دروس الفطرة اﻟﺴﻠﻴمة – قسمت دوم
از افاضات:
عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم حاج محمد كريم كرماني
اعلي الله مقامه
سنه ۱۲۸۵
(درس سي و هشتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.
سخن در كشف بود و ناتمام ماند و عرض كردم كه خداوند عالم را دو عنايت است يكي عنايت عامه و يكي عنايت خاصه عنايت عامه شامل آسمان و زمين و جميع ملك و ماسوي اللّه ميشود و به آن عنايت جميع عالم شيئا علي شيء سيري دارد نزولي دارد صعودي دارد تلطيفي تصعيدي به طور كليه عالم دارد و در اين عالم بعضي حصص پيدا ميشود كه به جهت استعداد خاصي كه براي او است عنايت خاصه شامل حال او ميشود و صعودي برايش حاصل ميشود و ترقي ميكند و به طور استعدادش زودتر از كليه عالم سير ميكند و قدري كند شدم به جهت اين بود كه ملتفت مطلبي شدم كه لازم است بيان آن و آن اين است كه مپنداريد عنايت خاصه چيزي است كه به قول فقهاء مجانا يعني مفتي از خدا برسد و بدون مابازائي و استعدادي و قابليتي از خدا به او بدهد كه همينطور خدا رأيش قرار بگيرد كه بدهد و پرش گرفته اين حصه را ترقي داده ميلش بكشد و اقتضايي از خدا باشد حاشا و كلا هركس خداوند عالم جلشأنه را به احديت و بينونت از ماسوي شناخت ميداند كه براي خدا اقتضايي نيست و مناسبتي با احدي ندارد و قرابتي با كسي ندارد خصوصيتي به چيزي در چيزي براي او نيست و هركس اين گونه خيالات در خدا بكند احديت و قدس خدا را نشناخته پس از جانب خداوند عالم نه عمومي است نه خصوصي زيرا كه عموم حدي است و خصوص حدي و خداوند محدود به حد نيست پس از جانب او نه كلي است نه جزئي نه عمومي نه خصوصي نه مطلقي نه مقيدي نه اجمالي نه تفصيلي نه لطيف نه كثيفي نه غيبي نه شهاده به هيچ وجه من الوجوه از جانب او تعيني به هيچ چشم نخواهد بود بلكه از جانب خداوند عالم نوري است ساطع بدون تعين و خصوصيت به چيزي از چيزها لكن هرگاه در امكان قابليتي پيدا شد كه استعداد عموم داشته باشد آن نور ساطع مطلق قدوس مبرا از جميع خصوصيات در بطن آن قابليت عامه به صورت عموم بروز ميكند و در بطن قابليت خاصه به طور خصوص بروز ميكند و الاّ از جانب خداوند عالم جل شأنه نه عمومي است نه خصوصي است مطلقا ابدا حالا كه اينطور شد پس اينكه در دعاها هست يا مبتدءا بالنعم قبل استحقاقها چه معني دارد و قبل از استحقاق خلق و بنده چگونه خداوند عالم ابتدا ميكند به نعمت و حال آنكه از جانب احد اقتضاء و ميلي نيست و داعي بر چيزي در ذات خدا نيست پس ميگويم كه مراد از يا مبتدءا بالنعم قبل استحقاقها يعني قبل از استحقاق شرعي خدا ابتداء به نعم كرده در كون قبل از استحقاقات شرعيه يعني من دعا نكردهام و تو خود به خود مرا مكرم كردهاي حالا دعا براي تكريم خود نكرده و خدا او را تكريم كرده پس خدا ابتدا به نعمت كرده در كون قبل از استحقاق شرعي لكن اين دعوت دعوت شرعي است كه در كليه ملك حكم كونيه شده كه اين بايد مكرم باشد و هنوز در شرع اين دعا نكرده و همچنين كسي را خدا غني كرده و دعا ابدا براي غنا نكرده و مسألت غنا از خدا نكرده به جهت اين است كه جزئي است از اجزاء ملك و حكمتي و نظمي در كليه عالم اقتضاء كرده اين غنائي كه از براي اين است به اقتضاي كلي عالم بايد اين غني باشد و اگر اين غني نباشد فساد كلي در عالم پيدا ميشود حال اين غنا را پيش از سؤال او و اعمال شرعيه او به او داده و بسا مثوبات دنياويه را خدا به شخص ميدهد پس اين است معني دعا و الاّ قبل از استحقاق نعمتي به احدي از آحاد عالم نخواهد رسيد زيرا كه خدا شاهيه انعام ندارد و به احدي به شاهيه خود انعام نميكند و يا مراد از فقره دعا قبل رتبي مقصود باشد يعني ما منك يا اللّه مقدم است بر ما مني زيرا كه حيث قابل در من است و حيث مقبولي از جانب تو است و حيث مقبول رتبةً مقدم است بر حيث قابل پس قبل قبل رتبي است مثل آنكه ميگوييم ارواح را خدا قبل از ابدان آفريده به چهل هزار سال و اين قبل قبل رتبي است يعني ما من اللّه مقدم است بر ما من العبد به حسب رتبه پس تو مبتدء به نعم هستي قبل از استحقاق من و استحقاق من به حسب رتبه مؤخر است از فيض تو و پستتر است و هيچ از استحقاق من در نعم تو مذكور نيست لكن او بي اين و اين بي او نبوده و نيست و نخواهد بود او در آنجا و اين در اينجا هميشه بوده لكن آن بر اين مقدم است مثل اينكه هرگز ارواح بيابدان نبوده و ابدان بيارواح نبوده ولكن ارواح مقدم است بر ابدان به چهار هزار سال مقصود اين است كه رتبه ارواح فوق اجساد است و رتبه آنها بالاي اينها است اگرچه هرگز آنها بياينها نبوده و اينها بيآنها نبوده و ذكري از اجساد در ارواح نيست پس به همين پيشي نعم خداوند عالم قبل از استحقاق است يعني ما منه مقدم است بر ما منا در جمله ملك در رتبه من استحقاق است و در رتبه او احقاق است و اگرچه هر دو باهمند و تقدم و تأخر زماني در ميان آنها نيست الاّ آنكه به حسب ظاهر چنين گفته ميشود كه رتبه نعم قبل از رتبه استحقاق است.
سؤال: عرض شد كه موجودات پيشتر نبودهاند و حادثند و اقتضايي هم كه در ذات خدا نيست و اينها هم كه نبودند پس به چه اقتضاء خدا اينها را آفريد؟
جواب: فرمودند اينكه ميگوييد پيشتر نبودند اين پيشتر بود يا نبود هست يا نيست پس اگر پيش از وجود ميخواهند اين پيش از وجود هست يا نيست اگر پيش از وجود نيست پس پيش ندارد و هرگاه پيش دارد پس پيشي موجود است پس اين پيش از وجود مخصوص شد به پيش از وجود مطلق پيش از زمين آسمانست پيش از دنيا اخرت است لكن پيش از وجود مطلق نشده و وجود مطلق پيش ندارد پس خداوند عالم جلشأنه عنايت خاصه به شيء ندارد ولكن يك فيض قدوسي احدي دارد كه چون به عرصه امكان ميتابد در عرصه امكان و قوابل امكانيه يكپاره قوابل عامه به طور عموم بروز ميكند و در قوابل خاصه به طور خصوص نهايت سؤالي كه در اينجا ميكنند اين است كه قوابل عامه از كجا آمد و قوابل خاصه از كجا آمد؟ عرض ميكنم هركس معني امكان را نفهميده چنين سؤالي ميكند پس امكان يعني او را امكان آفريد كه براي جميع عموم و جميع خصوص در او ذكر باشد و الاّ امكان نيست امكان به همين جهت امكان است وقتي امكان امكان است كه يمكن انيكون زيدا و عمروا و بكرا و خالدا و فردا و فردا امكان آن است كه يمكن انيكون جمادا و نباتا و حيوانا و انسانا و جنا و ملكا و يمكن انيكون عرشا و كرسيا و فلكا و يمكن انيكون ارضا و سماء و عقلا و روحا و نفسا و طبعا و مادة و مثالا و جسما بلكه ممكن باشد در او چيزهايي كه نه اسم او را ميتوانيم ببريم و نه ميدانيم همه در امكان بايد باشد و اگر نباشد امكان امكان نيست مثل مداد كه الف و باء و جيم و دال و جميع حروف و كلمات در او كامن باشد و جميع كتب از تورية و انجيل و قرآن و ساير كتب در او ممكن باشد و جميع لغات معروفه و غيرمعروفه در او ممكن باشد و هكذا آن خطوطي كه شد نميدانيد و جميع هيئاتي و كلماتي كه خبر نداريد در اين مداد بايد ممكن باشد پس در امكان كامن است مالارأته عين و لاتخيله متخيل و لاخطر علي قلب بشر و به هيچ وجه من الوجوه احدي نديده و ندانسته است جميع آنها در امكان ممكن است و معني امكان همين است پس چون معني امكان اين شد پس خداوند قوابل عامه در امكان آفريده و قوابل خاصه آفريده اگر قوابل خاصه نبود و نيافريده بود و ذكر خاصه در آن نبود اكوان عامه بود و ديگر امكان اكوان خاصه نبود و اگر ذكر عموم در او نبود و همهاش اكوان خاصه بود پس ديگر عامه نبود پس امكان عموم و خصوص همه در امكان هست حالا كه هست آن فيض قدسي در قوابل امكانيه كه ميتابد در امكان عام به طور عموم بروز ميكند و در امكان خاص به طور خصوص بروز ميكند پس به اين جهت براي خداوند عالم دو عنايت است عنايتي است عامه كه شامل كليه ملك ميشود و در عالم حصصي چند هست كه آن حصص را چنان استعداد و قابليتي است كه آنچه در كليه ملك صد هزار سال ديگر تحصيل ميشود اين قابليت در يك روز يا در ده روز يا در يك سال ميتواند تحصيل كند و آن فيض قدسي قدوسي در بطن اين خصوص و به طور خصوص شامل ميشود پس مراتب ملك را عنايات خاصه شامل شده به قدر حصص و به طور حصص مختلف هر حصه به حسب خودش يك عنايت خاصه شامل محمد۹ شده كه آنچه جميع ملك در صد هزار هزار هزار دهر براي او حاصل ميشود براي او در جزئي از زمان حاصل شده.
عرض كردند كه در امكان عموم و خصوص صلوح دارد و بالفعل نيست كي و چه اقتضاء او را بالفعل كرد و چرا خاص عام نشده و عام خاص نشد؟
فرمودند: چون بالفعل نيست و صلوح عموم و خصوص هر دو را دارد پس از خود اين است و در خود اين است انسان جميع علم را در يك كلمه نميتواند بگويد هرجايي گوشهاي از علم را ميگويد من امكان گفتم و گوشهاي از سخن را گفتم و تمام او را نميتوانم در همان حال بگويم شما همچو خيال مكنيد كه يك وقتي از اوقات امكان بود لاشيء غيره و هيچ كوني نبود همچو چيزي نيست و همچو امكاني نبوده مثل اينكه خيال ميكنند در حديث كان اللّه و لميكن معه شيء كه شخص مينشيند تصور ميكند يك فضائي فارغ از چيزها و مخلوقات و خيال ميكند ميان آن فضا خداي گنده كه هيچ چيز دور و برش نيست و نبوده و لميكن معه شيء آن وقت رأي خدا قرار گرفت يك دفعه گفت كن پس خلق و چيزها دور و برش خلق شدند و موجود شدند اينطور تصور ميكند شخص جاهل نادان پس ميماند معطل كه چرا كن گفت به اقتضاي چه بود اقتضايي كه در ذاتش نبود و اين چيزها و مخلوقات كه نبودند چه رسد اقتضاي آنها پس به چه اقتضاء كن صادر شد و به چه اقتضاء مخلوقات موجود شدند و لاسيما به اين اختلافات و انواع خلق ميگويم تو خيال ميكني اينطور و اين بحث بر خيال تو وارد ميآيد و نميتوان در يك كلمه جميع علم را گفت بلكه كان اللّه و لميكن معه شيء تعبير است از تقدم ازل بر حدوث نه از اينكه ازل بود و حوادث در وقت ازل نبود زيرا كه او وقت ندارد پس بود و چيزي با او نبود و الان هم يكون اللّه و لاشي معه كما كان و لاشيء معه بلافرق هيچ تفاوتي نكرده قبل الخلق مع الخلق و هيچ تفاوتي نخواهد كرد بعد الخلق و تفاوت نخواهد كرد نه اينكه آن وقت منفرد بود حالا مع شده و بعد از فناء خلق هم منفرد ميشود استغفر اللّه نه آن وقت منفرد بود و حالا مع شد و نه بعد فناء الخلق يعود منفردا بلكه همانطور كان اللّه و لميكن معه شيء و الان كما كان پس اين بحث بر خيال خود ميكند كذلك امكان صلوح جميع عموم و خصوص همه است وليكن تو هم چنين تصور ميكني كه خدا امكاني آفريد و لميكن معه كون بحر امكان بود و امواج اكوان نبود و بعد از مدتي اكوان پيدا شد آن وقت ميماند معطل كه اين چطور ميشود آن مغرفه كه از اين بحر اغتراف ميكند به شكل تثليث يا تربيع اغتراف ميكند يا به شكل عموم يا خصوص يا سعيد يا شقي در خود اين بحر كه نيست اين مغرفه پس از خارج بايد بيايد خارج هم كه جايي نيست مگر خداوند عالم جل شأنه پس اقتضاء و مغرفه از جانب خدا بايد باشد پس خدا بايد مخصص باشد و متعين باشد همچو بحثها وارد ميآورد و اين بحثها بر خيال خودت وارد است نه بر واقع اگر كسي نداند كه مغرفه اين اغتراف از خود امكان است و در خود امكان است و نه اين است كه نبود در يك وقتي و در يك وقتي پيدا شده بلكه جميع عرصه امكان و اكوان معمورند به امكان و اكوان ابدا ازلا يعني ازل و ابد حادث و خداوند عالم ازل و ابد بر او گفته نميشود و مقدس است و مبرا و سبوح است و قدوس از جميع صفات پس جميع عرصه امكان و اكوان آراستهاند به امكان و اكوان و عرصه امكان را هم بالا خيال نكنيد و عرصه اكوان را زير پاي او بلكه جميع اكوان در امكان است و جميع امكان در اكوان هيچ از امكان فاضل از اكوان نيامده و هيچ از اكوان كم از امكان نيامده يك مثقال مداد در ملك هست و همهاش مكتوب است و آن يك مثقال است و بس عرصه مداد همين عرصه است و عرصه حروف همين عرصه است ديگر مدادي غير از اين نيست و اين است معني قوله۷ اللّهم اني اسألك باسمك العظيم و ملكك القديم و اين است معني اللّهم يا ذاالملك المتأبد بالخلود و قوله اللّهم اني اسألك من منك باقدمه و كل منك قديم اين من منك اين من به معني عطاء است و خداوند اجل از اين است كه منت بر خلق خود گذارد ما را با اين عنق منكسره نهي از منت گذاردن كرده و فرموده لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذي خودش چطور مرتكب من ميشود پس من به معني نعمت است خدا منان است يعني منعم است نه منتگذار الئم خلق منت ميگذارد تا شخص منعم نعمتي كه داده به نظرش نيايد منت نميگذارد و ملك به نظر خداوند عظيم نيامده كه به دادن آن منتي بر كسي بگذارد اما قوله بل اللّه يمن عليكم ان هديكم للايمان اين هم به معني انعام است نه به معني منت گذاردن باشد استغفر اللّه هرگز خدا منت بر خلق نميگذارد ميفرمايد لاتمنوا علي اسلامكم كه از لئام باشيد و منت گذاشتن كار لئام است شما همچو نباشيد بل اللّه يمن عليكم ان هديكم للايمان خدا نعمت به شما داده به هدايت ايمان مثل و مكروا و مكر اللّه واللّه خير الماكرين و مكروا و مكرنا آنها لئيمند و به لئامت خود مكر ميكنند و ما با ايشان مكر ميكنيم و اين مكر نه به معني مكري است كه اضرار به طور خفيه باشد و مثل اين است كه اللّه يستهزيء بهم و استهزاء كار كسي نيست كه متين باشد و خدا استهزاء نميكند لكن به جهت مقابلي كلام گفته ميشود الله يستهزئ بهم يعني شما مكر ميكنيد خدا هم مكر ميكند و مكر خدا دادن جزاي مكاران است به مكاران پس مني مايليق بلؤمي و منك مايليق بكرمك پس از ما منت گذاردن از لئامت ما است و از خدا به معني انعام است چنانكه مكر از جانب ما اضرار به كسي است به طور حيله بازي و خفيه و اما مكري كه خدا ميكند نه اضرار به طور خفيه است بلكه مكر خدا به معني جزا دادن اوست مكر ما را و جزاي مكر ما مكر خدا است با ما چنانكه عمل ما مكر ما است به خدا و مجازاتي هم كه خدا ميكند مكر خداست به ما و مكري كه خدا ميكند به ما حيلهوري نيست سلطان است بندهاش معصيت كرده او را مجازات ميكند مقصود اين است كه در امكان قوابل خاصه و قوابل عامهاي است و خداوند عالم آن فيض قدسي كه به امكان عطا فرموده در بطون قوابل عامه منصبغ به صبغ عموم ميشود و در بطون قوابل خاصه منصبغ به صبغ خصوص ميشود پس آن فيض عام ميشود و اين خاص حالا به اينطور قابليت شخص انساني كه زيد باشد اين حصه از براي قابليت اين را پيدا كرده زودتر ترقي ميكند و آنچه كليه عالم تا روز قيامت به آن ميرسد اين امروز به آن ميرسد پس اين عنايت خاصه ترقي ميدهد آن حصه را حالا شايد به قدر دو روز سه روز ترقي كند يا يك سال يا ده سال آنچه عالم در چند هزار سال ترقي ميكند و همچنين در نزول بسا كسي تنزل ميكند در مدت قليلي آنچه كليه عالم تنزل ميكند در مدت مديدي مقصود اين است كه چنانكه در اين عالم آسمانيست و در اين عالم عرصه تقديري است و عرصه نسق و نظامي است و همه به طور ملكي است همچنين از براي بدن انساني به حسب خودش عرصه نسق و نظامي است كه افلاك او باشد كه عرصه تقدير او است و زمين طبايع او كبد او است و قلب او عرش او است چنانكه تقديرات عامه در سموات عامه ميشود و ملائكه عامه در سماوات عامه بر الواح عامه تقديرات عامه رسم ميشود همچنين ملائكه خاصه در الواح خاصه تقديرات خاصه رسم ميكنند پس اين حصه هرگاه اعتدالي دارد و موازن با كليه عالم است اين تو هم همينطورها ميشود و هرگاه اعتدالي نداشته باشد و موازن و مطابق با كليه عالم ندارد تغيير ميكند از آنچه كليه عالم بر آن است پس اگر مطابق شده با كليه عالم در انكشاف در خواب ميبيند مثلا باران ميآيد و بعد از سه روز ديدي باران آمد و هكذا ميبيند زيد آمد عمرو آمد به همانطور ميشود به جهت آنكه سمواتش بر طبق سموات عالم افتاده و دور كرده مثل دور او و اقتضاء كرده مثل اقتضاي او پس اين حالت را مييابد و ميبيند چون اين حصه پيش افتاده آنچه در كليه در فلان روز ميشود اين ميبيند به همانطور و هرگاه تفصيل خواسته باشيد در تأويل الاحاديث نوشتهام پس ميبيني از براي زيد كشفي حاصل ميشود ميبيند عرصه برزخ را عرصه قيامت را و بديهي است كه هنوز قيامت نشده و هنوز اهل جنت به عنايت عامه داخل جنت نشده و هنوز اهل برزخ داخل برزخ نشدهاند و اين شخص([۱]) در حال انكشاف براي او منكشف ميشود و هي ميبيني از براي خود او ترقي حاصل ميشود به جهت آنكه سموات او تلطيف شده است و بدل سمواته و ارضه كما تبدل السموات غير السموات و الارض غير الارض و موتوا قبل انتموتوا براي او شده و من مات فقد قامت قيامته از براي او حاصل شده ميبيند قيامت را و صحراي قيامت را به اين معني كه ميبيند در عرصه حس مشترك خود صورت قيامت را و اصل قيامتي كه براي او برپا شده در عرصه نفس او است و آن نفس منعكس شده در طبايع و او منعكس شده در مواد و او منعكس شده در امثله پس در امثله افتاده است پس در عالم مثال ميبيند صحراي قيامت را و در صحراي نفسش صحرايي اينطور ذومقدار و ذوكميت نيست عكس او در عالم مثل افتاده اينطور اقتضاها پيدا كرده و در عالم نفس از براي زيد دست و پا و چشم و گوش و اعضاء و جوارح ندارد وقتي به اجسام تنزل ميكند اين صورت را اقتضاء ميكند پس قيامتي كه در عرصه نفوس است اين جزئيات در آن نيست بعد از آني كه ميآيد به عرصه مثال اين حصه و اين در مثال خود ميبيند قيامت را صحراي قاعي صفصفي بسا اينكه چون اين انسان اين حصه همچو به سلامت نيست بسا يك گوشهاش انحراف دارد يك رنگ ديگري ميآرد يا از اول كشفش طور ديگر ميبيند و در آخر طوري ديگر از جهتي طوري و از جهتي ديگر طوري ديگر تفاوتها في الجمله دارد و گاه است كه هيچ انحرافي ندارد مطابق واقع ميبيند اين شخص ديده لكن نه قيامت كبري را بلكه در توي خود اين موجود ديده به جهت عنايت خاصه از خدا قيامت را ديد لكن انموذج قيامت كليه را ديده چنانكه خودش انموذج كليه عالم است از اين جهت شيخ مرحوم براي اين مقام كشف مثل آوردهاند كه آنهايي كه امروز قيامت را ميبينند و هم و النار كمن رآها و هم فيها معذبون و هم و الجنة كمن رآها و هم فيها منعمون مثل اين است كه شما تصور ميكنيد اصفهان را بازاري چند عماراتي چند مدرسهاي چند مسجدي چند اينها را تصور ميكنيد حالا اگر تو تصورات را درست كرده باشي وقتي ميروي آنطور ميبيني كه آنچه را تصور كردهاي مطابق با آن بوده و حال آنكه هنوز نديده بودي بلكه در خيال تو صوري از اصفهان بود آنها را ديده بودي و كمال تو در آن است كه خيال تو مطابقه تامه با اصفهان داشته باشد و همچنين به همينطور قيامت را نميتوان ديد حالا موجود نشده و چون موجود نشده خدا به پيغمبرش ميفرمايد و مايدريك لعل الساعة قريب و هرچه را به پيغمبر فرموده ماادراك آن را تعليم پيغمبر فرموده و هرچه را فرموده مايدريك آن را تعليم پيغمبر نكرده پس پيغمبر نميداند قيامت كي خواهد آمد ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزي كل نفس بما تسعي وانگهي احاديثي كه رسيده نهي از توقيت كردهاند و كذب الوقاتون فرمودهاند و احاديث بسيار و ادله اعتباريه مؤيد به كتاب و سنت در نهي از توقيت وارد شده.
عرض شد چطور ميشود معني و ان جهنم لمحيطة بالكافرين؟
فرمودند و ان جهنم لمحيطة بالكافرين انما هي اعمالكم ترد اليكم اينكه مسلم است و ماتجزون الاّ ما كنتم تعملون اين هم مسلم است و اين هم كه اعمال دور اين شخص را گرفتهاند مسلم و آن اعمال هم شئون عذابي است چه در دنيا و چه در برزخ و چه در آخرت به اين خواهد رسيد و زياده از خود او نيست و زياده بر اينها هم بر او عذابي نيست آنچه هست همين است اين هم مسلم است و من عمل سيئة فلايجزي الاّ مثلها مسلم است و اين هم كه دور و برش را همين كفرش و اعمالش گرفته مسلم پس هر كافري آن عذابهايي كه مال او است و دور او را گرفته است به او خواهد رسيد ان الذين يأكلون اموال اليتامي انما يأكلون في بطونهم نارا و سيصلون سعيرا معلوم است آن ديگر حكايتي است پس درست شد و ان جهنم لمحيطة بالكافرين.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس سي و نهم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.
