي را در جاي خود مي‏گذارند و بصيرند و حكيم مي‏گويند هر دو راست گفته‏اند و هر دو مقصرند تقصير كرده‏اند اما واضع خدا است يا خلق شك نيست كه واضع خدا است  چنان‏كه از كتاب و سنت برمي‏آيد و علم آدم الاسماء كلها پس پيش از آني كه واضعين در عالم پيدا شوند خدا آنها را تعليم آدم كرد پس معلوم شد كه اسمائي بوده و معاني داشت و خداوند وضع كرده آن اسماء و الفاظ را از براي آن معاني پس واضع خدا است و باز مي‏فرمايد لم‏نجعل له من قبل سميا و مي‏فرمايد قل اللّه خالق كل شي‏ء آيا اين الفاظ شي‏ء هستند يا نيستند و آيا خداوند عالم در لوح محفوظ نوشته ماكان و مايكون را يا ننوشته اگر نوشته از بندگان خود تعليم گرفته يا خودش عالم بوده و خودش خلق كرده و خودش تخصيص داده و وضع كرده آنها را اگر عالم بوده و احتياج به تعلم از بندگان خود نداشته پس خداوند خودش واضع است بعد از آني كه خدا واضع شد پس خدا اقرب به غيب از شهاده نيست و اين واضعينند كه قربي و بعدي دارند و خدا واسع است و خدا عليم است و خدا قريب به كل است الرحمن علي العرش استوي پس نسبت كل به خدا يكسان است پس خداوند وضع كرده الفاظ را به طور غيبيه براي معاني غيبيه و به طور شهاديه براي معاني شهاديه به طور حقيقت است براي معاني غيبيه به جهت اولوليت آنها و آنها اولايند به اين اسماء از معاني شهاديه و ما را اعتقاد اين است كه الفاظ موضوعند براي معاني شهاديه به تخصيص واضع لكن به مناسبت ذاتي پس وقتي كه اين مناسبت در غيبيات بيشتر باشد و آن اولي است به وضع و خدا ترك اولي نمي‏كند پس وقتي چنين شد پس الفاظ موضوعند براي آنها به طور حقيقت اوليه و موضوعند براي اينها يعني معاني شهاديه به طور حقيقت ثانويه و حقيقة بعد الحقيقة در هر دو حقيقت است بلكه اينها مسمي به اين اسماء شده‏اند به جهت آنكه اينها امثال آنها بودند و مثال آنها بودند و الاّ اصل لفظ موضوع براي معاني غيبيه به طور حقيقت اوليه و براي شهاديه به طور حقيقت پس از حقيقت است بعد از آني كه امر چنين شد آن الفاظي كه شارع فرموده نبايد آنچه متبادر به اذهان ما باشد حقيقت باشد و آنچه از معاني غيبيه گفته شود براي آنها تأويلات باشد و مجاز باشد بلكه الفاظ اولاً براي معاني غيبيه وضع شده و استعمال مي‌شود و گفته مي‌شود و بعد از آن براي معاني شهاديه استدلال مي‏شود و استعمال مي‏شود پس سماء در وجود پاك محمد۹ اول و به طور حقيقت است و بعد از آن اين آسمان سماء شده و به اين سماء گفته‏اند به جهت آنكه اين سماء شهادي مبدء فيوض شهاديه است چنان‏كه آن سماء غيبي مبدء جميع فيوض است و اين سماء شهادي مبدء حركات است چنان‏كه آن مبدء جميع حركات است و اين مبدء امداد مادون است چنان‏كه آن مبدء جميع امداد است و اين سماء محيط است چنان‏كه آن محيط به كل است و اين سماء اشرف و الطف و خارج از طبايع است چنان‏كه او الطف و اشرف و خارج از طبايع جميع ملك است و علي هذه فقس ماسواها پس اين سماء شهادي مسمي به اين اسم شده به جهت مشاكلتي كه به آن دارد و ما من دابة في الارض و لاطائر يطير بجناحيه الاّ امم امثالكم اينها مثلهاي آنها و صفتهاي آنهايند بنابراين معاني و از اين قرار پس آنچه ائمه : فرمايش فرموده‏اند در كيفيت معراج همه به طور حقيقت است نه به طور مجاز و اصل آنها است و اين الفاظ در آن معاني به طور حقيقت اوليه است و براي معاني شهاديه بعد از آن حقيقت شده پس پيغمبر۹ در شب معراج كه تشريف بردند رفتند تا اينكه رسيدند به ركني از اركان عرش كه آن را ركن حيات مي‏گويند و آن را عين الحيات مي‏گويند و همين است درياي صاد و خدا امر كرد پيغمبر را كه ادن من صاد و توضأ و اقرء و صل پس پيغمبر وضو گرفت از آن بحر و قرائت كرد و نماز كردند و كيفيت اين اعمال و حقيقت اين اعمال را بايد فهميد كه وضو چه بود و سبب چه بود كه بايد وضو بگيرد و قرائت بكند و نماز كند و قرائت اول نمازش باشد و نماز ظهر باشد و پيش روي عرش نماز كند و عرش را قبله خود قرار دهد اينها چيزهايي است كه به انظار ظاهره اشكال دارد يك روزي عرض كردم كه اصل موت از انقطاع از مبدء است و اصل حيات به جهت اتصال به حي قيوم بالذات است و هرچه از حيات بالذات منقطع شد ميت است و موت است انك ميت و انهم ميتون لكن هرگاه كسي متصل به خدا شد به فضل حيات او حي مي‏شود پس بنابراين مخلوق هرچه اقرب به مبدء است اشد و اقوي حياتاً است و هرچه ابعد از مبدء است اشد موتا و اكثر موتاً مي‏شود پس از اين جهت عالم شهاده نسبت به عالم غيب عالم موت است و عالم غيب نسبت به عالم شهاده عالم حيات است از اين جهت فرمود و ان الدار الاخرة لهي الحيوان پس مقام دنيا مقام موت است انك ميت و انهم ميتون پس اين عالم كه مقام موت است و عرض كردم كه جميع اين حدثهاي صغيره و حدثهاي كبيره از حصول موتي است كه در بعض بدن يا در كل بدن حاصل مي‏شود پس عالم شهاده و اهل عالم شهاده محدثند بعضي از آنها محدثند به حدث اصغر و بعضي از آنها محدثند به حدث اكبر و جميع عالم شهاده عالم حدث است و عالم عروض موت است به واسطه بعد از مبدء و آن كسي كه راكن در اين عالم و منهمك در اين عالم است محدث است يا به حدث اكبر و يا به حدث اصغر بعد از اينكه بنا شد از اينجا بالا بروند و از اينجا بگذرند و داخل عرصه افلاك شوند به ركن حيات كه رسيدند آنجا ماء الحيات است كه در در دروازه بهشت رضوان خداوند يك چشمه عين الحياتي قرار داده است چنان‏كه بر در اين جنان سبع خداوند اين ماء الحياة را قرار داده و از جمله عجايب اين است كه اين چشمه حيات را خداوند بر در بهشت آفريده يعني چه و اين چه اوضاع است به خدمت سامي عرض مي‏شود كه شكي در اين نيست كه چشمه آب حيات در ظلمات است و حضرت اسكندر در سيري كه مي‏كرد رفت به ظلمات و حضرت خضر به همراه او بود و خضر از آن آب خورد و هركس از آن آب خورد نمي‏ميرد تا نفخه صور و بايد هميشه باشد و در اين شكي نيست و منقول هم هست لكن حضرت اسكندر را ببينيم كه اين سيري كه كرد در روي زمين به پهنا سير كرد و رفت در ظلماتي كه در روي زمين است يعني آن ظلماتي كه زير قطب شمالي است كه قطعه‏اي است كه گودي دارد كه آنجا داخل زمين گودي مي‏شود كه معدل النهار و منطقة البروج هر دو مخفي مي‏شوند و آفتاب در منطقه است به طور معدل حركت مي‏كند و هردو دايره كه مخفي شد ظلمات مي‏شود و نه در زمستان و نه در تابستان آنجا آفتاب نيست و از شدت سردي كه در آنجا است ممكن نيست كه حيوان تولد كند و مسكن كند و طوري است از شدت سرما كه گياه نمي‏رويد و آب ذائب و جاري نمي‏شود و خون در بدن حيوان آنجا ذائب نمي‏ماند و يخ مي‏كند و منجمد مي‏شود پس ممكن نيست كه حرارت غريزي آنجا بماند پس آدم و انسان ممكن نيست كه آنجا بماند يا آنجا بتواند عبور كند و زمستان اينجا روزي دو ساعت كوتاه مي‏شود و آفتاب دو ساعت كمتر در روز ظاهر مي‏شود و اين‏طور سرد مي‏شود در جايي كه در تمام عمرش آفتاب نديده باشد سردي آنجا چه خواهد بود آنجا سردي هست كه طاقت نمي‏توانستند بياورند و نمي‏شد اسكندر سير كند و در آنجا برود و زنده باشد و خود او و قشون و حيوانات و مراكب او جميعاً از سرما مي‏مردند و نمي‏توانستند ابداً ابداً عبور كنند وانگهي آن طوري كه مأثور است و منقول است و اين ظلمات آن احوال را ندارد مثلا نوشته‏اند و فرموده‏اند كه وقتي كه از ظلمات گذشت ديد شخصي را و آن ملكي بود و به كوه قاف رسيد و كوه قاف ريشه‏هاي به تخوم ارضين بود و سر به آسمان از زمرد سبز و سبزي آسمان از او است تا اينكه رسيد به اسرافيل او را ديد صور به دهنش پس به اسكندر گفت دنيا تو را كفايت نكرد و تو را بس نبود و از دنيا سير نشدي كه اينجا هم آمدي و هكذا آنچه نقل مي‏كنند در آن نيست و اين اوضاع كه روي اين زمين است دخلي به آن ندارد و كوه قاف روي زمين نيست و از عجائب اين است كه اعداي ما از نواصب و كفار ما را قدح مي‏كنند كه اينها كه گفته‏اند كه كوه قاف يك پارچه زمرد است و كوهي است كه سر او به آسمان است و ته او به زمين است جميع اهل جغرافيا رفته‏اند و سير كرده‏اند و آدم هست از فرنگي‏ها كه دو دفعه سه دفعه دور كره زمين را گشته و همچو كوهي نديده اين چطور كوهي است كه دور دنيا را گرفته و هيچ كس او را نديده و اگر چنين كوهي بود به اين وصف جميع مردم بايد او را ببينند اقلا اهل جغرافيا ديده بودند و هيچ كس او را نديده پس معلوم است كه دروغ است و چنين كوهي نيست و جوابشان داده‏ايم كه نفهميده‏اند كه ما چه گفته‏ايم بلكه ما گفتيم كه اين كوه محيط به دنيا است و نگفتيم محيط به زمين است شما ملتفت نمي‏شويد و شما حرف ما را نمي‏فهميد و كساني كه از خودمان هستند و از اهل اخذ مي‏كنند نفهميده‏اند كه كوه قاف كه محيط به دنيا است و دور دنيا است داخل اجسام عنصريه نيست و طور چشم عنصري آن را نمي‏بيند و آن كوه الطف است از سموات سبع و الطف است از كرسي و از عرش و محيط به دنيا است و همچو كوهي را شما به چشم كي مي‏بينيد و اين كوه از زمرد سبز هم كه هست لازم نكرده از اين زمردهاي دنيا باشد بلكه از زمردهاي بهشت است و آن زمرد دخلي به اين زمردها ندارد و علي اي حال مقصود اينها نبود و مقصود اين بود كه اسكندر كه رفت به ظلمات اين حرفهايي كه مي‏گويند در ظلمات اين حرفها نيست و در اين ظلمات روي زمين حيوان و قشون از سرما آنجا بند نمي‏شوند آب آنجا بند نمي‏شود و بحري كه در طرف نقطه شمال است جميع درياش منجمد است و بحري كه زير نقطه جنوب است جميع آن بحر منجمد است پس چشمه حيات آنجا چه مي‏كند بحر منجمد آفتاب دارد و منجمد است حالا چشمه حيات در ظلمات زمين چگونه جاري است كه ابداً آفتاب نديده تعقل نمي‏شود همچو چيزي پس مبادا كه سير حضرت اسكندر در طول بوده و آن ظلماتي كه اسكندر رفت و سير كرد اين ظلمات است كه شما اسمش را آسمان گذارده‏ايد و در پيش اهل علم شبهه نيست كه اين رنگ آبي كه مي‏بينيد و سواد فلكي كه شما مي‏بينيد اين ظلمات است اين هوا از كره بخار كه گذشتي جميعش ظلمات است و اگر كسي برود در آنجا همان بدن خودش روشن است و ديگر ساير جاها همه ظلمات است هوا و فضا ظلمات محض است پس مبادا اين ظلمات آن ظلمات باشد و مبادا اين چشمه حيات چشمه حياتي باشد كه در زير آسمان باشد يعني در مقام جوزهر فلك قمر است و چون قمر فلك حيوة است و حياتي كه به عالم بايستي برسد از جوزهر قمر بايستي برسد كه محل تقاطع شمس و قمر است و بس و از تقاطع اين دوتا احداث حيات در عالم مي‏شود پس رطوبت از قمر احداث مي‏شود و حرارت از شمس و اين حرارت و رطوبت مزاج حيات است از اين جهت جوزهر قمر مبدء حيات كل است و از اين جهت حيه دربان بهشت بود از اندرون و اين حيه از حيات مشتق است و گفته‏اند كه اين حيه طويل العمر است و گفته كه حيه خودش به موت خدايي نمي‏ميرد مگر اينكه او را بكشند و حيات حيه ممازج جميع اعضاي او است حتي اينكه جسمش حياتيت دارد و حياتش جسمانيت دارد و اين را تجربه كرديم كه دو تكه‏اش كه مي‏كني هرتكه از او حركت مي‏كند و حيات دارد و راه مي‏رود و يك روزي عرض كردم كه اين حيه دربان فلك قمر است و فلك قمر فلك حيات است و حيه دربان بود از اندرون و اين طنين را خداوند چنين خلق كرده است كه اين ابرها رباينده طنين‏اند به جهت اينكه آنچه از فلك حيات تابيده آنها را مي‏ربايد و بالا مي‏برد و طنين حيه عظيمه است و چيز ديگر نيست به ابر بر آسمان آنها ربوده مي‏شود و فلك قمر هم حي است و حيه است و آن چشمه حيات در در بهشت خدا آن را خلق كرده است تا كساني كه از طبقه اول جهنم كه در طبايع عنصريه گذاشته شده بيرون مي‏آيند و جهنم در زمين است و بهشت در آسمان است چنان‏كه از اخبار برمي‏آيد كساني كه از جهنم بيرون مي‏آيند و كساني كه از مقام طبايع بيرون مي‏آيند و مي‏خواهند آنها را داخل بهشت كنند مي‏برند آنها را و در چشمه حيات غسل مي‏دهند به جهت رفع آن حدث اكبري كه در زمين براي آنها رخ داده و محدث بوده‏اند در زمين و آن لوث طبايع از ايشان زايل مي‏شود و همين كه لوث طبايع از ايشان زايل شد قابل اين مي‏شوند كه داخل بهشت شوند بهشت اول بهشت حيات است كه از آنجا داخل عرصه افلاك مي‏شوند پس آن چشمه چشمه حياتي است كه زير اين بهشت و دم در بهشت است بلكه عرض مي‏كنم كه اين چشمه شايد از ضوء قمر آفريده شده باشد اصل آن ضوء مربي حيات باشد وجود او كه بارد و رطب است و مربي حيات است و خود او مبيض است كه اين سوادي كه براي اشياء است كه آنها سوخته‏اند در طبقه اول جهنم تا اينكه مثل فحم و ذغال سياه شده‏اند و بعد از اينكه در آن چشمه حيات غسل كردند ازاله آن ظل و آن سواد از آنها مي‏شود و ابيض مي‏شوند و داخل بهشت مي‏شوند و هستند آنجا و آنجا كه رفتند اول چيزي كه به انها مي‏دهند و اول غذايي كه به آنها مي‏خورانند فرمودند كبد حوت است اين چه لغتي است به جهت اينكه حوت مشتق از حيات است و كبد او مبدء تولد دم است و دم مقام حيات را دارد و مقام هوا را دارد و هوا منشأ حيات است پس اول غذاي كبد حوت است همين كه كبد حوت را به او خورانيدند و در چشمه حيات خود را شست و شو داد لايق دار آخرت مي‏شود كه ان الدار الاخرة لهي الحيوان مي‏شوند و آن وقت ديگر حي هستند أفما نحن بميتين الاّ موتتنا الاولي هي ذوق مي‏كنند و همين را مي‏گويند و مي‏خوانند و ما نحن بمعذبين آن وقت ديگر بناي حظ مي‏شود و سير كردن در درجات بهشت.

عرض شد قشون اسكندر كه بودند كه با او رفتند؟

فرمودند به قدر هر مثال يك نفر قشون داشت هر مثالي يك نفر سربازي براي او است و ما هم داريم.

عرض شد اسكندر چرا از آب حيات نخورد؟

فرمودند اسكندر نصيبش نبود و خضر نصيبش بود و همان‏قدر كه خورد و او نخورد پس خضر اشرف از او بود اللّهم احينا بحيوة محمد و آله الطاهرين.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاهم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء الي آخر.

در هفته گذشته سخن به اينجا رسيد كه جميع عالم شهاده نسبت به عالم غيب مقام بعد از مبدء و حق است و مقام غيب نسبت به عالم شهاده مقام قرب به مبدء و اصل حيات و نور و خير و كمال و قوت و قدرت و علم و حكمت است پس هرچه اين خلق اقرب به مبدء باشد اين خيرات و صفات مذكوره در ايشان اقوي خواهد بود و هرچه اين خلق ابعد از مبدء باشد اين خيرات مذكوره در ايشان اضعف خواهد بود پس بنابراين اين حيات و اين قوت و اين قدرت و اين علم و حكمت در عالم شهاده ضعيف‏تر خواهد بود و در عالم غيب قوي‏تر خواهد بود و در چندي قبل عرض كردم كه اتصال به خداوندي كه طاهر نام او است و نام او طيب و طاهر است سبب طيب و طهر است و اصل طيب و طهر غلبه واحديت در شي‏ء پيدا مي‏شود و هرچه اشياء از آن مبدء بعيدتر شود در طيب و طهر نقصان پيدا مي‏شود و هرگاه ابعد شد در طيب و طهرش نقصان بيشتر پيدا مي‏شود تا مي‏آيد به غايت بعد از مبدء مي‏رسد به غايت ضعف حيات و غلبه موت مي‏رسد پس چون در غايت بعد جايي است كه موت نهايت كمال را دارد در اينجا خلاف آن طيب و طهر است به جهت آنكه در اينجا موت از همه جا اقوي خواهد بود از اين جهت مبدء حدث اكبر خواه اصغر در غايت بعد از مبدء است پس آن كسي كه در نهايت بعد از مبدء است از حدث اكبر است به جهت اينكه نهايت بعد از مبدء را دارد اين نهايت بعد از طيب و طاهر است اين نهايت قرب به قذارت ظاهر و باطن را دارد پس اينجا كه جميع اشياء واقع شده‏اند در غايت بعد از مبدء محدثند محدث اكبر و اگر بخواهيد چنين فرض كنيد كه در طبيعيات كه نظر مي‏كنيد آنها را حدث اكبر بگيريد و اگر در علويات نظر كنيد آن را حدث اصغر بگيريد شايد پس بنابراين هركس كه از اين عرصه اجسام و دنيا كه عالم شهاده است گذشت اين وقتي مي‏خواهد داخل بهشت شود نمي‏گذارند داخل بهشت شود با آن الواث و قذارتي كه از عالم شهاده به خود گرفته و با اينها داخل بهشت نمي‏شود مگر آنكه غسل كند در آن چشمه ماء الحيوة كه دم در بهشت است و همچنين كساني كه در جهنم ساكن هستند از مؤمنين در طبقه اولاي جهنم و پس از سالهاي دراز كه در جهنم مانده‏اند آنها هم داخل بهشت نمي‏شوند با آن سواد و قذارت و چركي و سياهي و سوختگي كه بر آنها است مگر آنكه در اين چشمه حيوان غسل كنند از اين جهت در حديث است كه خداوند چشمه حيوان را در در بهشت آفريده و جهنمي‏ها را كه از جهنم بيرون مي‏آورند در آن چشمه غسل مي‏دهند و اين چشمه حيوان در زير بهشت ظهوري و جلوه‏اي است از آن بحر صاد كه در زير عرش است و آن بحر صاد هم ماء الحيوان است لكن ماء الحيوان ملكوتي است و آن هم در زير جنت عرش است در زير جنت رضوان است و در در رضوان هم خدا ماء الحيواني آفريده چنان‏كه بر در جنات سبع خدا ماء الحيوان آفريده و كساني كه از اين جنات هم مي‏گذرند باز قابل دخول در رضوان نيستند مگر آنكه در آن ماء الحياة غسل كنند و تطهير كنند از آن حدثهاي اصغري كه در سماوات به آنها رسيده بود اين مطالبي كه عرض مي‏كنم معاني اين الفاظ غريب است و الفاظش قريب است.

باري شما مي‏دانيد كه جهنم در زمين است و بهشتها در آسمان است و در هر آسماني يك بهشت است و در هفت آسمان هفت بهشت است اين است كه خدا در قرآن مي‏فرمايد لاتفتح لهم ابواب السماء و لايدخلون الجنة حتي يلج الجمل في سم الخياط و جهنم را خدا در زمين و طبقات هفتگانه زمين قرار داده و اهل جهنم آن غايت بعدي كه براي او است اهل جهنم ميتند وميت يعني كافر لقوله يخرج الحي من الميت يعني مؤمن از كافر پس اين موت حدث اكبري است كه احتياج به غسل دارد و بعد از آني كه بيرون برند مؤمنين را از اينجا در در بهشت در چشمه حيوان غسل مي‏دهند غسله ايشان را و بعد داخل بهشت مي‏كنند لكن نسبت به رضوان و اهل رضوان سموات سبع و جنات سبع هم باز مقام حدث است ولي حدث اصغر است پس از اين هفت آسمان و جنات اگر كسي گذشت آن وقت اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل اللّه بلقاء اللّه همچنين ماعبدتك خوفا من نارك كه در زمين است و لاطمعا في جنتك كه در آسمان است و اگر طمعا في جنتك كمالي است چرا اميرالمؤمنين بايد فاقد اين كمال باشد پس كمال نيست پس نقص است پس بعد است پس موت است پس حدث اصغر است پس از اين جهت بايد وضو گرفت و تطهير از آن كرد پس هركس از آسمانهاي سبع گذشت آنجا كه رفت بايد از صاد وضو بگيرد و تطهير كند و داخل رضوان شود و داخل اهل اللّه شود و به لقاء اللّه فايز شود و آنجا كه رفت بايد قرائت قرآن كند و نماز كند از اين جهت در احاديث هم هست در همين فصل الخطاب هم نوشته‏ايم كه در قيامت خطاب به مؤمن مي‏رسد اقرء و ارق يعني قران بخوان و بالا بيا و به هر آيه درجه‏اي را طي كن مؤمن يك آيه مي‏خواند و يك درجه بالا مي‏رود و هكذا پس بعد از آني كه وضو گرفت انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لايمسه الاّ المطهرون تنزيل من رب العالمين آنجا بايد مس كتاب را بكند و قرائت قرآن را بكند و مي‏كند و مبدء اذكار قرآن و اول حقايق قرآن در مقام عقل است و آيتش عرش است و بالاتر از مقام عقل منزل الكتب است اما عقل اول كتاب و اول معناي كتاب است و بعد لفظ كتاب است و معناي كتاب در مقام عقل است و لفظ كتاب در مقام نفس است و در مقام جسم است پس آنجا اول اذكار كتاب است و الكلام دليل عقل المتكلم پس جميع مبادي قرآن در مقام عقل است پس شخص در آن مقام كه وضو گرفت داخل مي‏شود در عرصه عقل و مي‏خواند آيه به آيه قرآن را و اقرء و ارق را عمل مي‏كند و هي قرآن را مي‏خواند و بالا مي‏رود درجه پس از درجه و بعد از اينكه قرائت او در عالم عقول تمام شد مأمور شد كه صل حالا ديگر نماز كن چرا با طهارت شدي از حدث اكبر و حدث اصغر و آن صلوتي كه در آنجا است مشتق از وصل است به اشتقاق كبير يا صلوتش مشتق از وصال است يا صلوتش مشتق از صله است و يا اينكه صلوتش را يائي مي‏گيريم باز به اشتقاق كبير از صلي يائي بگيريم گفته مي‏شود صلي اللحم و همچنين در قرآن است تصلية جحيم يا اينكه صلي زيد صلي تصلية و صلي اللحم يعني اين را به آتش تابيد و كبابش كرد و يصلها يعني به آتش مي‏رود و اصطلي هم كسب حرارت كردن است و گرم شدن است يصطلي النار يعني خود را به آن گرم مي‏كند و داغ مي‏كند و صلي يعني خود را داغ كرد و به آن آتش سوزانيد پس مي‏توان در اين مقام صلي را از تصليه گرفت به اين معني كه سئل الصادق۷ عن العشق فقال۷ نار تطلع علي الافئدة فتحرق غير المحبوب پس چون خود را به آتش لو لم‏تمسسه نار و آتش محبت كه نار تطلع علي الافئده است داد و داغ كرد پس وقتي خود را به آن آتش داد و دخان انيت خود را به آن آتش مشتعل كرد و مكلس كرد و فاني كرد و اين اعظم تصليه بود و اعظم اصطلي اين است پس صل يعني خود را به اين آتش بسوزان و خودي خود را به اين آتش فاني كن پس پيغمبر۹ وضو گرفت و قرآن خواند و نماز كرد به به اين چه نمازي است نماز خوب قشنگي است و اگر صلوة را از وصال هم اشتقاق كنيم به اين‏طور كه مقام انغماس در بحر توحيد است كه غرق بشود و در درياي توحيد و بگذرد از انيت خود و قطره نفس خود پس نماند چيزي مگر همان درياي توحيد و همان بحر احديت و چون به اين مقام وصال و اتصال رسيد حقيقت صلوة را به جا آورد و ديگر از اين وصل و اتصال بالاتر نيست و الصلوة معراج المؤمن از اين عروجي بالاتر ديگر محقق نمي‏شود و اگر صلوة را از صله هم بگيري شايد زيرا كه من قتلته فانا ديته و كدام صله از اين بالاتر كسي كه خود خدا ديه او شود پس خداوند او را كشت چنان‏كه فرمود توبوا الي بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلك خير لكم عند بارئكم فتاب عليكم اين بزرگوار هم نفس خود را در راه خدا كشت و خود را در راه خدا فاني كرد و چون فعل او فعل خدا بود پس چون خدا او را كشت پس خداوند خود را يعني نفس خود را ديه او قرار داد پس او شد نفس خدا كه خدا نفس خود را صله به او داد و او شد نفس اللّه پس ديگر كدام صله از اين صله عظيم‏تر و بالاتر و كدام نماز از اين نماز عظيم‏تر مي‏شود پس اين بود كه در شب معراج پيغمبر۹ نزديك بحر صاد رفتند و از آن دريا وضو گرفتند و تطهير خود از الواث بعدي كه براي ايشان حاصل شده بود فرمودند چرا كه حسنات الابرار سيئات المقربين و طلب جنت براي خلق اعظم عبادتشان است و خدا فرمود لمثل هذا فليعمل العاملون پس خدا به قومي گفت لمثل هذا فليعمل العاملون ولكن به قومي گفت مخلصا له الدين شما بايد مخلص در توحيد باشيد پس آن بزگوار از الواث لمثل هذا فليعمل العاملون وضو گرفت و تطهير كرد چنان‏كه حضرت امير مي‏فرمايد ماعبدتك خوفا من نارك و لاطمعا في جنتك بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك پس چون واجد آن مقام بود وضو گرفت و قرآن خواند و نماز كرد لكن يادم آمد تتمه كلامي در هفته پيش گذاشتم و تمام نشد و در خصوص اسكندر بود عرض كردم كه اسكندر كه رفت به كوه قاف رسيد و رفت به ظلمات و در ظلمات چشمه حيات را يافت و عرض كردم كه آن ظلمات سير عرضي در روي زمين نيست به جهت آنكه آن ظلمات موجودي كه رفت و اسرافيل را ديد و رفت كوه قاف را ديد معلوم است كه اين سير در زمين نيست به جهت آنكه كوه قاف در زمين نيست بلكه آنچه از احاديث برمي‏آيد اين است كه كوه قاف ريشه‏اش در تخوم ارضين است و سر اين كوه به آسمان است و شك در آن نيست و همچنين كوهي در روي زمين نيست و رفته‏اند و دور دنيا را گشته‏اند و همچو كوهي نديده‏اند و بسا كسي كه دو دفعه سه دفعه دور دنيا را گشته بحرش و برش را سياحت كرده است و به همچو كوهي نرسيده‏اند حالا ديگر نه اين است كسي تقدسش بگيرد بگويد اين ملاعين نمي‏فهمند و دروغ مي‏گويند خير نه چنين است بلكه رفته‏اند و گشته‏اند و اصلا نديده‏اند مثل حكايت يأجوج و مأجوج كه مأثور در قرآن و در اخبار هست و اين دست بعضي صلحا و مقدسين افتاده ديگر نمي‏دانم خواب ديده‏اند يا فكر كرده‏اند رفته‏اند و جاش را هم معين كرده‏اند كه باب الابواب است و نمي‏دانم اينها را از كجا مي‏گويند و آنچه از اخبار برمي‏آيد اين است كه يك اقليم دنيا يأجوج و مأجوجند اقليم از روي دنيا كم شده باشد حكايت غريبي است وانگهي در اخبار ما است در خصوص عدد يأجوج و مأجوج خلقي هستند كه بعد از ملائكه هيچ خلقي به آن كثرت نيستند پس اينها زياده از پشه هوا هستند و زياده از رمال هستند كه در براري است و بعد از ملائكه خلقي به آن كثرت نيست و اين‏قدر مخلوق حالا از روي زمين كم شده باشد و كسي آنها را نديده باشد يعني چه از اين گذشته اينها كه هستند در روي زمينند حالا اسكندر زحمت كشيده و سدي ساخته و آنها آن طرف سد مانده‏اند آيا اين سدي كه بسته چطور سدي است چطور كوهي است اين ديوار را تا آسمان بالا برده كه نمي‌تواند اين طرف بيايد چطور سدي است كه آنها نمي‏توانند از هيچ ممري اين طرف سد بيايند حالا چندين سال است اينها نتوانند خيلي حكايت است اين بني‏آدم به اين ضعف و نقاهت مي‏بينيم بر كوهها بالا مي‏روند اين چه سري است كه يأجوج و مأجوج خلقي هستند كه بعضي از آنها و خلقشان به قدر نخلهاي بلند است مع‏ذلك چطور نمي‏توانند از اين سد بگذرند كساني كه اين‏طور چند نفرشان عملگي كنند ده روز خاك پشت اين كوه بريزند مي‏شود اين چه سري است درست است احاديث رسيده آيه در اين خصوص نازل شد كه يأجوج و مأجوج هست شكي در بودنشان نيست لكن اينها خلقي هستند ترابي كه چشم ماها بايد اينها را ببيند يا اينكه نوع ديگر از خلقند جن را هم ما نمي‏بينيم حالا آيا اينها نوع ديگري از خلقند يا اينكه ما مي‏توانيم آنها را ببينيم اگر مي‏توانيم ببينيم چطور حكايتي است كه در عرض هفت هزار سال از عهد اسكندر تا حال نتوانسته‏اند اين طرف بيايند از اين گذشته بگويم نافهمند ما كه خيلي زرنگيم اينها پشت كدام كوه هستند پس ما هم كه نتوانسته‏ايم از اين كوه بالاتر بريم يك نفر از آنها را ببينيم و بر و بحر عالم وجب به وجبش را فرسخ به فرسخش را اهل جغرافيا تحديد كرده‏اند و شكلش را كشيده‏اند پس اين در كجاي دنيا است پس نيست در اين دنياي ترابي دنياي جسماني با اين جسم شك نيست كه يأجوج هست شك نيست مأجوج هست شك نيست اسكندر را هم سد برابر آنها بسته شبهه در اين نيست لكن اين مردم نمي‏بينند آنها را و كوه قاف يك پارچه زمرد است تا آسمان سر او كشيده و سبزي آسمان از عكس كوه قاف است و ريشه‏اش به تخوم ارضين است و سرش تا آسمان است حالا اين ديوار به اين بلندي را هيچ كس نديده باشد اين نمي‏شود پس لامحاله نيست كوه قاف به طوري كه چشم خاكيان او را ببيند لكن او لطافتي دارد و از اقليم ثامن است و به جز چشم اهل اقليم ثامن كسي نديده باشد آن را همچنين اسكندر كه رفت به ظلمات و رسيد به كوه قاف آن اين ظلمات نيست وانگهي در اين ظلمات حيوان عبور نمي‏تواند بكند و انسان زيست نمي‏تواند بكند گياه ممكن نيست آنجا زيست كند و موجود شود و آب در آنجا بند نمي‏شود و آب آنجا يخ مي‏كند و خاك مي‏شود و متشقق و آب آنجا زيست نمي‏كند دريايي كه هست در آنجا بحر ثلج معروف است پس همانا اسكندر از راه طول سير كرده و صعود كرده و در آن سير به ظلمات رسيده و در آن ظلمات سير كرده تا به چشمه حيوان رسيده كه در زير آسمان است و از آن خضر خورد و روزي او نشد كه از آن بخورد پس از اين جهت خضري كه الان در اقليم ثامن سير مي‏كند و از آن چشمه حيوان كه خورد از اهل اقليم ثامن باشد و اعراض و امراض دنيا را ريخت و فنا ديگر از براي او نيست و تا نفخه صور باقي است و ابدا در جسم او فتوري حاصل نمي‏شود صلوات اللّه و سلامه عليه حديث است كه نام مبارك خضر را هر وقت ذكر مي‏كنند بر آن بزرگوار سلام بايد كرد پس وقتي كه خضر از آن چشمه خورد حيات نصيب او شد و اسكندر از آن آب نتوانست بخورد و نصيب او نشد ولكن آن بزرگوار خود و حيات مستدام دنيا كه اعم است از حيات برزخ و حيات دنيا را دريافت حيات مستدام اين دنيا نمي‏شود اين حيات باشد بلكه دنيايي كه بهشت آدم آنجا بود جنت دنيا به او مي‏گفتند حضرت خضر به حيات مستدام در دنيا به اين معني مستدام است.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و يكم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابي‏عبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.

عجايب است تعبيرات ائمه: چون در اين فصل بناي اين فصل بر اين است كه احاديث مشكله كه منطوي است به اشاراتي و مطالب عليه و فضايل عظيمه از پيغمبر و حكايت معراج اشاره كنيم و اشاره به شرح آن بشود نه اينكه جميع احاديث معراج و تفاصيلش را خواسته‏ايم بنويسيم اگرچه في الجمله هم معذور شوم و هنوز هم معذورم هنوز كتابي مشتمل بر همه اخبار معراج پيدا نكرده‏ام چون نداشتم همه اخبار را متفرقه هر جايي كه گمان داشتم در تفسيري هرجا پيدا كردم و آن احاديث را مشكلاتش را اينجا ياد كرديم و اگر اخباري مانده باشد اسباب نداشتم حالا يكي از اخبار مشكله اين است كه حضرت پيغمبر در شب معراج رفتند به مقامي رسيدند كه جبرئيل به آن بزرگوار عرض كرد قف يا محمد به جهت اينكه تو به موقفي رسيده‏اي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي آنجا پا نگذاشته و نايستاده بايست اينجا خداي تو و رب تو نماز مي‏كند پيغمبر فرمودند به جبرئيل كيف يصلي عرض كرد مي‏گويد سبوح قدوس انا رب الملائكة و الروح سبقت رحمتي غضبي اين نماز خداست و اين نماز هم خيلي طولاني است به اين سالها و به اين دهرها تمام نمي‏شود پس پيغمبر عرض كرد اللّهم عفوك عفوك يعني حالا كه امر اين‏طور است كه مي‏فرمايد سبقت رحمتي غضبي پيغمبر هم عرض مي‏كند اللّهم عفوك عفوك مطالب مشكله است نماز خدا يعني چه؟ اين نماز چه معني دارد پس به جهت شرح اين مطلب مي‏گويم اولا كه حضرت پيغمبر۹ رفت به جايي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي آنجا نرفته بود و از آنچه در ايام گذشته در شرح فقره اولي عرض كرده‏ام معلوم شده كه نمي‏رود چيزي صعوداً به مقامي مگر آنكه نزولاً از آن مقام آمده باشد و نمي‏رود چيزي به مقامي‏طبعاً مگر آنكه حيز او آنجا باشد طبعا يا قسرا و قهرا و هرگاه قهرا چيزي را به مقامي ‏بردي قسرا لامحاله برمي‏گردد به مقام و حيز خود و اشاره به اين معني و حيز كلام امام است كه در شرح حديث پيغمبر فرمود كه من در شب معراج به جايي رسيدم كه جميع خلق را ميت يافتم و به جز خودم كسي را آنجا نديدم امام فرمود در شرح اين فقره كه اگر نه اين بود كه نفس و روح او مخلوق از آن مقام بود به آن مقام نمي‏رسيد پس معلوم است كه روح و نفسش در مقامي بود كه كسي با او شريك نبود و در آن مقام روح و نفسش در حيزي بود كه هيچ كائني ديگر در آن حيز نيست و اگر كائني ديگر در آن حيز باشد آن هم جفت پيغمبر خواهد بود وانگهي كه داخل اجماعيات است كه پيغمبر۹ بهتر كاينات است و سرور و اشرف موجودات است و اين مسلمي است پس اصل مبدء و حيز آن بزرگوار در جايي است كه در آنجا غير از او كسي نيست و آن حيز در حيز جمادات نيست و در حيز نباتات و حيوانات و اناسي و انبياء نيست پس معلوم است كه آن حيز خاص به ايشان است و آن حيز همان مقام لاهوتي است كه آنجا مقام ايشان است و آن قصبه ياقوت است كه در اجمه لاهوت روييده و آن قصبه‏اي است كه چهارده بند دارد و در اجمه لاهوت روييده و به جز آن يك قصبه، قصبه ديگر هم نروييده است در آن نيزار لاهوت.

اما قصبه است به جهت آنكه جوفا است يعني مجوف است زيرا كه من جميع الجهات او فاني كرده خود را و متحرك است بر قطب خود و خود را پنهان كرده و از خود خالي شده و جميع صمديت را براي خدا قرار داده نه از براي خودش و خود او صمد نيست و خبر مي‏دهد از صمديت خدا نه خود پس قصبه است و مسمط نيست و اجوف است و صمديت را براي خداي خود وحده لاشريك له قرار داده نمي‏بينيد كه شعله اگر صمد است به نار صمد است و اگر جوفا است به دخان جوفا است و دخانيت خود را نيست كرده به جوفا بودن خود و صمدانيت را هست كرده به نار پس شعله صمد است بالنار و اجوف است بالدخان حالا همچنين پيغمبر۹ فقير است بالنفس و غني است باللّه از اين جهت فرمود الفقر فخري و پيغمبر۹ من حيث نفسه غني من حيث الرب يعني من حيث الانية للغني اغني من كل شي‏ء است اين است كه ياايها الناس انتم الفقراء الي اللّه واللّه هو الغني الحميد و غني است اما فقير است من حيث نفسه به طوري كه لايملك لنفسه نفعا و لاضرا و لاموتا و لاحياتا و لانشورا پس كلمه توحيد به همين بيان درست شد كه به لااله جوفا است و به الاّ اللّه صمد است پس خود وجود مبارك او لااله الاّ اللّه است چنان‏كه در زيارت جواديه است السلام علي حروف لااله الاّ اللّه في الرقوم المسطرات و اگر به نظر لااله به او نظر مي‏كني جوفا است و از خود خالي شده و اگر به نظر الاّ اللّه به او نظر مي‏كني صمد است و آيت صمديت خدا است پس آن بزرگوار رفت بالا تا به جايي رسيد كه در آنجا جز او كسي ديگر گام نزده بود اين است كه در اخبار هست كه مي‏فرمايند خدا ما را خلق كرد پيش از آنكه خلق كند اشياء را به هزار هزار دهر و اين لفظي است كه تعبير آورده‏اند از آنچه لفظ ندارد خواسته‏اند تعبير بياورند پس هزار هزار دهر كه گفته درست است و اگر صد هزار هزار هزار هم بگويند درست است و فوق اينها هم به مرات بگويند درست است به جهت آنكه چيزي كه لامقدار له است به مقدار تحديدش نمي‏توان كرد حالا روح ملكوتي يك من است يا دو من است يا سي من است يا صد من است يا هزار من است وزن ندارد مثل اينكه وقتي بچه‏ها بازي مي‏كنند باهم مي‏گويند چقدر مرا دوست مي‏داري مي‏گويد يك من يا دو من هم از عالم وزن نيست همچنين روح از عالم وزن نيست چند من برنمي‏دارد و حالا كه از عالم وزن نيست هرچه گفته شود از تعبيرات، محض بسياري است مي‏خواهي يك منش بگو يا نيم من يا صد من يا هزار من و الاّ مقدار ندارد محبت و همچنين است سبق دهر بر زمان دهر سنين و شهورند زيرا كه جميع سنين و شهور در عرصه زمان است آن سبقي دارد بر زمان بلازمان من به زمان چطور تحديدش مي‏توانم بكنم گفته مي‏شود ارواح خلق شده‏اند پيش از ابدان به چهار هزار سال ولكن مقصود محض كثرت است حالا اين چهار هزار سال تعبيري است از آن مطلبي كه در دل دارد از آن رتبي كه در نظر است و الاّ چيزي كه سبقش بيرون از سنين و شهور باشد همچو چيزي چطور به سبق سنين و شهور سابق است كل سنين مال اين عالم است كه زماني پس از زماني مي‏آيد و تدرجات زماني دارد حالا همچنين ائمه سلام اللّه عليهم از سبقت آن بر اشياء به اختلاف تعبير آورده‏اند حضرت امير از دور آمد پيغمبر فرمود مرحبا بمن خلقه اللّه قبل ابيه آدم باربعين الف عام حالا نه واقعا مقصود چهل هزار سال است كه عدد و كم مقداري آنجا برود بلكه مقصود محض تقدم رتبه است و گاهي فرمودند صد هزار سال و گاهي فرمودند هزار هزار سال و هزار هزار دهر و هكذا و اينها به هيچ وجه دليل اختلاف نيست در نظر حكيم مگر آنها دست فقيهي يا متكلمي بيفتد اختلاف بفهمد و الاّ محض كثرت مقصود است و در محاورات بسيار گفته مي‏شود ده دفعه گفتم به تو هفتاد دفعه گفتم يا صد دفعه يا هزار دفعه گفتم به تو كه بكن و نكردي و مقصود محض كثرت است نه اين خصوص عدد يعني خيلي گفتم پس ائمه سلام اللّه عليهم به اختلاف مراتب اين‏طور تحديدات كرده‏اند و عددي فرموده‏اند و آنچه من مي‏فهمم اين است كه تحديدات ثوابهايي هم كه ائمه فرمايش كرده‏اند از همين باب است فلان دعا را بخوان صد حورالعين مي‏دهند و يك حديثي است يك حورالعين مي‏دهند و هكذا جميع اين اختلافات از همين باب است و همچنين احاديثي كه در ثواب زيارت سيدالشهداء در حديثي است كه به هر گامي ثواب حج و عمره براي تو نوشته مي‏شود و در حديثي به هر روزه حج و عمره و در حديثي نود حج و به اختلاف مي‏فرمايد و همه به جهت اين است كه آنچه در آنجاست به كميات و مقادير اين عالم راست نمي‏آيد و خواسته‏اند چيزي بگويند كه نفس شنونده مشتاق شود و كثرتي و عظمتي از آن استنباط كند و الاّ به عدد و شماره اين دنيا عدد برنمي‏دارد توصيف ندارد از اين است كه خيلي جاها مي‏فرمايند ما لاعين رأت و لااذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر و همچنين مي‏فرمايد در شب معراج چيزي چند ديدم كه لااقدر ان اصفه و يك عبارتي از شيخ مرحوم در يك‏پاره رسائل خود مي‏فرمايند كه بعض مطالبي است كه من آنها را مي‏دانم و بعضي است كه مي‏توانم بگويم و مأمور به گفتنش هستم و يك‏پاره مطالب هست كه مي‏دانم و مأمور به گفتن آن نيستم به جهت آنكه لاكلما يعلم يقال و لاكلما يقال حان وقته و لاكلما حان وقته حضر اهله و يك‏پاره مطالب هست كه لم‏اعط لها بيانا آن مطالب را مي‏فهمم ولكن بيانش را ندارم و آن خطيب مصقع وقتي بگويد من بيان ندارم خيلي مطالب عظيمي بايست باشد سيدمرحوم يك وقتي اين را مي‏فرمودند كه امام وقتي ظاهر مي‏شود بيعتي از مردم مي‏خواهد بگيرد كه به خط و مهر حضرت رسول است نقباء فرار مي‏كنند يكي از اصحاب سيد عرض كرد سيدنا شي‏ء هو و شي‏ء يقول پس اين‏جوره مطالب ببينيد چه مطالبي است كسي مالك سخن است و مي‏فرمايد نحن امراء الكلام و فينا قد تهدلت غصونه و تنشبت عروقه همچو كسي بفرمايد بيان ندارم پس مطلب خيلي عظيم است و همچنين آنچه در مقام تقدم پيغمبر فرموده‏اند حد ندارد اگر بگويم هزار هزار دهر راست است و در يك حديث صد هزار هزار دهر است و راست است و چون حد ندارد براي اشعار محض كثرت فرمايش فرموده‏اند ديگر تا آن شنونده چطور بوده گاه هست به يك كسي اگر ده سال مي‏فرمودند چندان به نظرش كثرتي نمي‏آيد وقتي بفرمايند ده هزار سال دهشت مي‏كند و به نظرش خيلي مي‏آيد و كسي هست كه از ده هزار سال هم دهشت نمي‏كند مي‏گويند صد هزار سال و همه راست است و نه اين است كه همين محض دهشت آن باشد بلكه هرچه بگويي بر آنجا واقعاً حقيقتاً صادق است پس وجود مبارك او تقدم دارد بر جميع كاينات هزار هزار دهر واقعا و هر دهري صد هزار سال است به آن تفصيلاتي كه شنيده‏ايد پس در شب معراج آن بزرگوار از حضيض ارض صعود فرمود و رفت تا آن مقام و جميع مراتب عرضيه خود را انداخت و جميع مراتب مادونش از حقايق انبياء گرفته تا اين جمادات جميع اين مراتب مراتب عرضيه او است و ذاتي او همان است كه در آن حيز است و هيچ كس در حيز او نيست پس همه اين مراتب عرضيه را گذارد و رفت تا به مقامي رسيد كه جميع ماسوي را ميت يافت و جبرئيل گفت لقد وقفت موقفا ماوقفه ملك قط و لانبي شأن هيچ چيزي نبود آنجا پا بگذارد و از همين جهت جبرئيل هم ايستاد و گفت لو دنوت انملة لاحترقت اگر من يك خورده پيشتر بيايم مي‏سوزم تو نمي‏سوزي من مي‏سوزم به جهت آنكه اگر الف برود به عرصه مداد همچو كه پا بگذارد در عرصه مداد غرق مي‏شود و فاني مي‏شود و به كلي مي‏سوزد و خاكسترش به باد مي‏رود وانگهي كه آن دريا درياي مسجوري باشد و به كلي تمام مي‏شود اگر اثنان و ثلثه پا بگذارد در درياي احد به كلي مي‏سوزد و فاني مي‏شود و خاكسترش به باد فنا مي‏رود ولكن خود احد در آن دريا سباحت مي‏كند و به هيچ وجه غم ندارد و خائف و وجل نيست از بيكراني اين دريا همچنين جبرئيل نمي‏تواند بگذرد مبدء تعين و هستي جبرئيل مقام او است كه دوين سدره مقام طبيعت باشد چگونه مي‏تواند از آنجا بگذرد اگر پا بالا بگذارد به عرصه نفوس مي‏سوزد و تمام مي‏شود به جهت آنكه جبرئيل از عالم طبايع است پس پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه رفت به عرصه نفوس و از طبايع گذشت و مقام نفوس مقام شجره خضراء است و مقام سدرة المنتهي است و مقام جبرئيل در دوين سدره است پس به اين جهت آنجا ماند و حضرت تشريف بالا برد و اين سدره منتهي است به جهت آنكه منتهاي جميع ذوات جزئيه و صفات جزئيه و اعمال و شخصيات و تعينات همه تا اينجا بيشتر نمي‏رود از اينجا گذشت و ديگر بالا مقام اطلاق و عدم تعينات و تشخصات و مقام تجرد از تعينات شهاديه است مي‏رود به عرصه دهر خالص و تعينات شهاديه به كلي زايل مي‏شود و از اين جهت جبرئيل لو دنوت انملة لاحترقت و آن عرصه عرصه نفس كليه بود و اگر عرصه نفس جزئيه بود كه وطأه نبي و حال آنكه لم‏يطأه نبي لكن انبياء مرسلين را در سموات گذارد و هر نبي را در سمائي گذاشت نوح را در يك آسمان ابراهيم را در يك آسمان موسي و عيسي هريك را در يك آسمان و رفت و گذشت از هفت آسمان و به كرسي رسيد كه منبت سدرة المنتهي بود آنجا كه رسيد جبرئيل توقف كرد و عرض كرد كه آنجا ملك و نبي پانگذارده و آنجا كرسي كلي است و آن نفس كليه الهيه است زيرا كه نفوس جزئيه و شئون نفس در افلاك است ولكن مقام كرسي مقام نفس كليه عالم است كه آن منبت سدرة المنتهي است و آن ارض جنت است لكن جنت عدن كه مخصوص پيغمبر و اهل‏بيت او است آن جنتي است كه ساير انبياء و شيعيان آنجا نمي‏روند و اينها در هفت جنان ديگر مي‏روند و در جنت هشتم هيچ كس جز ايشان نمي‏تواند برود اگر انبياء آنجا روند محترق مي‏شوند عوض راحت عذاب براي ايشان مي‏شود و ايشانند كه آنجا مي‏توانند سكنا كنند و بمانند و غير ايشان نمي‏توانند بمانند اين است كه مي‏فرمايند سقف الجنة عرش الرحمن اين سقف سقف بهشت هشتم است سقف جنت عدن است كه عرش رحمان سقف آن است و آن سقف مظل است براي جنت و بر آن جنان سبع و سقف كل است لكن مظل بر جنان هشتم است و آنجا منبت سدرة المنتهي است و جنتي است مخصوص محمد و آل محمد: پس پيغمبر رفت به آنجا و جبرئيل عرض كرد قف يا محمد فان ربك يصلي قال كيف يصلي قال يقول سبوح قدوس انا رب الملائكة و الروح سبقت رحمتي غضبي و اين مراتب بالاي سدره است كه به اين الفاظ تعبير شده است و شرح شده و جبرئيل عرض كرد كه از اينجا كه تو تجاوز كردي به چهار مقام ديگر مي‏رسي من نرفته‏ام آنجا لكن شنيده‏ام و به وحي به من رسيده و آيت آن را من در عرصه و مقام خود يافته‏ام و آن چهار مقام است به طور توقف باش كه در آنجا چهار مقام است يكي مقام سبوح قدوس است و يكي مقام انا رب الملائكة و الروح است و يكي مقام سبقت رحمتي است و يكي مقام غضبي است اين چهار مقام بالا هست و تو در اين مراتب به طور تأمل و توقف باش خداوند اين چهار كلمه را گفته و اين گفتن انقطاع ندارد و اين نماز خدا است و نماز متصلي است كه دائم اين نماز را مي‏كند پس در عالم فؤاد سبوح قدوسش گفته مي‏شود و در عالم عقول انا رب الملائكة و الروح گفته مي‏شود و در عالم ارواح سبقت رحمتي گفته مي‏شود و در عالم نفس غضبيش گفته مي‏شود و به لحاظي روح و نفس را يكي بگيريم و كل سبقت رحمتي به هردو گفته مي‏شود و غضبي در مقامات دانيه از سدره فمادون مقامات رحمت تقدم دارد بر مقامات غضب اين مي‏شود و اگر بخواهيم نفس را هم‏عرصه غضب بگيريم شايد غضب در هر عالمي مناسب آن عالم هست اين است كه فرمود ليس نفس الاّ و لها شيطان عرض شد أولك شيطان قال بلي ولكنه اسلم اگرچه خودي پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه اشرف از افئده جميع ماسوي باشد لكن نسبت به فؤاد پيغمبر مقام بعد است پس شر است و اين استغفار در ايشان از آن باب است به ملائكه خدا فرمود سبقت رحمتي غضبي پيغمبر فرمود عفوك عفوك نفس مرا داخل مغفورين كن رسم ديار را عفو كن عفو كن مقام نفس.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و دوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابي‏عبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.

سخن در اين بود كه بعد از آني كه حضرت پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه به سدرة المنتهي رسيد جبرئيل عرض كرد كه بايست اي محمد زيرا كه تو در جايي ايستاده‏اي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي در اين مقام نايستاده بايست اينجا كه خدا و پرورنده تو نماز مي‏كند پيغمبر فرمود چگونه نماز مي‏كند جبرئيل عرض كرد مي‏گويد سبوح قدوس انا رب الملئكة و الروح سبقت رحمتي غضبي پيغمبر فرمود اللّهم عفوك عفوك مقصود شرح اين مقام بود كه نماز خدا چه چيز است پس عرض مي‏كنم اصل صلوة در زبان عربي كه واوي ‏باشد به اشتقاق صغير معروف به معني رحمت آمده و به معني دعا آمده يعني اصلش به معني دعا است و از همين باب است صلوتي كه بر ميت مي‏كنند اين را هم صلوتش مي‏گويند دعا است و نمازي نيست كه صاحب ركوع و سجود باشد بلكه چون دعايي است بر ميت او را صلوتش مي‏گويند و صل عليهم ان صلوتك سكن لهم و لاتصل علي احد منهم مات ابدا و لاتقم علي قبره پس صلوة يعني دعا و اين نماز معروف ما را به لغت شرعي ما صلوة گفتند و كلمه صلوة را از آنجا برداشتند و به اين نماز معروف صلوة گفتند و اين مثل اصطلاحي است كه نحويين دارند كه كلمه را از لغت برمي‏دارند مي‏آورند براي شي‏ء مخصوصي استعمال مي‏كنند و آن كلمه حقيقتي مي‏شود براي آن شي‏ء مخصوص مثل فاعل كه براي مرفوع بعد از فعل استعمال مي‏كنند و حقيقت است و مفعول براي منصوب بعد از فعل است و حقيقت است حالا در اصطلاح شرع هم اين صلوة را پيغمبر۹ از لغت برداشته و در آنچه خودش آورده استعمال فرموده و اين را حقيقت شرعيه مي‏گويند كه به تكرير حالي امت كردند تا اينكه حالا متبادر است و در اوائل استعمال متبادر نبود و محتاج به قراين بودند ولكن بعضي الفاظ حقيقت متشرعه است كه اهل شرع در ميان خودشان اصطلاح كرده‏اند نه شارع مثلا وضو در لغت به معني دست شستن استعمال مي‏شود مثل وضو قبل از طعام و بعد از طعام كه به معني شستن دست است تا اينكه دست فقها افتاد و به كثرت استعمال در وضو خاص اين معني متبادر شد در عرف متشرعه و از جمله آن الفاظ يكي لفظ صلوة است و حضرت پيغمبر اين صلوة را از معني دعا برداشت آورد به معني اين اركان مخصوص استعمال كرده و و در اين حقيقت كرد حالا به چه مناسبت اين را صلوة گفتند و حال آنكه به معني دعا است مي‏گويم دعا به معني دعوت كردن و خواندن است هركس كسي را مي‏خواند او را مي‏گويند دعاه و دعوت كسي را اقسام دارد يا اين است كه دعوت مي‏كنند و به سوي خود و به خود مي‏خوانند به زبان يا اين است كه دعوت مي‏كند به سوي خود به حركات و اعمال و افعال خود و اين هم دعوت است مثلا شيخيه اگر در جميع حركات و اعمال خود موافق شرع حركت كنند به طور عدالت و تدين راه روند به همين اعمال خود مردم را به سوي خود مي‏خوانند و آنها را راغب مي‏كنند به جانب خود به جهت آنكه وقتي مي‏بينند جميع اعمال آنها موافق شرع است عدالت است مردم به سوي ايشان ميل مي‏كنند و مي‏آيند و آمدن آنها اجابت مي‏شود و استقامت اينها دعوت مي‏شود آنها را به سوي خود و بسا اينكه بعضي ديگر از اينها راننده از حق بشوند و شيطان بشوند كه هرگاه مخالفي از دور نگاه كند آن را ببيند مي‏بيند لوطي است شارب الخمر است فحاش است بي‏وفا است مال مردم‏خوار است پس مي‏گويند معلوم است اينها همه چنينند پس بر باطلند و از همين جهت برمي‏گردد پس اينها مي‏شوند راننده از حق و شياطيني كه واقعند در بيرون خانه توي كوچه و مردم را به اعمال خود و ا فعال خود و حركات و سكنات خود مي‌رانند و اينها در بيرون خانه‌اند و اين را تو راه نداده‌اند و بيرون باب است باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب بيرون و توي كوچه ايستاده‏اند در اين خانه با اين اعمال و افعال هركس در اين راه مي‏گذرد اين را كه مي‏بيند مي‏گويد اين دليل اين است كه ما في البيت اين اوضاع است و اين كلبي است عقور و اين شيطاني است كه مردم را از آل محمد دور مي‏كند ببينيد چه معصيتي خواهد بود و بترسيد كه مبادا چنين شويد و از خدا بترسيد و شيوه تقوي را از دست ندهيد پس به اعمال بهتر مردم را به حق مي‏توان خواند و به اعمال بدتر مردم را از حق مي‏توان دور كرد و چون يافتيد كه دعوت اعم از اين است كه دعوت به سوي خير باشد يا دعوت به سوي شر باشد حالا اگر كسي بايستد در وقت معيني كه مناسب باشد بپوشد لباس مناسبي به سوي جهت مناسبي بايستد و بپوشد لباس مناسبي و بايستد به جهت مناسبي و بگويد الفاظ مناسبي و بكند افعال مناسبي دعوت مي‏كند به اين حركات و به اين اقوال و اعمال توجه او را و دعوت مي‏كند رحمت او را و مغفرت او را اتصال او را و تقرب او را همه افعال روي هم رفته قول قربتي است قول اللّهم اغفر لي است اللّهم ارحمني است آني كه اين مي‏طلبد يك مطلبي است كه همه اينها را دارد مثل اينكه در تعبير از مطالب غيبيه از الفاظ شهاديه عرض كردم همين‏طور كسي كه رو به خدا مي‏كند بخواهي تعبيري بياوري از توجه او به قول اللّهم اغفر لي است اللّهم ارزقني است اللّهم اصلح لي اموري است اللّهم زوجني است و هرچه به اين بگويي هست اين سر احديت در هرجا ظاهر شد و تو متوجه آن شدي و او در تو ظاهر شد چنان‏كه به نور احديت ملك قائم است بما فيه وقتي كه او در تو ظاهر شد ملك بما فيه را خوانده‌اي و دعا است اللّهم ارزقني ملكا اللّهم ارزقني روحا اللّهم عافني اللّهم اغفر لي اللّهم قر عيني قو بصري و سمعي و قو جوارحي همه اين دعا شده به همان توجه به خداي احد جل‏شأنه پس به اين اعمال انسان دعا مي‏كند و دعوت مي‏كند خدا را اين است كه عرض كرده‏ام كه عمل ما و قوابل ما و دعاهاي ما همه مغناطيس هستند براي مقبولات و اجابات كه براي ما مي‏شود و اين صعوداً چنين است و اگر نزولاً را ملتفت شويد منفعت بيشتر مي‏بريد و آن اين است كه مادام كه شما نظر نكنيد به مرآت آنچه در مرآت است نظر به شما نمي‏كند و محال و ممتنع است كه شما نظر به آنچه در مرآت است نكنيد و آنچه در مرآت است نظر به شما بكند اگر روت را به ديوار بكني عكس روي تو به ديوار در آينه مي‏افتد روت را به آسمان بكني عكس روي تو به آسمان در آينه است لكن تو كه نگاه كردي به آنچه در آينه است پس آنچه در آينه است آن وقت نگاه به تو مي‏كند اين را كه يافتيد مي‏دانيد كه تا خداوند عالم نظر نكند به بنده به نظر رحمت بنده به خدا نظر نمي‏كند به نظر دعوت و در همه حال رحمت مقدم است بر دعا و هميشه آنچه از خدا است مقدم است بر آنچه از بنده است مي‏خواني يا مبتدءاً بالنعم قبل استحقاقها پس ما من اللّه مقدم است بر ما من العبد رتبةً و وجوداً اگرچه ظهوراً مؤخر باشد پس خداي رؤوف رحيم هرگاه نظر كرد به بنده خود به نظر رحمت بنده هم در اين وقت مي‏تواند به خدا نظر كند به نظر دعوت پس هرگاه بنده دانست كه نظر دعوت بنده موخر است از نظر رحمت خدا از عجب ايمن مي‏شود بلكه خاضع‏تر و شاگردتر مي‏شود و مي‏فهمد كه اين نعمت و عبادت از آن غير است و از آن خدا است و از خود او نيست پس سالم مي‏شود از عجب پس اين كوچك مي‏شود به جهت سبق نعمت خدا و هرگاه خود را مي‏بيند و سبق دعوت خود را ملاحظه مي‏كند بسا اينكه مي‏گويد ما مردماني هستيم كه به عملمان كاري مي‏كنيم و مردماني هستيم مستجاب الدعوة و كمالي و اعمالي و خيراتي در خود مي‏بيند و معجب مي‏شود و هالك مي‏شود و هركس اعمال خود را منجي بداند هالك خواهد بود و اعمال خود شخص منجي نمي‏شود محال اين نخواهد شد و خيال كند كه چون من اين عمل را كردم چنين شد اين خود را مستقل دانسته و خدا را معدني فرض كرده و خود را كننده اين معدن و مي‏گويد خودم كنده‏ام و خودم اين كار را كرده‏ام به جهت اين است كه فرض مي‏كند خدا آنجا نشسته بود مثل معدني كه شعور ندارد و من اينجا به قوت بازوي خودم به كثرت نمازي كه كرده‏ام اين كار را كرده‏ام نعوذ باللّه چيز عجيبي است فرمايش حضرت پيغمبر مي‏فرمايد و اين را انسان بايد دستور العمل خود قرار دهد سعد معاذ را پيغمبر خدا مشايعت مي‏كردند وقتي مرده بود مادر سعد گفت خوشا به حال تو اي سعد كه پيغمبر مشايعت تو مي‏كند حضرت فرمود يا ام‏سعد لاتحتمي علي اللّه بر خدا حتم مكن تو خيالت مي‏رسد كه خدا حالا ديگر نمي‏تواند نيامرزد پس شخص بايد دايم از خداي خود مضطرب و خائف باشد تو چه مي‏داني كه خدا با اين چه كرده و چه خواهد كرد حالا كسي كه خود را مي‏بيند و اعمال خود را مي‏بيند بر خدا حتم مي‏كند و خيال مي‏كند كه به قوت بازوي خود كرده است اگر اين نمازها را نكرده بودم همچو نمي‏شد چنين نيست اينها حتم نمي‏كند بر خدا چيزي را بلكه بايد ملتفت اين باشد كه اگر او نظر رحمت به من نكرده بود من نمي‏توانستم به او به نظر دعوت نظر كنم اگر ذكري كرده است او را بايد ملتفت بشود كه او نگاه به من كرد كه من نگاه به او كردم نه اينكه من نگاه به او كردم و او به مكافات نگاه من به من نگاه كرد استغفر اللّه بلكه او نگاه به من كرد كه من نگاه به او كردم پس اين هم يك شكر ديگري ضرور دارد ذكر ديگري است و او ابتدا به اين نعمت كرد محتاج به من نبود و بايد شكر ديگري كنم و ذكر ديگري كنم پس اين اعمالي كه صادر مي‏شود جميعاً اين دعاها مغناطيسند براي آن اجابات و اينها ابداني هستند براي آن ارواح ولكن ارواح را خدا پيش از ابدان به چهار هزار سال آفريده نهايت آن ارواح جلوه نمي‏كنند مگر در ابدان مستعده ابدان مستعده كه اينجا پيدا شد اينها لسان داعي مي‏شوند براي آن ارواح و لسان داعي كه پيدا شد خداوند آن روح خالص را در آن قالب قرار مي‏دهد و اگر اين را دانستيد خواهيد فهميد كه حرامزاده چه تقصير دارد و چرا حرامزاده شر الثلثة است پدرش توبه مي‏كند نجات مي‏يابد و مادرش توبه مي‏كند نجات مي‏يابد و خود حرامزاده سعيد نمي‏شود و به بهشت اصلي نمي‏رود هرچه فرياد كند مثل صايح([۳]) بني‏اسرائيل و آن كسي بود كه من اسم او را صايح بني‏اسرائيل گذارده‏ام يعني توي دلم هي فرياد مي‏كند و آن شخصي بود كه پيغمبر آن زمان به او خبر داد كه تو حرامزاده‏اي و اين مرد عابدي زاهدي بود به حسب ظاهر اين را كه شنيد سر به بيابانها گذارد سياحت مي‏كرد و در بيابانها هي فرياد و صيحه مي‏زد ماذنبي ماذنبي يعني گناه من چيست گناه من چيست حالا مقصود اين است كه بعد از اينكه اين سر فهميده شد كه اين ابدان جواذبند براي ارواح مناسبه مطلب معلوم مي‏شود كه بعد از آني كه پدر و مادر زنا كردند چون اين نطفه رجس نجس را به دعوت نفس اماره و شرك شيطان در اين رحم غير حلال ريختند و اين نطفه در اين رحم بزرگ شد و قابل القاء روح خبيثي شد و طالب و جاذب او شد حالا اين بدن رجس و نجس و خبيث است نه اين دعوت روح طيب صالحي مي‏كند و نه القاء روح طيب صالحي بر اين مي‏شود و در عالم ذر خباثت ذاتيه آن روح داشته و در آنجا قبول دعوت نكرده و در آن عالم مانده تا اينجا بدن خبيث نجس مناسب او كه درست شد آن روح در اين بدن آمده نه اين است كه بدن نجس و خبيث است و از خدا مسئلت روح طيب كرده باشد يا آن ارواح طيبه كه در عالم ذر هستند بياورند در همچو بدن خبيثي بگذارند بلكه الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات و الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات اولئك مبرؤن مما يقولون پس آن حرامزاده مي‏شود هم بدنش خبيث است و هم روحش خبيث است و هي فرياد مي‏كند ماذنبي ماذنبي و اگر خودش هم اگر شعور داشته باشد مي‏فهمد گناه خود را و نه اين است كه دلش مي‏خواهد خوب شود و نمي‏شود بلكه نمي‏خواهد خوب شود عدو انبياء است و عدو اولياء است اگرچه به ظاهر مرد عادلي زاهدي مرد درستي باشد لكن دشمن انبياء است و دشمن انبياء و اولياء نمي‏شود مگر حرامزاده دشمن اميرالمؤمنين نمي‏شود مگر اينكه حرامزاده باشد.