في الجمله به طور اختصار معلوم شد كه آنچه از براي اهل كشف منكشف ميشود از امور آتيه آن چيزهايي است كه در وجود خود انسان و در مشاعر خود انسان پيدا ميشود از بابت اعتدالي و مطابقه كه با كليه عالم دارد و به قدر انحرافش منحرف ميبيند پس بعد از اينكه كه با كليه عالم به عنايت عامه ترقي كرد و به آن مقام رسيد ميداند كه آنچه پيشتر دانسته بود با آن مطابق است و اين مسأله معترضه بود و از آنجا برخواسته بود كه صعودهاي اشياء دو قسم است يك صعود صعودي به عنايت عامه از جمله عالم و يك عنايتي است خاصه كه از براي بعض حصص است كه آنها پيش افتادهاند از كليه عالم و آنچه در كليه عالم به مدتها حاصل ميشود براي آن حصص به اندك زماني حاصل ميشود پس چنانكه اين عالم كلية صعود ميكند و به عالم برزخ ميرسد و بعد سير ميكند و به عرصه قيامت ميرسد و بعضي ميروند به رضوان و بعضي ميروند به منتهاي سجين همچنين اشخاصي هم كه به عنايت خاصه براي ايشان صعود پيدا شده به واسطه لطافت و صفايي كه دارند آن عنايت خاصه كه آن فيض قدسي خداوند عالم باشد تعلق به اين شخص جزئي ميگيرد و در بطن اين شخص جزئي منصبغ به صبغ جزئي ميشود و اسمش عنايت خاصه ميشود و از جمله صعود به عنايات خاصه معراج حضرت پيغبمر است صلوات اللّه عليه و آله و اين معراج عنايتي است خاصه كه مخصوص آن بزرگوار شده در ميان جميع انبياء و مرسلين و اين استعداد در وجود مبارك او بوده و آن فيض قدسي خداوند شامل آن استعداد شده و اين صعود براي او پيدا شده لكن حالا آيا اين صعود صعودي است كه براي اهل كشف پيدا ميشود كه ميبيني دارد راه ميرود و ميگويد من به مقام موتوا قبل انتموتوا رسيدهام و به مقام من مات فقد قامت قيامته براي من حاصل شده و حاسبوا قبل انتحاسبوا يا ميگويد گويا خود را در جنت ميبينم و امثال اينها آيا معراج نبي از اين قبيل است كه شب در خانه امهاني خوابيده بود و همانجا بود به اينطور معراج كرد و بدنش آنجا خوابيده بود و نفس او متوجه مبدء شده بود و روح او به معراج رفته بود يا بدن او هم صعود كرد اما حكماء كه منكر شدهاند خرق و التيام را در افلاك ميگويند كه عرصه نسق و نظام بسيط است و براي بسيط دو اقتضاء نيست بسيط صاحب يك حركت بايد باشد چرا كه صاحب يك اقتضاء است به برهانهاي خود ثابت كردهاند كه افلاك بسيطند و بسيط دو اقتضاء نميكند و يك اقتضاء بيشتر براي بسيط نيست و افلاك بسيطند پس اگر اقتضاي فلك اين است كه از مغرب رو به مشرق رود پس دائم همين يك حركت را ميكند و خلاف اين يك حركت در آن تصور نميتوان كرد پس خرق و التيام در افلاك محال است و جسمي را كه خرق ميتوان كرد مثلا هوا را يا آب را كه خرق ميكني قدري از اين آب از اين طرف حركت ميكند و قدري از آن طرف حركت ميكند قدري از پيش و قدري از پس و از اطراف حركت ميكند تا آنكه منفذي براي آن چيزي كه داخل آن ميكني پيدا ميشود حالا فرضا اين نهر طبيعتش اين است كه از آن طرف برود و آن باقي اطراف بر خلاف طبيعتش حركت ميكند پس به خرق و التيام اين حركات لامحاله خلاف طبيعت در اين شيء بايد پيدا شود پس افلاك چون بسيطند و يك اقتضاء بيشتر ندارند حركات مختلفه از آنها سرنميزند پس خرق و التيام در افلاك جايز نيست پس آنها منكر اينند كه پيغمبر۹ به جسم شريفش و به بدن مطهرش به آسمان بالا نرفت لكن ما در جواب ايشان گفتيم كه به طور خود شما علي قولكم حالا ما مسلم بداريم كه افلاك بسيطند و حال آنكه قبول نداريم كه از آنها حركات مختلفه سرنميزند و يك اقتضاء بيشتر ندارند معذلك كله ميگوييم چه امتناع دارد كه جسم پيغمبر از عرش بگذرد به قاعده خود شماها و چون به فلك ميرسد به قدر جثه پيغمبر از فلك معدوم شود و پيغمبر جاي آنقدر معدوم را بگيرد و بعد كه پيغمبر از آن موضع گذشت باز موجود شود به امر خداوند و جسم پيغمبر از افلاك گذشته باشد و خرق و التيام هم نشده باشد از اين گذشته اين حرف كه بسيط دو حركت مختلف از او سرنميزند بلي بالطبع اگر حركت كند و اگر قاسري بيايد و او را قسر كند حركت به خلاف سرنميزند مراد شما از بسيط چه چيز است آيا بسيط يك جزء است يك شيء است يا اينكه مراد شما از بسيط يعني يك طبع است اگرچه اجزاي عديده داشته باشد و فلك جسمي است منبسط آيا جزئي است لايتجزي و بسيط است يعني اينطور است و يقينا كه اينطور نيست نهايت شما ميگوييد يك طبع است براي افلاك و بر همان يك طبع حركت ميكند تكذيب ميكند شما را آنچه از فلك علانيه ديده ميشود از اصلاحات مثل برودت قمر و حرارت و آثار مختلفه به حسب لون كه ميبينيم كه رنگ اشياء به اختلاف طوالع مختلف ميشود و سرعت و بطؤ مختلفه در افلاك هست پس اختلاف پيدا شد پس همه افلاك مركبند نهايت مركبند از عناصر جوهريه نه از طبايع عنصريه پس چه امتناع دارد كه افلاك خرق و التيام شود چرا كه مركب هستند و حركات مختلف از او بروز ميكند چه امتناعي دارد وجودي كه مركب است از حرارت جوهري و برودت و رطوبت و يبوست جوهري وانگهي كه اتفاقي جميع حكماء است كل ممكن زوج تركيبي و بسيط حقيقي نيست به جز ذات خداوند عالم جل شأنه پس افلاك مركبند وقتي مركب شدند بساطت و اقتضاي وحدت رفت بلي نسبت به اين مواليد عنصريه آنها بسيطند و از اين گذشته به بيان ديگري ميگويم آن جسمي كه شما بسيط ميگوييد و محتاج و محتاج به خرق شديد ميگويم اگر جسم غليظي از غليظي بگذرد بايد منخرق شود آن جسم تا آن ديگري بگذرد ولكن اگر جسم لطيفي و خصوصا بسيار لطيف بگذرد از جسم كثيف هيچ حاجت به خرق و التيامي ابدا نميشود چنانكه علانيه و مشاهده ميبينيم كه اسبابي ساخته شده از مثل بلور و صاحب جسم لطيف به اندرون او ميرود و هيچ خرق و التيامي نميشود و براي آن مسامات هم نيست چنانكه جهال حكماء گفتهاند كه هيچ جسمي بيمسامات نيست و اين نامربوط است و تكذيب ايشان را ميكند خود بنياد قاعده ميگويند الماس و ياقوت مسامات دارند پس ميگويم براي ايشان كه ميخواهم بدانم كه كل اين جسم مسامات است يا مثل خانه زنبور است و ديواري در ميانه مسامات هست اگر مثل خانه زنبور است و مابين سوراخها ديوار هست حالا آن ديوارها مسامات دارد يا ندارد اگر ندارد پس جسم بيمسامات پيدا شد و اگر دارد پس اينكه ياقوت است يا الماس است كدام است و چه چيز را الماس و ياقوت ميگويي چرا كه به قول تو كل اين جسم مسامات است و ديواري ندارد پس آن جسم چه چيز است پس معلوم شد كه جسمي هست كه مسامات ندارد و ادله عقليه مخصص نميشود پس اينكه جسم لامحاله بايد مسامات داشته باشد از مزخرفات است اگر يك ريگي بيندازيم توي شيشه و شيشه را توي كوره سر او را ذوب كنيم كه سرش بسته شود كه هيچ منفذي نداشته باشد و حركت دهيم آن را و صداي آن بلند ميشود و ميشنويم آن صدا را حالا اين صدا از كدام سوراخ برآمد و ميگويند جسم بيمسام محال است چطور مسام دارد ديواره دارد يا ندارد اگر دارد جسم بيمسام شده اگر ندارد معقول نيست مسامات در بلور تو تعقل اثبات ميكني آيا به حس كه درميآيد آيا به عقل كه اينطور شد كه عرض كردم پس اين حرف بيمعني است و به امتحان معلوم كردهايم و به آلاتي كه درست كردهاند تجربه شده درست ميكنند چيزي براي ميزان هوا و زيبق توش ميكنند وقتي اين شيشه را سرازير ميكنند به قدر چهار انگشت يك وجب اين زيبق پايين ميآيد و جاي آن زيبق خالي ميماند و حكماي فرنگ به اين استدلال كردهاند كه خلأ جايز است و به محضي كه از استقامت يك خورده ميل ميكند زيبق ميرود بالا و آنجا خالي ميماند ميگويند اين خلأ است ولكن با آلات و ادواتي كه هست ثابت كردهايم كه آن خلأ نيست بلكه جسم لطيف ناري است كه در اين هوا هست كه اگر آن جسم ناري نبود هيچ حيواني و هيچ نباتي زيست نميكرد اين آبي كه شما ميبينيد جاري است جسم ناري توش است اگر آن جسم ناري بيرون برود يخ ميشود و ديگر جريان ندارد و اگر آن جسم ناري در اين هوا نبود اعضاي شما منجمد ميشد هوا گرم است و گرمي او نيست مگر آنكه جسم ناري در آن هوا منبث است و مادام كه جايي پر است و حاجت ندارد به جسم ديگري هوايي توش هست و همين كه هواي او را به تدبير گرفتند محاليت خلأ گرسنگي آن موضع را براي جسم جذب ميكند آن جسم ناري لطيف را و آنچه در آنجا است آن جسم ناري لطيف است آلتي هست كه علانيه ديده ميشود جسم ناري لطيف حالا جاي اين شيشه @ و حرارت كيفيتي است كه عارض جسم ميشود باز غير از حرارت است حالا كه چنين هست نار در اين هوا هست يا نه؟ نار الطف از هوا هست يا نه پس هوا از شيشه به اندرون آن نميرود و آتش ميرود و جسم ناري از شيشه نفوذ ميكند و خرق و التيام هم براي شيشه نميشود مسأله اين بود كه جسم لطيف از جسم كثيف نفوذ ميكند و جسم كثيف خبر نميشود حالا بعد از آني كه شما راست هم بگوييد كه افلاك خرق و التيام برنميدارد و جسم پيغمبر لطيفتر است از فلك و از فلك نفوذ ميكند و هيچ محتاج به خرق و التيام فلك هم نيست نهايت آن حكيمي يا آن متكلمي كه ميگويد نميشود يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون و از احاديث اهلبيت و علم ايشان دورند خيالش ميرسد نبي همين است كه راه ميرفت و جسمش همين است كه ديده ميشد اگر بفهمد كه جبرئيل چگونه نزول ميكرد به صورت دحيه كلبي اينجا ميآمد و راه ميرفت در همين جا و از فلك نفوذ ميكرد و خرق و التيام هم در افلاك نميشد و لازال ملائكه در نزول و صعودند و فرود ميآيند از فلك اول و دويم و سيم و چهارم تنزل الملائكة و الروح فيها بأذن ربهم نزول ميكنند و صعود ميكنند و هيچ خرق و التيام هم در افلاك نميشود يك روز پيغمبر نشسته بود جبرئيل هم نشسته بود خدمت آن حضرت يك دفعه جبرئيل رنگش پريد و كوچك شد و هي كوچك شد به طوري كه ميخواست پنهان شود ملكي از آسمان فرود آمد پيش آن حضرت جبرئيل مثل كبكي كه قوش را ببيند ترسيد و كوچك شد وقتي معلوم شد ملكي بود بسيار عظيم بعد از آني كه عرضش را كرد و رفت فرمودند چرا اينقدر مضطرب شدي عرض كرد اين ملك الي الان پايين نيامده بود من كه ديدم پايين ميآيد گمان كردم قيامت ميشود خلاصه ملك عرضش را كرد و خواست برود به آسمان يك پايش را برداشت و قدم اول را در آسمان اول گذاشت و پاي دويمش را روي آسمان دويم مثل نردبان هفت آسمان را هفت پله كرد و رفت تا زير عرش بعد معلوم شد ميكائيل بود گويا و به اينطور به آسمان رفت مقصود اين بود كه اين ملك رفت به آسمان و خرق و التيامي هم براي آسمان حاصل نشد و بلاشك ملائكه اجسام دارند روحي است جسماني از امام پرسيدند از روح فرمودند جسم لطيف البس قالبا كثيفا پس ملائكه هم جسم دارند نهايت جسم لطيفي هستند وقتي ملائكه به اينطور باشند چگونه خواهد بود حال آن جسمي كه اين ملائكه از شعاع نور جسم او خلق شده باشند و هفتاد مرتبه جسم مباركش لطيفتر از ملائكه است پس ميرود و ميآيد و به هيچ وجه خرق و التيامي هم نخواهد شد.
عرض كردند كه آن جسمي كه لطيفتر از ملائكه است پس ما چطور او را ميتوانيم ببينيم و بدن پيغمبر را ميديدند؟
فرمودند ميپرسم از شما اين شمسي كه ميبينيد و اين قمري كه ميبينيد چطور شده ميبينيد با وجودي كه جسم فلكي است با آن لطافت و بساطتي كه دارد كه ميگوييد بسيط است چرا ميبينيد او را و اگرچه ما بساطتش را نميگوييم لكن لطيف هست و با وجود لطافتش منع نميكنيم از ديدن او و ديده ميشوند از چه چيز است؟ عرض شد از تلزز اجزاء او است كه خود را جمع كرده پس از اين جهت ديده ميشود. پس فرمودند بدن پيغمبر هم به همينطور جسم لطيفي است هر وقت ميخواهد ديده ميشود و هر وقت نميخواهد ديده نميشود مثل جبرئيل كه هر وقت ميخواست ديده ميشد و هر وقت نميخواست ديده نميشد. عرض شد اگر همهاش از عناصر بود بايست سايه داشته باشد و @ عرض شد در بلور چه ميفرماييد؟ فرمودند او حاجب ماوراء بود عجب اين است كه حاجب بود و سايه نداشت.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهلم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.
كلام در صعود بود اصل صعود و سبب صعود و حقيقت صعود جذب عالي است داني را و عالي جاذبه دارد و جذب دارد به جهت شدت حرارت و يبوستي كه در مبدء است و چون اين كلمه حرارت و يبوست را گفتم ملتفت اين شدم كه غالب متكلمين يعني آنچه ما ديدهايم و طبيعييني كه در رطوبت و يبوست و حرارت و برودت سخن گفتهاند معني اينها را موكول به بداهت و مشاهده كردهاند كه حرارت پيداست و همه كس ميداند شرح نميخواهد و كذلك برودت پيداست هركس ميداند و براي طبايع معني نكردهاند و كشف از حقيقت اينها نكردهاند و ما حقيقت حرارت را نفهميم كه حرارت چه چيز است و چرا مبدء بايد حرارت داشته باشد و نفهميم نار را كه چرا بايد حار باشد و ماء چرا بايد بارد باشد اصل اين معني بسيار مشكل است و اين معني را نميفهميم مگر آنكه اول معني الم را بفهميم و بدانيم اين وجع و الم براي روحاني از چه حاصل ميشود پس ميگوييم كه مركب از شيئين وجود او و هستي او در عرصه امكان و اكوان به ايتلاف جزئين او است و فناي مركب به تفرق اجزاي او است بقاي سكنجبين در عرصه وجود به اجتماع سركه و انگبين است و هرگاه ميانه تفرق افتاد سكنجبين از عرصه وجود به عرصه عدم ميرود سركهاي است بسيط و شيرهاي است بسيط و سكنجبين و آن امتزاج ثالثي كه ميان اين دو تا حاصل بود از ميان رفته است و هر چيزي سرور و نشاط او در بقاي وجود او است كه او او باشد و اگر او را از هم بريزند خلاف سرور و نشاط او است نشاط و سرور شيء در قوت شيء است و قوت شيء در اين است كه مدد مجانس به او برسد و كمال پيدا ميكند پس نشاط شيء در بقاي تركيب شيء و مدد مجانس آن شيء است پس هرچه تركيب او را قوي كند او به آن مسرور و مشتاق ميشود و او ميشود محبوب او زيرا كه هرچه تركيب او را اشد كردي وحدانيت او را بيشتر كرده و دوام او بيشتر شده پس عمر او و بقاي او بيشتر شده اين است كه هر موجودي طالب بقاي او است حتي اينكه روايت كردهاند كه عرضه ميكنند بر اهل جهنم كه ميخواهيد در اين عذاب مستدام باشيد يا اينكه شما را معدوم كنيم اختيار ميكنند استدامه عذاب را كه عدم نشوند حتي آنكه از ارسطو روايت كردهاند كه گفته بود كاش ميدانستم و اعتقاد ميكردم و راضي بودم كه بعد از موت از حجر الاغي نظر به اين دنيا كنم و اين دنيا را ببينم و از اين ميترسم كه بعد از مردن فناي محض باشد و هيچ حيواني نباشد كاش در ماتحت الاغي بودم و نگاه به اين دنيا ميكردم و به اين هم راضي هستم ميترسم فناي محض باشد.
مقصود اين است كه بقاي شيء پيش شيء احب است از فناي شيء و بقاي او در بقاي تركيب او است و هرچه تركيب او را اشد كردي او او را دوستي ميدارد و با او بيشتر تركيب ميكند دوامش بيشتر ميشود و هرچه تركيب او تفكيك پيدا ميكند او از او گريزان ميشود و او را دشمن خود ميداند و از اقتران به او متألم ميشود پس مبدء و اصل جميع آلام عالم از تفرق اتصال است به جهت آنكه از تفرق كه گذشتي اتصال است و اتصال موجب دوام و بقاء و نشاط است و از اينكه گذشتي جميعش تفرق اتصال و اين منسوب به حضرت امير است يقولون ان الموت صعب و انما مفارقة الاحباب واللّه اصعب چون وجود شيء از احباب او قوت و نشاط ميگيرد به جهت مجانست با او چنانكه حكماء گفتهاند الاشياء تتقوي باجناسها و تتضعف باضدادها يعني شيء از مقارنه مجانس خود كه محبوبش است قوت ميگيرد و اگر مجانس نباشد محبوب نيست پس ضد است و سبب تفرق اتصال است و چون مجانس است اقتران او را دوست ميدارد پس محبوب را انسان دوست ميدارد پس يك محبوب كه رفت و از او جدا شد كأنه ركني از اركان او فاسد ميشود به جهت آنكه تفرق حاصل ميشود و از رفتن او ضعف پيدا ميكند مثل ده تكه و قطعه آتش كنار هم باشند البته قوت آنها خيلي است و از رفتن يك قطعه ضعفي در آن پيدا ميشود و هرگاه تكههاي آتش زياد شود بيشك قوت آن زياد ميشود پس انسان محبوب خود را دوست ميدارد پس به زياد شدن دوست انسان قوت ميگيرد و به رفتن هريك ضعف پيدا ميكند و اين فرمودند:
و قليل الف خل و صاحب | و ان عدوا واحدا لكثير |
پس درست شد ان مفارقة الاحباب واللّه اصعب و از همين قبيل است رفتن جان از تن و الم آن به جهت آنكه چون در دار دنيا اتصال داشت روح با بدن پس به مفارقت الم به او دست ميدهد و اين اعظم آلام است و هيچ مفارقه اعظم از او نيست به جهت آنكه جميع مفارقات مفارقت اركان و اعضاء و اجزائي است ولكن اين مفارقت مفارقت كليه است و جميع حيوانات بالطبع از موت در حذرند و از مفني وجودشان گريزانند و اين رمي كه ميكنند به واسطه اين است كه مفني وجود خود را ميبيند از او رم ميكند به جهت حذري است كه در طبع ايشان است چيزي را ميبيند و خيال ميكند كه او مفني وجود او باشد لهذا رم ميكند و ميگريزد و همچنين سرور مردم هم به اسباب اتصال است اينكه چاق ميشود و گوشت به گوشت واصل ميشود سرور حاصل ميشود و همچنين مال روي مال ميآيد ولد روي ولد ميآيد خانه پهلوي خانه ميآيد ملك پهلوي ملك ميآيد حيوان پهلوي حيوان ميآيد سرور و نشاط براي او از اين اتصالات پيدا ميشود و همه از وصل و اتصال است ديگر اگر كسي براي او حالتي دست بدهد كه از دنيا معرض شود و فساد دنيا را بداند و بفهمد كه دنيا سبب تفرق اتصال او است از مبدء او و دنيا او را مفارق از مبدء ميكند و او را هلاك ميكند چنين كسي الم او در وجود او در دنيا است و از مفارقت او از دنيا ميگويد فزت و رب الكعبة از اين بود كه سيدالشهداء در كربلا هرچه نايره حرب مشتعلتر ميشد حضرت منبسطتر و شادتر و خندانتر ميشد مثل كسي كه روي بياباني پر از آتش راه رود ميبيند نيم فرسخ مانده به جايي كه از اين آتش بيرون رود خوشحالتر ميشود و منبسطتر ميشود ميبيند يك ميدان مانده خوشحالتر ميشود و هرچه مسافت كم ميشود شوق و نشاطش بيشتر ميشود اگر اين بصيرت پيدا شد چنانكه فرمود حضرت امير واللّه ان دنياكم هذه عندي ازهد من عفطة عنز يعني واللّه اين دنياي شما كم عظمتر است پيش من از عطسه بزي پس زاهد ميشود در دنيا و هرچه معرفت انسان بيشتر شد ازهد ميشود و هرچه جاهلتر است در دنيا منهمكتر ميشود پس از آنچه عرض كردم معلوم شد كه سبب جميع آلام تفرق اتصال است اينجا ميكني ميكشي يا چوب ميزنند يا چاقو ميزنند درد ميگيرد سبب اين وجع و درد و سوزش تفرق اتصال است ديگر اوجاع هم مختلف است مثلا اگر از ناخنها اينجا را بگيرند بكنند يك وجعي پيدا ميكند غير از وجعي كه از بريدن چاقو و چاقو را جايي كه بريد به همان يك خط و يك مو وجع آنجا جمع ميشود و اين وجع غير آن وجعي است كه چماقي بزنند به جايي كه موضع وجع پهن باشد حالا في المثل ورمي در اندرون بدن حاصل شود او را باد ميكند تا اين پوست جميعش از هم كشيده شود پس چون اجزايش ميخواهد از هم متفرق شود الم منبسطي در جميع بدن حاصل ميشود و آن بادي كه آن تو است زور ميزند كه بيرون رود تفرق در ميان اجزاي پوست و گوشت پيدا ميشود و متألم ميشود و گاهي هم الم پيدا ميشود از اجتماع اجزاء به اين معني كه هرگاه قدري از پوست بدن را بگيرند و جمع كنند بهم چون اجتماع اين اجزاء افتراق اطراف آن را لازم دارد از اين طرف و آن طرف پس باز تألم به سبب تفرق اتصال است و يكپاره الام حاده اسمش سوزش است كه امتياز پيدا كند چنانكه اسم براي طعوم گذاردهاند بعضي را حاد ميگويند و بعضي حامض و همه به جهت اين است كه زبان ميگزد و از المي است كه به زبان ميرسد و آن از تفرق اتصال است و همه طعوم از المي است كه به قوه ذائقه ميرسد كه درك ميكند طعوم را و همه از باب تفرق اتصال است بلكه ادراك همه حواس ظاهره از اين باب است و من باب الام است كه درك ميكنند اين صوتي كه ميآيد به اين طبلك گوش ميخورد و صدا ميشنود از المي است كه به او ميرسد و متألم ميشود پس متنبه ميشود و ادراك صدا ميكند و از هر صدايي تا الم به گوش نرسد نميفهمد او را و آلام درجات دارد پس صداي بسيار بلندي كه انسان بسيار متأذي ميشود و صدمه ميخورد دردش ميآيد پس از خوردن صداي الف المي و از باء المي و از جيم المي به او ميرسد بعينه مثل چوبي كه به نقاره ميزنند دردش ميآيد اگر جان داشته باشد حروف مهموسه المش طوري است و حروف مطبقه طوري است و حروف قلقله طوري ديگر نهايت آلام خفيفهاي است كه چندان نيست كه گوش متأذي شود و اگر اشتداد پيدا كند گوش متأذي ميشود و اگر صداي منكري شديد باشد واقعاً گوش درد ميگيرد و همچنين باصره شما من باب الالام درك مبصرات ميكند اگر اين الوان اشتداد پيدا كند چشم درد ميگيرد اگر بريق زياد شد بياض زياد شد و حمرت زياد شد چشم درد ميگيرد و اگر الوان متوسط باشد انسان المي چندان بر چشمش وارد نميآيد و از حيث المش لذت نميبرد و لذت از باب وجدان بعد از فقدان است و آن مبحث ديگري است و آن باب عظيمي است و بيان اينكه لذت از چيزها چطور ميشود بابي است عظيم كه قاعده جميع سلوك و جميع معاشرات و آداب در آن است كاري ميكند كه از رفتن او مردم لذت ببرند و از اكل او لذت ببرند از حركاتش سكناتش لذت ببرند علمي دارد جداگانه كه اگر از روي آن عمل كنند همهاش با لذت ميشود و هركس آن علم را ندارد و بالطبع هم ندارد نميتواند آن كارها را بكند و جميع كارهايش مكره ميشود.
باري مسأله اين بود كه جميع آنچه انسان درك ميكند اينها آلامند نهايت آلام اختلاف پيدا ميكند آلام شديده باعث اين ميشود كه انسان از او گريزان ميشود و آلام متوسطه انسان از آنها چندان گريزان نيست و زياد مگر طبع نيست و اول حد فرار آن تنبه است و اگر شخص غافل باشد چطور برميگردد رو به اين ميكند اگر الم به اين نرسد برنميگردد و اين الم تنبه او است او متوجه ميشود تنبه حاصل ميكند بعد از آن نگاه ميكند اگر موافق طبع او است لذت ميشود و اگر منافر طبع او است الم شدت ميكند و متألم ميشود پس اول درجه فرار تنبه است پس بعد از اينكه اين مسأله به طور اختصار معلوم شد و الاّ باب مفصلي دارد عرض ميكنم اين اجسامي كه مقارن با اجسام ميشود از دو قسم بيرون نيست يا لطيفند در غايت لطافت و رقيقند و رخوند يا غليظه و كثيفند و منجمد آن اجسام لطيفه حيزشان جهت علو است به جهت آنكه لطيف يك حيز در ملك خدا دارد و كثيف هم يك حيزي ضد آن حيز دارد فليكن حيز اللطيف اعلي و حيز الكثيف اسفل آيا لطيف يك جايي ميايستد يا نميايستد البته يك جايي ميايستد و كثيف هم آيا يك جايي ميايستد يا نميايستد هرجا لطيف ايستاد آنجا را اعلي ميگويند و هرجا كثيف ايستاد آنجا را اسفل ميگويند پس حيز لطيف اعلي است و حيز كثيف اسفل و چون جسم ما داخل اجسام كثيفه است حيز او اسفل است حالا آن جسم لطيف اگر داخل شد به اندرون اين جسم كثيف چون حيزش اعلي است و بالطبع طالب بالا است و لطيف است طالب انتشار و تفرق و انبساط است او كه آمد در اندرون جسم من او بالطبع ميخواهد منتشر شود و اين جسم كثيف طالب انتشار نيست و او ميخواهد منتشر شود پس مد ميكند اين جسم كثيف را پس جسم امتداد پيدا ميكند مثل اينكه پوست را بكشي كش بياورد لكن مطاوعه چنداني نميكند حالا وقتي جسم لطيف در اندرون شخص پيدا شد پس ميخواهد برود بالا و منبسط و منتشر شود پس جلد و لحم انسان كشيده ميشود و از اين تفرق اتصال پيدا ميشود از اين جهت الم پيدا ميشود و اسم اين الم را ميگويند سوزش از اين است كه آتش به هرجاي بدن افتاد و حرارتي در بدن احداث كرد از آن حرارت تفرق اتصال حاصل ميشود و به اين جهت موجب الم ميشود و آن الم از نحو آلام اسمش سوزش ميشود ديگر چيزي ديگر نيست يا به اينكه انتفاخي براي او حاصل ميشود سوزش پيدا ميكند مثل حميات كه از اندرون بخار ميكند و ميخواهد بيرون آيد بدنش ميسوزد و لحافش را پس مياندازد رختهايش را ميكند و بدنش منتفخ ميشود و سرخ ميشود سوزش پيدا ميكند از حرارتي است كه صعود ميكند و حرارت مايل به انبساط است و انبساط باعث امتداد اجزاء بدن است و از اين باب است اخلاط حاده كه در موضعي از بدن جمع ميشود كه بثور و دماميل پيدا ميشود و ناتي ميشود و اطراف پوست را از هم باز ميكند و از اين تفرق اتصال حاصل ميشود و الم به او ميرسد و از همين باب است هرگاه آتش جايي را بسوزاند و بخشكاند متألم ميشود به جهت آنكه پوست ميخشكد و خود را جمع ميكند و تفرق اتصال پيدا ميشود و چون طبيعت ديد كه پوست سوخت و خشكيد و خدا او را چنين اوستاد خلق كرده در علم خود كه به محض سوختن و خشكيدن پوست سعي ميكند در جميع بدن و از هر جاي بدن هست آب ميكشد و ميآورد به آنجا حاضر ميكند از اين جهت ميبيني آبله ميكند و زيرش پر از آب ميشود و اگر از خارج ترطيب شديدي في الفور بشود آبله نميكند و اين آبها را طبيعت از ساير بدن آنجا جمع نميكند و از اين جهت در راه رفتنها و از بيل زدن و چكش زدن حرارتي در آن موضع كه آن را گرفته يا راه رفته پيدا ميشود چرا كه حركت محدث حرارت است پس آنجا جفاف پيدا ميكند و ميخشكد پس طبيعت كه طبيب ماهري است در بدن و خدا طبيبش خلق كرده و بسيار در فن معالجه و طبابت ماهر است از هرجا هست آب حاضر ميكند به آن موضعي از بدن كه بيل يا چكش ملاصق آنجا بوده و آبله ميكند و تاول ميكند و به اين ترطيب رفع آن جفاف را ميكند و علي اي حال آنجا اماسي ميشود و هرچه تفرق اتصالش زياده ميشود سوزش پيدا ميكند پس معني حرارت آن المي است كه در جسم كثيف پيدا ميشود به واسطه آن جسم لطيف و اين حقيقت معني سوزش و الم حرارت است و اما برودت پس اين هم گاهي ميسوزاند واقعا به جهت اينكه برودت جلد را منجمد و كثيف ميكند و به هم ميكشد آن را مثل اينكه آب را بهم جمع ميكند و يخ ميبندد و لابداً هرگاه كاسه پر از آب باشد و يخ كند لامحاله قدري از كاسه خالي ميشود و همچنين حوضها كه يخ ميكنند و سببش اين است كه برودت اجزاء آب را بهم جمع ميكند و كثيف ميكند او را واز اين جهت كه تا آب است و لطيف تهنما است و همين كه يخ كرد تهنما نيست به جهت تقلص و كثافت او است پس پوست متقلص ميشود و منجمد پس چون متكاثف كرد موضعي از بدن را پس اجزاء را از اطراف ميكشد پس تفرق اتصال پيدا ميشود پس سوزش ميكند به جهت همان كه اجزاء را از جاي خودش كشيده آورده يكجا به زور جمع كرده و نميگذارد بروند جاي خود پس از اين جهت ميسوزد اگر كسي يك چيز يخ كردهاي را دست بگيرد در صبح زمستان مثل آهني كه در بيرون مانده باشد دست ميسوزد يعني حالتي پيدا ميشود كه ميسوزد به جهت اينكه آنجايي كه آهن ميچسبد منجمد و متقلص ميكند پس از اطراف تفرق اتصال ميشود و اجزاء كشيده ميشود و بهم جمع ميشود اين است كه حضرت امير۷ ميفرمايد توقوا من اول البرد و لاتتوقوا من اخره فان اوله يحرق و اخره يورق پس يافتيد معني حرارت را كه انبساط و انتشار شيء است پس بنابراين هر چيزي كه اشد انبساطا و انتشارا و لطافة باشد اشد حرارة است پس بنابراين بايد نار اشد انبساطا و انتشارا از هوا شد اشد حرارة است و افلاك اشد حرارة هستند از نار و كرسي از آنها و عرش از همه و در كرسي حرارتي است ما لاتطيقه السموات و الارض و اگر حرارت كرسي برسد به فلك شمس يا قمر فغان از بنيادش برميآيد و هلاك و فاني ميشوند و جميع اجزايش از هم ميپاشد و اگر حرارت عرش برسد به زمين جميع آنها فاني و معدوم ميشوند به جهت نهايت حرارت و انبساط و انتشار او كه اقتضاي حيز خود ميكند و اقتضاي انبساط امتداد است و اقتضاي امتداد تفرق اجزاي او است يعني اجزاي زمين و فرش كه كلش فاني ميشود و از اين جهت جهنم سبب الم شده است و حرارت جهنم حرارت غضب خدا است كه لاتطيقه السموات و الارض و اين از تفرق اتصال است پس جهنم چون آتش است و حرارت است و اقتضاي صعود و انتشار ميكند جميع اجزاي اهل جهنم دائما ممتد ميشود و دائما در تفرق اتصال است پس دائما در الم است و نعوذ باللّه كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب پس عذابي نيست مگر از تفرق اتصال به جهت آنكه جميع اهل جهنم از تفرق محبوب دارند فرياد ميكنند پس فغان اهل جهنم از مفارقت محبوب است.
عرض شد كه جهنم كه در بعد ابعد است حرارت يعني چه؟
فرمودند ملتفت بودم از اين جهت گفتم نار غضب خداوند و نگفتم اوله يحرق و اخره يورق.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و يكم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.
ديروز خواستم صعود را عرض كنم و به جهت اينكه امر خفي بود در ميان آن محتاج شديم به بيان حقيقت حرارت و به طور اختصار عرض كردم پس بنابراين مخلوق هرچه اقرب به مبدء خود شود اشد حرارة است به جهت آنكه هرچه اقرب ميشود الطف ميشود و ارق ميشود و اجزاي او اوحد و متشاكلتر ميشود و چون اين حالت در او زياد شد حيز او بالاتر ميشود پس احر ميشود.
عرض شد كه مقصود از مبدء چيست فرمودند مبدء يعني الطف مايمكن في الامكان و از جمله حرارتي كه حالا متذكر شدم و بر اغلب علماي طبيعيين مخفي شده اين است كه حرارت و برودت دو امر اضافيند بسا چيزي كه حار است براي چيزي بارد است براي چيزي ديگر و به اين واسطه خيلي مطالب تفاوت ميكند نميبيني وقتي از بيرون حمام وارد حمام ميشوي خزانه اول گرم است و احساس گرمي ميكني و بعد از آني كه قدري ماندي و به خزانه دوم رفتي آن وقت ميفهمي كه خزانه اول بارد بوده و دويم گرم است و بعد كه به خزانه اول آمدي احساس برودت ميكني پس معلوم شد كه حرارت و برودت دو امر اضافيند زرگر بوته را كه ميگذارد روي آتش و ميدمد كه نقره ذوب ميشود و به قدر دو سه دم كه دست نگاه داشت ميگويد سرد شد و حال آنكه مثل جمره سرخ است و ميگويد سرد شد به جهت آنكه نسبت به آن حري كه داشت و ذائب كرده بود آن را همين كه بست پس سرد شد اگرچه مثل جمره سرخ باشد پس درجات حرارت و برودت اضافي است و سر اضافي بودن آن را عرض كردم و اگر بنا باشد كه آدم بشكافد هر چيزي را پس پس ميرود تا خيلي و سر اضافي بودن حرارت و برودت اين است كه حر هرگاه مخلوط به برد نشود و محدود به برد نشود حر او را نهايت نخواهد بود و برد هرگاه اختلاط و امتزاج به حر پيدا نكند برد او را نهايت نخواهد بود و آن وقت نميتوان گفت اين چند درجه حرارت يا چند درجه برودت دارد و نهايتي و حدي ندارد و هر حر محدودي به اختلاط برد محدود است و هر برد محدودي به اختلاط حر محدود است مثلا ده مثقال حر گرفتي و ده مثقال برد مخلوط كردي اعتدال في الجمله حاصل ميشود و اگر نه مثقال برد و ده مثقال حر باشد حرش زيادتر ميشود و هكذا هشت و هفت حرش زيادتر ميشود و اگر داخل حر برد نباشد حرارتي ميشود كه آسمان و زمين طاقت آن را نميآورد و حرارتي ميشود كه جميع ماسوي را خواهد سوخت بلكه حر همين كه قاصر است از احراق چيزي باشد لامحاله توش يك خورده برد دارد كه قاصر از احراق آن شيء شده و همچنين برد كه قاصر است از اختلاط حرارت و قصور شيء معلوم است كه متناهي شده به ضد او و الاّ قاصر نبود از عملش و اين در همه چيز اين چنين است لكن خداوند جميع كاينات را مركب خلق كرده و بسيطي خلق نكرده است از مشيت گرفته الي التراب جميعاً مركبند از حري و بردي و به اين حر و برد تحديد ميشوند و امتياز از يكديگر پيدا ميكنند الاّ اينكه هرچه رو به مبدء ميرود حر اشياء زياده ميشود و برد آنها كم ميشود و هرچه رو به بعد ميرود برد آنها زياد ميشود و حر كم ميشود پس حالا آن چيزي كه در آن ده نيم برودت هست و ده تا حرارت است نسبت به آن چيزي كه ده يك برودت دارد احر است و اگر داخل بكني او را در آبي كه ده يك يا ده دو برودت دارد آن شيء احساس حرارت خواهد كرد و او حار خواهد شد و اگر ده برودت باشد و ده نيم حرارت نسبت به آن چيزي كه در او ده يك يا ده دو حرارت است ابرد است پس حر و برد اضافي است از اين جهت در طب گفتيم و اطبا ملتفت نشدهاند اين را گفتيم بسا دوايي كه حار باشد و وارد بدن شود تبريد كند مثل اينكه محرقه اين شخص در درجه سيم گرم است پس اگر دوايي كه در درجه اول گرم است به او بدهي تبريدش خواهد كرد و از درجه سيم حرارت تب را فرود ميآورد تا درجه اول حرارت و آن دو درجهاش مستهلك ميشود در برودت اينكه يك درجه حرارت دارد مثل اينكه تو كاسه آب شيريني داري و يك كاسه آبي كه يك خورده ترش است از اين كاسه ترش ميريزي روي كاسه شيرين از شيريني او همانقدر كم ميشود و اگر حوضي يا دريايي بر آن كاسه بريزي به كلي شيريني او مستهلك ميشود و محرقه وقتي خودش هست در درجه سيم گرم است وقتي به قدر دواي گرم در درجه اول بر او بريزي كه آن حرارت در درجه سيم مستهلك شود آن وقت مزاج اين شخص در درجه اول گرم ميشود و آن وقت به آساني معالجه ميشود از اين جهت محرقه را گفتيم يك دفعه نبايد تبريد كرد بلكه به تدريج اول به دواهاي در درجه دويم گرم و در درجه اول گرم بايد او را معالجه كرد تا حرارت او بيايد در درجه دويم و اول بايستد آن وقت او را معالجه كنند و آن وقت تبريد براي او خوب است كسي عرض كرد خودش در سه درجه گرم است اين هم يك درجه گرمي به او ميدهي چهار درجه گرم ميشود و كجا تنزل ميكند كه بيايد به درجه دويم بلكه شدت ميكند و به درجه چهارم ميرسد.
فرمودند اين تسخين به دواي در درجه اول نميافزايد و بر كيفيت او نميافزايد كه حرارت را زياد كند بلكه بر كميت او ميافزايد و اين در حالت خودش قوتش بيش از آن نميشود و هرچه از اين جمع كني مزاج او از درجه اول حرارت بيشتر نميشود مثلا نان اول در درجه اول گرم است حالا نان گندم كه زياد خوردي تسخين در درجه دويم و سيم نميكند بعينه آب كه در چهارم درجه برودت دارد حال هرچه آب را زياد كني برودت آب زياد نميشود كم آب زياد ميشود پس دواي در يك درجه گرم كه به صاحب محرقه ميدهي درجه اول اضافه بر سه درجه او نميشود ابدا بلكه يك درجه گرم و سه درجه سرد است و محرقه سه درجه گرم و يك درجه سرد است حالا هرچه از اين يك درجه گرم و سه درجه سرد به او ميدهي سردي قوت ميگيرد و حرارت كم ميشود تا اينكه اين هم همسر او ميشود در حرارت و درجه چيزي نيست كه بالا برود بلكه در عرض او است اين آبي كه در حال جوش است و گرميش در درجه چهارم است حالا اينكه در درجه اول گرم است روش بريزي آن آب از جوش ميافتد به جهت اين است كه اب در درجه اول گرم ابرد از اين است و كميت و وزن آن زياد شد و اما طبيعت حرارت نقصان پيدا كرد پس صاحب محرقه در سه درجه گرم هرگاه استعمال كند دوايي كه يك درجه حرارت دارد احساس برودت ميكند پس از اين جهت جميع كاينات حر و بردشان اضافي است پس هر چيزي نسبت به مبدء و حيز خودش در آن محلي كه ايستاده نسبت به مادون خودش حار است و نسبت به اعلاي خودش بارد است و همه دنيا همينطور است در جميع امور و صفات بسا كسي كه نسبت به مافوق خودش جاهل است و هيچ نميداند و نسبت به مادون خودش عالم است و همچنين در قوت در سمع و بصر پس حرارت هرچه به مبدء ميرود احر ميشود و هرچه دور ميشود ابرد ميشود و بسا آنكه در صعود و نزول برودت و حرارت مضمحل شود و اثرش كم شود و كأنه حر لابرد و برد لاحر شود و اگر مؤمني عارفي اين معني را فهميد ميفهمد اندازه حرارت جهنم را كه هيچ نسبت به آلام اين دنيا ندارد چرا كه اين دار دنيا دار امتزاج است و آن دار دار خلوص است و مشوب نيست و حرارتش حرارت مشوب به برد نيست پس اندازه و حدي ندارد و درجات حرارت آنجا معقول نيست چرا كه حرارت صرف است اگرچه بسيط در ملك نيست و هرچه هست در جميع عوالم مركب است لكن آنجا كأنه المي است كه هيچ راحتي در او نيست و جنت نعمت صرفي است كه كأنه المي در او نيست و وجداني است كه فقداني در او نيست و لذات بهشت را نهايتي نيست نميتوان گفت يك اكله جنت يا يك مواقعه يا يك صحبتي كه مؤمن با زوجه خود ميدارد چقدر لذت دارد و اگر جميع لذتهاي دنيا را روي هم بگذارند مقابل يك لقمه و يك شربه بهشت نميشود و اگر مؤمن بخواهد به همان يك لقمه جميع را ميهماني بكند ميكند بلكه جميع اهل دنيا طاقت آن را ندارند بلكه ذرهاي از آن را طاقت ندارند از اين است كه در خصوص لباسهايي كه به عالم ميدهند در جنت ميفرمايد يك سلك از سلكهاي يعني نخي از نخهاي از جميع اين دنيا بهتر است و سرش و نكته باطنيش اين است و همچنين نعوذ باللّه در جهنم اگر يك قطره از آن غسلين يا حميم جهنم را به كسي بچشانند المي كه از آن يك قطره احساس ميكند اگر جميع دنيا و برزخ را پر از عذاب و افعي كنند و به همه آنها معذب شود به قدر آن نيست چرا كه جميع آلام دنيا و برزخ محدود است و ممزوج به ضد است و اما آلام آخرت خالص است و صرفست و ضدش چنان مستهلك در او شده كه كأن لميكن است و از اين جهت نعمت و عذاب آخرت را نهايتي نيست و مبدء الطف و ارق و اشرق مايمكن في الامكان است اين است كه خدا مبدء و مشيت را نار خوانده كه ميفرمايد يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار پس مشيت نار است و اشد حرارة است و به همين لحاظ حرارت اين مشيت را عالم احببت ان اعرف ميگويند و آن عالم محبت و عالم عشق است و سئل الصادق عن العشق فقال نار تطلع علي الافئدة فتحرق غير المحبوب و ايني كه من جرأت كردم و لفظ عشق را گفتم به جهت آنكه در اخبار لفظ عشق را ديدم و شيخ مرحوم ميفرمايد كه من در اخبار لفظ عشق را نديدهام و استنكاف داشتند از لفظ عشق شايد مرادشان نسبت به خداست و الاّ من با وجودي كه تتبع شيخ را ندارم در اخبار ديدهام توي كافي هست طوبي لمن عشق العبادة فعانقها.
باري مقام محبت مقام حرارت و يبوست است كه ماسوي را ميسوزاند به جهت آنكه غير محبوب بارد است پس آن آتش او را ميسوزاند اين است كه جبرئيل وقتي در شب معراج به سدرة المنتهي رسيد عرض كرد تقدم يا محمد لقد وطئت موطئاً لميطأه احد قبلك و لايطأه احد بعدك فرمودند أفي مثل هذا المكان تفارقني عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت و اين است كه ان للّه تعالي سبعين الف حجاب لو كشف واحد منها لاحرقت سبحات وجهه ماانتهي اليه بصره من خلقه به جهت اينكه اين مادون طاقت آن حرارت را ندارند و اگر تجلي كند براي خلق فاني ميشوند تجلي ربه للجبل فجعله دكا و خر موسي صعقا آن هفتاد نفر كه از اقوياء و علماي بنياسرائيل بودند و به همراه موسي آمده بودند طاقت آن تجلي را نياوردند به جهت برودت آنها بود كه نزد آن حرارت طاقت نياوردند فاني و متفكك شدند و آن حرارت در اندرون آنها درآمد و به طبع خود صعود كرد پس وجود آنها را متلاشي كرد و هباء منثور نمود و اگر حرارت قليل باشد آ ن اجزا كش ميآورد و بزرگ ميشود و هرگاه شديد و غالب باشد جميع اجزاء را متلاشي ميكند از اين است كه جبرئيل عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت و وجودم محترق ميشود و همچنين سبحات خداوند لو كشفت لاحرقت الي آخر.
شخصي عرض كرد كه اگر مناسب نباشد اين از آن حرارت منبسط ميشود يا نه؟
فرمودند تا مناسب نباشد آن حرارت نميآيد چرا كه طفره نيست و جميع امور به تدريج است و اگر آن منفعل نشود لميتجل له و الاّ خدا الان همين جا هم هست و انوار او هم تابان است و معذلك اشراق او ماها را نسوزانيد به جهت آنكه لميتجل لنا لعدم انفعالنا و اگر تجلي ميكرد جميعا ميسوختيم و فاني ميشديم.
باري پس معلوم شد كه مشيت اشد اشياء حرارة است پس طبع آن مثل طبع نار است كه به هرجا تعلق گرفت آن را تلطيف ميكند و ترقيق و تصعيد و به هرجايي كه نداي مشيت و صداي مشيت رسيد احاله شود و اشراق مشيت اقبلوا الي است مثل اينكه اشراق نار را اگر به سخن درآري اقبلوا الي ميشود نار به هرجا ميتابد او را تسخين و تلطيف و تصعيد ميكند و انعقاد او را به انحلال بدل ميكند و جمود او را به ذوب و تسفل او را به علو و هي ميگويد اقبل الي و همان اشراق نداي اقبلي است كه ميدهد پس اشراق مشيت همان نداي اقبلي است كه در عرصه امكان اين ندا بلند شده ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمان ان آمنوا بربكم فامنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و اين نداي امنوا بربكم دائماً در ملك پيچيده و چطور ندايي كه در گوش جميع لطائف اين ندا رفته و به همه اين ندا رسيده نهايت بعضي زودتر اجابت كردهاند پس اين مشيت دائم نداي اقبلوا ميكند و نداي اصعدوا ميكند و مثلي براي اين اشراق شمس است به ارض و لازال اين اشراقي كه از شمس ميشود مخالط با سفليات و عنصريات ميشود و چون مخالط با عنصريات شد و حيز آن حرارت شمس بالا است و بالطبع ميخواهد بالا برود پس ميآيد و دست عنصريات را ميگيرد و بالا ميرود و عنصريات را به همراه خود بالا ميبرد و آنها را هدايت ميكند به سوي خود و آنها را به هدايت خود و به شفاعت خود و به اينكه آنها متمسك به ذيل ولايت او شدهاند آنها را به ذيل جناح خود ميگيرد و صعود ميدهد پس كثائف ارض نميشنوند نداي حرارت شمس را بلكه آن لطائف بخاريه هبائيه ارض ميشنوند نداي حرارت و اشراق ملقي عليهم را و لبيك لبيك گويان صاعد ميشوند به سوي آسمان و به آن حدي كه ممكن است صعود كند صعود ميكنند تا اعلي درجات هوا كه رسيدند آنجا ميايستند و بعد از آني كه آنجا ايستادند و حيزشان آنجا است اشراقات كواكب و اشراق شمس و ساير كواكب بر آنها وارد ميشود و از هر كوكبي فيضي و نوري و انتفاعي به او ميرسد و اثري براي او حاصل ميشود و آنجا تحصيل ميكند آثار كواكب و انوار كواكب را و حياتهايي كه در فلك هست و به واسطه شعلات كواكب نازل ميشود و در آن بخار صاعد كامن ميشود و بعد از آني كه بخارها منعقد شد فتري الودق يخرج من خلاله ميبيني كه آن اشراقها و حياتها در غيب آن آب همه كمون پيدا ميكند و آب جوهري ميشود مشتمل بر حرارت فلكي مثل آنكه ريوند حرارت در جوفش است و در غيبش است و مثل آنكه فلفل حرارت در غيبش است و فلفل حرارت در غيب او است همچنين آن آب اگرچه نگاه ميكني هيچ حياتي در او نميبيني لكن در كمون او است آن حياتهايي كه از جانب مبدء آمده آن اسرار و آن اشراقات جميعا در كمون او است و به ظاهر قطره آبي است مثل ريوند كه هرچه نگاه ميكني سهليتش را نميبيني و عفوصتش را به نگاه نميبيني وليكن وقتي كه وارد معده شد اول معده در او عمل ميكند و بعد او در طبيعت عمل ميكند و همچنين شاهد بر اينكه در آن آب حياتهاي فلكي هست اينكه وقتي آمد به زمين انظر الي آثار رحمة اللّه كيف يحيي الارض بعد موتها ببين كه هر ذره خاكي كه به آن امتزاج گرفت و سخن او را شنيد و امتثال فرمان او را كرد و به طبع او شد نامي ميشود و كم شنيده كه نامي شده اگر زياد بشنود حيوان ميشوند و من الماء كل شيء حي حيوانات بيشتر شنيدهاند و امتثال او بيشتر كردهاند كه حركت ميكنند و اگر سخن او را بيشتر بشنوند حيات بيشتر در آن پيدا ميشود پس مائي كه از آسمان مشيت نازل ميشود به ارض امكان حياتها و آثاري چند دارد از زير عرش مشيت هركه سخن او را بشنود آثار را مينماياند آثار اراده را آثار قدرت را آثار قضاء را آثار جلال و كبرياء و عظمت را و آثار علم و سمع و بصر و جميع اسماء و صفات را كه در كمون آن ماء بود بروز ميدهد از ارض امكان هرچه امتثال كند و هرچه امتناع كند و قبول نكند آن آثار را بروز نخواهد داد و انبياء از همان آب بود و از جهت امتثال بود كه به خاك آنها ممزوج شد و آن قوت و قدرت و آن هيمنه و استيلاء را داشتند و خاتم خاتم شد به جهت امتثال كه صاحب ملك عظيم و سلطنت كبراي خداوند عالم شد به طوري كه كأنه مشية اللّه بود و مشيت بود به جهت اينكه مطاوعه تامه ميكرد براي مشيت پس مظهر جميع صفات مشيت شد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و دوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.
ديروز عرض كردم كه ماسوي اللّه هرچه قريب به مبدء خود ميشود الطف و اصفي و ارق ميشود و هرچه بعيد از مبدء خود ميشود اغلظ و اكثف و متكثرتر ميشود و كدرتر ميشود و هرچه لطيفتر شد منبسطتر ميشود لامحاله به جهت اينكه احكي براي مبدء ميشود و احكي از براي مؤثر عالي ميشود و چون مؤثر عالي واسع است در جميع امكنه وجوديه داني پس هرچه شيء لطيف ميشود بايد اشبه به او شود و آن وسعتي كه از براي او است كه منطوي كرده در تحت خود جميع آنها را در اينها بروز ميكند پس عرش چون الطف اجسام است انبساط و سعه و احاطه او از جميع اجسام بيشتر است و كذلك كرسي بعد از او و افلاك بعد از آنها تا به زمين ميرسد پس هرچه غليظتر شد كوچكتر شد و ضيق حدودش بيشتر شد تا اينكه تراكم پيدا شد مثل ارض پس هرچه شيء الطف است اوسع است و همين كه اشد انبساطاً و انتشاراً ميشود اشد حرارتاً ميشود و همين معني حرارتي است كه در او پيدا شده و همين حرارت در هرچه پيدا شد ميخواهد منبسط كند منتشر كند او را به حيز خودش ببرد از اين بابت تصعيدش ميكند و جذب ميكند هرچه را كه شعاع آن حار در آن افتاد به سوي خود و قوه جاذبه از حرارت و يبوست پيدا شده چنانكه قوه دافعه از برودت و رطوبت پيدا شده پس آن مبدء عالي به جهت شدت انبساط و انتشار و سعه اشد اشياء است حرارة پس اشد اشياء است جذباً و مبدء عالي همان مشيت خداوند عالم است جلشأنه پس براي مشيت خداوند عالم حرارتي است كه از آن بالاتر نيست پس بنابراين خداوند عالم جلشأنه مشيت را به نار ناميده كه فرموده و لو لمتمسسه نار و بنابر همين است كه اثر حركت حرارت شده حركتي كه صفت مشيت است و خود مشيت حركت ايجاديه است در هر حالي حركت پيدا شود حرارت احداث ميكند و اين حرارت لازم حركت است وقتي كه حركت اينجا باعث حرارت بشود آن حركت عظيمه كه محرك كل ماسوي است چگونه سبب حرارت نباشد پس حرارتي كه براي مشيت است فوق مشاعر جميع كاينات است حرارتي است كه الف الف عالم را ميسوزاند فاني ميكند و خاكش را به باد ميدهد پس اين مشيت از اين جهت و راهي كه عرض كردم قوه جاذبه دارد كه از آن تعبير آورده شد به اقبل پس او ميگويد اقبلوا الي و اشياء اقبال ميكنند و او جذب ميكند و اشياء منجذب ميشوند حالا انجذاب اين ملك دو قسم است انجذاب عامي است كه كليه ملك منجذب ميشوند به جذب او و جمله دنيا برزخي خواهد شد و جمله برزخ اخروي خواهد شد و جمله آخرت ميرود تا به مقام رضوان و جبروتي ميشود و دائم ترقي ميكنند الي ماشاء اللّه و نهايتي از براي اين جذب و انجذاب نيست و وصول از براي ملك نيست ابدا و اين هم داخل مسائل مشكله است كه مشكل شده براي حكما چرا كه در پيش حكما محقق شده كه كل ما له بدء له ختم هر چيزي كه براي وجود او ابتدايي است و سابقي است لامحاله براي وجود او انتهايي و لاحقي است و نميشود كه بدء شيء و اول آن در دست ما باشد و آخرش الي مالانهاية برود و اين به ادله كه از براي تناهي اشياء ذكر شده استدلال ميشود و اين را به طور تجسم برهانش را عرض ميكنم و شما در معقولات هم جاري كنيد مثلا عصايي يا ريسماني اين سرش دست من است نميتواند فرض كننده فرض كند كه آن سر ريسمان الي مالانهاية رفته باشد و كسي نگويد اين ريسمان يك سر ديگر ندارد و رفته الي مالانهاية چرا كه اين معقول نيست به جهت آنكه اين ريسماني كه اين سرش دست من است من ده ذرع از آن ميبرم يا ده ذرع به آن ميچسبانم آيا تفاوتي در وجود اين ريسمان كه در خارج بود پيدا شد يا آنكه تفاوتي پيدا نشد هيچ عاقلي نميتواند بگويد تفاوت پيدا نشد ده ذرع كه بريدي كوتاهتر شد و ده ذرع ديگر كه بريدي باز كوتاهتر شد پس اگر كوتاهتر ميشود حكما متناهي است پس هزار ذرع ميبرم از اين ريسمان عقل هيچ عاقلي نميتواند بگويد هيچ از اين ريسمان كم نشده باز صد ذرع ديگر ميبرم و هكذا تا تمام شود پس چيزي كه كم ميشود فاني و تمام ميشود فكل منقوص متناهي پس هر چيزي سرش پيش من است لامحاله آخر دارد پس به همين برهان عالم اجسام را محدبي است و نه اين است كه عرش محدب ندارد و الي مالانهاية عالم اجسام ميرود وقتي مقعر عرش و كرسي پيش ما است پس محدب هم دارد لامحاله صد فرسخ اگر از آن كم بكني يا اينكه كم نكني عقل ميگويد تفاوت ميكند و هزار گز ديگر كم ميكني كم ميشود وقتي كم ميشود پس لامحاله تمام ميشود و به همين نحو استدلال فرمود پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه از براي دهريين و فرمود نه اين است كه اين سر زمان پيش شما است چون دهريين ميگفتند آنچه از زمان گذشته است براي آن اولي نيست و پيش از اين اولي ندارد بعد از اين هم اخري ندارد پس حضرت پيغمبر براي آنها احتجاج فرمودند كه اين شيء كه سرش پيش شما است آيا نه اين است كه اين شيء كه پيش شما است حالا آمده و حادث است آيا نه اين است كه پيش از هر شيء روزي بوده و پيش از آن روز شبي نه اين است كه آخر گذشته پيش شما است و چگونه ميشود كه آخر گذشته پيش شما باشد و گذشته اول نداشته باشد و لازم اين افتاده است كه از امروز الي ماشاء اللّه من الازمنة الماضية و از عهد نوح الي ماشاء اللّه من الازمنة الماضية با هم هيچ فرقي نداشته باشد و هيچ روي سالهاي گذشته نيامده باشد آدم عاقل همچو حرفي نميزند ابنسينا ميگويد گذشتهها عدم شدهاند ميگويم ديگر آن اعدام زيادي و كمي برايشان تعقل نميشود تمايزي ميانشان نيست همينقدري از عدد كه گذشته موجود است يا معدوم اگر موجود است كه كم ميشود پس اين حرف داخل زخرف القول است كه آن زينتش دادهاند و سر و صورتش دادهاند و الاّ اگر تعمق در آن بشود از حالا تا عهد حضرت آدم ميخواهيم بدانيم صد سال گذشته هشت هزار سال گذشته يا نگذشته از اول سن شما چند سال رفته چهل سال رفته ميخواهم بدانم اين چهل تا اعدامند چهل تا نيست را شمردهاند چهل سال شده يعني چه مگر نيستها متمايزند اين سالها هستند يا نه و شما پيرتر ميشويد يا نميشويد عمرتان از چهل به پنجاه ميرود يا نه از پنجاه به شصت ميرود يا نه ده تا روي اعدام ميگذاري ميشود پنجاه تا و ده تا ديگر روي پنجاه تا ميگذاري شصت ميشود اين معقول است كه عدم با وجود تركيب بشود عدم با عدم تركيب ميشود يعني چه پس اين شصت سال چيزي است معدود و همچنين هشت هزار سال هم چيزي است معدود حالا كه معدود شد حالا ببينيم آيا از حالا به پيش الي ماشاء اللّه تا از عهد نوح به پيش هيچ فرق ندارد يا فرق دارد از نوح به پيش كمتر است چهار هزار سال پس چطور گذشتهها اعدامند و هيچ عاقلي نميتواند بگويد من امروز با ده سال پيش از اين عمرم هيچ تفاوت نكرده و ده سال چيزي نيست و عدم است و هميشه در اين آني كه موجود است من هستم اين الان هستم پس اين حرف صحيح نيست و رسول خدا۹ رد فرمودند بر دهريين و فرمودند نميشود كه اين سر زمان پيش ما باشد و آخر نداشته باشد و آنها هم عاجز ماندند و فرق نميكند صبح تا حالا و از عهد آدم تا حالا اما صبح نبوده و حالا يك ساعت و نيم از سر آفتاب نميگذرد اين حرف نامربوط است پس زمانهاي گذشته لامحاله كم و زياد ميشوند به جهت اينكه اين سرش پيش ما است پس لامحاله پيش از اين روز شبي است و پيش از آن روز شبي است و بايد به انتهاء برسد و رسول خدا اينطور استدلال فرمودهاند پس اين شب و روز گذشته براي آن انتهايي هست و ديگر حالا مضايقه از اين من ندارم كه با وجودي كه رسول استدلال فرمودند و آنها عاجز شدند و عقول هم تجويز ميكند كه اين ايام متناهي شود و سابق بر آن نوعي ديگر باشد و اين نوعي كه حالا هست كه زمين حاجب شمس ميشود و شب و روز به اينطور هست اولي دارد و آخري دارد و بعد از انتهاي اين دوره دوره ديگر شود و اينطور نگذرد و وضع شب و روز فرق كند و زمين لطيف شود و اوضاع زمين اوضاعي ديگر شود يا فلكش ساكن بشود و ديگر شمس جاري نشود و طوري ديگر باشد و الاّ تا وضع اين وضع است سري دارد و تهي دارد و اول و آخري دارد لامحاله حالا هرگاه دورات فلك اينطور است و هرگاه فلك بايستد دورات تمام ميشود و اگر فلك ساكن شد برهان شما تمام ميشود و نميتواند برهان بر خلاف اين بشود حضرت امير ميفرمايد كل معدود متنقص هرچه معدود شد متنقص است به جميع امكنه به جميع ازمنه به جميع كميات به جميع كيفيات اين حرف گفته ميشود.
عرض شد افلاك اگر يك وقتي ساكن باشند بايد امتناع حركت داشته باشند ابدا؟
فرمودند شما اگر ساكن باشيد چرا حركت شما ممتنع نيست.
عرض شد كه به واسطه حركات افلاك و مقتضيات آن من حركت ميكنم.
فرمودند چه ضرر دارد به اقتضاي ارض به اقتضاي هوا به اقتضاي عالم افلاك حركت بكند به اقتضاي آن نفسي كه در او است چرا كه عالم هم رجلي است نفسي دارد چنانكه شما را نفس شما حركت ميدهد عالم افلاك را هم نفسش حركت ميدهد پس ميشود كه ساكن باشد و بعد حركت كند.