خلاصه پس اين اعمالي كه سر مي‏زند جميعاً جواذبند براي ارواح مناسب خود ايشان و اين مسأله مبدء و منشأ و اصل علم سيميا است به جهت آنكه صاحب علم سيميا وقتي مي‏خواهد نفس مريخي را تحصيل كند مثلا و مي‏خواهد تسخير مريخ كند پس به اين جهت روز مريخ كه روز سه‏شنبه است پس مي‏گويد اين روز سه‏شنبه بايد اين عمل را بكنم و جامه‏اي كه مي‏پوشد بايد سرخ باشد بايد به هيئت شخص مستولي به هيئت سلطان عسوفي بنشيند و به هيئت محاربي در نهايت غضب و شدت بنشيند و شمشير در دست خود بگيرد گاه هست كه زره هم بپوشد و بيايد به هيئت محاربي جنگي بنشيند و با هيئت و سطوت تمام ان دعوت را بخواند و در حين خواندن هم ادويه حاره آنجا بخور كند و آن سمتي كه هم مي‏نشيند بايد رو به مغرب باشد كه حار و يابس است و هكذا جميع مناسبات مريخي را بايد تحصيل بكند و بعد دعوت كند به اسمائي كه از مريخ اشتقاق شده و اسمائي كه طبع آن اسماء مناسب طبع مريخ باشد براي خود تحصيل كرده پس حالا اين شخص به هيئتي درآمده است كه مناسب مريخ است در و ديوار خانه‏اش را هم پرده‏هاي قرمز آويخته فرشهاي قرمز گسترده اين قاب اين است كه خدا هم قرار داده نفس مريخي به اين بدن القاء شود و مي‏شود و طوري مي‏شود كه نفس او نفس مريخي مي‏شود وقتي نفس او نفس مريخي شد آن اعمال مريخي از او صادر مي‏شود و ارتباط به آن روح مريخ و آن ملك موكل به مريخ پيدا مي‏كند همين كه ارتباط به آن روح و به آن ملك پيدا كرد و هركار مريخ مي‏كند از او هم مي‏آيد استيلاء پيدا مي‏كند مثل مريخ و علي هذه فقس ماسواها اين است سيمياي آنها حالا ببين سيمياي ما بهتر است يا سيمياي آنها و آنها اين كارها را مي‏كنند كه تسخير مريخ كنند يا تسخير زهره كنند يا تسخير مشتري كنند اما سيمياي ما سيمياي محمد۹ است سيميايي است كه توحيد به ايشان مي‏آموزد و خدا مسخر نمي‏شود ولكن انعام مي‏كند خدا توحيد را و كسي كه توحيد به او القاء شد مسخر او مي‏شود سماوات و ارض چنان‏كه خدا مي‏فرمايد و سخر لكم ما في السموات و ما في الارض و حضرت امير فرمودند:

خوفني منجم اخو خبل
  تراجع المريخ في برج الحمل
فقلت دعني عن اكاذيب الحيل
  المشتري عندي سواء و زحل

و كسي كه صاحب توحيد شد او حكم به مريخ مي‏كند و به زحل حكم مي‏كند و مخالفتش نمي‏توانند بكنند پس اين سيمياي غريبي است پادشاهي از اهل سيميا برايش خبر آوردند كه فلان سلطان بر سر تو خروج كرده مي‏آيد كه ولايت تو را بگيرد اعتناء نكرد هي آمد و آمد و گفتند و اعتناء نكرد تا به يك منزلي آمد و خبر دادند اين نشسته بود نمي‏دانم چه كار كرده بود اين خبر كه به او رسيد متمسك شد به نفس مريخي كه تحصيل كرده بود يك دفعه بر يك لوح مثلثي سر آن پادشاه روي آن لوح پيش روش حاضر شد اول حيرت كرده بود كه چرا روي لوح مثلث بايد باشد بعد ملتفت شده بود كه وقتي تسخير مي‌كرده مريخ نظر تثليث داشته با فلان كوكب از آن بابت بوده.([۴])

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و سوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابي‏عبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.

عرض كردم كه به حسب لغت صلوة به معني دعا است در زبان عربي و حضرت پيغمبر۹ كه اهل علم است و اهل علم اهل اصطلاحند او را هم اصطلاحي است در علم خودش و بعضي از لغات را بعضي علماء نقل فرمودند از معاني لغويه و به جهت معانيه شرعيه وضع فرمودند و به تكرير و ترديد قراين فهمانيدند آنها را به امت و لازم نيست كه براي هرچه در دين او است لفظ خاصي وضع كرده باشد بلكه بسيار از الفاظ هست كه به همان معاني لغويه باقي است و هرچه تغيير ضرور داشت وضع فرمودند و هرچه نداشت بر همان حال باقي است و مي‏فرمايند نحن معاشر الانبياء نكلم الناس علي قدر عقولهم و ماارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه و از جمله كلمات موضوعه لفظ صلوة است كه به جهت اعمال خاصه و اركان مخصوصه تعيين فرمودند و به جهت آنكه جميع حركات انساني جميع افعال جميعا مغناطيس است و جواذبند براي ارواح مناسبه و ارواح مخصوصه را از خداوند عالم جذب مي‏كند و همچنين جميع اين اعمال شرعيه مغناطيس است براي جذب روح قرب خداوند عالم و اين اعمال و جواذب درجات دارد بعض حركات و اعمالش جذب مي‏كند نفس قدسيه را و انسان شرعي را جاذب مي‏شود و آن نفس قدسي و انسان شرعي در اين شخص پيدا مي‏شود و انسان مي‏شود و اگر اين كارها را نكند ان هم الاّ كالانعام بل هم اضل مي‏شود و روح قدسيه در او ظاهر نخواهد شد پس به نظري اين اعمال شرعيه جاذب نفس قدسيه انسانيه است و به نظر ديگر اين حركات و اعمال و افعال شرعيه جاذب قرب خداوند عالم مي‏شوند و جاذب جنتند به جهت آنكه حضرت پيغمبر فرمودند ما من شي‏ء يقربكم من الجنة و يبعدكم من النار الاّ و قد امرتكم به و ما من شي‏ء يبعدكم من الجنة و يقربكم من النار الاّ و قد نهيتكم عنه و به لحاظي ديگر همين اعمال جواذبند براي همان مثوباتي كه در جنت وعده كرده‏اند هريك هرچه را كه جذب مي‏كند همان ثواب موعودي است كه او را وعده كرده‏اند و به نظر ديگري اين اعمال شرعيه جواذبند از براي روح ولايت و جواذبند از براي روح نبوت به اين معني كه هرگاه اين اعمال شرعيه را شخص كرد مواجه مي‏شود با نفس ولي و نور ولايت از ولي كلي به قدر قابليت اين در اين مي‏افتد و روح ولايت مخصوصي در اين بروز مي‏كند و در آن هنگام مي‏شود داخل نجباء و بسا اينكه همين اعمال شرعيه را كه شخص كرد روح نبوت به او تعلق بگيرد نه به اين معني كه نبي بشود بلكه به اين معني كه از شدت مواجهه به نفس كليه نبويه اشراق از روح محمدي۹ به او مي‏شود و آثار و انوار محمد۹ در او جلوه مي‏كند پس به اين واسطه صاحب مقام نقابت مي‏شود و شخصي مي‏شود نقيب و بسا اينكه به واسطه همين اعمال شرعيه و به واسطه تحصيل همين اخلاق پسنديده و عقايد حقه مواجهه پيدا مي‏كند با خداوند عالم و داخل مخلصين براي خداوند عالم مي‏شود و خالص بشود در توحيد خدا و ذكر ماسوي از دل او بيرون رود و اسرار توحيد از او بروز كند يابن آدم انا رب اقول للشي‏ء كن فيكون اطعني فيما امرتك اجعلك مثلي تقول للشي‏ء كن فيكون و قال انا حي لااموت اطعني فيما امرتك اجعلك حيا لاتموت و به آن مقامات و حالات برسد و نور توحيد در آن جلوه كند و شخصي بشود موحد و كامل بر حسب مقامات و انظار و بر حسب صفاي قابليت و بر حسب خلوص شخص براي خدا معلوم مي‏شود اين مقامات معلوم است كسي كه براي بهشت عمل مي‏كند تا كسي كه براي خدا عمل مي‏كند تفاوت مي‏كند يكي هر روزه دعا مي‏خواند و زيارت عاشورا مي‏خواند براي اينكه قرضش ادا شود و يكي مي‏خواند به جهت برائت از اعداء اللّه و تولاي اولياء اللّه با كسي كه زيارت عاشورا مي‏خواند به جهت محض رضاي خدا و تحصيل قرب خدا البته درجات اينها تفاوت دارد و همه هم دعا خوانده‏اند و زيارت خوانده‏اند و همه هم به ثواب خود رسيده‏اند آن قرضش ادا شده و آن يكي قرب برايش حاصل شده پس اين اعمال شرعيه چون جواذبند براي ارواح غيبيه پس اينها لسان داعي هستند كه خدا را دعوت مي‏كنند و دعوت صلوة اتم ادعيه است دعايي است كه به زبان خود خدا را مي‏خواند و به جميع اعضاي خود و به جميع عروق و اعصاب خود خدا را مي‏خواند و شارع هم صلوات اللّه عليه براي هر عضوي از اعضاء در نماز حدي قرار داده و هيچ عضوي از اعضاء نيست مگر آنكه در نماز ظاهراً به طور مخصوصي بايد باشد و باطناً طور مخصوصي بايد باشد و باطن باطن او طور مخصوصي بايد باشد و اين نماز را خداوند عبادت كامل تامي قرار داده مشتمل بر جميع حدود ولايت اين است كه حضرت امير مي‏فرمايد من اقام الصلوة فقد اقام ولايتي و همين نماز حدودش حدود ولايت حضرت علي بن ابي‏طالب است صلوات اللّه و سلامه عليه و آله اول از جمله عجايبي كه در اين نماز قرار داده اين است كه اين را مشتمل كرده بر چهار حالت كليه يكي حال قيام است و يكي حال ركوع او است و يكي حال قعود او است و يكي حال سجود او است اين چهار حالت كلي را خدا در نماز قرار داده و هريك از آنها اشاره به مقامي از مقامات است اما قيام او اگرچه اصل قيام آيت قيوميت است و آيت قائم به امور است و آيت فاعل و مستولي بر فعل است اگرچه قيام چنين است ولكن اين حالات در عبد مقام نقصان است يعني استقلال عبد مقام نقصان عبوديت است و در عبد اضمحلال به از استقلال است پس براي عبد ادعاي استقلال و خودداري و در پاي خود ايستادن و خود را نگاه داشتن معلوم است كه هنوز حياتش باقي است هنوز زنده است و جان دارد و بايد تنبيهش كرد پس عبد تا خود داراست و برپاست اين جانش در نرفته است معلوم است خود داراست پس استقلال در عبد نقص است الفقر فخري و به افتخر آيه سجده را هركس خوانده است دانسته كه در حال سجود شخص قرب به خدا پيدا مي‏كند و در حديث است كه اقرب مايكون العبد الي اللّه و هو ساجد پس در حال قيام ابعد حالات عبد است از مبدء و چون حال قيام ابعد حالات عبد است و انيت و هويت در او بيشتر است و هنوز انيت براي او باقي است و هنوز ماسك نفس خود هست پس مقام قيام مقام شهاده و مقام عالم اجسام خواهد بود پس در اين هنگام تكبير بايد گفت به جهت اينكه له الكبرياء في السموات و الارض و خدا را توصيف مي‏كنند بعريض الكبرياء و عرض از حدود مقامات جسمانيه است مقابل طول و عمق و خدا را توصيف مي‏كنند به اينكه الكبرياء رداء اللّه فمن تكبر فقد نازع اللّه في ردائه و رداء فوق جميع اثواب پوشيده مي‏شود و باقي ديگر نسبت به رداء باطن است و رداء مشهود و ظاهر است و رداء آن چادر شب يا حرمي است كه روي عبا مي‏گيرند و در هند و بعض جاها متداول است و سابق در عرب هم بوده كه روي عبا مي‏اندازند و كسا به معني عبا است چنان‏كه در حديث است كه اصحاب كساء يعني اصحاب عبا.

باري رداء مشهود است و ظاهر و باقي لباسها باطن است و غايب و از عوالم غيبيه مشهود اين عالم است و اين به منزله رداء است و رداء است حقيقتاً واقعاً كه روي آن عالمهاي غيبيه كشيده شده و ظاهر آنها است و آنها باطن اين عالم است پس اين عالم مقام كبرياء اللّه است و در لغت كه نگاه مي‏كنيم كبر و كبير و اكبر بر جثه و بر جسم گفته مي‏شود و عظم و عظيم و عظمت بر نفس گفته مي‏شود عظيم براي نفس مي‏گويند و كبير براي جسم كبير العلم و كبير النفس نمي‏گويند و كبير الجثه مي‏گويند و همچنين عظيم العلم و عظيم العقل گفته مي‏شود لكن كبر براي جثه و بدن گفته مي‏شود و براي نفس گفته نمي‏شود پس له الكبرياء في السموات و الارض خدا گفته كه عالم شهاده و ظهور باشد قل اي شي‏ء اكبر شهادة قل اللّه شهيد بيني و بينكم پس كبر مال عالم شهاده است از اين جهت در قيام اللّه اكبر قرار داده‏اند و تكبير احرام را در حال قيام بايد گفت و اما حمد و سوره كه در حال قيام بايد خواند منافاتي با اين مقام كه مي‏گويم ندارد زيرا كه قرائت سنت در فريضه است و سنتي است كه رسول خدا۹ فريضه كرده و اصل نماز آنها بود كه شمردم و اين قرائت سنت در فريضه است از اين جهت اگر كم و زياد شود ترك هم بشود سهوا و فراموش بشود صدمه به نماز وارد نمي‏آورد عجله داشته باشي مي‏تواني آن را ترك كني اگر در حال جماعت عجله باشد حمدش را مي‏توان ترك كرد پس تكبير مال حال قيام است و اما ركوع حالتي است كه كمر به پايين و نصفه پايين بر استقلال خود مانده به جهت آنكه ابعد اجزاء او است از مبدء و او هنوز متنبه و خبردار نشده و كمر به پايينش قائم است و برپا است و كمر به بالاش مقام قلب او و صدر او و مشاعر او است آنها به عظمت رب ملتفت شده‏اند و خاضع و خاشع شده‏اند پس كمر به بالا اينجا يعني در ركوع خاضع و خاشع مي‏شود و كمر به پايين او هنوز قائم است و استقلالي دارد و چون اين خضوع پيش تو كمال است لكن براي خدا اين معني نقص است و چون تو متصف به اين صفت خضوع شدي تقديس بايد بكني خدا را از اين حالتي كه من دارم پس مي‏گويي سبحان ربي العظيم و بحمده كه از اين خضوع من و نقصان من خدا بايد مبرا و منزه باشد و اين حالت ركوع شما برزخ شده ميان خضوع كه سجود است و ميان استقلال كه قيام است و قعود شما عكس ركوع شما اتفاق افتاده پس در قعود كمر به بالاتان ايستاده است مثل ايستادن اولي بلكه نسبت به آن خضوع كمر به بالاي شما ايستاده و قائم و مستقل است و كمر به پايين بهم پيچيده و بر روي هم افتاده و زانو زده است و به قول عربها بَرِكْتَ يعني شتر زانو زد اين هم حالا زانو زده است و كمر به بالاي او ايستاده‏تر است از كمر به پايين او و خدا اوضاع غريب قرار داده پس قعود را خداوند عالم متوجه ركوع قرار داده و قعود از جانب سجود خليفه است و در اين بين هست و ركوع از جانب قيام خليفه است و در اين بين هست پس عرض مي‏كنم كه قعود حكماً من اهلها است يعني از جانب سجود و ركوع حكماً من اهله است يعني از جانب قيام به جهت آنكه حالت قيام مقام قوت حرارت شما است و حالت ناريت شما است و حالت سجود حالت خاكساري و نهايت برد و يبس و مقام اضمحلال شما است و مقام قعود از جانب آن سجود حكم است در اين ميانه و برزخيت دارد اسفلش كه مرتبط به سجود است مثل سجود است و اعلاش كه مرتبط به قيام است مثل قيام است و همچنين ركوع حكمي است كه از جانب قيام آمده و متوجه شده به حكمي كه از جانب سجود آمده و برزخيت دارد و اين دو تا با يكديگر در اين ميانه برزخ شده‏اند ميان مقام قيام شما و ميان سجود شما و رابطند در ميان آن استقلال محض و اين اضمحلال محض و چون در مقام سجود كه مقام برودت است و تراب و خاك و اضمحلال مقام سجود براي شما كمال شده و رغم انف عبد شده براي ربش و نهايت خاكساري را گرفته از اين جهت رب او را دوست داشته و خداوند عالم به موسي فرمود آيا مي‏داني كه من چرا تو را دوست مي‏دارم به جهت اين است كه وقتي سجود مي‏كني گونه‏هاي خود را بر خاك مي‏گذاري پس عبد همين كه خود را خاكسار مي‏كند و ذليل مي‏كند مثل اذل عبدي و حضرت سجاد در دعا مي‏فرمايد ما انا و ما انا خطري انا مثل الذرة بل اقل و خود را خاكسار و ذليل كه كرد نزد خدا از اين جهت پيدا مي‏كند و قرب به خدا پيدا مي‏كند از اين جهت او مقام قرب به مبدء شد و مقام قيام مقام بعد از مبدء شد به هر حال در نظر ظاهر مقام سجود مقامي است كه ابعد از مبدء است و مقام قيام به نظر ظاهر مقامي است كه اقرب به مبدء است پس به اين نظر نار مقام قيام مي‏شود و هوا مقام ركوع مي‏شود و ماء مقام قعود مي‏شود و خاك مقام سجود مي‏شود ولكن به نظر شرعي و به نظر عبوديت و به نظر روحاني كه نظر كني در حال سجود اقرب به مبدء مي‏شود پس در حال سجود مقام عقل را دارد و در حال قعود مقام روح را دارد و در حال ركوع مقام نفس را دارد و در حال قيام مقام جسم و شهاده را دارد پس خداوند عالم نماز را صاحب اين چهار مقام قرار داده و در حال ركوع كه صاحب مقام نفس است و محل عظمت است فرموده بگوييد سبحان ربي العظيم زيرا كه عظمت بر نفس و شئون نفس اطلاق مي‏شود مثل اينكه كبرياء بر جسم و شئون جسم اطلاق مي‏شود پس از اين جهت تكبير را داده به قيام و تعظيم را داده به ركوع و اما حالت سجود چون مقام عقل است پس علو را به سجود داده و فرموده بگوييد سبحان ربي الاعلي و بحمده و سجود در مقام عقل واقع شده است و اگر درخت لب جوي آب را ديده باشيد و به فكر فهميده باشيد نسبت ميان درخت و سايه او كه در آب است حالت اين مراتب براي شما به نهايت وضوح خواهد شد به درخت كه نگاه مي‏كني لب آب سر درخت بالا است در نهايت استعلاء و گلوي درخت فروتر از آن است يك درجه و ساق او و اسفل او فروتر از آن و عكسش را در اين حوض يا نهر كه افتاده سر درخت در بيرون بالا بود و در توي حوض يا نهر آن اسفل از همه حكايت آن سر درخت را مي‏كند و گلوي درخت را بالاتر از آن حكايت مي‏كند و ساق درخت را بالاتر از آن حكايت مي‏كند اگرچه خدا اعلي است و اگرچه ذوالايه اعلي المراتب است و آن در حوض و نهر قابليت عبد در حال سجودش بروز مي‏كند كه اسفل مراتب عبد و اخفض مراتب او و مقام تراب او است و اما آنكه آن پايين‏تر است از ساير مقامات آن كبرياء اللّه است و كبرياء اللّه در خارج پايين است اينجا از اعلي مراتب عبد كه مقام قيام و مقام استقلالش باشد بروز مي‏كند و در مابين اين دو برزخ مابين سجود و ركوع قعود است و برزخ مابين قيام و قعود ركوع است به همان ترتيبي كه عكس در آب مي‏اندازد.

از جمله عجائب نماز اين است كه خداوند عالم اين حالت را در نماز قرار داده چنان‏چه خداوند در عالم مواليد را سه قرار داده نماز را هم خداوند سه مرتبه قرار داده و براي او كيان ثلثه قرار داده مقام سجود را مقام نبات و آيت نبات قرار داده كه دست و پاي او به زمين ريشه گذارده و روي زمين است و ملتصق به زمين است و ركوع را مقام حيوان و آيت حيوان قرار داده كه به چهار دست و پا راه مي‏رود پشتش به مبدء است رويش به زمين است و مقام قيام را مقام انسانيت قرار داده كه قائم است كه مي‏فرمايد أفمن هو قائم علي كل نفس بما كسبت و مقام قيومت و مقام قائم به امر بودن و قائميت به امور است به نظري اين نماز را مثلث الكيان قرار داده و به نظري مربع الكيفية قرار داده و به نظري ديگر حالت قيام را عالم ملك قرار داده حالت ركوع را عالم ملكوت او قرار داده و حالت سجود را عالم جبروت او قرار داده پس مشتمل كرده اين نماز را بر جميع اصول عوالم خلقيه.

عرض شد كه رداء بر كساء و عبا هم اطلاق مي‏شود؟

فرمودند خير رداء بر عبا اطلاق نمي‏شود.

عرض شد رداء چه چيز است؟

فرمودند قطيفه يا چادر شب مثل اين كوهبنانها و در مغرب هم متعارف است رداء دوش مي‏گيرند.([۵])

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و چهارم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابي‏عبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.

سخن در صلوة بود و عرض كردم كه در لغت اصلش به معني دعا است و در شرع حقيقت شده در اين اعمال مخصوصه ذات الركوع و السجود و باز از براي اين صلوة معاني ديگر هم هست كه باز در شرع صلوة بر آن اطلاق شده صلوتي است كه اداني براي اعالي مي‏كنند مثل اينكه مؤمنين صلوات مي‏فرستند از براي پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه و مي‏گويند صلوات اللّه و صلوات ملئكته و انبيائه و رسله و جميع خلقه علي محمد و آل محمد حالا صلوات جميع خلق و صلوات اداني بر پيغمبر يعني چه و صلوات ملئكه بر پيغمبر يعني چه و صلوات خدا بر پيغمبر يعني چه او صلوات خداوند جل‏شأنه بر اداني و صلوة عالي بر داني متصل كردن داني است به خود و موفق كردن داني است براي وصل و اتصال يا صله عالي است به داني اينها همه ميسر است پس صلوات عالي به داني را مي‏توانيم مشتق از صله بگيريم به معني صله دادن عالي به داني و تعبير از اين به رحم و رحمت و ترحم آورده مي‏شود صلوات اللّه علي النبي معنيش اين مي‏شود كه رحمتهاي خدا بر نبي يعني خدا رحمت كند نبي را و همچنين خدا بر هركس صلوات بفرستد رحمت مي‏فرستد يعني بايد بر او رحم كند و صله به او بدهد و انعامها به او بدهد و رحمتها و فيضها براي او بفرستد اين معني صلوة عالي بر داني است اگرچه هر كلمه كه به گوش شما مي‏خورد فهم آن بسيار مشكل است و در همان يك كلمه مدتهاي مديد بايد سخن گفت اگرچه آن كلمه از بديهيات باشد لكن حالا همين كه گفتيم صلوة خدا رحمت است نفوس به همين ساكن شد اما فهم اين‏كه اين رحمت چه چيز است و اين رحمت چگونه از خدا به خلق مي‏رسد و چطور مي‏رسد خيلي مشكل است مسأله‏اي است كه فهميدن آن از جمله مشكلات است و مسأله بسيار عمده‏اي است فهم معني رحمت به حدي كه گمان نمي‏كنم كه در مسائل صعبه مسأله‏اي اعظم از مسأله رحمت باشد آن رحمت عامه خداوند دركش خيلي مشكل است و شيخ مرحوم آنجا مي‏فرمايد ان اللّه سبحانه قبض من رطوبة الرحمة اربعة اجزاء الي آخر و اين را در خلق مشيت مي‏فرمايد پس فهم اين رحمت پيش از مشيت بايد باشد و اول بايد آن را فهميد لكن نفوس به همين قانعند كه گفتم صلوات خدا بر بندگان رحمت او است بر ايشان اين هم يك معني و همچنين مي‏توان اين صلوة را از وصل گرفت يعني عالي داني را متصل به خود مي‏كند اگرچه اين هم باز شأني از شئون رحمت است لكن به حسب ظاهر نظر نوع ديگري است وقتي عالي داني را به خود متصل كرد گفته مي‏شود براي اين حالت كه صلي عليه يعني او را به خود متصل كرد لكن باز فهم معني اتصال كه اين چه اتصال است و به چه متصل مي‏شود مثل اتصالي است كه اهل وحدت وجود مي‏گويند كه اتصال به ذات مقصود است يا اتصال اتصال به تجلي است كه اگر اتصال به تجلي است چرا مي‏گويند اتصال به خدا اين ديگر مشكل‏تر و مشايخ ما مي‏گويند اتصال به تجلي است و صوفيه مي‏گويند اتصال به ذات و مشايخ حق مي‏گويند لكن چرا اسم اين را اتصال به خدا مي‏گويند از جمله مسائل مشكله است.

باري علي اي حال وصل كردن داني به عالي صلوة عالي است براي داني و مي‏شود صلي را از تصليه بگيريم كه تصليه به معني گرم كردن چيزي است پيش آتش و چيزي را به آتش تابيدن در عرب مي‏گويند چوبي را كه به آتش گرم مي‏كنند كه اعوجاج او را راست كنند تصليه كردند او را پس معني صلي اين مي‏شود كه خداوند عالم بنده را برد تا به نزد نار مشيت و نار محبت و اين بنده را برد و در آن آتش تابيد و گرم كرد ديگر تا اندازه آتش او چقدر باشد اين هم يك معني صلوة عالي است بر داني اما صلوتي كه از ملئكه باشد بر بندگان آنها ملائكه‏اي هستند كه لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ملائكه سبقت در قول بر خدا نمي‏گيرند فلايصلون علي من لم‏يصل اللّه عليه پس صلوات ملائكه تابع صلوات خدا است و اگر ملتفت اين معني و اين اشاره شديد يا بشويد مي‏فهميد اين را كه اگر خدا بر كسي ترحم كرد جميع خلق امكان و جميع خلق كه در ملك خدا هستند در الف الف عالم جميعاً به لسان واحد طلب مغفرت خواهند كرد براي او به يك زبان مي‏خوانند اللّهم اغفر لفلان و دعاي آنها مستجاب است جميع خلق كه عاصي نيستند بلكه ميان آنها صلحا و نيكان هستند و اين وقتي است كه خداوند عالم جل‏شأنه اظهار رضا از كسي بكند نمي‏بيني مي‏فرمايد لايشفعون الاّ لمن ارتضي پس هركس كه خدا رضامندي از او كرد جميع كاينات براي او استغفار و طلب رحمت مي‏كنند پس ملائكه به لحاظي كه جميع اجزاء و حروف خلقيه ملائكه هستند و مقصودم از حروف خلقيه اين است كه خلق ابجد هوز حطي هستند يعني كلماتند و حروفش الف و باء و جيم و دال است الي آخر و كلمه انسان ابجد است و حروفي كه براي اين كلمه هست عروقش و اعصابش و اورده‏اش و شرياناتش و لحمش و عظمش و مخش و جلدش اينها حروف كلمه انسانند مثل اينكه الف و باء و جيم و دال حروف كلمه ابجدند و آنچه شمردم در حقيقت كلماتي است از آيه انسان مثل اينكه آيه قل هو اللّه احد از كلمه قل و كلمه هو و كلمه اللّه و كلمه احد مركب است و آيه شده و انسان در حقيقت آيه‏اي است و لحم او كلمه است نه اينكه لحمش حرف باشد و من اول براي تمثيل گفتم حروف است لحم كلمه‏اي است مركب از چهار حرف يك حرفش صفرا است يك حرفش سودا است يك حرفش دم است و يك حرفش بلغم است و جلدش كلمه‏اي است مركبه از حروف و عظمش كلمه‏اي است مركب از حروف پس در حقيقت اين لحم كلمه‏اي است از آيه انسان بلكه تا اينجا كه آمديد مي‏گويم انسان كتاب است نه آيه است و براي تقريب ذهن بود گفتم آيه است پس انسان كتاب است و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر پس انسان كتابي است مشتمل بر سوره‏ها و لحم او سوره‏اي است و جلد او سوره‏اي است و لحم او از كلمات چند مركب است كه آن اجزاء لحم باشد و آن اجزاء هريك حروفي هستند به همين تركيب حروف پيدا مي‏شود تا به جايي مي‏رسد كه يك طرف بيشتر ندارد و آن طرف در تمثيل تقريبي اين جزء لايتجزا است كه حكماء مي‏گويند پس اگر جميع كاينات را اجزائي بكنند كه ديگر مجزي نشود اينها را حروف گويند و اين اجزاء ملائكه هستند ملائكه كه هريك يك طرف هستند و هريك يك خاصيت دارد به همان حالتي كه هست هميشه هست پس ملك اگر راكع است ابدا راكع است و اگر ساجد است ابدا ساجد است و اگر غربي است ابدا غربي است و اگر شرقي است ابدا شرقي است و به اين لحاظ جميع اكواني كه هستند حروفي دارند كه اطراف وجودشان باشد پس اين حروف خلقيه كه اطراف وجودات باشند آنها ملائكه هستند و هركس را كه خداوند عالم براي او رحمت كند و از او راضي شود جميع ملائكه براي او استغفار مي‏كنند و همه به يك زبان براي او طلب مغفرت مي‏كنند همچنين كلماتي كه نسبت به اين حروف و اطراف كلمه‏اند آنها حرفند نسبت به كلمه بزرگتر و همان كلمات نسبت به كلمه بزرگتر از آنها حرفند و به همين‏طور مي‏رود حتي آنكه قرآن همه‏اش كلمة اللّه واحد است بكلمة منه اسمه المسيح عيسي بن مريم و حال آنكه و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر پس هر جامعي نسبت به اجزاء خود كلميت دارد و هر اجزائي نسبت به جامع خود حرفيت دارد و به اين لحاظ جمعي ديگر از ملائكه پيدا شدند كه صاحب دو صنعت شدند و همچنين يك صنفي ديگر پيدا مي‏شوند از ملائكه كه صاحب سه صنعت مي‏شوند و صنفي ديگر كه صاحب چهار خصلت‏اند و به همين‏طور مي‏روند بالا و اينها همه طبقه طبقه ملائكه هستند و جبرئيل نزول مي‏كند و صعود هم مي‏كند و ملك به آن معني اول كه عرض كردم اگر نازل مي‏شد ديگر صعود نمي‏كرد ابدا مثل آن ملكي كه همراه قطره باران مي‏آيد و ديگر صعود نمي‏كند از زمين ابد الابد پس به آن لحاظ اول كه به معني اطراف و نهايات باشند اگر ملك نازل است صاعد نمي‏شود ابدا و اگر صاعد است نازل نمي‏شود ابدا و مهار شتر بر دوش او است و مي‏رود در شب معراج قطار شتري ديد كه مهار شتري را ملكي بر دوش گرفته و مي‏رود پرسيدند از يكي از آنها كه از كجا مي‏آييد و به كجا مي‏رويد عرض كرد نمي‏دانم همين‏قدر مي‏دانم كه تا خود را در عرصه وجود و هستي ديده‏ام همين‏طور مي‏روم ديگر نمي‏دانم از كجا به كجا مثلا يمين يمين است ابدا يسار يسار است و رايحه يمين به مشام يسار ابدا نخواهد رسيد و يسار تعقل يمينيت نكرده و معصوم است اين است كه لايعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون پس منهم ركوع لايسجدون و منهم سجود لاينتصبون و ملائكه هريك صاحب شأن خود هستند كه غير آن نيست صاحب آن شأن اين يك طبقه از ملائكه‏اند لكن از اين طبقه كه گذشتي ملائكه هستند كه دو كار مي‏توانند بكنند يا سه كار يا چهار كار تا صد هزار كار تا اينكه مي‏رسد به جايي كه انبيايي كه داخل كلمات تامه هستند ملائكه كروبيين هستند و همچنين انسان ملك است و ماجعلنا اصحاب النار الاّ ملئكة مي‏فرمايد اينها سي‏صد و سيزده نفر اصحاب قائمند تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم و همچو نظرم مي‏آيد و ظن غالبم اين است كه در تفسيري ديده‏ام از اين آيه كه فرموده‏اند كه اين شيعيان ملئكه‏اند كه تحصيل علم مي‏كنند و كسب علم مي‏كنند و علي اي حال يكي از طبقه ملائكه انسان است تا اينكه مي‏رود به آن طبقه عاليه كه مي‏رسد به جايي كه مثل ائمه طاهرين سلام الله عليهم را ملائكه عالين مي‏گويند و آنهايند كه خدا مي‏فرمايد به شيطان استكبرت ام كنت من العالين استكبار كردي يا از آنها بودي كه شأنشان نبود كه سجده كنند به حضرت آدم و يا آنكه تو داخل مأموريني بودي و نكردي.

مقصود اين است كه ائمه را هم ملائكه عالين مي‏گويند اللّهم اني اسئلك بكلمتك التامة التي لايجاوزهن بر و لافاجر و ايشان آن كلمه تامه هستند كه لايجاوزهن بر و لافاجر ملكي است كه جميع امور ملكي را او به فردانيت و وحدانيتش متحمل مي‏شود ببينيد قوت اين ملك چقدر است چه قوتي است كه جميع عوالم الف الف را به يك شهپر نگاه داشته است قنبر نقل مي‏كند كه روزي بر در خانه حضرت امير رفته بودم پرسيدم كه مولاي من كجا است فضه آمد گفت مولاي تو بروج است گفت كجا گفت في البروج يقسم الارزاق قنبر گفت من مي‏پرسم تو چنين مي‏گويي اگر مولا آمد به او عرض مي‏كنم تو كافر شده‏اي حضرت امير كه از خانه آمدند بيرون قنبر شكوه فضه را كرد كه چنين و چنان گفت پس حضرت امير التفاتي به او فرمودند و به حسب ظاهر دستي به چشمش كشيدند و عنايتي به او فرمودند قنبر مي‏گويد ديدم جميع اين آسمان و زمين جميعا مثل يك گويي است كه در دست يك طفلي باشد كه با او بازي مي‏كند و حضرت جميع آنها را حركت مي‏دهد و آن‏قدر خلق ديد كه گمان نكردم كه خدا ديگر بيش از آنها خلق كرده باشد و ديدم چه مي‏كردند و چه مي‏گفتند و بنده مي‏ترسم بگويم اگرچه حديث است ولكن جرأت نمي‏كنم كه بگويم.

باري مقصود اين است كه جميع دنيا و مافيها در دست ايشان مثل گويي است كه در دست يك طفل باشد و ملائكه عالين مستعليند بر جميع كاينات و آنها هم ملكند ولكن ملائكه صاحب شئونند به لحاظي ملكند و به لحاظي كلمه تامه هستند كه كلمه اتم از آن نيست و اگر ملكشان گرفتيم پس كلمه تامه اين ملائكه حقيقت محمديه مي‏شود و علي اي حال صلوتي كه ملائكه مي‏فرستند براي مؤمنين به معني استغفار معني مي‏شود در اين مقام طلب مغفرت و رحمت براي مؤمنين مي‏كنند الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين امنوا ربنا وسعت كل شي‏ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك پس اين ملائكه صلواتي كه بر شخص مي‏فرستند رحمت و مغفرت است و اين ملائكه تابعند از براي رضاي خدا هركس كه خدا از او راضي است همه اين ملائكه عرض كردم آنچه عرض كردم چون مثلهاي جسماني و اطراف حدود جسماني بود شايد ظنونتان برود كه اصناف ملائكه همينها هستند لكن غافل از اين مباشيد شما كه وسعت عالم ارواح بيش از وسعت عالم اجسام است به چندين مرتبه و آنجا هم ملائكه دارد به همين‏طور كه در عالم اجسام است جميع عالم امثله كه هفتاد مرتبه اوسع است از عالم اجسام و كثرات چقدر بيش از عالم اجسام است و اگر تا روز قيامت هفتاد هزار بگويم تمام نمي‏شود پس وقتي كه عالم مثال به اين كثرت باشد و آنها هم اطرافشان ملائكه هستند و كلمه‏اند بالنسبه به مادونشان و كلمه و كلمه به همان‏طور كه عرض كردم و همچنين به همين تفصيل كه اوسع است از عالم مثال به همان قسم و ديگر ببينيد ملائكه عالم نفوس چقدرند و وسعت عالم نفوس و به همين ترتيب ملائكه عالم عقول و عالم افئده و اين مردم از آنها خبر ندارند مي‏شنوند قومي و جمعي حمل كرده‏اند ملائكه را بر قوي يعني قوه جاذبه و دافعه و ماسكه و اين جماعت قومي هستند كه خدا در حق آنها فرموده ألكم الذكر و له الانثي و آنها جماعتي هستند كه خداوند خبر از آنها داده و جعلوا الملئكة الذين هم عباد الرحمن اناثا و جميع قوي اناثند و قوي را ملائكه گرفتند اشهدوا خلقهم ستكتب شهادتهم و يسئلون و اين قومي را ملائكه گفتند و باز قومي‏ از حكماء انفه كردند و گفتند خدا را ملائكه نيست و نفهميده گفتند كه ارواح مؤمنين كه از دنيا رفته‏اند اسمشان ملائكه است و ارواح بداني كه از دنيا مي‏روند اسمشان شياطين است و قومي ديگر كه اعتقاد ندارند به بقاي ارواح بعد از ابدان گفتند آنها قومي هستند و اين اقوال باطل است و حق نيست به جهت آنكه تابع انبياء و اولياء نشدند و انكار ملائكه كردند و ملائكه را نشناختند و اصناف ملائكه بسيارند يك صنف از آنها هستند كه ارواح خاصه ملك هستند خودش خلقي است روحاني همين‏طور كه جن خلقي است روحاني و عالمي دارند و همين‏طور كه خلقي هستند روحاني و اسمشان انسان است مگر شما خيال كرديد كه انسان همين مركب از عناصر است و ديگر غير از اين چيزي نيست حاشا بلكه انسان خلقي است روحاني كه در اين عالم ظاهر شده مگر خيال مي‏كنيد كه انبياء همين بدن ظاهري هستند بلكه خلقي هستند روحاني و ارواحي هستند حالا ارواح كليه الهيه ظاهر شده‏اند به بدن جمادي در اين عالم جمادي مثل اينكه جبرئيل به صورت دحيه ظاهر شد ارواح قدسيه هم هستند و ظاهر مي‏شوند در اين ابدان جمادي مثل اينكه جبرئيل ظاهر مي‏شد همچنين شياطين مجسم شدند براي حضرت سلمان@ سليمان‏ظ@ فرمودند غلظوا لسليمان و بودند كه يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب سنگها مي‏آوردند ده هزار من آنها را وامي‏داشتند كارها مي‏كردند و خدا خواسته بود و كرده بود آورده بود اين ملائكه هم همان‏طور ارواحي هستند كه اگر خدا خواسته باشد مجسم مي‏شوند چنان‏كه جن را گاهي مي‏خواهند مجسم مي‏كنند ملائكه هم همين‏طور.

شخصي عرض كرد من پيش از صبح در كربلا سر قبر حسين۷ نماز مي‏كردم خلق كثيري را يافتم كه آنجا بودند و فجر كه طالع شد كسي را نديدم. فرمودند اينها ملائكه هستند كه ملازم قبر حضرت هستند و شخصي به حضرت عرض كرد كه مي‏ترسم مي‏روي به عراق و كشته مي‏شوي فرمود نگاه كن در ميان زمين و آسمان چون نگاه كرد قشوني ديد كه نهايت براي آنها نبود مشاهده كرد پس هستند يك قوم مخصوصي و مروي است كه متوكل ملعون وقتي خواست جلال خود را اظهار كند به حضرت امام حسن عسكري۷ و سون ديد قشون خود را در احسن صورتي بعد از آن كه حضرت گذشتند و ديدند قشون او را فرمودند به متوكل كه مي‏خواهي قشون ما را هم ببيني حضرت اشاره فرمودند پس متوكل ديد كه مابين آسمان و زمين پر از ملائكه مسلح و مكمل در نهايت آراستگي و فرمودند ما دنيا را به شما واگذاشتيم پس ملائكه قومي هستند كه مصادمه با يكديگر نمي‏كنند چه لازم بود كه تأويل كنيم آنها را به قوي و يا به روح مؤمنين روح مؤمنين اگر يك چيزي است كه مي‏شود موجود باشد و خودش يك روحي باشد پس ملائكه هستند مدبرات و مقدرات و آن ملائكه كه اول عرض كردم آنها اطراف وجودند و اينها كلمه هستند مثلا جبرئيل نزول مي‏كند و صعود مي‏كند و سوار مي‏شود و حيزوم اسب او است كه سوار او مي‏شود و شهرهاي لوط را سرنگون كرد و صاحب صيحه است و طاير ابيض است و به هر صورتي كه دلش مي‏خواهد و مأمور است درمي‏آيد و كارهاي بسيار از او مي‏آيد پس معلوم شد كه كلمه است كه اين همه شئون از برايش هست و روحانيتي دارد و صاحب شئون است و صاحب كمالات عديده است.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و پنجم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابي‏عبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.

و سخن در رموز اين حديث شريف بود و عرض مي‏كردم سبب و كيفيت صلوة را و اقسام صلوات را تا اينكه گفتم كه از ملئكه استرحام و استغفار است و هركس را خدا بر او صلوات فرستاد جميع ملائكه بر او صلوات مي‏فرستند به جهت آنكه ملائكه شئون حروف خلق هستند و تابعند براي مشيت خداوند عالم پس هرگاه مشيت خدا به رحمت كسي تعلق گرفت جميع خلق متابعت مي‏كنند مشيت خدا را به استغفار و استرحام و صلوة از مؤمنين هم بر مؤمنين استرحام و استغفار است و در اين كلمات مطالب مشكله بود يكي از آنها اين است كه عمل هر كسي كه اثر او است چرا بايد نفع به كسي ديگر بدهد و از حل اين مسأله حل مي‏شود اين اشكال كه نماز قضا براي كسي چه ثمر دارد به آن كس و همچنين صدقه براي حيي يا ميتي چه ثمر دارد براي او يا حجي يا عبادتي و زيارتي يا دعايي چه فايده به او مي‏بخشد و حال آنكه اعمال هركس آثار خود او است و سبب ترقي و تكمل خود مؤثر مي‏شود اگرچه اين كلمه باز هم مشكل بود كه گفتم آثار شي‏ء سبب ترقي موثر مي‏شود حالا ديگر عرض مي‏كنم شايد ان‏شاء اللّه آن هم حل بشود و علي اي حال اعمال هر كسي آثار آن كس است و آثار آن كس مصلح قابليت آن كس است و اصلاح قابليت آن كس سبب اصلاح مقبول او مي‏شود بر حسب افاضه و سبب ترقي خود او مي‏شود ديگر به غير چه ثمر مي‏كند مثلا من حالا نماز براي پدرم مي‏كنم اين نماز سبب ترقي خود من مي‏شود و دخلي به پدرم ندارد و خدا مي‏فرمايد سيجزيهم وصفهم و ماتجزون الاّ ما كنتم تعملون پس هر موصوفي به وصف خود جزا داده مي‏شود و هر عاملي به عمل نه ديگري به عمل ديگري و اين بس مشكل است زيرا كه اعمال آثارند و انوارند براي عامل مثل چراغ و انوار چراغ و چنان‏كه چراغي لازم چراغ خود او است و هيچ دخلي به چراغ ديگري ندارد و هرگاه صد چراغ و هريك انوارند و هريك كه ببري انوار خود او از عقب مي‏رود و نور هر صاحب نوري تابع منير خود است و از منير خود تجاوز نمي‏كند و تابع منير ديگري نمي‏شود و مثل دايره دور تا دور منير خود را گرفته‏اند پس چگونه غير از عمل غير منتفع مي‏شود بلكه عرض مي‏كنم كه آن شخص عامل چگونه ترقي مي‏كند به عمل خود و حال آنكه عمل او اثر او است و وجود اثر تابع وجود خود او است پس چگونه منير ترقي مي‏كند به نور خود و مؤثر به اثر خود و ذات به صفت خود و متبوع به تابع خود و آقا به نوكر خود و چگونه چراغ كامل مي‏شود به زيادتي نور و چگونه ترقي مي‏كند خود چراغ به زيادتي بريق و لمعان و وسعت و انبساط نور او و حال آنكه كل وجود نور و بقاء نور و دوام نور و كمال نور و ترقي نور و ضعف و شدت نور به دست منير است پس گفتن اينكه ترقي نور به ترقي صاحب نور است اقرب است از اينكه بگوييم كه ترقي صاحب نور و صاحب عمل به زيادتي نور و عمل او است پس اين هم مسأله مشكلي است و اول اين را عرض مي‏كنم كه مؤثر به سبب اعمال و آثار چگونه ترقي مي‏كند پس مي‏گوييم كه هرگاه از ذاتي اعمال حسنه سر زد و من گفتم مؤثر ترقي مي‏كند به اين اعمال بفهم كه چطور ترقي مي‏كند پس چون كه اثر از ذاتي سر زد از براي سر زدن و اثر كردن دو قوس پيدا مي‏شود يك قوس نزولي از پيش ذات و منير تا صفت و اثر و نور آمدن است و يك قوس صعود كه از پيش نور و عمل و اثر تا پيش آن ذات رفتن است پس هرگاه چراغ اندازه معيني داشته باشد از روغن و فتيله و لطافت آن دهن و دخان و شعله او محدود به حد معيني باشد ممكن نيست كه نور او از آن اندازه كه شعله اقتضاء مي‏كند زياده يا كمتر بشود بلكه به همان اندازه كه منير او اقتضاء كرده به همان اندازه نور آن مي‏رود اين مقدار صفاي دخان و اين مقدار صفاي دهن و اين مقدار بريق و لمعان كه براي اين شعله است اقتضاي اين مي‏كند كه هزار قدم نور اين برود و مادام كه شعله بر اين صفت است نور او همين‏قدر مي‏رود نه يك جو زيادتر و نه يك جو كمتر مي‏رود حالا چه وقت منتشرتر مي‏شود اين نور و هزار و صد قدم مي‏رود در آن وقتي كه دهن لطيف‏تر شود و دخان لطيف‏تر شود و بريق و لمعان بيشتر شده در اين وقت اقتضاي آن مي‏كند كه آن زياده برود از هزار قدم و هرگاه براي آن دهن و آن دخان كثافت و غلظتي پيدا شده باشد و بريق و لمعانش كمتر شده باشد اقتضاي اين مي‏كند كه نورش كمتر شود پس اگر نزولا از پيش ذات مي‏آيي به پيش آن اعمال مقدم است زيادتي آن ذات بر زيادتي آن اعمال و مقدم است صفاي ذات بر صفاي آن اعمال و مقدم است خلوص ذات بر خلوص اين اعمال و آن اعمال بايد مؤخر باشد و تا او مقدم نباشد ممكن نيست كه اعمال زياده بشود پس چگونه اعمال سبب ترقي ذات مي‏شود و حال آنكه اينها آثار اويند و تابع اويند و تا مؤثر بالا نرود اثر منتشر نمي‏شود و همين كه مؤثر بالا رفت احديت براي مؤثر پيدا مي‏شود پس طي او زياده مي‏شود براي اعداد و اعداد را بيشتر منطوي مي‏كند در تحت خود وقتي ده باشد ده فرد در تحت خود منطوي كرده اما وقتي به صد رسيد صد فرد در تحت خود منطوي مي‌كند و از اينكه ترقي كرد به هزار رسيد هزار فرد در تحت خود منطوي مي‏كند پس سير مي‏كند به سوي مبدء خود و هرچه بالا مي‏رود سعه او و احاطه او و انتشار كمال او بيشتر مي‏شود پس ذات هرچه ترقي مي‏كند انوار و آثار و اعمال و صفات اكثر و بيشتر و قوي‏تر و منتشر مي‏شود پس حالا اعمال چگونه سبب ترقي ذات مي‏شود مي‏گويم در اين دوره ترقي ذات سبب زيادتي اعمال است و مقدم است بر اعمال لكن در دوره صعود اينها مقدمند بر بالفعل شدن ذات به جهت آنكه ذات وقتي از پايين بالا مي‏رود كه دوره و قوس صعود باشد ذات بالقوه بوده است در قوس نزول و به طور ابهام و اجمال نزول كرده بود ولكن حالا كه بناي صعود است بالفعل شدن كمالات ذات پس از اعمال است صعوداً و ظهوراً پس اعمال صالحه در قوس صعود سبب ترقي ذات مي‏شوند چنان‏كه خدا مي‏فرمايد اذكروني اذكركم و حال آنكه ما لم‏يذكر اللّه العبد بالتوفيق لم‏يذكره العباد بالعبادة چنان‏كه به تفصيل عرض كردم سابق كه ما من اللّه رتبتاً مقدم است نزولاً و صعوداً مؤخر است و عرض كردم كه تا شاخص نظر نكند به آنچه در آيينه است صورت در آيينه هرگز نمي‏تواند نظر كند به شاخص پس تا خدا اولاً نظر عنايت نكند به بنده بنده نمي‏تواند به نظر ذكر و عبادت به خدا نظر كند و توجه و عبادت كند با وجودي كه اينجا مي‏فرمايد شما اول مرا ياد كنيد تا بعد من شما را ياد كنم و اين در قوس صعود است پس مؤثر اين اعمال مادام كه صادر نكند اين اعمال را و احداث نكند اين اعمال را اعمال بروز نخواهد كرد وقتي كه اعمال قائمند به او قيام صدور سبب ترقي او نمي‏شوند لكن وجوداً آن ذات مقدم است بر آثار و اعمال و اما ظهوراً پس اعمال مقدمند بر ذات و ظهور كمالات ذات و بالفعل شدن قواي ذات پس از ظهور اعمال و آثار است پس در ظهور و صعود اجابت مقدم است بر دعا ولكن در وجود و نزول دعا مقدم است و توفيقي است از جانب خدا و ارواح چهار هزار سال قبل از ابدان آفريده شده و توفيقات ارواحند براي اعمال فان القدر في اعمال العباد كالروح في الجسد پس اگرچه ارواح بر ابدان مقدمند چهار هزار سال ولكن بدن در اينجا به هيئت انسان كه درست شد روح انساني توش مي‏افتد و در اينجا بدن كه به هيئت حيوان درست شد روح حيواني توش مي‏افتد پس روح حيواني كه پس از بدن آفريده مي‏شود در قوس صعود و ظهور اجابت است پس بعد از آني كه بدني ساخته شد و همين دعاي او بود و بدني به هيئت مار مثلاً ساخته شد دعا مي‏كند اين هيئت كه خدايا روح حيه به من انعام كن و خدا هم به او انعام مي‌كند و اگر بدني به صورت انسان باشد دعا مي‌كند كه خدايا روح انساني به من انعام كن پس در اين مقامات مقامات اذكروني اذكركم و ادعوني استجب لكم اول دعاي بنده و بعد اجابت خدا ولكن در نزول و در تكوين اين اجابت و اين روح پيشتر آفريده شده بر اين دعا و بر اين بدن به چهار هزار سال و اين بدن تنزل است براي او و اين از پيش او آمده است پس معلوم شد كه نزولاً ذوات نزولاً ترقي مي‏كنند تا اينكه به ترقي ذوات اعمال زياد مي‏شود و ذوات توفيقي است براي اعمال پس آن ذات و آن روح و آن قدر مقدم نباشد ابداً نخواهد شد كه اعمال از او بروز كند يعني در نزول ولكن صعوداً و ظهوراً اين اعمال السنه قابليت آن روح است و دعا مي‏كنند كه خدايا آن روح را به ما عطا كن پس خدا عطا مي‏كند بعد از آني كه اين مطلب معلوم شد و اين مشكل حل شد و لاقوة الاّ باللّه عرض مي‏كنم كه آنچه تا حال عرض كردم به طور فصل و به طور تأويل بود ولكن حالا كه به زبان وصل و به طور اصل عرض مي‏كنم ملتفت مي‏شويد كه اين مقام در آن مقام و آن مقام در اين مقام ابداً در محضر عالي حاضر است اين قابل آن و آن مقبول اين است اين از خدا آن را مي‏خواهد ابداً و آن از خدا اين را مي‏خواهد ابداً و هن لباس لكم و انتم لباس لهن و خداوند بر حسب دعاي اعمال ذوات را آفريده ابداً و بر حسب اقتضاي ذوات اعمال را ابراز داده ابدا مي‏فرمايد در آن حديثي كه اگر جن و انس جمع شوند به اين‏طور نمي‏توانند بيان كنند مي‏فرمايد كه خداوند چون در علم ازلي خود مي‏دانست اشخاص را پيش از آفرينش و كيست بگويد كه نمي‏دانست و مي‏دانست كي سعيد است و كي شقي است و مي‏دانست كي نيكوكار است و كي بدكار و كيست آن كسي كه بگويد كه خدا نمي‏دانست پس مي‏دانست و علم خداوند عالم اولي به حقيقت تصديق است پس چون دانست اين سعيد است اسباب سعادت را در ايجاد براي او مهيا كرد تا متمكن بشود براي آنچه براي آن آفريده شده و آن را كه دانست در علم ازلي كه شقي است اسباب شقاوت را براي او مهيا كرد تا متمكن شود براي آنچه براي او آفريده شده و خدا مي‏فرمايد فاما من اعطي و اتقي و صدق بالحسني فسنيسره لليسري و اما من بخل و استغني و كذب بالحسني فسنيسره للعسري پس اگر تيسير خدا نباشد نه شقاوت از شقي بروز مي‏كند و نه سعادت از سعيد و به حكم نيسره لليسري و نيسره للعسري و خداوند تيسير يسري نمي‏كند مگر براي من اعطي و اتقي و صدق بالحسني و تيسير به عسري نمي‏كند مگر براي من بخل و استغني و كذب بالحسني و آن اعطي و اتقي و صدق بالحسني را به علم ازلي مي‏دانست و آن بخل و استغني و كذب بالحسني را مي‏دانست پس آن را تيسير به عسري كرد تا آن بخلي كه مي‏دانست براي او اينجا ابراز بشود و آن استغنايي كه مي‏دانست براي او اينجا بروز كند و آن تكذيب حسنايي كه مي‏دانست اينجا براي او بروز كند اگر تيسير عسري نشود اينها اينجا بروز نمي‏كند و همچنين تيسير يسري مي‏كند تا عطا را در اينجا به عمل بياورد و تقوي را در اينجا پيشه خود كند و تصديق حسني را در اينجا بكند و اگر تيسير يسري نمي‏شد هيچ يك از اينها بروز نمي‏كرد ببينيد چطور فرمايش كرده كه اگر جن و انس جمع شوند و اين مطلب را بخواهند حل كنند به اين‏طور كه هيچ جاي او نتوان ناخن بند كرد نمي‏توانند و كسي نمي‏تواند مگر از ايشان اخذ كرده باشد و علي اي حال آنچه در اينجا از اعمال صالحه سر مي‏زند مطابق آن چيزي است كه خدا آن را در علم ازلي خود مي‏دانست و جميع قابل و مقبول در عرصه علم ازلي خدا همه حاضرند در جاي خود پس آن مقبول مقبول اين قابل است و اين قابل قابل آن مقبول حق هستند لكن در عالم فصل به طور تقدم و تأخر گفته مي‏شود و قوس نزولي و قوس صعودي پيدا مي‏شود تقدمي و تأخري براي آنها پيدا مي‏شود پس به اين‏طور كه عرض كردم معلوم شد كه ذوات چگونه ترقي به صفات مي‏كنند و معلوم است اين ترقي كه براي صفات گفته مي‏شود ترقي در قوس ظهور است و الاّ در قوس نزول اعمال سبب ترقي ذوات نمي‏شود و ذوات مقدمند و اعمال آثار آن ذاتند حالا عملي كه زياد بكند و كامل بكند ذات را در صعود است كه سبب ترقي ذات است كه ذات به طور ابهام و اجمال و قوه نازل شد و به طور تفصيل و فعليت كمالات كامنه صعود كرد بفهم اين نكته‏هاي نغز را پس اين ذات انور مي‏شود و اصفي مي‏شود و مفصل مي‏شود و انبساط او بيشتر مي‏شود و طي او اعداد كمالات زياده مي‏شود و اوسع مي‏شود و هكذا حالا چون اين مشكل حل شد.

پس عرض مي‏كنم كه اين ذات و اعمال او و آثار او چه دخل به غير دارد و ذات غيري چگونه به اين عمل و اين آثار نوراني مي‏شود و حال آنكه نور اين چراغ اثر اين چراغ است و جزو نور چراغ ديگر نمي‏شود و اثر آن اثر ديگري نمي‏شود و هميشه داير است بر گرد قطب و مركز خود و اعمال اين بر گرد اين است و باعث ترقي اين اعمال بر گرد آن و باعث ترقي آن اعمال اين چه ثمر براي آن مي‏كند مي‏گويم به اعمال زيد ذات زيد اصفي مي‏شود بعد از آني كه ذات زيد اصفي شد نور و انبساطش زياده مي‏شود بعد از اينكه زيد متوجه عمرو شد و خواست چيزي به عمرو برساند و ازاله ظلمتي از عمرو بشود و شفاعتي بر او بكند متوجه او كه مي‏شود و نور خود را بر ذات او مي‏اندازد و تكميل مي‏كند او را و ازاله مي‏كند ظلمت او را به فضل نور خود كه بر او القاء كرده مثل آنكه شفاعت مي‏كند عالم متعلم خود را به اينكه عالم به فضل علم خود ازاله مي‏كند جهل متعلم را و استخراج مي‏كند علم كامن در متعلم را پس به اين واسطه كه معلم نور منبسطي دارد كه آن نور مي‏افتد بر متعلم و به اين واسطه ازاله ظلمت جهل متعلم مي‏شود و علم كامن در متعلم بروز مي‏كند و كذلك به معاشرت متقي فضل نور متقي مي‏افتد بر آنكه تقواي او كمتر است و تكميل مي‏كند او را و ظلمت فسق او مي‏رود و نور تقوي براي او مي‏آيد و همچنين در جميع قوي و اعمال و افعال و صفات و خصال و هركس از ديگري استكمال مي‏كند از فضل نور او است كه بر او مي‏افتد اگر آن‏قدر دارد كه از خود زيادتر است نور فضلش به ديگري هم مي‏تابد و اگر علم زايد ندارد نمي‏تواند به ديگري تعليم كند و اگر تقواي زايد ندارد سبب تشويق ديگري نمي‏تواند بشود همين‏طور كه شخص شجاع با كسي كه صحبت داشت او را شجاع مي‏كند و جبان هم‏صحبت خود را جبان مي‏كند پس همين‏طور آن شخصي كه عمل خير مي‏كند و متوجه آن شخص ميت مي‏شود يا صدقه مي‏دهد و متوجه ديگري مي‏شود اين عمل خير است و از آن نوري زياد مي‏شود براي عامل و از فضل اين نور بر آن شخص منظور مي‏افتد او هم روشن مي‏شود اين است كه حديث است كه صدقه يا هديه كه براي مؤمن مي‏فرستي وارد مي‏شود بر آن و مي‏گويد من هديه هستم كه برادر تو براي تو فرستاده و آن فضل نور برادر مؤمن است از آن عمل پس تكميلي در آن مي‏كند از جنس همين عمل وقتي اين نماز را كرد از جنس اين نماز ترقي مي‏كند و نورش زياد مي‏شود پس او نمازگزار مي‏شود و از كمون آن منظور نماز بيرون مي‏آيد و همچنين ساير كمالات و عبادات و صدقات و انوار و اعمال و خصال و آن ميت صاحب آن عمل مي‏شود مثل حج و نماز و زكوة و همين است شفاعت و خدا كند كه شفاعت كند خاتم انبياء كسي را كه او فضل نوري كه دارد بر خلق بيندازد و از كمون ايشان ولايت و تشيع و ايمان كامل بيرون آورد آن وقت كه بالفعل كمونشان مؤمن مي‏شوند و كامل و مستجمع جميع صفات ديگر آن وقت چرا به بهشت نرود اين است كه پيغمبر فرموده كامن كرده براي عصاة امت و به شفاعت او نجات مي‏يابند و هيچ عملي نيست مثل شفاعت كسي اگر تمام دنيا را عمر كند و در اين مدت جميع اعمال جن و انس را بكند مثل شفاعت پيغمبر نخواهد بود و همان شفاعت او كاملتر و جامعتر است از اين اعمال كثيفه خبيثه البته پس به او بايد اميدوار شد و سؤال بايد براي او كرد و تقبل شفاعته في امته و ارفع درجته كه رأفت و رحمتش هزار هزار مقابل از پدر و مادر بيشتر است.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و ششم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.

سخن در صلوة خداوند عالم بود جل‏شأنه كه چگونه صلوة مي‏كند و عرض كردم كه صلوة به حسب هر چيزي مختلف مي‏شود و صلوتي كه ربك يصلي اين صلوة را به اشتقاق كبير مشتق از وصل مي‏گيريم اين يصل النبوة بالولاية و مراد از قف كه جبرئيل عرض كرد اين است كه توقف كن و متوجه اين باش كه خدا چگونه وصل مي‏كند نبوت را به ولايت و اصل مبدء اين حرف را ببينيم كجا است و اين قاعده كليه است كه انسان هر مطلبي را كه مي‏خواهد به حقيقت بفهمد اول بايد مبدئش را پيدا كند كه آن نقطه آن علم و آن مسأله‏ است و نقطه آن علم را پيدا كنيد و ببينيد كه آن نقطه در اطوارش چگونه متطور مي‏شود و در هر منزلي و مقامي چه اقتضاء مي‏كند و اگر كسي اين را در همان مقام به حسب آن مقام منظور ندارد@ به زودي عالم مي‏شود حالا يكي از مسائل وصل نبوت به ولايت است پس ببينيم كه اصل اين مسأله از كجا برخواسته از آنجا برخواسته كه هرچه جز ذات خداوند عالم جل‏شأنه كائناً ماكان بالغاً مابلغ مثني است در هر مرتبه از مراتب كه نگاه مي‏كنيم اگر چه در مراتب لاهوت باشد اگرچه در مراتب سرمد باشد اگرچه در مراتب جبروت يا ملكوت يا ملك باشد در هرجا كه شيئي هست سواي ذات خداوند عالم جل‏شأنه بايد مثني باشد كائناً ماكان بالغاً مابلغ و سر اين بسيار مشكل است و حقيقت اين را فهميدن اشكال دارد و از براي اين وجوه بيان است لكن حالا هر قدريش را كه خداوند جاري كند بر زبان عرض مي‏كنم از آن جمله هرچه جز ذات خدا است لابد است از براي او از دو حيث حيث هو هو و يك حيث كونه جلوة الرب و نوره و كماله چون به نظري و لحاظي نيست چيزي الاّ اللّه و صفاته و اسمائه و كمالاته پس چون اين انوار و كمالات نظر كرديم و نسبت بعض به بعض داديم ديديم براي هر چيزي اين دو نسبت هست كه هو هو و هو غيرها و اگر آيه اين معني را خواسته باشيد رأي العين ببينيد نظر كنيد به اين عالم اجسام و آية اللّه در اين عالم جسم مطلق است نه جسم مقيد به مطلق پس به لحاظي نيست در جميع سموات و ارض غير از جسم نگاه مي‏كنيد به عرش جسم است كرسي جسم است افلاك جسم است عناصر و جميع متولدات جسم است و در اين لحاظ به خصوصيت هر شي‏ء و انه دون غيره نمي‏كنيد بلكه نظر مي‏كنيد در جميع اين عالم مي‏بينيد جوهر قابل ابعاد ثلثه به اصطلاح حكماء قديم و نمي‏دانم از كجا منحصرش كرده جسم را به اين سه صفت كه جسم بالفعل را صاحب ابعاد ثلثه مي‏گويند و جسم صالح را قابل اين ابعاد و خصوصيت اين سه صفت معلوم نيست كه هر سه از افراد كم است و بعض حد است و اين حد نيست و باكي ندارد لكن حد تمام نيست بلكه جسم مطلق را بگويند كه قابل كيف مطلق است و جسم جزئي قابل كيف جزئي به اين‏طور كه مطلق جسم جوهري است قابل حدود سته معروفه در اين عالم اعراض و اما اين اجسام جزئيه جوهري است كه صاحب حدود سته بالفعل باشد پس اين كتاب جوهري است صاحب كم بالفعل و كيف بالفعل و مكان بالفعل و زمان بالفعل ولكن جسم مطلق قابل اين حدود است پس هرگاه به لحاظ جسم نگاه به اين عالم كنيم نمي‏بينيم مگر جوهر قابل ابعاد ثلثه و ديگر چيزي ديگر نيست و به لحاظ ديگري عرش از كرسي مي‏بينيم و عرشيت عرش را در كرسي نمي‏بينيم و كرسيت كرسي را در عرش نمي‏بينيم لكن به لحاظ جسميت كه نگاه مي‏كنيم جوهر قابل حدود را در عرش مي‏بينيم و به جز او چيزي ديگر نمي‏بينيم و همين جوهر را در كرسي مي‏بينيم با وجودي كه عرش غير از كرسي است و كرسي غير از عرش است و كذلك عرش و كرسي را در افلاك نمي‏بينيم و افلاك را در عرش و كرسي نمي‏بينيم و همان جوهر قابل حدود را در افلاك مي‏بينيم و به جز او چيز ديگري نمي‏بينيم با وجودي كه افلاك غير از عنصريات است و عنصريات غير از افلاك است و كذلك در عنصريات و متولدات در جميع كاينات اين عالم آن جوهر را مي‏بينيم پس نگاه به هرچه مي‏كنيم در او دو جهت مي‏بينيم و نيست چيزي مگر آنكه صاحب دو جهت است به عرش كه نظر مي‏كنيم به يك نظر صاحب مقام جسمي است كه صاحب حدود سته است و يك نظر عرشي است كه غير از كرسي است و در آن نظر اول امتيازي نيست ميان جميع اجسام و ميان عرش و كرسي و افلاك و عناصر نيست و واقعاً حقيقتاً هم مي‏بينيم آن جسم را پس به همين‏طور كه براي هدايت ما خدا مجسم كرده كه صاحبان حواس ظاهره هم اين مسأله را بفهمند كه ماسوي اللّه مثني است و مجزي است و مركب است و حادث است و محتاج است و در عالم بالا هم به همين‏طور است پس جميع ملك در نظري به جز كمال اللّه و انوار اللّه چيزي ديگر نيست و در اين نظر ماهيت هم ظهور اللّه است و همه وجود ظهور اللّه است چيزي اگر پا به دايره هستي گذارده كه هست شده پس هست و اگر نگذارده نيست و بين الوجود و العدم منزله‏اي نيست و حضرت صادق مي‏فرمايد كه مابين نفي و اثبات منزله‏اي نيست پس اگر هست هست و اگر نيست نيست و اگر هست شد همان هست ظهور خدا است و نور خدا است پس آن ماهيت چه مي‏شود نسبت به وجود اسم او را من ماهيت بگذارم لكن نسبت به مقام خودش هست و ظهور خدا است فرض كنيد ده شربت درست كنيد يا صد شربت و يكي را شكر داخل كنيم به سركه و يكي را انار و يكي را غوره و هكذا از ساير عقاقير آن مابه الاشتراك همه شكر است و مابه الامتياز عقاقير است كه آن حدود باشد حالا اگر اسم آن عقاقير حدود شد و صورت شد مميز است از هستي كه بيرون نمي‏رود و مثل حكما نفهميده نمي‏گوييم كه الماهية ماشمت رايحة الوجود و اين نامربوط است چرا كه شك نيست كه شي‏ء مركب است از وجود و از ماهيت و بنا به قول آنها هرگاه ماهيت معدوم باشد لازم مي‏آيد كه شي‏ء مركب شده باشد از هست و نيست و از موجود و از معدوم و اين غلط است پس قول آنها غلط است پس هردو هستند نهايت اسم اين هست نسبت به آن هست ماهيت شده پس اين ماهيات واقعاً حقيقتاً موجود هستند حتي آنكه وجود و ماهيت به عرصه زمان كه مي‏آيد ماهيت عناصر مي‏شوند و موجودات سموات و جميع آنچه از آسمان مي‏آيد مبهم است و در بطن عنصريات ممتاز و مصور مي‏شوند و محدود به ارضيات مي‏شوند حالا زمينها نيست هستند خير بلكه هستند و موجودند نهايت نسبت به آسمانها چون غليظ‏تر و كثيف‏تر و پست‏ترند اين خادم او است و الاّ

الناس من جهت التمثال اكفاء   ابوهم آدم و الام حواء

حالا اسم يكي را سيد بگذارند و اسم يكي را عبد و اسم يكي را آقا و يكي را نوكر اين باعث اين نمي‏شود كه عبد و نوكر از اولاد آدم نباشند همه اولاد آدمند نهايت يكي سيد است و يكي عبد است وليكن از جهت اولاد آدم بودن همه مساويند پس ماهيت و وجود هم بعينه چنينند نهايت خلقت ماهيت به تبعيت وجود خلق شده و هست و تابع وجود است و خدا وجود را اولا و بالذات خلق كرده و ماهيات را ثانيا و بالعرض خلق كرده پس ماهيت هست نهايت غليظ‏تر است و كثيف‏تر است و تسفلش بيشتر است پس نيست به لحاظي در جميع عرصه هستي غير همان هستي كه ظهور خداوند عالم است و نباشيد مثل آن جماعتي كه همين هستي را خدا مي‏دانند و قائل به وحدت وجود شده‏اند مزخرفش را بگويم كه كجاش عيب مي‏كند آنجا هست كه مي‏گويند اين هستي يمكن ان‏يكون كذا و يمكن ان‏يكون كذا نمي‏بينيد كه جسم يمكن ان‏يكون عرشا و يمكن ان‏يكون كرسيا و فلكا و ارضا و در او قوه جميع اجسام جزئيه هست نمي‏بينيد كه حصه‏اي از مداد يمكن ان‏يكون الفا و باء و جيما الي آخر و شكي نيست كه آنچه بر روي اين لوح نوشته به لحاظي غير مداد روي اين لوح نيست ابدا و در اين نظر هيچ منافاتي ميان الف و باء و جيم و دال نيست و همه مداد است ولكن اصحاب وحدت وجود همين مداد را خدا دانسته‏اند كه ديگر چيزي غير از او پيدا نيست و گفته‏اند:

پيداست سر وحدت از اعيان اماتري   النقش في المرايا و النفس في القوي

و اين امواج به منزله حروفند و آن بحر ذات خداوند عالم است جل‏شأنه.

البحر بحر علي ماكان في القدم   ان الحوادث انهار و امواج

و اين امواج تطورات قدم و شئونات قدم هستند وقتي كه امواج فرو نشست بحر ذات همان بحر است در اثناي موج و قبل الموج و بعد الموج بحر است و اين بحر را خدا مي‏انگارند و براي اين مثلها آورده‏اند و حكمتها ذكر مي‏كنند و همه براي اين مشركند و ما مي‏گوييم اينها مادة المواد را خدا دانسته‏اند و از اين مقام بالاتر نرفته‏اند و تعجب اين است كه با وجودي كه چنين مي‏گويند چنان مي‏پندارند كه شيخيه در توحيد ناقصند و معرفت به خدا درست پيدا نكرده‏اند حتي اينكه يك كسي رفته بود پيش شيخ مرحوم و گفته بود عرض خلوتي دارم پس يك جاي خلوتي درست كرده بودند و گفته بود مختصر عرض كنم دردسرت نمي‏دهم راستش را بگو ببينم خدا شده‏اي يا نه؟ شيخ مرحوم وحشت كردند كه اين چه حرف است عرض كرد مطلب همين بود فهميدم شيخ بيشتر وحشت كرده بود چه مي‏گويي الحادث كيف يصير قديما؟ گفت خير هيچ، مسأله دستگيرم شد شما هنوز نرسيده‏ايد به مقام توحيد.

باري غرض اين است كه شناختن مقام مادة المواد را فخري براي كسي نيست مقام امكان است كه جميع تطورات و اعراض و صور و انقلابات بر او وارد مي‏آيد و امكان اشد الاشياء انقلاباً و تشكلاً مي‏باشد و همچو چيزي چطور خدا مي‏شود و توحيدي كه شيخ مرحوم كرده‏اند و ائمه فرموده‏اند اينها درك نكرده‏اند و نمي‏توانند درك كنند و شيخ رجب برسي عبارتي در توصيف خطبه طتنجيه مي‏گويد كه عجب عبارتي است مي‏گويد: و فيه من تنزيه الخالق ما لايحتمله الخلايق و حقيقت اين است كه مردم متحمل تنزيه و تقديس خدا نيستند و تا تشبيه نكني خدا را قلوبشان آرام نمي‏گيرد و الاّ آن طوري كه هست نمي‏توان تنزيه گفت مقصود اين بود كه جميع ماسوي صاحب اين دو حيث هستند و معقول نيست كه حادثي پا به عرصه حدوث بگذارد مگر آنكه صاحب اين دو جهت است به لحاظي كمال اللّه است و اگر اين لحاظ نباشد موجود نمي‏شود ابداً و به لحاظي شي‏ء من حيث انه شي‏ء خاص پس مراتب فؤاد و عقل و روح و روحيت روح و نفسيت نفس و هكذا تا جميع مراتب اينها حيث ثاني است در عرض و به آن لحاظ اول عرضهاي كل ملك همه تمام مي‏شود اثر و مؤثر و فعل و فاعل در علم ازلي خدا بر روي يك لوح ثبت است و سيد و مولي و تابع و متبوع و اصل و فرع و اثر و مؤثر و عالي و داني و لطيف و كثيف و نور و ظلمت و وجود و ماهيت و سعيد و شقي و مؤمن و كافر و عادل و فاسق جميعاً همدوش‏اند و از آن ارك كه بيرون آمدند آقا و نوكر پيدا مي‏شود و اين مراتب مرتب مي‏شود و نور و ظلمت پيدا مي‏شود و الاّ نسبت به سلطان و در حضور آن، آن آقا و آن نوكر و آن سياه و آن سفيد و آن مؤمن و آن كافر و آن نبي و آن شيطان هردو به خاك مي‏افتند و هر دو زمين ادب مي‏بوسند و محو جمال اويند و وقتي بيرون مي‏آيند فرق پيدا مي‏شود و همچنين است اين آثار و اين انوار با مؤثرات و منيرات همه در علم ازلي حاضرند اگر كسي از بالا پايين بيايد اول مي‏رسد به موثر و اثري نيست آنجا و بعد مي‏رسد به اثر ولكن اگر كسي از پايين بالا رود و از بالا به پايين و از يمين به يسار و از يسار به يمين پس او مؤثر و محيط به كل است و او احد است و اثر محاط است و متكثر و در آنجا نمي‏توان گفت موثر اقرب است به او از اثر پس همان نسبتي كه خدا به ماهيات دارد همان نسبت را به وجودات دارد و در نزد خدا كثافت اقل اولوية نيست از لطافت و وحدت اقربيت و اولويتي ندارد از كثرت و مرادم نسبت احد است به واحد كه مبدء اعداد است و ساير مراتب اعداد كه جميعاً نسبتشان به احد علي السواء و همان نسبتي كه واحد دارد همان نسبت را هزار هزار هم دارد و واحد اقرب نيست از غير او و احد و واحد و الف الف تمثيلي است كه خدا زده است و نمي‏توان گفت كه احد به واحد نزديكتر است تا به الف الف بلكه هيچ تفاوت ندارد ولكن از عرصه حضور احد كه گذشتي ديگر واحد پيش مي‏افتد و باقي اعداد از عقب او و در ميان اعدا اين نسبتها هست ولكن در حضور احد واحد به سجده مي‏افتد چنان‌كه الف الف به سجده مي‌افتند و كذلك در نزد خدا اثر و مؤثر و عالي و داني و عليين و سجين و نبي و شيطان هيچ تفاوت ندارند همان‏طور كه جنت عبد او است و در نزد او مقهور است و آن عبادت و تقديس مي‏كند جهنم هم عبدي است مقهور عابد ساجد خاضع خاشع از براي او چنان‏كه لسان خدا فرموده سجد له سواد الليل و ضياء النهار و اين در كون است و اما در شرع مؤمن و كافر و قريب و بعيد و جنت و نار و عليين و سجين و نبي و شيطان و رحيم و رجيم و كور و بينا و ضال و هادي و نور و ظلمت و اقرب و ابعد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و هفتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.

ديروز مي‏خواستيم كه بدء نبوت و ولايت را عرض كنم كه از كجا برخواسته و اسم اين دو از كجا پيدا شده براي بيان اين معاني گفتيم وجوه عديده است كه يكي از آنها اين است كه در ماسوي اللّه دو حيث است يكي حيث رب و يكي حيث نفس كه هيچ مخلوقي از مخلوقات نمي‏شود مگر اينكه به اين دو حيث بايد محقق شود خواه آن مخلوق در رتبه آن مخلوق ديگري هم باشد كه از بابت تعدد حكم به مابه الاشتراك آنها كنيم و به مابه الافتراق كنيم و خواه در رتبه آن مخلوق ديگر مخلوقي نباشد پس اگر در رتبه آن ديگري هم باشد كه فهميدن دو حيث آسان است به جهت اينكه اين هست و آن هم هست و مابين اين دو حد مشتركي هست و مابه الامتيازي براي آنها هست و اما هرگاه مفرد باشد و در رتبه او غير اويي با او نباشد آنجا از چه استدلال مي‏توان كرد وحدت و كثرت اين را و حدوث و قدم آن را و وحدت و تركيب او را و حال اينكه هيچ كس در درجه او نيست اين مسأله‏اي است بسيار غامض پس هرگاه شيئي منفرد باشد در رتبه خود ما از كجا بفهميم تركيب و عدم تركيب او را و قدم و حدوث او را اگر ادراك ما به او نمي‏رسد مطلقا پس ما او را درك نمي‏كنيم تا اثبات تركيبي و حدوثي در او كنيم و هرگاه ادراك ما به او مي‏رسد پس همين كه ما او را ادراك كرديم دليل حدوث او است و همين كه من غير او شدم و او غير من و من مدرك او شدم و او مدرك من شد و تميز داده شد براي من پس آن هم مخلوقي است مثل من چنان‏كه حضرت امير مي‏فرمايد و كلما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم پس اگر من او را مي‏بينم و خود را مي‏بينم و خود را غير او مي‏بينم و او را غير خود مي‏بينم و او را درك كردم اگر اين‏طور است اين ادل دليل است براي تركيب و حدوث او به جهت آنكه من غير او و او غير من است باز شي‏ء محيط به هردو هست كه آن حد مشترك مابين هردو است و تجلي عام براي هردو است و حد امتيازي براي هريك هست كه آن محيط به هردو است و اگر من نيستم و من ادراك نمي‏كنم ابدا غير او را و مني نيست و او ادراك مي‏كند خود را و آنجا غير اويي نيست و آنجا جايي است كه احدي از آحاد خلقي نمي‏تواند اثبات حدوث كند و همين منتهاي توحيد من است و با وجودي كه مي‏فرمايد انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله و با وجودي كه الطريق مسدود و الطلب مردود با وجودي كه چنين است از خلق ممضي شده توحيد و گفته‏اند لايكلف اللّه نفساً الاّ ماآتيها اي ماعرفها و همين منتهاي حد مخلوق است و زياده از اين خبر ندارد چه مي‏شود آنكه اعلي از او است نگاه كه مي‏كند بگويد تو حادثي را درك كرده‏اي و اينكه درك كرده‏اي خدا نيست و كسي اعلي از او است چنين مي‏تواند بگويد لكن خودش نمي‏تواند بگويد كه ايني كه من درك كرده‏ام حادث است بلكه قدم را درك كرده است و منتهاي جهد او از قدم همين است و بس و احتمال حدوث نمي‏دهد در اين و مافوق اين براي اين قديمي كه اعتقاد به قدم و احديت او كند نيست و اين ديگر مأمور به چيزي نيست و چيزي ديگر درك نمي‏كند كه اعتقاد كند پس اين است كه هركس كه خدا خود را براي او وصف كرده است بايد بشناسد كه من عرف نفسه فقد عرف ربه و بر مردم به جز رسانيدن خود را به آن مقام حقيقتي كه ديگر از آنجا نمي‏تواند تجاوز كند چيز ديگر نيست يعني آن مقامي كه اين شخص نمي‏تواند از آنجا تجاوز كند و بيشتر از آن بر ذمه‏شان نيست پس آن قديمي كه من اثبات مي‏كنم براي خود آن احدي است كه من تعقل مي‏كنم و من مي‏فهمم اين همان قديمي است كه من تعقل كرده‏ام و درك كرده‏ام و همان تكليف من است نه زيادتر پس ديگر من مافوق براي او ديگر اعتقاد نمي‏كنم و نمي‌توانم اعتقاد كنم و هيچ كس را بالاتر از آن نمي‏فهمم و حالا كه نمي‏فهمم پس ديگر چه تكليف براي من است ديگر حالا در واقع خارج چيزي باشد بالاي اين‏كه من آن را خبر نداشته باشم چه مضايقه لكن من نمي‏فهمم و اگر كسي بپرسد كه آيا نه اين است كه تو معتقدي كه پيغمبر خدا را به از تو شناخته مي‏گويم بلي اگر بگويد كه آيا نه اين است كه آنچه پيغمبر از خدا شناخته اعظم است از آنچه تو شناخته‏اي از خدا مي‏گويم بلي لكن آن پيغمبري كه من شناخته‏ام و آن را عبد خدا و رسول خدا مي‏دانم آن رسولي كه من شناخته‏ام و به منتهاي جهد خود آن پيغمبر را شناخته‏ام و عبد خدا دانسته‏ام از خدا چيزي شناختم و از پيغمبر چيزي شناختم و آن پيغمبري كه من شناختم پست‏تر از آن خدا دانسته‏ام و عبد او فهميده‏ام و خدايي براي آن رسول اثبات كرده‏ام پس در مقام معرفت من به خدا كسي اعظم از خداي من نيست و خدايي اعظم از آن براي من نيست و نه اين است كه خداي رسول اعظم از خداي من است من اگر تا آنجا رفتم كه معرفت احديت اثبات كردم پس پيغمبري كه شناختم عبد او حساب مي‏كنم پس باز هيچ مطلب عيب نكرد تكليف هر كسي به قدر معرفت خودش است.

باري سخن در اين بود كه ماسوي اللّه سبحانه مثني بايد باشد و اين مطلب مبدء و مأخذ مي‏شود از براي آن تراكيب و تثنيه‏هايي كه در عالم ملك است حالا اين حكايت اثنينيت و جهت رب و جهت نفس در مراتب خلقيه مختلف مي‏شود بعضي افراد خلق هست كه در آنها حيث رب غلبه مي‏كند و حيث نفس در آن مضمحل مي‏شود تا به جايي مي‏رسد كه كأنما خمر و لاقدح مي‏شود و در بعضي به عكس اين پس جهت نفس غلبه مي‏كند و جهت رب مضمحل مي‏شود تا به جايي مي‏رسد كه كأنما قدح ولاخمر مي‏شود كه كأنه همان حيث ماهيت و انيت است و در مابين اين مراتب بين بين خواهد بود ديگر هرچه رو به مبدء مي‏رويم به جهت آنكه مركبات الطفند و اين دو جهت الطفند و هرچه الطف مي‏شوند اكثر شبهاً به هم مي‏شوند به جهت آنكه رو به احد مي‏رود و هرچه لطافت آمد مشابهت و مشاكلتشان بيشتر مي‏شود جهت رب و جهت نفس مشابهت و اختلاط تمام پيدا مي‏كند تا اينكه به طوري مي‏شوند كه هر دو را جهت نفس بگويي شايد و اگر جهت رب بگويي شايد و هرچه بالا مي‏رود و رو به مبدء مي‏رود اين دو جهت لطيف مي‏شوند تا به آن مبدء اولي مي‏رسد كه آن دو جهت شدت بساطت و لطافت را دارد و در آنجا ميان اين دو جزء كأنه مابه الامتياز برداشته شده و كأنه احد شده و واحد شده و اگرچه ان اللّه لم‏يخلق شيئا فردا قائما بذاته لكن در آنجا چنان اتحادي پيدا كرده كه برودت او عين حرارت او است و رطوبت او عين يبوست او است ان اللّه قبض من رطوبة الرحمة نفسها بها اربعة اجزاء بها و من هبائها جزءا له به به جهت آنكه اين رطوبت و اين يبوست يكي شده‏اند و متحد شده‏اند از شدت بساطت و لطافتي كه براي آنها است و هرچه بر بساطت شي‏ء مي‏افزايد احديت بر او غلبه مي‏كند و هر دو چيزي كه احديت بر آنها غلبه كرد عرض مي‏كنم معقول نيست كه هر دو چيزي كه مشاكل شده باشند و مشابه تا اينكه متحد شده باشند و احديت بر آنها غلبه كرده باشد معنيش اين است كه مابه الامتياز آنها معدوم شود به جهت آنكه اثنينيت برطرف شده و اتحاد مابين آنها آمده و هرچه از آنها فرود مي‏آيد و مي‏رود در منتهي غليظ‏تر و كثيف مي‏شود و امتياز آنها بيشتر مي‏شود حتي آنكه از متممات خارجه از يكديگر جدا و ممتاز مي‏شوند تا به جايي مي‏رسد كه مثل آسمان و زمين مي‏شوند آسمان آن بالا ايستاده و زمين اين پايين و اين دو نيستند مگر همان اقصي مراتب جهت رب و جهت نفس پس آسمانها چون جهت رب بود فواعل شدند و مبادي و مقام آباء و محال تقدير و رزق و محال مواعيد اللّه رزقكم في السماء و ما توعدون و ارض مقام امهات سفلي و قوابل و لوح قضاء شده. مقصود اين است كه اين همان دو جزء جهت رب و جهت نفسند وقتي تنزل مي‏كند و تجسم پيدا مي‏كند به اين صورت مي‏شوند در عالم كلي حتي آنكه اين مطلب در اشخاص بروز مي‏كند رجلي است جهت رب و رجلي است جهت نفس و بعينه سر اين حكايت پدر و مادر است و همين سر پدر و مادر است كه آمده در اولاد بروز كرده كه بعضي اولاد پسر مي‏شوند و شبيه به پدر و بعضي دختر مي‏شوند و شبيه به مادر و همچنين جميع اشياء از اين والدين جهت رب و جهت نفس كرده و آن مواليدي كه از اين پدر و مادر تولد كرده بعضي سر پدر بر آنها غلبه دارد و جهت رب شده‏اند و بعضي در آنها سر مادر غلبه كرده پس يكي وجود است و يكي ماهيت پس در اشخاص پيدا شد چنان‏كه در بسايط پيدا شد حتي آنكه در معادن بروز كرده معادني است ذكر و معادني است انثي مثل حديد كه انثي دارد و آن نرم آهن است و ذكري دارد و آن فولاد است و اين مطلب در نباتات بروز كرده بعضي ذكرند بعضي انثي و در حيوانات و در اناسي و در جميع مراتب بعد از اينكه در خلق عالين اين دو سر پيدا شد و در نبوت و ولايت جلوه كند همان نبوت مقام پدر است و ذكر است و همان امامت و ولايت: مقام انثي و مادر است پس سر وجود در پيغمبر و سر ماهيت و نفس در حضرت امير لكن نه هر ماهيتي شر است و ظلمت است و بد است زيرا كه در مبادي اولي كار به جايي رسيد كه اين دو اخوان مي‏شوند از شدت مشابهت و مشاكلت به حدي كه وجود و ماهيت هر دو صادقند بر آن‏كه هر دو را وجود بگويي راست است و هر دو را ماهيت بگويي حق است لكن وقتي آن دو را نسبت به رب بدهيم آن جهت رب مي‏شود و اين جهت نفس ولكن اين را به تزييلات فؤاديه مي‏توان فهميد به واسطه استدلال كه آثار دليل مؤثرات‏اند و به واسطه آنكه آنچه در ادناي خلق است در اعلاي خلق است و به واسطه آنكه عبوديت كنهش ربوبيت است و هكذا امثال اينها به اين استدلالات مي‏فهميد كه نبوت و ولايت دوتا است و نبي صاحب وجود است و ولي ماهيت مي‏شود همين‏قدر به استدلال و الاّ ظلمانيتي تعقل بشود براي ولي با وجودي كه فوق مشاعر است همچو چيزي نمي‏شود پس اصل نبوت از غلبه جهت رب پيدا مي‏شود و اصل ولايت از غلبه جهت نفس پيدا مي‏شود پس انا عبد من عبيد محمد و انفسنا و انفسكم همچنين مي‏فرمايد ماكان لاهل المدينة و من حولهم من الاعراب ان‏يتخلفوا عن رسول اللّه و لايرغبوا بانفسهم عن نفسه و اين آيه صريح است كه بعد از پيغمبر۹ مردم نبايد اعراض از حضرت امير كنند به جهت آنكه رسول خدا هنوز پيش ما است رسول خدا موجود است به جهت آنكه اين نفس رسول و خود رسول است و چون نفس رسول و خود رسول است فرمود ماكان لاهل المدينة الي آخر و حال آنكه به اجماع شيعه و سني و عامه و خاصه نفس رسول حضرت امير است سلام اللّه عليه و آله.([۶])

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و هشتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف و هو صاحب الربوبية اذ مربوب و مربوبه محمد۹ الي آخر.

اصل اثنينيت جميع ماسوي اللّه معلوم شد كه چرا بايد جميع ماسوي به وجهي از وجوه بيان پس بعد از آني كه جميع ماسوي به اين جهت بايستي مثني باشند اين جهت در مراتب خلق در هر مرتبه به طور آن مرتبه ظاهر مي‏شود پس در عالم انوار به طور نورانيت ظاهر مي‏شود و در عالم اجسام به طور جسمانيت ظاهر مي‏شود در عالم اشخاص به طور شخصيت ظاهر مي‏شود و هكذا در هر مرتبه به حسب آن مرتبه و اما گاهي به خاطر بعضي مي‏رسد كه مثلاً هرگاه شي‏ء مركب است از وجود و ماهيت وجود تنها آيا آن هم باز مركب است از وجودي و ماهيتي يا مركب نيست اگر مركب است از وجودي و ماهيتي آن وجودش باز مركب است يا نه اگر هست باز وجودش مركب است يا نه و هكذا اگر هر چيزي مركب است جزئش هم مركب است و همين‏طور جزء او و جزء جزء او الي ماشاء اللّه همه مركب است و اگر اين‏طور باشد تسلسل لازم مي‏آيد و اين نمي‏شود و هرگاه به جايي مي‏رسد كه آنجا مركب نيست و آن يك جزء است و ديگر براي آن جزئين نيست پس در آن هنگام تجويز كرديم كه ماسوي اللّه چيز مفردي باشد و اگر در يك جا ماسوي اللّه چيز مفردي جايز شد همه جا بايست جايز باشد زيرا كه عرصه امكان يك عرصه است و همه امكانند و همه يك حكم دارند و جواب از اين دقيقه بسيار مشكل است يعني بيان اين در حقيقت اصلي است از اصول و سري است از اسرار آل محمد: كه در اين منطوي است و فضل عظيم عظيمي در اين مندرج است و آن اين است كه اشياء بر سه نحو تركيب مي‏كنند بعضي از اشياء مركبند از جزئيني كه آن جزءان قبل التركيب مستقلند و كاين در خارج موجودند اين تركيب را تركيب زماني مي‏گوييم و هرچه به اين نحو تركيب مركب شده باشد عاقبت او به سوي فنا است و رد به آن اجزاء مستقله كه از آن اجزاء بهم آمده بودند و وحدت صوري پيدا كرده بودند كه وحدت وحدت تلي باشد كه رمال بسيار و ريگهاي بي‏شمار جمع شود و تلي مي‏شود وليكن بعد متفرق مي‏شود و هر كدام مي‏رود از پي كار خود به جهت آنكه هريك از آن اجزاء قبل از تكون اين شي‏ء در ازمنه سابقه شي‏ء مستقلي بودند سالهاي دراز و خودشان شي‏ء بوده‏اند و به طور واحديت عرضيه جمع شدند و مركب شدند به تركيب واحدي عرضي و اين تركيب عرضي متفكك مي‏شود و از هم مي‏ريزد و در حال استقلال خود آن اجزاء هريك عبدي بوده‏اند و در عرصه خود شرعي و تكليفي دارند و ثوابي و عذابي و جنتي و ناري و ثواب و عقابي داشته‏اند و بدء وجودي و حشري و نشري داشته‏اند غرض شيئي بوده‏اند حالا هرگاه دوتاي از آن عبد مسلم كه هركدام مستقلند بگيريم و مركبي بسازيم اين مركب مركب عرضي است اين شي‏ء شي‏ء عرضي است و از شيئين مستقلين فراهم آمده و لامحاله مآلش باز به همان شيئين مستقلين است كه بود وقتي كه هريك از آن اصول بودند آنچه داشتند به سوي خود به كلي اين شي‏ء در زمان لاحق فاني مي‏شود و نيست مگر مثل سمساري كه صبح از مردم مالهاي بسيار بر در دكان مي‏آورند پسين كه مي‏شود جميع مالهاي مردم را پس مي‏دهد و مردم هريك مالهايشان را مي‏گيرند و هر مالي به صاحبش رد مي‏شود و خودش هيچ ندارد پس همچنين هر مركبي كه از دو شي‏ء مستقلي فراهم آمده باشد وقتي عمرش سرآمد هر جزئي را صاحبانش مي‏آيند مي‏برند پس تركيب آن باطل مي‏شود و مثل اين حكايت اين است كه سركه سالهاي دراز در شيشه بود و آنجا گذاشته بود و شي‏ء مستقلي بود و انگبين هم سالهاي دراز جدا گذاشته بود و سركه در سركه بودن محتاج به چيزي نبود و مستقل بود و انگبين در انگبين خود مستقل بود و محتاج به چيزي ديگر نبود و هر كدام صاحب اثر خود بودند كه حموضت و حلاوت باشد و هريك مثاب به ثواب خود و معاقب به عقاب خود بودند و بايد باشند حالا هرگاه آن سركه را و آن انگبين را آوردند و مخلوط و ممزوج بهم كردند سركه انگبين شد و از كثرت استعمال سكنگبين شد پس اين را معربش كردند سكنجبين شد و بعد از اين تركيب يك شيئي شد و مبدئش از آن سركه و از آن انگبين و شيره است و مآلش هم به همان سركه و شيره است پس وحدانيت سكنجبين وحدت عرضيه است كه از اجتماع دو شي‏ء مستقل پيدا شده مثل وحدانيت تل واحد كه اجتماع حصيات بسيار كه شد تل واحد مي‏شود و واحد بر او گفته مي‏شود ولكن اين وحدت شخصي عرضي دنياوي است و اين چه وحدتي است كه صد هزار هزار دانه حصا باشد و بهم قرين شده باشد همچو مركبي تفكيكش ممكن بلكه واقع است و مع‏ذلك هريك از اجزاي آن بعد التفكيك مي‏روند براي خود و شيئي هستند مستقل و سالهاي دراز عمر مي‏كنند و تل واحد فاني شده و نيست هر سنگي از آن در گوشه بياباني افتاد سنگها در مقام خود هستند و شيئي هم هستند و تل گم شد و از ميان رفت و اين‏جور تركيب را ما تركيب عرضي مي‏گوييم و اين تركيب عرضي هم اقسام دارد كه ادني مراتبش تركيب اقتراني است كه دو جزء بهم مقترن شوند بدون رابطي ميان آن‏ها و بعد از آن تركيب ملاطي است و آن اين است كه مثل گلي در ميان آنها رابط شود و ظاهرا بهم بچسبند و ظاهرا اسمش يك مي‏شود وليكن باز تركيب عرضي است و بعد از اين تركيب تركيب امتزاجي است مثل تركيب آب و شيره و آب و سركه و هكذا كه بهم ظاهر ممزوج شوند و يك چيز شده و منظراً يك شي‏ء شده‏اند ولكن مخبرا دو شي‏ء است وليكن مع‏ذلك مي‏توانيم او را در آلت تفصيل كه قرع و انبيق باشد جدا كنيم ميان آنها پس سركه اولا مقطر مي‏شود به جهت روحانيت او و انگبين مي‏ماند و هر حموضتي بالا نمي‏آيد مگر آنكه روحانيتي داشته باشد مثل سركه كه ماء او حامض شده و روحانيت دارد لكن آب ليمو و آب نارنج را هرگاه تقطير كني آب شيرين مقطر مي‏شود و ثفل و ترشي او مي‏ماند ته قرع به جهت آنكه حموضت آنها از ارضيه آنها است و مائش حلواست اما سركه خود ماء او حامض است پس مقطر مي‏شود پس اين تركيب مزجي هم تركيب حقيقي نيست و تركيب عرضي است و بعد از اين تركيب هم تركيب تفاعلي است كه آن اجزاء در يكديگر تفاعل بكنند بعد از امتزاج به خلاف تركيب امتزاجي كه محض امتزاج است و تفاعل نبود در ميان آن اجزاء و از اين جهت در آلت تفصيل از يكديگر جدا شدند و نار مفرقه تفريق كرد مابين آنها و اما تفاعلي اين است كه بعد از تمازج تفاعل كنند اجزاء در يكديگر پس اتحاد طبيعي پيدا شود مابين آنها پس حكم بعض حكم آن بعض و حكم كل شود و حكم كل حكم بعض شود و اين تركيب حدش حد اكسير است اگر به موازين عدليه باشد و اين تركيب تركيب تامي است كه اين الات و ادوات او را متفرق نمي‏كند و گفته‏اند كه تركيبش تركيب خلود است يعني بالنسبه و الاّ اين هم تفكيك مي‏شود و قابل تفكيك هست و ما اين را مسلم نداريم كه مي‏گويند تركيبش تركيب خلود است و اكاسير فاسد نخواهد شدن اگرچه مي‏گويند كه اگر اكسير را بردارند بكنند توي پارچه و آن را توي آب جاي نمناكي بيندازند صد سال هم بماند بايد عيب نكند و نپوسد و فاسد نشود و اگر در خاك بماند همين‏طور صد سال دويست پانصد سال عيب نمي‏كند ما مي‏گوييم لانسلم كه عيب نكند چرا كه بعضي جاها خودتان مي‏نويسيد و مي‏گوييد كه اين را از هوا احتياطش بايد داد و از رطوبت و نم. باري آن حرفي است بي‏اصل و هرچه غالب بر طبع آمد اثر مي‏كند و آنكه چيزي بر او غالب نمي‏آيد و در او اثر نمي‏كند خداوند عالم است جل‏شأنه و ماسوي كلش ديگر به غلبه طبع مؤثر و متقلب مي‏شود و متغير و باز اقوي دليلي كه اكسير اگر بماند عيب مي‏كند اينكه اين اكسير اگر عيب نمي‏كرد چرا وقتي طرح مي‏خواهند بكنند ذوب پيدا مي‏كند و چرا غوص مي‏كند پس متحد مي‏شود با مس آن وقت ما مس را مزنجرش@ مي‏كنيم و متفتت مي‏شود پس ديدي كه اكسير انقلاب پيدا كرد و اين هم انقلاب به تيزاب پيدا كرد و فاسد شد و رفت از پي كار خود واجب نيست كه همه فساد يك‏طور باشد حكيم به هر نحوي كه بتواند فاسدش مي‏كند مي‏رود به اصلش پس باز فساد در اين‏جور امتزاج تفاعلي و اتحادي هم ديديم راهبر شد و لو به وسايط و باز عناصرش تفكيك خواهد شد و از هم جدا خواهد شد.

عرض شد طلا هم فاسد مي‏شود؟

فرمودند بلي فاسد مي‏شود حلي مي‏شود بعد از آنكه مكلس مي‏شود و بعد از حل تقطير مي‏شود و مصعد مي‏شود و فاني شود و بعد از آني كه دانستيد كل من عليها فان ديگر چيزي نيست كه فاني نشود و اين جوره تركيبها را تركيب زماني مي‏گويند و اين مركب تفكيك‏پذير است به حسب خارج و در خارج اجزاي آن متفكك مي‏شود و يك مركب ديگر هست كه آن مركب در خارج تفكيك‏پذير نيست و نمي‏شود كه اجزاش را در خارج از هم جدا كرد ولكن به حسب ذهن و مشاعر تفكيك اجزاء آن مي‏شود كرد و مي‏توان آن جزءان درك كرد و حال آنكه ذكري از اين جزو در او نباشد و اين جزءان را درك كرده بدون ديگري و اما در وجود خارجي ممكن نيست اين دو را از هم جدا كنند بگذارند كنار هم محال است و مثل اين معني مثل ماده و صورت است نمي‏توان تفكيك نمود ميان ماده و صورت كه تربيع مثلا جدا بايستد و ماده بلاتربيع جدا بايستد و مثل اينكه تفريق كني ميانه طويل و طول كه ماده بدون طول جدا بايستد و طول بدون ماده جدا بايستد يا اينكه حمرت جدا بايستد و ماده بلاحمرت جدا بايستد ولكن با مشاعر برزخيه و دهريه مي‏توان ملتفت تربيع شد در اين كتاب به طوري كه به هيچ وجه من الوجوه معني كتابي در اين ملاحظه نشود و همچنين مي‏توان فكر در اين كرد و ملتفت سواد اين بود و حال اينكه ذكري از جلد در او نباشد و همچنين بسا اينكه به جلديت و نماء آن بر پشت شاة بشوي و ملتفت حيوانيت و حيات كه براي او بوده نشوي و به هيچ وجه ملتفت سواد و تربيع اين و وزن و مكان و رنگ اين نيستند و محض جلديت جلد را ملاحظه مي‏كنند پس ذهن انساني مي‏تواند تفكيك در ميان اينها بكند پس تفكيك برزخي دهري براي اين مركب ممكن است نه تفكيك خارجي و هريك ممتاز شدند و هريك باز ماده دارند و صورتي دارند و آنها را هم باز با مشاعر مي‏توان تفكيك كرد و طول دارد و ما در ارتسام طول ملاحظه مي‏كنيم كه آن اطول است يا اين و اما در زمان تفكيك نمي‏شود پس اين مركب مركب دهري است و اين نظر هم نظر دهري است و اين جور مركب فناي زماني ندارد و دقيقه‏اي اينجا است و آن اين است كه نمي‏آيد زماني از ازمنه اگرچه عمر دنيا هزار هزار همسر اين بشود كه اين كه مركب شده و هست اين ماده از صورت جدا بشود در خارج و نمي‏توانيد صورت را از ماده بگيريد و كنار بگذاريد و كاري كه مي‏توانيد بكنيد اين است كه آنچه در كمون اين است از صور مي‏توانيد بيرون بياوريد و بالفعلش كنيد و آنچه از صورت بالفعل است به امكان اورد كنيد مثلا مومي به هيئت مربع است و در كمون او امكان تثليث هست و هيئت كريت و استداره هست از كمون او صورت استداره را بالفعل مي‏كنيد و آن صورتي كه بالفعل دارد رد به امكان مي‏كنيد نه اين است كه صورت را از ماده بگيريد كه ماده بلاصورة و عريان بشود همچو چيزي نمي‏شود و نشده پس فنا براي اين جوره مركب نخواهد بود فناي زماني ولكن فناي دهري براي اين ممكن است و نزع و لبس دهري([۷]) براي اين ممكن است.

و اما مركب سيم كه مركبي است كه به اين مشاعر مشكل است درك آن كردن و آن حظ كساني است كه خدا انعام به آنها كرده باشد و آن را به آنها فهمانيده باشد و الاّ با مشاعر عاديه آن را نخواهند درك كرد و گاه هست ياد بگيرند لكن آن را بفهمند و به كنهش برسند خيلي اشكال دارد كار همه كس نيست نه چيز زماني از ملك خدا بيرون مي‏رود و نه چيز دهري و مادخل في ملك اللّه لايخرج من ملك اللّه نهايت اينكه بعضي از چيزها در اجتماعند و بعضي از اشياء در افتراقند در زمان افتراق مي‏گويم اجتماع فاني شد و حالا اجتماع نيست و الاّ چيزي كه داخل ملك خدا شد از ملك خدا بيرون نخواهد رفت لايضل ربي و لاينسي چگونه فراموش شود و حال آنكه اين صورت علم خدا است كه ثبت شده و خدا جاهل نمي‏شود بعد از عالم شدن اگر عالم شد به چيزي ديگر چطور مي‏شود كه جاهل به آن چيز شود و معني فناي صورت علميه از خود عالم اين است كه هرچه عالم نگاه كند به اطراف به هرجاي ملكش و او را نبيند اين جهل است و اين نسيان است و خداوند عالم لايضل ربي و لاينسي و چيزي را فراموش نمي‏كند.

و اما تركيب سيم كه مخصوص مشعر خاصي است كه خدا هبه كرده باشد به كسي آن مشعر را آن تركيبي است كه در خارج تفكيك‏پذير نيست و ممكن نيست كه به تفكيكات زماني متفكك گردد و در ذهن هم ممكن نيست تفكيك‏پذير باشد و تفكيكات دهري و برزخي هم او را از هم جدا نمي‏كند و ذهن ايشان نمي‏تواند ملتفت ماده او شود بلاصورة و ملتفت صورت آن شود بلاماده ممكن نيست به جهت آنكه ماده آن بسيط است و صورت آن هم بسيط و در وجود خارج بسيطان تعقل نمي‏شود كرد زيرا كه بسيطان بايد ممتازان باشند چه به امتياز خارجي يا ذهني پس بسيطان خارجي نيستند و ذهني هم نيستند پس يا تركيب خارجي دارند و تفكيك خارجيشان مي‏توان كرد و يا تركيب ذهني دارند و در ذهن تفكيك مي‏شوند و فرض مسأله ما اين است كه مركب از بسيطين باشد پس بسيطان را نمي‏توان در خارج و در ذهن تفكيك كرد كه اين را ببيند و آن را نبيند پس اگر اين مستقل در احتضار در محضر است پس اين مي‏تواند جدا بايستد و مستقل است در عالم خود و مركب است و فرض مسأله ما اين بود كه بسيط باشد و چون بسيط شد ممكن نيست بسيطي را تنها من نگاه كنم و بسيط ديگر را و لو بعد حين يا بايد يك بسيط صرفي را ببينم كه بسيط ثاني@ نباشد و چيزي با او نايستد و تركيب ابدا در او راهبر نباشد اينكه احد مي‏شود و مال خداي احد واحد است و به اين معني كه دو بسيط گفتي ممكن نمي‏شود و اگر بخواهي اين را ببيني يا آن را ببيني اين را نبيني بسيطين نديده‏اي محض لفظي است مركب از بسيطين بيان نمي‏توان گفت كه آن يك بسيط و آن يك بسيط آن يك آن ديگري را نبيند و آن يك اين ديگري را نبيند و من لفظ ندارم بگويم حكايت آن است كه گفت من مي‏گويم انف تو مگو انف بگو انف اين دوتا معاً يكند و يك نيست دوتا است لكن دوتا معاً يكند چه كنم لفظ غير از اين ندارم و ندارد و مسأله مشكل است اهل اذهان و اهل مشاعر نفسانيه و عقلانيه آن را ممكنشان نيست بفهمند و هرچه بيان كنند ياد گرفته‏اند و نفهميده‏اند پس در بيان همچو معني را من به ضدين تعبير مي‏اورم مثل اينكه براي خدا و توحيد خدا تعبير مي‏آورم اگر به قريب تنها اكتفاء كنم و وصف كنم او را به قريب مثل ساير الاقارب مي‏شود و اگر به بعيد تنها اكتفاء كنم مثل ساير اباعد مي‏شود پس ناچارم از اينكه بگويم قريب في بعده و بعيد في قربه عال في دنوه دان في علوه ضدين مي‏گويم و نه اين مقصود است و نه آن و همچنين در اين مركب از بسيطين هم مي‏گويم آن دو اسمش را دوتا مي‏گويم آن دو بسيط معاً يكند چه در ذهن و چه در خارج آني كه مركب اول است براي او تركيبي غير از اين تعقل نمي‏توان كرد به جهت آنكه آن موجود اول است و در عرصه مركبات نيست وقتي چنين شد نمي‏توان آن بسيطش را مركب از چه چيز است بلكه بسيط است نهايت بسيطين است نمي‏توان ديگر بحث كرد كه تو گفتي ان اللّه لم‏يخلق شيئاً فرداً قائماً بذاته حالا اين فرد مي‏شود مي‏گويم بسيطين گفتم فرد نگفتم آن شي‏ء نيست و اين شي‏ء نيست و اين و آن باهم شيئند من اشاره نمي‏كنم به اين‏كه اشاره به آن بكنم اگر اشاره به اين كنم شيئان بودند اينكه من مي‏گويم يكي آن نيست باز نشد و به جز اين الفاظ چاره‏اي نيست و آنكه من مي‏گويم يكي آن نيست باز نشده و در دو مكان نيستند و در دو جهت نيستند كه به دو توجه هريك آنها را بيابم به يك توجه اين را و به يك توجه آن را يا به يك اشاره به اين و به يك اشاره به آن بلكه اينها كه مي‏گويم نامربوط است كثرات وحدت واحدي است كه خدا آفريده است ان اللّه لم‏يخلق شيئاً فرداً قائماً بذاته پس اين مركب نه تفكيك دهري براي او تعقل مي‏شود و نه تفكيك زماني و هرچه تفكيك به او ملحق مي‏شود تركيب زماني هم برنمي‏دارد و چيزي كه تفكيك دهري براي او تعقل نمي‏شود تركيب دهري براي او نيست كه در يومي از ايام مثل شنبه فلان ماه كه شد اين ماده را به اين صورت ملحق كنند جميع ماده و صورت ماضيه و ماده و صورت آتيه پس در اينجا هر چيزي كه تفكيك زماني ملحق به او نمي‏شود تركيب زماني هم بدء او نمي‏شود و هر چيزي تفكيك دهري ملحق به او نمي‏شود تركيب دهري هم در بدئش براي او نيست و از اين قراري كه عرض كردم آن مولود مكرم نه بدء از براي او است نه ختم از براي او است نه اول ميلادي دارد نه آخر عمري دارد بلكه مستمر بايد باشد مي‏بايد قديم خلقي باشد يعني جعله ربه قديما بلكه قديم اسم همين است و از اين عاريه كرديم اسم قديم را براي بالا مثل سميع و بصير و ساير اسماء چون او بي‏نام و نشان است به ذات خود اسمها را ما عاريه مي‏كنيم از اينجا براي او و از جمله اسمها اسم قديم و اسم ازلي و اسم ابدي و اسم لااول له و لاآخرله است احد من حيث التركيب شما بگوييد ببينم به چه مشعر تركيب در اين ادراك مي‏كنيد بلكه تركيبي كه در اينجا ادراك مي‏شود به تزييلات فؤادي است كه در اداني من ديده‏ام او را و در اداني استدلال كردم به آن در بالا بالاتر از اثبات توحيد كه نيست و حال آنكه مشاعر من حادثند لكن به تزييلات فؤادي در تقسيمات خودمان گفتيم شي‏ء يا حادث است يا قديم قديم آن است كه محتاج نباشد و حادث آن محتاج است به خلق اين حادث و اين قديمي كه تقسيم كردم تقسيمات نسبي است در ميان حوادث به اصطلاح حوادث و غنيي كه در ميان ما غني است اكتفاء مي‏كند به اين مسأله چون مي‏بيند در اينجا پادشاه محتاج به گدا نيست و او غني است در غيب به غني اكتفاء مي‏كند بعد ذهن را ترقي مي‏دهد در اكوان هم همچو حالتي ملاحظه مي‏كند در كون آنكه وجودش مستقل است تا آنكه وجودش محتاج به غير است تفاوت مي‏كند و همين‏طور باز مطلب را ترقي مي‏دهد تا به آن اغني الاغنياء كه ما را ممكن است بفهميم و از آن بالاتر غنييي نيست درك مي‏كند به تزييلات فؤادي اندازه‏اش اين تركيب است و قديمها واحدهايي كه ما مي‏گوييم و درك مي‏كنيم اين است اندازه احد را تركيب در او قرار نمي‏دهيم تركيب از اعداد پس اين احد احد اضافي است نه احد حقيقي و همچنين ساير مراتبي كه اثبات مشيت مي‏كنيم اثبات ذات مي‏كنيم كثرتهايي كه مي‏بينيم در خلق و استدلال مي‏كنيم به آن در آن بالا حالا در اينجا هم من جدا نكرده‏ام يك شي‏ء معيني را از شي‏ء معيني كه يا من حيث الرتبه اعلي اسمش را بگذارم به طرف همين نگاه كنم بگويم كه اين ماده و به طرف يسار نگاه كنم بگويم صورت مشخصا ممتازا هريك را جدا ببينم همچو نيست بلكه من به برهان يافتم كائن اول و مركب اول را كه بايد مركب از بسيطين باشد و احدهما بايد ماده باشد و ديگري صورت نه احدهمايي كه هريك را جدا كنم از ديگري زماناً يا دهراً نمي‏توانم جدا كنم اگر همچو كاري كردم مركب اول را نفهميده‏ام و فرض آن نيست پس من هيچ نفهميدم بلكه برهان مرا مي‏كشاند به اينجا كه هر مركبي اجزاش مركبند مگر مركب اول كه در او تعقل نمي‏شود كه اجزاء او مركب باشند بلكه بسيطند به جهت آنكه اقل اجزاء دو است حالا اين بسيطان يك ممتازي و يك ممتازي نيست لكن به حسب حكمت مي‏دانم كه ماده دارد و صورتي دارد و ماده او اشد اشياء است تشاكلاً بالصورة و صورت او اشد اشياء است بالمادة و ماده عين صورت است و صورت عين ماده. اين است كه شيخ مرحوم در خلق مشيت مي‏فرمايد ان اللّه سبحانه قبض من رطوبة الرحمة الي آخر كه ماده باشد نفسها بها و من هبائها جزءا بها و قدرهما في تعفينهما هاضمة اسم البديع آن آخر آخر كاري احدي درست مي‏كند كه اوحد جميع كاينات است يبوست رحمت را من نمي‏توانم از رطوبت رحمت جدا كنم و ماده و صورت را ممتاز بفهمم بلكه نوع رطوبت و نوع يبوست را مي‏فهمم پس از رطوبت چهار جزء گرفت و از يبوست يك جزء به جهت آثاري كه من در اين پايين مي‏بينم فهميدم كه آنجا چنين كرده و الاّ آنجا تميز نمي‏توان داد و هركه اين تقسيم را بداند از فضائل عظيمه آل محمد: به دستش مي‏آيد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس پنجاه و نهم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.

چون در اين فقرات كلمه سبقت رحمتي غضبي بود و آن هم فهمش از فروع همين مسأله است كه در دست داشتيم و تركيب اين را هم بهم متصل كنيم بد نيست پس چون گفتيم جميع ماسوي اللّه مركبند از جهت رب و از جهت نفس و جهت رب هم باز پيش آمد اين را هم بايد فهميد كه بسيار مسأله مشكله‏اي است زيرا كه چطور است كه يكي جهت رب است و آن يكي جهت رب نيست و حال آنكه آن هم جلوه رب است چنان‏كه اين جلوه رب است و رب نه اولي به اين است و نه اولي به آن و نه انسب به اين است و نه انسب به آن و نه اقرب به اين است و نه اقرب به آن و نه اشبه به اين است و نه اشبه به آن پس چطور شده كه آن جهت رب شده و اين نشده و درك كردن معني جهت الي ربه را بسيار مشكل است با وجودي كه در السنه و افواه اين سلسله زياده از همه كلمات ذكر مي‏شود صغير و كبير در اول تحصيل و در آخر و همه اين كلمه را مي‏گويند لكن دركش مشكل است به جهت آنكه ربي كه به آن رب تعبير مي‏آوريم از ذات آن ربي كه ذات احديه است جل‏شأنه آن در جهتي از جهات نيست كه جهتي يلي او باشد و جهتي يلي غير او باشد و جهتي به سوي او باشد و جهتي به سوي غير او باشد بلكه به همان‏طور و همان نسبت و لانسبة و لاطور به همان‏طور و همان نسبت كه به آن جهت دارد به همان‏طور و به همان نسبت به اين جهت دارد و لانسبت نه به آن و نه به اين بلكه از هر دو منزه و مقدس است به يك نسق پس جهتي كه به سوي ذات تعقل نمي‏شود كه حوادث جهتي به سوي ذات خدا داشته باشند لكن در ميان خلق خلق داير بر نفس خودند مسلما و جميع ماينبغي له و فيه در خود خلق است و به هيچ وجه از خارج خلق چيزي براي خلق امداد نمي‏شود و علتي براي اين خلق از خارج اين خلق آورده نمي‏شود اذ لاخارج و شي‏ء و شرطي مانعي چيزي از خارج اين خلق براي اين خلق نيست بلكه جميع ماينبغي لهذا الخلق در خود خلق است حتي يقوم علي ساقه پس جميع علل اين خلق و شروط اين خلق در خود اين خلق است پس علت فاعلي خلق در خلق است و علت مادي و صوري و علت غائي همه در خلق است و از خودش است و در خودش است و با خودش است و نه اين است كه ذات به مباشرتي اين جمله قائم علي ساقه را نگاه مي‏دارد يا به ارتباطي اين جمله را نگاه مي‏دارد يا به حركتي بعد از سكون يا به نطقي بعد از سكوت اين خلق را خلق كرد پس بلاربط و بلانسبة و بلاكيف اين خلق قائم بر ساق خود هست در رتبه خلقي و آنهايي كه بر ما اين اشكال مي‏كنند و مي‏گويند كه اگر چنين است پس از كجا تو مي‏گويي كه اين خلق خلق آن ذات است و مال آن ذات است مي‏گويم تو خيال مي‏كني كه من چنين مي‏گويم من همچو چيزي نمي‏گويم و من نمي‏گويم خلق ذات است و مال ذات است و خلق را نسبت به ذات خدا نمي‏دهم و من خلق را نسبت به ذات خدا ممتنع مي‏بينم و ممتنع را نسبت به ذات خدا نمي‏دهم من خلق را ديدم در مقام حدوث است حالا بيايم حدوث را نسبت به قديم بدهم اين خيالي است كه شما خودتان كرده‏ايد چه مضايقه وقتي با مثل تويي تكلم كنم اين‏طور تكلم كنم زيرا كه از درك آني كه من مي‏خواهم بگويم تو محرومي و ممكن نيست درك آن براي تو پس اين خلق را من نسبتي به او نمي‏دهم ابدا لكن منسوب و منسوب‏اليه در خود خلق است و دخلي به او ندارد نهايت تو مي‏گويي كه پس چرا لفظ او را مي‏گويي و اشاره به او مي‏كني مي‏گويم اين لفظ او اينجا است من هم اضافه به لفظ او مي‏كنم و او اينجا است چه بكنم لفظ ديگري ندارد از اين جهت من اين را اضافه به لفظ او مي‏كنم و كار ديگري از من برنمي‏آيد مي‏گويم او و دروغي نگفته‏ام و مدح و ثنايي هم به پاي كسي نبسته‏ام پس مي‏گوييم منسوب و منسوب‏اليه و علت و معلول و سبب و مسبب و شرط و مشروط جميع آنچه از اين متضايفات شمرده شود جميعاً بايد در خود خلق از خود خلق به خود خلق باشد و به غير از اين نمي‏شود و تعالي اللّه خالقي كه اين خلق را چنين آفريده كه قائم بر ساق خود است و حاجتي به بيرون از خود ندارد و مع‏ذلك كله خلقه اللّه است و به غير از اين نمي‏شود خلق اللّه و آني كه من او را با اين خلق ببينم خدا نمي‏شود و آني كه من او را با خلق ببينم و اين را اضافه به او كنم همچو چيزي خلق است و آني كه با خلق قائم مي‏شود و همدوش مي‏ايستد و يكي را نسبت به ديگري مي‏دهي خلق است لكن احد همدوش با حوادث نمي‏شود ابداً وقتي كه چنين شد اين خلق بايد قائم باشد به نفس خود و مستقل باشد بدون حاجت به غير پس بايد در او علل فاعليه باشد و علل فاعليه دو قسم است علت فاعلي و علت غائي و بايد در او علل مفعوليه باشد و علل مفعوليه دو قسم است علت مادي و علت صوري و بايد در او علل غائية باشد و لامحاله دارد و كذلك اين خلق بايستي لطايفي داشته باشد كه از آن الطف نشود و كثائف و غلايظي داشته باشد كه از آن اغلظ و اكثف نباشد پس آنكه الطف مايمكن فيه است فليكن اسم المبدء ديگر بحثي بر اسم نيست و آني كه اغلظ و اكثف است فليكن اسمه المنتهي و بحث بر اسمها نيست پس آني كه بالا است و الطف از جميع ماسوي اللّه است او بايست علت فاعلي و علت غائي در خلق باشد و قبل الخلق و اعلي الخلق بايد باشد و همانجا جاش است كه الطف و اعلي است و اسمه المبدء و چون علل مفعولي بايست در رتبه مفعول باشد بمادته و صورته پس مي‏بايست اين دو علت در عرض اين خلق باشد در آنجايي كه اغلظ و اكثف است وليكن اسمه المنتهي پس در همه مراتب خلق بايد علت مادي و علت صوري باشد وقتي كه امر اين‏طور شد پس اين خلقي كه من در او اعتبار جهت من ربهي و جهت من نفسهي كردم پس يك جهتي من در ميانه اين كثرات مي‏بينم الطف جهات كثرات مي‏شود اين جهت به سوي رب و رب در همين كارخانه كار مي‏كند و در همين كارخانه است آن ربي كه جهت به سوي او بايد باشد در همين كارخانه است پس اين خلق دو جهت دارد براي آن جهت ربي است و جهت نفسي جهت رب هم كه گفتم باز اينجا دو سه كلمه بود كه شرح بشود بد نيست پس مي‏گويم اين ربي كه جهت به سوي او است براي او چند مرتبه است يك ربي داريم كه رب اذ لامربوب است و تعبير از او به رب مي‏آوريم و اين رب اذ لامربوب است لاعينا و لاكونا و لاامكانا و لاذكرا علي معني الامتناع اين يك رب است و يك رب داريم رب اذ مربوب است و ديگر مابين نفي و اثبات منزله نيست ولكن رب اذ مربوب است ذكرا نه امكانا و نه كونا و نه عينا و اين در مقام مشيت و وجود راجح است كه در آنجا رب مقارن با مربوب است و رب مقارن با مربوب رب اذ لامربوب نمي‏تواند باشد و مربوب با رب اذ لامربوب در مقام امتناع است فاذا هو هو و لامربوب و اما رب اذ مربوب ذكرا در مقام مشيت و وجود راجح است و جميع وجودات جايزه در وجود راجح مذكورند به معني صلوح ايجاد و صلوح فعل و خلق نه به معني صلوح انوجاد و انخلاق مثل ذكر حروف در حركت يد شما كه همه حروف مذكورند در حركت يد به طور امكان و ذكر صلوح وليكن امكان و صلوح احداث و ايجاد و خلق كه حركت يد شما صالح است براي اينكه احداث كند به او الف يا باء يا جيم يا دال الي آخر و به اين صلوح قوام اين حركت است و اگر اين صلوح نباشد حركت حركت نيست پس در حركت يد شما كه مشيت شما است و امكان راجح شما است ذكر حروف هست ولكن لاعينا و لاكونا بل ذكرا و گاهي از اين بل ذكرا تعبير مي‏آوريم به نفي و اين هم به لحاظي و نظري رب اذ لامربوب مي‏شود لكن لابمربوب امكانا علي معني النفي لاعلي معني الامتناع زيرا كه لامربوب علي معني الامتناع در ازل گفته مي‏شود لكن اينجا علي معني النفي است به جهت آنكه در وجود راجح جميع وجودات جايزه منتفي‏اند و اثباتش اثبات ذكري است كه در اينجا است و نفيش نفي عيني است پس او را رب اذ مربوبش بگويي شايد علي معني اذ مربوب ذكرا و امكانا و رب اذ لامربوبش بگويي شايد علي معني النفي يعني رب اذ لامربوب است لاكونا و لاعينا پس اين مقام وجود راجح مقام برزخيت كبري است به لحاظي و نظري رب اذ لامربوبش مي‏گوييم و به لحاظي و نظري رب اذ مربوبش مي‏گوييم و اما سيم رب اذ مربوب است ولكن امكانا يعني به امكان جايز و فرق مابين امكان جايز و امكان راجح اين است كه امكان جايز صالح الانفعال است مثل مداد كه براي حروف صالح الانفعال است و ينفعل و ينوجد و ينخلق و امكان راجح صالح الفعل است مثل حركت يد شما لاينخلق الفا و باء بل يخلق الفاً و باء الي آخر پس در مقام امكان جايز رب اذ مربوب است امكانا باز چون يك شباهت في الجمله به آن امكان راجح دارد من حيث الصلوح در اينجا رب اذ لامربوبي هم مي‏توان گفت لكن لاكونا و لاعينا به جهت قربي كه براي او است و هرچه رو به بالا مي‏رود نفيها اشد مي‏شوند تا به امتناع مي‏رسيم و هرچه پايين مي‏آييم رو به اثبات مي‏آييم و اثبات اخس است زيرا كه نفي قدسي است و اثبات تشبيه است پس در امكان رب اذ مربوب است امكانا ولكن رب اذ لامربوب است كونا و عينا و يك مقام رب اذ مربوب داريم كونا باز چون كون جهت رب است قالب نفي توش هست اذ لامربوب است عينا و اذ مربوب است كونا اين‏قدر قدسي دارد لامربوب عينا اما رب اذ مربوب عينا در مقام فعليات و ماهيات و متممات و صور حدود است كه ديگر اينجا نفي ندارد وقتي به منتهاي اثبات مي‏رسد منتهاي نقص است براي حادث و حادث هرچه منتفي باشد بهتر است حتي آنكه حادث اگر ممتنع باشد بهتر است ‌بعد از اينكه اين هم معلوم شد پس آن جهت اعلاي خلق كه لطيف‏تر از همه جهات است جهت الي رب هذا الخلق است و جهت من ربه زيد رب زيد است ولكن در جمله عالم جهت الي الرب است آن براي زيد ربوبيت زيد است پس جهت رب اينجا اگر براي زيد ملاحظه مي‏شود رب زيد است از اين جهت مشايخ ما تعبير آورده‏اند در آيه فلما تجلي ربه للجبل جعله دكا و خر موسي صعقا كه اين رب يعني حقيقت و فؤاد موسي بعد از آني كه ظاهر شد و انوار فؤاد موسي بر بدن موسي تابيد و در آنجا براي موسي ترقي حاصل شد و در آنجا هتك استاري شد تا ظهور اسراري شد و در آنجا براي موسي جذب صفات توحيدي شد تا سر احديت از براي او ظاهر شد و محو موهومي شد تا صحو معلومي شد و علي هذه فقس ماسواها پس موسي در جبل طور از براي او حالتي دست داد كه صحو شد از براي او حقيقت او پس بدن او و جبلة او طاقت نياورد و مندك شد و موسي غش كرد و ممكن نيست كه بدن طاقت صحو فؤاد بياورد شما ببينيد كه ماها يك حرف في الجمله موحش مي‏شنويم حرفي از قيامتي و حرفي از سخط خدا مي‏شنود بدن مي‏لرزد و قشعريره حاصل مي‏شود و رقت براي او دست مي‏دهد و اشكش مي‏ريزد بدن از شنيدن يك چيز جزئي طاقت نمي‏آورد و گاه هست طپش در قلب حاصل مي‏شود و اضطراب به شخص دست مي‏دهد و بسا آنكه اگر مداومت بر اين كند بدنش مي‏كاهد و لاغر مي‏شود اين است كه در حديث همام مي‏فرمايد تحسبهم مرضي و ما بالقوم من مرض مثل عليل مي‏شود و كاهيده مي‏شود چنان‏كه يحيي شد ديديد چه بر سر او آمد كه از شنيدن كلامش و صفاتش اين حالت براي او بود حالا بعد از آني كه براي موسي آن‏طور محو موهوم شد و صحو معلوم شد بدنش طاقت نياورد خلاصه مراد از تجلي رب تجلي جهت ربي است كه در موسي بود براي موسي و آن است رب اذ موسي كه رب موسي و هارون ربي كه اضافه به موسي مي‏خواهي بكني رب موسي آن رب است و الاّ رب مطلق رب همه خلق است و رب موسي تنها و رب هارون تنها نيست پس ببين چه قسم بزرگي است فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم اين ربك قسم بسيار بسيار عظيم عظيمي است اين است كه لااقسم بمواقع النجوم و انه لقسم لو تعلمون عظيم پس مي‏فرمايد سبحان ربك رب العزة عمايصفون ببينيد اين ربك چقدر عظيم مي‏شود پس رب موسي همان جهت فؤاد او است كه براي او تجلي كرد زيرا كه كل شي‏ء لايتجاوز ماوراء مبدئه و موسي غير از آن را نمي‏تواند ببيند و به غير از آنجا نمي‏تواند برسد پس آن براي او كه ظاهر شد تجلي ربه بود اما اين للجبل جبل كه همين جبل است لكن اگر تعبيري بخواهيم بياوريم باطن آن را يا تأويل آن را بخواهيم بگوييم جبل را مي‏توان از جبلت بگيريم به نحوي از اشتقاق كه تجلي كرديم براي جبلت موسي و جبلت موسي را مندك كرديم يعني جبلت موسي و موهومات موسي را محو كرديم و استار موسي را هتك كرديم و غلايظ موسي را كه سبب حجب بود از براي انوار كنديم و آنها را هباء كرديم تا اينكه حاجب ماوراء نباشد حالا مقصود اين است كه آن جهتي كه شخص به سوي رب دارد آن لطايف مراتب شي‏ء است و سر اينكه او را جهت رب مي‏گوييم اين است نه اينكه جهتي است به سوي خدا و الاّ ماهيت هم تجلي رب است و ظهور او است لكن رب ما جل‏شأنه خالي نگذارده مرتبه‏اي از مراتب تجليات را كه در آن مرتبه تجلي نكرده باشد رب احد خالي نمي‏گذارد جايي از جاها را اگر مرتبه هزارم را خالي بگذارد صد است و صد در رتبه هزار تجلي ندارد و اگر رتبه صد را خالي بگذارد نود است و نود در رتبه صد تجلي ندارد هشتاد است هفتاد است ده است لكن احد جل‏شأنه در ده و در صد و در هزار و صد هزار و صد هزار هزار تا روز قيامت و تا ملك خدا هست بايد در همه آنها تجلي داشته باشد چون رب احد ما بايد در جميع قوابل امكانيه تجلي داشته باشد مظاهر و انوار خود را ظاهر كرده باشد پس تجلي كرده هم در مقامات غلظت و كثافت و اگر ظاهر نباشد لازم آيد كه آنها فارغ از مظهر حق باشد و اگر ماهيت خالي از مظهريت حق باشد و تجلي حق نباشد خدا مادة المواد مي‏شود اگر خدا به صورت جلوه نكرده باشد و به همان ماده و وجود جلوه كرده است و بس آني كه صورت نيست آن ماده است و اگر خدا به صورت جلوه كرده باشد نه به ماده پس خدا در صورت تجلي كرده و صورت دخلي به ماده ندارد و آني كه هر دو اينها از مظاهر و مجالي و تجليات او است رب احد جل‏شأنه است كه خالي نگذارده است رتبه‏اي از مراتب را پس چون چنين است ماهيت هم جهت رب است و ظهور رب و ظهور رب در كثرت به همين تركيب است لكن حالا وقتي مقابله مي‏كنيم اين كثرت را به آن وحدتي كه آن جهت ديگر باشد آن وقت اسم جهت وحدت را جهت رب مي‏گذاريم و اسم جهت كثرت را جهت نفس مي‏گذاريم و هيچ يك مضاف الي اللّه سبحانه نيستند و خدا مضاف‏اليه خلق نمي‏شود آنچه گفتيم و بيان كرديم همه تعبيرات لفظي از ما في الضمير بود كه آورديم و الاّ خدا تعبير ندارد وقتي كه چنين شد جهت وحدت كه آن جهت رب است آن بالا است يعني يك جايي هست آنجا اسمش اعلي باشد و آن جهت كثرت بر خلاف جاي او است و جهت نفس جاش ضد جاي آن جهت رب است هرجا دارد ليكن اسمه اسفل پس جهت رب در اعلي است و جهت نفس در اسفل اگر نمي‏خواهي تغيير لغت بده اعلي و اسفل را لفظش را تغيير بده و بر عكس بگو مسأله هيچ طور نمي‏شود.

باري هر جايي لطيف و وحداني است او اعلي است و هر جايي غليظ و متكثر است اسمش اسفل است حالا آن وحداني هرجا مي‏خواهد باشد چون وحدت مبدء كل خير است اين كثرت مبدء كل شر است خير و شر يعني چه هر چيزي كه سبب ارتباط و دوام و ثبات و بقاء است اين اسمش ليكن خير است و هر چيزي كه سبب آلام و سبب مفارقت و تكثر و انقطاع و اخترام است ليكن اسمه شر پس جهت رب جهت خير است و جهت نور است و جهت كمال و جهت نفس جهت شر است و ظلمت و نقص چنين كه شد جهت رب اعلي است و سابق و به جهت آنكه اعلي است ليكن اسمه سابق و جهت نفس اسفل است و چون اسفل است ليكن اسمه لاحق حالا محض اسم خالي هم نگذارديم مي‏بينيم با اين لاحق هم آلام و امراض و مرضها و محنتها و عذابها هست مي‏بينيم دردم مي‏گيرد دردم مي‏آيد حالا ديگر نگويند كه درد گرفتن بد است مي‏بينيم چنگل مي‏گيري درد مي‏آيد و بدم مي‏آيد اين بد نيست به خود بگير تا بفهمي كه بد است اين‏طور كه شد آن جهت اعلي جهت رحمت است و جهت اسفل جهت غضب است و سبقت رحمتي غضبي پس ما من اللّه سابق است و ما من العبد لاحق است و معني سابق و لاحق همين است و الاّ اوقاتي در آنجا نيست و سالهايي آنجا نيست كه در آن سالها سبقت رحمتي غضبي باشد و چون او از جانب رب است و سابق است پس رحمت را مقدم بر غضب قرار داده و مبدء كل شي‏ء رحمت است حتي آنكه شيخ مرحوم در خلق مشيت مي‏فرمايد: ان اللّه قبض من رطوبة الرحمة نفسها بها اربعة اجزاء جهت رب مشيت را چهار جزء مشيت قرار داده و آن رطوبت جهت رحمت در وجود راجح است تمت.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.