باري مقصود اين بود كه هرچه اين سرش دست ما است آخر دارد و حديث هم هست و پيغمبر هم فرمود و حضرت امير هم فرمودند كل معدود متنقص و عقل هيچ طفلي هم نميتواند انكار اين بكند كه از روش كه برداشتي كم نشد يا روش گذاشتي زياد نشد معقول نيست اگرچه گذشتهها معدوم شدهاند از عهد حضرت نوح به سابق و از امروز به سابق بايد فرق بكند و هر عقلي اين را تصديق ميكند كه بايد فرق باشد و عقل پيغمبر هم همينطور فهميده است و حكما هم تصديق اين را دارند كه هرچه اول دارد آخر دارد و مقصود اينها نبود و مقصود اين بود كه اين خلق كه اولي دارد كه آن فؤاد كلي باشد يا ماء نازل از سماء مشيت باشد يا اينكه اول ماخلق اللّه العقل باشد آخر دارد پس حالا چگونه اين ملك آخر ندارد و حال اينكه اين ملك لازال خواهد بود و جنت دار خلود است و براي او تقضي نيست و نار دار خلود است و براي او تقضي نيست حالا اين چگونه ميشود كه آخر نداشته باشد و خداوند هم فرموده كما بدءكم تعودون پس چگونه ميشود كه بدء متناهي باشد و عود متناهي نباشد يعني چه و اين مشكل شده بر حكما پس خلود جنت و نار را منكر شدهاند و اين لازم قولشان است كه گفتهاند:
چون به بيرنگي رسي وان داشتي | موسي و فرعون دارند آشتي |
ميگويند چون به آنجا رسيدي كه اول آنجا بودي و بيرنگ بودي ديگر آنجا همه تمام ميشود انا للّه و انا اليه راجعون و وصول به حق آخر اين كاينات است و آخر همه خدا ميشوند چيزي نميماند و عالم ميشود همه خدا و اينطور معني آيه را كردهاند يا من يبقي و يفني كل شيء همين است و لازم اين حرف اين است كه اين متناهي ميشود و از خدا بيرون آمده است و دوباره باز به سوي خدا عود ميكند لكن اين حرف باطل است و اينطور نيست و با وجودي كه خلق اول دارد و اول ماخلق اللّه العقل است و با وجود اين ميفرمايد خلقتم للبقاء لا للفناء و جنت و نار دار خلود است و ابدالابد حوادث در جنت يا در نار سايرند و به خدا ابدا نخواهند رسيد و خدا نخواهند شد اين است مذهب اسلام و شرح اين مسأله به طور اختصار و اجمال اين است كه آن عقل اگرچه مبدء است و از آن مبدء اشياء نزول كردهاند و اينجا آمدهاند اگر مبدء آنجا بايستد اشياء در عود به او بايد برسند ولكن اگر مبدء نايستد آنجا و لازال صعود كند اشياء در عود به او نبايد برسند و نميرسند مثلا هرگاه دو نفر باشند از منزلي مثلا از باغين يكي از آنجا برود رو به يزد و يكي از آنجا بيايد رو به كرمان حالا ايني كه ميآيد رو به كرمان برميگردد رو به يزد و ميخواهد به او برسد اگر او بماند اين به آن ميرسد ولكن اگر نماند و برود هرچه اين برود به او نخواهد رسيد و لازال ميرود و به او نميرسد چرا كه او هم ميرود و آن هم سيرش مثل سير اين بل اشد است و اين هم سير ميكند و به او نخواهد رسيد پس عقل بر اين است كه در آنجايي كه آفريده شد متوقف است و ديگر صعود نميكند و استمداد نميكند و مدد از اعلي به او نميرسد همچو چيزي نيست بلكه از اعلي به عقل مدد ميرسد لازال و عقل صاعد است لازال و عقل در جاي معيني نمانده كه آنجا بايستد و اينها بروند و به او برسند بلكه عقل صاعد است الي ماشاء اللّه و ممكن نيست اين اشياء را هم كه به عقل برسند و به فؤاد برسند ابدالابد و اشياء به كنه حقيقت خود نخواهند رسيد اين است كه در دعاست تدلج بين يدي المدلج من خلقك وقتي اشياء به مبدء خود ابدا نرسند چگونه به خدا خواهند رسيد و مبدء آنجا نمانده كه اينها بروند و به او برسند و مبدء لازال در صعود است و اشياء هم صعود ميكند و به او نميرسند از اين جهت صد هزار هزار سال زيد در بهشت ميماند و سير ميكند و صعود ميكند و از زيديت خودش بيرون نميرود و صد هزار سال ديگر سير كند باز زيد است و هكذا و هرچه سير ميكند به زيد نميرسد و از زيد نميگذرد پس سير ميكند پس چون سير كرده و از زيد نگذشته و به زيد نرسيده به جهت آنكه حقيقتش هم دارد سير ميكند پس ببينيد كه خداوند عالم چگونه حقيقتي به انسان داده و چگونه ترقي ميدهد انسان را كه تا ملك خدا هست اين انسان ميرود و به جايي نميرسد پس معلوم شد كه در اول مبدء دارد و در آخر هم به جايي منتهي نميشود و اين مطلب را سيد مرحوم مثل ميآوردند به تسبيح و دست ميگرفتند و ميگفتند مثلا اين مبدء كه شيخ تسبيح باشد و اين دانهها سير ميكنند و هرچه اينها سير ميكنند اگر آن شيخ تسبيح آنجا بماند اينها به او ميرسند وليكن او نميماند آنجا و تسبيح را بالا ميكشيدند و ميفرمودند اشياء بالنسبه به مبدء چنينند.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و سوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.
بعد از آني كه معلوم شد كه مشيت خداوند عالم جلشأنه اشد اشياء است حرارةً پس اشد اشياء است جذباً و اشد اشياء است تأثيراً و تسخيناً از براي قوابل امكانيه ولكن جذب در هر چيزي به طور خود او جلوه ميكند و همه از جذب او است بلكه جميع حركاتي كه در ملك هست كائنا ماكان بالغا مابلغ همه به تحريك همان مشيت است و همه به جذب همان مشيت است اين است كه گفته ميشود كه جميع حركاتي كه در ملك پيدا ميشود از محبت است و از نار محبت و حرارت محبت است پس آن حرارت مشيت كه نار احببت اناعرف باشد و نار محبت است نار او و حرارت او بر قوابل امكانيه تابيد و در هر قابليتي آن حركت طوري اقتضاء ميكند و مثل تقريبي عاميانه براي اين زده ميشود و از آن في الجمله فهميده ميشود حركت فنر ساعت است در چرخهاي ساعت و اين فنر مبدء حركات ساعت است و جميع اين ساعت به جذب آن فنر كشيده ميشود و اگر آن را روي زمين بگذارند و صاحب جهات شود بعضي از چرخهاي او از مشرق رو به مغرب ميرود و بعضي از مغرب رو به مشرق و بعضي از اعلي به اسفل و بعضي از اسفل به اعلي حركت ميكنند و هر چرخي بر حسب استعداد و قابليت او يك نحوي از حركت را اقتضاء ميكند پس حرارت و حركت مشيت در عوالم غيبيه كه اعراض نيست بروز ميكند حركت بر قطب را و جميع اجزاي آن عالم بر قطب حركت ميكند و در عالم اعراض كه بروز ميكند در اعالي اين عالم كه بروز ميكند حركت بر محور اقتضاء ميكند و در عناصر كه بروز ميكند حركت از مركز و به سوي مركز ميشود و همان حركت كه در حيوانات كه بروز ميكند حركت ارادي و حركت عرضي ميشود و آن حركت در نباتات كه بروز ميكند حركت نما و زياده و حركت طبيعي ميشود و هكذا همان حركت مشيت است در هر چيزي بروز ميكند و به طور و استعداد و قابليت آن غير اقتضاي حركتي ميكند اما حركت در عالم غيب كه حركت بر قطب است و احداث كره ميكند و اصل اين كلمه داخل اصولي است كه ابوابي چند از علم از او گشوده ميشود و هو باب يفتح منه الف باب آنچه بر قطب حركت كند اقتضاء كره ميكند و آنچه بر محور حركت ميكند اقتضاي دواير ميكند اين سخن اصلي است كه براي اين فروع كثيره از امور دنيا و آخرت مترتب ميشود و حركت بر قطب بر دو قسم است يك دفعه قطب ميگويند و آن نقطه كه از عرض كره و در وسط كره است و از اجزاي كره است كه نسبت جميع اجزاء به اين نقطه مساوي است و دور تا دور اين كره نسبتش به آن مساوي است و آن قطب است ديگر كره خواه مسمط باشد يا مجوف باشد و يك دفعه قطب ميگويند و مراد چنين مركزي نيست لكن اعدل اجزاي اين كره مقصود است خواه مسكن او در وسط باشد و خواه در وسط نباشد اگرچه بر سطح اين كره باشد و هر جايي از اين كره كه باشد همين كه اعدل اجزاء كره است آن مبدء است و آن غوث است و ساير اجزايي كه در اين كره است به تدريج و ترتبي هريك در جايي واقع شده همه تابع آن اعدل اجزاء بايد باشند نظر به آنكه آن چه از جانب عالي ميرسد اول من يتنبه آن اعدل است هرجا ميخواهد باشد و ثاني من يتنبه آني كه يك درجه كمتر و ثالث من يتنبه آنكه يك درجه كمتر از آن تا آنكه آن اجزايي كه بعد از همه اجزاء متنبه ميشوند آنها ابعد الاجزاء عن القطبند اگرچه به حسب مكان عرضي مقارن با قطب باشند بلكه هرجا كه ابعد اجزاء است اسمش محدبست اگرچه به وسط رفته باشد و بسا آنكه يك قطعه از ابعد اجزاء به وسط اين كره رفته باشد و آن اعدل اجزاء رفته باشد به محدب كره و معذلك آن اعدل اجزاء قطب است و مركز و آن قطعه ابعد اجزاست از اين قطب پس اين مكان كه در وسط كره است قطب بايد باشد نه به اين معني ظاهرش است بلكه اول به معني انتباه از مبدء است و مثل براي اين آنكه اگر شما دست خود را مثلا از سينه بگذاريد روي دل حالا اين اصابع ظاهراً اقرب است به دل لكن آن مددي كه از قلب بايد به اصابع برسد از آن قلب بايد بيايد به شريانات و از آنجا به عضد و از آنجا به زند و از آن برسد به رسغ و از آنجا بيايد به كف و از كف بيايد به اصابع و از اصابع بيايد به انامل به همان ترتيبي كه دارد بايد ميآيد و اگرچه ظاهراً انامل اقرب اجزاء باشد به دل وليكن اين قرب و بعد ظاهري مناط استمداد باطني نيست اين است كه نبي اعدل اجزاي عالم است و بسا آنكه كنار او مجوسي يا يهودي نشسته باشد و سلمان رفته باشد در بعد ابعد و حضرت امير به مشرق به جنگ رفته باشد و به ابعد اجزاي عالم باشد ظاهراً اين دخلي ندارد بلكه باز مددي كه به يهودي ميرسد به همان ترتيب خود ميآيد الاقرب فالاقرب تا به منتهاي بعد برسد و آن يهودي اقرب خلق نميشود به رسول اللّه۹ پس آن يهودي كه در محدب است مقام او در بعد ابعد از مركز است و اگرچه وسط آمده باشد و نشسته باشد و حضرت امير كه اقرب اجزاست به مركز اگرچه برود در ابعد و در محدب كره بنشيند و اين هم يك معني قطب است.
و اما معني ديگر اين است كه قطب الطف و احكي و اشرف را بگويند كه به حسب طبيعت خودش اشد اجزاي اين كره باشد انبساطا و انتشارا و احاطة و اعظم آنها باشد كبرا پس به اين ملاحظه كه احكي است از براي احاطه عالي و قدس و اطلسيت عالي و تجرد او از جميع قيود و حدود و صور به او قطب ميگويند پس بنابراين عرش قطب و قلب اين عالم است اگرچه بيرون از همه اجزاست و مثل جلد است به روي ساير كرات و مع ذلك قطب و قلب است به جهت آنكه او احكي است از جميع و اشرف و الطف و اوسع و اول اجزاست و عقل است و عقل اول ماخلق اللّه است و عرش اول خلق اين عالم است پس او قلب اين عالم است ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب اي عقل و او است اول جزئي كه از اين عالم به حركت درآمده اواست كه كان عرشه علي الماء پيش از خلقت پس او قطب و مركز اين عالم است بعد از آني كه قطب و قلب شد اعضاي رئيسه اين بدن بروج اثناعشر ميشوند كه در حول او است و بعد از آن افلاك سبعه به منزله اعضاي عاليه هستند كه آلات و ادوات قلبند كه تجليب و تفريق و جذب و دفع و امساك و هضم و قواي او هستند و زمين به منزله ساير بدن او است و اين به منزله پوست عالم است و او قلب است پس همچو چيزي را هم قطب ميگويند حالا حركت بر قطب را بايد فهميد وحركت بر قطب يعني بر عرش چه معني دارد و حركت بر رسول خدا۹ كه قطب و غوث عالم است چه معني دارد و حركت بر مركز زمين بر آن نقطه كه قطب كره است چه معني دارد و باز از جمله معاني قطب كه در اين عالم بر آن قطب گفته ميشود اجزايي است ذاتي كه اصول است كه در اين مركب اجزائي است كه قبل از اختلاط به اعراض گرفته شده است و آن جوهري است هورقلياوي و آن جوهر از اين عالم نيست و معذلك قلب و قطب اين عالم است به جهت اينكه قبل از جميع اين اعراض است و منتهياليه جميع اعراض و محرك جميع آنها است و اين مطلب گفته شده و فهميده نشده و حل آن نشده است و آنچه گفته شده كه زمين خالي از حجت نميشود و بيواسطه زمين قرار نميگيرد و الاّ لساخت الارض باهلها معنيش چه چيز است و طفره هم كه در وجود نميشود و اين مسلم است و زمانهاي سابق بر بعثت رسول مثل زمان نوح و آدم اين علم و اعجازي كه به ايشان ميرسيد از خدا بدون واسطه ميرسيد يا به واسطه اما بدون واسطه كه نميشود چرا كه انبياء اول و اشرف كاينات نيستند و اول مستمدين از خدا بدون واسطه نيستند اجماعا و در اين عالم هم كه واسطه نبود چرا كه واسطه بايد از عرض آنها باشد و اگر كفايت ميكرد در افاضه واسطه كه از عرض مستفيض نباشد خود خدا كفايت ميكرد و احتياج به وسايط نبود و اين احتجاج كه مردم محتاج به وسايط و انبياء هستند باطل ميشد و نبايد باشد و اگر در غيب نبي و واسطه و حجتي كفايت ميكرد ديگر چه احتياج به بعث رسل بود و همه خلق از همان حجت غائب استمداد ميجستند و هيچ محتاج به انبياء ظاهر نبودند و علانيه معلوم است كه اين نميشود پس بايد واسطه در عرض باشد و اگر در عرض نباشد اين عيبها لازم ميآيد و اگر چنين است پس پيش از نوح و پيش از آدم واسطه آنها كه بود و حجت كه بود و اين مشكل شده پس اگر كسي بگويد استدلالات شما كه عالم حجت ميخواهد قطب ميخواهد يا ايصال به اينها بودن و در عرض اينها بودن ميبايد حجتي باشد كه دسترس باشد اين حرف شما باطل ميشود به جهت آنكه در زمانهاي سابق پيش از پيغمبر شما كه بود آن كسي كه از خدا به خلق فيضها را ميرساند عيسي است مابين عيسي و خدا كيست او اول صادر نبود و همچنين مابين عيسي و محمد كه بود كه از خدا و محمد ميگرفت و ميرساند آنهايي كه صاحب شريعت بودند بيواسطه نميشد آناني كه ناقصند چگونه فيض به آنها ميرسد و به آن صاحبان شريعت نرسيده باشد و پيش از حضرت آدم چطور فيض ميرسيد اگر اين حرف شما عامه است امام زمان بايد باشد و اگر نباشد اذا لساخت الارض باهلها پس بگوييد كه پيش از حضرت آدم حجت كه بود و راه جواب اين شبهه عظيمه نيست مگر از همين بابي كه عرض كردم كه قطب و مركز و قلب اين عالم در مقام هورقلياء است و هورقلياء را نه خيال كنيد كه بيرون از اين عالم است بلكه در همين عالم است و افلاكش در افلاك اين عالم است و عناصرش در عناصر اين عالم و هيچ بعيد نيست از اينجا و همين بعد الاختلاط بالاعراض تراب اين دنيا است و قبل الاختلاط تراب هورقلياء است و در همين تراب تراب خالص غير مختلط هست و عناصر خالصه عناصر هورقلياء است و افلاك خالصه بدون خلط اعراض افلاك هورقلياء است پس هورقلياء جسمانيست و در همين عالم است و از اين جهت او را اقليم ثامن گفتند كه كأنه اقليمي است كه در اين هفت اقليم ساري است چنانكه اطبا طبيعت خامسه گفتند كه ما لفظش را تغيير داديم تا همه جا درست بيايد آنها گفتند از چهارتا كه مركب شد آن طبيعت كه در چهار جاري است و از چهار حاصل است طبيعت خامسه است و ما به جهت آنكه بسا مركب از دو جزء يا سه جزء يا هفت هشت جزء مركب شود پس گفتيم طبيعت خارجه كه آن طبيعتي است كه حاصل از اين اجزاء است حالا همچنين مقام هورقلياء مثل طبيعت خارجه است حاصل از اين اجزاء ولكن خارج از اجزاء مثل مائي و ترابي و ناري و هوائي كه بهم آميخته شده باشد و طبيعت خامسه حاصل شده باشد ولكن خارج از اينها است و علي اي حال در عالم هورقلياء قطبي كه باشد نافع به اين دنيا و قلب اين دنيا هست وجودش باعث بقاي وجود اين دنيا است به جهت آنكه آن از اصول اين عالم است و از اين عالم است نهايت اعراض براي او نيست و كفايت براي حفظ اين اجسام آن جسم هورقلياوي ميكند آيا نميبينيد كه امامي كه بدنش صحيح است و عرض و مرض ندارد و ابدان مرضي را مدد ميرساند و چشم دارد و كوران را مدد ميدهد و گوش دارد و اگر آن دنيا را مدد ميدهد لطيف است و كثيفها را مدد ميدهد و هكذا پس چه ميشود كه قطب صاحب آن جسم هورقلياوي باشد و خالي از اعراض باشد و جميع صاحبان اعراض را حفظ كند و مدد بدهد و هيچ منافاتي ندارد به جهت آنكه جسم هورقلياوي از همين دنيا است نهايت خالص و صافي از اعراض است نه اين است كه جسم نيست واقعا حقيقتا صاحب جسم است و صاحب طول و عرض و عمق الاّ اينكه خالص از اعراض است و اين عناصري كه شما داريد از اعراض فراهم آمده و مثل هورقلياء و اين عناصر مثل اين اعراض است و عناصر مثل چهار عنصر آدم نارش صفرا است و هوايش دم است و ماءش بلغم است و ترابش سوداء است و اين است چهار عنصر اين بدنها و اما چهار عنصر اين دنيا ساري و جاري در آن چهار عنصر خلطي است و مثل طبيعت خامسه در كل آنها ساري است و مثل احديت كه در اعداد ميگردد و اين عناصر كافيند در حفظ آن چهار عنصر خلطي و همچنين عناصر هورقلياء ساري و جاريند در عناصر اين دنيا و كافيند در حفظ آنها مثل اينكه نار اين عالم در صفرا ميگردد به همانطور عناصر هورقلياوي در اين عناصر ميگردد پس اين بدن هورقلياوي در حفظ بنيه عالم كافي است و حجت در جميع ازمنه عالم چه پيش از حضرت آدم و چه بعد از حضرت آدم در هورقلياء بوده و هست و او است حافظ كل اين دنيا نهايت وقتي خداوند بر فرعون اتمام حجت كرد حجت را سوار كرد بر اسبي و با براق طلا ظاهر شد و حضرت امير را سوار كرد و ظاهر كرد و نمود به فرعون و حضرت حمله بر او كردند با نيزه به او اشاره كردند كه ميخواهي بزنم توي شكمت و فرعون ترسيد و از بالاي تخت افتاد به زير و خودش را خراب كرد و غش كرد و افتاد غرض اين است كه حضرت امير صلوات اللّه عليه ظاهر شد بر فرعون و خدا ميفرمايد و لقد اريناه آياتنا كلها و آن حضرت بود جميع آيات خداوندي كه به او نمود و الاّ فلق بحر كل آيات نيست و جراد و خون شدن نيل كل آيات نيست بلكه آيات مرئيه و كل آيات وجود مبارك حضرت امير است كه به او نمودند فكذب و ابي و آن وقت مصلحت چنان ديده بود كه از اعراض اين دنيا به خود بگيرد و ظاهر شود بر فرعون مثل اينكه ملائكه ظاهر شدند براي حضرت لوط و حضرت ابراهيم و در مقام خود بودند و صورتي از اعراض اين دنيا گرفتند به منزله آيينه و در او جلوه كردند و پيدا شدند در اين دنيا و خودشان در مقامشان ثابت بودند و مقام خود را رها نكرده بودند و مثل جبرئيل كه نازل ميشد به صورت دحيه كلبي و نازل ميشد به حضرت آدم و شيث و حضرت امير در دشت ارژن ظاهر شد به جهت سلمان و بعد در اين زمان دلش خواست كه ظاهر شود پس به اينطور و به اين صفت ظاهر شد و بعد از اينكه ضربت به فرق مباركش زدند باز برميگردند و باز به قرن ديگرش ميزنند و باز برميگردند و هو ذوالقرنين هذه الامة و له الكرة بعد الكرة و الرجعة بعد الرجعة و باز آن حضرت و ساير ائمه : در اين بيابانها هرجا كسي استغاثه كند به فريادش ميرسند به هر لباسي كه بخواهند و بسيار ارشاد ضالي نمودهاند و نجات دادهاند و همينطور از آن روز الي الان از قبور مطهره ايشان چگونه آثار و معجزات ظاهر شده و ميشود تا باز ظهور كنند معلوم است كه مقامشان مقام هورقلياء است و در آنجا ساكنند و قطب عالمند و قوام عالم به ايشان است اگرچه به اعراض اين عالم جلوه نكرده باشند و در هر صورتي از صورتها و به هر طوري از اطوار كه خواسته باشند جلوه ميكنند و ميكنند آنچه بخواهند جل مقام آلمحمد عن وصف الواصفين.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و چهارم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي انه خوطب۹ ادن من صاد فاغسل مساجدك الي آخر.
سخن در صعود بود و عرض كردم كه مشيت اشد اشياء است حرارة پس اشد اشياء است جذبا و ظل جذب او كه در قوابل امكانيه افتاد آن ظل در هر عالمي از عوالم به طور آن عالم برحسب آن عالم جلوه كرد و ظل آن حركت مشيت و چون مشيت حركت ايجاديه است ظل آن حركت در هر عالمي طوري بروز كرد پس در عالم غيب به طور حركت بر مركز و قطب بروز كرد و در عالم شهاده به طور حركت بر محور بروز كرد و در سفليات و عناصر به طور حركت از مركز و به سوي مركز بروز كرد و در نباتات حركت مشيت به حركات طبيعيه و نما و زياده و نقصان و در حيوانات به طور عرض و انتقال از مكاني به مكاني و حركات اراديه و آن حركت در انسان بروز كرد به طور ترقيات از رتبه دانيه به رتبه عاليه و تنزلات از رتبه عاليه به رتبه دانيه و تنقلات از علمي به علمي ادني يا اعلي از معقولي به معقولي و معرفتي به معرفتي و در انسان آن حركت به اينطورها بروز ميكند و سخن در حركت بر محور و حركت بر قطب بود و براي قطب چند معني عرض كردم و مراد ما از حركت بر قطب اين است و معلوم نميشود تا آنكه معني حركت را بفهميم و حكما در معني حركت اختلاف كردهاند بعضي گفتهاند كه حركت كون شيء است در مكان ثاني بعد از مكان اول و اين تعريف را از روي چشم برداشتهاند و غافل از اين شدهاند كه اين تعريف سكون است پس از سكون چنانكه واضح است از اينجا برداشتهاند و آنجا گذاشتهاند و در ميان متحرك است و الاّ در مكان اول و دوم در هر دو ساكن است و بوعلي سينا گفته و بهتر گفته است كه حركت كمال اول شيء است نحو كمال ثاني به اين معني كه شخص از اينجا حركت ميكند براي اينكه يك چيزي تحصيل كند كه از براي نفس او به واسطه او استكمالي حاصل شود مثلا ميرود به طلب علم و علم كمالي است كه حاصل ميشود و آن منتهياليه حركت است پس حركت مابين ذات است و مابين آن منتهياليه حركت و آن حركت نار ظهوري اسم او را كمال ذات گفتهاند كمال اول به سوي كمال ثاني و تو به واسطه كمال اول به كمال ثاني ميرسي پس اين تعريف نتوانستهاند تعريف كنند افضل تعاريف و تعريف مربوط آن است كه در آن تعريف مأخوذ نباشد خود معرف و رديف معرف و شما ميخواهيد تعريف حركت را بكنيد به خود حركت يا به لفظ هم معناي حركت مثل نقل و انتقال مثل آنكه بگويي كه حركت نقل با انتقال از مكاني به مكاني است و حرف در خود نقل و انتقال است پس چنين تعريفي درست نيست و هر تعريفي كه در او كلمه فعلي يا كلمه مصدري باشد از آنچه ميخواهند تعريف او را كنند جايز نيست و آن تعريف درست نيست از اين جهت بوعلي در تعريف حركت اين را اختيار كرده كه حركت كمال اول است به سوي كمال ثاني دويم حالا انسان هر حركتي كه ميكند براي استيفاي كمالي است و ملكهاي است اگر پي مال هم برود مقصودش تحصيل استعلاء و كمالي است و اگر از چيزي فرار ميكند مقصودش تحصيل كمال بقاي او است حالا اگر بگويم كه حركت طلب الكمال باز طلب مصدر است و ميل الشيء الي الشيء خوب نيست پس كمال بهتر است از باقي تعاريف و اگر بگويي حركت كمال اول است كفايت ميكند لكن مستمع از اين چيزي نميفهمد چرا كه حد تام آن است كه بشناساند ماده معرف و صورت او را كه گفتهاند مشتمل باشد بر جنس كه ماده معرف از او است و مشتمل باشد بر فصل كه صورت معرف از او است و علي اي حال حركت از دو قسم بيرون نيست يا حركت امدادي است مثل حركت عالي به سوي داني مثل حركت غني به سوي فقير و قوي به سوي ضعيف و هكذا و يا حركت استمدادي است مثل حركت داني به سوي عالي مثل حركت فقير به سوي غني و جاهل به سوي عالم و ذليل به سوي عزيز و ضعيف به سوي قوي اما حركت عالي به داني چون عالي محيط به داني است و من جميع الجهات حركت ميكند به سوي داني حالا اينجا معلوم ميشود امتياز حركت بر قطب از حركت بر محور.
باري چون عالي محيط است بر داني و نسبت او به جميع جهات داني يكسان است پس من جميع الجهات عالي حركت ميكند بر داني و محتاج به اين نيست كه انتقال از مكاني به مكاني كند و غيرمحيط در انتقالش محتاج به انتقال از مكان به مكان است و اما كسي كه همين آني كه اينجا است در همين آن آنجا است حاجت به انتقال ندارد و چون حاجت به انتقال ندارد پس من جميع الجهات حركت بر داني ميكند و چون داني فاقد جهتي از جهات نيست او هم به حركت خاص استمدادي استمداد از عالي ميكند در هر جايي كه هست مييابد عالي را بدون نقل و انتقال و استفاضه و استمداد از او ميكند در همان جايي كه نشسته و نبايد انتقال كند از جايي به جايي و رفيق خانه رفيق خود ميرود و به خانه مثل خود ميرود و اما عالي چنين نيست و در جميع امكنه وجوديه هست و اولي است به خود آن موجود از آن موجود پس در امداد خود هيچ محتاج به حركت نيست چرا كه او اقرب به او است از خود او به او و اولي است به او از او و اوجد است از او در مكان وجود او و تو نبايد از مكان خود حركت كني به سوي او در استمداد تو از او پس در استمداد از عالي نبايد داني حركت كند بلي براي استمداد از اخوان و رفقا حركت ضرور است و بايد به جانب آنها رفت پس اشياء نبايد از مكان خود حركت كنند به سوي خداوند عالم در استمداد آنها چه رسد كه ديگر به خدا برسند پس حركتي كه داني بر قطب ميكند يا حركتي كه عالي بر قطب ميكند اين حركت بر قطب احداث كره ميكند زيرا كه احداث دايره وقتي ميكند كه يك نقطه از جاي خود حركت بكند و بكند تا برگردد به آن مكان اول ولكن اگر شيء نبايد حركت كند از جاي خود به جاي ديگر و از جميع جهات عالي محيط است بر او و داني از جميع جهات عالي را بيابد پس كره احداث ميشود از اين حركت نه دايره چرا كه نقل و انتقالي نيست و داني عالي را مييابد بدون زحمت وقتي بناشد كه صفت احاطه در جسم بروز كند كري ميشود پس از اين جهت هر چيزي كه حركت بر قطب ميكند احداث كره ميكند زيرا كه از جميع جهات رو به مركز حركت ميكند پس كره احداث ميشود و كرهاش هم لامحاله مسمط ميشود و استمداد جميع اين اجزاء به سوي جهات ميشود زيرا كه عالي مطلوب در جميع جهات هست وقتي چنين احداث كره ميشود پس حق و صدق شد اين حرف كه حركت بر قطب احداث كره ميكند پس در افقي كه كرات آن قطب حركت بر قطب ميكنند روز و شب در آنجا يافت نميشود و آنجا دائما روز است و همچنين در آن افقي كه طالع دنيا سرطان است و نميدانم كه آن مردم اينها را از امام ميشنيدند چه ميفهميدند فضل وزير مأمون بود و با وجودي كه منجم بود و مردي بود وقتي امام براي او فرمود طالع دنيا سرطان است نفهميد و نپرسيد كه دنيا كجا است كه ميفرمايد طالع دنيا سرطان است جميع سيصد و شصت درجه همه آنها طالع است و دنيا همه جايش زمين است و از جميع اطراف همه كواكب طالعند براي هرچه محاذي آنها است و در دو@دور ظ@ زمين سيصد و شصت درجه است و همه آنها طالع است و دنيا همه جاش زمين است و روز دارد و شب دارد حالا طالع دنيا سرطان است كجاي دنيا مكه است مدينه است كجا است و امام فرمودند تعقل نكرد و نپرسيد كه اين حرف يعني چه و همينطور نفهميده قبول كرد حالا طالع دنيا سرطان است اين در آن وقتي است كه كراتش بر مركز حركت ميكند و الاّ وقتي كه كرات بر محور حركت ميكند همهاش طالع است پس در عالمي كه حركت كرات بر قطب است طالع او و مطلع او و اول ظهور او و اول دور او سرطان است و طالع دنيا در آنجا سرطان بوده و كواكب در اشراف بودند و در آنجا شمس بر قمه رأس بود و طالع سرطان بود به جهت اينكه سرطان برج مائي است و اول ماخلق اللّه الماء است و من الماء كل شيء حي است و مبدء جميع موجودات ماء است و از اين جهت انسان را كه آيت اين عالم است و عالم صغير است و نمونه اين عالم است مبدء او را از ماء قرار دادهاند خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و اول اين عالم را هم ماء قرار دادهاند و آن ماء برج مائي است پس طالع دنيا سرطان شد و در ميان برجهاي مائي و مثلثه مائي كه سه برج است كه مائي است كه تمام اين دوازده برج سه طبع دارد و براي هر يكي چهار مقام پس بروج مثلث الكيان است كه سه دوره دارد و هر دوره هم مربع الكيفية است حالا چون سه دوره است براي بروج پس يك دوره آن آيت ملك است و يكي دوره آيت ملكوت است و يك دوره آيت جبروت و طالع دنيا كه ملك است بايستي اول باشد و آن برج سرطان است و آن برجهاي ديگر شايسته اين كار نيست.