چون در اين عبارت بود تنزل الملئكة و الروح في الجمله شرح احوال ملائكه و روح را عرض كنم. از براي ملائكه دو اطلاق است يك دفعه ملائكه مي‏گويند و جمع مَلَك مي‏گيرند كه ملك مخفف مألك باشد و از اُلُوكه مي‏گيرند كه به معني رسالت است و ملائكه را به اين جهت ملائكه مي‏گويند كه رسلند از جانب خداوند عالم به سوي خلق جاعل الملئكة رسلا اولي اجنجة مثني و ثلاث و رباع.

و يك دفعه ملك را به ظاهر از مِلك و مملوكية مي‏گيرند از بابت مملوكيت از براي خداوند عالم يعني مملوكند و به اين معني جميع ماسوي اللّه ملكند از ذرات كونيه و اطراف كونيه و حدود كونيه جميعا ملائكه هستند يعني مملوك خداوند عالمند و همه را خدا خلق كرده پس به اين اعتبار به همه ملك مي‏توان گفت و مقصودمان از اطراف كونيه آن ذرات كونيه است كه هر موجودي را حل كنيد بكوبيد و ببيزيد و صورت او را از او بگيريد و ردش كنيد به آن ماده هبائيه و اهبيه وجوديه و شي‏ء همين كه مركب از هبائين شد در او اختياري پيدا مي‏شود تا وقتي مركب از يك هباء باشد كه اختيار ندارد و هرچه اجزاء و اهبيه او زياد مي‏شود اختيار او و اصل ملك آن كسي را مي‏گوييم در اين ملاحظه كه عديم الاختيار باشد و ملائكه اضعف اختيارا هستند و همين‏قدر اختياري است براي او كه امكان است كه خدا او را آفريده و منخلق و منوجد شده و ديگر اختيار از حالي به حالي براي او ملحوظ نباشد پس به اين لحاظ جميع اهبيه خلقيه ملكند اما مركبات از اهبيه به جهت آن يك خورده اختياري كه براي ايشان هست از اين نوع و از اين لحاظ بيرون مي‏رود اگرچه به لحاظي ديگر آنها را هم باز ملك مي‏گويم و آنها هم مملوك خدا هستند اگرچه اختياري براي ايشان نيست و هرچه تركيب شي‏ء زياده مي‏شود اختيار آن زياده مي‏شود و همين‏طور مي‏رود تا وجود جامع كه آن داراي جميع مراتب خلقيه است و مركب از جميع مراتب است و او اشد ناس است اختياراً نهايت اختيار نمي‏كند مگر خير را و گفتم در اين ملاحظه ملائكه عالين را ملائكه مي‏گويند و جميع چيزها به اين لحاظ ملك هستند لكن اينها حالا مقصود نيست و مقصود اين صنف از ملائكه‏اند كه بر حكما مبهم شده و سخت شده معرفتشان و قومي انكار كرده‏اند وجود ملائكه را و قومي تأويل كرده‏اند به قوي و به ارواح مؤمنين.

پس عرض مي‏كنم كه از انبياء و رسل اسم ملائكه زياد شنيده شده و در كتب و اخبار هم اسم ملائكه بسيار مذكور شده ولكن قومي تأويل كردند به قواي خلقيه مثلا گفتند كه قوه باصره ملكي است و قوه سامعه ملكي است و كذلك قوه دافعه و هاضمه و ماسكه و جاذبه و كذلك قوه حافظه و متوهمه و متخيله و مراد از ملائكه همين قوايند و اينكه گفته‏اند انبياء و رسول كه هر شي‏ء ملكي است به جهت اين است كه هر شي‏ء قوه دارد و بر هر شي‏ء ملائكه عديده موكلند به جهت آنكه هر شي‏ء قوي بسيار دارد مثل قوه مسخنه و مبرده و مرطبه و يابسه و كذلك به لون ملكي موكل است و به كم او كم متصل و كم منفصل و به كم خطوط مقداريه او و هكذا به جميع اينها ملائكه موكلند كه مراد قواي اشياء است و قومي ديگر گفتند كه اين ملائكه جماعت مخصوصي نيستند بلكه همين اشخاص كه مي‏ميرند ارواح سعدا ملائكه است و روح هر مؤمني در عالم غيب است و همان ملك است و ارواحشان هم كار مي‏كنند سهل است كه به اين‏طور اعتقاد كرده‏اند كه هر روحي در دنيا كمال پيدا كرده و در فني از فنون كامل شده وقتي از دنيا انتقال مي‏كند آن روح مربي اين كار خواهد بود و مربي كساني كه اين كار را طالبند مي‏شود مثلا ميرعماد كمال او است در دنيا در خط و كامل شده بود در خوش‏نويسي حالا هم كه مرده روح او مربي صاحبان خط است پس ما اگر ملتجي به روح او بشويم و از او استمداد كنيم و طلب همت كنيم و روح او بخواهد تصرف كند مي‏كند و روح ما را ترقي مي‏دهد و صاحب خط مي‏كند از اين بابت بود كه فرق صوفيه هر كدام براي خود پيري و مرشدي گرفتند حتي پرپوره گفتند پير قماربازها بوده و قمارباز خيلي بزرگي بوده و كمال داشته حالا كه مرده روحش تصرف مي‏كند و قماربازهاي دنيا را او ترقي مي‏دهد اگر حالا كسي@ به عشق او انداخت و همت از او خواست به طوري كه مي‏خواهد مي‏آيد و اينها مربيند از براي اين عالم تا اينكه شخص مؤمني كه از دنيا مي‏رود اگر كامل بوده مربي مي‏شود براي كساني كه متمسك به آنها شوند پس به ارواح مشايخ بايد متمسك شد و استمداد از آنها بايد كنيم بخواهم از آنها و آنها مربيند و قول به تناسخ لازمش افتاده انكار معاد بكنند و مي‏گويند ايشان عودي ديگر در آخرت نبايد بكند و اگر سعيد است مي‏آيد در اين دنيا و منعم مي‏شود و اگر شقي است مي‏آيد در اين دنيا به صورت سگي مي‏شود و دمش را و گوشش را مي‏برند و اذيت مي‏كشد و معذب مي‏شود و لازم مذهب تناسخ اين افتاده و ايشان را به اين قول واداشته آن اصلي كه براي خود ثابت كرده‏اند كه مفري گمان نمي‏كنم كه از آن اصل داشته باشد اگر بترسند از اسلام و تناسخ را انكار كنند آن اصل را كه نمي‏توانند انكار كنند و آن اصل لازمه‏اش تناسخ است و گاهي تصريح هم مي‏كنند و آن اصل اين است كه آخرت دار فعليت محضه است و دنيا دار قوه و استعداد است و چون آخرت دار فعليت محضه است شي‏ء تا فعليت محضه پيدا نكند اخرويت پيدا نمي‏كند و تا در قوه او هست كه يمكن ان‏يكون كذا و كذا از اهل دنيا است و همين كه جميع قواي او به عرصه فعليت آمد كه ديگر انتظار ندارد هيچ قوه را آن وقت اخرويت پيدا مي‏كند مثل عمر نامي كه در دنيا به صورت انسان است و در قوه او هست سگ شود پس اين بايد بيايد در دنيا و اين قوه بالفعل شود و در قوه او است كه ذهب بشود بايد بيايد و ذهب شود و اين هرگز نخواهد شد به جهت آنكه هرچه پا به دايره امكان گذاشت قواي او متناهي نيست پس از اين قرار اين زيد يك وقتي بايد به صورت سگ شود تا اينكه جميع بالقوه او فعليت پيدا كند و آن وقت اخرويت پيدا كند و اين قول در نهايت بطلان است زيرا كه امكان قوه اواخر ندارد و به هر صورتي كه درآيد صورتي ديگر در امكان او هست پس بنابراين هرگز اخرويت پيدا نمي‏كند زيرا كه هرگز تمامي قواي او فعليت پيدا نمي‏كند چرا كه قواي امكان لاينتهي است پس اينكه تناسخ قائل شده به جهت اين است كه آنچه در قوه او است به عرصه فعليت بايد بيايد و اين را اصل قرار داده‏اند و براي اين فروع تفريع كرده‏اند.

باري مقصود اين است كه آن ارواح نيكان را آن طايفه ملائكه مي‏دانند و ارواح بدان را طايفه‏اي از شياطين مي‏دانند و اقواي آنها شيطنت هم مي‏كنند و اغوا و القاء شبهات و شكوك مي‏كنند اين‏طور گفته‏اند لكن آنچه از كتاب و سنت برمي‏آيد به طور وضوح كه ديگر جاي خفا و تأمل نيست و داخل بديهيات است و مذهب انبياء و رسل است كه ملائكه قومي هستند و يك طايفه و خلقي هستند كه مي‏آيند و مي‏روند و خبر مي‏آورند و وحي مي‏آورند و عذاب نازل كردند بر قومهايي و رحمت نازل مي‏كنند و در شريعت ما داخل بديهيات است وجود ملائكه آن‏قدر ذكر ملائكه است كه ذكر هيچ خلقي آن‏قدر نشده و در شريعت بديهي شده كه هركس انكار ملائكه كند داخل كفار و مرتدين است به جهت آنكه وجود ملائكه داخل ضروريات كتاب و سنت است و انكار ملائكه تكذيب رسول خدا است علانيه به جهت آنكه مبناي نبوتش همين است كه جبرئيل آمد و براي من خبر آورد پس انكار ملائكه تكذيب نبوت پيغمبر است و همچو كسي البته كافر است و مرتد است يقيناً پس ملائكه موافق كتاب و سنت قومي هستند مسلما و آنها اصناف عديده و قبايل عديده هستند و مايعلم جنود ربك الاّ هو و اينها رتبه و حدشان را خواستيم في الجمله به طور اختصار عرض كنم كه رتبه اينها كجا است و اينها در چه درجه از درجات خلقيه هستند و آنچه معلوم مي‏شود از ضم بعض اخبار به بعضي اين است كه حدشان به اين معني كه شدت اختيارشان و ضعف اختيارشان چقدر است و از قوه اختيار و ضعف اختيار رتبه هر شي‏ء معلوم مي‏شود چنين معلوم مي‏شود كه رتبه ملائكه در قوه و ضعف اختيار بعد از رتبه جن است و در اختيار جن اقوي و اشدند از ساير مخلوقات كه دون رتبه ايشانند از اين جهت خطابها به ايشان شده يا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان‏تنفذوا من اقطار السموات و الارض و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون رسل و پيغمبران براي جن و انس فرستاده شده و براي جن نبيي فرستاده شده نام او يوسف بود آنچه خداوند عالم توصيف كرده از جن و از معارفشان و ايمانشان به خدا و رسول آمدنشان خدمت پيغمبر و امثال اينها معلوم مي‏شود كه جن صاحبان اختيارات قويه هستند و مكلفند به جهت قوت اختيارشان و ظل انسانند و آنچه از احاديث برمي‏آيد كه جن از آتش آفريده شده و من الشجر الاخضر نارا و جن از آتشي آفريده شده كه آن آتش از شجر اخضر است و آن شجر اخضر از زمين روييده و انسان را از خلاصه تراب آن عالم آفريده‏اند از اين جهت است كه جنيان شعاعند از براي انسان و ظلند براي انسان و جنت جنيان در حظاير جنت مؤمنان است و داخل جنت مؤمنان نمي‏شوند و در حديث است كه فساق و فجار را خداوند با جنيان در بهشتي مي‌برند كه دون رتبه جنت اناسي است نه اين است كه فساق و فجار كه از جهنم بيرونشان مي‏آورند بروند در جنت مؤمناني كه هفتاد سال در دنيا مؤمن بوده‏اند و به بهشت رفته‏اند هرگز همچو چيزي نخواهد شد مردكه هفتاد سال عصيان كرده و وقتي هم مرده بي‏توبه از دنيا رفته و حالا به جهنم رفته نهايت طبقه اول جهنم و بعد او را بيرون مي‏آورند حالا آيا مساوي مي‏شود با آن مؤمني كه هفتاد سال در ايمان بوده أفمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لايستون ام نجعل المتقين كالفجار اين نخواهد شد از اين جهت خدا آنها را با جنيان در رتبه جنيان محشور مي‏كند به جهت آنكه ضعيف الايمان بودند و ضعيف الاختيار مثل جنيان.

خلاصه مقصود اين بود كه رتبه جنيان در جنت دون رتبه مؤمنان است و در خلقت هم جن از ناري آفريده شده كه از شجره اخضر آفريده شده كه از تراب روييده و از آن تراب انسان را آفريده و مقصود از شجر اخضر مقام نفس ناطقه قدسيه است و آن را شجرش گفتند به جهت كثرت فروعش و اختلاف علوم و شئونش و او را اخضرش مي‏گويند به جهت صفرت روح و زرقت و اختلاط اينها خضرت مي‏شود و اينكه سدرة المنتهي در مقام نفس است و شجره طوبي و جزيره خضراء در مقام نفس است مقصود اين است كه مقام نفس مقام شجر خضراء است و ناري كه جن از آن به عمل مي‏آيد نار طبيعت است كه مقام ياقوته حمراست و حار و يابس است و خدا جنيان را از اين ناري كه بلادخان است آفريده و از مارج من نار آفريده و اين نار را از شجر اخضر آفريده كه مقام نفس است و ظل ايشان است و به اين جهت مكلف شده اما ملائكه رتبه ايشان دون رتبه جن است در هر رتبه از مراتب و قوه و ضعف اختيار ملائكه در مقام ماده است و آن دون طبيعت است و ظل و تنزل طبيعت است و در اينجا دقيقه ديگري است كه منطبق مي‏شود تا اين مقام و آن اين است كه ملائكه اين طبقه نوعاً اين است كه وسايط مابين فعل و مفعولند و منزله ملائكه مثل منزله باء مررت بزيد است كه از براي ارتباط مرور به زيد باء را اينجا مي‏آورند به جهت ربط آن به اين مثل اخذت بيد زيد كه مي‏گويي اين باء را براي ربط اخذ به يد مي‏آورند فعلت به و ماادري مايفعل بي و لابكم اين بي براي ربط فعل است به ياء و كذلك مقام ملائكه مقام باء تعديه است و ربط فعل مي‏دهد به مفعول يا به منزله نون وقايه است كه در عقب افعال درمي‏آيد كه مي‏گويند ضربني اين نون را مي‏آورند به جهت حفظ آن ضرب از انكسار كه ضربي نشود يا حفظ يضرب از انكسار كه اين جعلني اللّه لك الوقاء به آن فعل مي‏گويند و نون خود را وقاء آن مي‏كند و كسر را به خود مي‏گيرد تا فعل محفوظ باشد از كسر و نون يضربني مي‏گويد به فعل من فداي و وقاي تو مي‏شوم و مكسور مي‏شوم و آن فعل اقتران بي مي‏كند و خود را خاضع و خاشع مي‏كند چنين است حالت ملائكه كه در مابين فعل و مفعول افتاده‏اند و فعل اگر بدون آن تعلق به مفعول بگيرد انخفاض و انكسار براي او حاصل مي‏شود و به جهت آنكه فعل محفوظ بماند از كسر خداوند عالم ملكي در مابين فعل و مفعول آفريده كه اين ملك از آن فعل مي‏گيرد و به آن مفعول مي‏رساند از جهت اسفل ارتباط به مفعول پيدا مي‏كند و آن جهت فعل ترفع و استعلائي دارد پس مقام ملائكه مقام برزخ است چنان‏كه باء تعديه مابين فعل و مفعول مقام برزخ بود و نه خيال كنيد كه حرف اخس كلمات است ببينيد اين حرف به جهت تضمنش معني فعل را در اندرون و باطن خود فعل دارد و عامل شده در ماسوي و نيست اين مگر به جهت روحانيتي كه حرف بي‏متعلق نمي‏شود و آن جاني است در توش كه عامل شده به واسطه قوت آن جان و همچنين ملائكه عاملند و در اين عالم عمل مي‏كنند رفع مي‏كنند و خفض مي‏كنند به قوت آن جاني كه در تن ايشان است اين است كه بر جبهه هريك از ملائكه نامي از نامهاي خداست كه به قوت و عظمت آن نام اين كار را مي‏كنند و اگر بر چيزي مستولي مي‏شوند به واسطه همان نام است پس ملائكه عُمال شدند و فُعال شدند در ملك خدا و به جهت آن فعلي و حرارت فعلي كه در تن ايشان است و احترام و عظمت ايشان از اين بابت است به جهت آنكه فرستاده سلطان آنچه سلطان همراه دارد فرمان سلطان را مي‏آورند اگر اين فرمايشات ايشان نباشد بلي اخس كلمات است لكن حالا به جهت آنكه اين فرستاده مروي است عامل است در اسماء همه با وجودي كه اسماء متشخص‏ترند لكن به جهت تضمن معني فعل عامل شده در اسماء و هرگاه ملائكه را از مملوك بگيريم ديگر جمعش ملائكه نيست.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و يكم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف و هو صاحب الربوبية اذ مربوب الي آخر.

سخن در ملائكه بود و عرض كردم ملائكه روابط ميان فعل و مفعولند و چون فعل به جهت احديتي و قدسي كه دارد و غيبوبتي كه از براي آن است نسبت به مفعول مصاقع با مفعول نمي‏شوند و مفعول از او اطلاع بهم نمي‏رساند ابداً زيرا كه مفعول در رتبه فعل نيست و فعل در رتبه مفعول نيست و فعل فوق شهادات و مشاعر مفعول است پس مفعول ممكنش نيست كه درك كند ذات فعل را پس چون درك فعل نمي‏كند منفعل به او نمي‏تواند بشود به امر او نمي‏شود پس لابد شديم كه در ميانه فعل و مفعول رابطه داشته باشيم كه از جهت اعلي از فعل بگيرد و از جهت اسفل به مفعول برساند و اين رابطه متمكن از اخذ عالي باشد بعد از آني كه مأخوذ آمد به دست اين ملك و در رتبه اين ملك غلظتي پيدا مي‏كند به مجاورت اين مأخوذ و شدت نورانيت او و به مجاورت اين انكساري پيدا مي‏كند از اين جهت مفعول متمكن از درك مي‏شود و چون اين مطلب جاري شد بر زبانم مسأله‏اي را متذكر شدم كه به اينجا ربط دارد و مسأله مشكله‏اي است آن را عرض كنم و آن اين است كه مابين مؤثر و اثر آيا رابطه و برزخي هست يا آنكه معقول نيست كه واسطه باشد مابين مؤثر و اثر اما حكماي قديم كه رابطه مابين حدوث و قدم هم اثبات كرده‏اند به همين جهت كه ممكن نيست كه از حادث قديم متأثر شود و نسبتي به او ندارد مگر به واسطه اين رابطه ميان قدم و حدوث پس از اين جهت واسطه اثبات كرده‏اند و مشايخ ما اشد انكار از اين كرده‏اند كه رابطه و واسطه ميان حدوث و قدم معقول نيست و ممتنع است و آنها گفتند اگر رابطه نباشد پس چرا مي‏گويي كه خلق خلق او است و فعل فعل او است و صفت صفت او است نور نور او است و چگونه اين اضافه واقع مي‏شود و شك در صحت اين اضافه نيست پس شك در وجود رابط نيست و مشايخ ما انكار شديد از اين كرده‏اند و گفتند كه يك موجود نمي‏شود كه اعلاي او قائم به نفس باشد و اسفل او قائم به غير باشد و يك موجود معقول نيست كه اعلاي او احد باشد و اسفل او مثني و اين دو يكي باشند اگر دو شي‏ء باشند دو نوع باشند يكي قديم و يكي حادث پس اين رابطه كه اعلاش را تو قديم حساب مي‏كني اعلاش را احد بايد حساب كني و حال آنكه قديمي نيست مگر احد بايد اعلاش را غني و قائم به نفس بگيري و اسفل او را مثني و فقير قائم به غيري بگيري و مع‏ذلك اين دو جزء شي‏ء و دو ركن يك شي‏ء باشند احد و واحد با هم تركيب بشوند و همدوش هم بايستند و ركن او بشوند و همچو چيزي غير معقول است و احد چگونه تركيب با واحد مي‏شود و انقلاب و استحاله به حدوث پيدا مي‏كند و بعد يك شي‏ء بشود اين مزخرف و نامعقول است اينها چيزهايي است كه با احديت درست نمي‏آيد پس اثبات كردن رابطه ميان قديم و حادث معقول نيست مشرك مي‏شوند اگر بفهمند چه مي‏گويند لكن نمي‏فهمند و اگر نه اين است كه اعلاش قديم است و ملحق به عرصه قدم و اسفلش حادث است و مرتبط به عالم حدوث پس اين رابطه نيست اگر اعلاش قديم نيست و اسفلش مرتبط به حدوث نيست و انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله اين رابطه نشد و مشايخ ما رابط در اين مابين اثبات نكردند و گفتند كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لماسواه گفتند خداوند عالم وجودش مباين است با حادث و به هيچ وجه من الوجوه اتصالي و ارتباطي به حادث ندارد خداوند عالم جل‏شأنه مباين است كينونت او با كينونت حوادث بلكه حوادث با او امتناع محض دارند فهو اذ ذاك هو و لاشي‏ء سواه پس چه چيز با او ارتباط پيدا مي‏كند و در رتبه حوادث قدم معقول نيست و در رتبه قدم حوادث معقول نيست و امتناع محض است فاذا لاشي‏ء الاّ الحادث في مقام الحدوث و لاشي‏ء الاّ القديم في عرصة القدم فكلما يجب في القديم يمتنع في الحادث و كلما يجب في الحادث يمتنع في القديم پس ديگر معقول نيست رابطه ميان قديم و حادث و بعضي اشخاص از اين تلامذه كه بودند اين حرف را كه شنيدند كه رابطه ميان ذات و مابين حوادث معقول نيست اين حرف را تعميم دادند و رابطه مابين مؤثر و اثر را انكار كردند و ندانستند كه مطلب مشايخ چه چيز است و مشايخ مطلقا انكار نكرده‏اند رابطه مابين مؤثر و اثر را بلكه مشايخ تصريح به خلاف اين كرده‏اند و رابطه مابين موثر و اثر چيزي است كه معقول است و واقع و موجود است الان و مي‏نمايانم كه هست و به طوري عرض مي‏كنم كه انسان ببيند آن را رأي العين پس مي‏گويم كه بگوييد ببينم آيا جمادي در عالم هست يا نيست شك نيست كه جماد صرف هست و علانيه مي‏بينيم و آيا معدن صرفي در عالم هست يا نيست شك نيست كه هست و جمادات از اثر معادن آفريده شده‏اند چنان‏كه مشايختان گفته‏اند و معادن موثرند و جمادات آثارند و در اين شبهه نيست حالا اين معدني كه اسمش معدن است اين معدن مقام مؤثر است و مثل ذهب و فضه و امثال آن آثارند آيا نه اين است كه اين ذهب و فضه و امثال اينها از اين چهار عنصر اين دنيا آفريده شده‏اند و آيا نه اين است كه اين جمادي هم كه هست از عناصر اين دنيا است و آيا نه اين است كه اين معدن و اين جماد در عناصر اشتراك دارند و حصصي از عناصر است كه براي معدن گرفته شده نهايت الطف حصص عنصريه است و چون الطف شده و به موازين عدليه اتخاذ شده روح معدني در آن جلوه كرده و شك نيست كه براي معدن دو مقام است يكي مقام عنصري است و يكي مقام روح معدني است اگر روح معدني را از آن سلب كنند اين همان حصه از عناصر كه بود هست و اگر آن روح معدني است در مرآت عنصري اين جلوه كرده است اگر شاخص را برداري و مثالش را بردارد مرآت مي‏ماند و همين مرآت اتربه اين دنيا است مثل اينكه ما طلا را هرگاه حل كرديم و بعد دفن كرديم در جايي و اين طلا استحاله و انقلاب پيدا كرد و فساد در اين پيدا شد و معدني ديگر در برابر او معدني خلق نكردند و روح معدني ديگر در او جلوه نكرد و پيدا نشد به واسطه خلل و فسادي كه در اجزاي آن پيدا شد روح معدني توجهش را از اين مرآت برداشت باز اتربه اين مي‏ماند به شكل اتربه و به طبع اتربه حالا ديگر اثر است آن حالت اتربه و حالت مركب وقتي طلا خاك شد و مثل عناصر شد روح معدني توجهش را از اين برداشته پس اين طلا دو جزء دارد يك جزء آن جزء ظاهري و جزء عنصري او است و جزء آن حالت معدني و ذهبي است حالا اما اين طلا عنصرش كه قابل روح طلايي شده آيا نه اين است كه به موازين عدليه اتخاذ شده آيا نه اين است كه عناصرش صفا دارد و آيا نه اين است كه به واسطه صفاي او تركيب او شده و به اين جهت تمازجشان ميسر شده اتحادشان بيشتر شده و از اين جهت ذهب شده اين اين‏طور شده و اين حالت را دارد و آن اتربه در حالت ترابي است حالا مي‏پرسم كه آيا ممكن هست آبي را كه در نهايت برودت است يك دفعه اين آب را در نهايت حرارت بكني و در اين مابين به تدريج اين برد زايل نشده باشد و حر به تدريج بر آن وارد نيامده باشد و در مابين حر شديد و برد شديد حالت برزخي نباشد معقول نيست لامحاله آب شديد البرد را كه بخواهي شديد الحر بكني نار را بر آن مستولي مي‏كني در اول مرتبه كسر برودت آن مي‏شود بعد از آن في الجمله برودت كمتر مي‏شود تا مي‏رسد به وسط به حالتي كه بين الحرد و البرد است وقتي به آن وسط رسيد اين حالت برزخيش مي‏شود از آن حالت كه گذشت ديگر از آنجا حرارت بر آن غلبه مي‏كند تا به نهايت حرارت مي‏رسد پس حالت برزخي در مابين دو كيفيت هست و در مابين جميع اضداد اين حالت هست از بياض محض به سواد محض نمي‏رود مگر آنكه مابين آن حالت برزخي هست و از كدورت محض به صفاي محض نمي‏رود مگر آنكه در مابين حالت برزخي هست و طفره نيست به تدريج است و طفره در وجود باطل است پس اين برزخ كه هست پس اينكه معلوم شد مي‏گوييم آن جماداتي كه صرف جماد بودند و در غايت كدورت بودند و حاجب ارواح غيبيه بودند و اين عناصري كه براي طلا ماند نهايت لطافت را داشت آيا اين عناصر يك دفعه آمد به آن حالت طلايي و حالت معدني يا در اين مابين ممكن است كه حالتي ديگر باشد و هنوز نرسيده باشد به اعتدال طلا و در اين مابين باشد لامحاله حالت برزخي دارد به جهت آنكه يك عنصر است و آن عنصر را تو تصفيه مي‏كني شيئاً فشيئاً تا به مقام طلايي مي‏رسد پس در اين مابين عبور مي‏كني تا به حالت برزخي مي‏رسي پس در اين مابين براي عناصر يك حالت برزخي است پس سه حالت است براي عناصر يك حالت غايت كثافت و يك حالت غايت لطافت و يك حالت بين بين حالا مي‏پرسم كه بگوييد ببينم آيا اين حالت بين بين ما از مبدء خود روح جمادي را طلب مي‏كند يا از مبدء خود روح معدني را طلب مي‏كند چه حالت براي اين است در حكمت از عدالت و چه حالت دارد در اجابت كه براي او اجابت مي‏شود لايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم چه مي‏شود و ماربك بظلام للعبيد كجا مي‏رود اين برزخ چه چيز به اين افاده مي‏شود آيا لايق روح ذهبي است و لم‏يبلغ حد الذهبية اما لايق روح جمادي به اين افاده مي‏شود و قد تجاوز حد الجمادية و چه روح به اين مي‏دهند يا نمي‏دهند اين دعوتي كه كرده مستجاب مي‏شود براي او يا نه و حال آنكه براي آنكه ادون از او است مستجاب شده پس اين يك روحي مي‏خواهد حالا كه روح مي‏خواهد اين روحي كه به اين انعام مي‏شود چنان‏كه جسد برزخ مابين الجسدين شد و دعوت دعوت مابين الدعوتين شد روح در اين مابين افاده مي‏شود يا نمي‏شود اگر نمي‏شود جميع قواعد اسلاميه و حكميه را بايد انكار كرد و اگر روح افاده مي‏شود كه پس همان روح برزخ مابين الجماد و المعدن است و كذلك معدن مابين معدن و نبات هست به جهت آنكه از براي نبات هم باز همين‏طور عناصري است چوب مي‏پوسد معلوم است بدن جمادي اين بدن جمادي نبات لسان دعوت براي روح نباتي است حالا كه لسان دعوت است براي طلب روح نباتي مي‏پرسيم از پيش معدن تا پيش نبات اين و مي‏توانيم اين عناصر معدني را تصفيه بكنيم تا به جايي برسانيم كه نرسيده باشد به حد نبات و در اين ميانها باشد البته مي‏شود اين را نمي‏توان انكار كرد خدا در ميان معادن و نباتات برازخ آفريده مثل يسر كه برزخ است مابين نبات و معدن مثل مرجان كه خدا او را برزخ آفريده ميان نبات و معدن حالا كه آفريده آيا آن روحي كه به اين برزخ افاضه مي‏شود حالتش برزخي هست يا نيست اگر مي‏گوييد نيست جميع قواعد اسلاميه را بايد انكار كرد و اگر حالت برزخي هست كه ثبت المطلب و همچنين مابين نبات و حيوان آيا برازخ هست يا نيست اگر نيست كه انكار مي‏كند اين را خلق خدا بواريخ برزخ است ميان نبات و حيوان در جزيره واق واق حيواني است كه مثل آهو است و سير مي‏شود از زمين نافش به زمين بند است و از زمين آب مي‏خورد و حيوان است و در حوالي خود چرا مي‏كند و او را ذبح مي‏كنند و پوستش را كليچه كليجه@ظ مي‏كنند و نافش مثل ريشه درخت به زمين بند است و از آنجا آب مي‏خورد و دور خودش چرا مي‏كند و برزخ است مابين نبات و حيوان نباتيت دارد كه از ريشه آب مي‏خورد و حيوانيت دارد كه چرا مي‏كند حالا آيا به اين چه روح افاضه مي‏شود آيا روح حيواني صرف به اين افاضه مي‏شود يا روح نبات صرف يا برزخ بينهما افاضه مي‏شود بلكه برزخ افاضه مي‏شود و از اين مي‏گذريم آيا برزخ مابين حيوان و انسان هست يا نيست اگر مي‏گويد نيست شك نيست كه تدرجات هست در اين ميانه و يك دفعه از حيوانيت به انسانيت نمي‏آيد چنان‏كه ديدي و براي تو ساختم و به تو نمودم و خدا هم ساخته است مثل اينكه ميمون برزخ است ميان حيوان و انسان اعضاء و جوارح آن شباهت به انسان دارد و افعالش شباهت به انسان دارد و همچنين خرس در افعال و اعمال و حس و شعورش شبيه به انسان است عمامه مي‏بندد و راست راست راه مي‏رود و كُشتي مي‏گيرد و هكذا نهايت حيوانيت هم دارد و برزخ است و جميع اين مسوخاتي كه هستند و شبيه است اعضاشان و اعتدال مزاجشان به انسان نسناسي كه هست در هند جانوري است دوپا راه مي‏رود مثل انسان كارهاي انسان هم مي‏كند همه چيزش مثل انسان است راست راست هم راه مي‏رود برزخ است مابين انسان و حيوان آيا چه روح به اينها افاضه مي‏شود روح انسان محض يا روح حيوان محض به اين افاضه مي‏شود اگر روح حيوان محض افاضه شود ظلم است و اگر روح انسان محض افاضه شود كه قابل نبوده به اين داده‏اند اگر آنچه قابل است و نداده‏اند ظلمش كرده‏اند بخل كرده‏اند و اگر روح انساني به اين بدهند كه اسراف كرده‏اند و به اقتضاي ذات خود داده‏اند و دعوتي از اين نبوده با وجودي كه اقتضايي در ذات نيست دلالتش نبوده و داده‏اند پس روحي به اين مي‏دهند كه برزخ است مابين روح انساني و روح حيواني بعد از آني كه آنچه عرض كردم يافتيد و رأي العين ديديد عرض مي‏كنم مابين انسان و انبياء هم برزخ است و اين قول شيخ مرحوم است اعلي اللّه مقامه در رساله مخصوصه در اين باب نوشته‏اند در صفت سلمان و امر سلمان فرمايش كرده‏اند و در آنجا فرموده‏اند سلمان برزخ مابين اناسي و انبياء است سلمان صار من العلماء لانه رجل منا اهل البيت مي‏فرمايد نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون مقام عالم در ميان اناسي مقام حجة اللّه است و مقام نبي اللّه و خليفة اللّه است كه آمده براي تعليم عباد و جميع عباد متعلمند از ايشان اين است كه فرمودند نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون و نه اين است‏بعد از آني كه ياد گرفتند آنها علماء شدند چيزي كه ياد گرفتند آن وقت متعلم مي‏شوند و صار سلمان من العلماء پس سلمان را تصريح فرموده‏اند و در زمره علماء حساب كرده‏اند در زمره علماء كه حساب شد پس در زمره انبياء بايد حساب شود از وجهي از وجوه بايد من حيث الاعلي ملحق به انبياء و حجج باشد اين است فرمودند سلمان باب اللّه في الارض و همچنين فرمودند سلمان علم علم محمد و علي و هكذا سلمان بحر لاينزف و هكذا در شأن سلمان چيزهاي عجيب و غريب فرموده‏اند سلمان كان محدثا و هم محدثون پس وقتي چنين شد سلمان جزو محدثين و جزو علماء خواهد بود يعني جزو حجج اللّه است يعني من حيث الاعلي سلمان حجة اللّه است و داخل علماء است و من حيث الاسفل داخل شيعيان است و متعلمين كسي نگويد از اين قرار كه تو مي‏گويي پس پيغمبر خاتم انبياء نيست حاشا كه من چنين چيزي بگويم و حال آنكه پيغمبر مي‏فرمايد لانبي بعدي و حاشا كه سلمان نبي باشد مگر من گفتم مرجان نبات است حاشا مرجان نبات نيست بلكه عرصه جداگانه‏اي است كه برزخ مابين نبات و جماد است نه اين است كه من گفتم كه سلمان نبي است و نمي‏گويم سلمان امام است و امام سيزدهم است حاشا سلمان رعيت است و عبد من عبيد ائمه: است نمي‏گويم نبي است وانگهي كه اگر او را نبي بگيريم مثل پيغمبر خودمان از ائمه بهترش گرفته‏ايم حاشا و كلا كه چنين بگوييم و سلمان را اگر مثل ائمه بگيريم حصر ائمه نكرده‏ايم به دوازده تا و به سيزده امام قائل شده‏ايم و اين كفر است در مذهب ما و خلاف ضرورت مذهب اسلام است چه جاي ضرورت مذهب شيعه پس سلمان جزو انبياء و اولياء نيست بلكه برزخ مابين انبياء و اناسي است يعني فيضها و مددهايي كه از انبياء بايد به رعيت برسد اول به مثل سلمان مي‏رسد بعد از آن نفوذ مي‏كند و به رعيت مي‏رسد و نمي‏گويم كه اين مقام مخصوص سلمان است بلكه مي‏فرمايد يونس بن عبدالرحمن في عصره كسلمان في عصره يونس در عصر خود مثل سلمان است در عصر خود پس در مقام تشيع يعني قابليت شيعه را مي‏توان تصفيه كرد شيئاً فشيئا تا اينكه برسد به مقامي كه اعدل و اصفي باشد از ساير شيعه وقتي كه چنين شد و به همچو مقامي رسيد آيا از خدا روحي مثل روح ساير شيعه طلب مي‏كند يا مثل روح انبياء طلب مي‏كند يا آنكه حالت برزخي بايد براي او باشد پس براي او استيلائي شد و رأي العين ديديد و به طور فلسفه يافتيد و به طور حكمت طبيعي و الهي يافتيد و ديديد كه مابين اثر و مؤثر برزخ است لامحاله يعني آن روح كه بايد مابين برسد برزخ مابين آن روح و اين روح است و در اين برزخ روحي است كه آن برزخ مابين اثر و مؤثر است و شيخ مرحوم آن فسادي كه اثبات كرده‏اند در برزخ مابين قدم و حدوث آن فساد در اينجا افاده نمي‏كند به جهت آنكه اينجا موثر حادث است و اثر حادث است و هردو در عرض حوادث هستند امكان عام و امكان راجح شامل هردو است و هر دو منحلند در بحر امكان پس من از امكان اگر حصه را گرفتم و مؤثر كردم و حصه گرفتم و اثر كردم و به همين‏طور حصه را مي‏توانم بگيرم و چيز ديگري بكنم و آن حصه ميان اين دو حصه باشد و همين‏طور خدا گرفته و كرده و الاّ امكان امكان نيست من اگر از اين مدادي كه توي دوات است بردارم و الف مستقيمي بنويسم و از همين مداد بردارم الف كج و واجي بنويسم و همچنين از اين مداد مي‏توانم بردارم و الف مابين آن الف مستقيم و الف معوج بنويسم پس من حصه از مداد مي‏گيرم و يك چيزي برزخ مابين اين دو مي‏نويسم و كذلك مابين انبياء و محمد و آل محمد: برزخ بوده و آنها انبياء اولوالعزمند كه به لحاظي ملحقند به اعلي و به لحاظي ملحقند به اسفل و آنها برزخند مابين انبياء و محمد و آل محمد: و آنها كه يك درجه پسترند از اولوالعزم رسلند كه از رتبه نبوت بالاترند و به رتبه اولوالعزم نرسيده‏اند آنها هم برزخند مابين اولوالعزم و مابين ساير انبياء پس اين خلق به طور تدريج است از اعلي تا اسفل نهايت رتبه انبياء اناسي هست مابين اين دو تدرج هست به مشاهده و عيان و استلزام اينها ناچاريم از تصديق.

عرض شد اين مراتب كه به طور تشكيك است مي‏فرماييد اثر و مؤثر؟

فرمودند اين مؤثري دخلي به قدم و حدوث ندارد ذكر اين موثر در آن اثر و ذكر آن اثر در اين موثر نيست و هردو از امكانند اگر هردو را حل كنيم رد به امكان مي‏شوند و هردو به يك امكان حل مي‏شوند و هردو يك نوعند، وقتي شرح آن ملائكه كه برزخ مابين فعل و مفعولند گفتم آن وقت خوب حل مي‏شود و شيخ مرحوم رساله‏اي بخصوصه براي اين نوشته‏اند در مجمع الرسائل است.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و دوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.

سخن در رابط بين مؤثر و اثر و مابين قديم و حادث بود و به طور مشاهده و علانيه واضح شد كه مابين مؤثر و اثر برزخ هست.

عرض شد كه مابين جسم مطلق و اجسام جزئيه برزخ چه چيز است؟

فرمودند ببينيم كه جسم مطلق موثر اين اجسام هست يا نيست و به طور مشاهده و علانيه بيان كرديم كه مابين جماد و معدن و بين نبات و حيوان و بين حيوان و انسان تا اينكه بين انسان و انبياء و بين انبياء و خاتم صلوات اللّه و سلامه عليه و اله حالت برزخي است بلكه در ميان اول ماخلق اللّه و مشيت هم چنان‏كه نص و تصريح فرموده شيخ مرحوم در فوائد مي‏فرمايد حقيقت محمديه برزخ است بين مشيت و بين امكان جايز از اين جهت به اعتباري جزو سرمد حساب مي‏شود و اول ماخلق اللّه العقل و به اعتباري جزو وجود جايز حساب مي‏شود و اول ماخلق اللّه مي‏شود كذلك براي طبيعت كليه دو اعتبار قرار داده‏اند گاهي طبيعت كليه را ملحق به عالم اعلي مي‏كنند به آن ترتيب است كه ميكائيل حامل عقل است و اسرافيل حامل روح است و عزرائيل حامل نفس كليه است و جبرئيل حامل طبيعت كليه است و اركان عرش بايد مصاقع باشند و اما سر اينكه طبيعت را ركن چهارم اركان عرش قرار داده‏اند و حال آنكه ركن اول اركان و مبدء عالم شهاده است به لحاظي ديگر و آيت فؤاد است در عالم شهاده و ماده آيت عقل است و مثال آيت روح است و جسم آيت نفس است و اعلي مقامات شهاده كه طبيعت است به لحاظي جزو غيب مي‏شود و ركني از اركان آن عالم حساب مي‏شود زيرا كه طبيعت از جهت اعلي شباهت به عالم غيب دارد و از جهت اسفل شباهت به عالم شهاده پس به لحاظ اعلي از اعلي محسوب است و به لحاظ اسفل از اسفل محسوب مي‏شود خلاصه به طور مشاهده و علانيه در اين اشياء و مخلوقاتي كه ترقيات انسان به طور تدرج است ديديم ارواحي است كه آن ارواح هم به طور تدرج است و اين تدرج مي‏رود تا مشية اللّه بلكه به لحاظي از لحاظها و به نظر دقيقي از نظرها سرمد را برزخيت كبري و برزخ البرازخ مي‏گويند اين مقام هم برزخ مي‏شود برزخ است ميان مخلوق و قديم و مراد از اين قديم نه قديم بالذات است بلكه مراد از اين قديم اعلي درجات مشيت است و كينونت مشيت است نه كينونت ذات قديمه جل‏شأنه در آن كينونت ماسوي امتناع دارند برزخ معقول نيست و براي مشيت سه مقام است يك مقام ارتباط و تعلق به ماسوي است و يك مقام كينونت و كنه مشيت است و آنجا كه ذكر ماسوي آنجا نيست و يك مقام فعل بودن و مشيت بودن او اين مقامش برزخ است مابين كينونتي كه اعلي درجاتش و مابين مخلوقات و الاّ به خاطر حكيم نبايد بگذرد كه برزخ مابين قديم و حادث ممكن است اين نخواهد شد و نمي‏شود اما مشيت را برزخيت كبري مي‏گويند آن مقام برزخ بودن او است مابين ساير حوادث و مابين كينونتي كه براي او است كه اعظم آيات اللّه است و به آن خداوند عالم براي ماسوي تعريف و تعرف خود را كرده و اين مقام برزخ و اين حالت را به طور حقيقت نمي‏توانيم بفهميم مگر آنكه بفهميم آن مسأله دقيقه را كه مشتبه شده بر اغلب شيخيه و آخذين از شيخ و سيد مرحوم و آن را از هم جدا نكرده‏اند و آن را حل نكرده‏اند و حل اين مسأله كه شد حالت برزخ هم خوب معلوم مي‏شود و آن اين است كه ماده دو ماده است و صورت دو صورت است يك ماده و صورت ذاتي است از براي شي‏ء و يك ماده و صورت عرضي است از براي شي‏ء و چون مشايخ ما در اين عالم عرضي دست‏رسي به ماده و صورت ذاتي نداشتند به جهت آنكه جمله اين عالم عالم اعراض بود به اين جهت هر وقت خواسته‏اند براي ماده و صورت مثل بياورند مثل آورده‏اند به ماده و صورت عرضي و اين ماده و صورت عرضي را بيان كرده‏اند به مصالحي كه خود دانسته‏اند و در كتب خود هم ميان اين دو ماده و اين دو صورت به تفصيل فرق نگذاشته‏اند بلكه از اشارات كلامشان مطلب معلوم مي‏شود تصريح نكرده‏اند و تحقيق اين مسأله كه فرق بگذاريم از اينجا است مثلا شيخ مرحوم مي‏فرمايد هر چيزي ماده و صورتي دارد يك فرمايش بيشتر نمي‏كند اگرچه در بعضي كتب وجود به معني اول و وجود به معني ثاني و همچنين ماهيت لكن آن به غير اين معني است آن راه ديگري است غير اين راهي كه من مي‏خواهم عرض كنم يكي وجود و ماهيت به معني ثاني كه مي‏فرمايد به معني جهت رب و جهت نفس است و يكي وجود را به معني ماده شي‏ء گرفته‏اند و صورت را به معني ماهيت و از اين باب ماده به معني وجود به معني اول گرفته‏اند و ماهيت را صورت به معني اول و در كتبشان هم به همين‏طور جاري شده‏اند لكن او غير از اين است كه من عرض مي‏كنم و همه جا اين‏طور مي‏گويد كه شي‏ء مركب است از ماده و صورتي مثل اينكه سرير مركب است از ماده كه آن خشب باشد و از صورتي كه صورت سريري باشد ماده حصه مداد است براي آن صورت الفي و صورت آن صورت الفي است و همه جا همين‏طور مي‏گويد و از بس همين‏طور مثل آورده جميع تلامذه ايشان هم الاّ قليل تمام آن را ندانسته‏اند و اين مثل من جميع الجهات مطابق با واقع نيست به جهت آنكه اين ماده سرير بالعرض است و اين صورت سرير بالعرض است مثل اينكه هر شي‏ء مكاني دارد حالا آنجايي كه زيد نشسته مكان زيد نيست اين مكان عرضي زيد است حكماء كه ديدند براي هر شي‏ء مكاني بايد باشد و فرق نگذاردند ميان مكان ذاتي و عرضي گفتند آن فراغي كه زيد آن فراغ را پر كرده آن مكان زيد است سطح مقعر هوا كه مماس براي زيد يا شئ همان مكان او است همين را فهميدند از مكان و گفتند كه مكان همين است كه شي‏ء شاغل آن است و اين مكان مكان عرضي است و همچنين هر چيزي كمي دارد اين كمي كه براي اين است كم عرضي است و همچنين كيفش جهتش رتبه‏اش جميع اينها حدود عرضيه است و ماده هم كه در اينجا است عرضيه است همچنين در همين سريري كه مثل آورده‏اند ببينيم ماده سرير چه چيز است و صورت سرير چه چيز است سرير را بماهو سرير اول بايد بفهميد چه چيز است بعد از آني كه سرير را بماهو سرير شناختيد آن وقت ماده او را بفهميد و صورت او را بفهميد آن وقت ماده سرير من حيث هو هو و آن صورت اين خشب و اين صورت هست خشب باشد بخصوصها و غير اين صورت ديگر نبايد باشد و حال آنكه صد هزار صورت مي‏شود ماده را مي‏توان همچنين خشب همه ماده سرير نمي‏تواند باشد چرا كه سرير از حديد هم مي‏توان ساخت مثل عاج و استخوان پس ماده سرير دخلي به خشبي كه در اينجا است ندارد و اين ماده عرضيه براي سرير است و اين ماده عرضيه و اين صورت عرضيه مرآتي هستند براي نمايش سرير و آن ماده و صورت سريري كه ذاتي است در اين مرآت جلوه مي‏كند و اگر اين مرآت نباشد و مرآت ديگري بگذارند پس ماده و صورت در آن جلوه مي‏كند اگر اين معني دانسته شد توفيق ميان قول فلاسفه و حكماء داده مي‏شود به اكمل وجهي كه به خاطر فلاسفه و نه به خاطر حكماء چيزي برسد بوعلي سينا مي‏گويد اكسيري كه احاله كند حديد را به صورت ذهبي يا نحاس را به صورت فضي اين از جمله محالات است به جهت آنكه انقلاب شي‏ء از نوع به نوع ديگر معقول نيست الحديد ماده نوعيه دارد و صورت نوعيه دارد و اين قطعه حديد فردي از افراد الحديد نوعي است و حصه‏اي از الحديد نوعي است و صورت شخصي براي آن الحديد است و تو به اكسير صورت نوعيه شي‏ء را نمي‏تواني ازاله كني بلي در امكنه عرضيه مي‏شود تغيير بكند و هيئت عرضي را مي‏تواني تغيير بدهي و هكذا اين صور عرضيه اين را مي‏توان گرفت و صورت نوعي صورت ذاتي است به ادويه و عقاقير نمي‏توان تغيير داد و در اين صقع نيست و بوعلي سينا اكسير را انكار مي‏كند و مي‏گويد محال است كه قطعه حديد را از تحت نوع الحديد بيرون بتوان برد و داخل تحت نوع ديگر كرد و فرس را محال است كه از تحت الفرس بتواني بيرون ببري و در تحت نوع انسان داخل كني و نمي‏توان درخت جوز داخل درخت هلو بكني اين محال است و مي‏توان آن را ببري و تكه تكه كني مي‏شود ولكن اينها چيزهاي عرضي است تغيير مي‏توان داد لكن از نوع نمي‏توان بيرون برد و در تحت نوع ديگر داخل كرد مي‏گويد مي‏توان نحاس را به رنگ فضه كرد و حمرت او را زايل كرد آن وقت نحاسي است سفيد شده اينها صباغي است نمونه است و به جهت رفع اين شبهه حكيم آي‏دَمِر كه از جمله فحول علماء است در فلسفه كه من نديده‏ام هيچ كس را مثل او در اين فن حتي جابر الاّ اينكه او مبدء بوده و اگر نه اين بود آن مرد تسلطش و بسطش هيچ دخلي به جابر ندارد. باري آي‏دَمِر مي‏گويد و خواسته نقصي به قول بوعلي سينا بگيرد مي‏گويد كه ذهب نوع نيست و حديد و اين معادني كه هستند انواع نيستند اينها اشخاصند و اشخاصي هستند مريض يعني نحاس صاحب محرقه است و زيبق صاحب فلج است و قلعي مبروص است و حديد بهق دارد و هريك ناخوشي دارند و آنچه ما مي‏كنيم در معالجه در فلسفه ازاله مرض او را مي‏كنيم و او را به حال صحت مي‏آوريم و حال صحت حال ذهبي است او اين تركيب گفته است و نتوانسته انكار كند قول بوعلي را مي‏گويد كه اين ادويه اين عالم تغيير در انواع نمي‏دهد و شي‏ء از تحت نوع خود بيرون نمي‏رود و داخل نوع ديگر نمي‏شود و ما در جواب گفتيم اين از ضعف تو بود كه تشر بوعلي را خوردي و گفتي اينها اشخاص هستند و اين خلاف بداهت عقول است و الذهب نوعي است و از روزي كه خدا ملك را آفريده و تا حال و تا قيامت در جميع ذهبهاي دنيا ساري و جاري است و همه افراد افراد اويند و ذهب شخص است يعني چه و شخص اين گرده اشرفي است و من به گرده اشرفي كاري ندارم و همچنين النحاس داخل اشخاص نيست و اگر بگويي كه شخص بالاضافه است به معدن مي‏گويم الانسان هم شخص است و اگر مقصود از الذهب شخصي است كه افراد ندارد كه نامربوط است ذهبهايي كه از اول دنيا تا آخر دنيا بوده همه در تحت نوع الذهب است ديگر نوعي اعظم از اين چه پيدا كنيم مراتب ذهبهاي دنيا و انواع ذهبها بسيار است بلكه جنس بگو و انواع دارد وليكن تشر خورده از بوعلي و عظمت بوعلي سينا در نزد مردم خيلي است ما هم گفتيم كه حرف بوعلي خلاف محسوسات و بداهت عقول است چگونه نوع انقلاب پيدا نمي‏كند و حال آنكه كرم ابريشم كرم است و داخل دواب است وقتي تخم آن در آن پيله مي‏ماند و بزرگ مي‏شود و بيرون مي‏آيد طاير مي‏شود و نوع طاير غير نوع كرم است مسلمي است كه از تحت اين نوع بيرون رفت و تحت نوع ديگر افتاد و گوشت را مي‏گذاري كرم مي‏شود با وجودي كه گوشت بعد از كشتن حيوان داخل جماد است و علف كرم مي‏شود و نوع نباتي به نوع حيواني مي‏رود و از اجزاي ترابي موش تولد مي‏كند و ديده شده كه نصفش موش است و نصفش تراب و دو آجر را بهم مي‏گذاري عقرب در ميان آن دو متكون مي‏شود و اينكه تو مي‏گويي كه فرس را نمي‏توان انسان كرد به اين جهت است كه فرسيت فرس را نمي‏توان باطل كرد و خيالت مي‏رسد كه فرس به اين گندگي است چطور مي‏آيد انسان مي‏شود اين نمي‏شود مي‏گويم يك‏پاره چيزها است كه اگر آنها را بخواهند احاله كنند از آنچه هست او را بايد بيندازند و ثانيا از نو بسازند و يك‏پاره چيزها هست كه اگر آنها را بخواهند احاله كنند از آن حالت نمي‏افتد و حفظ صورت نوعي خود را مي‏كند و اين ممكن است گوشت فرس را انساني خورد و خون شد و مني شد نطفه شد در رحم مي‏رود و انسان مي‏شود و در تحت نوع انسان مي‏افتد به هرحال چون شخص فرس آمد و جزء انسان شد الاّ اينكه فرس حفظ صورت نوعي خود را نمي‏كند به خلاف كرم ابريشم كه حفظ صورت نوعي خود را مي‏كند وقتي كه طاير شد و از حيات خود نيفتاد و از شخصيتش نيفتاد و مع‏ذلك طاير شد پس انقلاب از نوع به نوع جايز شد و قطرات اب مي‏آيد جمع مي‏شود و پشه مي‏شود با اينكه حوض آب است و رطوبت آن آب حيوان متولد مي‏شود و اينها همه انقلاب از نوع به نوع است و اينكه تو گفتي كه انقلاب جايز نيست خلاف بداهت كل عقول است خودت نطفه بوده‏اي و انسان شده‏اي پس اين حرف اصلش بي‏معني است و حل اين مشكل و راه بيان كه اين دوتا را جمع كنيم زيرا كه بوعلي سينا هم جهتي از جهات را ديده و فلاسفه هم جهتي از جهات را و هريك جهت خود را درست ديده‏اند و راه بيان اين است كه اين نحاسي كه شما مي‏بينيد دو ماده دارد و دو صورت دارد و اين قطعه كه اينجا هست اين نحاس ماده دارد و صورتي دارد ماده‏اش ماده عرضي است و صورتش صورت عرضي است و اين ماده و اين صورت مرآتند و اين مرآت تا به اين كثافت است مواجهه با نحاس ذاتي دارد و عكس نحاس ذاتي در او افتاده و نحاس ذاتي اسم خود را به او انعام كرده است اما وقتي كه من همين شخص تراب را گرفتم و تصفيه و تعديل كردم مواجه الذهب مي‏شود عكس الذهب در او مي‏افتد و اسم و رسم خود را به او انعام مي‏كند و آينه اگر مواجه با مشتري شد عكس مشتري در او مي‏افتد و كذلك مواجه زحل و آفتاب و اين آينه كه اينجا گذاشته ماده الذهب نيست و اين صورتي كه در اينجا است صورت ذاتي الذهب نيست پس آنكه گفته ادويه و عقاقير تأثير در نوع نمي‏كند بلي ادويه اثر نمي‏كند در نوع لكن اينكه نحاس است و ملموس ما است از او سياهي را من مي‏توانم زايل كنم و خفتش را مي‏توانم بدل كنم به تلزز اجزا و صلابتش را به لين بدل كنم و رايحه كريهه او را مي‏توانم به رايحه طيبه بدل كنم و همه اين كارها و معالجات را كه كردم مواجهه او با نحاس تمام مي‌شود و مواجهه با الفضه پيدا مي‏كند آن وقت عكس الفضه توش مي‏افتد و اگر اين معني محقق بكنيد يك پرده و يك طبقه از اوضاع اين عالم را خواهيد فهميد يك مرتبه براي شما حل مي‏شود. پس بنابراين انسان هم حصص ترابيه‏اي كه دارد عرضيه عنصريه است مادامي كه اين حصص بر هيئتي است كه مواجهه با زيد دارد عكس زيد توش مي‌افتد و هرگاه همين حصص را بگيرند به موازيني كه آن وقت مواجهه با عمرو پيدا كند عكس عمرو توش مي‏افتد و زيد عمرو نمي‏شود و عمرو زيد نمي‏شود ولكن مرآت مواجه با هر كدام كه شد عكس آن توش مي‏افتد و هرگاه درست اين بيان را فهميديد حل مشكل عظيمي براي شما مي‏شود اگر ملتفت بوديد و آن اين است كه مسأله رجعت امر عظيمي است و رجعت نبي۹ چه معني دارد؟ با اينكه دنيا در سير صعودي است و صاعد است، برگشتن يعني چه؟ و معني رجعت چه چيز است؟

اگر آنچه را عرض كردم يافتيد و فهميديد به اسهل وجهي مسأله رجعت را خواهيد فهميد كه اشخاص كه در رجعت برمي‏گردند به طور تناسخ است يا به طور ديگر است؟ چه چيز است مسأله عظيمي است و اگر دانستيد كه اين مرآتي است اينجا مي‏سازند مواجه با زيد و عكس زيد توش مي‏افتد و زيد زيد است ابداً در حد خود و اگر آينه شكست باز زيد زيد است و اگر هزار دفعه آينه مواجهه با زيد بكند عكس زيد توش مي‏افتد و تا شكست عكس بيرون مي‌رود و اگر همين آينه را مواجهه با غير بداري عكس غير توش مي‌افتد و باز آينه بشكند و گوشت اين آينه را فرضاً عمرو بخورد باز زيد است و به زيد بودن او ضرري نمي‏رسد ديگر گوشت عمرو را هم خالد بخورد باز زيد زيد است اينها از مواجهه است اينها ماده و صورت عرضي است نه ذاتي زيد عمرو نمي‏شود ابداً و سرجاش هست پس ابداني كه در رجعت مي‏آيند آن اتربه كه در آن زمان است به ارادة اللّه تركيب مي‏شود و ثانيا مواجهه مي‏شود با آن عكس و هركس توش مي‏افتد مي‏آيند سر قبر هابيل او را زنده مي‏كنند و آن اتربه را تركيبي كه مناسب با هابيل است مي‏سازند و مواجه با هابيل مي‏كنند و به محضي كه آينه را ساخت مي‏بيني روح هابيل عكس انداخت و اگر به شكل موساش بسازند عكس موسي توش مي‏افتد و اگر به شكل عيسي بسازند شكل عيسي در او مي‏افتد و به هر شكل بسازند همان توش مي‏افتد.

عرض شد به اعجاز است رجعت؟

فرمودند رجعت عادت ملكي است و اگر اين اعراض زيد بود امروز زيد چاق است سي من يا چهل من است و لاغر مي‏شود آن سي من كجا رفت و حال آنكه زيد زيد است و خون مي‏گيرد و خونها را در مزبله مي‏ريزد آن خونها تمام شد و رفت و از او كم شد و زيد زيد است و زيد هرگز عمرو نمي‏شود ولكن اجزاء ماده و صورت عرضيه مواجهه با هركس پيدا مي‏كند با آن منطبع مي‏شود عكس آن در او پس هرگاه مرآت مواجه حيوان شد روح حيواني در آن مي‏افتد يا مواجه انسان شد روح انساني و هرگاه مرآتي ساختم الطف از مرآت حيواني و اكثف و اغلظ از مرآت انساني چه روحي توش مي‏افتد معلوم است كه روح برزخي بايد بيفتد پس انكار برزخ انكار بداهت عقول است زيرا كه مابين حيوان و انسان اگر روحي نيست انكار بداهت عقول است و اگر در اين مابين روحي هست اثبات مسأله شد و مي‏توان ادعاي اجماع امت بلكه ضرورت اسلام كرد بر اينكه شخص مؤمن با اين كثافات داخل بهشت نمي‏شود يقيناً قطعاً جزماً و الاّ بهشت كثيف‏ترين جاها است و حال جميع مؤمنين در اين دنيا مبتلا به اقسام امراض و اعراض و مشوه مي‏ميرند پس لابد بايد تصفيه بشوند و اين كثافات و چركها و مرضها از آنها زايل شود.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و سوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.

اصل مقصود از بيان در اين چند روز اين بود كه بفهميم ملائكه چگونه رابطه مابين فعل و مفعولند و از اين بيانها كه عرض كردم معلوم شد كه مابين اثر و موثر به طور بداهت واسطه هست و محسوس ديديد حالا بعد از محسوس بودن وجهش را نفهميد سهل است حالا ببينيم كه اين برزخ و رابطه به چه كيفيت است و مقام اين ارتباط را بفهميم پس في الجمله معني مؤثر و اثر و مقام مؤثريت مؤثر را به طور اشاره عرض مي‏كنم اگرچه دور از مطلب مي‏افتيم پس مي‏گوييم كه از براي موثر يك ذاتي است كه در آن مقام ذكر اثر نيست و چون ذكر اثر آنجا نيست پس اسم مؤثر هم در آن مقام نيست و ذكر تأثير هم در آن مقام نيست به جهت آنكه تأثير فعل آن ذات است و فعل دون رتبه ذات است پس چون فعل او است و احداث او است و دون رتبه او است در آنجا يافت نمي‏شود ذكري از تأثير پس چون ذكر تأثير نيست اثري كه مفعول مطلق اين تأثير است آنهم آنجا يافت نمي‏شود پس چون اثر آنجا يافت نشد مؤثر هم كه مشتق از اثر است آنجا يافت نمي‏شود پس در مقام ذات عالي نه مؤثري است و نه تأثيري است و نه اثري حالا بعد از آني كه از رتبه ذات مؤثر پايين آمديم هيچ نيست مگر رتبه تأثير و فعل موثر و ديگر اينجا ثالثي نيست لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما از رتبه ذات كه فرود آمديم آنچه هست ديگر همه اثر ذات است و در حكمت در محل خود ثابت شده كه مابين ذات و بين فعل چيز ديگري نيست و اين فعل را آن ذات بنفسه احداث مي‏كند به مقتضاي خلق اللّه الاشياء بالمشية و خلق المشية بنفسها و ديگر ثالثي نيست حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما پس آنچه هست خلق است پس آنچه هست اثر است پس عرصه عرصه تأثير است كائناً ماكان بالغاً مابلغ پس عرصه تأثير كه شد به جز همين اثري كه ما تعقل كرده‏ايم و مي‏خواهيم آن را اثباتش كنيم چيز ديگري در اين رتبه نيست به جهت آنكه اثر در اين مقام مخلوق بنفسه براي آن ذات است پس مابين حقيقت محمديه و بين حقايق انبياء ثالثي نيست اگر از رتبه حقيقت محمديه فرود آمديد حقايق انبياء است چه در جاي خود اثبات كرده‏ايم كه هر شيئي در نزد مؤثر قريب خود مخلوق بنفسه است پس همين اثر تأثير عالي است در احداث خودش من حيث انه اثر به جهت آنكه مخلوق بنفسه است پس خودش تأثير است و خودش اثر است بعد از آني كه خودش تأثير و اثر شد از خود اين اشتقاق شده اسم المؤثر و اين اسم المؤثر در رتبه‏اي است كه الف و ثاء و راء پيدا شود و آن رتبه و عرصه كه اين حروف نيست البته مؤثر مطلقا در آنجا يافت نمي‏شود پس اسم المؤثر براي ذات اينجا احداث مي‏شود پس يافتيم كه مؤثريت مؤثر براي ذات نشد و رابطه ميان اثر و ميان ذات نخواسته‏ايم پس چون مؤثريت موثر در اين رتبه است و خود اثر در اين رتبه است مابين اين مؤثري كه در اين رتبه است و مابين اثري كه در اين رتبه است برزخي مي‏خواهد كه واقع شود در اين ميانه و رابطه باشد پس مابين مؤثر و اثر كه رابطه ضرور است اين اثري كه حالا مي‏گوييم و رابطه ميان او و مؤثر مي‏خواهيم اين اثر به معني اعم است يعني اثر بنفسه و اثر بالغير مثل رابطه ميان مشيت و مخلوقات كه خلق بنفسه و خلق بعده باشد به معني اعم است اينجا هم مقام تأثير و مقام اثر تأثير هردو اثرند به معني اعم نور ذات مقصود آن است حالا بفهميم كه در شي‏ء مخلوق بنفسه مقام موثريتش كجاش است مي‏فرمايد حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما از رتبه ذات كه گذشتيم تمام اين رتبه رتبه اثر است و ماسواي ذات است و ماسواي ذات انوار ذات و آثار ذات است حالا مي‏خواهيم در اين رتبه تميز بدهيم كه اينها هر يكي در كجا واقع شده‏اند حالا اين مطلب اينجا باشد شيئي كه مخلوق بنفسه بايد باشد لامحاله در اين شي‏ء يك حيث مخلوقيت بايد باشد و يك حيث اعلائي و حيث ربي بايد باشد و آن حيث اعلائي كه حيث ربش است او مي‏بايست صاحب دو رتبه باشد يكي صاحب فعليت و يكي رتبه آيت ذات آخر اين شي‏ء بايد داير بر نفس خود باشد و بايد مخلوق بنفسه باشد پس لامحاله مي‏بايد حيث فعليتي و حيث مفعوليتي داشته باشد و نيمه اسفل آن حيث مفعوليت او است و نيمه اعلاي او حيث فعليت او است و براي حيث فعليتش دو مقام است يك مقام حيث فعل من حيث الارتباط و التعلق بالمفعول و علامت حيث تعلق به مفعول اين است كه فعل متهيأ به هيئت مفعول شده باشد و اين دليل ارتباط است پس براي فعل دو مقام است يكي مقام تعلقي است كه به مفعول دارد و يكي مقام نفس فعل به طور اطلاق كه نشان مي‏دهيم ان‏شاء اللّه و براي فعل هم به طور اطلاق دو مقام است يك مقام اجمال محض است در آن مقام و يك مقام تفصيل فعلي پس آيت اين اين عالم اجسام است كه اين عالم اجسام در رتبه خود و در رتبه جسمانيت خود مخلوق بنفسه است پس دو مقام دارد يكي مقام مفعوليتش كه مقام عناصر باشد كه آن حيثي باشد كه اثر فعل است كه آن نيمه بالا باشد كه حرارت و يبوست است كه مقام نارش باشد و حيث نفسي دارد كه آنجايي است كه ذكر عالي منقطع شود و بارد و يابس است كه مقام ترابش باشد و ميان اين دو مقام حكما من اهله و حكما من اهلها هستند رطوبت من حيث الاعلي حار و رطب است پس هوا است و من حيث الاسفل بارد و رطب است پس ماء است و اين چهار كيفيت در حيث من نفسه شي‏ء و مخلوقيت من نفسه شي‏ء پيدا مي‏شود و به جهت آنكه هيچ چيز مخلوق نمي‏شود مگر آنكه مربع الكيفية باشد و بعد از اين آن نيمه بالا كه حيث فعليت است چون مخلوق بنفسه است كه اين عالم روي هم رفته از خارج اين عالم چيزي تصرف در اين عالم نكرده و به ايدي بيرون از اين عالم عرش و مافيه نساخته‏اند و اسبابي و عللي براي ساختن اين عالم خارج از عرش نيست بلكه اين عالم را بنفسه ساخته‏اند پس حيث مفعوليتش حيث عناصرش است و حيث فعليتش افلاكش است و حيث فعليتش دو حيث دارد يك حيث ارتباط به مفاعيل است كه آن رؤوس و شئون فعل باشد كه به هيئت مفاعيل درمي‏آيد.

مثلي ديگر عرض كنم تا خوب واضح شود. اول كليةً براي شما عرض كنم كه خداوند عالم اين عالم را كتاب قرار داده و اوضاع اين عالم و هر موجودي را آيه از آن قرار داده پس چون همه آيه‏اند منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات پس چه بسيار مسأله‏اي كه در اين آيه گوشه‏اي از او محكم است و باقي گوشه‏هاش خفاء دارد لكن در آيه ديگر آن گوشه‏اش محكم است و گوشه ديگرش وضوح دارد حكيم كه نظر مي‏كند هرجا محكمي براي گوشه‏اي گيرش مي‏آيد آن را مي‏گيرد و يك شي‏ء محكمي مي‏سازد تا خوب واضح شود حالا افلاك چطور جهت ربط فعل به مفعولات مي‏شود اين مطلب در اينجا خفاء دارد حكيم مثلي ديگر مي‏آورد و مي‏گويد الفي كه يقينا مفعول شما است و فعل شما جهت ربطي به او دارد در آنجا مي‏گويد و عناصر را من نمي‏توانم نشان شما بدهم و در الف مي‏توانم پس آن الفي كه مخلوق شما است همه آن الف به جاي اين عناصر است از حيث مفعوليت اين الف گذشتيم و رسيديم به حركت يد شما حالا حركت يد شما دو مقام دارد و اينجا مسأله خوب وضوح پيدا مي‏كند يك مقام ارتباط حركت به حروف كه حركتي كه از اَمام به وري رفته براي احداث الف است و حركتي كه از يمين به يسار رفته براي باء است و حركتي كه مستدير است براي جيم است و حركتي كه به طور تثليث آمده براي دال است پس آن حركت يد شما تا از امام به وري نيايد الف نمي‏شود و براي باء از يمين به يسار نيايد باء نمي‏شود پس آن حركت حيث ارتباطي دارد به حروف و حيث ارتباطش به حروف مقامي است كه بر هيئت حروف مي‏شود رؤوس حركت از هم امتياز پيدا مي‏كند حركت طولي حركت عرضي اينها امتياز پيدا مي‏كند حالا اين حركت من حيث التعلق رؤوسش از هم ممتاز مي‏شود ولكن من حيث نفس الفعل انتقال من مكان ما الي مكان ما به طور كلي اين اول مقام فعل است پس از براي فعل دو مقام است يك مقام ارتباط به مفعولي يك مقام خود فعل است حالا آن مقام خود فعلي دو مقام پيدا مي‏كند يك مقام اجمالي كليتي كه در آن مقام هيچ ملحوظ نيست مكان و مكان و اين تفاصيلي كه اين حركت چقدر باشد طويل باشد يا عريض، سريع باشد يا بطي‏ء، حركت قسري باشد حالا مركب هم در همان حالت كليتش باز يك‏پاره تفاصيل در آنجا هست پس حركت دو حيث دارد يك حيث اجمال و يك حيث تفصيل در مقام حركت حالا باز مي‏رويم بر سر همان مثل اول حيث تفصيلي براي فعل من حيث نفسه است و حيثي كه ممتاز مي‏شود نفس حركت عرش و كرسي روي هم رفته است آن مقام نفس حركت است و مقام نفس حركت دو مقام دارد يك مقام اجمالي و اطلسيتي از جميع حدود و شئون و يك مقام نفس حركت با آن حدود و شئون كه اول تفصيل و آخر اجمال باشد و برزخ مابين اجمال محض و تفصيل محض باشد و اين مقام كرسي است اما مقام آئيت اين جمله براي ذات عالي كه به هيچ وجه در او فعليت و مفعوليت ملحوظ نباشد مقام ذات است و آيت ذات و ذكر ذات و آن جسم مطلق است حالا مقصود ما اين است كه شي‏ء مخلوق بنفسه دو جهت دارد نيمه فعليتي دارد كه مقام اعلاي او باشد و يك جهت مفعوليتي دارد كه مقام اسفل او باشد و تا در انسان مثلش را نياوري مسأله خوب معلوم نمي‏شود انسان هم در رتبه خودش مخلوق بنفسه است و براي انسان هم دو رتبه است رتبه غيبي دارد كه آن رتبه افلاك اوست و رتبه فعليت اوست و جميع تحريكات و حركاتي كه براي او است از آن نيمه اعلي است و نيمه اسفل انسان مقام مخلوقيت انسانست و مربوبيتش است و آن نيمه اعلاي انسان كه مقام فعليتش است آن مقام عقلش است و روحش و نفسش و نيمه اسفل انسان كه مقام مفعوليت او است آن مقام طبيعت و ماده و مثال و جسم او است بعد از آني كه معلوم شد كه آن نيمه بالا فعليت او است كه تعلق به عالي دارد آن فؤاد او است و آية العالي است و آن به منزله جسم مطلق است و عقل او به منزله عرش است و آن حيث فعليت او است من حيث الاجمال و مقام روحش مقام كرسي است و يا اينكه مقام روحش نمي‏شمريم به جهت برزخيت لكن مي‏گوييم مقام نفسش مقام كرسي است و براي هريك وجهي است و مي‏توان هردو را گفت مقام نفس را كرسي بگيريم و افلاك را شؤون نفس بگيريم اين هم وجهي است يا مقام نفس را افلاك مي‏گيريم و كرسي را مقام روحش مي‏گيريم آن هم وجهي است و علي اي حال تا مقام نفس عالم غيبش تمام مي‏شود مي‏آيد به عالم شهاده كه عرصه مفاعيل است به اين رتبه كه آمديم به ملاحظه مقام طبيعت ملحق به عالم عالي است و طبيعت را اول مقامات اين عالم شهاده حساب نمي‏كنند بلكه او را ملحق به غيب مي‏كنند چنان‏كه فؤاد را هم ملحق به عالم عالي مي‏كنند سلمان منا اهل البيت و فؤاد را ملحق به عالم مؤثر مي‏كنند و از آن عالم حسابش مي‏كنند و آيت رتبه اول ماخلق اللّه في رتبة الاثر العقل است مثل اينكه اول اجسام به طور حس عرش است و ماوراء عرش را امام مي‏فرمايد ليس وراء العرش سعة و لاضيق پس اول مراتب جسم عرش است و چيز ديگري بالاي عرش نيست و جسم مطلق از عالم دهر حساب مي‏شود نه از عالم اجسام پس چنان‏كه فؤاد از آن رتبه رفت به بالا طبيعت هم از رتبه شهاده مي‏رود و ملحق به بالا مي‏شود اين يك مقدمه و طبيعت و ماده در نزد ما يك شي‏ء است فرق ميان آنها همين است كه ماده وقتي است كه متلبس به صورت باشد و طبيعت وقتي است كه به او نظر كنيم من حيث هي هي كه تلبس به صورت در او ملحوظ نباشد و اگر في المثل صورت را از شي‏ء بگيرند بقيه ماده نمي‏ماند بلكه بقيه همان طبيعت مي‏ماند زيرا كه ماده وقتي ماده است كه صورت روش باشد بعينه مثل اين است و اب كه اگر في المثل صورت ابوت را بگيرند از اب ديگر ابن ابن نيست و اگر صورت بنوت را از اين بگيرند ديگر اب اب نيست به جهت آنكه ارتباطي در مابين آنها نيست اگر صورت بنوت را از آن بگيرند انساني است كه ارتباطي به آن ندارد و همچنين اگر صورت را از شي‏ء بگيرند بقيه ماده آن شي‏ء نيست بقيه آن طبيعت عامه مطلقه است كه تخصيص ندارد و ارتباط ندارد و ارتباطش به اين به همين صورت بود و مثلش اين موج و اين قطره ماده دارد و صورتي دارد اگر صورت موج را از موج بگيرند البحر مي‏ماند و بس نه اين است كه تكه مي‏ماند كه آن تكه صورت موج ندارد اگر تكه مي‏ماند كه همان تكه موج است نه چيز ديگر و همچنين طبيعت و ماده پيش ما يكي است تفاوتي ندارد و تفاوتشان در اقتران به صورت و عدم اقتران به صورت است و بعد از آني كه اين محقق شد پس اين ماده هم در حقيقت با آن طبيعت يكي هستند و به لحاظي ماده هم جزء عالم بالا حساب مي‏شود اين است كه شيخ مرحوم شما ببينيد چه نظر دقيقي داشته كه مي‏گويد شمس مقام ماده ثانيه را دارد ماده مال پايين بود بردش به افلاك و ملحق به افلاكش كرد و حال آنكه مشتري عالمه را دارد زحل عاقله را دارد و مريخ واهمه را دارد و زهره متفكره و متخيله را دارد و عطارد متفكره را دارد مي‏فرمايد كه شمس مقام ماده ثانيه را دارد و ماده ثانيه يعني نه فؤاد بلكه ماده در مقام طبيعت يعني ماده كه بعد از طبيعت است و الاّ فؤاد مادة المواد است و ماده اولي است و اين ماده ماده ثانيه است پس سبب اين است كه ماده به لحاظي ملحق به عالم فعل مي‏شود و حال آنكه اول مائي است كه از سحاب فعل نازل مي‏شود و مي‏ريزد اين ماء ماده كه اين به منزله مطر است به ارض عالم مثال و از زمين اين امثله متكثره كه هست حاصل مي‏شود و مقام ماده طبعاً مقام ماء را دارد كه از سحاب مشيت افعال نازل شده پس اول در آنجا است يزجي سحابا ثم يؤلف بينه ثم يجعله ركاما فتري الودق يخرج من خلاله پس اين ماده به لحاظي از افلاك است و به لحاظي مقترن و مربوط به صور مي‏شود پس اين برزخ و رابطه ميان فعل شد كه تأثير باشد و اثر كه مفعول باشد و مراد ما از المؤثر كه مي‏گوييم اسم المؤثر است نه آن ذات عالي و آنجا جايي است كه الف و ثاء و راء آنجا نيست و مي‏گوييم رابطه ميان اثر و موثر همين مقام ماده است و رابطه مابين فعليت شي‏ء و مفعوليت شي‏ء است و همين مقام ملك است و مقام ملائكه است و مقامي است كه حيات دارد از فعل مي‏گيرد و به مفعول مي‏رساند روحانيت دارد مي‏فرمايد انظر الي اثار رحمة اللّه كيف يحيي الارض بعد موتها و آثار رحمة اللّه اين ماء است كه از سحاب مي‏آيد و يحيي الارض بعد موتها اين ماده هم از بالا مي‏آيد و بر زمين واقع مي‏شود و مختلط به زمين مي‏شود و نباتها از آن مي‏رويد پس برزخ مابين فعل و مفعول مقام ماده است از اين جهت مشايخ مي‏فرمايند كه ملائكه اعلي مقامشان مقام ماده است و دون رتبه طبايع است و طبايع مقام جن است و جن صاحب نفس قدسي است ببينيد چگونه حل اخبار آل محمد: به اين قواعدي كه عرض كردم مي‏شود مي‏فرمايد آن ذكري كه در قلب مؤمن و در نفس مؤمن مي‏شود ملك از آن اطلاع پيدا نمي‏كند و آنچه در عقل مؤمن و در قلب مؤمن است مقام سموات است به اين جهت ملكي كه در مقام ماده است نمي‏تواند اطلاع بر آن پيدا كند باز لحن را ببينيد مي‏فرمايد دو مؤمن كه در جايي باشند ملائكه به يكديگر مي‏گويند بياييد برويم بيرون شايد اينها سري داشته باشند به جهت اين است كه آن سري كه ملك نبايد اطلاع پيدا كند آن سر عقلاني و نفساني است و ماده نبايد بر آن مطلع شود پس هرچه در نفس مؤمن است ملك بر آن مطلع نمي‏شود اين است كه ثواب ذكر نفسي را خدا خودش مي‏دهد پس اذكر ربك في نفسك تضرعاً و خيفةً و دون الجهر من القول اين ذكر اعظم اذكار است و ثوابش بر خداست.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و چهارم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي  هو الرب المضاف الي آخر.

افراد كلمات اين عبارت معلوم شد اگرچه به طور اقتصار بود و تركيب اين كلمات و حاصل اين كلمات اينكه بعد از آني كه حضرت پيغمبر۹ در شب معراج رسيدند به سدرة المنتهي كه عبارت از نفس كليه الهيه است و به آن سدره مي‏گويند به جهت آنكه شجري است اخضر و در زمستان و تابستان هميشه سبز و خرم است و آن را منتهي گفتند به جهت آنكه منتهاي اعمال خلايق آنجا است و منتهاي صور و كثرات آنجا است از آنجا اگر گذشت همه منقطع مي‏شود و به عالم ارواح و عقول داخل مي‏شود و از عالم صورت مي‏گذرد و به عالم معني مي‏رسد و چون نفس كليه الهيه است از اين جهت جبرئيل عرض كرد تو در موقفي ايستاده‏اي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي آنجا نايستاده اما ملائكه مقرب به جهت آنكه ايشان از مقام ماده بالاتر نمي‏توانند بروند به نفس نمي‏رسند و ملائكه محجوب از ما في النفسند و ذكري كه در قلب مؤمن است ملك مطلع بر آن نمي‏شود و آن را نمي‏نويسد و خود آن را ثواب مي‏دهد و دو مؤمن نجوايي كه مي‏كنند ملائكه به يكديگر مي‏گويند بياييد برويم بيرون بلكه اينها سري داشته باشند به جهت اينكه مقام ملائكه دون رتبه نفس است و به مقام نفس نمي‌رسد پس ملائكه مقرب و غير مقرب در آن موقف نايستاده بودند ابدا اما انبياء به جهت آنكه نفوسشان جزئيه است و به رتبه نفس كليه نمي‏رسند و آنجا نايستاده‏اند از اين گذشته حقايق انبياء شعاع جسم محمد و آل محمد است صلوات اللّه عليهم و ايشان را ممكن نيست كه به مقام نفس كليه برسند و هر نبي تا مقامي مي‏تواند برود كه بدء او از آن مقام بوده پس از اين جهت انبياي مرسل هم در آن مقام نايستاده‏اند پس عرض كرد تو در موقفي ايستاده‏اي كه هيچ نبي مرسلي و هيچ ملك مقربي آنجا نايستاده بعد عرض كرد ان ربك يصلي پيغمبر فرمود كيف يصلي خداي ما چگونه نماز مي‏كند حالا نماز لفظ فارسي است و معاني متعدده كه براي صلوة است در فارسي براي نماز گفته نمي‏شود لكن صلوة چون اشتقاقي و مبدئي دارد در عربي براي او معاني متعدده مي‏توان گفت پس ربك يصلي را معني كنيم كه پروردگار تو صلوة به عمل مي‏آورد بهتر است فرمودند اين صلوة را چگونه به عمل مي‏آورد عرض كرد مي‏گويد سبوح قدوس انا رب الملئكة و الروح سبقت رحمتي غضبي اين‏طور صلوة به عمل مي‏آورد اگر صلوة مقصود وصل نبوت و ولايت باشد كه صلوة را از وصل بگيريم به اشتقاق كبير يعني رب تو كه عبارت از جلوه رب است نه ذات رب و ذات رب يصلي برنمي‏دارد جلوه ربي كه عبارت از مشية اللّه باشد يصلي يعني وصل مي‏كند نبوت را به ولايت يعني مقام نبوتي كه مقام ماده است به مقام صورتي كه مقام ولايت است وصل مي‏كند و تركيب مي‏كند مابين ماده و صورت و به لغتي ديگر جهت من ربه را به جهت من نفسه وصل مي‏كند و به لغت ديگر و معني ديگر اظهار التفات مي‏كند جهت رب به جهت نفس و اظهار اخلاص مي‏كند جهت نفس به جهت رب به اين جهت گفت مي‏گويد خدا به قول كوني نه به قول لفظي سبوح قدوس انا رب الملئكة و الروح سبقت رحمتي غضبي پس سبوح قدوس به لحاظي يعني به قول سبوح قدوس احداث فؤاد او را كرده به جهت آنكه سبوح مبالغه در تنزه است و كذلك قدوس و مقام فؤاد محمد۹ مقامي است بري‏ء از شباهت اضداد و انداد و به هيچ وجه من الوجوه كثرات در او راهبر نيست و آن مقام من عرف نفسه فقد عرف ربه است و مقام تعريف و تعرف خداست و آيت و صفت خداست پس به اين قول كوني احداث فؤاد شده يا آنكه فؤاد قول سبوح قدوس كوني خداست كه همين كه فؤاد محمد۹ را احداث كرد قال سبوح قدوس و اگر اين را احداث نكرده بود احدي را بر سبوحيت و قدوسيت خدا اطلاع نبود و به محض ايجاد اين فؤاد خدا تعريف و تعرف نمود خود را پس به فؤاد گفت انا سبوح قدوس و بعد از آن به مقام عقل گفت انا رب الملئكة و الروح و مراد از روح خلقي است اعظم از ملائكه و اعظم از جبرئيل و ميكائيل چنان‏كه حديث است و اين روح بزرگتر جميع ملائكه مقرب و غير مقرب است و جميعاً اشعه و انوار اين روحند و چون حالت اين حالت برزخي است و ارتباطي به فؤاد دارد من حيث الاعلي روحي است قُدُس به جهت آنكه مقام عقل مقام برزخيت است و مقام توحيد عقلاني مقام توحيد برزخي است كه برزخي است ميان توحيد حق و توحيد باطل زيرا كه اگر شخص به اعلاي عقل خدا را توحيد كند مقبول است في الجمله و اگر بخواهد به ادناي عقل خدا را توحيد كند مقبول نيست به جهت آنكه ادناي عقل مقام معنويت دارد و كليت دارد و خدا معني و كلي نيست و اعلاي او في الجمله قدسيت دارد پس توحيد اعلاي عقل مقام تنزيه است و توحيد ادناي عقل مقام تشبيه است حالا مقام عقل مقام روح القدس است و چون اول ماخلق اللّه العقل است فرمودند ان روح القدس في جنان الصاقورة ذاق من حدائقنا الباكورة و باكوره به معني نوباوه است يعني اول ثمار و مراد از حدايق ايشان عرصات امكانيه است و آن عرصه اعلاي جبروت عرصه صاقوره است و صاقوره قحف سر را مي‏گويند و جاي كاكل را صاقوره مي‏گويند پس جنان صاقوره آن جاي كاكل كل ملك است و آن اعلي درجات ملك است كه ديگر برتر از آن بالاتري نيست و آنجا مقام عقل است كه اول ماخلق اللّه العقل پس ان روح القدس في جنان الصاقورة يعني في عالم الجبروت ذاق من حدائقنا يعني من عرصات الامكان الباكورة و خود آن عقل اول ثمري است در عرصات امكان اول ماخلق اللّه العقل و آن عقل مقام روح القدس است اما روح است به جهت آنكه روحانيتي دارد و حيات كل به او است و قدس است به جهت آنكه من حيث الاعلي قدوسيت دارد و فرمودند العقل وسط الكل و براي عقل فرمود جوهر دراك عالم بالشي‏ء قبل كونه پس مقام روح القدس مقام جوهريت مجرد از جميع صور و فوق عقل و اعلي درجات عقل است پس جوهري است مجرد از جميع صور و وسط الكل است اگر وسط به معني شريف باشد پس اين شرافت دارد بر جميع اشياء يا آنكه به معني قطب است پس اين قطب كل است و عالم بالشي‏ء قبل كونه به جهت آنكه از اعلي نظر مي‏كند و امام و وري را مي‏بيند پيش از اين دهر را و بعد از اين دهر را و پيش از اين زمان را و بعد از اين زمان را مي‏بيند و همه در پيش او يكي است و او كلي است پس عالم است بشي‏ء قبل از كون شي‏ء علي اي حال روح القدس وسط الكل است و قطب جميع كاينات و مركز جميع دايرات است و مطلع بر جميع موجودات است و پيش ملائكه او را خدا خلق كرده چرا رئيس ملائكه شد به جهت آنكه مقام عقل در عالم غيب است و عرض كردم مقام فعل است و عالم غيب عالم فعل است و عالم شهاده عالم مفعول و مقام عقل در عالم غيب مقام ماده است و مقام نفس مقام صورت است و فؤاد آيتش طبيعت است در عالم شهاده و عقل آيتش ماده است در عالم شهاده و روح آيتش مثال است در عالم شهاده و نفس مقام جسم را دارد در عالم شهاده پس در غيب مقام عقل مقام ملائكه را دارد پس مقام ملائكه غيبي مقام عقل است و برزخ است و اين عقل من حيث الاعلي مرتبط است به عرصه مشيت و به عرصه فؤاد و فؤاد كه جزو مشيت است و از مشيت حساب مي‏شود مثل طبيعت و ماده بعينه كه طبيعت ملحق به عالم غيب مي‏شود و ماده ملحق به طبيعت است اينجا هم عقل مرتفع و فؤاد يكي است الاّ اينكه قبل از تعين فؤادش مي‏گويند و بعد التعين عقلش مي‏گويند پس اين عقل با فؤاد ملحق به عرصه غيب مي‏شوند به لحاظي پس از اين جهت به عقل مرتفع اگر توحيد بكنند ممضي است و مقبول است اول ماخلق اللّه العقل ماخلقت خلقا احب الي منك بك اعاقب و بك اثيب اياك آمر و اياك انهي و علي اي حال مقام عقل به لحاظي و اعتباري ملحق به عالم سرمد مي‏شود و اين اعتبار اقوي است و به اعتباري ملحق به عالم شهاده مي‏شود و اول ماخلق اللّه مي‏شود و ارتباط به امثله پيدا مي‏كند و مرتبط به نفوس مي‏شود پس به اين لحاظ مقام عقل مقام برزخيت مي‏شود پس مبدء اذكار ملائكه غيبيه بايست در مقام عقل باشد چه مي‏شود بيايند تا عالم ارواح و تا عالم نفوس و با اوامر الهيه تا عالم شهاده نزول مي‏كنند مضايقه نيست لكن مي‏خواهم عرض كنم كه مبدء وجودشان اينجاست مثل اينكه مبدء انسان عالم فؤاد است و از فؤاد نازل شده تا به اين عالم آمده و منافاتي ندارد به اينكه از آن عالم باشد و همچنين جن را مي‏گوييم از عالم طبيعت است و منافاتي ندارد كه تا عالم مثال آمده باشند همچنين انسان هم مبدئش نفس است يا فؤاد است تفاوتي نمي‏كند مي‏آيد تا به اين دنيا پس ملائكه روحانيه و غيبيه مبدء ايشان مقام عقل است حالا مقام عقل دو اعتبار دارد يك اعتبار آنكه عقل كليه ملاحظه مي‏كنيم آن روح القدس است و يك مقام شئون جهات ارتباط و تعلق عقل را به ساير اشياء ملاحظه كنيم مقام ملائكه است پس مقام رب الملئكة و الروح در مقام عقل مي‏شود يا اگر مي‏خواهيد ملائكه را از مقام روح ملكوتي بگيريد شايد به جهت آنكه روح ملكوتي هم عقل است از اين جهت اختلاف روايات است كه مي‏فرمايد اول ماخلق اللّه روحي و مي‏فرمايد اول ماخلق اللّه عقلي به اين لحاظ روح برزخ است من حيث الاعلي مرتبط به عقل است به اين لحاظ مقام ملائكه را اگر در مقام روح بگيريم هم شايد و صحيح است منافاتي با آن‏چه گفتم ندارد مقصود اين است كه جهات توجهات عقل به مادون مقام ملائكه است و مقام كليه عقل مقام روح القدس است پس مقام رب الملئكة و الروح مقام عقل است بعد از آن فرمود سبقت رحمتي غضبي به لحاظي سبقت رحمتي مقام روح ملكوتي است يا اعلاي او را اگر مقام ملائكه بگيريم به التحاق به عالم عقول اسفل او مقام سبقت رحمتي مي‏شود به جهت آنكه مقام رحمتي مقام روح و حروفشان قريب به هم است و در او حروف هردو هست و اين مأخذ استدلال من نيست بلكه از آنجاست راه استدلال اين‏كه رحمت در انسان از خلط دم پيدا مي‏شود و دم مقام حرارت و رطوبت است و دم مقام هوا را دارد پس رحمت از هوا پيدا مي‏شود و هواي متحرك ريح است و روح از ريح اشتقاق مي‏شود و روح و ريح و رحمت در مقام حرارت و رطوبت است پس آن ركن حار و رطب هم روح است و هم ريح است و هم رحمت پس مقام سبقت رحمتي در مقام روح است و مقام غضبي در مقام نفس مي‏شود زيرا كه نفس ابعد مراتب از مبدء است و مقام غضب است و مقام سبقت رحمتي يعني روح بر نفس سبقت مي‏گيرد و روح مرتبط به اعلي است و خدا اول رحمت را آفريده و بعد غضب را و اين سبقت را از سبق يسبق مي‏توانيد بگيريد كه از پيش گرفتن باشد و از سبق يسبُقُ هم مي‏شود چون عرب يك فعلي دارند كه هر فعلي بخواهند بر وزن نصر ينصر صوغ كنند مي‏كنند و اين را باب مغالبه مي‏گويند مثلا مي‏گويد از كرم كارمته فكرمته از كرم يكرُم يعني مكارمه كرديم و من در كرم غالب بر او شدم و همچنين ضاربته فضربته از باب ضرب يضرُب حالا اگر از باب سبق يسبق بگيريم يعني غلب الغضب في السبق يعني بعد از آني كه رحمت و غضب من مغالبه كردند رحمت من سابق شد بر غضب به جهت آنكه هفتاد مرتبه عرصه رحمت اوسع از عرصه غضب است زيرا كه عرصه رحمت عرصه بالا است و عرصه موثر است و عرصه غضب پايين و در عرصه اثر است و نسبت اثر به مؤثر نسبت واحد است به سبعين پس غلبه با رحمت خدا است و شاهد بر اين غلبه اينكه مي‏فرمايد و علي الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم تا آنجا كه مي‏فرمايد نادوا اصحاب الاعراف تا آنجا كه هؤلاء الذين اقسمتم لاينالهم اللّه برحمة ادخلوا الجنة اينها قومي هستند كه استوت حسناتهم و سيئاتهم نه حسناتشان غالب است كه داخل جنت شوند و نه سيئاتشان غالب است كه اهل نار شوند پس در روز قيامت در ميان جنت و نار، كثيبي است([۸]) و اهل اعراف آنجا حيران و سرگردانند اينها اصحاب اعرافند يعني يعرفون اهل الجنة و يعرفون اهل النار يا آنكه يعرفهم اهل الجنة و اهل النار و اما علي الاعراف رجال آنها كه رجالند مستوليند بر اعراف و آنهايند واقف بر طتنجين كه واقفند بر طتنج جنت و نار و آنهايند ناظرين في المشرقين و المغربين مشرق جنت و مغرب نار و آنهايند متوسمون كه به نور اللّه و نور توسم نظر مي‏كنند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه و آنهايند كه ندا مي‏كنند و به اهل نار خطاب مي‏كنند و اشاره را به اصحاب اعراف مي‏كنند كه هؤلاء الذين اقسمتم لاينالهم اللّه برحمة بعد رو مي‏كنند به اصحاب اعراف ادخلوا الجنة پس داخل جنت مي‏شوند و سبقت رحمتي غضبي و مقام غضب مقام نفس است به جهت آنكه مقام بعد از مبدء است و مقام انيت و ماهيت است و مقام رحمت مقام جهت من ربه و مقام ماده است و مقام عليين و رحمت است بعد فرمودند ان‏شاء اللّه سبقت رحمتي غضبي.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و پنجم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فصـل: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه و جميع الكاينات من شعاع نوره الي آخر.

اصل مطلب به طور اختصار اين است كه چون حضرت پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه به اجماع مسلمين اول ماخلق اللّه است و اشرف كاينات و اول موجودات است به اجماع شيعه و سني و در اين حرفي نيست و به تواتر معنوي ايشان مؤثر جميع موجوداتند يعني جميع موجودات از انوار ايشان آفريده شده‏اند و قيام جميع اشياء به ايشان قيام نور است به منير و قيام كلام است به متكلم و قيام قيام است به قائم و امثال اينها بعد از آني كه جميع اشياء اثر ايشان شدند و اشياء همه قائم به ايشانند و ايشان در شب معراج عروج فرمود و جميع مراتب بعد را طي كرد تا رسيدند به جايي كه نبود ميان ايشان و ميان نور عظمت حجابي مگر همان حجاب زبرجده خضراء و آن حجاب حجاب انا عبدك و انت ربي است و اين حجاب زبرجده خضراء را نمي‏توان از ميان برداشت و اين محال است كه حادث منتهي به قديم شود و مخلوق خالق نمي‏شود ابداً اگرچه مذهب حكماي پيش و اهل تصوف و آنهايي كه خود را عارف ناميده‏اند اين است كه بنده در صعود مي‏تواند به خدا برسد مي‏گويد از رياضت مي‏توان اللّه شد ولكن در طريقه محمد و آل محمد : اين‏طور است كه بنده اگر عمر كند مدت عمر ملك خدا و در همه اين مدت رياضت بكشد و به همه كمالات فايز شود از مقام بندگي بالاتر نمي‏رود و خدا نمي‏شود و محال است كه بنده فقير حادث برود و خداي غني قديم بشود پس حضرت پيغمبر چون در شب معراج عروج كرد به سوي مبدء خود و اول اذكار خود و ايشان مؤثر كل كاينات بودند بعد از آني كه رسيد به آن مقام در بازگشت خود از اعلي به اسفل نگاه كرد هر چيزي را در اول تكون خودش يافت و اين از جمله عجايب است و مسأله بسيار مشكلي است پس پيغمبر۹ گذشت در شب معراج تا رسيد به آن مقامي كه آسمانها در اول تكون بودند و رسيد به جايي كه جميع ماسواي عرش يك دريا بود و جميع آسمانها و زمينها و عرش و كرسي جميعاً يك جوهره ياقوته حمراء بود و همچنين رسيد به جايي كه جميع ماسوي را در اول تكوين و اول بدء ايجاد ديد و حضرت آدم را ديد كه هنوز در ميان آب و گل است و همچنين به هر نبيي در هنگام تولدش و اول تكونش عبور فرمود به اين عالم و به عالمهاي ديگر و به جميع هزار هزار عالم و همه را در هنگام تكون مشاهده فرمود و اين حكايت غريبي است و تعقلش با اين فهمهاي زماني بسيار مشكل است اين حرف را كه مي‏شنوند چون ندارند آن مشعري را خيال مي‏كند كه پيغمبر به اينجاها كه عبور كرد مثل تصوري بود كه ما تصور مي‏كنيم مثل خوابي كه ببينيم خواب بينيم آدم را كه حالا دارند او را مي‏سازند و هنوز توي آب و گل است يا خيال همچو وقتي را بكند پس شايد مراد اين باشد كه پيغمبر آن شب به فكر و در عالم مثال بر اينها عبور كرد و ملتفت اينها شد و اين اشتباه است مطلب را نفهميده و همچنين آن بزرگوار عبور فرمود به وقتي كه نفخه صور دميده مي‏شود و به وقتي كه نفخه دفع دميده مي‏شود و عبور كرد به مابين نفختين كه چهارصد سال است و آن را طي كرد و بعد از آن محشر را ديد و نشور را ديد و حشر را ديد و صراط را و جنت و نار را ديد و اهل جنت را در جنت ديد و اهل نار را در نار ديد و هكذا گذشت به مقام رضوان و از آنجا هم گذشت تا به مقام ذكر و از آنجا هم گذشت تا به مقام اسماء اللّه و صفات اللّه رسيد و جميع اين مراتب را در آن شب طي كرد و سفر او پنجاه هزار سال راه بود و اين مسافت را در اقل از ثلث شب طي فرمود و ديد و برگشت و آمد و اگر بر نفس اين مطلب في الجمله حرف صعوبتي داشته باشد به جهت اين است كه قياس به خود مي‏كند كه او هم مردي است مثل من آدمي بي‏عرضه نهايت از من ملاتر است و از من معرفتش و حكمتش بيشتر است آخر هم آن هم از جنس ما است چون از جنس ما است چطور مي‏شود اين همه احوال را و اين همه اوضاع را در اين مدت قليل ملتفت بشود و بفهمد و برسد و اين سببش قياس كردن آن بزرگوار است به ساير جزئيات لكن اگر مقام او و اصل حقيقت او را بشناسند اين تعجب برطرف مي‏شود به جهت آنكه آن بزرگوار تصرف او در همه كاينات نيست مگر مثل تصرف روح در بدن و مثل اطلاع روح تو بر بدن تو از پاي تو تا سر تو عبور مي‏كند به يك طرفة العين و به يك طرفة العين همه را طي مي‏كند و مي‏بيند همچنين كسي كه جان كل اين عالم و روح اين عالم شد بلكه مؤثر كل شد بلكه او در اين عالم آيتش جسم مطلق است و جسم مطلق نبايد از مشرق تا به مغرب به مسافت زماني تا زماني طي كند بلكه در همان آنيكه در مشرق است همان آن در مغرب است و همان آني كه در آسمان است در همان آن در زمين است و او اوجد است در هر چيزي از مكان وجود او و اولي است از هر چيزي به خود آن چيز حالا اگر كسي رسيد به مقام حديد آيا نه اين است كه اين حديد مشرف است بر جميع اوقات گذشته و بر جميع اوقات آينده و آن حديدي كه در حضرت آدم بود آيا نه اين است فردي از افراد حديد بود و آنچه مي‏آيد تا مقارن قيامت همه از افراد حديد است نه اينكه اگر حديد با وجود اينكه چيزي نيست مهيمن است بر جميع اوقات از اول ايجاد اين عالم تا آخر ايجاد اين عالم حالا حديد ما معدني است و شعور ندارد و اگر اين نفس شاعره مي‏بود و شاعر مي‏بود و مهيمن بر ماضي و مستقبل مي‏بود معلوم است كه شاعر بود لكن حديد ما شعور ندارد و جسم مطلق ما شعور ندارد و نيست از اهل شعور و حيات از اين جهت اطلاع او بر ماسلف و ماسيأتي به اين‏طور شعور نفساني و انساني نيست طور ديگري است براي خودش حالا اگر جسم مطلق نفس شاعره داشت هيچ چيز از تحت شعور او بيرون نبود و جميع اشياء در بحر شعور او غرقند حالا ديگر شعور او به اشياء به چه نحو است انحاء شعور در اين عالم هست لكن آن اقوي شعور و اكمل شعورات است نه اينكه همين كه مثل چشم ناظري از جايي به جايي خارج نباشد نقصاني در شعور باشد حاشا بلكه اين ناقص‏ترين ادراكات است بلكه ادراك مطلق مر جميع ماسلف و ماسيأتي را اقواي و اكمل ادراكات است بلكه آن ادراكي است كه اين ديدن چشم شما و اين شنيدن گوش شما ورقه‏اي از شجره ادراك او است و اينها همه ظهور ادراك او است و او دراك به همه اين ادراكات است و به آن ادراك اقواي او هم كه اقوي الادراكات است دراك است پس چشم شما شما را خبر مي‏دهد به چيزها و او است كه به چشم شما مي‏بيند و اين بينايي بينايي او است و قوت او است مثلش اينكه چشم شما كه مي‏بيند همان روح شما است كه به چشم شما ديده و جميع شما مثل چشميد نسبت به مؤثر او مي‏بيند نهايت به شما و با چشم شما پس وقتي پيغمبر شما در مقام مؤثريت ايستاد جميع ماسوي در پيش او در محضر واحد حاضر است و گذشته و آينده همدوش در حضور او ايستاده‏اند پس مي‏بيند آدم را در هنگام تولد او و در هنگام نزع روح او و در هنگامي كه مقبور و ملحود است و همچنين هر موجودي را در هنگام تكوين و در هنگام تفريق آن موجود مي‏بيند و مي‏بيند او را در اول بدئش و برزخ را و آخرت را و رؤيت او اين چيزها را و حال آنكه هنوز موجود نشده‏اند از بابت احاصه و هيمنه او است بر همه اوقات موجود نشده در زمان لكن في علم اللّه موجود است و او است خازن علم اللّه و او است صاحب علم اللّه آن علم اللّهي به او انعام فرموده پس جميع آنچه به خود آن مؤثر پا به عرصه وجود گذارده از او محجوب نخواهد بود پس از اين جهت پيغمبر در شب معراج عبور كرد بر هر چيزي عبور كرد بر هر چيزي عبور كرد بر مبدء او و اول تكون او و اصل مطلب اين است كه عرض كردم لكن براي حل اين تفاصيلي واجب است كه مقدمه حل آن شود.

عرض شد([۹]) نفس انساني مؤثر افعال و اعمال و اقوال خودش هست يا نه؟

فرمودند افعال را نمي‏دانيم يعني چه اعمال را نمي‏دانيم يعني چه و نفس انساني موثر افعال و اعمال و اقوال خود هست لكن اين بدن اثر نفس انسان نيست و اگر اين بدن اثر نفس بود چرا پشت سرش را خبر ندارد و خبر از عروق و اعصاب خود ندارد و موثر بر آثار خود البته اطلاع بايد داشته باشد حالا كه اين بدن اثر نفس نيست افعالي و اعمالي و اقوالي كه براي اين بدن هست و از اين بدن سرمي‏زند و در اين بدن بر حسب اين بدن جاري مي‏شود اينها هم دخلي به او ندارد و بر حسب قابليت همين بدن است و همچنين اعراضي كه در اين بدن است از خارج آمده و منشأ آثاري شده آنها هم آثار انسان نيست از اين جهت است كه ما بر اعمال خود اطلاع نداريم از اين جهت قولمان و فعلمان از يادمان مي‏رود وانگهي ما چنان‏كه احوالمان و اقوالمان را نمي‏دانيم خودمان را هم نمي‏دانيم و خود من كه مؤثر قول است غير آني است كه مي‏آيد اينجا مي‏نشيند اگرچه قول از اين بيرون مي‏شود و قائل اين مي‏شود و جاهل و ناسي اين مي‏شود لكن آن غير ايني است كه مي‏آيد اينجا مي‏نشيند و ما خود را اين فرض كرده‏ايم به طوري شده كه همين كه اين ناسي شد مي‏گويم من ناسي شده‏ام و اگر اين جاهل شد مي‏گويم من جاهل شده‏ام لكن اگر من را بشناسم مشتبه نمي‏ماند لكن او را كه اشتباه به اين كرديم قول او را اشتباه به قول اين مي‏كنيم و فعل او را اشتباه به فعل اين مي‏كنيم و همين كه اين نشست مي‏گويم من نشستم و همين كه اين جاهل مي‏شود مي‏گويد من جاهل شدم من ناسي شدم.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و ششم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

از براي تحقيق اين مسأله مقدمه‏اي لازم است كه به قدر امكان آن مقدمه را بايد فهميد و آن اين است كه از براي هر ناقصي در استكمال چهار سفر واجب است يعني هر ناقصي كه خواسته باشد كامل شود در هر فني و در هر علمي و در صنعتي و در هرچه در دنيا ناقص است و خواسته باشد استكمال حاصل كند و رفع نقصان از خود كند چهار سفر مي‏بايد بكند و اگر اين چهار سفر براي اشياء پيدا شد از رتبه نقصان به درجه كمال خواهند رسيد و اين چهار سفر را حكماء اعتناي عظيم كرده‏اند و در صدد شرح آن برآمده‏اند.

سفر اول به اصطلاح حضرات متقدمين سفر من الخلق الي الحق است و اول كاري كه بايست بكند اين است كه از غايت بعدي و نقصاني كه دارد سفر كند به سوي آن كاملي كه منظور نظر او هست و استكمال از كمال او مي‏خواهد بكند پس سفر اول از رتبه‏هاي نقصان به سوي رتبه‏هاي كمال رفتن و به سوي شخص كامل رفتن و استكمال او كردن است و بعد سفر دويم را حضرات سفر في الحق ناميدند سفر من الحق الي الحق است يعني به آن رتبه كمال كه رسيد بر نزد آن كامل كه رسيدند بايد آنجا سير كنند در انحاء علوم او و انحاء كمالات او و شئون و تفاصيل او اين سير را سفر دويم مي‏گويند اين هم سفري است بسيار منبسط و طويل و عريض به قدر كمال آن كامل و به قدر انبساط نور آن منير و آن كاملي كه هست و سفر سيم را حضرات سفر من الحق الي الخلق ناميده‏اند و اين سفري است كه بازگشت مي‏كند از جانب آن كامل و پس از آني كه آنجا بار خود را بست و استكمال خود را كرد و طلب انوار و قدرت و علم و كمال خود را كرد از فضل نور آن كامل تحصيل كرد و اين سفر سيم انبساطش عرضاً از سفر اول بيشتر است اگر به نظر ظاهر تا سفر اول مسافتش يكسان مي‏آيد ولكن در سفر اول جامد بود و مي‏رفت بالا و مي‏رفت بالا و شيئاً فشيئاً رتبه‏هاي جمود را از خود دور مي‏كرد و انبساط نداشت تا رفت بالا و از آن اعراض كرد اسباب بود و جمود كه اعراض بود براي او و در آنجا آن حرارت كامل او را حل و ذوب كرد و منبسط و واسع كرد هرچه حرارت او ممازج با اهبيه وجوديه اين شد اين را متفرق كرد و اجزاي وجود اين را از هم ريخت كه:

اعدم وجودك لاتشهد له اثرا   فدعه يهدمه طورا و يبنيه

او اين وجود را از هم پاشاند و منبسط كرد و شبيه به سعه احديتش كرد و حالا كه از آن مقام نازل مي‏شود و پايين مي‏آيد با آن سعه و احاطه و انبساط مي‏آيد پس اين سفر ثاني اگرچه طولا مثل سفر اول است لكن عرضا دخلي به سفر اول ندارد و سفر چهارم را سفر في الخلق و من الخلق الي الخلق مي‏دهند يعني در ميان خلق سير كردن و به حقايق اشياء من حيث هي هي نگاه كردن و نسبت اشياء و اوضاع و احوال و كثرات آنها را سير كردن پس در اينجا بر علم و بر شئون علم او مي‏افزايد و در اينجا تكثر پيدا مي‏كند و در اين تكثرات تلطف پيدا مي‏كند و نه اين است كه حالا به غايت بعد كه آمد منجمد شد و نقصان براي او حاصل شد حاشا بلكه آن نقصان اول عصياني بود و اين نزول نزول طاعت و امتثال است و سبب ترقي است و بودن در آن نقصان سبب بعد او بود از مبدء و اين بعدي كه الان براي اوست سبب قرب اوست خدايي كه نبي مي‏فرستد در اين دار دنيا نقصي برايش نبود و اگر تنزل اين نبي سبب جمود و نقصان او باشد پس خدا از اين قرار امر به منكر كرده و خدا امر به معروف مي‏كند و نهي از منكر و خدا امر به منكر نمي‏كند بلكه حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان پس خداوند عالم جل‏شأنه اغراي به باطل نمي‏كند و امر به منكر نمي‏كند و امر به بعد نمي‏كند و امر به قرب مي‏كند پس آمدن نبي به اين دار دنيا و تجمد او و ظهور او به هيئت بشر يأكل مماتأكلون منه و يشرب مما تشربون اينها محض امتثال است و فرمان‏برداري و اين سبب ترقي مي‏شود و غافلند بسياري از اين چنان‏كه سيد مرحوم عرض كرده بود خدمت شيخ مرحوم كه اگر من به جماعت حاضر نشوم و يك گوشه خلوتي تنها بايستم و نماز كنم حضور قلب من بيشتر است و خضوعم و خشوعم زيادتر است و توجه بيشتر مي‏توانم داشته باشم و در جماعت همهمه مردم است و متوجه امام و افعال امام و متابعت امام حواسم پريشان مي‏شود و توجهم كمتر است حالا كدام يكي افضل است آن را بكنم فرمودند شيخ مرحوم كه نه هر توجهي مطلوب خدا است مطلوب خدا امتثال و فرمان‏برداري است به هر طوري حكم كرده است آن‏طور بايد كرد حالا اگر پيغمبر به شخصي بگويد بيا و برو جهاد پس بگويد اگر من به جهاد بروم توجه ندارم در جنگ و من حضور قلب ندارم و بايد متوجه دشمن بشوم مي‏خواهم در يك گوشه به اخلاص توجه كنم و عبادت كنم اين امتثال نشد بلكه نوكر مي‏بايد در هر حالي امتثال فرمان او بكند و آن امتثال سبب تقرب او مي‏شود سبب ترقيهاي او مي‏شود و نه اين است كه بگويد من مي‏خواهم توجه داشته باشم و امتثال بكند اين عبادتها به كار نمي‏آيد و در مثلهاي علماء و حكماء به قول مشاحه نيست شيطان بعد از اينكه مأمور به سجده آدم شد عرض كرد خدايا مرا از سجده آدم معاف بدار من چنان عبادتي براي تو بكنم كه جميع ملائكه غبطه آن را بخورند وحي رسيد كه من محتاج به عبادت تو نيستم من دوست مي‏دارم كه عبادت كرده شوم از آن بابي كه امر مي‌كنم و از آن راهي كه مي‏گويم مرا عبادت كنند آن راهي و بابي كه من مي‏گويم از راه دوست مي‏دارم اين است كه در احاديث زياد رسيده كه هرگاه شخصي در بهترين مقامات كه مكه باشد و در بهتر جايي از جاهاي مكه كه آنجايي است كه به ازاء حجر است مابين ركن و مقام است عبادت كند خدا را آن‏قدر كه قد او مثل كمان شود و تن او مثل هنبان پوسيده گردد ولكن از باب ولايت علي بن ابي‏طالب بر خدا وارد نشود اكبه اللّه علي منخريه في النار و براي او اين عبادت به هيچ وجه من الوجوه ثمر ندارد و به كار او نمي‏خورد و اگر از آن بابي كه خدا خواسته برود و يك كلمه بگويد و كسي ديگر از غير آن باب هزار هزار عبادت كند آن يك كلمه به كار مي‏خورد و جميع آن عبادات هباء منثور است و بي‏ثمر پس يك طاعت شيعه از بابش بهتر است از طاعت عمر دنيا از اول دهر تا آخر دنيا به جهت آنكه آنها فعلگي است و عبادت نيست و دنگ برنج كوبي است هي خم و راست شده و اين عبادت نشده حالا گيرم آنها هم از اول دنيا تا آخر دنيا همه‏اش را عبادت كنند مثل اين است كه بروي پيش بت گريه كني تضرع كني و هيچ نيست و هيچ فايده ندارد و آن خدايي كه پيش او تضرع كرده خدا نيست و آن دعايي كه مي‏كند دعا نيست و آن عبادتش عبادت نيست و همه‏اش نامربوط است و به كار نمي‏خورد پس از راهش و بابش به كار مي‏خورد و از بابش قليل عمل كثير مي‏شود و يك نخود اكسير و هزار هزار من زبل و پهن حالا هزار هزار من پِهِن كميت او خيلي است لكن هيچ فايده ندارد و اين يك نخود اكسير كميت ندارد لكن اكسيري است فعال و به كار مي‏آيد و مبالغ خطيري قيمت آن است و همچنين در سفر چهارم در مقامات بعد كه مي‏آيد يا در هنگام سفر سيم بعيد شدنش درجه به درجه به هيچ وجه نقصاني براي او افاده نمي‏كند بلكه اين بعد اثبات سعه او و نفوذ و اطلاع او به حقايق اشياء براي او مي‏كند راهي كه خدا خواسته اينجاست پس جمع مابين اين مطلب و آن فرمايش شيخ مرحوم كه مي‏فرمودند كه در اوائل سن من در ايام اقبالم چنين بودم كنت في ايام اقبالي بعد از آني كه مبتلا به خلق شدم ديگر آن مكاشفات براي من نمي‏شود و جمع مابين اين و آن مطلبي كه عرض كردم اين است كه بديهي است كه انسان صاحب حسي است و صاحب مقاديم بدني و مآخير بدني بطني دارد ظهري دارد و شك نيست كه چشم او در مقاديم بدن او واقع شده و در مآخيرش چشمي نيست و وقتي كه انسان نگاه مي‏كند مقاديم بدن او مواجهه با جايي كه مي‏شود آنجا را مي‏بيند و مآخير او اگر مواجه شد آن را نمي‏بيند و آن طرفي را مي‏بيند كه مقاديم او مواجه او است و اين نقصي و عيبي براي شخص نيست وقتي روي من به مشرق بود مشرق را مي‌ديدم حالا كه مأمورم كه روي من به مغرب باشد و مشرق را نمي‏بينم اين براي من نقص نيست وقتي اين نديدن محض امتثال باشد حالا كه نمي‏بينم نه اين است آن ديدن را از من گرفته‏اند كسي كه اول تكليفش يك لااله الاّ اللّه گفته باشد چهل سال هم كه از عمرش هم كه مي‏گذرد آن يك كلمه از نامه عملش محو نمي‏شود وقتي به دهر مي‏رود باز آن را دارد و وجدوا ماعملوا حاضراً و همچنين كسي كه در ايام اقبالش و فراغتش مأمور بود به توجه به جاي مخصوصي و در آن وقت چيزها براي او كشف مي‏شد حالا مأمور است به جاي ديگر توجه كند و آن چيزها را نمي‏بيند آنها از كيسه‏اش نرفته در زمان آن حالا نيست لكن در دهر او ثابت است همان توجه را همان اقبال را حالا هم دارد لكن حالا كه مأمور است متوجه به كثرت باشد توجه به كثرت غفلت از وحدت را لازم دارد وقتي مأمور است بيايد شهادت بدهد پيش حاكم بايد شهادت بدهد و بيايد و كلمه لااله الاّ اللّه در آن وقت بگويد و همه‏اش حكايت خر و پالان و خريد و فروش بايد همين الفاظ را به جهت اداي شهادت بگويد و لامحاله وقتي اين الفاظ را مي‏گويد كلمه لااله الاّ اللّه نمي‏گويد و اين داخل نقصان نيست و همچنين شيخ مرحوم مي‏فرمايد من در ايام اقبالم چنين بودم و فلان حالت را داشتم و حالا كه مشغول به مردم كه شدم آن حالت براي من نيست نه اين مي‏شود كه يعني من تنزل كردم آن وقت مي‏گفتم يك حالا مي‏بايد بگويم هزار حالا مأمور به اين كثراتم و مأمور به اين معاشرات پس اين اسفار اربعه در استكمال هر ناقصي از جمله واجبات بود به طور اجمال ولكن چگونه استكمال مي‏بايد بكنم آن را بايد شرح كرد اين اسفار اربعه در دو مقام ثابت مي‏شود و دو مقام بايد بيان شود يكي در تكوينيات و يكي در تكميليات و به لغتي ديگر يكي در تكوين و يكي در تشريع در هر يكي از مقامات به طور معيني است اين سفرها است و مراد ما از تكوين ايجاد ما لم‏يكن است يعني لم‏يكن في عرصة الكون و كان في العدم و في القوة و خرج منه الي الوجود و اما تشريع و تكميل ابراز ما قد كمن است يعني آنچه در اين گذارده شده و صالح است براي آن بعد از آني كه مكون شد تكميل مي‏كنيم اين را و آنچه خدا در كمون اين گذارده ما به عرصه ظهور مي‏آوريم نه اينكه ما چيزي ايجاد مي‏كنيم و حال آنكه نبوده است بلكه صالح براي اين بوده و در او به طور كمون بوده و ما اين شي‏ء كامن را تقويت مي‏كنيم و به عرصه ظهور مي‏آوريم مثل تكميل مثل معالجه مريض اين مريض جان دارد و صالح براي قوت است براي مشي است لكن آن قوي به جهت علل و امراض ضعيف شده پاي او حركت ندارد من مي‏آيم جان را و حرارت غريزي او را تقويت مي‏كنم و ازاله اعراض و امراض از او مي‏كنم و اصول و اغراض او را تقويت مي‏كنم صحيح مي‏شود برمي‏خيزد و راه مي‏افتد پس تكميل عمل در مواد موجوده در عرصه وجود است به خلاف تكوين كه عمل در مواد موجوده نيست بلكه در ايجاد ماده است لامن شي‏ء و ايجاد صورت است لامن شي‏ء پس اين با آن خيلي تفاوت دارد خلق من الماء بشرا خلق الجان من مارج من نار در عرصه تكميل است و الجان خلقناه من قبل من نار السموم اين من نار السموم در عرصه تكميل است و من الماء كل شي‏ء حي اين در عرصه تكوين نيست بلكه در عرصه تكميل است و اما در عرصه تكوين و عرصه ايجاد خلق لامن شي‏ء است لامن مادة و لامن صورة است خلق لابشي‏ء و لالشي‏ء و لافي شي‏ء در عرصه تكوين و در عرصه تكميل هم يسئلون اينجا محل سؤال است زيرا كه بعد از آني كه محقق كرديم و سؤالات سائلين را تنويع كرديم سؤالات سائلين از چهار چيز بيرون نيست يكي سؤال از من فعل است و هرچه ملحق به اين است و دوم سؤال لم فعل است و هرچه ملحق به اين مي‏شود يكي ممّ فعل است و هرچه ملحق به اين است و يكي علي م فعل است و هرچه ملحق به آن است و سؤال از كم اشياء و از كيف اشياء و از نسب‏شان و اضافاتشان هم از ملحقات علي ما فعل است جميع سؤالات سائلين را ديديدم كه از اين چهار باب بيرون نيست در تكميل گفته مي‏شود من كمّله و لم كمله و مم كمّله و علي م كمّله و در تكوين نمي‏توان گفت من فعله زيرا كه ليس غيره فاعل و نمي‏توان گفت لم فعله زيرا كه ليس ورائه غاية و نمي‏توان گفت مم فعله زيرا كه هو خالق المادة و نمي‏توان گفت علي م فعله زيرا كه هو خالق الصورة پس آنجا لايسئل عما يفعل ولكن فواعل مكمله يسئلون از اين جهت خدا به خلق مي‏گويد لم فعلت كذا و لم عصيت و خلق به خدا نمي‏توانند بگويند لم ‏فعلت كذا.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و هفتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

به طور اختصار و اجمال بيان كرديم كه اسفار چهار سفر است يكي سفر از خلق به سوي حق و يكي سفر در حق و يكي سفر از حق به سوي خلق و يكي سفر در خلق و گفتيم كه اين چهار سفر بر دو قسم است به اين معني كه يا اين چهار سفر در تكوين است و يا اين چهار سفر در تكميل و تشريع است اما چهار سفري كه در تكوين است اگرچه مقدم است به حسب ظاهر لكن درك اسفار در او و تميز او اشكال دارد اما در تكميل به جهت آنكه مواد او را مشاهده مي‏كني مي‏بيني كه درك اسفار ظهوري و وضوحي دارد پس اول اگرچه آن مقدم است لكن در تكميل كه بيان مي‏شود آن وقت بعد از آن تكوين بهتر فهميده مي‏شود و در مقام تكميل هم دو قسم است يا تكميلاتي است كه به واسطه اسباب كونيه ظاهريه تكميل مي‏شود يا اين است كه به واسطه اسباب شرعيه ظاهريه تكميل مي‏شود چون شرع كه ما مي‏گوييم دو معني دارد پيش يك دفعه شرع مي‏گوييم و همين شرع ظاهر كه رسول ظاهري بيايد و امر و نهي ظاهري بكند و امتثالي و مخالفت ظاهري باشد و به اين لحاظ جميع ماسواي اين از اعيان موجود است و موضوعات كه مخاطبند جميع حقايق و اعيان تكوينند بعد از آني كه آن حقايق و اعيان درست شد و هر نبي در ميان بني‏آدم يا جن مبعوث مي‏شود و امر و نهي مي‏آورد براي اين حقايق و اعيان اما به لحاظ و معني ديگر مراد از عرصه شرع عرصه‏اي است كه بعض خلق را نسبت به بعض دهند عالي را مثلا نسبت به داني بدهند فاعل را نسبت به مفعول بدهند لطيف را نسبت به كثيف بدهند يا كثيفي را نسبت به كثيفي يا لطيفي را نسبت به لطيفي اين عرصه عرصه شرع است زيرا كه شرع عرصه اوصاف است و اوصاف به تمايز اشياء معلوم مي‏شود و اما مقام كون به اين ملاحظه نسبت به اين مقام مقام آن موصوفات است و مقام مواد است كه لامن شي‏ء احداث شده‏اند و آن مقام تكوين مي‏شود اما مقام اوصاف و مقام ماهيات و مقام تمايز اشياء و متممات اشياء مقام شرع مي‏شود حالا در شرع ظاهري ظاهري كه بگيريم بهتر معلوم مي‏شود و بعد از اين منتقل مي‏شويم به آن شرع به معني دوم كه به معني اوصاف است و بعد برويم در تكوين و احداث ماده اما در شرعي به حسب ناقصين در اين شريعت مخاطبينند از بني ادم اينها كه ناقصند بايد استكمال كنند اول ببينيم معني ناقص بودن اينها چه چيز است يعني خداوند بني‏آدم صاحب بنيه آفريده كه قابل تربيت باشد و ترقي‏ها بكند و منشأ آثار غريبه بشود و از براي او آثار و افعال و صفات غريبه پيدا شود و اينها را در كمون او گذارده باز در كمون دو معني دارد و جميع مطالب حكمت را نمي‏توان در يك روز و يك مجلس گفت يكي معني كمون اين است كه اشياء از امكانند و در امكان همه چيز كامن است اين مقصود نيست لكن امكان قريبي كه براي شي‏ء است بايد ديد چه استعداد دارد مثلاً خداوند در امكان حديد گذارده سيف و سكين و صفود و اين چيزهايي كه از آهن مي‏سازند اينها را در امكان حديد قرار داده و اينها را در امكان القطن قرار نداده و آنچه از القطن مي‏توان ساخت مثل اين نخهايي كه مي‏ريسند و اين پارچه‏هايي و تورهايي كه مي‏بافند در امكان حديد قرار نداده است يعني الحديد من حيث انه حديد با حفظ صورت حديدي اين چيز از او ساخته نمي‏شود بلي ممكن است كه حديد را ردش كنند به امكان و دو مرتبه از امكان بيرون بياورند چيزي به صفت قطن آن وقت از قطن جامه بسازند آن وقت از حديد نساخته‏اند لكن حفظ صورت حديدي نمي‏شود و اينها را نمي‏توان نسبت به حديد داد مگر با حفظ صورت حديدي و اگر حديد را بايد رد به تراب كرد و رد به عناصر كرد و دو مرتبه از عناصر قطني ساخت و آن قطن را جامه كرد گفته نمي‏شود كه حديدي را جامه كرد پس ما حديد را جامه نكرديم زيرا كه حفظ صورت حديد نشد نمي‏بيني ابريشم را جامه كردند هركس نگاه كرد مي‏گويد جامه ابريشم است و حفظ صورت ابريشمي را كرده است و معني اينكه خدا در امكان حديد قرار داده است چيزها را از سيف و سكين يعني با حفظ صورت حديدي سيف مي‏شود و سكين مي‏شود و اين مقصود ما است كه امكان قريب باشد نه امكان بعيد مثل طلبه‏هاي نجف كه مي‏روند گدايي مي‏كنند كه ما ان‏شاء اللّه مجتهد مي‏شويم اين در امكان بعيدش هست لكن نه قريب و حد نوع انسان را در نوع انسان و امكان انسان يعني امكان قريبي كه براي انسان قرار داده حفظ آن در آن صور مي‏شود كمالات و صنايع و قواي بسيار گذارده و در هر چيزي كه كمالي و قوه قرار داده اگر آن كمال بروز نكند گذاردن آن در او لغو است زيرا كه براي اين قرار مي‏دهد كه به عرصه فعليتش بياورد پس در انسان خداوند كمالاتي قرار داده يعني در جمادات كمالاتي قرار داده بالقوه او قرار داده و مراد ما هم از قوه كه عرض مي‏كنيم نه قوه امكان راجح و امكان جايزي كه كل شي‏ء فيه معني كل شي‏ء باشد پس چون خداوند در قوه انسان قرار داد صنايعي چند را كمالاتي چند و چنين تقدير كرد كه در اول تكوين ناقص محض باشد ببينيد كه در اول نطفه‏اي است كه هيچ اعضاء و جوارح در او بالفعل نيست لكن در قوه قريبه او هست انقلاب حالت پيدا كند و علقه و مضغه و لحم و عظام نشود@شود ظ@ و روز به روز به واسطه آن حرارت رحم كه از تدبيرات تكويني است و به حرارت روح حيوانيه كه در مادر هست هي از حالي به حالي انقلاب پيدا كند تا اينكه كسوه لحم شود و تا اينكه انشاء خلق آخر شود ولدي مي‏شود و به دنيا كه آمد ابتداي عرصه تشريع مي‏شود حالا در عرصه تكوين بود نطفه بود و علقه شد و آمد و آمد مكون شد و در آن اوقات تكويني ترقيات او به اسباب كونيه و به فعل و انفعالات كونيه است يعني حرارت در او اثر مي‏كند و او را حل مي‏كند و برودت در او اثر مي‏كند و او را عقد مي‏كند به اين حل و عقد و به اين طبخ براي او انقلاب پيدا مي‏كند نطفه بالا آمد و در او حالت نباتيت و روح نباتيت پيدا شد بعد از آني كه آن نبات كه نمو كرد و روح حيواني در او پيدا شد و انشاء خلق آخر شد و تمام شد و حالا بيرون آمد ايستاد در خارج تدبيرات كونيه از اين منقطع شد حالا ديگر تدبيراتي است كه از خارج بدن به اين مي‏رسد و تعليماتي است كه از خارج به اين بايد بشود پس از خارج مي‏آيد براي او تعليماتي چند و باز مثل داخل بدن به اين مي‏رسد مدد به جهت آنكه اگرچه به تعليمات خارجيه بايد چيز ديگر در اين احداث شود لكن آن كون را از دست نداده بدن كوني را كه دارد نهايت چيز ديگر بايد علاوه در او احداث شود پس به جهت آنكه مراتب كونيه را دارد اكلي دارد و شربي دارد مثل آبي كه يك‏پاره بدهند اين اكل و شرب كه مي‏كند مي‏رود در اندرون او باز به طور تكوين اكلي دارد و عقد و طبخ و تصفيه كه در داخل بدن مي‏شد باز نباتيش قوت مي‏گيرد و حيوانيتش قوت مي‏گيرد به اين غذا و آبي كه مي‏خورد قوت براي آن تكوين كه از شكم مادر آورده حاصل شود لكن آن امر اخري كه بايد براي او احداث شود به تعليمات خارجيه بايد باشد كه آن را تشريع مي‏گوييم پس اول مراتب تشريعيه نبي او كه پدرش باشد و مادرش باشد تعليم او مي‏كنند و نبوت مي‏كنند نبوتي كه براي اين ولد هست آنچه حالا حاصل است براي اين طفل حالا حالت نطفه دارد و هي از اين حالت ترقي مي‏كند و مي‏كند پس نهايت روز و شبي به اين مي‏نمايند و روشنايي و تاريكي تميز مي‏دهد و شب كه مي‏شود يك علمي ديگر براي او پيدا مي‏شود مي‏بيند طوري ديگر شد و طور ديگري را هم نمي‏تواند بگويد و همين‏قدر حالتي ديگر پيدا مي‏شود براي او و خورده خورده پدر و مادر او نبوت مي‏كنند و او را تعليم مي‏كنند و كلمات و خوب و بد مي‏آموزند و او را پرهيز مي‏دهند از چيزي تحريص و ترغيب مي‏كنند به چيزي اين امر و نهيش همين تشريعش است به همين‏طور تا وقتي كه بنيه اين قوت مي‏گيرد تا نفسي براي او حاصل مي‏شود نفس حاصله به اين تعليم شود و آن چيز ديگري است و آن گياهي است كه در ارض علم روييده و آن نفسي است جداگانه دخلي به نفس حيوانيش ندارد نهايت اين حيوان حيواني بود كه قابل اين بود كه اگر نبي به اين مبعوث شود نفسي به اين افاده بكند پس اين نبي كه پدر و مادر او باشند القاء مي‏كنند نفس جداگانه‏اي غير نفس حيوانيه كه ما اين را نفس ناطقه مي‏گوييم حالا اگر اين پدر نبي باشد از اول نفس معتدلي به اين القاء مي‏كند كه تا آخر معتدل مي‏ماند اما ساير پدر و مادرها اين پدر و مادر نبي نيست نهايت راوي از انبياء است اگر تربيت را درست بكنند و اگر كج و واج تربيت بكنند از سهو و كجي خودش است پس پدر و مادر طفل نبي آن طفل است از جانب خداوند عالم كه راويند از انبياء و هرچه حق است از انبياء و هرچه باطل است از رأي خودشان است و هر كار بدي را كه بكند اشتباه و سهو آن راوي است اشهد ان الحق لكم و معكم و فيكم و منكم و اليكم و انتم اهله و معدنه همچنين ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه پس اين پدر و مادر راوي‏اند از انبياء اين تربيتها را و به واسطه روايت او از انبياء و آن اسم خدايي كه بر لسان اين است و مقصودم از آن اسم حق است و مقصودم از آن اسم علم است و مقصودم از آن اسم شعور است پس به واسطه آن اسمي كه بر لسان اين شخص هست فعاليتي پيدا مي‏كند و به قوت آن اسم احداث نفسي در اين مي‏شود و نفسي در اين مي‏آيد و انسان مي‏شود و نفس ناطقه براي او حاصل مي‏شود و بناي نطق و تصرف را مي‏گذارد تا اين را به سن مراهقه و سن شعور مي‏رساند و بعد بر اين بسيار مي‏شود روات از هر طرفي هر كسي جايي و روايت حق براي اين مي‏كنند و روات باطله هم براي اين بسيار جمع مي‏شوند مثل همين شريعت كه جميع اين هفتاد و دو فرقه باطل و آن فرقه حقه همه رواتند و دعاتند به حق و باطل و بر اين بيچاره مرور مي‏كنند و او را دعوت مي‏كنند همچنين آنهايي كه بر اين طفل مرور مي‏كنند دعاتند و رواتند يا دعوت به سوي باطل مي‏كنند دروغ و فحش يادش مي‏دهند و اين روات يا روات حقند و كارهاي معتدل مي‏كنند و اينها همه روات از انبيائند و احداث نفس ناطقه در اين مي‏كنند و روات باطله احداث نفس اماره در اين مي‏كنند و روات معتدله احداث نفس ناطقه حقه در اين مي‏كنند كه عقل باشد كه عبادت كننده رحمان است و اكتساب كننده جنان باشد و اين دو نفسي كه در اين پيدا مي‏شود اين دو را از شكم مادر نياورده و كسي هم نگويد اينها را از شكم مادر نياورده لكن آني كه در شكم مادر بود مجبول بر اين بود كه چنين بگويد دعوت انبياء بي‏ثمر مي‏شود بعينه مثل اينكه دست صالح است براي لطم يتيم و براي تسبيح گردانيدن هر دو بعد حالا ديگر چه اسبابي فراهم آيد كه اين تسبيح بگرداند و از كمون او تسبيح گردانيدن بيرون آيد به اسباب خارجيه و اقتضاءات عالم است پس اين طفل به واسطه اين اسباب اين نوع نفسي و اين عقل مبهمي از اين روات براي او حاصل مي‏شود اگرچه اينها همه يك درجه‏اند اينها همه روات بودند و مقدمات بودند. باري اين عرصه عرصه شرع است و به اين كيفيت از كمون اين بيرون مي‏آيد آنچه خدا در قوه قريبه اين طفل گذارده كه اين طفل صورت نوعي و شخصي او در اين صور محفوظ بود و زيد زيد است حال كونه طفلا و حال كونه مراهقا و شابا و زيد زيد است حال كونه مؤمنا او كافرا به جهت آنكه در همه احوال حفظ صورت زيدي خود را كرده پس اين نفس ناطقه يا نفس اماره است به اسباب خارجيه از وجود مي‏بايد به عمل بيايد كه اگر اسباب خارجيه اين نبوت نباشد به اسباب كونيه به طلوع غروب آفتاب و به ليل و نهار و زمستان و تابستان نفس ناطقه از اندرون اين طفل بيرون مي‏آيد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و هشتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