عرض شد آنجا كه اقرب اشياء است الي المبدء بايد حرارت داشته باشد و ميفرماييد برج مائي است؟
فرمودند جهات نظر حكيم بسيار است و تفاوت ميكند و از هر جهتي طوري ميگويد و تعبيري ميآورد پس وقتي كه اين معني را كه در نظر است ميخواهيم افاده كنيم اسمش ماء ميگذاريم وانگهي كه برج مائي گفته ميشود و اسمش را برج مائي ميگذاريم لكن مائي است آتشفشان و اگر برج ناري هم بگوييم ناري است حياتبخش به جهت آنكه آن هستي محض است چيزي است كه جميع نيران عالم بايد به آن هست شود و جميع مياه عالم به آن بايد هست شود و منافاتي نيست حالا اگر من ميخواهم اين مطلب را بيان كنم كه اصل حيات است اينطور ميگويم اسمش اين است و طور بيانش همينطور است چه ميشود وقت ديگري به لحاظ ديگري هم از بابت محبت آن بخواهم نظر كنم و بگويم كه منشأ جميع حركات عالم حب است آن وقت ميگويم حار است و يابس به جهت آنكه هرچه اقرب به مبدء است اشد حرارة است ميگويم فؤاد اشد اشياء است حباً پس حار است و يابس و محترق است در آتش محبت چه ميشود و حرارت محبت او است كل دنيا را ميسوزاند اينطور بگوييم چه ميشود لكن حيث نظر را بايد ملتفت شد به هرجا كه هست جميع الفاظش بايد منسبك به آن باشد فصاحت اين است وقتي بنا شد كه به اوضاع طالع بگويند ميگويند شرف كواكب و برج مائي و امثال اينها و الاّ آنجا بروج كجا بود و شمس كجا بود و وقتي ميخواهيم تنزل بدهيم آن مطلب را و به اين عالم بياوريم و از اين كرات ذكر كنيم بايد اينها را يك طوري واداريم كه مطابق واقع باشد و با آنجا هم درست بيايد آن وقت خوب معلوم ميشود و اين مطلب در علم سيميا خوب معلوم ميشود صاحب علم سيميا يكپاره ملاحظات ميكند و به آن عمل ميكند كه آثار عظيمه به آن بروز ميكند مثلا وقتي ميخواهد مريخ را مسخر كند لباسش را قرمز ميكند به طور تشخص مينشيند شمشير كشيده را در دامن ميگذارد ابروش را خم ميگيرد و دعايي كه ميخواند به طور استيلاء ميخواند بخور و دواهايي كه ميكند اشياء حاره بايد باشد و همه چيزش بايد مناسب باشد حالا هرگاه بنشيند مثل علماء و سجاده پهن كند و لباس سفيد بپوشد و عمامه بزرگي بر سر بگذارد و تحتالحنك را بيندازد و اشياء بارده را بخور كند و دعاها را به نهايت ملايمت بخواند اينها براي تسخير مشتري خوب است و به كار تسخير مريخ نميآيد چه حكايت است معلوم ميشود كه اين حالت جذب ميكند صفات مشتري را و آن حالت جذب ميكند صفات مريخ را پس معلوم ميشود كه حالت مريخي كه تنزل ميكند به اين عالم به اين شكل ميشود من اينجا مريخ عالم را درست كه كردم به طوري كه مناسب مريخ آسمان شد آن وقت ميتوانم كه تسخير مريخ كنم حالا همچنين بيانات حكيم مثل علم سيميا است آنچه ميگويد در عالم اجسام و از الفاظ اجسام ميگويد حالا آن حالت را وقتي ميخواهد در اين عالم بگويد به اين الفاظ ميگويد و اين الفاظ قوالب آن معاني است بايد الفاظ اين مناسب با آن معاني باشد لكن به طوري كه واقع است به طور تبادر اذهان حالا وقتي گفت درختهاي جنت ميوهها دارد به خاطرتان نرسد مثل هلوهاي شما كه ميبينيد به اين تركيبها كه سرما آنها را ببرد اگر اينطور بود و به اين كثافت بود بايست حالا ديده بشود و حال آنكه ديده نميشوند معلوم نميشود حالتي است براي وقتي به الفاظ اين عالم تعبير از آن ميآورند الفاظي ميبايد بياورند كه قوالب آن بتواند باشد بايد بگويند قصر اين قاف و صاد و راء آمد قالب آن معني است لفظي ديگر ندارد آن حالتي كه هست وقتي كه به اين عالم بيايد و منجمد بشود همين قاف و صاد و راء ميشود و قصر است واللّه ولكن نه مثل قصر شمس العماره شاه باشد بلكه براي او حالتي است كه اگر تعبير از آن بخواهي بياوري وقتي بيايي به اين عالم به غير از قصر لفظ ندارد همين الفاظ و ميشود يك وقت ديگري كه حكيم مطلبي كه ميخواهد بگويد تعبيرش طور ديگري و به الفاظ ديگري بشود از اين مطابقه ظواهر با حقايق اندازه علم علماء معلوم ميشود پس اگر حكيم بگذرد بر كسي كه تسخير مريخ ميخواهد بكند ببيند اين چهارزانو نشسته كه اين كار از پيش نميتواند برد چرا كه كسي ميخواهد تسخير مريخ كند اينطور نمينشيند و اين وضع آن وضع نيست همچنين بر عبارات متكلمين و الفاظشان در مطالبشان به همين معلوم ميشود اين لفظ لفظ آن مطلب نيست و ميفهمد كه خطا كرده همچنين ائمه:استادند در علم خودشان آنچه ميفرمايند در حقيقت لفظش و بيانش همين است اگر كسي نفهمد جميع اين شريعت سيماي توحيد است كه اگر شخص به آن سيما راه رود و به اين سيما خود را آراسته كند آن سيما جذب ميكند توحيد را و اين سيما شخص را موحد ميكند همه اين حركات ممر توحيد است جميع اين شريعت قول لااله الاّ اللّه است يك خوردهاش كم بشود همان قدر از توحيد كم شده پس موحد كسي است كه به شريعت راه رود پس اگر استاد بگذرد بر كسي ببيند يك گوشه دينش نقصان پيدا كرده ميفهمد كه اين موحد به طور كمال نيست و اگر موحد بود به طور كمال كامل بود در شريعت پس نقص در شريعت نقص در توحيد است.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و پنجم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء فمادونها و قد ملأ عرصة الاكوان بجسمه الشريف كماروي بهم ملات سماءك و ارضك حتي ظهر ان لااله الاانت و ذلك هو جسمه الاصلي الذاتي له فاذا صعد صعد من المركز الي المحيط من كل جانب الي آخر.
در هفته گذشته سخني عرض كردم ناتمام ماند و آن فرق ميان حركت بر قطب و حركت بر محور بود و تمام نشد و عرض كردم كه حركت بر قطب از جميع جهات بايد باشد چيزي كه حركت بر قطب و مركز خود ميكند بايستي از جميع جهات حركت كند زيرا كه اگر از يك جهت باشد دواير احداث ميشود نه كره و بر محور حركت خواهد كرد نه بر قطب و چون بر محور حركت ميكند احداث دواير ميكند فرض كنيد چيزي مثل هندوانه حركت كند از يك سمت حالا آن دايره عظيمه كه در وسط اين كره هست بر مركز اين كره ميگذرد هرگاه اين را از وسط به راستي قسمت كنند كارد ميرسد به مركز اين هندوانه ولكن اگر غير اين دايره از جاي ديگر اين هندوانه نيم نيم كنند هيچ يك از اين تقسيمات بر مركز وارد نميآيد بلكه اگر از دست راست آن دايره عظيمه ببرند به نقطه خواهد گذشت در كنار آن نقطه مركز خواهد رسيد و اگر يك خورده آن طرفترش را ببرند دايره صغيرتر از آن دايره به نقطه كه ميرسد در كنار آن نقطه كه در كنار مركز است و هكذا دايره صغيره و هرگاه از اين وسط به دست چپ بنا كنند اين را بريدن هي اين را ميبرند تا برسند به نقطه وسط تا به دايره ميرسد كه از همه دوائر كوچكتر است حالا اين نقطههاي وسط را جمع كن و متصل كن جميعا خطي ميشوند فرضا ميلي در ميان اين هندوانه قرار بده از اين طرف به آن طرف و اين را حركت بده كه دور ميل حركت كند دواير احداث ميشود و اين حركت بر محور است و دواير احداث ميشود پس هريك از اين دواير حركت ميكنند بر مركز خود كه خاص به او است و مبدء او است كه آن نقطه از محور باشد كه محاذي هر دايرهايست پس هر دايره مبدء و مركزي خاصي دارد و هرگز از مبدء و مركز خود تجاوز نميكند و هريك از مبدء خود مستمدند و مدد هر دايره از مبدء مخصوص آن دايره بايد برسد پس اينجا([۲]) كثرات احداث ميشود و هريك مركز و مبدء و منتهاي جداگانه دارند به خلاف اينكه اگر جميع اين دايره بخواهند جميع اين نقاطي كه بر پشت اين كره هستند جميعاً از جميع جهات بگردند بر گرد همان نقطه وسط در اين وقت احداث دايره نميشود به جهت اينكه دايره عف@ تصور اين است كه از يك جهت بگردد تا بيايد به جاي خودش برسد و اين همچو چيزي نيست پس نقطه از نقاط از جاي خود نبايد حركت كند پس انتقال از مكان به مكان در نقاط در اين نحو حركت و در اين نظر شرط نيست به هيچ وجه من الوجوه در طلب آن مركز نبايد بگردد تا به شك@ احداث دايره ميشود بلكه همان جايي كه هست به توجه كينوني از آن مركز و استمداد كينوني حركت ميكند به سوي آن مركز مثل حركت انوار بر گرد سراج و انوار بر هيئت شعله است اگرچه بزرگي و طول انوار يك فرسخ بشود آنقدر از فضا كه يك فرسخ و نيم مثلا ارتفاع باشد و يك فرسخ عرض او باشد و اين مسافت بر هيئت شعله مخروطي است هرگاه چراغ كري باشد مثل آن چراغهايي كه تازه پيدا شده كه لالهاي كردي است ميآورند انوارش هم به شكل كره خواهد شد حالا اين كره نوراني نه اين است كه استمداد ميكند جميع ذرات اين كره نور از همين مركز و همه رو به اين مركز حركت ميكنند به حركت كوني و استمدادي و كل چراغ حركت ميكند به حركت امدادي و اين چراغ رو به كل اين انوار حركت ميكند به حركت امدادي پس احداث كره ميشود پس چون حركت بر مركز كرد احداث كره كرده نه احداث دوائر و اما حركات كه بر محور كرده احداث اعراض شد به جهت آنكه هر دايره غير دايره ديگر است هواي اين دايره غير هواي آن دايره است و طبع اين دايره غير طبع آن دايره است جميع حدود اين دايره غير حدود آن دايره است و چون اين مجاور آن است قريب به آن دايره است بعيد از آن دايره است اين طبعي ديگر دارد آن طبع ديگر دارد احداث طبع اين در آن ميشود احداث طبع آن در اين ميشود كثرات و اعراض ميشود از اين قرانات و اين قرب و بعد آثاري و خواصي ديگر احداث ميشود مثلا وقتي زحل و مشتري از يكديگر نهايت بعد را دارد يكي در مشرق است و يكي در مغرب است و انوارشان چندان قوي هست با يكديگر اختلاط و امتزاج پيدا نميكنند بعد از آني كه با يكديگر قران كردند اختلاط و امتزاج انوار در آن ميانه حاصل ميشود بعد از آني كه اختلاط و امتزاج حاصل شد نور آن انقلاب به نور اين پيدا ميكند نور اين انقلاب به نور آن پيدا ميكند و يك طبع ثالثي در اين ميانه پيدا ميشود و اين نور ممزوجا مختلطا ميافتد به زمين و براي اين اثر خاصي در زمين حاصل ميشود كه اگر تفكيك كني نور زحل تنها آن اثر را در دنيا نميكند و نور مشتري تنها آن اثر را در دنيا نميكند بعينه مثل حكايت موازين طبيه و فلسفيه است كه هرگاه اينها را به حد اقتران برسانيم اينها را به حد تثليث برسانيم كه در ميانه اين برج و آن برج كه در ميانه چهار برج حاصله باشد و براي او نوري است كمي اختلاط يا به وزن ديگري دارد اينقدر از نور اثري دارد مخصوص كه تنها نداشت و هرگاه اينها را به حد تربيع برسانم انوار اين به انوار آن اختلاطشان بيشتر ميشود اثري ديگر پيدا ميشود و هرگاه اينها را به حد تسديس بياريم در مابين اينها دو برج حاصله باشد انوارشان اختلاط بيشتر ميكند اثر بيشتر ميكند يك چيز ثالثي پيدا ميشود و سكنجبين حاصل ميشود پس از اقتران اشياء و تقارب اشياء و تباعد اشياء امزجه مختلفه حاصل ميشود پس دو دايره كه اتصال دارند اين در آن و آن در اين بالمقارنه اثر ميكند و دايره آن طرف هم نيز بالتسديس اثر ميكند و آن طرفتر بالتربيع اثر ميكند و آن طرفتر به تثليث اثر ميكند پس اشعه آنها به يكديگر ميتابد و يك مزاج ثالثي در ميانه حاصل ميشود كه غير مزاج اول است و اين حالت حالت عرضي است كه براي اينها پيدا ميشود پس اينها به واسطه تعاكسي كه در ميانه اين دواير پيدا ميشود اعراضي چند در آنها احداث ميشود و به جز اينكه تمثيل آن را در طبايع ذكر كنم كه اقرب به طبايع باشد چاره نيست بعد از اينكه خداوند عالم چهار عنصر را به صرافتشان خلق كرد آن طبايع جوهريه نار نار بود لاغير و هوا هوا بود لاغير و آب آب و خاك خاك بود لاغير پس عكس نار در آن سه تا افتاده عكس هوا در آن سه تا و عكس آب در آن سه تا و عكس خاك در آن سه تا پس در هر عنصري عكوس ساير عناصر افتاد و همچنين پس از اينكه از هريك عكسي در ديگري افتاد پس از اين ممتزج عكس به آن ثلاثه افتاد و هكذا تعاكس در ميان اشياء پيدا شد به اينطور باز مثل تقريبي ديگر چراغي اين وسط بگذاريد و آينه اين طرف نگاه داريد و آينه آن طرف نگاه داريد پس عكس چراغ توي اين آينه ميافتد و عكس چراغ و عكس آينه و عكس عكس در آن آينه محاذي ميافتد و همچنين آن آينه و آنچه در او است اين طرف ميافتد و هكذا پس در اين آينه كه نگاه ميكني عكوس عديده الي ماشاء اللّه در او افتاده و همچنين آن آينه مقابل هم برابر هم مثل سرباز صف كشيدهاند پس ببينيد كه وقتي دوچيز بناي تعاكس گذارد كارش به كجا ميانجامد عكس به عكس و هكذا و اين همه كثرات به محض اقتران به آينه اول پيدا شد كك وقتي بنا شد كه چهار عنصر تعاكس در يكديگر بكنند در اين ميانه عكوسي چند حاصل ميشود تركيبي در نار پيدا ميشود كه هيچ دخلي به آن روز اولش ندارد و همچنين تركيب ثالثي و رابعي و خامسي الي ماشاء اللّه و كذلك تركيب خاصي براي هوا پيدا ميشود كه هيچ دخلي به آن تركيب روز اول آن ندارد و هكذا ماء و تراب ميبيني كه اين چهار عنصري كه هست مركب و ممتزج از طبايع كثيره و طبايع مختلفه است وانگهي اين عالم چون تكثير پيدا كرد بعض اشياء اقرب است به بعض از بعض و به واسطه اين قرب و بعد تأثيرات تفاوت ميكند مثلا تأثير آتش در هوا و هوا در آتش بيش از تأثير آتش است در آب و آب در آتش پس تأثيراتي كه از اين اشياء در قرب و بعد حاصل ميشود كه خدا ميداند چه آثاري است در قوه مخلوق نيست تا احصاي آن آثار كند شما چهار حرف را بگيريد و ملاحظه كنيد تراكيب آن را از تكسير آن به تقديم و تأخير آن حروف مثل ا ب ج د و تكرير و تكسير كنيد پس از ميان اين تا روز قيامت كلمه بيرون ميآيد و هر كلمه يك مزاجي و يك طبعي دارد كه هيچ دخلي به طبع آن ديگري ندارد و كذلك مواليدي كه از اين چهار عنصر به واسطه اين اختلاط پيدا ميشود احصاي آنها را نميتواند كند احدي غير خالق آنها و اگر مخلوقات مدي الدهر بمانند و از اين چهار حرف ابجد بخواهند تراكيب بيرون آورند كه تمام كنند پس بعد از اينكه معلوم شد تعجب نكنيد كه لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل انتنفد كلمات ربي هيچ عجب نيست از الف و باء و جيم و دال كه هيچ چيز از اين دنيا حساب نميشوند و داخل چيزي نيستند جميع ماسوي اللّه بخواهند جميع امكانات اين را نميتوانند احصاء كنند و تا ملك خدا هست كلمه از اين بيرون ميآيد كه هركدام يك چيز ديگري مزاج ديگري طبع ديگري دارد پس ببينيد كه خزانه خداوند عالم نفاد ندارد پستايي برداشت خداوند عالم از روز اول كه نه انتهاء دارد نه به جايي ميرسد و جميع خلق اگر بخواهند احصاء كنند امكانات آن را نميتوانند و خداي محيط به اين همچو چيزي اختراع كرده بعد از آني كه مثل را يافتيد در حكايت دواير همينطور است و هريك از دواير طبعش غير آن طبع ديگري است از صغيره و پهلوي آن الي آن دايره كبيره عظيمه پس وقتي اينها طبايعشان مختلف شد هريك بر گرد مركز خود ميگردند و معذلك هريك از اقتران به ديگري و از تقارب به يكديگر و تباعد از يكديگر هريك اثري در ديگري ميكنند كه آن اثر هيچ دخلي به اثر ذاتيشان ندارد پس در ديگري اثر ميكنند شما خيالتان ميرسد زمين اثر به اسمان نميكند و همچنين انوار عرش بر كرسي ميماند و در آن اثر ميكند و تغيير ميدهد مزاج كرسي را آفتاب به زمين ميتابد تغيير ميدهد زمين را چطور انوار عرش تغيير نميدهد مزاج كرسي را و انوار كرسي ميتابد بر زحل و هر دو تغيير ميدهند مزاج زحل را و هر سه مزاج مشتري را تغيير ميدهند و هكذا هر فلكي به فلكي و اين انوار تعاكس ميكنند از بالا به پايين از پايين به بالا و هريك طبعي احداث ميكنند غير طبعي اصلي خودشان يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب يوم تبدل الارض غير الارض و السموات اين ارض و سماء تعاكس كه كردهاند و اعراض حاصل شده اين بايد زايل بشود نه سماء ذاتي و نه ارض ذاتي و همچنين عناصر عرضيه بايد زايل بشوند و اين آسمان و اين ارض كه اعراض بر ايشان حاصل شده اين اوضاعي كه هست جميعا بايد زايل شوند و سماوات سماوات هورقلياء بايد بشود و آنجا ديگر عرشش عرش خالص است و چيز ديگر با او نيست و هركس خودش خودش است از ديگري نبايد متأثر شود و حافظ نفس خودش است و قائم به مؤثر خودش است و از ديگري نبايد متأثر شود و آنجا كره بر محور حركت ميكند و هريكي بر گرد مركز خود ميگردند و اعراض برزخيه هم كه زايل شد آن وقت جميعاً برگرد قطب حركت ميكنند پس جميعشان يك مزاج پيدا ميكنند و جميعا يك مقصد دارند و يك مطلب دارند و يك عمل دارند وقتي چنين شد اگر حاصل ميشود از حركت بر مركز و كره مسمط خواهد بود عالي كه مركز باشد حركت ميكند بر اين كره اين كره حركت ميكند مركز كه عالي باشد حادث ميشود از اين حكايت كره كه خلق ساكن لايدرك بالسكون است كه ديگر انتقال توش نيست و اسرع اشياء است حركة شما ببينيد حركتي كه چراغ ميكند به كره انوار و حركتي كه انوار به چراغ ميكند اسرع اشياء است حركةً وامداداً و استمداداً مثلش اين است فرض كنيد ستاره عقرب يا حمل در فلك هشتم طلوع ميكند از كوه كه سرزد تا طلوع كرد في الفور نورش ميآيد پيش شما و هفت هزار سال راه را طي ميكند في اسرع من طرفة عين اين نور ميآيد و حركت آن منير است بر نور و همچنين استمداد اين انوار از منيرشان در هر طرفة عيني ميكند با اين سرعت و كدام كره اينطور است آيتش اينكه به محضي كه چشم واميكند عقرب را در فلك هشتم ميبيند و حركت استمدادي كه ميكنند به اين سرعت است كدام كره كه در ملك كه بر محور ميگردد اسرع حركة از اين ميشود عرش به اين تندي حركت نميكند و حال آنكه در يك شبانه روز يك دوره را طي ميكند ببينيد شما چه حركت سريعي دارد منير بر نور كه اين عرش كه به قدر زمان گفتن كلمه متي پانصد راه را طي ميكند وقتي عرش به اين سرعت باشد او هفتاد هزار مرتبه از اين اسرع است و هفتاد هزار يعني چه و فرنگيها از مزخرفاتشان اين است كه اين انوار از آسمان پانصد هزار مدت پيش از اين راه افتادهاند و حالا به ما رسيده و اين حرف مزخرف غريبي است بلكه آفتاب كه طلوع كرد به محض طلوع في اسرع وقت ميآيد به زمين.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و ششم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف الي آخر.
به جهت تمامي مطلبي كه در دست بود مطلبي ديگر لازم است كه تا آن حل نشود عبارت حل نميشود و آن اين است كه به ضرورت مذهب اسلام كه شيعه و سني اتفاق دارند خداوند حضرت پيغمبر را قبل از جميع موجودات آفريد و او است اول ماخلق اللّه و هيچ چيز پيش از او خلق نشده و اين مسأله بديهي مذهب اسلام شده به طوري كه عوام و خواص آن بزرگوار را به همينطور مدح ميكنند و ديگر به الفاظ ديگر هم ميگويند مثل بهتر كاينات و اشرف موجودات و خلاصه موجودات و امثال اينها پس او است اول ماخلق اللّه و اشرف ولكن شيعه مذهبي در اينجا دارند كه آن هم از ضروريات مذهب شيعه است اگرچه سني آن را اعتقاد ندارند و آن اين است كه ائمه طاهرين هم صلوات اللّه عليهم روحشان از روح پيغمبر است طينتشان از طينت پيغمبر است جسمشان از جسم پيغمبر است و يك نورند و يك روحند و يك طينتند پس آنها هم در اول ماخلق اللّهي با پيغمبر شريكند پس اول ماخلق اللّه نور اين بزرگواران بود و در آنجا متحد بودهاند انا و علي من نور واحد و در زيارت جامعه ميخوانيد اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة پس اينها همه يك نورند و يك روحند و يك طينتند باز در زيارت جامعه است لايلحقه لاحق و لايسبقه سابق و لايفوقه فائق و هكذا از اخبار بسيار است و در كتب مرحوم مجلسي بسيار است كه فرمودهاند كه خدا ما را خلقت كرده حيث لاسماء مبنية و لاارض مدحية و لاشمس و لاقمر و لالوح و لاقلم و لاعرش و لاكرسي و همين مسأله را تفصيل دادهاند ميفرمايد خدا ما را پيش از جميع كاينات به هزار دهر ما را آفريد پيش از خلق صد هزار دهر و همه تفصيل همين است باز تفصيل داده ميفرمايد بعد از اينكه اين مدت گذشت خداوند از نور پيغمبر عرش را آفريد و از نور حضرت امير كرسي را و از نور امام حسن شمس را آفريد و از نور امام حسين قمر را آفريد و از نور امام زمان مريخ را آفريد ديگر حالا تفاصيل داده ميشود و اصل معني اين است كه ايشان اول ماخلق اللّهاند و در آن حرفي نيست و اينكه جميع كاينات از نور ايشان خلق شدهاند براي كسي كه متتبع در اخبار باشد بديهي است و هيچ شك و شبهه در آن نيست و مرحوم مجلسي احاديث بسيار در اين خصوص روايت كردهاند و موافق اخبار اول خلقي كه خدا از نور ايشان آفريد انبياء هستند و در اخبار است كه از نور اين بزرگواران صد و بيست و چهار هزار قطره عرق از آن حضرت ريخت و از هر قطره پيغمبري از پيغمبران را خلق كرد پيش از ساير خلق و بعد از نور و طينت و شعاع انبياء مؤمنين را آفريد و ثابت كردهايم كه بعد از ايشان جن را آفريد از شعاع مؤمنين آفريد و بعد از شعاع جن حيوانات را آفريد و بعد نباتات را از شعاع حيوانات آفريد به ترتيب هريك را در مقام خود خلق فرمود پس بعد از اينكه خلق مراتب بهم رسانيد خداوند حضرت پيغمبر را پيش از جميع كاينات آفريده بود و انبياء را از شعاع آن حضرت آفريد چنانكه شعاع آفتاب را از آفتاب آفريد و فرمودند شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس پس نسبت انبياء به ايشان نسبت شعاع به منير است پس انبياء نميتوانند كه از مقام خود تجاور كنند و به مقام منير خود برسند و ايشان هم مقام خود را خالي نميكنند و به مقام شعاع بيايند بلكه ايشان در مقام خود هستند و صاحب اين مراتب انوار ميباشند و كاملند در مقام و صاحب جميع مراتب خود هستند از فؤاد تا جسم خود و چون كامل شدند صاحب نور شدند و منير شدند و انبياء را خدا از نور ايشان آفريد و در مقام خود ناقص نبودند و چگونه خلق ناقص هزار هزار دهر ميماند و عبادت خدا بكند و تسبيح و تهليل خدا بكنند و ناقص باشند اين معني ندارد پس خلق تام مستقلي بودند كه هزار هزار دهر باقي بودند و عبادت خدا ميكردند نه اينكه نصف خلق بودند يا علقه بودند يا مضغه خلق خود بودند بلكه در مقام خود تام و كامل بودند و از اين بيان معلوم شد كه ذاتي محمد و آل محمد همان مقامي است كه در ملأ اعلي قبل از همه پيغمبران و همه اشياء در آن مقام بودند يعني آن معناي مطابقي و موضوعله مطابقي كه براي اسم محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و ساير ائمه است همان وجودي است كه هزار هزار دهر پيش از ساير كاينات بودند چنانكه يك روزي مفصل عرض كردم معني مطابقه لفظ با معني را و تضمن را حالا آن معنايي كه كلمه محمد است و موضوعله براي محمد است آن است و او ميگويد انا محمد و من ميگويم به او انت و تام است در ذاتيت خود همان وجود شريفي است كه قبل از جميع كاينات آفريده شده و از فؤاد خود تا جسم خود همه را دارا است و جسم ذاتي او آن جسم است و فؤاد دارد و عقل دارد جان دارد پس بعد از آني كه خداوند انبياء را آفريد خدا آن بزرگوار را امر كرد كه نزول كند به رتبه انبياء و بيايد به لباس انبياء و به ايشان بگويد انا بشر مثلكم بيايد در مقام انبياء و بخواند انزلنا اليكم ذكرا رسولا براي ايشان پس خداوند پيغمبر را فرو فرستاد و به او لباس بشري پوشانيد تا به آن لباس در ميان پيغمبران راه رود تا پيغمبران او را ببينند و سخنان او را بشنوند كه اگر نه چنين بود پيغمبران او را به آن ذاتيت ابدا نميديدند و به هيچ وجه من الوجوه چيزي از او نميشنيدند و درك چيزي از او نميكردند زيرا كه فؤاد انبياء از شعاع جسم ايشان است پس از اين جهت لباسي در رتبه انبياء پوشيدند و اين لباس نبوت بر قامت مبارك ايشان عرضي است نه ذاتي اگرچه اين لباس در رتبه خود ذاتي باشد لكن نسبت به ذاتيت ايشان و نسبت به مقام خود ايشان عرضي است كه اگر حيناما خواسته باشند رجوع به رب خود كنند و برگردند در مقام بندگي و مقام خاص خود كه آنجا خدا را عبادت كنند بايد آن لباس را خلع كنند اگر بخواهند بروند در مقام قرب خود به آن اسراري كه متحمل نيست آن اسرار را مگر آن ذاتيت تا به طور خود عبادت خدا را كنند و الاّ در رتبه انبياء با لباس انبياء بايد تنطق كنند و عبادت كنند پس عبادتهايي بايد بكنند كه اين لباس طاقت داشته باشد و اگر بخواهند عبادتهايي كه در مقام ذاتيت خود ميكنند بكنند اين لباس طاقت ندارد مثلا اگر بنده خواسته باشد كه عبادت كند خدا را به دخول تنور اين بدن متحمل اين عبادت نميشود اگرچه با روحانيت خود اين كار را بكند و روح طاقت دارد مثل تقريبي براي اين عرض كنم روح را خداوند عالم مهيمن بر اين ملك قرار داده و از عالم ملكوت است و بر ملك استيلاء دارد و چون روح در عالم ملكوت است او ميتواند هرچه از اين اجسام باشد بردارد و ميتواند فيل را بردارد چنانكه روح فيل تن فيل را برميدارد و دست و پاي او را به حركت درميآورد ولكن آن روح در اين بدن كه آمد و اين اعضايي كه كشيده در اين بدن و آن عظامي و عروقي كه اين بدن دارد و اين طنابها و ريسمانهايي كه خداوند بهم بافته است سنگ سي مني را نميتواند بردارد يا چهل مني يا صد مني را چرا كه اين عروق و اعصاب متحمل اين نيست و الاّ روح متحمل است اگر اين عروق و اعصاب متحمل بودند روح هزار من را هم برميدارد به جهت آنكه روح از عالم ملكوت است و بر ملك استيلاء دارد ولكن اين بدن و اين عروق و اين طنابها باريك و ضعيف است و پاره ميشوند در دعا است اللّهم ارحم جلدي الرقيق و عظمي الدقيق پس اين جلد رقيق و اين عظم دقيق متحمل نيست عبارت حضرت عيسي است اللّهم ان طبايع البشرية لايتحمل الاقدار اين طبيعت و اين پوست و اين بشريت و اين تار و پود متحمل سنگ سي من نميشوند پاره ميشوند پس طاقت ندارد پس آن اقويايي و پهلواناني كه هستند به جهت خشونت جلدشان و صلابت عظمشان است كه بارهاي سنگيني را متحمل ميشوند و ديگران نميشوند و نه اين است كه از قوه روحشان است بلكه به جهت كلفتي پوست و اعصابشان است كه طنابهاي بدنشان محكم و كلفت است.