عرض كردم كه بعد از آني كه انسان كوني در شكم مادر ساخته شد يعني بدن آن درست شد و از لطائف اخلاط بدن او بخاري ساطع شد و آن بخار به شعلات فلكيه مشتعل شد و حي شد و بناي حركت را گذارد و متحرك شد و در شكم ماند آن‏قدر كه بدن او طاقت صدمات دنيا را بياورد پس از شكم مادر بيرون مي‏آيد و ولدي و انسانيت كوني و اين حيوان به اين هيئت شده به جهت اعتدال اخلاط و اجزاء و اركان وجودش صالح است براي اينكه روح انساني بر اين سوار شود و اين را در حاجات خود براند پس بعد از اني كه چنين شد مي‏آيند آن مربي‏هاي خارجي كه خود آن مربي‏ها مشتعلند به انسانيت و ديگر حالا پيش از آن و پيشتر از آن را كاري ندارم و آن مربي‏ها مشتعلند به انسانيت و آن نار انسانيت كه شعله مي‏دهد به اين شخص اين ناري است كه در فلكيت آن كس درمي‏گيرد نه ناري است كه در عنصريت اين كس درمي‏گيرد به بياني ديگر عرض كنم تا خوب واضح شود عناصر جماديه اعتدال‌مائي كه پيدا كرد روح نباتي در آن عناصر درمي‏گيرد و اعتدال آن‏كه بيشتر شد آن روح نباتي كه به اين جماد معتدل تعلق مي‏گيرد آن نبات معتدلتر و لطيفتر است و هرگاه عناصر كثيفند روح نباتي كثيف تعلق مي‏گيرد و هرگاه عناصر لطيفند روح نباتي لطيف تعلق مي‏گيرد و روح نباتي كه به غايت يعني في الجمله معتدلتر شود بر هيئت حيوان مي‏شود و چون آن روح نباتي به هيئت حيوان شد صالح مي‏شود براي اشتعال به حيات فلكي پس روح نباتي مشتعل مي‏شود به حيات فلكي و در نبات مشتعل مي‏شود و روح نباتي در جماد مشتعل مي‏شود و جماد اينجا حركت مي‏كند به اقتضاي روح نباتي و روح حيواني به حركت درمي‏آيد بعد از اين روح حيواني مراتب دارد هرگاه اين نباتي كثيف است في الجمله روحي كه تعلق به اين مي‏گيرد چهار دست و پا دارد و مو و دم دارد و راه مي‏رود پس آن حيوان كه معتدل شد صالح شد براي اشتعال به نفس قدسي انساني آن وقت نفس انساني در آن درمي‏گيرد و كيفيت درگرفتن را مثل تقريبي عرض كنم جسم حركت مي‏كند و حركت در جسم بروز مي‏كند اما به سرعت در حركت درمي‏گيرد يا در جسم و سرعت عارض حركت است يا عارض جسم است شك نيست كه عارض حركت است و لولا الحركة سرعت عارض جسم نمي‏شد پس چون عارض جسم نشد پس سرعت عارض حركت است بعد از آني كه حركت سريعه پيدا شد همچنين حركت مستدير سريع يعني استداره سريعه اين حركت سريعه مستديره ببنيم استداره عارض حركت شده يا عارض حركت سريعه شده معلوم است كه استداره عارض حركت سريعه شده نه عارض حركت مطلقه و نه عارض سرعت و نه عارض جسم پس حركت عارض جسم شد و سرعت عارض حركت و استداره عارض سرعت شده پس روح نباتي در عناصر درمي‏گيرد لاغير به جهت آنكه روح نباتي لطائف اغذيه است لاغير لطائف اغذيه كه هريك از عناصر اين اغذيه مانع بر طبع ديگري و غالب بر طبع ديگري نيستند مگر اخوت با يكديگر مي‏كنند پس نارش كه مي‏خواهد بالا رود آن سه برادر مي‏گويند ما موافقت مي‏كنيم با تو و بالا مي‏آييم و همچنين خاكش كه مي‏خواهد نزول كند آن سه برادر ديگر با او نزول مي‏كنند و هوايش كه مي‏خواهد منتشر شود آن سه برادر ديگر مشايعت او مي‏كنند و آبش مي‏خواهد لينت كند و قابل امتداد باشد آن سه تاي ديگر با او لينت مي‏كنند و همراه او مي‏روند و چون اين چهار تعانق كردند مطاوعه يكديگر را مي‏كنند لكن آن برادرهايي كه با يكديگر مشايعت نمي‏كنند آن يكي مي‏خواهد برود و آنها مشايعت او را نمي‏كنند و هر كدام به طبع خود مي‏روند اينها ميانشان تفكيك و تفرقه پيدا مي‏شود و اما اگر گفت مي‏خواهم بروم كرمان آن گفت من هم مي‏آيم پس از هم جدا نمي‏شوند و با هم هستند و تفرقه در ميانشان پيدا نخواهد شد باري روح نباتي لطائف عناصر است و اين لطائف لطافتي است كه عارض عناصر مي‏شود لطيفه عارض روحي است عنصري مثل اينكه زيبق روح است ولكن روح جسماني و كبريت نفس است ولكن نفس جسماني و درست و حق هم هست و روح هم هست نسبت به آن جسد يا آن ملح و زيبق روحانيت دارد به جهت آنكه ملكوت زيبق اعلاي اثال است كه انبيق و آن ظرفها باشد و زيبق به اندك حرارتي و معيني ياد ملكوت خود مي‏افتد و مي‏رود در ملكوت خودش و آنجا استقرار مي‏گيرد و اما اجساد در اسفل اثال مي‏مانند اگرچه نار نمرودي بر آنها مستولي گردد از جاي خود حركت نمي‏كند و مقصود اين است كه روحش در اين عالم زيبق است و همچنين روح نباتي حيواني هم عرصه او ملكوت عناصر است به جهت اينكه لطايف عناصر است پس حيزشان اعلي است پس حيز روح نباتي اعلي است پس در ملكوت عناصر كثيفه واقع شده پس نيست لطافت چيزي كه عارض غير عناصر شده باشد پس عناصر اشتعال پيدا مي‏كند به روح نباتي يعني تتلطف يعني آن صفت لطافت در اين ماده عنصري درگرفته پس اينجا اشتعال در خود ماده عناصر پيدا مي‏كند بعد از آني كه چنين شد روح حيواني ببينيم در چه چيز بايد اشتعال پيدا كند آيا اشتعال او در ماده عناصر است يا آنكه اشتعال روح حيواني در روح نباتي است بلكه اشتعال پيدا مي‏كند به روح نباتي به جهت آنكه اصل عناصر كثيفه قابل اينكه خبر از ملكوت اعلي و سموات داشته باشد نيست از اين گذشته اصل روح حيواني حساس است و مريد است و متحرك و منتقل است و اين سه صفت در چيزي كه پيدا شد مي‏گويند حيوان است حالا ببينيم كه اين حساسي چيزي است كه عارض لطايف عناصر بايد باشد و عناصر از شدت لطافت حساس مي‏شوند اگر بخواهم همه را عرض كنم طول مي‏كشد كه اصل حساسيت حيوان چه چيز است و چه معني دارد احساس و اين چه حالت است كه در اين حيوان پيدا مي‏شود كه به او مي‏گويند حساس به طور اجمال عرض كنم بعد از آني كه براي اين شي‏ء جمود باشد و بارد باشد نار كه نزديك به اين مي‏آيد تا نار مستولي بر او نشده و بردش را فاني نكند بر سر جاش مي‏ماند و نمي‏گريزد به جهت اينكه غليظ است و منجمد و كثيف است لكن بعد از آني كه بارد نهايت لطافت را داشته باشد پس چون حرارت لطيفه صافيه كه از دور مي‏آيد برد مي‏گريزد و فاني مي‏شود به همان حالت كه آتش مستولي بر آن‏كه مي‏شود آن را فاني مي‏كند به همان معني همان‏طور آتش كه پيش برد لطيف مي‏آيد برد لطيف سريع الفرار است و برد كثيف بطي‏ء الفرار است و ثابت است در مكان خود پس چقدر شبيه است اين امر به احساس اين برد لطيف كه اينجا نشسته حر لطيف كه از دور مي‏آيد مي‏گريزد و اين را تعبير مي‏آورند و مي‏گويند احس اين گوسفند اينجا ايستاده بود همين كه گرگ از دور پيدا شد گريخت مثل اين‏كه سر جنوبي مغناطيس را كه مي‏آري سر شمالي قطب‏نما به محضي كه آمد فرار مي‏كند و مي‏گريزد اين چطور مي‏شود اين به جهت آن مناسبتي است در طبع اينها و منافرتي است كه در طبع اينها است پس سر جنوبي مغناطيس با سر جنوبي مغناطيس مناسبتي دارد كه آن را جذب مي‏كند و با سر شمالي منافرتي دارد كه فرار مي‏كند پس آن حار لطيفي كه از خارج مي‏آيد در اينجا مي‏ماند و اين آن را به خود مي‏كشد مي‏گويند ببين چقدر دوستش داشت و آن گريختن برد از حر را مي‏گويند كرهه پس معلوم شد كه جميع احساسات از فعلي و مثالي است كه از آن شي‏ء مي‏افتد به اين بعد از آني كه اين لطيف است و اين مثال منافي ما هو عليه است لامحاله از آن مثال نحو تألمي براي اين پيدا مي‏شود چون تألم پيدا شد اين احساس آن را مي‏كند و هر متألمي في الجمله منهزم مي‏شود و هر چيزي كه ميل مي‏كند و في الجمله اقبالي مي‏كند با او قرين مي‏شود به هر حالي معني احساس چيزي به غير از اين نيست و همچنين اراده آن چيزي است كه در اين شي‏ء پيدا مي‏شود و آن چيز به جهت شدت لطافتش مايل به آن مناسب است و به جهت لطافتش كاره از منافر است و چون رو به هرچه رفت مي‏گويند اراد و از هرچه منهزم شد مي‏گويند اراد لكن اين چيز سريع الحركة سريع الميل سريع الانهزام مي‏شود فكر مي‏كند كه فلان مثال حالا مواجه من مي‏شود و آن مثال يا منافر است يا مناسب اگر مناسب است تعانق مي‏كند و اگر منافر است فرار مي‏كند و علي اي حال چون سريع الحركة و الميل است به مناسب و سريع الاعراض است از منافر مي‏گويند اراده حتي آنكه عرب به طبع خود در آنچه حيواني هم نيست اراد مي‏گويد با وجودي كه در او ضعيف است اراده مثل آنكه جدار يريد ان‏ينقض با وجودي كه كثيف است اگر لطيف شده بود اراد او در نهايت وضوح بود ولكن چون غليظ است اراد آن خفي است عرض اراده به اين جهت در حيوان پيدا مي‏شود و حركت و احساس به اين جهت در حيوان پيدا مي‏شود مقصود اين است كه بعد از آني كه نبات لطيف شد و روح نباتي غايت لطافت را پيدا كرد حالات حيواني كه احساس و اراده و حركت باشد عارض لطافت عناصر است نه عارض ماده عناصر پس حالا بعد از آني كه احساس پيدا شد و اراده پيدا شد و حركت پيدا شد حالا هم به او مي‏گويند احساس بكن اين را و احساس مكن آن را و نظر به قرآن بكن و نظر به نامحرم مكن حالا آيا اين چيزي است كه عارض احساس مي‏شود يا عارض نبات مي‏شود يا عارض جماد گفته‏اند به مسجد برو و به ميخانه مرو اين رفتن و اين نرفتن مي‏خواهم بدانم صفات حركت است يا صفات نبات است يا صفات جماد است ملتفت باشيد كه از آنچه عرض كردم چگونه معلوم شد كه جميع شريعت صفاتي است كه عارض احساس و اراده و حركت مي‏شود و چيز ديگري نيست و سئل علي۷ عن العالم العلوي فقال۷ صور عارية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد حالا بعد از آني كه اين را دانستيد و صوريتش را فهميديد پس آن صورت فعليت است و صور فعليت است چون صورت فعليت است و انسانيت هم همان صورت است و همان فعليت است و باقي است و فعليت از ملك خدا محو نشد و در هر جايي كه فعليت پيدا شد فعليت عود به قوه نخواهد كرد پس انسان نمي‏ميرد ابداً بدن خراب مي‏شود بشود نباتيت متفرق مي‏شود بشود و حيوانيت متفرق مي‏شود بشود و فعليت دهري است و فعليت كه شد در مكان خود و حد دهري خود باقي است زمان نسبت فردي به فردي است و نسب و اوضاع فاني مي‏شود و انسانيت كه دهري است باقي مي‏ماند خلقتم للبقاء لا للفناء و انما تنتقلون من دار الي دار.

عرض شد اگر هرچه فعليت پيدا كرد دهريت دارد حيوان هم فعليت پيدا كرد؟

فرمودند حيوانيت چون زمانيت دارد و مي‏آيد زماني كه اين حيوان نباشد و نبات هم همان‏طور است اگر دهريتش را ملاحظه كنيد لكن بر نبات زماني از ازمنه كه متفكك شود و همچنين جماد هم همان‏طور در دهر باقي است مادخل في ملك اللّه لايخرج من ملك اللّه ابدا لكن جماد زماني است و مي‏آيد زماني كه جماد نباشد و نبات زماني است مي‏آيد زماني كه نبات نباشد و كذلك حيوان زماني است مي‏آيد زماني كه حيوان نباشد لكن انسان زماني نيست نه يكشنبه دارد نه دوشنبه دارد نه سه‏شنبه لكن حيوان يكشنبه و دوشنبه و سه‏شنبه دارد و مردم خود را گم كرده‏اند مثل آن كسي كه خود را كدو خيال كرده بود و انسانيت دخلي به اين حرفها ندارد انسان آن است كه احس و علم ان لااله الاّ اللّه حالا اين هيچ دخلي به شنبه و يك‏شنبه و دوشنبه دارد؟! هيچ دخلي به اين حرفها ندارد انسان حلم دارد حالا اين حلم چه دخلي به شنبه و يكشنبه داشت انسانيت غير احساس است و غير اراده و غير حركت است ولكن اعتدالهايي است و علومي است و اعمالي است و اوصافي است كه از مؤثرها و معلمهاي خارجي افاده مي‏شود به اين او به حيوان خود مي‏گويد كه احساس اين بكن حالا تو خودت مي‏خواهي حيوان باشي و هرچه مي‏خواهي بكني من غير حد و به اعتدال نروي لكن من مي‏گويم اين‏قدر برو و اين‏قدر برگرد و اين‏قدر لبث كن در كارهايت و حد داشته باش لكن حيوانيت شي‏ء مي‏گويد كه از وقت تولدم غضوبم تا مردن ديگر به مؤمن غضب مكن من سرم نمي‏شد مثل اينكه بهيمه مي‏گويد من اكولم و اكال ديگر حالا روزه بگير من روزه سرم نمي‏شود اما حيوان انسان را معلمين مي‏گويند ماه رمضان روزه بگير مي‏گويند ماهي سه روز روزه بگير و تا گرسنه نشوي مخور و پيش از آنكه سير شوي مخور و هي حد برايش مي‌گويند و اندازه براش قرار مي‏دهند تلك حدود اللّه و من يتعد حدود اللّه فقد ظلم نفسه اين ظلم نفسه از خواص حيوان است ظلم و غشم از صفات حيوان است چنان‏چه حضرت امير مي‏فرمايد در صفت روح حيواني.

باري اين حيوان يا مفرط است و يا مفرط و وسط راه نمي‏رود و مشكلترين كارها بر حيوان وسط راه رفتن است و سبك حيوان افراط است يا تفريط سهل است كه چنين يافته‏ام اغلب مردم را مي‏گويد از سر همه‏اش گذشتم يا اينكه يك دينار نمي‏دهم يا لج مي‏كند همه‏اش را مي‏ريزد يا هيچش را نمي‏دهد لكن اگر بگويي نصفه كن نمي‏كند و اين نيست مگر آن افراط و تفريط و بيحدي كه در حديث است بر او غلبه كرده و انسانيت اقتصاد است در جميع امور دين و دنيا و آخرت و ما مأموريم به اقتصاد واقصد في مشيك و اغضض من صوتك در جميع مشيها و در جميع صوتها در دين و دنيا و اخرت حتي در حيوانات مأموريم به اقتصاد فرموده‏اند به اقتصاد در عبادات برويد نه به طوري كه كسالت بياورد مثل اينكه حيواني را هرگاه دو سه منزل را يك روز بروي خود و حيوانت را مي‏كشي و مدتي ديگر ناخوش مي‏شويد و بايد معالجه كنيد و به زحمات بسيار ديگر مي‏افتيد پس خير الامور اوسط و وسط و اقتصاد و ميانه‏روي است.

باري حالا اين معلمين آمده‏اند كه اين حيوان حساس مريد متحرك را خواسته‏اند كه از افراط و تفريط دست بردارد متحرك به افراط و ساكن به تفريط نباشد اين است كه فرمودند عليك بالحسنة بين السيئتين و فرمودند خير الامور اوسطها پس در جميع چيزها شارع عدل امر به اعتدال فرموده مي‏فرمايد ان اللّه يعني خداي عادل يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي‏القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و فحشاء تجاوز از حد است فحش عن هذا يعني تجاوز و ينهي عن الفحشاء يعني ينهي عن تجاوز الحد پس خدا انبياء را فرستاده كه انسانيت به مردم تعليم كنند و آن انسانيتي كه از پدر و مادر تعليم گرفته به جهت اختلافات روايات پدر و مادر يعني اين پدر و مادر انسانيت را از انبياء سلف آموخته‏اند و بدانيد كه جميع انسانيتي كه هست مردم همه از انبياء آموخته‏اند لكن به جهت اعوجاج و غلبه هوا و هوس و نسيان و خطا و عادات و سهو و نواميس روايات انبياء را معوج كرده‏اند اين است كه گاهي در بعض چيزها امر و نهيشان افراط است و تفريط. پس اين پدر و مادر انساني درست مي‏كند بر نظم اين عالم و از انسانهاي اين عالم نه انسان واقعي حقيقي نهايت تمكيني مي‏كنند كه قدري معتدلتر و مناسبتر مي‏شود براي انسان حقيقي لكن غافل از اين مناسبتند و آنچه مردم دارند از انسانيت جميعش از انبياء اخذ شده است و خدا اول انسان را نبي آفريده و دوم انسان را نبي آفريده و هميشه نبي فرستاده و دنيا را خالي از انسان نگذارده و نخواهد گذاشت و اگر خالي بگذارد از انسان منقلب مي‏شوند و خورده خورده حيوان مي‏شوند.

عرض شد كه اين نبات صوافي جماد است يا نه؟ اگر صوافي جماد است چگونه اثر و مؤثر به آنها گفته مي‏شود؟

فرمودند ماده صافيه نبات است يا صفا نبات است اين را بايد فهميد اگر اين درست شد معلوم مي‏شود.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس شصت و نهم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

در هفته گذشته سخن كشيد به معني تشريع و تكوين و مؤثرات تشريعيه چه مي‏كنند و چگونه تكميل غير مي‏كنند و مؤثرات تكوينيه چگونه عمل مي‏كنند و احداث مي‏كنند بعد از آن‏كه گفتيم اصل مقام تشريع مقام اوصاف است كائنا ماكان بالغا مابلغ در هر مرتبه و مقامي و مقام تكوين مقام آن ذات و حقيقت شي‏ء است كه آن شي‏ء را از عدم به وجود مي‏آورند بعد از آني كه مقام تشريع مقام اوصاف شد مراتب اوصاف مختلف مي‏شود از جمله مراتب اوصاف يكي اين شرعيت ظاهري است و آنچه به واسطه اين شريعت حاصل مي‏شود و در اين شريعت ظاهره از براي وجود تشريعي كه به اين شريعت ظاهره حاصل مي‏شود باز بايستي كه مشيتي باشد كه آن مشيت را بنفسها آفريده باشند و آن مشيت سابقي نداشته باشد كه استيفاي هستي يعني آن هستي تشريعي از آن كند و هرچه پا به دايره هستي مي‏گذارد و نگذارده بود حادث است و هرچه حادث است محدثي مي‏خواهد و احداثي مي‏خواهد و احداث مناسب حادث بايد باشد تا اينكه آن حادث از آن احداث و به آن احداث به عمل آمده باشد و چون هرچه پا به دايره حدوث گذارده محدث مي‏خواهد و احداث مي‏خواهد بايستي منتهي شود اين امر به احداثي كه پيش از آن احداثي ديگر نباشد تا اين سلسله غيرمتناهي نباشد پس لامحاله محتاج به اين است كه منتهي شود به جايي به مبدئي كه ديگر از آن سنخ و از آن نوع نباشد چيزي كه به آن او احداث شده باشد پس از اين جهت در هر دايره حدوثي منتهي مي‏شود به يك احداثي كه آن مبدء آن دايره باشد و از آن تجاوز نمي‏كند كه اگر از آن احداث بگذري از آن نوع صفت ديگر نباشد و بنابراين قاعده در دايره شريعت هم كه از القاء حادثي به حادثي و تكميل حادثي مر حادثي پيدا مي‏شود بايد امر منتهي شود به يك حادثي كه آن حادث استيفاي اين كمال و اين تركيب را از سابقي نكرده باشد و بايد آن حادث در مقام خود مخلوق بنفسه و كامل بنفسه باشد و متشرع بنفسه باشد و استيفاي كمال را از ديگري نكرده باشد و به حسب ظاهر هم همين‏طور است اين از آن اخذ مي‏كند و آن از آن و هكذا تا آنكه مي‏رسد به جايي كه از كسي ديگر اخذ نكرده باشد و او بنفسه صاحب اين علم شده و از ديگري اخذ نكرده و خود ابداع و اختراع اين علم را كرده پس امر شريعت بايد منتهي شود به شارعي كه آن از ديگري اخذ شرع و تعلم نكرده باشد پس او در اين دايره مشيتي است مخلوق بنفسه كه خداوند اول او را بنفسه هدايت كرده و بنفسه تعليم كرده و بنفسه كامل كرده بعد از آني كه براي او كمالي و فضلي و نوري پيدا شد كه بتواند ديگري را هدايت كند آن فاضل نور آن مي‏تابد بر ساير ناقصان و ساير ناقصين استكمال حاصل مي‏كنند و ترقي مي‏كنند و متمسك به حبل آن فاضل مي‏شوند و صعود مي‏كنند به سوي آن مشيتي كه كامل بنفسه است پس در اين دايره هم مشيت بنفسهي در اين دايره است و به اجماع مسلمين وجود محمد بن عبداللّه است صلوات اللّه و سلامه عليه و آله اجمعين و او است عالم غير متعلم كه از هيچ مخلوقي تعلم نكرده و اخذ شريعت و دين را از كتاب و سنت كسي ديگر نكرده است بلكه آن بزرگوار وجودي است كه از غيب خود به عرصه ظهور او آمده است و خود او معلم خود او شده اگرچه حيث معلميت او اسم اللّه باشد و خدا تعليم او كرده باشد ولكن خدا به خود تعليم خود او كرده و خود او را به خود او هدايت كرده پس وجود مبارك آن بزرگوار به ضرورت اسلام اول ماخلق اللّه است و او است عالمي و معلمي كه تعلم از ماسواي خود نكرده و او است كاملي كه جميع ماسواي او به او استكمال بايد بكنند.

باري مقصود اين است كه خود او بنفسه داراي كمالاتي است و خود او بنفسه داراي اعتدالي و استقامتي است و داراي كمال و نوري است كه جميع ماسوي بايد از او اخذ كمال و نور و علم كنند و از او فرابگيرند و تعليم خدا هم به آن بزرگوار تعليم قولي نيست كه ميان پيغمبر و ميان خدا صوتي فاصله باشد كه از پيش خدا بيايد و به پيغمبر برسد و اگر چنين باشد آن صوت اقرب الي اللّه مي‏شود و آن صوت اول ماخلق اللّه مي‏شود و اين غلط است پس پيغمبر به صوتي تعلم از خدا نكرده خود او است و اول كلمه كه خدا به او تنطق كرده در عرصه امكان خود او است پس او را به خود او تعليم كرده يعني جعله عالما و معتدلا مستقيما به طوري كه هرچه از او بپرسي هرچه باشد همين كه رجوع به قلب خود مي‏كند و به سليقه مستقيمه خود نظر مي‏كند مي‏فهمد حقيقت آن را و به جهت آن احاطه كه به جميع اكوان دارد حقايق اشياء را مي‏بيند و صلاح و فساد آنها را مشاهده مي‏كند و نظر او معتدل و مستقيم است و نظر او را خداوند چنان خلق كرده كه به هرچه نظر كند حق و باطل آن را مي‏فهمد خوب چطور چيزي است كه هيچ نقص در ربوبيت نيست شما اگر صاحب خط باشيد شما را چنين آفريده كه به هر خطي كه نگاه مي‏كنيد مي‏فهميد كه خوب نوشته يا بد نوشته و شما اگر بافنده باشيد شما را چنان خلق كرده كه هر پارچه به دست شما بدهند مي‏فهميد كه خوب بافته يا بد و اگر شما نقاش باشيد جميع صور و گلها و نقشها را كه ببينيد خوبي و بدي و اندازه خوبي و بدي آن را مي‏فهميد و نقصي در ربوبيت خداوند عالم نشده كه هر كسي را و شما را در هر صنعت اين‏طور خلق كرده باشد حالا چه مي‏شود يك بنده را هم چنين آفريده باشد كه او استقامت و اعوجاج جميع موجودات را بفهمد و سبب آن را هم و علاج آن را هم بفهمد و نقص هم در ربوبيت او نمي‏شود و او شريك خدا در تشريع نمي‏شود بلكه خدا او را چنين آفريده و به او فرموده احكم بما اريك اللّه آنچه را من به تو نشان داده‏ام تو حكم كن و به همه مردم گفته ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا و به مردم گفته كه من يطع الرسول فقد اطاع اللّه پس او را چنين آفريد و حجتها و خلفاي بعد از او را هم چنين آفريد و نازل فرمود اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم بعد از آني كه اينها را چنين آفريد و معصوم آفريد و گفت اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم و چون ماسواي آنها را غير معصوم آفريد نازل كرد و لاتطع منهم اثما او كفورا هركس معصيت كرد اثم است و معلوم است كه غير اولي الامر آثمند و معصوم نيستند و بعد از آن فرمود كه ياايها الذين امنوا اتقوا اللّه و كونوا مع الصادقين يعني هميشه ملازم خدمت صادقين باشيد كه آنها اعمالشان تصديق اقوالشان را مي‏كند و اقوالشان بر وفق اعمالشان است و به ضرورت جميع مسلمين شيعه و سني اين دوازده امام كه ما داريم اينها ثقاتند و عدولند و داخل صادقين‌اند به ضرورت مذهب شيعه و سني و هيچ كس از سني در اين تأمل نكرده‏اند و آنها را افضل اهل عصر خود دانسته‏اند و عالمند و نقصان در خود اينها نيست بحثي كه دارند بر شماها دارند و آنها را به لقب امامت هم ذكر كرده‏اند اتقوا اللّه و كونوا مع الصادقين پس ما بايد با ايشان باشيم و مطيع ايشان باشيم اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم.

باري در صدد اينها نبودم مطلب اين بود كه پيغمبر مشية اللّه تشريعيه است و به او منتهي مي‏شود جميع شرايع و ادياني كه براي انبياء بوده و جميع آنها منتهي مي‏شود به آن بزرگوار و او است معلم جميع پيغمبران و جميع رسل رسل اويند و امت اويند و او رسول رسل است و جميع رسل اخذ شريعت از او بايد بكنند و چنان‏كه در مشيت كونيه گفته‏ايم معلوم شما شده كه از سحاب مشيت كونيه ماء وجودي نازل شد بر ارض امكان و مخالط شد با لطايف ارض امكان و از ارض امكان روييده گياه اكوان و كذلك از سحاب اين مشيت تشريعيه نازل مي‏شود ماء وجود شرعي و آن ماء واقع مي‏شود بر ارض امكاني كه قلوب شيعيان و انيت آنها باشد كه اين ارض امكان است و ارض قلوب و قابليت اناسي امكان است براي آن ماء نازل از سحاب مشيت شرعيه يعني ممكن است كه از اين ارض شقي برويد و ممكن است كه سعيد برويد پس ماء وجود تشريعي از سحاب مشية شرعيه كه وجود مبارك حجت است نازل مي‏شود بر ارض امكان كه قلوب شيعيان باشد انظر الي آثار رحمة اللّه كيف يحيي الارض بعد موتها اينجا است آثار رحمة اللّه كه رحمة اللّه علي الابرار و نقمة اللّه علي الفجار است يا رحمت واسعه كه آن مقام محمد است صلوات اللّه و سلامه عليه انظر الي آثار رحمة اللّه كيفي يحيي الارض استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاكم لمايحييكم پس پيغمبر آمده است براي احياكردن اين ارض امكان و از سحاب وجود او ماء نازل شد و اينها تسميه نيست كه خيالتان برسد كه اينها نسبتهايي است و تمثيلاتي است مي‏آورند بلكه اين ماء وجود اشد استقلال است هفتاد مرتبه از اين ماء وجودي كه آمده به ارض اجسام و جسم روييده لكن مردم همين كه اينجا چيز كندله مي‏بينند مَسّش مي‏كنند آن را چيز مستقلي مي‏دانند و غافلند خيالشان مي‏رسد كه شي‏ء تا لمس نشود استقلالي ندارد و غافلند و خبر ندارند كه مثل لمس ما مر اينها را مثل لمس سايه شما است مر سايه زيد را شما دوتا پيش آفتاب ايستاده‏ايد دستهاتان را بهم مي‏دهيد و سايه‏هاتان هم دستهاشان را بهم مي‏دهند دوتا سنگ بزرگ باشد پيش آفتاب و شما و زيد در آفتاب دست كنيد اين سنگها را برداريد سايه شما هم دست دراز مي‏كند سنگ را برمي‏دارند شما زور مي‏زنيد بدن سايه شما هم زور مي‏زند شما دستهاتان كشيده شما راست مي‏شود سايه شما هم دستهاش كشيده مي‏شود سرش راست مي‏شود آينه در مقابل بگذارند و جمع مي‏شود و عكس بدن شما در آن مي‏افتد و عكس بدن شما هم سنگ را مي‏خواهد بردارد و زور مي‏زند و در صورت او و چشم او و اعصابش پيدا مي‏شود زور و شما كه نگاه مي‏كنيد مي‏دانيد كه آن سنگ اخف اشياء است و مي‏دانيد كه ظل است و هيچ زور نمي‏خواهد لكن وقتي زورزن هم ظلي است زور ظلي مي‏زند لكن نه آن زورزن و نه آني كه براي او زور مي‏زنند چيزي نيستند و هر دو اخف از جناح بعوضه‏اند لكن چون آني كه زور مي‏زند ظلي است سنگيني از آن سنگ ظلي مي‏فهمد حالا همچنين و غافلند مردم هرچه را مي‏بينند مستقل انگاشته‏اند خوب آنچه را مي‏بينند رنگ است و شبحي آنچه را مي‏بينند تربيع است و شبحي است و آنچه مي‏بينند تكعيب است و ثقل و خفت و شبحي است و لينت و خشونت است و شبحي است و شما با همين دستي كه از جنس همين اشباح دارد كه هيئتي دارد و رنگي دارد ليني دارد و خشونتي و ثقلي و خفتي و اينها همه صفات است با اين دست شبحي اين سنگ شبحي را مي‏خواهند بردارند مي‏بينند چيز كندله‏اي است و سنگين به دست شما مي‏آيد و حال آنكه اخف از جناح بعوضه است و عالم به اوضاع اين عالم كه نظر به اين عالم مي‏كند مي‏داند كه اين عالم جميعش مقادير است و صفات و اشباح است و اين هيچ وزن ندارد و اخف از جناح بعوضه است وقتي اين‏طور شد چه عظم دارد به نظر شما اين وجود خارجي جسماني و آن وجود تشريعي پيش شما وصفي به نظر شما مي‏آيد عارضي و حال آنكه آن وصف روح الايمان اقرب به مبدء است و اقرب به خداي احديت و دائم و باقي و مستقل است پس آن وصف روح الايمان و خود روح الايماني كه هست ابقي و اوحد و اشد استقلالاً و اكثر دواماً و بقاءً است و آن هيچ دخلي به اين وجود ندارد اين وجودي است لايزال و لايزول و از عرصه خلود است. نه لذات او شباهتي به لذات اين اجسام دارد و نه آلام او شباهتي به آلام اين اجسام دارد و استقلال آنها هفتاد مرتبه بيشتر است از اين وجوداتي كه شما اسمشان را كون گذاشته‏ايد و چيزي انگاشته‏ايد و حال آنكه اگر كسي به نظر حكمت نظر كند جميع اين اشياء را و جميع آنچه در الف الف عالم است همه اشباحند و اوصافند براي آن وجود مستقلي كه مبدء كل است همه صفات او و همه انوار اويند مثل رنگ حنا كه به دست شما است به همان‏طور جميع الف الف عالم همه اوصافند و همه اشباحند و وجود مستقل او است كه به همه اين شكلها در آمده،

ما في الديار سواه لابس مغفر   و هو الحمي و الحي و الفلوات

و السلام.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس هفتادم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

سخن در وجود تكويني و وجود تشريعي بود و عرض كردم كه از براي هر وجود حادثي احداثي بايست باشد به جهت اينكه حادث به احداث محدث بايد حادث شود و به جهت اين معني مي‏بايستي منتهي شود امر به احداثي كه آن احداث بنفسه احداث باشد نه به احداثي ديگر پس به اين جهت در هر دايره وجودي مبدئي است كه آن مبدء بنفسه بايد حادث باشد در رتبه خودش پس در اين وجودات شرعيه بايستي امر منتهي شود به يك حادث بنفسه و به يك وجود شرعي كه حادث شده باشد بنفسه و او به واسطه تكميل مكملي ديگر به عمل نيامده باشد و بعد از آني كه به دليل و برهان نظر كرديم ديديم آن وجودي كه مبدء وجودات شرعيه بايد باشد وجود محمد بن عبداللّه است۹ و وجود شرعي عرض كردم وصفي است كه عارض مي‏شود به ظاهر به كون در ظاهر عارض مي‏شود چنان‏كه وجود كوني وصفي است عارض امكان مي‏شود در اينجا هم وجود شرعي وصفي است كه عارض اكوان مي‏شود و اين اكوان امكانند از براي او يعني صلوحند براي آن وجودات شرعيه لكن در اينجا يك دقيقه‏اي است كه كمتر جايي گفته شده و كمتر هم نوشته شده از مطلب اگرچه بيرون مي‏رويم لكن اينجا موضعش است و جاش رسيده عرض مي‏كنم و اين مطلب عظيمي و عمده‏اي است و براي اين فروع بسيار است و مطالب بسيار از آن فهميده مي‏شود و آن اين است كه آيا اين قطعه مومي كه ما اين را مي‏گيريم و مصور مي‏كنيم به صور مختلفه به صورت مرغ گوسفند شتر و هكذا يا اين قطعه مداد را به صور حروف مصور كنيم ببينيم اين صوري كه عارض اين موم شده از كجا آمده و مبدء اين صورت از كجا است ببينيم كه اصلش و مبدئش و ماده‏اش از كجا است و صورتش از كجا است صورت اخير كه نبود از كجا آمد و به حسب ظاهر آنچه گفته شده و مي‏شود به جهت تسهيل بيان و نوشته شده و مي‏شود به جهت تسهيل بيان اين است كه اين شمعه امكاني است براي اين صور و اين صور در او بالقوه است و آن صانع و موجد خارجي مي‏آيد و از قوه اين شمعه بيرون مي‏آورد صورتي از صور را و به عرصه فعليت مي‏آورد و بعد از آني كه رأيش قرار بگيرد اين صورتي را كه به عرصه فعليت آمده رد مي‏كند به امكان اين شمعه و صورت ديگري بيرون مي‏آورد و چون آن صوري كه در قوه اين شمعه است در اندرون شمعه معدود نيستند و از هم ممتاز نيستند و نهايتي از براي آن صور نه عرضاً و نه طولاً نيست و اينكه حضرت امير مي‏فرمايد كل معدود متنقص و در اندرون شمعه صور معدود و مميز نيستند پس در اين شمعه صورت مرغ و شتر و گوسفند و سگ نيست و صور الي مالانهاية له در اين شمعه بالقوه است سهل است صورت مرغ تنها را نه يك صورت مرغ نه دو صورت نه سه صورت نه ده صورت نه صد نه هزار بلكه اگر هزار بگويم تا روز قيامت بلكه همان صورت طير معين صد هزار هزار كرور در اين بالقوه بيشتر است و صورتي كه نوعشان مختلف شد انواع الي مالانهاية در اين بالقوه است لكن صورت طير در او عين صورت ابل است و صورت ابل در آن عين صورت شاة است در او تعين نيست و چون در او تعين نيست الي مالانهاية صور در او كامن است پس چون تمايز نيست گفته شدكه عرصه عدم است به جهت آنكه نيست صورت طيري در آنجا و معني دار عدم يعني امكان اين است در بعضي دعاها يافت مي‏شود الحمد للّه الذي خلق الاشياء من العدم و خلق الاشياء من الامتناع نگفته‏اند معني ندارد اين عدم وجودي و عدم امكاني اين صور از اينجا بيرون مي‏آيد حالا آن كسي كه فاعل است و موجد صورت است مي‏آيد و يكي از اين صورت را بالقوه هست بالفعل مي‏كند و تقويت و تكميل آن مي‏كند و او را به فعليت مي‏آورد و بر ظاهر شمعه آن را ظاهر مي‏كند پس شمعه ظاهر مي‏شود به صورت آن طير وقتي كه خواست برگرداند و اين صورت را مرغ مي‏شكند و مي‏فرستد به اندرون شمعه و در آن دريا غرق مي‏كند و تعين او باطل مي‏شود اين است كه حكماء گفته‏اند كه در اعدام امتيازي نيست اينجا جاي اين حرف است خلاصه اين حرف زده شده و مي‏شود و نوشته شده و مي‏شود و همين‏طور مي‏گوييم و چاره جز اين نداريم و حق بيان و اصل بيان اين نيست به جهت آنكه در آن امكان چون اين معدوم است بالتمام در آنجا تميز ميان الف و باء نيست ديگر الف را تقويت مي‏كند يعني چه پس اين مسامحه دارد از انجا الف را برمي‏دارد يعني چه چه چيز را تقويت مي‏كنند و آن مقوي چه چيز است آنجا كه عرصه عدم است آنجا كه الف نيست چرا باء نشد چرا جيم نشد چطور شد الف را از توي آن بيرون آوردند و توي آنجاست يعني چه آنجا كجا است صورت است صورت در عين ماده يعني چه اگر عرصه صورت نباشد كه آن ماده است و جوهر است و توي جوهر عرض است يعني چه و از توي جوهر و ذاتيت جوهر عرض را بيرون مي‏آورند يعني چه آنچه از جوهر بيرون مي‏آورند آن جوهر است نه عرض پس اين صورت در آن جوهر كامن و بالقوه بود يعني چه از اين گذشته ما به برهان ثابت كرده‏ايم كه عرصه جوهر بالاي عرصه عرض است و عرض را چگونه از توي جوهر بيرونش مي‏آورندش چگونه اين عرض در دون رتبه جوهر است و وجودش ثاني و بالتبع است در آن وجودي كه اول و بالذات است خواهد بود پس مسامحه بسيار در اين بيان هست و در اغلب بيانات همين‏طورها گفته مي‏شود و بايد به طوري گفت كه بفهمند لكن حالا چون موقعش رسيده و جاش رسيده عرض مي‏كنم ببينيم اين صورت از كجا آمده و كجا بود آنها كه باطل محض نگفته‏اند بلكه مسامحه در بيان كرده‏اند پس مي‏گويم شك نيست كه اين صورت نبود مسلما و حادث است و چون اين صورت حادث است محدث دارد و آن محدثي كه محدث صورت است احداث حادث مي‏كند به فعل خود و حادث اثر فعل او است و شعاع و نور فعل او است و چون اثر فعل او است ماده او شبح منفصل فعل او است و صورت او شبح منفصل فعل او است و اين صورت بمادته و صورته قائم است به فعل فاعل مسأله بسيار دقيق است و فروع بسيار دارد و فضايل بسيار از آن بيرون مي‏آيد پس مي‏گوييم شك نيست كه اين صورتي كه بر اين شمعه است حادث است و شك نيست كه ماده حادث شمعه نيست و ماده تربيع شمعه نيست بلكه ماده آن ابلي كه ساخته شده شمعه است و صورت او صورت ابلي است و سخن در صورت شمعه بود سخن در صورت ابلي نبود خود اين صورت ابلي حادث است و اين حادث محدث دارد چون محدث دارد ماده‏اش شبح منفصل فاعل است پس چون ماده‏اش شبح منفصل فعل فاعل است پس صورت قائم است به فعل فاعلش بمادته و صورته و هيچ حاجتي به شمعه ندارد فاعل اگر اين صورت طيري را بر طين مي‏خواست بگذارد مي‏گذارد و كذلك بر خشب يا بر موم و از همه اينها آن صانع طير را مي‏سازد و صورت طيري اثر فعل او است كه طَيَّرَ باشد و جعل الطير باشد و چون آن فعل به صورت طير و طَيَّرَ درآمد تا فعل فاعل في المثل جعل بكنيم تا الف نباشد الف به فعل نمي‏آيد في المثل تا جَيَّمَ نباشد جيم به عمل نمي‏آيد پس فعل فاعل جيم شده چون جيم شده به صورت جيم درآمده و چون به صورت جيم درآمده شبح منفصلي دارد شبح منفصل آن صورت است پس آن صورت جيم قائم است به فعل جيَّمَ كاتب و فعل جَيَّمَ رأسي از رؤوس آن حركت مطلقه است كه به صورت جَيَّمَ كه درآمد شبح منفصل او جيم مي‏شود حالا اين شبح اگر در مرآت مداد افتاد جيمي مي‏شود از مداد و اگر در مرآت خشب افتاد جيمي مي‏شود خشبي و در مرآت طيني افتاد جيمي مي‏شود طيني و جيم مال آن فعل فاعل است و اگر في المثل بشكني آن خشب را مرآت را كه خشب بود شكسته نه اينكه جيم شكسته و آن آفتاب فعل در آسمان چهارم است و نور آن فعل در هوا منتشر است و در آينه سنگ تو ظاهر شده وقتي آينه را مي‏شكني آن ظهور آفتاب غيب مي‏شود و پيدائيش بدل به پنهاني مي‏شود نه اينكه معدوم مي‏شود يا خورشيد از آسمان مي‏رود يا نورش از آسمان مي‏رود بلكه سرجاش هست و از آنچه عرض كردم ببين مسائل حل مي‏شود و چه شبهه‏ها رفع مي‏شود بدن زيد را كه اينجا خراب مي‏كنند بعد از اينكه اين را فهميديد جاهل نمي‏تواند حرف جاهلانه بزند بگويد انساني كه در اين بود و صورتي كه در اين مرآت بود باطل شد و رفت به قوه نه كجا رفت آن صورت قائم است به مؤثرش و باقي است صلوة قائم به ذات زيد است و آن صورت عيب نمي‏كند ابدا نهايت در مرآت بدن افتاده بود حالا خرابش كرد و حالا كه خرابش كرد نه اين است كه او نيست بلكه هست و ظهور ندارد اينجا و در سرجايش هست و كم نشده و كم نخواهد شد بلكه جميع اعمال در لوح محفوظ ثبت است مالهذا الكتاب لايغادر صغيرة و لاكبيرة الاّ احصيها و وجدوا ماعملوا حاضرا همان‏جا گذارده و آفتاب به شكستن آينه نمي‏شكند و اين نور لازم منير خود هست پس آن صورت طيري كه روي اين شمعه است اثر طَيَّرَ فاعل موجد طير است و آن فاعل مادام كه باقي است اين صورت طير قائم به فعل او هست و باقي است و به اين اشكال رفع مي‏شود حالا ببينيد كه اينكه ابده بديهيات شده كه كتابت اثر كاتب است و در كتب مشايخ است كه كتابت اثر كاتب است و حال آنكه مي‏بينيم كه يبقي الخط في القرطاس دهراً و كاتبه رميم في التراب چطور اين اثر آن است و از اين مسأله كه عرض كردم رفع اين شبهه مي‏شود اين‏طور كه شبح فعل كاتب كه حقيقت مراد مشايخ از كتابت آن انوار شمس زيد است انوار شمس فعل زيد كتابت زيد است و آن قائم است به فعل زيد آنها اثر زيد است لكن اين مداد ما مشايعت كرد آن حركت را يد زيد را او كه دستش را برداشت اين مشايع بر همان حال منجمد شد مثل سنگي را كه برداشتي بردي جايي گذاردي مشايعت دست تو كرد دست خود را كه از او برداشتي سنگ آنجا مي‏ماند و نمي‏تواند پا شود برود و همچنين اين مداد هم مشايعت يد كاتب مي‏كند نه اينكه اين مداد اثر كاتب باشد و نه اينكه اين حروف اثر كاتب باشد اگر حروف اثر كاتب باشد آن كاتب كه مرده بايست اين هم اينجا بميرد و حال آنكه باقي است باز در اينجا دقيقه‏اي است و جهات مسائل بسيار است يك جهتش را در يك مجلس و يك بيان مي‏توان گفت و همه را كه نمي‏توان گفت از اين جهت شبهات پيدا مي‏شود حالا بايد ديد كه اين كتاب كه اينجا گذارده اين مسأله را كه بدانيد ثمر ديگري خواهد كرد اعتماد و توكل شما بر خدا زياد مي‏شود چه بسيار مردم خيالشان مي‏رسد كه سبب شي‏ء و مؤثر شي‏ء شي‏ء مقارني است كه با او قرين شده خير چنين نيست بلكه خدا براي اين شي‏ء خدا اسباب بي‏نهايت فراهم آورده اين كتاب كه اينجا گذارده خيالتان مي‏رسد موثر اين كتاب هماني است كه اين كاغذها را بهم جمع كرده و اينها را جلد كرده و غافليد از اين‏كه اگر هوا چنان گرم شود مثل كوره حدادي اين كتاب به اين هيئت باقي نمي‏ماند و ذائب مي‏شود مثل ساير ذايباتي كه هست و اگر مثلا عالم را برد بگيرد چنان بردي كه مافوق ندارد اين آب جريانش تمام مي‏شود خيال مي‏كنيد بدن زيد همين بدن استقلالي دارد اگر هوا گرم شود او را مي‏سوزاند و خاكسترش به باد مي‏رود و اگر هوا سرد شديد شود بدن منجمد مي‏شود مثل بحر ثلج منجمد مي‏شود و اگر خدا هوا را به تزلزل درآورد هوا را يا زمين را به طوري كه اوصال اين را از هم بريزد تمام خواهد شد اگر هوا را سم كند به تنفس اين شخص ذائب مي‏شود به سبب جذب سم هوا را پس جميع جزئيات اسباب آسمان و زمين اگر به حالت اعتدال بايستد اين شخص مي‏تواند باقي و برقرار باشد و اگر جميع جزئيات اسباب دخيل است پس شخص دارچيني مي‏خورد مي‏گويد الحمدللّه احوالم بهتر شد همين اوضاع به همين نسبت است و باز گرمي هوا و سردي و سميت مثل سابق اگر مي‏شد وجودش را فاني مي‏كرد اگر رمال عالم هر يكي سرجاش نبود و خدا امر به باد مي‏كرد و آنها را مي‏ريخت بر تو و امر به سنگها مي‏كرد و به تو مي‏خورد تو هلاك مي‏شدي در همان آن و هكذا من نمي‏توانم احصاء كنم آنها را و چيزهايي كه خيلي وضوح دارد عرض مي‏كنم زيرا كه جميع كواكبي كه در آسمان هست جميع اين درجات و قرانات و اوضاع فلكي كه هست همه دخيل است براي اينكه تو باشي و به اعتدال راه روي اگر يكي از اينها خلل پيدا كند اين اوضاع بايد از هم بپاشد و ديگر هيچ يك از اين اوضاع نيست شما خيالتان برسد بگويند فلان كس اگر فلان روز دست مرا نگرفته بود من هلاك مي‏شدم و سبب او بود اين يك سبب از صد هزار كرور سبب است نه اين است كه اين مؤثر بود نه اينكه فلان كس را دوا كشت نه فلان كس را زهر كشت يا شمشير كشت اين يك سبب است از صد هزار هزار كرور سبب نه اينكه همين شمشير او راكشت نه به خاطرتان برسد اين مي‏تواند به تنهايي لولا الموالي@البواقي@ مؤثر باشد حالا كه امر چنين است پس اينها اصابع مؤثرند اينها انامل موثرند مؤثر نيستند ابدا مثل اينكه چشم الف به دست من است كه من از امام به ورا مي‏آورم اين الف عقلش نمي‏رسد اعضاي من غرور من اعضاي من جوارح ارادات من سليقه من چشمش به دست من است كه از امام به ورا بيايد نمي‏داند اين دست تابع است براي جميع اسباب غيبيه كه وراي اين است يك سر موي شما اگر حركت كند همين حركت موقوف است به جميع اسباب آسمان و زمين موقوف است به جميع كواكب به جميع اوضاع جميع آسمان و زمين ذره ذره آنها مرتبط است اينكه حركت يك موي شما موقوف است به جميع اسباب همين را مي‏خواهيد نشانتان بدهم حالا ببينيد اين مو كه حركت كرد لامحاله هوايي بايد حركت كند آن هوا كه بايد حركت كند نه اين است كه آن را بخاري يا حركت محركي تحريك كرده آيا نه اين است آن بخاري كه بايد حركت بدهد و از زمين برآمده است نه اينكه حرارتي است آيا نه اين است سطوع داده اين بخار را اين از شمس است آيا نه اين است كه اين شمس فلكي دارد آيا نه اين است در آن آن طلوع نمي‏كرد اين بخار و اين حرارت و اين تحريك بايد جميع اوضاع بهم بند باشد چون در آن وقت در جميع اوضاع عالم بايستي نسبتي پيدا مي‏كند اينجا طالع دارد رابع دارد عاشر دارد و هكذا و همچنين جميع كواكب بايد به همين‏طور حركت كنند و همچنين بايد از حضرت آدم تاكنون اين اندازه حركت كند تا در اين زمين به اين اندازه تحريك بخار شود و تحريك هوا را بكند و اگر آدم دو روز پيشتر تولد كرده بود امروز اينجا اين مو حركت نمي‏كرد و اگر دو روز نوح پيشتر تولد كرده بود جميع ذرات آسمان و زمين ارتباط بهم دارند و لازم و ملزوم يكديگرند برجاي خود نبود اين تركيب كه شد اين اقتضاء را مي‏كرد پس اين مو حركت نمي‏كرد يك دانه سنگ آدم اين يك انمله‏اي است از انامل يد آن كسي كه مؤثر است پس مؤثر را پيدا كنيد و بايد آن يكي باشد كه يد او اين همه اصبع دارد آن يد خود را اينطور حركت داد اين اصابع جميعا به اين‏طور حركت كرد هرچه بايد همه را او مي‏كند پس اين صورت كتابي كه در آن شروع در مثل آن كردم قائم است به فعل مؤثر خود تا او برقرار است اين صورت مستند به او است و همه اصابع او است مي‏خواهد به اين اصبع مي‏گيرد و مي‏خواهد به آن اصبع مي‏گيرد پس اين كتابت قائم است به فعل فاعل خود كه مشية اللّه است و او است خالق و او زنده است كه اين باقي اين كاتبي كه اين را نوشته و رفته اين يك اصبع از اصابع او است نمي‏بيني كه اگر هوا گرم بود اين كتابت ذائب مي‏شد اگر اوضاع عالم تغييري بكند مداد متشقق مي‏شود خراب مي‏شود پس حافظ اين الف كسي است كه اوضاع اين عالم را اين‏طور نگاه داشته و فعل كسي ديگر را كسي ديگر نگاه نمي‏دارد هركس فاعل است فعل خود را امر كسي ديگر را كسي ديگر نگاه نمي‏دارد و من مي‏بينم كه اين الفي كه به آسمان و زمين محفوظ است و به آفتاب و ماه و ستارگان محفوظ است و به قرانات اين عالم به رطوبت و يبوست و به حرارت و برودت امر كسي است و اينها اسباب كار او و اصابع اويند و الاّ اثر قائم زيد را چرا بايد آفتاب نگاه دارد پس اثر او نيست و دخلي به او ندارد چه فايده مطلب نمي‏شود و دو درس باهم نمي‏شود.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس هفتاد و يكم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

سخن به مناسبتي كشيده بود به بيان تأثير و تكميل و في الجمله عرض شد و سخن به اينجا منتهي شد كه در تشريع ظاهري همه مي‏بايست انتهاي جميع شرعيات به آن شارعي باشد كه آن شارع متشرع براي غير نباشد بلكه متشرع به نفس باشد و از خداوند عالم به او ابتداءً رسيده باشد و او مبلغ به ساير كاينات باشد به جهت آنكه هر كثرتي بايستي منتهي به وحدت شود حكما و الاّ تسلسل لازم آيد پس از اين جهت گفتم منتهي شد سلسله شرعيات به شارع اول كه وجود مبارك پيغمبر باشد و او است شارع بنفسه و متشرع بنفسه كه خداوند عالم به او الهام جميع شرعيات را و او مبلغ شده به سوي جميع كاينات پس او در مقام شرعيات به منزله مشيت است كه خلقت المشية بنفسها بلكه خود مشيت شرعي است پس چنان‏كه در كونيات خلقت المشية بنفسها و بعد از آن از آن مشيت شبحي منفصل مي‏شود و نوري ساطع مي‏شود در مراياي قوابل امكانيه و اكوان پيدا مي‏شوند اينجا هم آن نور اعتدال شرعي كه شبح منفصل شارع است و از جبهه مبارك او و رخساره درخشان او و وجود مسعود او آن نور ساطع مي‏شود در عرصه قوابل اكوان اناسي و اكوان براي آن نور امكانند مثل اينكه مداد اگرچه كائني است از اكوان لكن امكاني است براي حروف چنان‏كه زيد كائني است از اكوان لكن امكاني است براي بودن مصلي و صائم و مزكي و حاج و قائم و قاعد و راكع و ساجد و ممكن است كه همه اينها از اين امكان به عمل آيد و از اينجا به دو سه كلمه ملتفت باشيد كه تكاليف واقع مي‏شود بر مايمكن ان‏يظهر نه اينكه تكاليف بر مايجب ان‏يكون عليه بر كون تكليف واقع نمي‏شود به اينكه زيد باش تكليفش نكرده‏اند و زيد باش يجب ان‏يكون عليه است و همه جا تكليف بر مايمكن ان‏يظهر است نه بر مايجب و چه مي‏شود آن مايجبي كه در اين رتبه است داخل مايمكن رتبه اعلي باشد اگرچه خود اينها مايجب است لكن مكلف به اينها صاحب رتبه اعلي است و مكلف زيد است بان‏يقوم و يقعد نه اينكه قيام است مكلف بان‏يكون قياما قيام بودن يجب ان‏يكون فيه است همچنين زيد براي عالي مثل قيام است نسبت به زيد و نسبت به عالي فعليت است و فعليات را بان‏يكون هي هي تكليف شرعي نكرده‏اند بلكه آن امكان را تكليف مي‏كنند چرا كه يمكن ان‏يكون كذاست پس از اين جهت اگرچه زيد داخل مايجب ان‏يكون كذا و قضي اللّه ان‏يكون كذا است و اين تكليف ندارد و تكليف او به قيام و قعودي است كه يمكن ان‏يكون است لكن زيد نسبت به بالا مثل قيام و قعود است نسبت به زيد پس براي بالا تكليف هست براي خود اين تكليف نيست اين است كه در حديث مي‏فرمايد ان اللّه سبحانه يسئل العباد عما كلفهم و لايسألهم عما قضي عليهم حالا زيد قضي علي زيد ان‏يكون زيد زيد و لايسأله اللّه عما قضي عليه و لايكلف اللّه نفسا الاّ وسعها امكانها است برويم بر سر مطلب.

پس به مشيت شرعيه وجود مبارك پيغمبر است صلوات اللّه و سلامه عليه و از وجود مسعود او نوري ساطع شده كه آن نور واقع مي‏شود بر قوابل امكانيه لكن آن نوري كه ساطع مي‏شود نه آنكه ماده تنهايي است و صورت آن ماده از قوابل پيدا مي‏شود چنان‌كه به بادي نظر همچو مي‏آيد كه نور شمس ماده مي‏شود و صورت از مرآت مي‏گيرد و مشايخ هم همين‏طور نوشته‏اند و فرموده‏اند و درست فرموده‏اند لكن همه مطلب را هميشه نمي‏توان گفت سخني كه هست نور ساطع صاحب ماده و صورت نوعي است ايني كه از آيينه اكتساب مي‏كند اين صورت متممه است و صورت مقومه او آن بريق و ضياء و لمعان است كه مال خود او است و آن را از آينه اكتساب نكرده و نور شمس صفرتي مي‏دهد نور قمر بياضي نور مريخ حمرتي و هكذا هر كدام صورتي براي خود دارند كه دخلي به آينه ندارد و مميزاتي كه براي نفس آن انوار است مي‏بيني به حسب طبايع يك نور بارد است يك نور حار است يك نور رطب است يك نور يابس و هريك از آنها طوري است معلوم است كه آن انوار مميزات نوعيه دارند بعد از آن نوري كه از شمس ساطع مي‏شود و قائم است به شمس بمادته و صورته و اثر است براي شمس بمادته و صورته و مستغني به شمس است از ماسواي او قائم به او است و شمس مربي او است و نان سالش را او مي‏آيد و هيچ احتياجي به احدي ندارد خدا سايه شمس را از سر او كم نكند دنيا همه خراب مي‏شود بشود سر او به سلامت باشد حيات ابدي لكن اين نور كه صاحب ماده و صورت است مي‏افتد در مرايا و ماده شخصيه مي‏شود در مرايا و صورت متممه از مرايا مي‏گيرد زيرا كه آن نور اصفري كه از شمس آمد آن مي‏آيد توي مرآت حمرا و حمرتي كسب مي‏كند توي مرآت صفرا كسب صفره مي‏كند و همچنين شبحي كه توي آيينه مي‏بيني سبز مي‏شود نور اصفر با صفرت از پيش شمس آمده اينجا باز زرقت اين تركيب شد خضرت احداث كرد و اگر اين آبي باشد در مرآت كه نگاه مي‏كني قرص بنفشي خواهي ديد به جهت آنكه نور احمر كه با زرقت تركيب شد بنفش مي‏شود و از آنچه عرض كردم معلوم شد كه ماده نوعيه با صورت نوعيه آن صفرت و مابه الامتياز خود را دارد و اين و اين صورت متممه و شخصيه او است و اين آيينه‏ها را همه را بشكن سر آفتاب سلامت باشد پس اين مثل شريف را اگر درست يافتيد عرض مي‏كنم كه صورت شرعيه از پيش شارع مي‏آيد و شعاع او است و شيعه او است و ملحق به او است همراه او طالع است و همراه او غارب است يذهب الي ما يذهب از هرجا آمده به همانجا عود مي‏كند و از او جدا نمي‏شود و از ايشان است و با ايشان و قائم به ايشان است و شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا. ابن‏ارزي مي‏گويد:

لاابالي و لو اهيلت علي الارض   السموات بعد نيل ولاها

سر او سلامت باشد قائم به او است شخصي اظهار فقر كرد خدمت حضرت صادق۷حضرت فرمودند تو فقير نيستي عرض كرد فقيرم فرمودند فقير نيستي و همچنين اصرار كرد و باز فرمودند تو فقير نيستي عرض كرد شما كه درست مي‏فرماييد من هم كه مطلعم به احوال خودم كه هيچ ندارم چطور مي‏شود فرمودند اين دنيا را اگر به تو بدهند كه از ولايت علي بن ابي‏طالب دست برداري دست برمي‏داري عرض كرد نه فرمودند كسي كه همچو سرمايه داشته باشد چطور فقير است پس حالا،

لاابالي و لو اهيلت علي الارض   السموات بعد نيل ولاها

پس سر او به سلامت باشد قائم به او است و حيات ابدي به او انعام مي‏كند حالا در اين مراياي جسمانيه زمانيه جلوه كرده‏اند آن انوار حالا اينها مي‏خواهد بشكند مي‏خواهد باقي باشد تفاوتي نمي‏كند براي مؤمن اين بود كه روزي سلمان از خدمت حضرت رسول برگشته بود چيزي چند براي او فرموده بودند گفت لاابالي وقع علي الموت او وقع سلمان علي الموت همچنين است حيات دنياوي براي آن كسي كه عارف به حقيقت باشد هيچ نيست مي‏خواهد باشد مي‏خواهد نباشد و اينجا باز دقيقه‏اي است كه بايد اشاره به آن بشود تا مطلب فهميده شود و آن اين است كه از براي شخصيات زمانيه يك كليت و نوعيتي است دهريه كليه ‌ايست دهريه ولكن فرق مابين انسان و اين موجودات زمانيه اين است كه انسان اشخاصش دهري است لكن اين موجودات زمانيه مثل جمادات و نباتات و مثل حيوانات اينها انواعشان دهري است و خود وجوداتشان و اشخاصشان زماني است از اين جهت اشخاصشان در پيش نوعياتشان مضمحل و متلاشي است پس در دهرشان مذكور نيستند اما انسان شخصيتش دهري است و چون انسان شخصيتش دهري است پس بشخصيته در دهر مذكور است پس زيد بشخصيته در دهر مذكور است اما اين عينك و اين سنگ كه زماني است بشخصيته در زمان است بنوعيته در دهر است و در اينجا باز عبارتي است و دقيقه‏اي است كه در كتب شيخ مرحوم نديدم آن را در جايي نوشته باشند مگر در يك‏جا در آخر كتاب شرح عرشيه در آنجا يك كلمه گذارده و گذشته و پُري هم بسطش نداده و در هيچ كتابي ديگر ننوشته و كأنه جرأت نكرده بگويد و من اين را ديده‏ام و به نظر سركار آخوند هم رسيده است مي‏فرمايد جميع اناسي كه هستند در نزد مؤثر عالي اينها همه در آنجا ممتنع مي‏شوند و در آنجا مذكور نمي‏شوند و در آنجا همه اينها غرق در بحر او مي‏شوند چنان‏كه وجودات شخصيه در انواع دهريه غرق مي‏شوند و تعيني براي ايشان نمي‏ماند همچنين جميع اناسي كه هستند جميع آنها در بحر عالي غرقند و تعيني براي ايشان در آن بحر نيست اگر كسي مطلب را از اهلش اخذ نكند همچو خواهد فهميد كه در آخر تعينات اناسي جميعاً باطل مي‏شود و جميعاً مآلشان به آن شخص واحد مي‏شود و تعين باطل مي‏شود و اين نيست مرادشان ابدا ابدا بلكه مرادشان اين است كه عالي قائم است فوق اداني در رتبه خود و اداني در رتبه خود@ موجود نيستند@ اينكه اشياء در رتبه@ فاني باشند با اينكه تعين و تشخصشان باطل شود منافاتي ندارد چنان‏كه جميع موجودات امتناع دارند در ذات خداوند عالم و خود پيغمبر در ذات خدا امتناع دارد و معدوم است و حالا كه پيغمبر معدوم و ممتنع است در ذات معنيش اين نيست كه پيغمبر از ملك خدا محو خواهد شد و حال آنكه مادخل في ملك اللّه لايخرج من ملك اللّه همچنين اناسي اگرچه در بحر مؤثر خود كه وجود مبارك محمد۹ باشد با آنكه آن بحر باقي مي‏ماند و آن بحر آخر مقام اينها باشد بلكه آن بحر روز اول بحر بود و جميع اينها در او غرق بودند و باطل بوده‏اند و همين الان هم جميعاً در آن غرقند و تعين هم ندارند همچنان‏كه اناسي در روز قيامت هستند ضروري اسلام و كتاب و سنت است و نمي‏توان انكار كرد لكن الا ان كل شي‏ء ماخلا اللّه باطل و خلق در نزد خدا ممتنعند و همچنين رعيت در رتبه راعي تعين ندارند و حق و صدق و درست است لكن آنكه نمي‏فهمد اين‏طور كه نگاه مي‏كند به اين عبارت ظاهرش را مثل وحدت وجود خيال مي‏كند و اگر به اصل مسأله باخبر باشد مي‏داند كه شيخ مرحوم بر خلاف كتاب خدا و سنت رسول نخواهد گفت بلكه مقصودشان از اين عبارت اين است كه وجودات شرعيه كه هستند ماده نوعيه‏شان و صورت نوعيه‏شان از مؤثر صادر مي‏شود و صورت شخصيه را از مرايا اكتساب مي‏كنند و ماده شخصيه اينها از آن ماده و صورت نوعيه نيست بلكه صورت شخصيه را هرگاه ما بگيريم از شي‏ء عود مي‏كند ماده به آن ماده و صورت نوعي و تعيني براي او نمي‏ماند اگر صورت مثالي را ما از روي ماده برداريم غرق مي‏شود در بحر صفت كليه و ماده ماده است در ضمن صورت مثالي همچنين نور شمس تا در مرآت است ماده‏اش از شمس است و صورتش از مرآت و چون مرآت شكست اين ماده شخصيه هم باطل مي‏شود حالا خود زيد اگرچه شخصيتي است كه از دهر مي‏آيد و در اينجا دقيقه‏اي است كه بايد ملتفت بود اگرچه زيد دهري را شخص مي‏گوييم لكن نوعيتي براي او هست در جميع صور شخصيه زيد است در مصلي و قائم و قاعد و همه اينها صور شخصيه‏اند و هريك غير آن ديگري است المصلي الصائم الحاج القائم القاعد الاكل الشارب جميع اينها صور شخصيه‏اند و آن زيد نوعيتي دارد در جميع اينها يك وقتي آن جاهل بوده حالا العالم شده همچنين يك وقتي النجيب شده يك وقتي النقيب شده يك وقتي القطب شده و هكذا پس يك زيد دهري است و شخص هم هست و آن شخص اسمش است نسبت به عمرو و بكر مثل اينكه الحديد شخص است نسبت به الذهب و النحاس لكن الحديد در مايصنع من الحديد نوع است و همچنين زيد در اين مجالي و مظاهر نوع است و شايسته دهر است اما نسبت به عمرو و بكر و خالد شخصيت دارد مثل محمد و علي و حسن و حسين لكن نسبت به مادون كه مي‏سنجي نوعيت شامله عامه دارد كه از اول دهر الي ماشاء اللّه در همه حجابي ظاهر مي‏شود مثل حضرت خضر كه از زمان اسكندر تا الي الان تا وقت نفخه صور زنده است و در همه اين مجالي الخضر جلوه مي‏كند و همچنين حضرت الياس زنده است و در همه اين مجالي جلوه مي‏كند و حضرت عيسي زنده است و در مجالي جلوه مي‏كند پس معلوم شد كه زيد شخصيت دارد نسبت به عمرو و بكر و خالد اما نسبت به زمانيات زيد دهريتي دارد پس از اين جهت زيد خلودي و دهريتي و اخرويتي دارد و هست اما جمادات اخرويت ندارند اين عينك اخرويت ندارد همچنين نبات معين اخرويت ندارد همچنين حيوان معين اخرويت ندارد و حيوانات را مي‏آرندشان در ادني درجه محشر و آنجا مي‏دارند و جماً از قرناً تقاص مي‏كند آن وقت خدا مي‏فرمايد تراب بشويد و جميعا خاك خاك خواهند شد و جميعا جزء ارض مي‏شوند و در آن وقت كافر مي‏گويد يا ليتني كنت ترابا كاش من هم داخل حيوانات بودم كه نفس ناطقه نداشتم و جزء ارض مي‏شدم مثل آنها لكن اناسي اخرويت دارند و باقي مي‏مانند پس براي اين وجودات شخصيه كه در اينجا است وجودي است كه ماده نوعي دارد و صورت نوعي دارد و ماده شخصي و صورت شخصي حالا اين وجود شرعي كه عرض كردم نه به خيالتان برسد وصفي است و رنگي است و چيز پوچي است و دوام و ثباتي براي او نيست و كدام دوام و بقاء از دوام به قائم بيشتر و اين دائم است به قائم و مستغني است از ماسوي و كدام دوام از اين ادوم كه دائم باشد به مؤثر خود و او را حيات ابدي بدهد و مرزوق باشد در نزد او و رزق مي‏گيرد از مولاي خود نه به خيالتان برسد كه وجودات شرعيه ماده ندارند و چيز پوكي هستند كدام ماده از نور ساطع از مؤثر ادوم و ابقي و اشد تجوهر است بلكه نسبت اين اجسام كه به نظر چيز قلنبه مي‏آيند اينها نسبت به آنها اعراضند و اوصافند لكن آن تجوهري كه آنها دارند نسبت به آنها اينها عرضند حالا آن وجودات شرعيه جوهريت دارند و كائنند و مركب از ماده نوعيه و صورت و اين صورت شخصيه از مرايا اكتساب مي‏شود و اين شخص شعاع محمد است۹ حالا اين شخص اثر است براي محمد و آل محمد صلوات اللّه و اين شخص اسمش شيعه است كه شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس و اين شخص دخلي به اين بدني كه يمكن اين‏يكون شيعيا و يمكن ان‏يكون سنيا نيست لكن شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس اگر اين مسأله را يافتيد مي‏فهميد كه چگونه سحره آل فرعون صبح كردند و شيعه فرعون بودند و از اهل جهنم بودند و از اهل سجين و شام كردند و از شيعيان موسي بودند و از اهل عليين و جنت و اين به جهت اين است كه اين مرآت شخصي دنيايي زماني كه يمكن ان‏يكون شيعة فرعون و يمكن ان‏يكون شيعة موسي صبح مواجه با فرعون بود و ظل فرعون كه بمادته و صورته موجود بود و در مرآت قابليت اينها جلوه كرده بود و صورت شخصي از اين قابليتها گرفته بود و اين شخص شيعه فرعون بود و اين ظل ساطع از فرعون شيعه فرعون بود و در مرآت اينها به جز ظل فرعون ديگر چيزي نبود و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون لكن بعد از آني كه منصرف شد اين شخص از آن ظل و متوجه به ظل موسي شد و ظل فرعون از مرآتشان بيرون رفت پس مواجه شدند با موسي ظل موسي كه عالم را برداشت مثل نور آفتاب كه حاضر هست و موجود بمادته و صورته آينه هر وقت برابر او داشتي آفتاب از توي گريبان خودش بيرون مي‏آيد نه از جاي ديگر حتي آنكه حرارت هوا از شمس است نور ساطع از شمس حرارت را در اندرون اين آينه توي اين سنگ مي‏اندازد و اثر شمسي در جميع ذرات وجود اين سنگ پيدا شده و از توي گريبان خودش اين روح الايمان سر بيرون آورده به محضي كه رو كردند به موسي از توي گريبانشان روح الايمان سر بيرون آورده صورت شخصي گرفت و مؤمن مخصوص شدند پس شيعه موسي شدند و صبح شيعه فرعون بودند اگر صبح كه شيعه فرعوني اين تو بود و مي‏شكستي شيعه فرعون داخل جهنم مي‏شد چنان‏كه پسين هم اگر آينه مي‏شكست شيعه فرعون داخل جهنم مي‏شد و بايستي او را به جهنم برند يقدم قومه يوم القيمة فاوردهم النار بئس الورد المورود و اگر صبح آينه را مي‏شكستي و آنها را مي‏كشتند شيعه فرعون بودند و اهل جهنم لكن شيعه فرعون حالا كه رفت بيرون آن عذاب خودش را دارد و يك كسي ديگر آمد توي اين آينه نشست اين است كه در حديث عالم ذر مي‏فرمايد در آنجا كه خلط و خلط شده روز قيامت مي‏گيرند آنچه از كفار پيش مؤمن است به كفار مي‏دهند و آنچه از مؤمن پيش كفار است مي‏گيرند به مؤمن مي‏دهند ليميز اللّه الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه علي بعض فيركمه جميعا فيجعله في جهنم پس آنچه از آن خباثت پيش اين هست مي‏گيرند و شي‏ء است و كُندله هم مي‏شود و ركام مي‏شود و به جهنم مي‏رود پس ظل فرعون اگرچه عالم را پر كرده باشد آينه كه شكست به جهنم مي‏رود و ظل موسي اگر عالم را پر كرده باشد آينه كه شكست به بهشت مي‏رود نهايت مي‏گويند فلان بن فلان مي‏رود به بهشت و پيش از آن فلان بن فلان نيست پيش از اين ظل موسي است اگر آن ظل در اين مرآت بروز نكرده باشد تعيني ندارد زيدش نمي‏گويند و اندازه ايماني يا عملي ندارد نه نقيب است نه نجيب نه قائم نه فاعل آن وقت جنس است وقتي اينجا آمد اينجا زيد مي‏شود مصلي و مزكي مي‏شود صائم و حاج مي‏شود و مؤمن مي‏شود يا كافر و مسلم مي‏شود يا ولي مي‏شود يا نقيب يا نجيب يا عالم باري آنچه بايد بشود اينجا است و از اينجا معلوم مي‏شود و تشخص و تمايز از اين عالم و از اينجا مي‏گيرد و جميع تمايزات و تعينات از اينجا است.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس هفتاد و دوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

به طور اجمال و اختصار كيفيت حدوث وجود شرعي را بيان كرديم ولكن گفتيم كه وجود شرعي كه ما مي‌گوييم دو معني مي‌خواهيم كه در حقيقت يكي است يكي همين وجود شرعي ظاهري كه به واسطه شارع از متشرعين پيدا مي‏شود مؤمني و كافري و شقي و سعيدي و عابدي و فاسقي و زاهد و حريصي و امثال اينها به عمل مي‏آيد و گفتيم يكي ديگر از دو معني وجود شرعي حدوث صفت است در اكوان و آن صفاتي هم كه در اكوان در مواد موجوده قبل الشي‏ء پيدا مي‏شود آن هم وجودي است شرعي به اين معني كه از براي ظهور آن صفت بر آن ماده يك مؤثري است كه ابراز ما قد كمن مي‏كند و اين صفت را در آن ماده او ابراز مي‏دهد مثل ماده طين كه سابق بود و شخص فاخور مي‏آيد و حصه از اين طين مي‏گيرد و به صورت كوزه درمي‏آورد و مي‏پوشاند بر اين حصه صورت كوزه را اين صورت كوزه از كجا پيدا مي‏شود و عمده‏اي كه باعث كشيدن سخن به اينجاها شد اين كلمه بود كه اين صورت كوزه از كجا مي‏آيد آيا اين حرفي كه مي‏زنيم به طور مسامحه كه اين صور در كمون طين بالقوه بوده حقيقتش چطور است و خيلي مسأله مشكلي است صورت كوزه در كجاي اين طين است و بلاشك معدوم است در طين صورت كوزه يا آنكه بالقوه در طين است و قوه كوزه با قوه كاسه يكي است و ممتاز نيستند و در طين نيست مگر ماده و صورت نوعي طين و آن صلوح جميع صور متممه شخصيه هست و جميع صور در آن طين متحدند و در يك حالت موجودند پس در حقيقت معدومند حالا كه معدومند اين از كجا موجود مي‏شود اينكه از بطون اين طين و قوه اين طين بيرون مي‏آيد و بالفعل مي‏شود مسامحه است چه چيز بيرون مي‏آيد و فهم اين مقصود بود و سخن كشيد به وجود شرعي و براي حل اين مطلب عرض مي‏كنم اين صورت سگ در حدوثش@ نيست نبود در عرصه فعليت و در عرصه فعليت حادث شده بعد از آني كه حادث شده محدث مي‏خواهد مسلماً بعد آني كه محدث خواست خود او در حال عدم محدث خودش نيست مسلما و ساير اعدامي كه هستند آن اعدام و آن قوي هم محدث صورت ظلي نيستند يقيناً اعدام محدث وجود باشند معني ندارد پس بايد يك موجودي باشد كه احداث اين صورت را بكند و آن موجود بايد خارج باشد زيرا كه در طين ماده و صورت طيني كه هست اطلاق دارد و اختصاصي به هيچ صورت و تعيني ندارد پس اصل ماده طيني كه دخلي به كاسه و كوزه ندارد و آن صلوح او براي كاسه و كوزه هم كه صورت اواست دخلي ندارد پس طين نه بمادته نه بصورته محدث كوزه است مسلما پس از خارج بايد مؤثري بيايد كه آن مؤثر خارجي به فعل خود بايد احداث كند و به فعل مشاكلي بايد اين را احداث كند نه اينكه فعل او الف و حركت از امام به ورا باشد و اثر او ب و حركت از يمين به يسار باشد پس بايد فعل مشاكلي باشد حالا كه بايد فعل مشاكلي باشد بايستي براي اين يك موثري باشد و بايستي آن مؤثر يك فعلي داشته باشد كه رأسي از رؤوس آن فعل به هيئت كوزه درآمده باشد و چون به هيئت كوزه درآمده از آن رأس شبحي منفصل بشود و بر روي اين حصه از طين بيفتد و آن شبح كوزه باشد و كوزه حقيقي همان شبح منفصلي است كه از آن فعل به عمل مي‏آيد و شبح منفصل لازم به فعل او و قائم به فعل او است اگر فعل او موجود است شبح او موجود است و اگر فعل او معدوم است شبح او معدوم است وجودا و عدما داير بر آن فعل است پس بايستي تا آن ذات آن ذات است آن فعل آن فعل باشد آن رأس خاص آن رأس خاص باشد و آن كوزه هم قائم به آن رأس باشد لكن براي ظهور اشباح اشياء خداوند عالم مرايا آفريده چنان‏كه از براي ظهور شبح لوني و ضوئي خداوند اجسام صقيله را آفريده كه آنها را ابراز بدهد كه اگر جسم صقيل نباشد اشباح لوني و ضوئي جلوه نخواهند كرد در عالم و همچنين خدا براي ظهور هر شبحي يك مرآتي آفريده كه آن مرآت آن شبح را ابراز مي‏دهد پس آن صورت كوزه كه قائم به فعل فاخور است در مرآت طين بروز داده و بالاتفاق در مرآت چوب هم بروز بدهد داده و كوزه است بالاتفاق در مرآت آهن بروز بدهد كوزه است و از هر چيزي مي‏توان ساخت از طلا از نقره از مس و غيرها و از هر جسمي از اجسام غليظه اگر بخواهند كوزه بسازند مي‏شود و آن صورت كوزه تابع فعل فاعل است و قائم به فعل فاعل است ديگر آن در هر ماده از مواد خواست آن صورت را ابراز بدهد مي‏دهد.

عرض شد كه صورت طين كه نوعيت دارد و فعل فاعل هم فعل مطلقي است معين اين صورت كيست؟

فرمودند معين اين اراده مريد انسان جامعي انسان اين صورت كوزه را در اجسام غليظه ابراز مي‏دهد پس جسم غليظ خارجي به اين مي‏ايستد چيزي كه اين جسم غليظ دارد اين است كه سهل المطاوعه است براي تحريك محرك و حركت مي‏كند به تحريك محرك ديگر اگر برويم كه اين حركت جسم يعني چه مبحث جداگانه‏اي است همين قدر بدانيد كه اين جسم غليظ بعد از آني متصل به يد من شد جزء بدن من مي‏شود و چنان‏كه من يد خود را كه بخواهم همچو همچو كنم آني كه در دست من است مثل انگشتري كه دست من است آن هم همچو همچو مي‏شود و آن حركتي كه فضل روح من است در مخ من اول آن حركت بروز مي‏كند و بعد در اعصاب من و بعد در عضلات و بعد در لحوم و بعد در عظام من حركت مي‏كند و هرچه متصل به عضو شد فضل حركت روح در او هم بروز مي‏كند و تابع اراده مريد است دست من متحرك بالاراده نيست روح من متحرك بالاراده است پس حركت مي‏كند به اراده روح من و روح من متحرك بالاراده است و هرچه به اين متصل شد متحرك مي‏شود و اجسام لو خلي و طبعها ابداً حركت و انتقال از حالي به حالي در آنها نيست ولكن وقتي متصل به حركت شد و روح محرك است متحرك مي‏شود و اينكه عرض كردم مبحث جداگانه‏اي است اين اجسام ساكنه به آن روح محرك كه اتصال و ارتباط پيدا مي‏كند متحرك مي‏شود و هرجا رود آن هم مي‏رود مثل اينكه شما گل را كه مي‏گذاريد در ملبنه آنجا كه گذارده شد پس دست او را حركت مي‏دهد به آن‏طور كه مي‏خواهد و او هم مطاوع است پس صورت مي‏گيرد در ملبنه به اين صورت و به هرجا او را وامي‏داري مي‏ايستد و بعد اگر سيالي بيايد و اين را حركت بدهد همراه او هم مي‏رود و هركس او را حركت دهد مطاوعه مي‏كند و اين مطاوعه انفعال است و صفت خود او است و خشتش و گلش اثر شما نيست بلكه اين چون متصل به يد شما شد فضل حركت روح شما در اين هم بروز كرد آن وقت كه حركتتان را برداشتيد ساكن است و اگر ديگر هم او را حركت دهد مطاوعه مي‏كند مثل شتر هركه مهار او را بكشد مي‏رود و اثر هيچ يك نيست كه به زوال آن معدوم شود و اين تربيعي كه براش حاصل شد به فضل حركت شما شد و هرگاه آب بيايد منحل مي‏شود و همراه او مي‏رود و تربيع شما باطل مي‏شود و اگر سنگي به سر او بخورد خاك مي‏شود باز تربيعش باطل مي‏شود پس اين تربيع خشت اثر شما نيست از اين است كه خط مي‏ماند و كاتب هزار سال است مرده است اين مدادي بود و قوامي داشت و مطاوعه براي يد زيد كرده بود و آن روح زيد حركت خود را كه در دستش نفوذ داشت چون متصل به روح او بود مثل سيم تلغراف كه هرچه سيم متصل كني حركت روح از آن است نفوذ كرد به دست و از آن دست حركت نفوذ كرد به قلم كه متصل به دست او بود از قلم نفوذ مي‏كند به مداد كه متصل به او است اين‏قدر حركت كه حركت از امام به ورا باشد از سر مداد تا ته مداد دست برداشته شد قلم برداشته شد ايستاد ديگر حركتي برايش نمي‏ماند و مي‏ايستد و همان‏جا هست ديگر اگر باراني روش آمد او را مي‏برد يا چاقويي او را تراشيد يا حادثه‏اي او را زايل كرد تحريكش مي‏كند و او هم مطاوعه محرك مي‏كند پس از اينجا بيابيد كه صورتي كه براي كوزه است اثر فاخور نيست و اثر زيد فاخور شبح منفصل يد او است كه به همراه او مي‏آمد و آن شبح هم روي اين ايستاده اين اينجا منجمد شده از خود حالتي ندارد و همين تركيب مانده اين چيزي ندارد اين در عالم حدود بود حالا تو به حركت درآورده مقاطع وجود او را اين حصه‏اي است از اين طين و مقاطع وجودي دارد شما به حركت خود اين را در اين مقاطع و خود وجود واداشته‏ايد و اين بيچاره ساكن بالذات شده حالا اين تربيع و اين تحديد بر اين خشت به اين واسطه پيدا شد و اين مطابق با آن تربيعي است كه شما با دست خود با ملبنه درست كرده‏ايد به اندازه‏هايي كه حركت يد شما اقتضاء كرده اين الان مطابق با او است پس خط زيد كه دلالت بر اعتدال حركت يد زيد مي‏كند به جهت مطابقه او اثر زيد نيست و اين را مشايخ رضوان اللّه عليهم اثر گفته‏اند لكن اثر لغوي خواسته‏اند نه اثر حكمي و اثر لغوي رد پايي است كه براي شخص مي‏ماند كه اثر الاقدام تدل علي المسير و در اينجا حالا اثر نه به معني مؤثر است و بحسب اللغة اثر الشي‏ء بقيته پس اين بقيه از رفتار زيد است و باقيه از او است اينجا و اين خط هم اثر حركت يد زيد است يعني بقيه حركت يد زيد است باقي بعد از حركت باقيه از او است و الاّ اين اثري باشد به آن معني كه بالبداهه نيست و اين را آنهايي كه نهايت مهارت در اين علم دارند ملتفت شده‏اند و فهميده‏اند و اما سايرين ملتفت نيستند و اين را مشايخ هم كه گفته‏اند خواسته‏اند مردم به چشم ببينند چيزي را همچو تمثيل زده‏اند و الاّ كتابت اثر كاتب نيست بلكه اسم الكتابة مال شبح منفصل يد كاتب است و اين خط مطابق با آن شبح منفصل است كذلك اين صورت نه اسم آني است كه در هوا مي‏شنوند به جهت آنكه از شهر كه توپ مي‏زنند صداش مي‏آيد پس از پنج يا هفت دقيقه از وقت گل كردن چاشني حالا چنان‏كه كسي صدايي بدهد و بميرد و فاني بشود بلافاصله و خودش بميرد و اين پنچ دقيقه صدا باشد پس اثر بعداز مؤثر ماندن يعني چه و اثر باقي است مؤثر پس اين صوتي كه در هواست به جهت اين است كه هوا جسمي است مطاوعه مي‏كند و مثل حركت سنگ كه كسي سنگي بيندازد و بميرد و سنگ بعد از مردن او قدري راه برود معلوم شد كه حركت سنگ اثر يد من نيست اگر اثر يد من بود چرا بعد از من بايد موجود باشد بلكه به واسطه حركتي كه يد من به او داده و او متأثر شده تأثري در او باقي مانده آثار در مرايا هم دوجورند يا اين است هيچ در او باقي نمي‏ماند مثل نور چراغ و ديوار نور چراغ كه رفت هيچ باقي نمي‏ماند حركت عصا در دست اگر برداشتند هيچ باقي نمي‏ماند و يك دفعه هست كه آثار مي‏ماند قدري تا مدتي مثل جمره و مثل چراغي كه پس از چراغي روشن مي‏ماند و چراغ اول خاموش مي‏شود و چراغ دويم مي‏ماند پس تأثر اين اشياء مختلف مي‏شود يا به اندرونشان و طبايعشان متأثر شده باشند و در ظواهرش اثر كرده باشد يعني ظواهرش مطاوعه فعل فاعل را مي‏كند يا طبايعش مطاوعه فعل فاعل را مي‏كند يا نفسش مطاوعه مي‏كند مختلف مي‏شود يكي بدنش مطاوعه مي‏كند فعل فاعل را يكي طبعش مطاوعه مي‏كند و مستحيل به فعل فاعل مي‏شود و يكي روحش مطاوعه مي‏كند و منقلب مي‏شود به آن فعل و يكي را مي‏بيني عقلش مثل فاعل مي‏شود و يكي حقيقتش مثل فعل فاعل مي‏شود و خوشا به حال كسي كه تأثير مؤثر به آن حقيقتش برود و حقيقتش مطاوعه كند حالا ديگر اگر تأثر زماني باشد يا تأثر دهري شد دوام و بقائي دارد و اگر سرمدي شد ابدالابد مي‏ماند بايد ديد چطور است تا به چطور متأثر شده باشد.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس هفتاد و سوم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

عرض كردم كه به تكميل ابراز ما قد كمن مي‏شود و به تأثير ايجاد ما لم‏يكن مي‏شود و سخن در تكميل و تشريع بود و عرض كردم كه تشريع هم دو معني دارد اگرچه راجع به يك معني نوعي است لكن دو قسم مي‏شود يكي تشريع ظاهري كه اين شرع ظاهر باشد و يكي شرعي كه در اكوان جاري است كه آن احداث صور است در مواد سابقه در اشياء و اين شرع هم شارعي مي‏خواهد مثل شرع ظاهر و هردو بايد منتهي شوند به مبدئي كه آن مبدء شارع بنفسه و متشرع بنفسه باشد و تابع غيري نباشد و از غير صورت پذير نشده باشد و مصور كل باشد و در اينجا سخنهاي بسيار است و از جمله مباحثي كه اينجا جايش است كه بگويم كه در صقع تشريع واجب است كه آن فعل و مفعول در يك صقع باشند چنان‏كه در حقيقت در تكوين هم فعل و مفعول بايد در حقيقت در يك صقع باشند اگرچه مراد از اين فعل چيزي باشد كه در صقع مفعول نيست ولكن خود اين فعل و مفعول بايستي در يك صقع باشند كه اگر در يك صقع نباشند دو شي‏ء كه در دو صقع شدند معنيش اين است كه ثاني در صقع اول معدوم است پس چگونه موجود در معدوم تأثير مي‏كند اين نمي‏شود كه موجودي معدومي را مصور كند به صورتي زيرا كه در اين عرصه ماده كه نيست تا مصور شود پس تا فعل و مفعول در يك صقع نباشند فعل اثر نمي‏كند در مفعول و آن مفعول از آن فعل متأثر نمي‏شود پس از اين جهت فعل و مفعول در عرصه تشريع در يك صقع واقع شده‏اند مثل عرصه تكوين نهايت خدا فعل و مفعول را متحد قرار داده و هر شيئي را در نزد مؤثر قريب او مخلوق بنفسه كرده است و خدا فعل او را يك قرار داده و به اين توحيد و يك قرار دادن فعل و مفعول را عذر را از مفعول برداشته فلله الحجة عليه و لاحجة منه علي اللّه به جهت آنكه فعل او را براي احداث خود او آفريده و ايجاد او را در فعلي كه آن فعل خود او است مصور فرموده و به اقتضاي فعل او را جاري كرده پس ديگر هيچ حجتي براي او بر خدا نيست و همچنين در رتبه تشريع خداوند عالم رفع عذر را به اختيار ظاهر قرار داده به اين معني كه با وجودي كه فعل را در اين عرصه در صقع مفعول قرار داده در اينجا فعل غير از مفعول است ولي در صقع مفعول است لكن در تكوين فعل عين مفعول است و در صقع مفعول است آنجا جاي وحدت است و اينجا جاي تكثر است پس اينجا فعل با مفعول مباينند الاّ اينكه در صقع مفعول است و با وجود اين خداوند رفع عذر مفعول را به اين كرده و واجب نكرده اثر فعل را در مفعول بلكه به او اختيار انفعال داده و از طرف فعل تأثير واجب نيست و همچنين از طرف مفعول انفعال را واجب نكرده مي‏خواهد قبول مي‏كند و مي‏خواهد قبول نمي‏كند پس از اول عرصه تصوير و تشريع از اول عرصه اثنينيت است تا منتهاي كثرت خداوند نظم خلق را به فعلي و انفعالي قرار داده نه اين است كه فعل تنها احداث ما لم‏يكني بكند بلكه آنچه در كمون اين مفعول مكمون بود به عرصه ظهور مي‏آورد به اختيار مفعول و رضاي مفعول و اگر مفعول نخواسته باشد كه منفعل از فعل شود مطلقا نمي‏شود و آيت و مثل اين اين است كه افلاك مؤثرات و فواعل اين عالمند و اكمام افعال خداوند عالمند در احداث آنچه در سفليات حادث مي‏شود و اين عناصر ماده مفعول به است يعني فعل در اين ماده عمل مي‏كند و از كمون آن ماده اين صور بدن را بيرون مي‏آورد ولكن فعل از عالي به طور حتم و جبر نيست از او فعل صادر مي‏شود ديگر هريك از مفاعيل كه مي‏خواهند قبول كنند و مستعد قبول هستند قبول مي‏كنند و الاّ فلا چنان‏كه آفتاب مي‏تابد بر زمين و حرارت را القاء مي‏كند بر زمين اين حرارت كه قوه جاذبه و قابضه است جذب و قبض نمي‏كند جبال را و جذب نمي‏كند صخور را لكن اهبيه لطيفه كه در ارض است متصاعد مي‏شوند و منجذب مي‏شوند و لبيك مي‏گويند و امتثال فرمان آفتاب را مي‏كنند و نه اين است كه جذب در آفتاب مي‏آيد و جذب مي‏كند كائناً ماكان بالغاً مابلغ و اينجا نكته‏اي است دو سه كلمه عرض كنم تا ملتفت اين باشيد و آن اين است كه جميع مردم كيفيت ايجاد را كه مي‏شنوند اگرچه ايجاد زيد باشد تصور مي‏كنند يك خدايي را و تصور مي‏كنند يك فضائي و خدا توي آن فضا است حالا كه مي‏خواهد زيد را ايجاد كند مي‏گويد كن زيدا يك دفعه زيد موجود مي‏شود در آن فضا و كنار خدا مي‏نشيند اين تصور مي‏كنند خدا و خلقت خدا را و حالا بحث مي‏كند كه اين را خدا چرا همچنين آفريد به جهت آنكه خيال مي‏كند كه هيچ نيست و خدا به شهوت نفسانيه خود مي‏گويد كن و چيزها را موجود مي‏كند و بر اين خيال و تصور خود بحثها با خدا دارد و بحث مي‏كند كه چرا فقير كردي و چرا غني كردي و چرا شقي كردي و چرا سعيد نكردي و چرا مرا كوتاه كردي و بلند نكردي لكن اگر بدانيد كيفيت خلقت خلق را مثلا بدانيد كه خداوند عالم كه اين عالم را آفريده فواعل اين عالم را آسمانها قرار داده و قرانات نجوم قرار داده و اشعه و اشراقات فلكيه قرار داده و از خدا فعلي به اين عالم نمي‏رسد ابدا ابدا مگر به واسطه همين افلاك و همين نجوم و براي اين حديث هم هست كه آنچه را كه خدا مشيتش قرار بگيرد كه آن را خلق كند حكم مي‏فرمايد به روح القدس و روح القاء مي‏كند به نجوم و نجوم جاري مي‏شوند به امر خدا و جميع آثاري كه در اين سفليات پيدا مي‏شود به مدارات و قرانات فلكيه پيدا مي‏شود و فعلي از جاي ديگر نمي‏كند و از پيش خدا سوراخ نمي‏كند آسمان را و بيايد تا اينكه خدا بخواهد آن را موجود كند و از سوراخي او را بيندازند در دنيا بلكه در همين عالم و به همين اسباب علويه خلق مي‏كند باز كسي نه خيال كند اسباب علويه حاتماتند به اينجا كه رسيدم وقتي مواقع النجوم را مي‏نوشتم و مي‏خواستم كتاب در نجوم و احكام نجوم بنويسم و به اينجا و به اين كلمه كه رسيدم ترك كردم و اين كلمه اين است كه افلاك تنها مؤثرات نيستند در اين سفليات و به طور حتم و ايجاب مؤثرات نيستند بلكه از آنها آثاري است و از سفليات قوابلي است و در آنجا حديث روايت كردم كه مي‏فرمايد به اين جهت احكام منجمين درست نمي‏آيد كه علم به مواليد خلقي و سفليات ندارند و نمي‏دانند كه اگر مريخ راجع شد در سنگ چه اثر مي‏كند در خاك چه اثر مي‏كند در علف چه اثر مي‏كند يا در هند يا ايران در طبقات اناسي در صلحا و مقدسين در هريك از اينها و غير اينها چه اثر مي‏كند و اين را ديگر سرشان نمي‏شود به جهت آنكه قوابل سفليه علم جداگانه مبسوطي دارد مبسوط‏تر از علم مدارات فلكيه زيرا كه آنها علمها كلي مجملي است و اينها علوم تفصيليه جزئيه است و در نزد مردم نيست ابدا و همين‏قدر مي‏فهمد قرمز مي‏كند لكن اين علم جداگانه‏اي است كه حمرت در ازرق و آبي كه در مي‏آيد افاده بنفشي مي‏كند پس مي‏بايد بفهمد مراتب ازرق را كه اين حمرت در هريك از مراتب زرقت چه افاده مي‏كند اين حمرت با صفرت كه مخلوط شد رنگ ديگر احداث مي‏كند با بياض كه مخلوط شد رنگ ديگر و در سبز رنگ ديگري و در هر رنگي باعث رنگي مي‏شود و نيست كه از جانب حمرت يك رنگ باشد در جميع قوابل بلكه به اختلاف قوابل مختلف مي‏شود به فداي شارع صلوات اللّه عليه شوم كه چون اين را مي‏دانست نه خلق را ترويع كرد به قرانات نجوم و افلاك و نه تعليم آنها كرد آن قرانات را و مدارات فلكيه را مطلقا و اصلاً و اين خانه كه پر از زنبور باشد هيچ مردم را ترويع از زنبور نكرد بلكه ترياقاتي چند براي ما ساخته فرمود اين ترياقها را بخوريد و ايمن باشيد و ترياقي ساخته كه اگر خانه پر زنبور هم باشد يك زنبور نزديك اين نيايد و اثري به اين نكند و اينكه قادر بر نفس خود و قادر بر اصلاح نفس خود هست چگونه قادر بر دفع جميع زنبور نيست و امر به تحصيل نجوم نفرمودند زيرا كه حاصلي ندارد به جز اينكه ته دل تو خالي مي‏شود و مي‏ترسي و بنيه تو ضعيف مي‏شود پس علم آنها را پنهان كرد و ترياقها را به تو داد ديگر حالا،

خوفني منجم اخو خبل   تراجع المريخ في برج الحمل
فقلت دعني عن اكاذيب الحيل   المشتري عندي سواء و زحل

نحن ناشئة القطب و اعلام الفلك

اينها پيش ما تفاوتي نمي‏كند كسي كه ترياق دارد ديگر از اين زنبورهاي بسيار نمي‏ترسد و هركس آنها را مؤثر بداند كافر مي‏شود بلكه خدا رحمت كند مرحوم مجلسي را مي‏گويد هركه بگويد اين افلاك زنده‏اند كافر مي‏شود بلكه اينها همه علاماتي است كه خدا هر وقت مي‏خواهد كسي را خلق كند خودش به دست مبارك خودش يا ولدي به كسي بدهد مريخ را مي‏برد آنجا در آن خانه مي‏دارد اين علامت است مثل اينكه كسي مي‏خواهد تو را صدا بزند سنگي برمي‏دارد و مي‏اندازد كه تو را خبر كند سنگ صدا نيست لكن من هر وقت مي‏خواهم تو را صدا كنم اين سنگ را مي‏اندازم يا چوبي لب بام نصب مي‏كنم يا علامتي براي حواس شما نصب مي‏كنم و كذلك خداوند اگر مي‏خواهد كه به دست مبارك خودش زيد را خلق كند زحل را برمي‏دارم توي حمل مي‏گذارم اين علامت است ما اينجا كه نگاه مي‏كنيم مي‏فهميم كه خدا همچو اراده كرده اين‏طور اعتقاد مي‏كنيم مجلسي همچو مي‏گويد به ايشان كه بي‏ادبي نمي‏توان كرد لكن آنچه مذهب حق است و آيات آفاق و انفس و اوضاع عالم شهادت مي‏دهد اين است كه اينها احياء هستند و مؤثرات هم هستند نه به طور استقلال.

باري مريخي كه فلك تدوير او اوسع از جميع فلك شمس باشد از جميع مجثل@ و حاوي و محوي فلك شمس باشد اين كوكب به اين بزرگي را اگر كسي بگويد مؤثر است كافر باشد و شما فلفل را مي‏گوييد مؤثر است و عيب ندارد چه فرق مي‏كند شريك با خدا اگر مي‏خواهيد قرار ندهيد چطور فلفل را مؤثر مي‏دانيد و او را نمي‏دانيد و هركه موثر بداند كافر است و در احاديث بسيار است كه هركه فلان غذا را خورد فلان مي‏شود و درست هم هست اگر شما مي‏خواهيد شريك قرار ندهيد چه كاره است فلفل كه مؤثر باشد و شما اين را مي‏گوييد و به هيچ وجه كافر نمي‏شويد اين همه كتب طبي‏تان و احاديثتان در دواها رسيده و شما مي‏گوييد و كافر نمي‏شويد پس چطور اين افلاك به اين عظمت را اگر كسي مؤثر بداند كافر مي‏شود اگر آفتاب مثلا مؤثر نيست شما در عربستان برويد يك ساعت در پيش آفتاب بايستيد آن وقت آفتاب را مؤثر ندانيد چطور مؤثر نيست و حال آنكه سرت را مي‏گدازد و در آفتاب هوا گرم مي‏شود و تا ماه طلوع مي‏كند هوا سرد مي‏شود چه فرق مي‏كند چطور شد و براهين حكميه مخصص مي‏شود مؤثر نيستند يعني چه علانيه مي‏بينيد كه تأثير مي‏كنند پس بگو آفتاب گرم نمي‏كند پس بگو هر وقت خدا مي‏خواهد كه عالم را گرم كند به آفتاب مي‏گويد به برج سرطان برو و خودش به دست مبارك خودش عالم را گرم مي‏كند پس بگو آتش هم نمي‏سوزاند و هر وقت خدا مي‏خواهد جايي سياه كند علامتش اين است به آتش مي‏گويد برو آنجا و خودش به دست خود مي‏سوزاند اگر كسي همچو حرفي بزند از زمره عقلاء بيرون مي‏رود پس مؤثر است و نمي‏گويم كه خدا هستند يا مستقل است در فعل بلكه فعل از خدا است و احراق از خدا است ولي از اين آستين مي‏كند نه از آستين آب و خداست سرد كننده وليكن از آستين آب نه از آتش و آفتاب و هكذا در جميع افعال و آثار مگر ما كه مي‏گوييم افلاك و نجوم مؤثرند كه مريخ مثلا تربيت مي‏كند صاحبان سيوف را مستقلا حاشا اين مسلم است بلكه مي‏گوييم كه خدا مربي صاحبان سيوف است ولي از آستين مريخ و خدا رزاق است از دست سلطان از دست حاكم از دست منفق پس بگو منفق نيست و خدا روزي مي‏دهد باسباب المصدقين و المصدقات فعل است و اسم فاعل خدا براشان گفته لاتلقوا بايديكم الي التهلكة فعلي است و همچنين لم‏تقتلوهم ولكن اللّه قتلهم اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم كل مرصد اين همه افاعيل را خدا نسبت به مردم داده پس اينها همه را انكار كن و علي اي حال بعد از آني كه ديديم از اخبار و برهان كه افلاك مؤثرات منفردا نيستند بلكه شرط تأثير آنها قبول قوابل سفليه است پس از اين جهت موقوف كرديم نوشتن نجوم را و گفتيم كه علم احكام موقوف است به اينكه علم سفليات را انسان بداند حالا نهايت من دانستم كه مريخ مربي صاحبان سيوف است لكن وقتي من اين را دانستم رجعت آن مضر به حال آنها هست يا نيست لكن اي بسا مصر كه اين مواد مستعد نيستند نفعي نمي‏كند ابدا يك معصيتي يك شخص ترك كرده باشد مهلك حالا بگو مريخ در شرف است باشد اگر چنين شد پس بايد يك نفر از تركستان نبايد عيب بكند و اگر در حال رجعت مريخ يك نفر نبايد زنده بماند پس به اين واسطه بدون قابليت مواليد سفليه آن فلكيات منفرده مؤثر نيستند و هيچ كار از آنها برنمي‏آيد اين را كه يافتيد عرض مي‏كنم كه تعبير حقيقي از اين است كه اين دو تا را دو دست خدا بگوييم و مي‏گوييم فواعل يد يمناي خدا است و قوابل يد يسراي خداست و بين يدي الرحمن اشياء حادث مي‏شوند به اين دو دست و نه اين است كه قوابل منقطع از خدا باشند و مجالي و مظاهر نيستند مگر مجالي و مظاهر اسماء و صفات خدا و فواعيل نيستند مگر مجالي و مظاهر اسماء و صفات خدا نهايت آنها لطيفند و اينها كثيف كه گفته نسبت به صانع كثيف از لطيف پست‏تر است كه گفته نسبت به صانع ضعيف از قوي پست‏تر است حاشا آن هم يك مظهري است هريك در حد خود لازم است و مظهر است و هر كدام نماينده صفتي از صفات خدايند و فواعل دست يمناي خداست و قوابل دست يسراي خداست و به اين دو دست خدا كار مي‏كند حالا اگر دست راست بكشد دست چپ را و دست چپ مطاوعه نكند لم‏يشاء اللّه و اگر دست چپ بكشد دست راست را و مطاوعه بكند اراد اللّه اين است كه در قرآن مي‏فرمايد لم‏يرد اللّه ان‏يطهر قلوبهم لكن اگر دست چپ دست راست را كشيد و رفت فقد اراد اللّه و حصل پس آنچه هست و نيست در ميان اين دو دست است و هريك جهتي از جهات اراده خداست و اراده خدا از آستين اين دوتا و در آينه اين دوتا ظاهر شده و مي‏شود پس بگو ماشاء اللّه كان حد جامع بين فواعل و قوابل و مالم‏يشاء لم‏يكن و اين دوتا چون مشية اللّه‏اند به نظر وحدت در اين دوتا كه نگاه مي‏كنيم مي‏گوييم خلق اللّه المشية بنفسها اين يك شي‏ء است عالي دارد و داني دارد و اين دو دو جهت مشيتند و به نظر وحدت كه نگاه مي‏كني بگو خلق اللّه المشية بنفسها و به نظر تفصيل كه نگاه مي‏كني خلق بالا مي‏ايستد و ينخلق پايين خدا آسمان و زمين درست كه مي‏كند خلق مي‏گوييم متكثر را كه ديديم مي‏گوييم ينخلق پس آن خيال را بايد برطرف كرد حالا با اين اسباب است اين زمين قوابلش مختلف است اگرچه به زبان آفتاب مي‏گويد اقبل لكن به زبان صخر مي‏گويد لااقبل و به زبان هوا مي‏گويد اقبل پس لم‏يشاء اللّه تصعيد الصخر و شاء اللّه تصعيد الاهبية مي‏فرمايد اولئك الذين لم‏يرد اللّه ان‏يطهر قلوبهم و مي‏فرمايد و بكفرهم لعناهم و مي‏فرمايد و لو شاء لهديكم اجمعين و هكذا.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس هفتاد و چهارم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

و في الجمله معني وجود تشريعي معلوم شد و ظاهر شد كه از مشيت شرعي شبحي منفصل مي‏شود و آن شبح قائم است به آن مشيت و غني از ماسواي مؤثر خود و آن شبح بمادته و صورته قائم است به مؤثر خود ماده او شبح ماده مؤثر خودش است و صورت او هم شبح صورت او است و بمادته و صورته قائم به مؤثر و غني از ماسوي و اگر جميع ماسوي نباشند او هست و قائم به مؤثر خود است بعد از آني كه آن اثر پيدا شد بمادته و صورته كه هر دو نوعيند حصه‏اي از اين اثر در مواد عرضيه دنيا مي‏افتد و آن اثر بر اين ماده دنياويه ظاهر مي‏شود و همه مسأله اينجا است و در آن ماده مي‏افتد و در بطن اين ماده عرضيه صبغي از براي او حاصل مي‏شود و منصبغ به اين صبغ مي‏شود و در اينجا يك صورت ديگري و حالتي ديگري پيدا مي‏شود كه از آن شاخص به اين صفت و به اين حالت صادر نشده اگرچه ماده نوعيه و صورت نوعيه صادر شده باشد لكن اين‏جور چيز صادر نشده پس در اينجا يك وجودي پيدا مي‏شود كه ماده دارد و صورتي دارد و اين از مرآت است و هرگاه صورت را از اين نزع بكني آن ماده از اعلي و جانب شاخص آمده و در اين آينه منطبع شده پس احكامي كه در اين صورتي كه بر اين ماده عرضيه جاري مي‏شود تابع اين صورت است در جميع موارد چه در فقه چه در حكمت و احكام تابع صورند و صور تابع اسمايند پس از اين جهت كه صورت را از مرآت مي‏گيرد و احكام تابع صورت است بسا آنكه تو ببري از اين صورت و اعتبار به اين صورت نكني و حال آنكه اصل صورت از تو است و مطابق با تو است و محبوب تو است و حالا به واسطه صورت عرضيه مبغوض تو شده و مطروح تو شده و لعنش مي‏كني چنان‏كه براي لهو و لعب مرآتي ساخته‏اند كه انسان در او كه نگاه مي‏كند صورت حمار مي‏بيند يا صورت كلب مي‏بيند و در آن تدبيري كرده‏اند و اصل شبح از صورت شاخص آمده و از پيش او به هيئت انسان آمده لكن در آينه به صورت حمار شده حالا كه به هيئت حمار شده احكام تابع حمار شده پس اينكه بعضي از فقهاء تأمل كرده‏اند در اينجا و استصحاب حالت سابق را جاري كرده‏اند اشتباه محض است زيرا كه موضوع احكام اسماء است و موضوع اسماء صور است مثلا بفرمايد التراب طاهر و العذرة نجسة اسماء هم تابع صور است و هرگاه صورت صورت عذره شد و آن اسم عذره شد حكم حكم عذره است و نجس است ولكن وقتي صورتش تراب است و اسمش تراب است و حكمش حكم التراب است و پاك است پس احكام دائر مدار اسمائند و اسماء دائر مدار صورند پس ديگر شبهه كردن و استصحاب سابق جاري كردن اشتباه است پس در اين مقام عرضيه ماده عرضيه پيدا مي‏شود و صورت عرضيه و اينجا يك دقيقه‏اي است و آن اين است كه آيا ماده عرضيه چنان كه ميان منطقيين معروف است حصه‏اي از آن نوع است و واقعاً تحصيص مي‏كنند نوع را و مي‏آورند صورت شخصيه مي‏كنند يا اينكه ماده عرضيه حصه از ماده نوعيه نيست و حق مسأله را در مقام خود گفته‏ايم كه ماده نوعيه تحصيص‏پذير نيست و تقسيم بر او وارد نمي‏آيد ابدا زيرا كه اگر تحصيص مي‏شد حصه نوعيه بايد تمام بشود اشتباه منطقيين كه همچو گفته‏اند از اينجاست كه مي‏گويد ما يك من آب داريم اين را ده تكه مي‏كنيم و هر تكه اسم الماء برايش صادق است و غفلت كردند و گفتند فرس هم حصه‏اي از حيوان است با صورت فرسيت پس بنابراين اسم حيوان بر فرس صادق است و اين محض غفلت و عدم تعمق در مسائل است و غافلند از اينكه يك ماء را كه تحصيص كردي تحصيص كمّ يك من را مي‏كني و آن يك من قابل ده حصه كردن است كه هر حصه چهار سير باشد پس چهار سير عشر من است نه عشر ماء است و چهار سير عشر الماء نيست لكن اين يك مني كه تو اينجا داري شخصي از اشخاص الماء نوعي است پس اصل المائي كه تخصصي به يك من و دو من و صد من ندارد و ماء آن سيال بارد رطب است اما ماهيت الماء كميت يك من و دو من و سه من نيست و اين يك من و دو من و سه من مأخوذ در ماهيت الماء نيست و اين يك من از صور متممه عرضيه شخصيه دنيا است كه عارض الماء شده و مراد از الماء آن صورت مقومه است كه صورت نوعيه باشد حالا آن الماء تخصيص@تحصيص نشده و نمي‏شود و در اين ارض تقطيع تو آلات قطاعه او را قطع نمي‏كند اين چاقو را بكشي گوشت را ده تكه بكني و چاقوي تو اللحم دهري را نمي‏برد بلكه اين كم زماني را كه يك من است بريده و چاقو اللحم را نمي‏برد زيرا كه از اين نوع نيست اللحم پس اللحم در دهر است و مهيمن بر اين كارد تو است اين است كه مشايخ ما فرمودند كه اصل جسم اصلي انسان فوق هاضمه عرضيه‏اي است كه در اين دنياست و به اين جواب دادند از جواب شبهه ابن‏كمونه يهودي كه شبهه كرده بود كه زيد را ده نفر مي‏خورند و جزء خورنده مي‏شود حالا روز قيامت اكل را محشور مي‏كنيد يا مأكول را مشايخ ما در جواب گفتند اين به جهت ندانستن تو است كه نفهميده‏اي آكل كيست و مأكول كيست بلكه اصل جسم اصلي زيد فوق هاضمه‏هاي آكلين است و هاضمهاي آكلين مواد و صور عرضيه را هضم مي‏كنند به جهت آنكه هاضمه عرضيه است و اصل آن حقيقت جسم زيد فوق هاضمه است يا بگو توي شكم مي‏رود و بيرون مي‏آيد يا بگو نمي‏رود اصلا و همه جا هست اين دخول و اين خروج مال عرضيات است يا بگو نمي‏رود يا بگو في كل مكان است و مع‏ذلك او را هراسي از اين هاضمه و اين طبخ و اين آتش نيست بلكه عرض مي كنم كه آتش اين دنيا را اگر روشن كنند و مابين زمين و آسمان را پر كنند از آتش جسم اصل زيد به اين آتش نمي‏سوزد از اين جهت مي‏گوييم گناه او را به نار اخرت بايد جزا داد و به نار آخرت او را معذب كرد و اين مواد عرضيه را اين آتش مي‏سوزاند وقتي كه اين جسم اصلي را اين آتش نمي‏سوزاند پس اين آتش جزاي او نمي‏شود و نعيم اين دنيا مطلقا نعيم او نمي‏شود ابدا مثل تقريب بخواهيد ببينيد كه جميع سلطنت دنيا و نعيم دنيا را به كسي بدهند و قلب او محزون و معرض باشد مثل اين است كه او را در زباله خوابانيده و ابدا حظ نكرده و لذتي از اين سلطنت و اين نعيم نبرده پس نعيم او نيست و نعيم او همان يك نخود فرحي است كه براي او حاصل شود و آن يك نخود فرح از جميع ملك دنيا پيشش عزيزتر است و همان يك ذره سروري كه بر قلبش داخل كني و جميع مابين آسمان و زمين را پر از نعمت كنند و به او بدهند اين يك ذره سرور در نزد او بهتر است و آن عزيزتر است پس ابن‏كمونه فرق نگذارده مابين جسم اصلي و ماده عرضي ديده كه آكل مي‏آيد و مأكول را مي‏خورد و چون خورد مأكول جزء اين مي‏شود بلي مأكول جزء اين مي‏شود لكن مأكول ماده عرضيه‏اي است كه پيش زيد بالعرض بوده يك وقتي گوسفند بوده بلكه پيش گوسفند هم بالعرض بوده و پيش نبات بوده و هكذا بعينه مثل زنهاي صيغه‏رو است كه هر روزي خانه يك كسي است و اين مواد عرضيه مثل تبعه‏اي است كه در خانه‏ها طواف مي‏كند هر روزي مال يك شي‏ء است پس اينها را كه مي‏گيرند متعه را مي‏گيرند كه ماده عرضيه باشد و نه اين است كه اصل آن زوجه اصليه را مي‏توانند از كسي بگيرند پس از اين بياني كه به طور اختصار عرض كردم غالبا در مسائل حكمت شبهه كه وارد مي‏آورند بيانش خودش جواب خودش را مي‏دهد خلاصه مقصود اين است كه ماده شخصيه كه در صورت نوعيه در مي‏آيد معلوم شد حصه از ماده نوعيه نيست نه اين‏كه قسم بايد حصه‏اي از مقسم باشد اين خطاي محض و غفلت محض است پس آن نوع در عرصه خودش هست و قابل تحصيص نيست و اين آيتي است براي خداوند عالم جل‏شأنه چون قابل تحصيص نيست پس به تحصيص‏هاي آلات عرصه محصص نمي‏شود پس او اثنان نمي‏شود به اثنان‏هاي در اين عالم پس لايثني و لايثلث و لا و لا و لا بلكه و لايتكثر پس اين كثراتي كه هست بر او وارد نمي‏آيد و اين كثرات مطلقا پيش او نمي‏رود پس او احديت دارد نسبت به اينها و او احد اعداد است بعد از آني كه او احد اعداد شد مثل واحد اين اعداد نيست كه در عرض اثنان اين و ثلثه اين بيفتد  و مثل اويي را بتوان به او ضم كرد پس از اين جهت او لايثني و لايجزي از اينجا بفهميد كه خداوند عالم جل‏شأنه لايثني و لايجزي است و چطور احد است اينها آيت او است كه شما بدانيد خدا چطور لايجزاست نه اينكه خداوند عالم جزء صغيري است كه لايتجزي و آن‏قدر صغير باشد كه خلق عاجز باشند از تقطع او بلكه خداوند عالم عظيم است و كبير است و جليل است و واسع و عليم است قل اي شي‏ء اكبر شهادة قل اللّه شهيد بيني و بينكم پس خداوند عريض الكبرياء است و عريض است ولكن مع‏ذلك لايثني و لايجزي به خلاف آن انواعي كه داشتيم كه اگرچه به تثنيه مادون مثني نمي‏شدند لكن در عرض خود مثني مي‏شدند و اما خداوند نوع نيست براي افرادي بلكه خدا نوع الانواع نيست جنس الاجناس نيست نه اينكه نعوذ باللّه شيطان اغوا كند كسي را و خيال بكند نوعي است چنان‏كه اشرفي در اين افراد ساري است و چنان‏كه ذهب در جميع ما يصنع من الذهب ساري است و چنان‏كه بالاتر از اين معدني منطرق است و ساري است در جميع معادن و چنان‏كه جسم ساري است در معادن و نباتات و جمادات و به اين‏طور امر بالا مي‏رود تا به خداوند عالم برسد كه او جنس در اجناس و نوع در انواع باشد نعوذ باللّه كفر مي‏شود و خدا جنس الاجناس و منتهاي جنس بگيريم كفر صريح است و خدا جنس نمي‏شود كه در تحت او انواعي باشد اگر از اين باب برويد تا پيش خدا و خدا را نوع بگيرند خدا را منتهاي خلق و از جنس خلق گرفته‏اند و عارف به خدا نشده‏اند وقتي انسان عارف به خدا مي‏شود كه خدا را ليس كمثله شي‏ء بداند نه جنسي مانند اجناس نه نوعي مانند انواع نه شخصي مانند اشخاص اگر بعضي اشخاص گفته‏اند كه از جمله واجبات اين است كه واجب است خدا را تو شخص بداني كه اگر خدا را شخص نداني نوع دانسته‏اي و در تحتش افراد بايد بداني و آلهه عديده قائل شدند جهالت را ببينيد به كجا مي‏كشاند شخص را حالا كه نوع نشد حالا بايد شخص باشد كه بدتر و كورتر و خداوند عالم نه شخص است نه نوع است و او مشخص اشخاص است و منوع انواع است و خداوند عالم مباين با حوادث است و خداوند نه نوع است و نه شخص است از اين جهت شخص در تحت نوع است اگرچه يك فرد بيش نباشد و خود منطقيين مي‏گويند الشمس وجود شخصي است در خارج به اين‏طور عقولشان حكم كرده كه بايد كه در تحت نوع باشد نهايت افرادش منحصر به واحد شده حالا هم چنين اگر خداوند عالم شخص باشد بر ايشان همين بحث وارد مي‏آيد شخص كه شد لامحاله در تحت نوع بايد افتاده باشد و اگر در تحت نوع افتاد مي‏بايد مركب باشد و از اين هم بعضي‏شان امتناعي هم ندارند كه خدا مركب باشد اردبيلي رحمه اللّه مي‏گويد از اين منعي نمي‏توان كرد كه تركيب عقلي در خدا باشد اگرچه مركب خارجي نباشد تركيب عقلي را منع نمي‏كنيم و اين حرف غريبي است مي‏خواهيم بدانيم آنچه عقل تو مي‏فهمد عقل تو صدق است يا كذب است آنچه مي‏فهمد مطابق واقع مي‏فهمد يا مخالف واقع خدايي كه تركيب در آن به عقل خود مي‏فهمي مركب عقلي تو همين خداي خارجي مردم است يا غير از اين عقل تو اگر اين چيزي فهميده باشد صادق است يا كاذب است امورات عقليه كه در خارج منشأي ندارد آنها اكاذيب است پس آنچه در عقل مي‏آيد بايد صدق باشد آنچه در ذهن مي‏آيد اگر مطابق با اين خارج نباشد صدق نيست مركب عقلي يعني چه پس مركب عقلي معني ندارد چيز ديگري هم كه نيست وانگهي كه همين عقل تو و آنچه در عرصه عقول است جميعاً حوادثند و آيه قديم نمي‏شوند و هرچه بر صفت حوادث شد حادث مي‏شود و آنچه هم مي‏فهمد حادث است پس مگو از اين قرار حدوث عقليش هم عيب ندارد نعوذ باللّه.

پس از آنچه عرض كردم معلوم شد كه اين شخص كه در خارج پيدا شده ماده‏اش حصه‏اي از نفس نوع نيست حالا كه ماده‏اش حصه‏اي از نفس نوع نشد نيست چيزي مگر اينكه شعاع آن نوع و ظل نوع اينجا بيايد ماده بشود به جهت آنكه حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما و ميان آن شخص و آن نوع چيز ديگر نمي‏گنجد كه ثالث باشد از اين جهت ماده شخصيه شعاع است براي ماده نوعيه و ظل است براي آن و آن شعاع و آن ظل حصص مي‏شود در بطون اين مرايا و اين باز معني دارد و همه حكمت را نمي‏توان در يك مجلس گفت ببينيم چه معني دارد اين حرف كه شعاع او تحصيص مي‏شود يعني چه شعاع يك تخته از او صادر مي‏شود و آن يك تخته را مي‏توان تحصيص كرد و به هر مرآتي حصه‏اي داد يا اينكه آن شعاع يك تخته نيست و ده شعاع از براي ده مرآت است و نمي‏توان همه حكمت را يك‏جا گفت مجملا شعاع يك تخته كه تمام آن تخته شعاع آن منير باشد همچو يك تخته تحصيص نمي‏شود اگر يك تخته را تحصيص مي‏كنند و كل آن در اين ده مرآت منطبع است پس آنچه در يك مرآت است بعض شعاع است پس بايستي آن فرس معين بعض الحيوان باشد نه كل الحيوان و حال آنكه امر اين‏طور نيست بلكه آن ماده نوعيه‌ايست و در اينجا مرآت معين و تمام آن در بطن اين مرآت پيدا مي‏شود و تمام آن در بطن آن مرآت و تمام آن در بطن آن مرآت پس:

دل هر ذره كه بشكافي   آفتابيش در ميان باشد

و تمام آن آفتاب در اين آينه@ هست تمام آن آفتاب چون هست يعطي مادونه اسمه و حده پس تمام فرس در اين يك فرس آمده و صدق مي‏كند بر اين فرس حالا كل فرسي كه اينجا آمده عكس آن فرس نوعي است و اين عكس كل عكس فرس است نهايت مشخص شده به اين صورت شخصيه و به اين حدود مرآتي درآمده و پيدا شده حالا كه كل عكس در اين پيداست آيا مابين اين مرآت و مابين شمس نوع آيا بوني فاصله‏اي است يا اينكه،

يار نزديكتر از من به من است   وين عجب تر كه من از وي دورم

اين نوع نزديكتر از اين مرآت به مرآت است و او اقرب است از اين مرآت به مرآت يا اينكه مسافت بعيدي بايد اين نوع بيايد و به اين برسد بلكه اقرب است به او و يار نزديكتر از من به من است و او اقرب است از اين مرآت به مرآت و شبح او در اين مرآت از گريبان خود مرآت بيرون مي‏آيد و شبح شبح او است كه از گريبان اين مرآت منصبغا به صبغ هذه المرءات بيرون آمده و متهيئا بهيئة هذه المرآت بيرون آمده و اين مي‏شود شخصي از اشخاص شما ببينيد خود انسان در كجا ايستاده لكن حصه كه از خاك برداشته‏اند آن را تربيت كرده‏اند انسانيت از گريبان خود اين حصه سر بيرون آورده و مثل آنكه توي آب بعد از آني كه جرم گرفت و آن جرمها بهم چسبيده و كم‏كم نضجي گرفت بحر و برد ليل و نهار از گريبان خود او حيات بيرون مي‏آيد و گرم مي‏شود اين حيات از كجا مي‏آيد و داخل اين جرمها مي‏شود بلكه از اندرون خود اين مواد حيات بيرون مي‏آيد و حيوانيت و انسانيت بيرون مي‏آيد بلكه نبوت بيرون مي‏آيد و ولايت بيرون مي‏آيد و همين نان و غذاست كه مي‏خورد عبداللّه۷ و در شكم او نطفه مي‏شود و مي‏آيد در شكم آمنه و آنجا طبع مي‏گيرد به طبع او و علقه مي‏شود و نضج مي‏گيرد و مضغه مي‏شود تا اينكه كم‏كم دنيا مي‏آيد ناطق به نبوت مي‏شود از كجا پيش آمده از خود اندرون مواد زمانيه سر بيرون آورده آن حقايق دهريه و آن غيوب جبروتيه از همين مواد سر بيرون آورده و او اقرب است به اين مواد از خود اين مواد حالا ديگر مي‏آيند يخه مرا مي‏گيرند كه اين غيبش كجاش است من چون مي‏بينم مدتي بايد حرف بزنم يك كلمه مي‏گويم لكن حالا چون مدتي حرف زده‏ام معلوم شده غيبش اين صفت است نه اينكه بايد سوراخش بكني و از مغزش غيب بيرون آوري لكن دهري كه هست به آن صفتي كه عرض كردم آن غيب اجسام است و او را تخصصي به فلك و زمين نيست و تخصيصي او را به مشرق و مغرب و جنوب و شمال نيست همين زيدي كه امروز تولد كرده است قربش به زمان عهد آدم۷و قربش به زمان مقارين قيامت يكي است هيچ تفاوت نمي‏كند و قربش به آسمان و به زمين هيچ تفاوت نمي‏كند نهايت اين جسمي كه ساخته شده در اين جزء زمان ساخته شده و آن حقيقت از گريبان اين سر بيرون آورده به جهت آنكه اين حصه مناسبت به او دارد و كاشف از او شده و اين از آنجا سر بيرون آورده والسلام.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس هفتاد و پنجم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.