خلاصه حالا پس چون بايد در اين بدن عبادت كنند خدا را اين بدن متحمل نيست كه بيست روز بايستد و گريه كند و طاقت نميآورد كه سرشب تا صبح بايستد سرپا و عبادت كند خدا را ميافتد ناخوش ميشود يك روز صبحي پيغمبر۹ تب كرده بود عمر آمده بود آنجا و سؤال كرده بود پس پيغمبر فرمود چرا تب نكنم و در شب گذشته چندين سوره از سورههاي بزرگ قرآن را خواندهام معلوم است بدن متحمل نيست و در اخبار هست كه پيغمبر برپا ايستاد و عبادت كرد كه قدمهاي مباركش ورم كرد تا اينكه خدا بر او رحم كرد و نازل كرد طه ماانزلنا عليك القرآن لتشقي و گويا در بعض اخبار هست كه مدتي پيغمبر يكپا ميايستاد و اينقدر رياضت كشيد كه هيچ كس همچو رياضتي نميتواند بكشد سه روز شكمشان سير نميشد و لباسهايشان خشن بود و هيچ كس نميپوشيد آنطور لباس آنطور خوراك آنطور عبادت كه ميتواند بكند روزي مردي يك صاع خرما براي پيغمبر تعارف آورد ظرفش را خواست حضرت برخواستند مردمان غريبي بودند يك صاع خرما تعارف ميآوردند و ظرفش را همان وقت ميخواستند خوب برو پسين بيا ظرفت را بگير پس حضرت گوشه اطاق را جاروب كردند فرمودند بگذار آنجا پس خرماها را آنجا روي زمين گذاشت باري فرش و ظرفي نداشتند يك پوستي رويش نشسته بودند اينگونه رياضات كشيدند و اينگونه عبادات كردند غرض به قدري كه بدنشان متحمل بود و ميتوانستند كردند ولكن وقتي بدن تحمل و طاقت نداشت ديگر نميشد پس در رتبه انبياء آمدند و خدا را عبادت كردند به قدري كه بدن نبوي متحمل بود و اگر ميخواستند در اين بدن عبادت كنند به آن طوري كه در مقام ذاتي عبادت كنند محال و ممتنع بود در رتبه ذاتي خود بسا بود كه صدهزار دهر عين را بايد از خدا برندارد و ابدا به جايي ملتفت نشوند و در اين رتبه نميتواند چنين عبادتي كند و تكليف آن رتبه ذاتيشان اين است كه صد هزار دهر نظر از خداي خود برندارند و ماسوي را ابدا نبينند و به خاطر مباركش احدي از خلق نگذرد خودش را نبيند و نه احدي ديگر را و تكليف او در آن مقام اين است و اين تكليف را بدن انبياء متحمل نميشود پس در مقام انبياء عبادت كردند خدا را به عبادتي كه انبياء متحمل آن ميتوانست بشود لكن اين بدن در اين مقام عرضي انسان است نه ذاتي انسان اگرچه براي اين رتبه و در اين رتبه ذاتي باشد بعد از آني كه خداوند جل شأنه اناسي را آفريد انبياء را از رتبه خود فرو فرستاد اينجا آمدند از مقام خود در ميان اناسي و لباسي از جنس اناسي پوشيدند و مثل اناسي راه رفتند و انا بشر مثلكم گفتند و پيغمبر ما هم آمد در ميان اناسي و لباس انساني در بر كرد و گفت انا بشر مثلكم پس پيغمبر دو لباس عرضي در اينجا تحصيل كرد لباس انبياء و لباس اناسي و پيغمبران يك لباس عرضي كه همان لباس اناسي باشد و پيغمبر و پيغمبران آمدند در ميان اناسي و شدند بشر و مثل ساير بشر و چون در لباس انسان آمدند جلوه كردند به طور توالد و تناسل لباسهاي انسان ظاهر شدند پس ظهروا كما يظهرون و اكلوا ما يأكلون و شربوا ما يشربون مثل همان اناسي و قالوا ما لهذا الرسول يأكل الطعام و يمشي في الاسواق يأكل مما يأكلون منه و يشرب مما تشربون بعد از آن از رتبه اناسي كه آمدند به رتبه حيواني و آمدند به رتبه نباتي و آمدند به رتبه جمادي و در هر رتبه از اين مراتب بدني از براي خود گرفتند و آن بدن عرضي انسان است ولكن در آن رتبه از براي آن رتبه ذاتي است الاّ اينكه عرضي است براي خودشان پس وقتي به اين عالم آمد پيغمبر۹ هفت لباس عرضي پوشيده بود پيراهني و ارخالقي و قبايي و لباده و آبدستي و عبايي و هكذا تا اينكه در اينجا به لباس جمادي در اين عالم ظاهر شده پيغمبر و در ميان جمادات راه ميرود و اگر اين لباس جمادي نبود متصادم از جمادات اين عالم نميشد و سنگ او را نميشكست و شمشير او را نميبريد و قطع نميكرد و حال آنكه شكست و بريد و قطع كرد پس صدمه شمشير و خنجر و سنگ بر بدن جمادي ايشان وارد ميآمد و روح كه مفارقت كرد از اين بدن اين بدن را مياندازد و اين بدن جماديست شهيد شده و سنگ خورده و ذبح شده و بدن جمادي ايشان اينطور ميشود شمشير شمر عقل امام حسين را نميبريد فؤاد امام حسين را نميبريد جان امام حسين را نميبريد بلكه جسم او را ميبريد و اسلحه به اجسام ايشان اثر ميكند نه به فؤاد ايشان نه به عقل ايشان نه به جان ايشان پس شهادت حظ بدنهاي ائمه طاهرين است و از اين گذشته آن مقامهاي اعلاي ايشان مقام مؤثر را نسبت به اين دارند و تأثير آثار در مؤثرات خود معقول نيست باشند چگونه آثار ميبرند و ميشكنند و قطع ميكنند مؤثر را و يكپاره جهال اين حرفها را ميشنوند نميفهمند ميروند اينجا و آنجا مينشينند ميگويند فلاني گفته امام حسين شهيد نشد و اعتقاد به شهادت سيدالشهداء ندارد همينطور آيا فكر نميكنند اين سالي ده روز روضهخواني براي چه چيز است هفته يك روز روضهخواني براي چه چيز است اين مرثيههايي كه ميسازد كدام است اين كتابهاي روضه چيست اينها را فكر نميكنند ميگويند زبان تشنيع را ميگشايند و ميگويند ميگويم علانيه ميگويم كافر و نجس است هركس كه بگويد سيدالشهداء شهيد نشد چنين كسي تكذيب خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و ائمه طاهرين تا امام زمان كرده هركس همچو بگويد البته كافر شده است البته نجس شده البته مكذب همه است من اينطور ميگويم ولكن الناس لايعلمون و لايشعرون آنچه من ميگويم چيزي است كه همه اطفال اگر متوجه شوند ميفهمند ميگويم چاقو اگر به بدن رسيد پوست بريده ميشود و گوشت بريده شده نه اينكه فؤاد بريده شده و جان بريده شده اگر چنين باشد بايد جان سيدالشهداء تكه تكه شده باشد چرا كه سيدالشهداء كه پامال شد پس اينكه در عالم برزخ است بايد تكه تكه شده باشد حالا آنكه در عالم برزخ است صحيح است يا متفرق است مرده است يا زنده و موت عارض بدن ميشود و روح به اين موت نميميرد پس روح سيدالشهداء زنده است اين است كه ميفرمايد در عرش خدا است نظر ميكند به زوار خود و به موضع قبر خود.
عرض شد گاهي براي ايشان گفته ميشود كه جسم كل جسم ايشان است و عقل كل عقل ايشان است تا آخر مراتب و گاهي گفته ميشود كه ايشان در مقام عقل كلند؟
فرمودند ايشان دو مقام دارند در مقام كليت جدا هستند و در مقام جزئيت جدا هستند.
عرض شد ايشان در مقام عقل در مقام جزئيشان هستند؟
فرمودند مقام عقل جزئي است نسبت به جميع عالم، تمام شد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و هفتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء الي آخر.
ديروز عرض كردم كه از براي حضرت پيغمبر و ائمه طاهرين مقامي است كه در آن مقام هيچ كس از مخلوقات مزاحم ايشان نميكند و با ايشان نيست و آن مقام مقامي است كه در شب معراج حضرت پيغمبر۹ تعبير از آن مقام به اينطور آورده كه ميفرمايد رفتم در شب معراج تا به جايي رسيدم كه جميع ماسوي را ميت يافتم و غير از خود هيچ چيز و هيچ كس را نيافتم و از براي آن بزرگوار مقام ذاتيهايست كه جميع مراتب او از فؤاد او تا جسم او از آن مقام است و بعد از براي ايشان مقامي است عرضي و مراتبي است عرضي در رتبه پيغمبران و آن بدني كه در رتبه پيغمبران دارد صاحب فؤادي است و عقلي و روحي و نفسي تا جسم همه را دارد و اين فؤادي كه در اينجا دارد عرض است براي ايشان ولكن در اين عالم با اين فؤاد حركت ميكنند و هكذا با اين مراتب حركت ميكنند بعد از آنكه در عالم اناسي آمدند بدني عرضي در عالم اناسي از براي خود گرفتند و براي اين بدن عرضي هم باز فؤادي است و عقلي و روحي و نفسي تا جسمي است و همه اين مراتب ثمانيه براي ايشان عرضي است همچنين تا ميآيد مرتبه به مرتبه تا به اين دنيا از براي اين دنياشان هم فؤادي است و روحي و عقلي و نفسي و جسمي است و عرض كردم كه هريك از اين مراتب در رتبه خود ذاتي است ولكن از براي آن عالي عرض است نه در اين دنيا و نه در آخرت اهل هيچ رتبه بالاتر از رتبه خود را درك نميكند اين است كه شيخ مرحوم فرمودند «كل شيء لايتجاوز ماوراء مبدئه» پس انبياء نه در دنيا و نه در آخرت ابدا از مبدء خود كه فؤاد خود ايشان است تجاوز نميتوانند بكنند و درك ذاتيه پيغمبر را ممكنشان نيست بكنند پس پيغمبر براي ايشان چه در دنيا و چه در آخرت به بدني از جنس بدنهاي آنها براي آنها ظاهر ميشود و آن بدن در آن رتبه ذاتيت دارد و خالد است اگرچه نسبت به بالا عرضيت دارد و مقصودم از اين تكرار اين است كه بعد از اينكه حضرت پيغمبر۹ به معراج تشريف بردند صاحب شصت و چهار مرتبه بود و همين بدني كه در اينجا راه ميرود صاحب شصت و چهار مرتبه است هشت مرتبه آن جمادي است و هشت مرتبه آن نباتي است و هشت مرتبه آن حيواني است و هشت مرتبه آن ملكي است و هشت مرتبه ان از سنخ مراتب جن است و هشت مرتبه آن انساني است و هشت مرتبه آن نبوي است و هشت مرتبه آن جامعي و خاتمي است و اين مرتبه خاتمي و جامعي او مرتبه ذاتي او است و آن باقي ديگر عرضي است حالا كه خواست برود به معراج نه اينكه هشت مرتبه جمادي او بايد برود به آن مرتبه ذاتي خود همچو چيزي محال است تعقل نميتوان كرد بلكه هشت مرتبه جمادي او از ادني مرتبه جمادي است به اعلي مراتب جمادات ميرود و اگر آن اعلي مرتبه جمادات اگر بخواهد به نباتات برسد نخواهد رسيد ابدا و همچنين هشت مرتبه نباتي او از ادني مرتبه نباتات ميرود به اعلي مرتبه نباتات و به رتبه حيوان نخواهد رسيد ابدا و همچنين هشت مرتبه حيواني او از ادني مرتبه حيوانيت او ميرود تا اعلي درجات حيوانيت و همچنين انسانيت او و نبوت او كذلك و هشت مرتبه خاتمي او از ادني درجه خاتمي ميرود تا اعلي درجات خاتمي و الاّ رتبه داني از حد خود تجاوز كند و اثر برود مؤثر شود كه بايد اثبات معراج شود اين نامربوط است و بيمعني و هرگز جسم پيغمبر مثال پيغمبر نميشود و مثال پيغمبر هرگز روح پيغمبر نميشود و روح او عقل او نميشود و عقل او هرگز تجاوز نميكند از مقام خود و به مقام فؤاد نميرسد بلكه هريك در مقام خود ثابتند پس عروج جمادات در رتبه جمادات است لاغير و عروج نباتات در رتبه نباتات است لاغير و هكذا باقي مراتب چنانكه عرض كردم كه هر رتبه از ادناي آن رتبه صعود كرد و عروج نمود به اعلاي آن رتبه نه اينكه جسم رفت به مقام عقل و فؤاد.
و باز مقدمه ديگر بايد عرض شود كه لازم است و آن اين است كه آن بدني كه از براي نبي گرفته شد در هر مرتبه اگرچه از سنخ آن عالم گرفته شد و از مثل ابدان اهل آن عالم گرفته شد تا اينكه بگويد انا بشر مثلكم لكن شكي نيست كه اين مماثلت در نوع است نه مماثلت در شخص و كساني كه شعور ندارند و خبر از حكمت ندارند استدلال به اين آيه ميكنند و مماثلت شخصي خيال ميكنند ميگويند كه پيغمبر گفته انا بشر مثلكم پس مثل ما است و مماثلت شخصي ميفهمند ولكن از اين غافلند كه اين خطاب به عامه ناس است و مماثله شخصي با عامه ناس نميشود چطور ميشود يكي سياه است يكي سفيد پس يعني من هم سياهم هم سفيد من هم كوتاهم و هم بلندم و من هم عالمم و هم جاهل و هم حكيمم و هم سفيه اين درست نميآيد پس مماثلت شخصي نيست و تعقل نميشود چرا كه تضاد لازم ميآيد پس من هم عبدم و هم حر و هم بدگلم و هم خوشگل و هم عادلم و هم فاسق و هم مؤمنم و هم كافر نعوذباللّه پس اين معني آيه نيست و مماثلت مماثلت نوعي است و در نوع بشريت مراد است پس پيغمبر به عالم بشر كه آمده ميگويد انا بشر مثلكم يعني در لباس بشريت و نوع بشريت جور شما هستم حالا كه چنين شد بايد از اعلي درجات بشر باشد كه ديگر اكمل و اعدل از او يافت نشود و اين منافاتي با بشريت ندارد از بشر است ولكن از اصفي و از اعدل مايمكن في عالم البشرية مثلا اگر الماس بگويد به اين سنگهاي سياه من سنگي هستم مثل شما يعني در صدق اسم الحجر با شما شريكم پس اسم الحجر بر او راست است لكن الماس از اعلي درجات الحجر است و حجر غاسق از ادني درجات و مثل همين در ميان اناسي پيدا ميشود لكن در اعلي درجات حكمت است آيا اين حكيم با آن شخص فاسق فاجر كوهي جنگلي مثل همند حاشا و كلا نه در احوال و نه در اقوال و نه در افعال و اعمال پس پيغمبر در رتبه بشر كه آمد در نوع بشر آمد ظاهر شد و در اعلي درجات اناسي است پس چون اين مسأله معلوم شد پس بعد از آني كه پيغمبر آمد عالم به عالم تا آمد به عالم جسم آن وقت در ميان اجسام ايستاد و گفت انا بشر مثلكم حالا كه گفت انا بشر بايد مثل كوه ماهان باشد مثل اين احجار و اين اجسام باشد بلكه بايد اشرف اجسام باشد و الطف و اعدل اجسام باشد و اقواي جميع اجسام باشد پس جسم مقدس او مساوي با عرش بايد باشد و در عالم اجسام كه اشرف و اعدل و الطف و اقوي از جميع كه شد پس مبدء جميع حركات عالم است و او است مبدء و او است منتهي و هيچ چيز به صفاي او نميرسد و عرش قلب اين عالم اجسام است از اين جهت گفتم صنوبري است و قلب مؤمن را از حصهاي از عرش آفريدهاند و قلب المؤمن عرش الرحمن در اين عالم كلي هم عرش قلب اين عالم است حالا پيغمبر وقتي بنا شد به اين عالم جسم بيايد بايد جسمش اشرف اجسام باشد و بايد مساوي عرش باشد و اگر الطف و اشرف و اعدل از اويي باشد پس او احكي است براي مبدء و او اليق است به مبدء و به اينكه توسط كند و واسطه باشد ميان مبدء و مادون پس جسم پيغمبر البته بايد مساوي با عرش باشد و اعدل از اويي نباشد و اشرف از اويي نباشد چنانكه نيست و اين مسأله اجماعي است ديگر حالا جاي تعجب اين است كه چطور شده پيغمبر مرئي شده و پايين آمده و الاّ حيز جسم پيغمبر لو خلي و طبعه عرش است وانگهي ميبينيم كه اخبار مساعدت ميكند به اين مطلب سؤال كردند از ايشان از سيدالشهداء كه در قبرش هست فرمودند سيدالشهداء در عرش است و بدن او به عرش ميرود و اينها نيست مگر اينكه از عرش است و تا سه روز بيشتر جسد امام در قبر نميماند بلكه ميرود به عرش و حيز او در عرش است نهايت وقتي در اين دنيا بود مأمور به اين بود كه خود را بنماياند وقتي مأمور نيست مخلي به طبع خود كه شد ميرود به عرش و از اين جهت ائمه هدي : سه روز بيشتر در قبر خود نميمانند و ملحق ميشوند به عرش همچنين پيغمبر۹ بعد از آني كه رخصت انصراف به حيز خود يافت رفت تا به عرش در اينجا كه بود انا انزلنا اليكم ذكرا رسولا بود كه فرود آمده بود و نزول فرموده بود از حيز خود كه عرش باشد و خدا او را نازل كرده بود و لباس عنصري به او پوشانيده بود و به جهت مصالحي چند بود كه بايد ديده شود و الاّ جسم ظاهري ظاهري پيغمبر۹ از سنخ عرش بايد باشد و عرش نبي عالم اجسام است و مخبر اجسام از عالم غيب عرش است و همچنين نبي و مخبر در هر بدني از عالم غيب قلب او است كه خبر ميدهد به اعضاء از عالم غيب و از قلب جميع امداد و فيوضات غيبيه به اعضاء و جوارح ميرسد و جميع اعضاء اگر قلب نباشد هيچ چيز از غيب ندارند و اگر قلب را از جوف بيرون آورند جميع اعضاء ميت ميشوند و بيخبر ميشوند از عالم غيب و از روح غيبي و همچنين عرش را اگر از عالم بردارند ديگر اين عالم هيچ چيز از ارواح غيبيه به آنها نميرسد و همچنين نبي را اگر از عالم بردارند به اين عالم خبري از غيب نميرسد پس آنچه محل تعجب و اشكال است اين است كه حضرت پيغمبر۹ چطور مجسم شده و به چه صورت در اين دنيا ظاهر شده و تشبيه او مثل ظاهر شدن جبرئيل است براي پيغمبر و اصحابش به صورت دحيه كلبي جبرئيل با وجودي كه به آن لطافت است كه از همه اين عنصريات لطيفتر است و از همه فلكيات لطيفتر و شريفتر است و مساوي بيت المعمور است در اين دنيا ظاهر ميشد به صورت دحيه كلبي و پيش پيغمبر مينشست و اصحاب او را ميديدند و رسل رب كه آمدند پيش لوط مجسم شدند و پيش لوط آمدند و گفتند انا رسل ربك لنيصلوا اليك چطور شد آمدند و جبرئيل در مسجد به صورت اعرابي چطور ظاهر شد و همچنين از اين باب است به طور ضديت تجسم شياطين از براي سليمان يعلمون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات اين شياطين چطور ظاهر شدند و حال آنكه از اين عالم نيستند و از عالم مثالند و هم جني كه مجسم ميشود براي پيغمبر و اصحاب آنها را ميديدند و سياه بودند و جن بودند و حال آنكه از عالم مثالند و بيان اين تفصيلي دارد و اجمال و اختصارش اين است كه جبرئيل ميآيد و ميگيرد از براي خود از لطائف عنصريات حصصي چند را و آن حصص را ملتئم ميكند به صورتي كه مأمور است كه درآيد و گاهي به صورت طاير ابيض و گاهي به صورت دحيه و گاهي به صورت اعرابي و هكذا به آن صورتي كه مأمور است مصور شود از لطائف اين عناصر ميگيرد و مصور ميكند به آن صورت و آن صورت مثل مرآتي ميشود مواجه و مناسب با جبرئيل پس عكس جبرئيل ميافتد در آن مرآت مثل آنكه روح برود در قالب آن عكس و از زبان او سخن ميگويد سخنهاي جبرئيلي ميگويد چنانكه ائمه به بعضي شيعيان خود كه كلام حقي گفته بود يا شعري در مدح ايشان يا مصيبت ايشان فرمودند كه روح القدس از زبان او تكلم كرده پس روح القدس در بدن بعضي درميآيد و بر زبان او سخن ميگويد و هركس هر خيري بكند يا حقي يا صدقي بگويد به تأييد روح القدس است و از هيچ كس خيري سرنميزند مگر آنكه از روح القدس است لكن در اين لباس مثل آنكه شما راه ميرويد لكن در عبا و من عبا را ميبينم و شما را فرضا نميبينم همچنين است بدنهاي مؤمنين و روح القدس در آن بدنها حرف ميزند و صالحات را بجا ميآورد لكن در اين بدن همچنين جبرئيل به صورت دحيه كه درآمد تنطق ميكند به سخنهاي جبرئيلي و كذلك به صورت اعرابي و شياطيني كه مجسم ميشوند اين عده در كتابهاي خود گفتهاند يك چيزي و متأخرين هم من غير شعور از آنها اخذ كردهاند و ميگويند گفتهاند جن متشكل به اشكال مختلفه ميشود حتي الكلب و الخنزير همه از اين است كه آن قديمي اولي يك حرفي زده و دويمي هم ياد گرفته ياد سيمي داده و آن ياد چهارمي تا امروز همه ميگويند و غافلند از اينكه اين شياطين خلاقيت ندارند و شياطين خلاق ابدان نميتوانند بشوند و شياطين اعجز و اذل و احقر از اينند كه بدني خلق كنند و بدن مثل بدن زيد بسازند و در آن بدن بيايند ظاهر شوند پس از اين قرار شياطين خالقند حاشا و كلا يا بدني مثل بدن عمرو بسازند و بسا آنكه آن جن پينهدوز است و فاسق و فاجر از كجا ميتواند خلاق بدني بشود كه صاحب عروق و اعصاب و اوتار با نظم حكمت و به اين ترتيب و صاحب اعضاء رئيسه هرگز نميتواند حالا اينكه بدني هست هيچ نيست كه نميشود من ميبينم كه بدن كار ميكند ميبينم بيل ميزند عملگي ميكند و كارها ميكند در عهد سليمان يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات سنگهاي هزار مني را برميدارد حالا اين هيچ نيست كه نميشود حالا اين جن فاسق فاجر براي خود ميتواند خلق بكند بدني به اينطور كه در نهايت قوت و قدرت باشد اذل از اين است هرگز نميتواند و نميشود و من ميگويم نشده همچو چيزي تا حالا و اينهايي كه ميگويند من هنوز تصديق نكردهام اين نميشود مگر به اعجاز نبي يا وليي و سليمان به اعجاز شياطين و اجنه را مجسم ميكرد و بدني برايشان ميساخت و ظاهر ميشدند و به كسي آنها را نشان ميدادند چنانكه شخصي از اهل خانه حضرت ديد در دالان كه حضرت با يك كسي حرف ميزند عرض كرد كيست فرمودند جني است سؤال ميكند جوابش را ميگويم عرض كرد من ميخواهم بشنوم صداي او را فرمودند اگر بشنوي يكسال تب ميكني عرض كرد بكنم فرمودند بشنو صدا كرد شنيد و يكسال هم رفت و تب كرد پس امام وقتي خواسته باشد جني را بنماياند به غير ممكن است و به اعجاز نبي يا امام ميشود مجسم بشود به اين معني كه از عنصريات براي آنها بدني ميسازد كه همه كس آنها را ببيند و اما جني و مجنوني كه ميگويد ميبينم آنها را به اين چشم نيست كه ميبيند و الاّ تو هم ميديدي و تو نميبيني به جهت آنكه اگر از عناصر بود شبحش در چشم من هم ميافتاد و من و تو ميديديم و حال آنكه نميبينيم پس چطور در چشم افتاده و در چشم ما نميافتد پس معلوم است كه به اين چشم نيست كه مصروع و جني آنها را ميبيند و ميگويد قباش را ميبينم سرخ است اگر هم رنگها است پس چرا ما نميبينيم بلكه عرض ميكنم كه در چشم او عكس نمياندازد و اگر عكس او بود در چشم جني من هرگاه توي چشمش نگاه كنم عكس را ميبينم پس به اين چشم نميبيند بلكه با حس مشترك ميبيند و چنان ميپندارد كه با چشم ميبيند مثل دايره جواله كه نقطه است و چنان ميپندارد كه با چشم ميبيند و حال آنكه با حس مشترك ميبيند پس اين شخص به عالم آنها ميرود و نظر ميكند با چشم آن عالم و آنها را ميبيند و هنوز روايتي كه صحيح باشد كه جن مجسم شده باشد و بدون اعجاز نبي يا امامي باشد و جن به اين دنيا آمده باشد نديدهام و همچنين ملائكه كه مجسم ميشوند به امر نبي و اذن نبي ميشوند به امر اللّه مجسم ميشوند نه اين است كه كسي غير از خدا ميتواند خلق كند براي خود بدني و از همين قبيل است كه پيغمبر۹ براي چشمهاي مردم عالم ظاهر شد و حال آنكه اصل جسمشان به لطافت عرش است نه آنكه به آن غلظت باشد. والسلام
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و هشتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء الي آخر.
همه مقدمات ذكر شد و نتيجه باقي ماند و عمداً نگرفتم تا اينكه هر كسي به ذكاوت خود هر چيزي ميفهمد بفهمد و از جمله مسائلي كه در آن بود اين بود كه حضرت پيغمبر۹ در شب معراج مأمور شد كه وضو بگيرد از درياي صاد و نماز بكند در پيش روي عرش خدا و عرش را قبله خود قرار دهد و قدام عرش نماز كند يا اينكه عرش را قبله خود قرار دهد و هردو صحيح است و قرائت قرآن كند و آن نمازي كه پيغمبر كرد در شب معراج اول نمازي بود كه آن حضرت كرده بود و حال آنكه پيش از آن چند سال مبعوث بود و نماز ميكرد و مسائلي است بسيار مشكل و آن نماز هم نماز ظهر بود و اول نماز هم بود و مأمور بود به جهر در قرائت و نماز ظهر بود و روز جمعه هم بود و مأمور به جهر شد و از اين جهت جهر در روز جمعه مستحب است.
عرض شد كه دو ركعت بود يا چهار ركعت؟ فرمودند سفري كه نبود در وطن خودش بود پس نماز را تمام كرد و نماز ظهر بود.
عرض شد نماز جمعه كه دو ركعت است؟ فرمودند بلي از آن بابت دو ركعت بود و دو ركعتش را خطبه قرار داده بود و اينها بسيار فهمش مشكل است.
پس ميگويم مراد از بحر صاد چنانكه امام ميفرمايد عيني است كه تنفجر من ركن من اركان العرش و از اركان عرش يك ركنش بحر صاد منفجر ميشود و جدا ميشود و مراد از عرش كه اينجا گفته ميشود جميع ماخلق اللّه است و جميع ماخلق اللّه چهار ركن دارد ركن خلق و ركن رزق و ركن حيات و ركن موت.