في الجمله شرح مراتب تشريع و تكميل شد به طور اختصار و اما مراد ما از تأثير مقام ايجاد ما لم‏يكن است و درك اين معني بسيار بسيار مشكل است زيرا كه مي‏فرمايد لاكيف لفعله كما لاكيف له و چيزي كه لاكيف له شد درك كيفيت آن از جمله امور صعبه است و نديدم جايي مشايخ ما نوشته باشند يا اينكه در درسي چيزي بيان كرده باشند و بسيار بسيار امر مشكلي است حتي آنكه پسر ملاعلي نوري آمده كربلا و جايي ميهمان بود من هم آنجا ميهمان بودم چراغ گذارده بود از او پرسيدم اين نور چراغ چگونه از چراغ پيدا مي‏شود گفت اين شعاع اوست گفتم اين شعاع تعبير به لفظي ديگر آورده و كاشف از معني نشد گفت تجلي او است گفتم اين هم لفظي ديگر من نمي‏فهمم چطور تجلي او است گفت فاضل او است و فضل او است گفتم اينها تعبير ديگر است و لفظي ديگر است و از اين قبيل مكرر گفت من گفتم اينها كاشف مسأله نشد بقيه و فضل و فاضل او است و تجلي او است و نور او است كلش لفظ است و كاشف از مطلب نيست بعد كيفيت مجلس و صحبت را خدمت سيد مرحوم عرض كردم و عرض كردم شما شرح بفرماييد ايشان هم فرمودند بلاكيف و ديگر هيچ چيز ديگر نفرمودند و حقيقتاً مسأله‏ايست كه داخل مسائل عظيمه مشكله‏اي است كه بسيار مشكل است و انسان اگر بداند در اين چيزي بيان او درس مشكل است از اين است كه بعد به سيد مرحوم عرض كردم كه خدا بلاكيفش اعظم است از اين و آن را به ما فهمانيديد و شما توحيد تعليم ما كرده‏ايد و اين را نمي‏فرماييد باز هم چيزي نفرمودند. باري مقصود اين است كه اگر انسان چيزي بداند بيانش مشكل است لكن مسأله‏اي كه از آن اعظم است و مشكل‏تر انسان بياني از آن مي‏كند و از آن چيزي مي‏فهماند به همان‏طور بيانهايي كه در توحيد مي‏كند با وجودي كه قدسش خيلي بيشتر است مع‏ذلك مطالبي چند مي‏گويد در اين مسأله هم مي‏تواند مطالبي چند گفت لكن حالا اين الفاظ كاشف بشود از معني حقيقي نخواهد شد چنان‏كه از ذات خدا الفاظي چند گفته مي‏شود و كاشف نيست اينجا هم همين‏طور نهايت الفاظي چند گفته مي‏شود تا ذهن مستمع متوجه مطلب شود و اگر نصيب او هست بفهمد نه از اين الفاظ و نه از اين دلالات زيرا كه اين الفاظ و اين دلالات به سوي مثل خود اشاره مي‏كند و به سوي خود دلالت مي‏كند و اينها پيش از معاني خود نمي‏روند معاني ارواح الفاظند و همجنس الفاظ است و دلالت بر بيش از معاني خود نمي‏كنند و آن مطلب دخلي به معاني ندارد و آن مطلب معاني الفاظ و ارواح خلق نيست اين است كه مي‏فرمايد ان قلت هو هو فالهاء و الواو كلامه مقصود اين است كه به هو هو نمي‏توان به او اشاره كرد پس چه جاي ساير الفاظي كه تصريح است و هو كنايه است و مودي او نيست چگونه تصريح كاشف مي‏شود به هرحال براي اين مطلب بياني بايد كرد به قدر كفايت اينجا اين مسأله را كه چگونه فعل از فاعل پيدا مي‏شود و تأثير از مؤثر فهميده نمي‏شود مگر چند كلمه در خود آن ذات و آن مؤثر گفته شود تا آنكه از آن خيالهاي خامي كه در مؤثر مي‏كرديم از آنها منصرف شويم تا آن وقت درست بيايد اينجا و الاّ ما آن خيالهاي خامي كه مي‏كرديم كه مؤثر را نازل مي‏كرديم تا مي‏آورديم تا منزل حس مشترك و به او صورت مي‏داديم آن وقت فعل از او مي‏خواهيم و حركات انتقاليه از او مي‏خواهيم اين خيالهاي خام كه مي‏كنيم اشكالها آنجا پيدا مي‏شود و اگر ما مؤثر را كماينبغي بشناسيم اين حرفها مي‏رود از پي كار خودش پس به طور اختصار گفته مي‏شود كه ذات خداوند عالم جل‏شأنه احد است و جميع مسائل توحيد در اين سه حرف است كه الف و حاء و دال باشد و جميع مسائل توحيد كائنا ماكان بالغا مابلغ و جميع ما قاله القائلون و جميع ما سيقولونه الي يوم القيمة از اين سوره قل هو اللّه احد كه قطبش همين احد است بيرون مي‏آيد از اين است كه مي‏فرمايد كه چون خدا مي‏دانست كه در آخرالزمان قومي مي‏آيند كه تعمق در توحيد مي‏كنند خداوند اين سوره را نازل كرد براي متعمقين در توحيد و متعمقين در توحيد دو معني دارد يا تعمق در توحيد مي‏كنند كه مي‏خواهند به عمق حق برسند خداوند عالم چون ديد اينها مستعد بودند براي هدايت اين سوره نازل شد و يك معني ديگر تعمق هم شكوك و شبهات زياد را پي‏جويي كردن است و تعمق در وضو خوب نيست يعني پي‏جويي شبهات و شكوك و وساوس حالا چون خداوند عالم مي‏دانست كه در آخرالزمان قومي مي‏آيند كه وسوسه بسيار در توحيد مي‏كنند خدا اين سوره را نازل كرد تا اين سوره عمودي باشد براي هدايت آنها كه هر وقت راه را گم كنند برگردند و بيايند توي همين و اين علمي باشد براي هدايت آنها و حجتي تمام باشد براي اهل تعمق علي اي حال خداوند عالم جل‏شأنه احد است و معني احد اين است كه از جميع كثرات زمانيه و از جميع كثرات دهريه و از جميع كثرات سرمديه مبرا و منزه باشد و چنان باشد كه نباشد در او ذكري از براي ماسوي نه امكانا و نه كونا و نه عينا بلكه ذكر ماسوي در او نباشد نه نفيا و نه اثباتا زيرا كه نفيا هم باز ذكريست لقوله۷النفي شي‏ء معني نفي غير معني احديت ذات است اگر نفي در آنجا پيدا شود غير او در آنجا پيدا شده و او را از احديت انداخته پس خداوند عالم جل‏شأنه احد است و احد آن است كه از براي او حد نباشد و هرچه از براي او حد است احد نيست و احد آن است كه حد از براي او نباشد و اگر صاحب حد باشد محدود مي‏شود و محدود غير از حد است و محدود مثني شد حكما و حد غير محدود است مسلما و هر حكيمي اين را فهميده پس خداي احد بايستي غير محدود باشد و اين غير محدودي در جميع جهات مقصود است نه در جهت واحده به اين معني كه نه اينكه خدا محدود است در حدود يعني در رتبه ازليه خود وجود او رفته تا يك جايي كه آنجا مقطع وجود او است و آنجا منقطع شده است مثل اينكه اين كتاب حدي دارد كه آنجا كه آمد آن طرف معدوم است و در ميان اين حد موجود است و در وراي اين حد معدوم پس خداوند عالم به اين‏طور نخواهد بود و چون خدا خداي كل است محدوديت او هم بايد نسبت به كل باشد اين كتاب فردي از افراد زمان است مقطع وجود او مي‏رود تا به جسم زماني ديگر مي‏رسد لكن خدا خداي كل است پس خداوند عالم نه چنين است كه يك حد وجود او تا محدب كره امكان راجح آمده باشد واز آنجا كه فرود آمدي ديگر فارغ باشد از خدا و خدا نباشد و آنجا از محدب امكان راجح كه بالا رفتي در عرصه احد و ازل خواهي رفت همچو چيزي نيست و نه اين است كه خداوند عالم آمده باشد و امكان راجح را پر كرده باشد و آمده باشد تا محدب وجود راجح و آنجا ديگر فارغ از خدا باشد اگر همچو چيزي بود خدا شبيه به امكان راجح بود باز نشد و نه اين است كه خدا عرصه وجود راجح را پر كرده باشد و آمده باشد تا محدب امكان جايز و در امكان جايز نباشد كه اگر همچو چيزي بود خدا شبيه به عرصه رجحان بود و نه اين است كه خدا آمده باشد و پر كرده باشد عرصه امكان جايز را و محدود به وجود جايز شده باشد و نه اين است كه آمده باشد و وجود جايز را پر كرده باشد و محدود به عقل شده باشد و ديگر بعد از آن نباشد و نه اين است كه پر كرده است فضاي عقول را و تا محدب ارواح و رقايق آمده باشد و ديگر در ارواح نيامده باشد و نه اين است كه پر كرده است فضاي ارواح و رقايق را و بعد از آن ديگر به عرصه نفوس نيامده باشد و كذلك نه اين است كه عرصه نفوس را پر كرده و به طبايع نيامده و نه اين است كه طبايع را پر كرده باشد و به مواد نيامده باشد يا به مواد هم آمده و عرصه او را هم پر كرده و به عالم اجسام نيامده و يا آنكه به جسم آمده و در عرش و در كرسي و افلاك و عناصر نيامده فهو في كل مكان و لايخلو منه مكان پس خيال نكند كسي مثل خيال جهال كه اگر كسي برود تا زير عرش نيزه فرو كند به شكم عرش از آن طرف سر نيزه بيرون مي‏آيد و سر نيزه در يك فراغي است پشت عرش اينها خيالات جهال است و نه اين است كه ما برويم از محدب امكان بگذريم و از آنجا كه گذشتيم سر ما كه بيرون برود از محدب امكان توي عرصه ازل سر بيرون كنيم و اين جوره خيالات واهيه را كه مي‏كنند آن اشكالها براشان دست مي‏دهد از اين بابها و اگر انسان اين خيالات واهيه را نكند ديگر شبهه نمي‏كند كه بلكه دو خدا باشد اين حرف معني ندارد اگر داخل ممتنعات است در ذهن او و معني خدا را فهميده دانسته كه اثنينيت امتناع بحت دارد در ذات خدا چطور مي‏توان شبهه كرد كه شايد دو خدا باشد اين به جهت اين است كه خدا را دو نفر خيال مي‏كنند دو نفر شخصي آني كه او صالح براي اين است كه در جميع اين صور مصور شود برهان بر امتناع او نيست ممكن است باشد آن خدايي كه دوتا و سه تاش جايز است برهان بر امتناع او جايز نيست صد هزار او هم جايز است آن جور خدايي كه تو خيال كرده‏اي اين امكان دارد و چون امكان دارد من برهان بر امتناع ممكن چگونه بياورم آن برهانهايي كه آنها مي‏آورند به برهان امتناع تسلسل را باطل مي‏كنند مي‏گويند كه اين سلسله علل و معلوم منتهي به يك جايي مي‏شود آن خداست خوب چه چيز لازم اين افتاده پس از اين قرار بايد متناهي باشد يعني آن آخريش خدا باشد و اين همين‏طور برود الي مالانهاية له چه ضرر دارد ممتنع است تصور ديگري مي‏گويند لامحاله اين سلسله علل و معلول معدود است و هر معدودي متنقص است عجيب است خدا مي‏داند كه سلسله علل و معلول معدود است و هر معدودي متنقص است اگر ما صد تا از اين علل كم بكنيم كم مي‏شود پس متنقص است پس بايد متناهي باشد سلسله علل حكما به يكي و آن يكي خداست پس خدايان عديده نيست به اين برهان كه سلسله علل منتهي مي‏شود و منتهي‏اليه خداست حالا همچو خدايي كه اخري علل باشد و انتهاي به او را به نقصان عدد مي‏خواهند ثابت بكنند همچو خدايي خدا نمي‏شود و به اين‏طور برهان توحيد مي‏خواهند ثابت كنند خدا رحمت كند صدوق را مي‏گويد البرهان علي ان اللّه واحد و ليس بازيد و محال است برهان بر اين اقامه بتوان كرد زيرا كه هرچه واحد شد ممكن است اثنان هم بشود چه برهان بر امتناع حوادث است و حوادث ممكنند پس چون مردم خدا نفهميدند شخص خيال كردند و لامحاله همين كه شخص شد اشخاص از ممكنات است پس اول خدا را بايد فهميد اول معني وجوب را بايد فهميد بعد احديت را ثابت كرد شما اگر با كسي مباحثه مي‏كنيد به او بگوييد اول شرح معني واجب الوجود را بكن مي‏خواهم بدانم اين خداياني كه مي‏شمارد بايد قديم باشند يا حادث بگو ببينم معني واجب را تعقل كرده يا اينكه يك شخصي را همين‏طور اسمش را مي‏خواهي خدا بگذاري يا اينكه معني وجوب و صفت وجوب را فهميده‏ پس اگر مي‏فهمد معني وجوب را كه امتناع ماسوي است با او خودش مي‏گريزد از اين شبهه كه بلكه دوتا باشد واجب يا دوتا معقول نيست ابدا و علي اي حال در صدد اينها نبوديم مي‏خواستيم بگوييم واجب و قديم و خدا محدود به حد نمي‏شود اين‏طور كه شد مثني نمي‏شود نه در عرض خودش كه براي او عرضي نيست نه در طول و نه در سلسله طوليه نه در سلسله عرضيه مترتبه و نه سلسله عرضيه غيرمترتبه و خداوند عالم محدود به حد هيچ يك از اينها نيست در هيچ حدي نه اينكه بگوييم مثل اينكه مشيت مؤثر كل است بعد از آن آثار او است حقيقت محمديه مؤثر كل است بعد از آن هرچه هست آثار او است همچو باشد كه او باشد و مؤثر به همه باشد حاشا كه محدود باشد پس مشيت محدود به آثار خود مي‏شود و او محدود نمي‏شود همچنين حقيقت محمديه محدود به انبياء مي‏شود و هكذا به هيچ وجه من الوجوه و هيچ نحو از انحاء تحدد محدود نمي‏شود ابدا اين مسأله را انسان بايد مسلم داشته باشد بعد از آنكه مسلم شد مي‏گوييم اين خدايي كه محدود به حد نيست محدود به حد در هيچ چيزي نيست همه الفاظش آنچه بگويم نامربوط است لكن چون تقديس است و براي فهمانيدن مي‏گويم اگر بگويم خدا عصا نيست كفر نگفته‏ام براي طفل همين‏طور بايد گفت اين پايين كه آمد آدم بايد همچو بگويد تا اطفال بفهمند پس خداوند در هيچ حد محدود نيست پس مي‏گويم كه مي‏گوييم من حيث اللون خداوند محدود به الوان نيست محدود به كيوف نيست محدود به كموم نيست محدود به اوقات و ازمنه و آنات نيست محدود به امكنه نيست محدود به رتب نيست محدود به جهات نيست محدود به آجال نيست محدود به اوضاع نيست به هيچ چيزي و به هيچ جهت حدي از حدود خداوند نيست نه اينكه از اين محدودي مقصودمان كم تنهاست بلكه از جميع جهات حدود بايد نفي حد از خدا كرد اين است كه حضرت امير مي‏فرمايد كمال التوحيد نفي الصفات عنه زيرا كه صفات جميعاً از عرصات حدودند و نفي جميع را بايد كرد پس خداوند عالم موصوف به صفتي نيست لشهادة كل صفة انها غير الموصوف يعني حد غير محدود است و شهادة كل موصوف انه غير الصفة به جهت آنكه محدود غير حد است و شهادة الصفة و الموصوف بالاقتران حد و محدود اقتران است و شهادة الاقتران بالحدث الممتنع عن الازل به جهت آنكه اقتران قارن مي‏خواهد زيرا كه اقتران قبول قرن است و قبول قرن يك قارني مي‏خواهد كه قرن هذا به هذا كند فاقترن شود پس لامحاله نفس اقتران دليل حدث است پس الاقتران دليل الحدث حكما فاللّه منزه من جميع الحدوث و صفات الحدوث.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

و مروي است كه حضرت ابراهيم خليل در كوه بيت المقدس از پي مرتعي مي‏گشت براي گوسفندانش صدايي شنيد رفت ديد عابدي است عبادت مي‏كند فرمودند لمن تصلي قال لاله السماء فرمود غير از تو از قومت كسي ديگر مانده عرض كرد خير فرمودند از كجا مي‏خوري عرض كرد از اين درخت در تابستان مي‏چينم و در زمستان مي‏خورم فرمودند منزلت كجا است عرض كرد اشاره به كوه كرد فرمود كه مرا ببر عرض كرد در راه آبي است كه نمي‏توان رفت پس آن حضرت را برد فرمودند اي الايام اشد عابد گفت يوم الدين يدان الناس بعضهم من بعض فرمود دستهاي خود را بلند كن و دعا كن كه خدا من و تو را حفظ كند از شر آن روز عرض كرد كه مدتي است دعا مي‏كنم و دعاي من مستجاب نمي‏شود فرمود سببش اين است كه خدا مي‏خواهد صداي تو را بشنود از اين جهت پس انداخته است فرمود مطلبت چه بود عرض كرد وقتي طفل صبيحي را ديدم همراه گوسفنداني گفتم از كيستند گفت از ابراهيم خليل الرحمن پس دعا مي‏كردم كه خدمت خليل خدا برسم حضرت فرمودند حالا دعاي تو مستجاب شد من آن خليلم پس برخواستند و معانقه كردند پس پيغمبر ما هم وقتي مبعوث شد معانقه را مقرر فرمود. و حضرت امام محمد باقر فرمودند كه هركه بعد از نماز عصر جمعه صلوات آن را بخواند نوشته مي‏شود براي او صد هزار حسنه و محو مي‏شود از او صد هزار سيئه و برآورده مي‏شود براي او صد هزار حاجت و بلند كرده مي‏شود براي او صد هزار درجه. و حضرت صادق۷ فرمودند من صلي علي النبي و آله بهذه الصلوات خرج من ذنوبه واللّه كهيئة يوم ولدته امه صلوات اللّه و صلوات ملائكته المقربين و انبيائه و رسله و جميع خلقه علي محمد و آل محمد و السلام عليه و عليهم و رحمة اللّه و بركاته و هر كه صد مرتبه صلوات بفرستد خدا و ملائكه هزار مرتبه بر او صلوات مي‏فرستند. و در تفسير عسكري۷ است كه خداوند سيصد و شصت هزار ركن براي عرش خلق فرموده و به هر ركني سيصد و شصت هزار ملك موكل گردانيد كه اصغر آنها جميع آسمانها و زمينها را يك لقمه مي‏كند و مثل لقمه‏اي است در بيابان وسيعي و به روايت بحر المناقب مثل مورچه كه در مفازه باشد كه بيابانست پس امر فرمود كه عرش را برداريد قدرت بر حركت دادن نداشتند پس به هشت نفر اينها فرمود عرض كردند چگونه برداريم و حال آنكه جمعيت عاجزند پس فرمود كه كلماتي تعليم شما مي‏كنم كه بر شما آسان شود و سبك بسم اللّه الرحمن الرحيم و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين پس برداشتند مثل مويي بر دوش مرد قوي پس باقي را فرمود كه طواف كنيد حول عرش و اصحاب تعجب كردند پس رسول خدا۹ فرمودند اين همه كه شنيديد اعمال يك نفر از امت مرا حمل نتوانند نمود عرض كردند آن مرد كيست فرمود كه سعد بن معاذ انصاري است كه صاحب اين كرامت است به جهت محبت و توصيفي كه به ابن عمم علي دارد و به عمل آورد وقتي كه با اصحاب خود نشسته بود كه علي گذشته بود با سر پوشيده و سعد آن جناب را نشناخته بود و با پاي برهنه سوي آن حضرت دويد و دو دست و ميان دو چشم و سينه آن حضرت را بوسيد بابي انت و امي و تحيات بسيار نموده بود پس خداوند واجب كرد براي او به جهت عملش ثوابهايي را كه اگر آن ملائكه بنويسند آن صحيفه‏ها را آن ملائكه عرش نتوانند برداشت و چون سعد فارغ شد از مكالمه با علي بعض اصحاب سعد به او گفتند كه تو خيلي مقربي نزد رسول و مع‏ذلك دست علي را مي‏بوسي فرمود كه شما نمي‏دانيد ثواب اسلام به محبت محمد و علي است و عدوات دشمنان ايشان پس رسول فرمودند اي سعد اگر مردي صد هزار برابر عمر دنيا زندگاني كند و صد هزار برابر اموال دنيا را در راه خدا انفاق كند و جميع عمر خود را روزه بگيرد و شبها به عبادت بايستد پس خدا را ملاقات كند با دشمني محمد و علي صلوات اللّه عليه او را سرنگون در جهنم اندازند و اعمالش را باطل سازند و رسول خدا۹ فرمود به سعد بشارت باد تو را كه ختم عمرت به شهادت مي‏شود و به دست تو قومي از كفار كشته مي‏شوند و براي مردن تو عرش خدا مي‏لرزد و به سبب شفاعت تو به عدد موهاي حيوانات قبيله بني‏كلب از خلق داخل بهشت گردند اللّهم بحرمة سعد و نظرائه عرف بيننا و بينهم بحقهم يا كريم آمين رب العالمين.

و معصيت‏كاران مسخ مي‏شوند در قيامت به اين صور: قپان داران به صورت ميمون و حرام‏خواران خوك، رباخواران پا در هوا و سرنگون، علماء و قاضيان كه عملشان مخالف قولشان بود زبان خايان، موذيان همسايه دست و پا بريده، چغلي‏كنان نزد سلطان و حكام آويخته به درخت خرما، تابع شهوات و لذات به صورت مرده متعفن، فخر كن به لباس آتش، و پادشاهان بد به صورت شيران و بدخلقان و صاحبان غضب به صورت درندگان و حيله‏بازان به روباه و قطاع طريق به سوسمار و سخن‏چين به عقرب و ديوث به گربه ماهي و حريص به مورچه و موش و جوانان خائن به صورت گرگ و مخنث به خوك كه علف را مي‏گذارده فضله آدم مي‏خورد و فحاش به سگ و مبدع به مار و لاطي به فيل و غيبت كن به كركس و ديوث به صورت جريث و زن بدخلق به صورت عنكبوت و زني كه از حيض و نفاس اجتناب نكند به خرگوش.

و اميرالمؤمنين۷ فرمودند هفده تن از آدمي مسخ شدند لاطي به فيل، و زني در بني‏اسرائيل كه از جنابت و حيض غسل نمي‏كرد به عنكبوت، و مردي وزير حيله‏باز به روباه، و مردي چهل روز از مائده عيسي خورد و ايمان نياورد خرچنگ، لاك‏پشت زني بود زانيه با داماد خود، زنبور زني بود كه با شوهرش جادو مي‏كرد، خرگوش در راه مكه دزدي مي‏كرد، سوسمار غارت مال مردم كرد از بني‏اسرائيل، خوك چهل نفر از بني‏اسرائيل كه روز شنبه ماهي گرفتند، كلاغ قاصد دروغ بود به شهرها، ميمون زن زانيه از يهود، جغد ادعاي خدايي كرد اول كسي، موش زن رقاص در عزا، طوطي مردي برده‏فروش دروغ‏گو، قمري زني بود كه خود را براي مردم زينت مي‏كرد، خرس زاني، عقرب مرد نباش.

و حضرت رسول۹ فرمودند به ابي‏ذر; يا اباذر كن علي عمرك اشح منك علي درهمك و دينارك و در حديث است المؤمن نومه كنوم الغرقي و اكله كأكل المرضي و بكاؤه كبكاء الثكلي و حضرت امام محمد باقر۷ فرمودند كه خدا فرمود به داود كه به دانيال بگو انك عصيتني فغفرت لك و عصيتني فغفرت لك و عصيتني فغفرت لك فان عصيتني في الرابعة فاني لم‏اغفر لك پس شب برخواست و عرض كرد كه داود رسول خبر آورد چنين و چنين فوعزتك ان لم‏تعصمني لاعصينك ثم لاعصينك ثم لاعصينك و رسول فرمودند لايموتن احدكم الاّ و هو يحسن الظن باللّه و حضرت امير۷ فرمودند سيئة تسؤك خير من حسنة تعجبك و به حضرت صادق۷عرض شد رجل يعمل عملا و هو خائف مشفق ثم يعمل من البر فيدخله العجب اي الحالين احسن فرمود هو في الحالة الاولي احسن منه في حال عجبه و پيغمبر فرمود كه وحي شد به داود يا داود بشر المذنبين كه پشيمانند و انذر الصديقين كه مغرور نشوند كه هر بنده را كه به حساب وادارم هلاك مي‏گردد و وارد شده است كه زاهدي هفتاد سال خدا را عبادت كرد و اعتماد تمام به عمل خود داشت و خدا خواست كه آن مرض مهلك را از او بكند در بياباني تشنگي بر او غالب قريب به موت فرشته‏اي با قدح آبي از جانب خدا بر او ظاهر شد آب طلبيد گفت بي بهاء نمي‏دهم گفت عبادات خود را بده زاهد گفت ده سال عبادت خود را دادم گفت تا همه را ندهي نمي‏دهم ديد چاره‏اي نيست و جان عزيز است ناچار هفتاد سال عبادت را داد و كفي آب خورد پس ملك گفت عبادتي كه بهاي او قدح آبي باشد اين همه عجب و غرور نمي‌خواهد برو خودبيني از سر بيرون كن.

گويند در سال تنگي، بزرگي وجهي به غلام خود داد كه به جهت يكي از صلحاء و عباد كه پيش‌نماز بود برد و آن زاهد قبول نكرد و گفت كه آقاي خود را دعا برسان و بگو كه نمازهاي من قابليت اجرت ندارد.

و منقول است كه روزي داود۷ گفت كه امروز خدا را عبادتي كنم كه هرگز عبادتي مثل آن نكرده باشم پس به محراب عبادت رفت و هرچه توانست سعي نمود بعد از فراغ ناگاه وزغي پيدا شد و گفت اي داود آيا تو را اين عبادت خوش آمد گفت بلي وزغ گفت من هر شبي خدا را هزار تسبيح مي‏گويم و با هر تسبيحي هزار حمد منشعب مي‏شود و در زير آب هستم و صداي مرغي را در هوا مي‏شنوم و گمان مي‏كنم كه او گرسنه است پس به روي آب مي‏آيم كه مرا بخورد بي‏آنكه گناه كرده باشم.

وارد شده كه روزي حضرت موسي از شيطان پرسيد كه چه گناه است كه هرگاه پسر آدم او را بكند تو بر او مسلط مي‏شوي؟ وقتي از خود راضي مي‏شود و خيرات خود را بسيار و معاصي خود را كم مي‏بيند و حضرت باقرالعلوم فرمودند كه دو نفر وارد مسجد شدند يكي عابد و يكي فاسق پس عابد فاسق و فاسق عابد او عجب كرد و اين نادم شد و استغفار كرد التائب من الذنب كمن لاذنب له.

 

@ تايپ اين درس و درس بعدي از روي نسخه خطي به شماره (س ۱۰۴) مي‌باشد@

@مقابله اين درس و درس بعدي  از روي نسخه خطي به شماره (س ۱۰۴) مي‌باشد@

 

(درس هفتاد و ششم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فصـل: هذه النفس الي آخر.

جميع آنچه پا به عرصه امكان و كون گذارده كمالات اللّه است و جميع آنها ظهورات و تجليات كمالات حق است و جميع جهات كماليه بالفعل موجود است و خداوند عالم انتظار حدوث كمالي از براي خود ندارد و چون ندارد پس جميع جهات كماليه بايستي دفعةً و بالفعل موجود باشد و در ميان آن كمالات نسبت بعض را كه به بعض بدهيم تدرج دارد و اين تدرج با اينكه همه در نزد خداي احد حاضر باشند منافاتي ندارد.

پس در نزد خداوند عالم جميع آنها گذاشته است و گذاشته خواهد بود الي مالانهاية له و جميعاً يك دفعه از براي خدا موجود است خداوند انتظار حدوث فردا را ندارد امروز را امروز مي‏بيند الان در سر جاي خود فردا را هم فردا مي‏بيند در سر جاي خود و هكذا جميع آنچه بيايد ابدالابد و جميع آن‏چه گذشته هر چيزي را در سر جاي مي‏بيند به يك نظر در يك محضر و اين توصيف كه عرض كردم اين سخني را كه گفتم توصيفي است كه از ادراك عقل درك اين سخن بيرون است زيرا كه عقل در رتبه تدرجات افتاده‏اند و استحضار جميع اشياء را دفعةً واحدةً نمي‏توانند بكنند پس از اين جهت ممكن نيست هيچ كس از اين خلائق متدرجه درك اين را بكنند و عقل از متدرجات است بلي چيزي از اين را فؤاد درك مي‏كند و غير از فؤاد نمي‏توانند درك اين مسأله را بكنند بلي به استدلال لفظي و به علم مجادله و تعلم مي‏توان الفاظ آن را ياد گرفت ولكن شخص برسد و اين حالت را بفهمد كه چه حالت است به جز به نظر فؤادي نخواهد شد پس جميع آنچه هست و جميع آنچه بوده و جميع آنچه خواهد بود جميعاً در نزد خداوند عالم جل‏شأنه حاضرند به يك حضور و همه كمالات خدايند و همه جمال خدايند اما جمال خدايند نه اينكه جمالي باشند كه بر روي او چسبيده باشند مثل جمال زيد كه تخطيطات و حدود صورت زيد است و به او چسبيده.

مثلي عرض كنم مثلي است تقريبي به همين قدري كه ذهن از اين عالم منسلخ بشود نه اينكه به او برسد در واقع و آن اين است كه چنان‏كه آفتاب در آسمان است و نورش در زمين و اين نور جمال آفتاب است و هيچ دخلي هم به آفتاب ندارد همچنين خلق هم دخلي به خدا ندارند ولكن جمال خداوندند و كمال اويند و مع‏ذلك اينها در رتبه خود هستند و از رتبه خود نمي‏گذرند و از براي اين خلق مبدئي است و منتهائي است و در مابين اين دو تدرجاتي است به نظري و لحاظي مي‏گوييم خداوند عالم نسبتش به مبدء اين خلق مثل نسبتش به منتهاي اين خلق است قربش به بعض اين خلق مثل قربش است به بعض ديگر الرحمن علي العرش استوي اي ليس شي‏ء اقرب اليه من شي‏ء آخر هيچ چيزي از اين خلق اولي به خدا از چيز ديگر نيست بيابيد كه دقيق است و كم كسي متحملش مي‏تواند در نزد خداوند عالم نور احكي از ظلمت نيست در نزد خداوند عالم عالي اقرب از داني نيست زيرا كه به نظري در نزد او نه اين حاكي هست نه آن حاكي نيست و هم اين حاكي است و هم آن حاكي است نه اين كمال هست نه آن كمال نيست و هم اين كمال است و هم آن كمال و خداوند عالم نه نسبتي به اين دارد نه نسبتي به آن دارد پس هيچ يك از خلق اولي به ذات خدا از شي‏ء ديگري نيستند و اقرب به خدا از شي‏ء ديگري نيستند مپنداريد كه آنهايي كه قرب خدا تحصيل كرده‏اند مسافت ميان آنها و خدا نعوذ باللّه كمتر است از ديگران يا آن مبادي كه هستند آنها به خدا نزديك‏ترند از منتهيات حاشا هو الذي في السماء اله و في الارض اله فرق نمي‏كند محدب عرش نسبت به خدا با تخوم ارضين بنابراين نور در نزد خدا اولي از ظلمت نيست لطائف در نزد خدا اشرف از كثائف نيست غيب در نزد خدا اقرب از شهاده نيست ارواح در نزد او اولي از اجسام نيست عقل در نزد او اولي از جهل نيست نبي در محضر او اولي از شيطان نيست سجد له سواد الليل و نور النهار بدون تفاوت همه در نزد خدا يكسانند و از براي اين حرفها اگرچه مكرر شنيده شده نتايج هست و اين حرفها مقدمات است براي مطلبي عظيم كه انسان لابد است اين حرفها را بزند تا مطلب از توي آن بيرون آيد مثل كسي كه لفظ آب مي‏خواهد بگويد اول الفي مي‏گويد بعد بائي مي‏گويد تركيب كه مي‏كند اينها را آب فهميده مي‏شود يا اول مي‏گويد الفي بعد مي‏گويد بائي بعد جيمي بعد دالي ابجد تركيب مي‏شود و كلمات كه نهايت ندارد جميعش هم از همين بيست و نه حروف است براي هر مطلبي اين حروف را پس و پيش مي‏كنند مطلب خود را از آن بيرون مي‏آورند پس مبتدي نبايد خيال بكند كه من اينها را مي‏دانستم اينها بيست و نه حروف است كه از تركيب اينها نتيجه‏هاي عظيمه حاصل خواهد شد.

پس خداوند عالم نسبتش به اعالي خلقش با اداني خلقش يكسان است در هيچ چيز خدا اشد ظهوراً از چيز ديگري نيست همين‏طور كه در مبدء ظاهر است در منتهي ظاهر است و مپنداريد كه وجود براي خدا احكي باشد از ماهيت يا اقرب به خدا باشد از ماهيت يا اشبه به خدا باشد از ماهيت و ماهيت نباشد يا احجب باشد يا ابعد باشد حاشا جميعاً در نزد او يكسانند و خدا خالق نور و ظلمت و وجود و ماهيت و قرب و بعد همه هست پس تمام سر در آن است كه آن را پيدا كنيد كه در نزد او وجود احكي است از ماهيت مبدء اقرب به او است از متهي وحدت اولاي به او است از كثرت اگر او را شناختيد كاري كرده‏ايد و اگر او را نشناختيد نسبت به خداي جليل جميع كاينات من جميع الجهات يكسانند و چون چنين است هيچ كس نمي‏تواند در نزد او استعلاء بر ديگري بجويد اگر آن يكي بگويد من كمال خدايم آن ديگري هم مي‏گويد من هم كمال خدايم اگر يكي بگويد من جمال خدايم آن ديگري هم مي‏گويد من هم جمال خدايم پس هيچ كس را فضيلت بر كسي ديگر نيست در نزد خدا و چون حفظ مقامات را نكرده‏اند و وضع هر چيزي را در جاي خود نكرده‏اند و گوشه‏اي از اين را ديده‏اند خبط كرده‏اند و اين حرفها را زده‏اند و اين نامربوطها را گفته‏اند كه اينها همه ظهور حق است و عاشق همه مي‏شوند كه همه ظهور مولي الموالي هستند و مي‏گويند يهودي خوب است نصراني خوب است همه ظهور حقند و از اين مقام غافل شدند و اين مقام تشريع را دست برداشتند و به همان مقام اكتفاء كردند. اين را بدانيد كه هيچ امري به آن مقام رواج نمي‏گيرد فساد جميع كاينات به او مي‏شود و بعد از آني كه فساد شد صلاح در نزد خدا اولي از فساد نيست فرقي نمي‏كند ان تكفروا انتم و من في الارض جميعاً فان اللّه غني عن العالمين كسي كه مي‏گويد اگر صلاح نباشد ملك من فساد است كسي است كه نمي‏خواهد فساد در ملك او باشد و از فساد مي‏ترسد لكن خداوند عالم مي‏گويد فساد ملك من است چنان‏كه صلاح ملك من است كفر ملك من است چنان‏كه ايمان ملك من است ظلمت عبادت مرا مي‏كند چنان‏كه نور عبادت مرا مي‏كند چه تفاوت مي‏كند براي او وحدت نباشد كثرت باشد همه را او خلق كرده است چه فرقي پيش او دارد براي كسي فرق مي‏كند كه در ملك او مخالف او باشد اما در ملك خدا كو آن كسي كه مخالف خدا باشد نظر كن به ذره ذره كاينات ببين كه و هي بمشيتك دون قولك مؤتمرة و بارادتك دون نهيك منزجرة و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره كسي كه چنين شد كه ماسواي او خلق او شدند و حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما او را چه غم از اينكه اين نوع نباشد آن نوع باشد پس چه به كسي احسان بكنند چه توي كله او بزنند فرقي نمي‏كند مي‏گويد من ظهور حق تو ظهور حق دست من ظهور حق سنگ ظهور حق بالا رفتن دست من ظهور حق زدن ظهور حق سر تو هم ظهور حق شكافتن سر تو هم ظهور حق خونها هم كه ريخته مي‏شود ظهور حق آن دردي هم كه مي‏كند ظهور حق پس به اين ايمان كه در اين مقام آورده شود و به اين توحيد كه در اين مقام كرده شود هيچ چيز به جاي خود مستقر نخواهد ماند و حالا كه مستقر هم نماند نقص در اين توحيد نيست تفاوت براي او نمي‏كند پس صلاح اين ملك و انتظام اين ملك به امور نسبيه ميان اين اشخاص است نه آن امري كه نسبتش به كل يكسان است انتظام اين ملك به اين است كه چيزي مي‏خواهد كه در عرض اينها باشد ابعد از اويي باشد اقرب به اويي باشد اولي به اويي باشد غير اولي به اويي باشد بعضي چيزها مال او و منسوب به او باشد بعضي چيزها مال او و منسوب به او نباشد الفتي باشد تنفري باشد ولايتي باشد برائتي باشد اگر اين را شناختيد اين ملك انتظام مي‏گيرد و الاّ به آن امر اول هيچ چيز نظم نمي‏گيرد من كفر فان اللّه غني عن العالمين ايني كه عرض كردم از آن مغز دليل حكمت بود و اسرار الهيه و حقايق شرايع و دين همين است كه عرض كردم.

پس بايستي در اين ملك يك همچو چيزي باشد كه اشياء منسوب به او باشند و او مبدء است پس از براي اين عالم خودش يك مبدئي است و آن مبدء اوحد جميع اين ملك است و باز ملتفت باشيد نمي‏گويم وحدت اولاي به خداست از كثرت بلكه هر كه به اين اولي است شرف دارد آنجايي كه شرفي پيدا مي‏شود اينجاست مبدء شرافت پس آن مبدء اوحد جميع ما في هذا الملك است و همچنين براي اين عالم يك منتهايي است كه اشد تكثراً از جميع ما في هذا الملك است به جهت آنكه آن اوحد جمالي بود كه لازم بود وجودش در ملك و اين‏كه اشد تكثراً است جمالي است كه لازم است وجودش در ملك پس در اين ملك يك همچو مبدئي و يك همچو منتهايي پيدا شد به عبارتي ديگر چون ما في الملك متكثرند و متعدد و متشاكل نيستند حالا كه متشاكل نيستند مختلفند حالا كه مختلفند براي هريك از اينها كه ساخته شده‏اند از اشيائي و اجزائي در موازين كميه و كيفيه اختلاف است حالا كائناً ماكان بالغاً مابلغ يك اشد توحداً در اين ميانه هست كه اجزاي وجود او را به ميزان معتدلي گرفته‏اند و او را ساخته‏اند و چنان اعتدالي كه ديگر اعدل از او تصور نشود و همچنين كائناً ماكان بالغاً مابلغ يك اشد تكثراً در اين ميانه هست كه اجزاي وجود او به ميزان منحرفي گرفته شده و در غايت انحراف كه منحرف‏تر از اويي تصور نشود آن اشد توحداً مبدء شد و آن اشد تكثراً منتهي و بعد از آني كه اين مبدء و منتهي پيدا شد در اين ميانه هركس اشد توحداً شد اولاي به آن است يعني به مبدء و هركس اشد تكثراً شد اولي به آن يكي است يعني به منتهي و مراتب خلقيه از اين جهت مختلف مي‏شود بعضي از اين خلق اشد توحداً شده‏اند بعضي از آنها اشد تكثراً شده‏اند و بعد از آني كه به حسب حكمت شكافتيم مطلب را خواستيم غايت آن توحد را پيدا كنيم و غايت اين تكثر را كه تا چه سرحد است بعد از آني كه شكافتيم مطلب را ديديم آن مبدء به جايي ايستاده كه ابسط ما يمكن في الامكان است و هيچ كثرت در او نيست و اول تعينات است و تعين هم در او همين به قدر اثبات اثنينيت است و اثنينيتي كه بسيطي باشد و اقل تركيبات و اقل مركبات اجزاء به آن مركب است كه از دو بسيط مركب شده باشد و سابقي براي او نيست پس موجود اول مركب اول است لاغير و در اينجا دقيقه‏اي است و اين از اسرار آل محمد : و از علوم غامضه ايشان است و اگر بفهميد آن را و آن را دريابيد آثار آن و ثمرات آن چيزهاي عظيم است و آن اين است كه هر مولود از مركبيني ممكن التفكك است و هرگاه تفكيك كردي اين معجون را و اين مركب را اين جزء و اين دوا مستقلاً ثابت مي‏ماند و مي‏تواند خودداري كند و ثابت مي‏ماند ولكن وقتي مولود مركب از مركبين نباشد و مركب از بسيطين باشد يعني مركب از دو چيز صرف باشد ممتنع مي‏شود تفكيك اينها به جهت آنكه اگر تفكيك كني دو بسيط تعقل نمي‏شود و دو بسيط امتناع دارد در خارج و به همين جهت تفكك امتناع پيدا مي‏كند در مركب از بسيطين و چون تفكك امتناع پيدا كرد بدء تكوين امتناع پيدا مي‏كند و چنين نيست كه آن بسيط سالهاي دراز بوده و اين بسيط سالهاي دراز بود و بعد آمده باشند اينها را تركيب كرده باشند پس چون سبق اجزاء در او امتناع دارد تأخر وجود در او امتناع دارد و چون اين دو امتناع دارد تفكك لاحق و فناي لاحقش هم امتناع دارد پس تكوينش بلابدء بايد باشد و نبايد اين فاني بشود پس بلااول مي‏شود بلاآخر مي‏شود پس دائم مي‏شود باقي مي‏شود ثابت مي‏شود ذهن نگويد كه اين مولود مدتي نبود و پس از آن مدت موجود شده عرض مي‏كنم كه ما اوحد ما في الامكان را خواسته‏ايم پيدا كنيم حالا آن مدتي كه مي‏گويي اين مولود نبوده از تو مي‏پرسم كه آيا حادث است يا قديم؟ قديم كه نيست يقيناً و اگر حادث است كه ما مي‏خواهيم اول حادث را پيدا كنيم و ببينيم چه حالت دارد پس سابق بر اين مولود وقتي نيست مدتي نيست كوني نيست پس سابق ندارد پس لااول له و لااخر له و اين است كه باعث اشتباه جمع كثيري شده چنان مي‏پندارند كه خدا بوده و آن توحد نبوده سالهاي دراز بوده و لاخلق و پس از سالهاي دراز خداوند امتداد را خلق كرد و پس از آن چيزهاي ديگر را الفاظي چند مي‏گويند كه خودشان هم تعقل آن را نمي‏كنند و معني براي آنها نيست زمان موهوم بود زمان موهوم يعني چه؟ مي‏پرسم آيا آن امتدادي كه مي‏گويي حادث است يا قديم اگر قديم است كه قديم ذات حق است و ذات حق امتداد باشد معني ندارد و اگر حادث است كه من در مجموع حوادث سخن دارم نه در بعض حوادث و مجموع حوادث پس از امتدادي نيست پس سابق ندارد لايسبقه سابق و لايلحقه لاحق و لايطمع في ادراكه طامع پس نمي‏توان براي او وقتي فرض كرد كه در آن وقت بگويي او نبوده وقتي نبوده پس نبود ندارد كه اگر دارد آن هم كائني است و كائني سابق بر او نيست پس مدتي سابق بر او نيست مختصر آنكه وقتي حادث نيامده كه اين وجود نباشد و قديم كه دخلي به اين حرفها ندارد پس اين مستمر است به استمراري كه لايق به او است پس مبدء را كه به اين توحد شناختيم منتهاي اين خلق هم اشد اشياست افتقاراً به جميع خلق و شرط وجود او كينونت جميع خلق بايد باشد به اشتراط همه او بايد محقق بشود و اگر نباشند تحققي و وجودي ندارد پس آن اولي كه مبدء است غني است از جميع كاينات و او است غنا و حقيقت غناي خداوند عالم و اين يكي كه منتهاست محتاج است وجود او به جميع كاينات و جميع آنچه كه هست همه شرط وجود او است و به همه محتاج است پس يك اولي به اين غناء و يك آخري به اين كثرت و افتقار پيدا كرديم و بعد از آني كه اين اول ما چنين شد اگر اين وجود لنفسه بود لازم مي‏آيد كه اين قديم باشد ولكن چون لغيره است فسادي در مسأله لازم نمي‏آيد پس قديم آن است كه قائم باشد بنفسه لكن لنفسه و حادث مي‏شود قائم بنفسه باشد ولكن يكون لغيره مثل اينكه خلق اللّه المشية بنفسها مشيت بنفسه است ولكن لغيره است حالا از كجا فهميديم لغيره است از تركيب شي‏ء فهميديم همچو چيزي اگرچه مركب از بسيطين است لكن اين جزء فقير است به سوي آن جزء و آن جزء فقير است به سوي اين جزء و فرض اين است كه اين دو بسيطاني هستند كه تفكك اينها امتناع دارد پس آن بسيط فقير است به سوي اين بسيط و اين فقير است به سوي آن بسيط كه اگر او نباشد اين نيست و اگر اين نباشد او نيست زيرا كه آن بسيط نه قديم است و اين بسيط هم نه قديم و مركب اول مركب از الهين نيست و دو اله تعقل نمي‏شود پس همان فرض مسأله شما كفايت از اين مي‏كند كه اين را حادث و لغيره بدانيد و اين را قائم بنفسه لنفسه مدانيد چيزي عرض كنم تا راحت شود نفوس حادث لنفسه ندارد زيرا كه نفسه ندارد و اين مركب اول مركب از دو جزء است و به طوري است كه اين جزء قائم به آن جزء است و آن جزء قائم به اين جزء پس قائم بغيره است مخلوق ندارد يك نفسي كه قائم به نفس باشد زيرا كه نفس براي احد است آن نفس و آن خود به جز در احد بسيط تعقل نمي‏شود پس اين مركب اول مركب مي‏شود از دو جزء بسيط و هر يك از اين دو جزء منفرداً تعقل نمي‏شود اين غير آن است و آن غير اين است در ميان حادث آن نفسي كه به او اشاره توان كرد و آن يك باشد كه ديگر چيزي به او ضم نشده باشد نيست و چون همچو چيزي نيست قائم به نفس در ميان حوادث نيست و حادث نفس ندارد حتي مشيت قائم به نفس حقيقي نيست اگر ماده قائم به خود ماده بود و صورت به خود صورت قائم بود مركب نمي‏شد و محال است دو قائم به نفس تركيب نمي‏شوند به جهت آنكه هر يك مددشان از خودشان است احتياجي به غير ندارند پس تركيب نمي‏شوند پس هر چيزي كه قائم به نفس است متغير نمي‏شود و ديگر با غيرش تركيب معقول نيست. پس در حوادث قائم بنفسي نيست بلي قيام به نفسي كه مسامحه بكند انسان كه اين جزئش عين آن جزئش باشد به طور مسامحه مي‏توانيم به مشيت بگوييم و الاّ آنچه هست اين است كه صورت به ماده قائم است قيام تحقق و ماده به صورت قائم است قيام ظهور و شي‏ء قائم است به ماده و صورت قيام ركن و همه اينها قائمند به مؤثرشان قيام صدور بعد از آني كه ماده‏اش به صورتش مي‏گويد تو نفس مني برادر مني صورت به ماده مي‏گويد تو نفس مني مي‏گويد اين را لكن اين مجاز است حالا بنابراين‏كه مجاز باشد قائم به نفس است ولكن لغيره است زيرا كه اين نفس به طور مجاز است بنابراين جميع حوادث لغيره هستند پس للّه ملك السموات و الارض جميع عالم مملوك خدايند به جز خدا كه قائم به نفس است نفس به او صدق مي‏كند و بس ذات به خدا صدق مي‏كند و بس كنه به خدا صدق مي‏كند و بس احد به خدا صدق مي‏كند و بس لااحد غيره پس خدا قائم به نفس است و لنفسه و مضاف به هيچ چيز نيست به خلاف آن مبدء كه به طور مجاز به او قائم به نفس گفته مي‏شود و مع ذلك لنفسه هم نيست لغيره است و مضاف به خداست عقل امتناع از مركب اول ندارد بلكه حكم مي‏كند به اينكه اول مركب از بسيطين بايد باشد و اين بسيطان تعبيري است از دو جزء غير مركب شما بگوييد ببينم اول ماخلق اللّه چه تركيب بايد باشد آيا بايد مركب باشد يا نه؟ فرد كه نيست ان اللّه لم‏يخلق شيئاً فرداً قائماً بذاته و من كل شي‏ء خلقنا زوجين ساير خلق اگرچه مركبند از مركبات مركب هستند و مركب از اشياء مستقله هستند حالا آنها اول ماخلق اللّه نيستند و اول ماخلق اللّه مركب است از اجزائي و كسوري كه هر يك مستقل در خارج نيستند پس يا بايد گفت اول ماخلق اللّه نداريم اگر داريم كه اجزائش مركبات مستقله در خارج نيست و اين را به عقل نمي‏توان درك كرد مگر به التزام عقل به جهت آنكه عقل خودش مركب از مركبات است چگونه اين را مي‏فهمد بلكه درك اين كار فؤاد است پس بعد از آني كه خلق اول لغيره شد پس جميع ما له و ما به و ما منه و ما فيه و ما اليه جميعش لغيره مي‏شود و ديگر هيچ از براي خودش نمي‏ماند و اين هم فضلي عظيم است براي خلق اول كه كم كسي متحمل لغيره بودن اين مي‏تواند بشود كسي مي‏تواند فروعات اين را تصديق مي‏تواند بكند كه مطلقا در اين لنفسه نبيند پس آنچه دارد لغيره است پس ذات دارد لغيره است صفات دارد لغيره است دست دارد لغيره است پا دارد لغيره است چشم دارد لغيره است گوش دارد لغيره است زبان دارد لغيره است نفس دارد حركت دارد آنچه دارد همه لغيره است جميع مايصدر منه جميع آثارش آثار آثارش نسبش قراناتش همه لغيره است و چون لغيره است و هيچ براي خودش نيست راحت است يحل ما يشاء يحرم ما يشاء يفعل ما يشاء يحكم ما يشاء لكن مايشاء الاّ مايشاء اللّه بلكه يحكم بما يشاء و ما يشاء هو ما يشاء اللّه و يقول و ما يقول به هو قول اللّه پس اين كسي است كه جميع معاملاتي كه با اين مي‏شود معامله‏اي است كه با خدا مي‏شود به جهت آنكه براي خودش نيست و جميع معامله كه با خداي مستوي بر عرش مي‏شود با اين مي‏شود جميع معاملاتي كه خداي مستوي بر عرش مي‏كند با اين مي‏كند ديگر هيچ كس از هيچ جا خبري ندارد و خبري كسي از ماوراء اين ندارد و همه خبر دارند و اين است خبر و كدام خبر از اين صادق‏تر و بزرگ‏تر و خداوند به اين قطع اعذار جميع كاينات را كرده و به اين خود را توصيف و تعريف كرده و امر به عبادت خود خوديش كرده و هركس غير او را عبادت بكند مشرك است هر كس اميد به غير اين دارد مشرك است هركس خائف از غير اين است مشرك شده خلاصه خدا خود را به اين شناسانيده و للّه الحجة البالغة و اين است حجت بالغه خدا و لو شاء لهديكم اجمعين.([۱۰])

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

 

(درس هفتاد و هفتم)

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فصـل: هذه النفس الي آخر.

اين مطلب مطلبي است بسيار شريف و بسيار دقيق بعد از آني كه گفتيم كه خداوند عالم به بداهت اسلام از رتبه ازل و قدم به رتبه حدوث نمي‏آيد و حوادث از رتبه حدوث به رتبه قدم و ازل بالا نمي‏روند و مع ذلك خلق را براي معرفت آفريده و مكلف به معرفت كرده پس به جهت آنكه خلق معرفت به او پيدا كنند سبب معرفتي آفريد و صفت تعريف و تعرفي خلق كرد در ميان خلق و او را در ميان خلق معروف قرار داد و امر به معرفت او كرد و معرفت او معرفت خداوند عالم شد حالا شايد كسي بحث كند كه اگر اين فؤادي و نفسي كه شما مي‏گوييد صفت خداست و خداوند خود را به اين توصيف كرده در ميان خلق با اين صفت مطابق با واقع است يا مخالف با واقع است؟ هرگاه مخالف با واقع است كذب است و باطل و خدا خلق را براي باطل خلق نكرده و خلق را به عبث نيافريده و هرگاه مطابق با ذات خداست اينكه ممكن است و مخلوق است و فقير است و متكثر است او هم بايد ممكن و فقير و متكثر باشد و خدا موصوف به صفت حوادث شده باشد.

و جواب اين است كه از براي اشياء و حوادثي كه از رتبه ما هستند دو گونه صفت است يك صفت متصلي است و يك صفت منفصلي صفت متصل آن شبحي است كه ماده‏ به آن شبح قوام داده يا تمام داده يا صفت مقومه است مثل ماده نوعيه يا صفت متممه است مثل صفت شخصيه و شبح منفصل دو گونه است شبح منفصلي كه در مرايا و در عيون منطبع مي‏شود يا شبحي است كه در مراياي الفاظ مي‏افتد مثلاً مي‏خواهم تعريف كنم رنگ جلد كتاب را مي‏گويم جلد اين كتاب سياه است اين توصيف لفظي شبحي است منفصل كه در مرآت حروف و الفاظي كه مي‏گويم افتاده و مطابق با شبح منفصلي است كه در مرآت هوا و مرايا و عيون افتاده و آن مطابق با شبح متصلي است كه بر روي شاخص است و چون اين بياني كه كردم مطابق با واقع بوده يعني مطابق با شبح متصلي بوده كه بر روي شاخص است پس اين بيان صدق است و صدق در ميان مردم مطابق با واقع گفتن است اگرچه در نزد ما صدق مطابق با واقع نيست به جهت آنكه خدا از براي قومي كه گفتند واللّه يشهد انك لرسوله فرموده واللّه يشهد ان المنافقين لكاذبون و حال آنكه مطابق با واقع گفتند وانگهي كه آن كسي كه ادعاي زنا بر زني مي‏كند و شهود اقامه نكرده مي‏فرمايد فاولئك عند اللّه هم الكاذبون و حال آنكه مطابق با واقع است پس در معني صدق و كذب اختيار كرديم كه صدق جري لسان است بر وضع الهي و كذب جري لسان است بر خلاف وضع الهي و اين را هم حضرت امير اين كار مي‏فرمايند حالا علي اي حال بنابر مختار آنها اين سخني كه جلد اين كتاب سياه است چون مطابق با واقع است يعني مطابق با شبح منفصل منطبع در مرآت عين من است كه آن مطابق با شبح متصلي است كه در روي جلد است صدق است و حق و هرگاه بگويم قرمز است مخالف با واقع است پس كذب است اين است صدقي كه ما در ميان خلق داريم و در توصيفات گفته مي‏شود كه صدق گفتن اسمه مطابق با شبح منفصل است و چون نفوس مبتدي‏ها آنچه مي‏شنوند از مطالب كه بايست آن را با مشعر فؤادي بفهمند آن را با مشعر خلقي مي‏خواهند بفهمند اين معني را هم مي‏خواهند با مشاعر خلقي مي‏خواهند بفهمند در مشاعر خلقي صدق مطابقه با واقع است و هركس چنين گمان كرده و اين‏طور توصيف خدا را كرده خدا را ذووصف متصل و شبح متصلي انگاشته و اين توصيف را حالا سؤال مي‏كند مطابق با موصوف هست نيست و مطابقه حاصل نمي‏شود مگر هر دو صاحب صفتي باشند مطابق اسم فاعل است و صفت است پس خدا را ذوشبح متصلي انگاشته و خيال كرده كه او مي‏شود مطابق با شيئي بشود و اشتباه است و خداوند صاحب صفت متصله نيست و ندارد صفت متصله و آيت اين آنكه جميع اشباح منفصله متحدي شوند با شبح سابق هر شبح منفصل لاحقي مطابق است با آن شبح سابق و آن اصل حساب مي‏شود و اين فرع حساب در ميان خلق اشباح منفصله مطابقه دارند با اشباح منفصله سابقه تا منتهي بشود به آن شبح منفصل اول كه او مطابقه دارد با شبح متصل و آن شبح متصل مطابقه با ذات شي‏ء نبايد داشته باشد و در ميان خلق خدا خود را همين‏طور توصيف كرده مثلاً ما نگاه مي‏كنيم به حسب طول اين خشب اين طويل شبح متصل اين خشب است و از آن منفصل شود شبح منفصل و از آن منفصل مي‏شود شبح منفصلي ديگر حالا طول متصل است و با خشب مطابق نيست و مطابقه برنمي‏دارد اگر اصل خشب الطويل بود تا اين صفت طول با او مطابقه داشته باشد خشب عريضي نبايد پيدا بشود پس ذاتي آن خشب معراست از طول و عرض و حصه‏اي است از خشب كه متصف به صفت طول شده پس اين صفت طول مطابقه با آن خشب ندارد بلكه اين طول مطابقه با صفت آن خشب دارد پس انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله پس نمي‏روند اين خلق كه تا با ذات خدا مطابق بشوند كذلك در صفت خدا مي‏گوييم از براي خداوند وصف اولي است كه از تمام ملك خود را اول به او ستوده بعد از آن وصف اوصافي چند منفصل مي‏شود و از آن اوصاف اوصافي چند منفصل مي‏شود و هكذا و هر وصف لاحقي منفصل مي‏شود از وصف سابقي و آن وصف سابق مطابقه با ذات ندارد و از اين بيان شريف كه عرض كردم جواب آن مسأله كه از شيخ مرحوم پرسيده بودند داده مي‏شود.

شخصي پرسيده بود ما هرچه تتبع مي‏كنيم و از شما مي‏شنويم و مي‏بينيم اثر مطابق صفت مؤثر است و مي‏بينيد مؤثر ماء تبريد مي‏كند مؤثر نور اناره مي‏كند لاغير هر مؤثري اثري دارد معين و آن اثر هم مطابق است با موثرش اگر آتش في ذاته گرم نبود اين گرمي كه مي‏كرد اثر او نبود و حالا شك نيست كه خداوند عالم خالق جميع حوادث است و خالق كاينات است از اين قرار اين خلق مطابق با ذات خدا بايد باشند و نيستند و جوابش از اين بيان معلوم مي‏شود كه اين اشباح منفصله مطابق باشد با اشباح متصله هرگاه آن منير را شبح متصلي باشد از او شبحي منفصل مي‏شود مطابق با شبح متصل هر عكسي مطابق با ذي عكسش است و همچنين ما وقتي كه امري رود پيش آن صفت اول كه ذات اول به او تجلي كرده و آن صفت اول مطابقه با ذات نبايد داشته باشد و حكيم نمي‏تواند تعقل مطابقه آن وصف را با ذات كند يا تعقل اينكه او مشابه با ذات باشد جميع اين حرفها مي‏رود اگر موثر واحد باشد و اگر احد شد ديگر اين حرفها آنجا نمي‏رود پس كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة و شهادتهما بالاقتران حضرت امير فرموده صفت و موصوف مطابقه دارند ولكن مطابقه با ذات ندارد آنچه شما شبهه مي‏كنيد صفت مطابق با موصوفش است ولكن شما اشتباه مي‏كنيد كه موصوف را مطابق با ذات مي‏گيريد اين صفات با ذات مذكور نمي‏شود تا مطابق باشد يا مخالف باشد صفات با ذات امتناع دارد و اينجا باز سخني است و آن اين است كه اين صفاتي كه از براي ذات است يك دفعه بغتةً اين صفات متكثر نشده نه اين است كه ذات يك دفعه موصوف شده باشد به صفات مختلف متكثر بلكه آن صفت اول كه خدا به او تجلي كرده و خود را به او تعريف و توصيف فرموده او اوحد از جميع كاينات و صفت احديت او است چون هر اثري از اسفل مراتب مؤثرش پيدا مي‏شود اسفل مراتب او اگر موثر اندك تكثري دارد مؤثرش@ هم تكثري دارد اگر موثرش توحدي دارد اثرش هم توحدي دارد آنچه از پيش شاخص مي‏رود در مرآت ماده‏اي است از براي آنچه در مرات است و آنچه در مرآت است مركب است از ماده و صورتي ماده‏اش مفاض از شاخص است و صورتش از مرآت است و از نفس مرآت چنان‏كه نور آفتاب كه از شيشه زرد يا قرمز عكس به آن طرف مي‏اندازد اين نور دو چيز دارد يكي حيث نوري را دارد كه از جانب آفتاب آمده و يكي حيث حمرتي يا صفرتي است كه از جانب شيشه آمده آن نوري كه از آفتاب آمده اثر آفتاب است و از اسفل مراتب آفتاب است از ظهور آفتاب و از ظهر آفتاب است از بطون آفتاب و بطن آفتاب و آفتاب پشتش به زمين است و رويش به طرف بالاست اگر رويش به زمين بود همه جا را مي‏سوزانيد و اين نوري كه افاضه مي‏شود از ظاهر آفتاب و از پشت آفتاب است و نور آن طرفش از كرسي است و اگر آن نور مي‏تابيد به عالم عالم را مي‏سوخت بطنش و وجهش به طرف كرسي است و از كرسي اكتساب مي‏كند و ظهرش به طرف خلق است و افاضه مي‏شود از كرسي به شمس و چون در جرم خود آفتاب خداوند برودتي قرار داده و اين از عجائب است تعجب است كه خداوند كرسي را مقام نفس خلقت كرده و او را بارد خلقت كرده تا اينكه كرسي وقايه‏اي باشد براي نور عرش كه احر جميع ما في العالم است پس نور عرش مي‏افتد به كرسي و برودت كرسي به او صبغ مي‏دهد كيفيت مي‏دهد خنك مي‏كند او را بعد از آن از كرسي مي‏افتد در آفتاب و از جمله عجايب اين است كه باطن آفتاب بارد است از اين جهت خدا او را مؤنث قرار داد و بارد و رطب قرار داد آفتاب هفت طبقه دارد يكي آتش است يكي بالايي او آب است باز بالايي او آتش است بالاتري آب است و هكذا تا آن طبقه بالايي آب است نور كرسي افتاد در آب فلك شمس و در باطن او باز آن آتش يك دفعه ديگر خاموش شد و كسر سورت او شد و اطفاء نائره او شد تا آمد به فلك زهره بارد و رطبش قرار داد آمد به فلك عطارد باردش قرار داد آمد به فلك قمر بارد و رطبش قرار داد همين‏طور آمد تا به هوا كه او هم ملمسش بارد و رطب است پس در جميع اين بحار آن نور شمس را منطفي كرده‏اند و آتش او را خاموش كرده‏اند تا اين ضوء شمس كه بر زمين مي‏تابد زمين طاقت اين را بياورد و اگر در اين بحار بارده او را اطفاء نكرده بودند نمي‏گذاشت زيست كننده‏اي در دنيا ان للّه سبعين الف حجاب لو كشف واحد منها لاحرقت سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من خلقه.

از آن‏چه عرض كردم معلوم شد كه شبح از اسفل مراتب او بعد الانصباغ از آن نوري كه منصبغ به صبغ او است منفصل مي‏شود پس اثري كه از شي‏ء منفصل مي‏شود تابع اسفل مراتب مؤثرش مي‏شود پس هرگاه اسفل مراتب شي‏ء متكثر باشد شبحي كه از او منفصل مي‏شود متكثر است و هرگاه اسفل مراتب شي‏ء متوحد باشد شبحي كه منفصل مي‏شود از او متوحد خواهد بود پس از آن كائن اولي كه خدا خود را به او ستايش كرد او متوحد بوده مادة و صورة و از اسفل مراتب او نوري ساطع شد و آن نور متوحد است به جهت آنكه او متوحد است و بعد در بطون قوابل آن نور متكثر شد حالا آن نور ثاني تكثرش مطابق قوابل شد از آن يك درجه پايين‏تر آمد آن نور ثالث تكثرش با قوابل بيشتر شد خداوندي كه تقسيم عرصات امكان را كرده دانسته كه هر قابليتي را چقدر توحد عطا كند هرچه نور متوحد مي‏شود اشد حرارةً مي‏شود و هرچه نور متكثر مي‏شود اشد برودةً و غلظةً مي‏شود و تا مردم طاقت آن را بياورند و الاّ جبرئيل گفت لو دنوت انملة لاحترقت اين هوا اينجاييش كه مخلوط است به ابخره و اهبيه مردم طاقت آن را مي‏آورند و اگر آدم را ببرند بالاي كره اهبيه با وجودي كه هوا هست آنجا كسي طاقت نمي‏آورد و مي‏ميرد آنجا هوا شدت تفريقي كه دارد كه روح بخاري را به كلي متفرق مي‏كند تجربه شده جبال بسيار شامخه عاليه آدم آن بالاش كه مي‏رود گيج مي‏شود طاقت تنفس نمي‏آورند شي‏ء هرچه توحد دارد افناء او براي ماسوي اهلاك او اعدام او براي ماسوي بيشتر است و هرچه تكثر دارد سبب التيام مي‏شود باري قوابل ثالثه طاقت نور اول را ندارند نور متكثري مي‏خواهند قوابل رابعه نور متكثرتري مي‏خواهد و هكذا و هكذا تا آمد به اين عالم به اينجا كه آمد به اين‏طور خلق متكثر شد و مردم از اين پايين نگاه مي‏كنند تعجب مي‏كنند مي‏بينند خلق متكثر چطور از خداي واحد صادر شده وحشت مي‏كنند بلكه لكل منا مقام معلوم.

در اينجا ماند دقيقه‏اي و آن اين است كه توصيفات مختلف مي‏شود و اين مطلب مطلب بلندي است يك كسي رنگ خود را يا رنگ چيز ديگري را مي‏خواهد توصيف بكند رنگ او شعوري ندارد كمالي مي‏گوييم فلان شي‏ء احمر است يا يك خورده جايي را سرخ مي‏كنند ولكن وقتي كه توصيف از براي ذاتي شد و خواستيم ما ذاتي را توصيف كنيم و شي‏ء حي قيوم دائم ابدي را بخواهيم توصيف كنيم بايد آن وصفي كه مي‏كنيم يك همچو چيزي باشد وقتي من همه كتاب را بخواهم توصيف كنم نمي‏شود مگر آنكه يك كتاب تمام به همين‏طور بنويسم به همين خط به همين جلد به همين كاغذ از همه جهت مطابق با اين بايد باشد و اما اگر حمرت تنها را بخواهم توصيف كنم يك خورده سرخي جايي بمالم توصيف كرده‏ام حالا خداوند عالم خود را بخواهد توصيف كند به آن اول وصف نمي‏شود خود را توصيف كند به صفتي كه محض توصيف باشد مثلاً اينكه رحيم است و غفور است قدير است بلكه اين وصف وصف ذاتي است اين سببي كه خواسته اول خلق باشد خواسته جميع مراتب ربوبيت را بايد توصيف كند پس ذاتي بايد بيافريند حي قيوم ازلي ابدي دائمي و هكذا بعد از آن و بايد براي طبقه دوم بايد خود را وصف كند بعد از او براي طبقه سوم تا به اين عالم آمده و اين آسمان به اين گندگي وصف خداوند عالم است مبتدي الصفة كه مي‏شنود خيال مي‏كند غفوري رحيمي حكيمي و هكذا اوصاف عرضي بياني لكن چنين نيست خدا اوصاف ذاتيه بيان كرده و اشياء متذوته خلق كرده ماده دارد صورت دارد مع‏ذلك وصف است پس ما اگر نگاه كنيم شيئاً علي شي‏ء جميعاً اوصاف مي‏شوند براي خدا وقتي ذات مي‏خواهد بگويد من چگونه هستم نمي‏شود مگر ذاتي بيافريند پس آن كائن اول و آن ذات اول را ببين چطور قدسي و تنزهي دارد نحن واللّه الاسماء الحسني التي امركم اللّه ان‏تدعوه بها سئل الرضا عن الاسم قال صفة لموصوف و همچنين بعد از اوصاف ثانيه بعد از او اوصاف ثالثه و همچنين رابعه و خامسه جميع اينها صفاتيند كه خداوند خود را براي قوابل به اينها توصيف كرده چنان‏كه اگر مبتديي سؤالي از شما كند از خدا شما بياني منجمدي قشري براي او مي‏كنيد مي‏گوييد براي طفل كه خدا بالاي سر است خدا قبات را دوخت خدا به دست خودش تو را از شكم مادر بيرون آورد براي بزرگتر از او طوري ديگر توصيف مي‏كنيد و هكذا مي‏رويد بالاتر تا آنكه اگر شخص عارف كاملي از خدا از شما سؤال مي‏كند طوري ديگري وصف مي‏كنيد كذلك مشاعر خلقيه قوابل مختلفه دارند و چون قوابل مختلفه توصيفات مختلفه بايد بشود براي خاك خود را چنين وصف كرده براي آسمان خود را چنين وصف كرده براي عرش خود را چنين وصف كرده براي عقل خود را چنين وصف كرده براي كائن اول خود را چنين توصيف كرده پس آن وصفي كه براي كائن اول است مطابق با واقع است لكن نه مطابق با ذات خدا است زيرا كه‏ صفات اولي اگر مطابق با ذات باشد ذات هم مطابق معه مي‏شود و اگر ذات مطابق معه شد او هم صفت مي‏شود پس مطابق با ذات نيست و حالا كه مطابق نشد مخالف هم نيست مخالف آن است كه اين گرم باشد آن سرد اين تر باشد آن خشك حالا خداوند موصوف به صفتي بر خلاف اين صفت نيست وصف مطابق با واقع است و واقع موصوف به اين صفت است پس خودش خودش است و خدا خود را چنين توصيف كرده و توصيف كه كرده نگفته ذات من چنين است گفته صفت من چنين است گفته سبحان ربك رب العزة عما يصفون خود را اين‏طور وصف كرده تو هم او را به همين توحيد كن.

و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين

([۱]) نه محض@ است آنكه دنيا دوست دارد   اگر دارد براي دوست دارد

 

([۲]) يعني در حركت بر محور.

([۳]) صيحه كننده.

([۴]) عرض شد پاشنه پا اگر تركيده باشد و خوب شده باشد و هنوز بهم نيامده باشد جزو ظاهر بدن حساب مي‏شود يا جزو باطن و در غسل آب به او بايد برسد يا نه؟

فرمودند اگر پوست آورده جزو ظاهر است و الاّ از باطن است.

فرمودند در حديثي نهي فرموده‏اند از تصفيق ماء در وضو مي‏فرمايند شن الماء شنا آب را بر صورت بريز و حديثي ديگر هست كه امر به تصفيق كرده‏اند عند الوضوء و حيران بودم تا چندي قبل از اين ملتفت شدم ديدم خيلي آسان جمع مي‏شود ديدم نفرموده‏اند در وضو كه تصفيق ماء بايد كرد و تصفيق جزء وضو نيست بلكه فرموده‏اند عند الوضوء به جهت آنكه آدم كه از خواب بيدار مي‏شود كسالتي دارد اگر آب را بزند به صورت خودش از كسالت بيرون مي‏آيد زرنگ مي‏شود و تجربه هم كرده‏ام پس رفع اشكال شد.

([۵]) بعد از درس فرمودند علم دو جوره است يكي آنكه سالهاي دراز بايد زحمت كشيد و ياد گرفت كه ميرسيد شريف اسم همچو دراز را چه گفته و گرد را چه گفته سالها بايد زحمت كشيد كه چيزهايي كه خودم بسيار ديده‏ام و شنيده‏ام و گفته‏ام اسم آنها را چه گفته و چه اصطلاح كرده‏اند حالا حرف زدن را كه ما خودمان راه مي‏بريم منطق براي چه چيز است براي اين است كه آنچه سالها گفته‏ايم و شنيده‏ايم كه زيد ايستاده است زيد مثلاً اسمش تصور است و ايستاد اسمش تصور است و نسبت ميان اين دو اسمش تصديق است و اين دوتا اسمش قضيه است اگر حرف نفي ندارد قضيه موجبه است و اگر دارد قضيه سالبه است و هكذا و اين علم نيست ابدا ابدا. و يك علمي است كه مجهولي براي انسان معلوم مي‏شود مثل علم فقه و حكمت و علم نحو و صرف و اينها علم نيست والسلام.

([۶]) فرمودند مضاف و مضاف‏اليه ضماير و صفات بعد مال عمده كلام است و عمده كلام مضاف است و مضاف‏اليه به جهت تشخيص مضاف است پس قول اللّه صراط الله الذي له ما في السموات و ما في الارض ضمير به صراط راجع است زيرا كه اللّه به جهت تشخيص صراط است و هكذا ساير مقامات عمده كلام را بايد شناخت.

([۷]) عرض شد از نزع و لبس دهري مقصود چيست؟

فرمودند اينكه اهل جنت به عرصه رضوان مي‌روند اهل هر رتبه به رتبه ديگر مي‏روند صورتشان موضعي دارد آن صورت در آن موضع مي‏ماند به مثل اينكه در اين وقتي كه قاعد است صورت قعودش در مقام قعود مي‏ماند و صورت قيامش پيدا مي‏شود و صورت قعود فاني نشده، در مقام خود و جاي خود هست لايضل ربي و لاينسي.

([۸]) يعني تلي است.

([۹]) العارض: آقا محمد باقر.

([۱۰]) خداوند به حق همين حجتش صلوات اللّه عليه و اله كه هركس حفظ كند اين كلمات را از اينكه به دست بيگانگان افتد يا دست كساني كه اهل نيستند بيفتد و در پنهان داشتن اين گنج رموز از اغيار بكوشد تا ان‏شاء اللّه نشود از كساني كه در حق ايشان است كه من اذاع سرنا كان كمن قتلنا قتل عمد لاخطاء هركس اذاعه سر ما كند مثل كسي است كه ما را عمداً كشته باشد نه خطاء و خدا حفظ كننده را در دارين با همين بزرگوار محشور فرمايد به حق محمد و آله صلوات اللّه عليهم اجمعين.