و ركن حيات بحر صاد است و از اين ركن عين الحيات منفجر ميشود و حضرت پيغمبر در شب معراج مأمور شد كه از آن عين الحيات وضو بگيرد به آن تفصيلي كه سبب موت اعضاء و بدن و حدث اصغر و حدث اكبر را چندي قبل عرض كردم چون از مقام بعد ميرفت به مقام حيات و قرب و ان الدار الاخرة لهي الحيوان از اين جهت مأمور شد كه از اين چشمه حيات و بحر صاد وضو بگيرد و عرض كردم كه مطالب غيبي وقتي بنا شد كه در عالم شهاده از آن تعبير بياورند به الفاظ عالم شهاده بايد تعبير بياورند و چارهاي از اين نيست و لغت غيب را اهل شهاده نميدانند پس چون تعبير به الفاظ شهاده ميآوري اهل شهاده معنيهاي متبادره به اذهان خود را ميگيرند پس به قاعده اينكه:
سخنها چون به وفق منزل افتاد | در افهام خلايق مشكل افتاد |
پس اينها كج و واج ميفهمند و يكپاره نكاتش درست نميآيد و آن بيانات را حمل بر حرفهاي قشري ميكنند ولكن هركه آن مطالب غيبيه را از لفظ بدون لفظ بفهمد و الفاظ را ترك كند و آن حاصل را بگيرد به مطلب ميرسد و طور حاصل گرفتن را عرض كنم كه آن قاعدهاي است كلي در فهم مطالب غيبيه مثلا لفظ ميزان اگر بشنويد شما ميزان چيزي است كه آلت وزن است آلت سنجيدن وزن است و همچنين نسبت چيزي به چيزي در وزن كه كدام يك اخف است و كدام اثقل با اين سنجيده ميشود آن ميزان است حالا شما ميزان كه ميگوييد متبادر به اذهان شما همين ذوكفتين ميشود و همين را خيال ميكنيد از معني ميزان ولكن در همين عالم ببينيد آن صاحب كفهها هم چند قسم است و همه ميزانست ميشود از علف باشد از ريشه باشد از كهنه درست كنند از اينها كه دبه درست ميكنند برنجي ميشود آهني ميشود لكن از اين ذوكفتين كه ميگذري ميبينيم كه باز آلت وزن است قپان و معذلك كفه ندارد چوبي است يك سر او را به جاي كفه، سنگ را ميگذارند و يك سر بار را ميگذارند و كفه هم ندارد و همچنين چيزي درست كردهاند چيزي مثل ساعت فنر دارد و خار و عقرب دارد و حلقه دارد بار را به آن حلقه مياندازند و آن خار و عقرب ميگردد به آن علاماتي كه برايش گذاردهاند تا به يكجايي بايستد نشانه ده مني بيست مني و هكذا دارد و كفتين هم ندارد و اين هم ميزان است و با اين ميتوان وزن كرد و اين متعارف نبوده و حالا متعارف شده حالا از عالم كمها بيرون ميرويم پس اگر بسازند چيزي كه كيفها به آن معلوم و موزون شوند مثل آنكه حرارت اين اطاق از آن اطاق سنجيده شود كه كدام بيشتر است يا كمتر و برودت اين و آن و حرارت اين شهر و آن شهر اسمش ميزان است و نه صاحب دو كفه است نه مثل قپان است و معذلك ميزان است چنانكه ساختهاند به جهت ميزان حرارت و برودت و همچنين ميزان ساختهاند از براي سنجيدن ضوء كه اينجا اضوء است يا آنجا براي اين آلتي ساختهاند كه ميفهمند كه كجا روشنتر است و كجا روشني آن كمتر است پس اين هم ميزان است و ميزان روشنايي و تاريكي است و دو كفه هم ندارد قپان هم نيست و اسبابش هم آسان است درست كنند چيزي درست ميكنند پايه دارد آينه دارد و جاي آينه يك كاغذي ميچسبانند و آن كاغذ را چرب ميكنند تا آنكه پشتش را يك خورده بنماياند و چوبي روي زمين نصب ميكنند و آن چوب درجات دارد و بر آن چوب شكاف دارد پاي آينه را توي شكاف چوب ميگذارند و روي اين چوب هم درجات دارد و يك چراغي را ميبرند پشت آن آينه و پيش ميبرند تا به جايي كه چراغ را ببينند تا آنكه اگر يك خورده پستر بيابد نميبينند و چراغ ديگري ميگذارند تا آن منتهي و مابين آن دو مقام را ملاحظه ميكنند كه چند درجه است پس معلوم ميشود و سنجيده ميشود ضوء اينجا و آنجا كه كدام اضوء است و ميزان ساخته به جهت سنجيدن زمينها كه كدام زمين بلند است و چقدر بلند است و كدام پست است و چقدر پست است و همچنين ترازو ساختهاند از براي الوان و اشكال و كيفيات و براي هريك ميزاني ساختهاند و همه يقينا ميزان است حقيقتاً و هيچ ابدا مجازي هم نيست و اما شخص بازاري و همت او مقصور است در همان كشيدن خرما و كشيدن گندم است و حصر ميكنند معني ميزان را در همان دو كفه و به غير از آن معني ديگري و ميزان ديگري نميفهمند و شخص حكيم عليم ميداند و ميفهمد كه همه اينها حقيقتاً ميزانند و اينها همه آلت سنجيدن است حقيقتاً و ديگر باز بعضي ديگر ترقي ميكنند و از اين بالاتر ميروند و در معاني ميزان قرار دادهاند مثلا ميزان قرار دادهاند براي سخن كه كي مربوط حرف زده و كي نامربوط و چقدر اين حرف و اين كلام فصيحتر از آن است مثلا براي مربوطي و نامربوطي ميزان علم نحو را قرار دادهاند و نحو ميزان است براي لسان حالا يك عبارت من گفتهام و يك عبارت شما گفتهايد به قواعد نحوي عرضه ميكنيم معلوم ميشود كه كدام مربوط است و كدام نامربوط پس نحو هم يك ميزان است از موازين و همچنين منطق را ميزان قرار دادهاند در سنجيدن معاني و براهين كه كي درست است استدلال او و كي ناقص است پس منطق هم ميزاني است از موازين و همچنين موسيقاري را ميزان قرار دادهاند براي سنجيدن مصرعهاي اشعار مثل فعول فعول فعول فعول و تقطيعات عروضيه كه قرار دادهاند كه ميزان است براي سنجيدن اشعار و هم ميزاني قرار دادهاند به جهت فهميدن فصاحت و بلاغت كه علم معاني بيان باشد و همچنين شريعت مقدسه را خداوند عالم ميزان قرار داده است به جهت سنجيدن مردم كه كي مؤمن است و كي كافر و كي عادل است و كي فاسق و ميزان درجات اينها و دركات آنها و اين ميزان ميزان حقيقي است كه اقيموا الوزن بالقسط و لاتخسروا الميزان كه حقيقت ميزان واقعي است و به همين قاعده ميزان قرار دادهاند به جهت صحت عقايد و معارف ربانيه براي معرفت پيغمبر و ائمه صلوات اللّه عليهم اجمعين و براي معرفت حقايق اشياء و آن ميزان علم حكمتي است كه خدا آن را بر لسان انبياء خود جاري كرده و بر خلق خود واضح كرده است پس هر عقيده كه با عقايد ايشان درست آمد آن صحيح است و هرچه مخالف آمد نامربوط است و باطل است پس به اين قاعده اشخاص هم ميزان ميشوند به جهت آنكه وجود مبارك حجت صلوات اللّه عليه ميزان است و جميع امت بايد به اين ميزان سنجيده شوند و اهل هر عصري بايد ميزاني داشته باشند كه به آن ميزان سنجيده شوند جميع علومشان و اعمالشان و عقايدشان و گفتارشان و كردارشان پس هرچه مطابق است صحيح است و قبول و هرچه مخالف مردود است و باطل و علي هذه فقس ماسواها و خدا ميفرمايد و نضع الموازين القسط يعني ائمه عليهم السلاماند موازين قسط كه روز قيامت نصب ميشوند و به ايشان سنجيده ميشود جميع خلق و قرآن هم ميزان است و موازين بسيار است و اينها كه عرض كردم براي تمثيل بود كه شما ذهنتان موسع شود تا بتواند ميزان بسيار استنباط كند حالا وقتي شما شنيديد از شخص نحوي كه گفت من ميزاني قرار دادهام كه كلمات مردم را ميسنجم حالا نبايد اين حرف را حمل كرد و معني كرد به اين آلت ذات كفتين كه بله متبادر از ميزان در اذهان ما همين است حالا هرگاه ائمه فرمودند ماييم موازين قسط كه خداوند فرموده و نضع الموازين القسط كه مجاز فرموده باشند و نبايد حمل كرد اين را بر معني ذات كفتين كه متبادر به اذهان ما همين است دخلي ندارد اين است كه عرض ميكنم ائمه را ببينيد در چه علم حرف زدهاند در هر علمي حرف زدهاند بايد كلمات آن را حمل بر اصطلاح آن علم كرد نه اينكه در طب يا فلسفه حرفي زدهاند حالا بياييم حمل بر ظاهر فهم عوام كنيم دخل ندارد مثلا دلش خواست بفرمايد خذ الفرار و الطلقا پس به لغت اهل آن علم حرف زده و دخلي به فهم ظاهر عوام ندارد علمي است و اصطلاحاتي است اجعلوا بعضه ماء و بعضه ارضا و افلحوا الارض بالماء اين به لغت حكماء است نه به لغت ظاهر عوام پس وقتي امر چنين شد و آنچه در معارف ربانيه فرمودهاند بايد به لغت حكماي رباني باشد پس آنها اگر ميزان گفتند مجاز نيست تأويل نيست بلكه حقيقت است و معني حقيقي است در آن علمي كه در آن علم تكلم كردهاند پس ائمه و انبياء موازين قسطند به طور حقيقت و اينها تمثيلي بود كه عرض كردم حالا بفرمايند درخت و شما ميشنويد اين درخت چه معني دارد و چه حكايت است آيا اين شجري كه شما ميشنويد حمل بايد كرد بر درختهاي لنگر و ماهون يا اينكه تعميم بدهيم و برويم در هر عالمي و ببينيم كه شجر آنجا چطور است و به قاعده آنجا و در همان عالم بايد معني كرد اگر بنا شد كه در هر علمي كه شجر بشنويم حمل بر اين شجرهاي باغستانهاي ماهان بكنيم جميع علوم فاسد ميشود از آن جمله در بدن شماها و بنيآدم سه ارض قرار دادهاند و در هر ارضي شجري روييده و جميع اغصان اينها ملتف به يكديگر شده در اين بدن يك ارض ارض كبد است و از آن عروق غير ضوارب روييده و در جميع بدن شاخههاي او منتشر شده و يكي ديگر زمين قلب او است و عروق ضاربه از آنجا روييده و در جميع بدن منتشر شده و يكي ديگر ارض دماغ او است و از آنجا اعصاب او روييده و در جميع بدن منتشر شده پس اين سه شجره است كه در اين بدن روييده و اغصان او در جميع بدن منتشر شده و به يكديگر ملتف و پيچيده شده به يكديگر حالا اين را نميبايد حمل كرد بر درخت هلويي كه در لنگر ميبينيد و بگوييد معني شجر اين است حالا به آنها گفته ميشود شجر لكن در علم طب است و ائمه: ابر را ميفرمايند از شجر البحر برميخيزد حالا بايد فهميد كه شجر البحر چه چيز است شجر است لكن شجر البحر نه خيال كنيد درختي روي بحر سبز شده است دخلي به اين اشجار ندارد بلكه از روي زمين دريا@ بخار غليظي متصاعد ميشود و به واسطه ضرب رياح آن بالاش را متشعب ميكند و شعبهها و اغصان و افنان پيدا ميكند و در هوا منتشر ميشود شجري ميشود و آن بخاري كه از دريا متصاعد ميشود آن بخار بعينه درخت است و هوا او را شاخ شاخ ميكند پس ميشود شجر البحر حقيقتاً واقعاً و ميفرمايند شجره طوبي پاش در خانه حضرت امير است و در خانه جميع مؤمنين يك شاخه از آن درخت طوبي هست و شما ميدانيد كه خانه حضرت امير در جنات عدن است و مرتفع است و بالاتر است از باقي جنات و ريشه درخت طوبي از آنجا است و در خانه هر مؤمني از آن يك شاخه است و جميع خانههاي مؤمنين همه در تحت خانه اميرالمؤمنين است پس پاي اين درخت معلوم است كه بالا است و شاخههايش سرازير و پايين است و آويزان است پس معلوم است كه همچو درختي دخلي به اين اشجار دنيا ندارد درختي كه از او جامه دوخته بريزد و از او اسب بريزد و از او هلو و جميع ميوهها بريزد و از او علم بريزد و مثل آنكه درختي كه آدم را از آن نهي كردند فرمودند در يك تفسير كه شجره علم آل محمد بود و در روايتي كه از شجره حسد خورد و آن شجره كه حسد ميوهاش باشد يعني چه پس لازم نكرده است كه اشجار آنجا مثل درخت هلوي لنگر باشد و همه اشجارند و لكن شجر در هر عالمي به طور آن عالم است پس اشجار جنت كه ميشنويد نه فرضش را مثل درختهاي دنيا كنيد و حقيقتاً شجر است ولكن شجري است كه پستانها از او آويخته است و شجري است كه ميوه او حورالعين است و سبز شده باشد يعني چه دم نهرهاي بهشت حورالعين سبز شده و مؤمن كه ميرسد هر كدام را دلش ميخواهد ميچيند و بغلش ميكند و ميبردش منزل فيهن خيرات حسان و خيرات حسان آنهايند كه لب جوبها سبز شدهاند يعني چه پس معلوم است كه اين حرفها دخلي به اين اوضاع ندارد و شجره جنت يك ميوه او طعم جميع ميوههاي دنيا را ميدهد و خاصيت جميع ميوهها را ميدهد و هريكيش به هررنگ و شكلي كه بخواهد ميشود و حرف ميزند با آدم به دليل و ان الدار الاخرة لهي الحيوان جميعش زنده است و حيات دارد و در و ديوارش و اشجارش و ميوهاش همهاش زنده است و برگش تحقيق معاني و مطالب و معارف ميكند براي آدم و هكذا و قصرش حرف ميزند معلوم است كه آنجا اوضاعي ديگر است و نهرش مثل يك لوله بلوري از بالا به پايين ميريزد تسنيم نهري است از زير عرش جاري ميشود و ميريزد و ديگر اوضاعي است اين مردم خيالات ميكنند و مطالب را حمل بر خيالات خود ميكنند و تفريعات بر خيالات خود ميكنند و بر آن بحث ميكنند ميبينند خلاف اجماعاتشان شد خلاف اجماع مسلمين گفتند چه چيز اجماعي مسلمين است خيالاتي كه مردم ميكنند اجماع بر خيالات نيست اجماع بر لفظ روايت است معني حديث را بايد فهميد و خيالات به كار نميآيد بلكه بايد ديد كه صاحبش چه منظورش بوده لفظش حق است و درست است و بايد اعتقاد كرد درخت طوبي هست حالا ديگر لازم نكرده مثل درخت ناروئي باشد خير لازم نيست اينطور باشد يك برگ او يك امتي از امم را سايه مياندازد پس آن عالم پستاي ديگر است و ميفرمايند در ميان آسمان دريايي است و در آن دريا ماهيها است حالا چطور دريايي است حمل ميكنند كه مثل درياي مازندران است آن وقت ميگويد كه درياي مازندران اينقدر سنگين است اين چطور ميان هوا ميايستد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس چهل و نهم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء الي آخر.
ديروز عرض كردم كه از مطالب غيبيه براي اهل شهاده ممكن نيست تعبير آوردن مگر به الفاظ شهادي پس اهل شهاده نميفهمند مگر معاني شهاديه را و مردم مطلع بر آن موضوع له اصلي آن الفاظ در عالم غيب نيستند پس حمل ميكنند آنها را بر حقايق شهاديه خودشان و اين مسأله چون مرتبط است به مسأله اصولي و شرح اين مسأله في الجمله اين است كه اختلاف كردهاند كه آيا الفاظ موضوعند از براي معاني ظاهره و در معاني غيبيه مجازند يا موضوعند از براي معاني غيبيه و در ظاهريه مجازند و يا آنكه در هر دو به طور حقيقت است مشهور اين است كه الفاظ موضوعند براي معاني شهاديه و در معاني غيبيه مجازند و علائم حقيقت در شهاديه است و متبادر است و علائم غيبيه نيست پس به طور مجاز است واضع را هم كه خدا نميدانند خلق هم كه از اهل شهادهاند و از اين الفاظ متبادر اذهان ما معاني شهاديه است و صحت سلب از اينها هم نميشود و در غيبيه محتاج به قرينهاند پس در آنها مجازند و خصوصا كه واضع هم كه از اهل عالم شهاده بوده است پس لابدا وضع كرده است از براي معاني عالم شهاده نه از براي معاني غيبيه و طايفه ديگر از اصوليين كه آنها را «بهشميه» ميگويند قائلند به اينكه الفاظ حقيقتند در معاني غيبيه باطنيه و در معاني ظاهريه مجاز است به جهت آنكه آنها اقربند به مبدء و اولايند كه اين الفاظ براي آنها وضع شود و واضع خداوند عالم است و معاني باطنيه به خدا اقرب است پس الفاظ در معاني غيبيه حقيقت و در شهاديه ظاهريه مجازند نهايت براي قومي به جهت كثرت استعمال در معاني شهاديه حقيقت شده و آن معاني باطنيه مهجور شدهاند به كمي استعمال و به عدم توجه مردم به غيب پس در اينها هم از باب غلبه حقيقت است.
و اما قومي ديگر كه صاحب نظر جامعند و هر چيزي را در جاي خود ميگذارند و بصيرند و حكيم ميگويند هر دو راست گفتهاند و هر دو مقصرند تقصير كردهاند اما واضع خدا است يا خلق شك نيست كه واضع خدا است چنانكه از كتاب و سنت برميآيد و علم آدم الاسماء كلها پس پيش از آني كه واضعين در عالم پيدا شوند خدا آنها را تعليم آدم كرد پس معلوم شد كه اسمائي بوده و معاني داشت و خداوند وضع كرده آن اسماء و الفاظ را از براي آن معاني پس واضع خدا است و باز ميفرمايد لمنجعل له من قبل سميا و ميفرمايد قل اللّه خالق كل شيء آيا اين الفاظ شيء هستند يا نيستند و آيا خداوند عالم در لوح محفوظ نوشته ماكان و مايكون را يا ننوشته اگر نوشته از بندگان خود تعليم گرفته يا خودش عالم بوده و خودش خلق كرده و خودش تخصيص داده و وضع كرده آنها را اگر عالم بوده و احتياج به تعلم از بندگان خود نداشته پس خداوند خودش واضع است بعد از آني كه خدا واضع شد پس خدا اقرب به غيب از شهاده نيست و اين واضعينند كه قربي و بعدي دارند و خدا واسع است و خدا عليم است و خدا قريب به كل است الرحمن علي العرش استوي پس نسبت كل به خدا يكسان است پس خداوند وضع كرده الفاظ را به طور غيبيه براي معاني غيبيه و به طور شهاديه براي معاني شهاديه به طور حقيقت است براي معاني غيبيه به جهت اولوليت آنها و آنها اولايند به اين اسماء از معاني شهاديه و ما را اعتقاد اين است كه الفاظ موضوعند براي معاني شهاديه به تخصيص واضع لكن به مناسبت ذاتي پس وقتي كه اين مناسبت در غيبيات بيشتر باشد و آن اولي است به وضع و خدا ترك اولي نميكند پس وقتي چنين شد پس الفاظ موضوعند براي آنها به طور حقيقت اوليه و موضوعند براي اينها يعني معاني شهاديه به طور حقيقت ثانويه و حقيقة بعد الحقيقة در هر دو حقيقت است بلكه اينها مسمي به اين اسماء شدهاند به جهت آنكه اينها امثال آنها بودند و مثال آنها بودند و الاّ اصل لفظ موضوع براي معاني غيبيه به طور حقيقت اوليه و براي شهاديه به طور حقيقت پس از حقيقت است بعد از آني كه امر چنين شد آن الفاظي كه شارع فرموده نبايد آنچه متبادر به اذهان ما باشد حقيقت باشد و آنچه از معاني غيبيه گفته شود براي آنها تأويلات باشد و مجاز باشد بلكه الفاظ اولاً براي معاني غيبيه وضع شده و استعمال ميشود و گفته ميشود و بعد از آن براي معاني شهاديه استدلال ميشود و استعمال ميشود پس سماء در وجود پاك محمد۹ اول و به طور حقيقت است و بعد از آن اين آسمان سماء شده و به اين سماء گفتهاند به جهت آنكه اين سماء شهادي مبدء فيوض شهاديه است چنانكه آن سماء غيبي مبدء جميع فيوض است و اين سماء شهادي مبدء حركات است چنانكه آن مبدء جميع حركات است و اين مبدء امداد مادون است چنانكه آن مبدء جميع امداد است و اين سماء محيط است چنانكه آن محيط به كل است و اين سماء اشرف و الطف و خارج از طبايع است چنانكه او الطف و اشرف و خارج از طبايع جميع ملك است و علي هذه فقس ماسواها پس اين سماء شهادي مسمي به اين اسم شده به جهت مشاكلتي كه به آن دارد و ما من دابة في الارض و لاطائر يطير بجناحيه الاّ امم امثالكم اينها مثلهاي آنها و صفتهاي آنهايند بنابراين معاني و از اين قرار پس آنچه ائمه : فرمايش فرمودهاند در كيفيت معراج همه به طور حقيقت است نه به طور مجاز و اصل آنها است و اين الفاظ در آن معاني به طور حقيقت اوليه است و براي معاني شهاديه بعد از آن حقيقت شده پس پيغمبر۹ در شب معراج كه تشريف بردند رفتند تا اينكه رسيدند به ركني از اركان عرش كه آن را ركن حيات ميگويند و آن را عين الحيات ميگويند و همين است درياي صاد و خدا امر كرد پيغمبر را كه ادن من صاد و توضأ و اقرء و صل پس پيغمبر وضو گرفت از آن بحر و قرائت كرد و نماز كردند و كيفيت اين اعمال و حقيقت اين اعمال را بايد فهميد كه وضو چه بود و سبب چه بود كه بايد وضو بگيرد و قرائت بكند و نماز كند و قرائت اول نمازش باشد و نماز ظهر باشد و پيش روي عرش نماز كند و عرش را قبله خود قرار دهد اينها چيزهايي است كه به انظار ظاهره اشكال دارد يك روزي عرض كردم كه اصل موت از انقطاع از مبدء است و اصل حيات به جهت اتصال به حي قيوم بالذات است و هرچه از حيات بالذات منقطع شد ميت است و موت است انك ميت و انهم ميتون لكن هرگاه كسي متصل به خدا شد به فضل حيات او حي ميشود پس بنابراين مخلوق هرچه اقرب به مبدء است اشد و اقوي حياتاً است و هرچه ابعد از مبدء است اشد موتا و اكثر موتاً ميشود پس از اين جهت عالم شهاده نسبت به عالم غيب عالم موت است و عالم غيب نسبت به عالم شهاده عالم حيات است از اين جهت فرمود و ان الدار الاخرة لهي الحيوان پس مقام دنيا مقام موت است انك ميت و انهم ميتون پس اين عالم كه مقام موت است و عرض كردم كه جميع اين حدثهاي صغيره و حدثهاي كبيره از حصول موتي است كه در بعض بدن يا در كل بدن حاصل ميشود پس عالم شهاده و اهل عالم شهاده محدثند بعضي از آنها محدثند به حدث اصغر و بعضي از آنها محدثند به حدث اكبر و جميع عالم شهاده عالم حدث است و عالم عروض موت است به واسطه بعد از مبدء و آن كسي كه راكن در اين عالم و منهمك در اين عالم است محدث است يا به حدث اكبر و يا به حدث اصغر بعد از اينكه بنا شد از اينجا بالا بروند و از اينجا بگذرند و داخل عرصه افلاك شوند به ركن حيات كه رسيدند آنجا ماء الحيات است كه در در دروازه بهشت رضوان خداوند يك چشمه عين الحياتي قرار داده است چنانكه بر در اين جنان سبع خداوند اين ماء الحياة را قرار داده و از جمله عجايب اين است كه اين چشمه حيات را خداوند بر در بهشت آفريده يعني چه و اين چه اوضاع است به خدمت سامي عرض ميشود كه شكي در اين نيست كه چشمه آب حيات در ظلمات است و حضرت اسكندر در سيري كه ميكرد رفت به ظلمات و حضرت خضر به همراه او بود و خضر از آن آب خورد و هركس از آن آب خورد نميميرد تا نفخه صور و بايد هميشه باشد و در اين شكي نيست و منقول هم هست لكن حضرت اسكندر را ببينيم كه اين سيري كه كرد در روي زمين به پهنا سير كرد و رفت در ظلماتي كه در روي زمين است يعني آن ظلماتي كه زير قطب شمالي است كه قطعهاي است كه گودي دارد كه آنجا داخل زمين گودي ميشود كه معدل النهار و منطقة البروج هر دو مخفي ميشوند و آفتاب در منطقه است به طور معدل حركت ميكند و هردو دايره كه مخفي شد ظلمات ميشود و نه در زمستان و نه در تابستان آنجا آفتاب نيست و از شدت سردي كه در آنجا است ممكن نيست كه حيوان تولد كند و مسكن كند و طوري است از شدت سرما كه گياه نميرويد و آب ذائب و جاري نميشود و خون در بدن حيوان آنجا ذائب نميماند و يخ ميكند و منجمد ميشود پس ممكن نيست كه حرارت غريزي آنجا بماند پس آدم و انسان ممكن نيست كه آنجا بماند يا آنجا بتواند عبور كند و زمستان اينجا روزي دو ساعت كوتاه ميشود و آفتاب دو ساعت كمتر در روز ظاهر ميشود و اينطور سرد ميشود در جايي كه در تمام عمرش آفتاب نديده باشد سردي آنجا چه خواهد بود آنجا سردي هست كه طاقت نميتوانستند بياورند و نميشد اسكندر سير كند و در آنجا برود و زنده باشد و خود او و قشون و حيوانات و مراكب او جميعاً از سرما ميمردند و نميتوانستند ابداً ابداً عبور كنند وانگهي آن طوري كه مأثور است و منقول است و اين ظلمات آن احوال را ندارد مثلا نوشتهاند و فرمودهاند كه وقتي كه از ظلمات گذشت ديد شخصي را و آن ملكي بود و به كوه قاف رسيد و كوه قاف ريشههاي به تخوم ارضين بود و سر به آسمان از زمرد سبز و سبزي آسمان از او است تا اينكه رسيد به اسرافيل او را ديد صور به دهنش پس به اسكندر گفت دنيا تو را كفايت نكرد و تو را بس نبود و از دنيا سير نشدي كه اينجا هم آمدي و هكذا آنچه نقل ميكنند در آن نيست و اين اوضاع كه روي اين زمين است دخلي به آن ندارد و كوه قاف روي زمين نيست و از عجائب اين است كه اعداي ما از نواصب و كفار ما را قدح ميكنند كه اينها كه گفتهاند كه كوه قاف يك پارچه زمرد است و كوهي است كه سر او به آسمان است و ته او به زمين است جميع اهل جغرافيا رفتهاند و سير كردهاند و آدم هست از فرنگيها كه دو دفعه سه دفعه دور كره زمين را گشته و همچو كوهي نديده اين چطور كوهي است كه دور دنيا را گرفته و هيچ كس او را نديده و اگر چنين كوهي بود به اين وصف جميع مردم بايد او را ببينند اقلا اهل جغرافيا ديده بودند و هيچ كس او را نديده پس معلوم است كه دروغ است و چنين كوهي نيست و جوابشان دادهايم كه نفهميدهاند كه ما چه گفتهايم بلكه ما گفتيم كه اين كوه محيط به دنيا است و نگفتيم محيط به زمين است شما ملتفت نميشويد و شما حرف ما را نميفهميد و كساني كه از خودمان هستند و از اهل اخذ ميكنند نفهميدهاند كه كوه قاف كه محيط به دنيا است و دور دنيا است داخل اجسام عنصريه نيست و طور چشم عنصري آن را نميبيند و آن كوه الطف است از سموات سبع و الطف است از كرسي و از عرش و محيط به دنيا است و همچو كوهي را شما به چشم كي ميبينيد و اين كوه از زمرد سبز هم كه هست لازم نكرده از اين زمردهاي دنيا باشد بلكه از زمردهاي بهشت است و آن زمرد دخلي به اين زمردها ندارد و علي اي حال مقصود اينها نبود و مقصود اين بود كه اسكندر كه رفت به ظلمات اين حرفهايي كه ميگويند در ظلمات اين حرفها نيست و در اين ظلمات روي زمين حيوان و قشون از سرما آنجا بند نميشوند آب آنجا بند نميشود و بحري كه در طرف نقطه شمال است جميع درياش منجمد است و بحري كه زير نقطه جنوب است جميع آن بحر منجمد است پس چشمه حيات آنجا چه ميكند بحر منجمد آفتاب دارد و منجمد است حالا چشمه حيات در ظلمات زمين چگونه جاري است كه ابداً آفتاب نديده تعقل نميشود همچو چيزي پس مبادا كه سير حضرت اسكندر در طول بوده و آن ظلماتي كه اسكندر رفت و سير كرد اين ظلمات است كه شما اسمش را آسمان گذاردهايد و در پيش اهل علم شبهه نيست كه اين رنگ آبي كه ميبينيد و سواد فلكي كه شما ميبينيد اين ظلمات است اين هوا از كره بخار كه گذشتي جميعش ظلمات است و اگر كسي برود در آنجا همان بدن خودش روشن است و ديگر ساير جاها همه ظلمات است هوا و فضا ظلمات محض است پس مبادا اين ظلمات آن ظلمات باشد و مبادا اين چشمه حيات چشمه حياتي باشد كه در زير آسمان باشد يعني در مقام جوزهر فلك قمر است و چون قمر فلك حيوة است و حياتي كه به عالم بايستي برسد از جوزهر قمر بايستي برسد كه محل تقاطع شمس و قمر است و بس و از تقاطع اين دوتا احداث حيات در عالم ميشود پس رطوبت از قمر احداث ميشود و حرارت از شمس و اين حرارت و رطوبت مزاج حيات است از اين جهت جوزهر قمر مبدء حيات كل است و از اين جهت حيه دربان بهشت بود از اندرون و اين حيه از حيات مشتق است و گفتهاند كه اين حيه طويل العمر است و گفته كه حيه خودش به موت خدايي نميميرد مگر اينكه او را بكشند و حيات حيه ممازج جميع اعضاي او است حتي اينكه جسمش حياتيت دارد و حياتش جسمانيت دارد و اين را تجربه كرديم كه دو تكهاش كه ميكني هرتكه از او حركت ميكند و حيات دارد و راه ميرود و يك روزي عرض كردم كه اين حيه دربان فلك قمر است و فلك قمر فلك حيات است و حيه دربان بود از اندرون و اين طنين را خداوند چنين خلق كرده است كه اين ابرها رباينده طنيناند به جهت اينكه آنچه از فلك حيات تابيده آنها را ميربايد و بالا ميبرد و طنين حيه عظيمه است و چيز ديگر نيست به ابر بر آسمان آنها ربوده ميشود و فلك قمر هم حي است و حيه است و آن چشمه حيات در در بهشت خدا آن را خلق كرده است تا كساني كه از طبقه اول جهنم كه در طبايع عنصريه گذاشته شده بيرون ميآيند و جهنم در زمين است و بهشت در آسمان است چنانكه از اخبار برميآيد كساني كه از جهنم بيرون ميآيند و كساني كه از مقام طبايع بيرون ميآيند و ميخواهند آنها را داخل بهشت كنند ميبرند آنها را و در چشمه حيات غسل ميدهند به جهت رفع آن حدث اكبري كه در زمين براي آنها رخ داده و محدث بودهاند در زمين و آن لوث طبايع از ايشان زايل ميشود و همين كه لوث طبايع از ايشان زايل شد قابل اين ميشوند كه داخل بهشت شوند بهشت اول بهشت حيات است كه از آنجا داخل عرصه افلاك ميشوند پس آن چشمه چشمه حياتي است كه زير اين بهشت و دم در بهشت است بلكه عرض ميكنم كه اين چشمه شايد از ضوء قمر آفريده شده باشد اصل آن ضوء مربي حيات باشد وجود او كه بارد و رطب است و مربي حيات است و خود او مبيض است كه اين سوادي كه براي اشياء است كه آنها سوختهاند در طبقه اول جهنم تا اينكه مثل فحم و ذغال سياه شدهاند و بعد از اينكه در آن چشمه حيات غسل كردند ازاله آن ظل و آن سواد از آنها ميشود و ابيض ميشوند و داخل بهشت ميشوند و هستند آنجا و آنجا كه رفتند اول چيزي كه به انها ميدهند و اول غذايي كه به آنها ميخورانند فرمودند كبد حوت است اين چه لغتي است به جهت اينكه حوت مشتق از حيات است و كبد او مبدء تولد دم است و دم مقام حيات را دارد و مقام هوا را دارد و هوا منشأ حيات است پس اول غذاي كبد حوت است همين كه كبد حوت را به او خورانيدند و در چشمه حيات خود را شست و شو داد لايق دار آخرت ميشود كه ان الدار الاخرة لهي الحيوان ميشوند و آن وقت ديگر حي هستند أفما نحن بميتين الاّ موتتنا الاولي هي ذوق ميكنند و همين را ميگويند و ميخوانند و ما نحن بمعذبين آن وقت ديگر بناي حظ ميشود و سير كردن در درجات بهشت.
عرض شد قشون اسكندر كه بودند كه با او رفتند؟
فرمودند به قدر هر مثال يك نفر قشون داشت هر مثالي يك نفر سربازي براي او است و ما هم داريم.
عرض شد اسكندر چرا از آب حيات نخورد؟
فرمودند اسكندر نصيبش نبود و خضر نصيبش بود و همانقدر كه خورد و او نخورد پس خضر اشرف از او بود اللّهم احينا بحيوة محمد و آله الطاهرين.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاهم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فاعلم انه۹ موثر جميع الخلق بجسمه الشريف و خلق من شعاعه حقايق الانبياء الي آخر.
در هفته گذشته سخن به اينجا رسيد كه جميع عالم شهاده نسبت به عالم غيب مقام بعد از مبدء و حق است و مقام غيب نسبت به عالم شهاده مقام قرب به مبدء و اصل حيات و نور و خير و كمال و قوت و قدرت و علم و حكمت است پس هرچه اين خلق اقرب به مبدء باشد اين خيرات و صفات مذكوره در ايشان اقوي خواهد بود و هرچه اين خلق ابعد از مبدء باشد اين خيرات مذكوره در ايشان اضعف خواهد بود پس بنابراين اين حيات و اين قوت و اين قدرت و اين علم و حكمت در عالم شهاده ضعيفتر خواهد بود و در عالم غيب قويتر خواهد بود و در چندي قبل عرض كردم كه اتصال به خداوندي كه طاهر نام او است و نام او طيب و طاهر است سبب طيب و طهر است و اصل طيب و طهر غلبه واحديت در شيء پيدا ميشود و هرچه اشياء از آن مبدء بعيدتر شود در طيب و طهر نقصان پيدا ميشود و هرگاه ابعد شد در طيب و طهرش نقصان بيشتر پيدا ميشود تا ميآيد به غايت بعد از مبدء ميرسد به غايت ضعف حيات و غلبه موت ميرسد پس چون در غايت بعد جايي است كه موت نهايت كمال را دارد در اينجا خلاف آن طيب و طهر است به جهت آنكه در اينجا موت از همه جا اقوي خواهد بود از اين جهت مبدء حدث اكبر خواه اصغر در غايت بعد از مبدء است پس آن كسي كه در نهايت بعد از مبدء است از حدث اكبر است به جهت اينكه نهايت بعد از مبدء را دارد اين نهايت بعد از طيب و طاهر است اين نهايت قرب به قذارت ظاهر و باطن را دارد پس اينجا كه جميع اشياء واقع شدهاند در غايت بعد از مبدء محدثند محدث اكبر و اگر بخواهيد چنين فرض كنيد كه در طبيعيات كه نظر ميكنيد آنها را حدث اكبر بگيريد و اگر در علويات نظر كنيد آن را حدث اصغر بگيريد شايد پس بنابراين هركس كه از اين عرصه اجسام و دنيا كه عالم شهاده است گذشت اين وقتي ميخواهد داخل بهشت شود نميگذارند داخل بهشت شود با آن الواث و قذارتي كه از عالم شهاده به خود گرفته و با اينها داخل بهشت نميشود مگر آنكه غسل كند در آن چشمه ماء الحيوة كه دم در بهشت است و همچنين كساني كه در جهنم ساكن هستند از مؤمنين در طبقه اولاي جهنم و پس از سالهاي دراز كه در جهنم ماندهاند آنها هم داخل بهشت نميشوند با آن سواد و قذارت و چركي و سياهي و سوختگي كه بر آنها است مگر آنكه در اين چشمه حيوان غسل كنند از اين جهت در حديث است كه خداوند چشمه حيوان را در در بهشت آفريده و جهنميها را كه از جهنم بيرون ميآورند در آن چشمه غسل ميدهند و اين چشمه حيوان در زير بهشت ظهوري و جلوهاي است از آن بحر صاد كه در زير عرش است و آن بحر صاد هم ماء الحيوان است لكن ماء الحيوان ملكوتي است و آن هم در زير جنت عرش است در زير جنت رضوان است و در در رضوان هم خدا ماء الحيواني آفريده چنانكه بر در جنات سبع خدا ماء الحيوان آفريده و كساني كه از اين جنات هم ميگذرند باز قابل دخول در رضوان نيستند مگر آنكه در آن ماء الحياة غسل كنند و تطهير كنند از آن حدثهاي اصغري كه در سماوات به آنها رسيده بود اين مطالبي كه عرض ميكنم معاني اين الفاظ غريب است و الفاظش قريب است.
باري شما ميدانيد كه جهنم در زمين است و بهشتها در آسمان است و در هر آسماني يك بهشت است و در هفت آسمان هفت بهشت است اين است كه خدا در قرآن ميفرمايد لاتفتح لهم ابواب السماء و لايدخلون الجنة حتي يلج الجمل في سم الخياط و جهنم را خدا در زمين و طبقات هفتگانه زمين قرار داده و اهل جهنم آن غايت بعدي كه براي او است اهل جهنم ميتند وميت يعني كافر لقوله يخرج الحي من الميت يعني مؤمن از كافر پس اين موت حدث اكبري است كه احتياج به غسل دارد و بعد از آني كه بيرون برند مؤمنين را از اينجا در در بهشت در چشمه حيوان غسل ميدهند غسله ايشان را و بعد داخل بهشت ميكنند لكن نسبت به رضوان و اهل رضوان سموات سبع و جنات سبع هم باز مقام حدث است ولي حدث اصغر است پس از اين هفت آسمان و جنات اگر كسي گذشت آن وقت اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل اللّه بلقاء اللّه همچنين ماعبدتك خوفا من نارك كه در زمين است و لاطمعا في جنتك كه در آسمان است و اگر طمعا في جنتك كمالي است چرا اميرالمؤمنين بايد فاقد اين كمال باشد پس كمال نيست پس نقص است پس بعد است پس موت است پس حدث اصغر است پس از اين جهت بايد وضو گرفت و تطهير از آن كرد پس هركس از آسمانهاي سبع گذشت آنجا كه رفت بايد از صاد وضو بگيرد و تطهير كند و داخل رضوان شود و داخل اهل اللّه شود و به لقاء اللّه فايز شود و آنجا كه رفت بايد قرائت قرآن كند و نماز كند از اين جهت در احاديث هم هست در همين فصل الخطاب هم نوشتهايم كه در قيامت خطاب به مؤمن ميرسد اقرء و ارق يعني قران بخوان و بالا بيا و به هر آيه درجهاي را طي كن مؤمن يك آيه ميخواند و يك درجه بالا ميرود و هكذا پس بعد از آني كه وضو گرفت انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لايمسه الاّ المطهرون تنزيل من رب العالمين آنجا بايد مس كتاب را بكند و قرائت قرآن را بكند و ميكند و مبدء اذكار قرآن و اول حقايق قرآن در مقام عقل است و آيتش عرش است و بالاتر از مقام عقل منزل الكتب است اما عقل اول كتاب و اول معناي كتاب است و بعد لفظ كتاب است و معناي كتاب در مقام عقل است و لفظ كتاب در مقام نفس است و در مقام جسم است پس آنجا اول اذكار كتاب است و الكلام دليل عقل المتكلم پس جميع مبادي قرآن در مقام عقل است پس شخص در آن مقام كه وضو گرفت داخل ميشود در عرصه عقل و ميخواند آيه به آيه قرآن را و اقرء و ارق را عمل ميكند و هي قرآن را ميخواند و بالا ميرود درجه پس از درجه و بعد از اينكه قرائت او در عالم عقول تمام شد مأمور شد كه صل حالا ديگر نماز كن چرا با طهارت شدي از حدث اكبر و حدث اصغر و آن صلوتي كه در آنجا است مشتق از وصل است به اشتقاق كبير يا صلوتش مشتق از وصال است يا صلوتش مشتق از صله است و يا اينكه صلوتش را يائي ميگيريم باز به اشتقاق كبير از صلي يائي بگيريم گفته ميشود صلي اللحم و همچنين در قرآن است تصلية جحيم يا اينكه صلي زيد صلي تصلية و صلي اللحم يعني اين را به آتش تابيد و كبابش كرد و يصلها يعني به آتش ميرود و اصطلي هم كسب حرارت كردن است و گرم شدن است يصطلي النار يعني خود را به آن گرم ميكند و داغ ميكند و صلي يعني خود را داغ كرد و به آن آتش سوزانيد پس ميتوان در اين مقام صلي را از تصليه گرفت به اين معني كه سئل الصادق۷ عن العشق فقال۷ نار تطلع علي الافئدة فتحرق غير المحبوب پس چون خود را به آتش لو لمتمسسه نار و آتش محبت كه نار تطلع علي الافئده است داد و داغ كرد پس وقتي خود را به آن آتش داد و دخان انيت خود را به آن آتش مشتعل كرد و مكلس كرد و فاني كرد و اين اعظم تصليه بود و اعظم اصطلي اين است پس صل يعني خود را به اين آتش بسوزان و خودي خود را به اين آتش فاني كن پس پيغمبر۹ وضو گرفت و قرآن خواند و نماز كرد به به اين چه نمازي است نماز خوب قشنگي است و اگر صلوة را از وصال هم اشتقاق كنيم به اينطور كه مقام انغماس در بحر توحيد است كه غرق بشود و در درياي توحيد و بگذرد از انيت خود و قطره نفس خود پس نماند چيزي مگر همان درياي توحيد و همان بحر احديت و چون به اين مقام وصال و اتصال رسيد حقيقت صلوة را به جا آورد و ديگر از اين وصل و اتصال بالاتر نيست و الصلوة معراج المؤمن از اين عروجي بالاتر ديگر محقق نميشود و اگر صلوة را از صله هم بگيري شايد زيرا كه من قتلته فانا ديته و كدام صله از اين بالاتر كسي كه خود خدا ديه او شود پس خداوند او را كشت چنانكه فرمود توبوا الي بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلك خير لكم عند بارئكم فتاب عليكم اين بزرگوار هم نفس خود را در راه خدا كشت و خود را در راه خدا فاني كرد و چون فعل او فعل خدا بود پس چون خدا او را كشت پس خداوند خود را يعني نفس خود را ديه او قرار داد پس او شد نفس خدا كه خدا نفس خود را صله به او داد و او شد نفس اللّه پس ديگر كدام صله از اين صله عظيمتر و بالاتر و كدام نماز از اين نماز عظيمتر ميشود پس اين بود كه در شب معراج پيغمبر۹ نزديك بحر صاد رفتند و از آن دريا وضو گرفتند و تطهير خود از الواث بعدي كه براي ايشان حاصل شده بود فرمودند چرا كه حسنات الابرار سيئات المقربين و طلب جنت براي خلق اعظم عبادتشان است و خدا فرمود لمثل هذا فليعمل العاملون پس خدا به قومي گفت لمثل هذا فليعمل العاملون ولكن به قومي گفت مخلصا له الدين شما بايد مخلص در توحيد باشيد پس آن بزگوار از الواث لمثل هذا فليعمل العاملون وضو گرفت و تطهير كرد چنانكه حضرت امير ميفرمايد ماعبدتك خوفا من نارك و لاطمعا في جنتك بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك پس چون واجد آن مقام بود وضو گرفت و قرآن خواند و نماز كرد لكن يادم آمد تتمه كلامي در هفته پيش گذاشتم و تمام نشد و در خصوص اسكندر بود عرض كردم كه اسكندر كه رفت به كوه قاف رسيد و رفت به ظلمات و در ظلمات چشمه حيات را يافت و عرض كردم كه آن ظلمات سير عرضي در روي زمين نيست به جهت آنكه آن ظلمات موجودي كه رفت و اسرافيل را ديد و رفت كوه قاف را ديد معلوم است كه اين سير در زمين نيست به جهت آنكه كوه قاف در زمين نيست بلكه آنچه از احاديث برميآيد اين است كه كوه قاف ريشهاش در تخوم ارضين است و سر اين كوه به آسمان است و شك در آن نيست و همچنين كوهي در روي زمين نيست و رفتهاند و دور دنيا را گشتهاند و همچو كوهي نديدهاند و بسا كسي كه دو دفعه سه دفعه دور دنيا را گشته بحرش و برش را سياحت كرده است و به همچو كوهي نرسيدهاند حالا ديگر نه اين است كسي تقدسش بگيرد بگويد اين ملاعين نميفهمند و دروغ ميگويند خير نه چنين است بلكه رفتهاند و گشتهاند و اصلا نديدهاند مثل حكايت يأجوج و مأجوج كه مأثور در قرآن و در اخبار هست و اين دست بعضي صلحا و مقدسين افتاده ديگر نميدانم خواب ديدهاند يا فكر كردهاند رفتهاند و جاش را هم معين كردهاند كه باب الابواب است و نميدانم اينها را از كجا ميگويند و آنچه از اخبار برميآيد اين است كه يك اقليم دنيا يأجوج و مأجوجند اقليم از روي دنيا كم شده باشد حكايت غريبي است وانگهي در اخبار ما است در خصوص عدد يأجوج و مأجوج خلقي هستند كه بعد از ملائكه هيچ خلقي به آن كثرت نيستند پس اينها زياده از پشه هوا هستند و زياده از رمال هستند كه در براري است و بعد از ملائكه خلقي به آن كثرت نيست و اينقدر مخلوق حالا از روي زمين كم شده باشد و كسي آنها را نديده باشد يعني چه از اين گذشته اينها كه هستند در روي زمينند حالا اسكندر زحمت كشيده و سدي ساخته و آنها آن طرف سد ماندهاند آيا اين سدي كه بسته چطور سدي است چطور كوهي است اين ديوار را تا آسمان بالا برده كه نميتواند اين طرف بيايد چطور سدي است كه آنها نميتوانند از هيچ ممري اين طرف سد بيايند حالا چندين سال است اينها نتوانند خيلي حكايت است اين بنيآدم به اين ضعف و نقاهت ميبينيم بر كوهها بالا ميروند اين چه سري است كه يأجوج و مأجوج خلقي هستند كه بعضي از آنها و خلقشان به قدر نخلهاي بلند است معذلك چطور نميتوانند از اين سد بگذرند كساني كه اينطور چند نفرشان عملگي كنند ده روز خاك پشت اين كوه بريزند ميشود اين چه سري است درست است احاديث رسيده آيه در اين خصوص نازل شد كه يأجوج و مأجوج هست شكي در بودنشان نيست لكن اينها خلقي هستند ترابي كه چشم ماها بايد اينها را ببيند يا اينكه نوع ديگر از خلقند جن را هم ما نميبينيم حالا آيا اينها نوع ديگري از خلقند يا اينكه ما ميتوانيم آنها را ببينيم اگر ميتوانيم ببينيم چطور حكايتي است كه در عرض هفت هزار سال از عهد اسكندر تا حال نتوانستهاند اين طرف بيايند از اين گذشته بگويم نافهمند ما كه خيلي زرنگيم اينها پشت كدام كوه هستند پس ما هم كه نتوانستهايم از اين كوه بالاتر بريم يك نفر از آنها را ببينيم و بر و بحر عالم وجب به وجبش را فرسخ به فرسخش را اهل جغرافيا تحديد كردهاند و شكلش را كشيدهاند پس اين در كجاي دنيا است پس نيست در اين دنياي ترابي دنياي جسماني با اين جسم شك نيست كه يأجوج هست شك نيست مأجوج هست شك نيست اسكندر را هم سد برابر آنها بسته شبهه در اين نيست لكن اين مردم نميبينند آنها را و كوه قاف يك پارچه زمرد است تا آسمان سر او كشيده و سبزي آسمان از عكس كوه قاف است و ريشهاش به تخوم ارضين است و سرش تا آسمان است حالا اين ديوار به اين بلندي را هيچ كس نديده باشد اين نميشود پس لامحاله نيست كوه قاف به طوري كه چشم خاكيان او را ببيند لكن او لطافتي دارد و از اقليم ثامن است و به جز چشم اهل اقليم ثامن كسي نديده باشد آن را همچنين اسكندر كه رفت به ظلمات و رسيد به كوه قاف آن اين ظلمات نيست وانگهي در اين ظلمات حيوان عبور نميتواند بكند و انسان زيست نميتواند بكند گياه ممكن نيست آنجا زيست كند و موجود شود و آب در آنجا بند نميشود و آب آنجا يخ ميكند و خاك ميشود و متشقق و آب آنجا زيست نميكند دريايي كه هست در آنجا بحر ثلج معروف است پس همانا اسكندر از راه طول سير كرده و صعود كرده و در آن سير به ظلمات رسيده و در آن ظلمات سير كرده تا به چشمه حيوان رسيده كه در زير آسمان است و از آن خضر خورد و روزي او نشد كه از آن بخورد پس از اين جهت خضري كه الان در اقليم ثامن سير ميكند و از آن چشمه حيوان كه خورد از اهل اقليم ثامن باشد و اعراض و امراض دنيا را ريخت و فنا ديگر از براي او نيست و تا نفخه صور باقي است و ابدا در جسم او فتوري حاصل نميشود صلوات اللّه و سلامه عليه حديث است كه نام مبارك خضر را هر وقت ذكر ميكنند بر آن بزرگوار سلام بايد كرد پس وقتي كه خضر از آن چشمه خورد حيات نصيب او شد و اسكندر از آن آب نتوانست بخورد و نصيب او نشد ولكن آن بزرگوار خود و حيات مستدام دنيا كه اعم است از حيات برزخ و حيات دنيا را دريافت حيات مستدام اين دنيا نميشود اين حيات باشد بلكه دنيايي كه بهشت آدم آنجا بود جنت دنيا به او ميگفتند حضرت خضر به حيات مستدام در دنيا به اين معني مستدام است.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و يكم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابيعبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.
عجايب است تعبيرات ائمه: چون در اين فصل بناي اين فصل بر اين است كه احاديث مشكله كه منطوي است به اشاراتي و مطالب عليه و فضايل عظيمه از پيغمبر و حكايت معراج اشاره كنيم و اشاره به شرح آن بشود نه اينكه جميع احاديث معراج و تفاصيلش را خواستهايم بنويسيم اگرچه في الجمله هم معذور شوم و هنوز هم معذورم هنوز كتابي مشتمل بر همه اخبار معراج پيدا نكردهام چون نداشتم همه اخبار را متفرقه هر جايي كه گمان داشتم در تفسيري هرجا پيدا كردم و آن احاديث را مشكلاتش را اينجا ياد كرديم و اگر اخباري مانده باشد اسباب نداشتم حالا يكي از اخبار مشكله اين است كه حضرت پيغمبر در شب معراج رفتند به مقامي رسيدند كه جبرئيل به آن بزرگوار عرض كرد قف يا محمد به جهت اينكه تو به موقفي رسيدهاي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي آنجا پا نگذاشته و نايستاده بايست اينجا خداي تو و رب تو نماز ميكند پيغمبر فرمودند به جبرئيل كيف يصلي عرض كرد ميگويد سبوح قدوس انا رب الملائكة و الروح سبقت رحمتي غضبي اين نماز خداست و اين نماز هم خيلي طولاني است به اين سالها و به اين دهرها تمام نميشود پس پيغمبر عرض كرد اللّهم عفوك عفوك يعني حالا كه امر اينطور است كه ميفرمايد سبقت رحمتي غضبي پيغمبر هم عرض ميكند اللّهم عفوك عفوك مطالب مشكله است نماز خدا يعني چه؟ اين نماز چه معني دارد پس به جهت شرح اين مطلب ميگويم اولا كه حضرت پيغمبر۹ رفت به جايي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي آنجا نرفته بود و از آنچه در ايام گذشته در شرح فقره اولي عرض كردهام معلوم شده كه نميرود چيزي صعوداً به مقامي مگر آنكه نزولاً از آن مقام آمده باشد و نميرود چيزي به مقاميطبعاً مگر آنكه حيز او آنجا باشد طبعا يا قسرا و قهرا و هرگاه قهرا چيزي را به مقامي بردي قسرا لامحاله برميگردد به مقام و حيز خود و اشاره به اين معني و حيز كلام امام است كه در شرح حديث پيغمبر فرمود كه من در شب معراج به جايي رسيدم كه جميع خلق را ميت يافتم و به جز خودم كسي را آنجا نديدم امام فرمود در شرح اين فقره كه اگر نه اين بود كه نفس و روح او مخلوق از آن مقام بود به آن مقام نميرسيد پس معلوم است كه روح و نفسش در مقامي بود كه كسي با او شريك نبود و در آن مقام روح و نفسش در حيزي بود كه هيچ كائني ديگر در آن حيز نيست و اگر كائني ديگر در آن حيز باشد آن هم جفت پيغمبر خواهد بود وانگهي كه داخل اجماعيات است كه پيغمبر۹ بهتر كاينات است و سرور و اشرف موجودات است و اين مسلمي است پس اصل مبدء و حيز آن بزرگوار در جايي است كه در آنجا غير از او كسي نيست و آن حيز در حيز جمادات نيست و در حيز نباتات و حيوانات و اناسي و انبياء نيست پس معلوم است كه آن حيز خاص به ايشان است و آن حيز همان مقام لاهوتي است كه آنجا مقام ايشان است و آن قصبه ياقوت است كه در اجمه لاهوت روييده و آن قصبهاي است كه چهارده بند دارد و در اجمه لاهوت روييده و به جز آن يك قصبه، قصبه ديگر هم نروييده است در آن نيزار لاهوت.
اما قصبه است به جهت آنكه جوفا است يعني مجوف است زيرا كه من جميع الجهات او فاني كرده خود را و متحرك است بر قطب خود و خود را پنهان كرده و از خود خالي شده و جميع صمديت را براي خدا قرار داده نه از براي خودش و خود او صمد نيست و خبر ميدهد از صمديت خدا نه خود پس قصبه است و مسمط نيست و اجوف است و صمديت را براي خداي خود وحده لاشريك له قرار داده نميبينيد كه شعله اگر صمد است به نار صمد است و اگر جوفا است به دخان جوفا است و دخانيت خود را نيست كرده به جوفا بودن خود و صمدانيت را هست كرده به نار پس شعله صمد است بالنار و اجوف است بالدخان حالا همچنين پيغمبر۹ فقير است بالنفس و غني است باللّه از اين جهت فرمود الفقر فخري و پيغمبر۹ من حيث نفسه غني من حيث الرب يعني من حيث الانية للغني اغني من كل شيء است اين است كه ياايها الناس انتم الفقراء الي اللّه واللّه هو الغني الحميد و غني است اما فقير است من حيث نفسه به طوري كه لايملك لنفسه نفعا و لاضرا و لاموتا و لاحياتا و لانشورا پس كلمه توحيد به همين بيان درست شد كه به لااله جوفا است و به الاّ اللّه صمد است پس خود وجود مبارك او لااله الاّ اللّه است چنانكه در زيارت جواديه است السلام علي حروف لااله الاّ اللّه في الرقوم المسطرات و اگر به نظر لااله به او نظر ميكني جوفا است و از خود خالي شده و اگر به نظر الاّ اللّه به او نظر ميكني صمد است و آيت صمديت خدا است پس آن بزرگوار رفت بالا تا به جايي رسيد كه در آنجا جز او كسي ديگر گام نزده بود اين است كه در اخبار هست كه ميفرمايند خدا ما را خلق كرد پيش از آنكه خلق كند اشياء را به هزار هزار دهر و اين لفظي است كه تعبير آوردهاند از آنچه لفظ ندارد خواستهاند تعبير بياورند پس هزار هزار دهر كه گفته درست است و اگر صد هزار هزار هزار هم بگويند درست است و فوق اينها هم به مرات بگويند درست است به جهت آنكه چيزي كه لامقدار له است به مقدار تحديدش نميتوان كرد حالا روح ملكوتي يك من است يا دو من است يا سي من است يا صد من است يا هزار من است وزن ندارد مثل اينكه وقتي بچهها بازي ميكنند باهم ميگويند چقدر مرا دوست ميداري ميگويد يك من يا دو من هم از عالم وزن نيست همچنين روح از عالم وزن نيست چند من برنميدارد و حالا كه از عالم وزن نيست هرچه گفته شود از تعبيرات، محض بسياري است ميخواهي يك منش بگو يا نيم من يا صد من يا هزار من و الاّ مقدار ندارد محبت و همچنين است سبق دهر بر زمان دهر سنين و شهورند زيرا كه جميع سنين و شهور در عرصه زمان است آن سبقي دارد بر زمان بلازمان من به زمان چطور تحديدش ميتوانم بكنم گفته ميشود ارواح خلق شدهاند پيش از ابدان به چهار هزار سال ولكن مقصود محض كثرت است حالا اين چهار هزار سال تعبيري است از آن مطلبي كه در دل دارد از آن رتبي كه در نظر است و الاّ چيزي كه سبقش بيرون از سنين و شهور باشد همچو چيزي چطور به سبق سنين و شهور سابق است كل سنين مال اين عالم است كه زماني پس از زماني ميآيد و تدرجات زماني دارد حالا همچنين ائمه سلام اللّه عليهم از سبقت آن بر اشياء به اختلاف تعبير آوردهاند حضرت امير از دور آمد پيغمبر فرمود مرحبا بمن خلقه اللّه قبل ابيه آدم باربعين الف عام حالا نه واقعا مقصود چهل هزار سال است كه عدد و كم مقداري آنجا برود بلكه مقصود محض تقدم رتبه است و گاهي فرمودند صد هزار سال و گاهي فرمودند هزار هزار سال و هزار هزار دهر و هكذا و اينها به هيچ وجه دليل اختلاف نيست در نظر حكيم مگر آنها دست فقيهي يا متكلمي بيفتد اختلاف بفهمد و الاّ محض كثرت مقصود است و در محاورات بسيار گفته ميشود ده دفعه گفتم به تو هفتاد دفعه گفتم يا صد دفعه يا هزار دفعه گفتم به تو كه بكن و نكردي و مقصود محض كثرت است نه اين خصوص عدد يعني خيلي گفتم پس ائمه سلام اللّه عليهم به اختلاف مراتب اينطور تحديدات كردهاند و عددي فرمودهاند و آنچه من ميفهمم اين است كه تحديدات ثوابهايي هم كه ائمه فرمايش كردهاند از همين باب است فلان دعا را بخوان صد حورالعين ميدهند و يك حديثي است يك حورالعين ميدهند و هكذا جميع اين اختلافات از همين باب است و همچنين احاديثي كه در ثواب زيارت سيدالشهداء در حديثي است كه به هر گامي ثواب حج و عمره براي تو نوشته ميشود و در حديثي به هر روزه حج و عمره و در حديثي نود حج و به اختلاف ميفرمايد و همه به جهت اين است كه آنچه در آنجاست به كميات و مقادير اين عالم راست نميآيد و خواستهاند چيزي بگويند كه نفس شنونده مشتاق شود و كثرتي و عظمتي از آن استنباط كند و الاّ به عدد و شماره اين دنيا عدد برنميدارد توصيف ندارد از اين است كه خيلي جاها ميفرمايند ما لاعين رأت و لااذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر و همچنين ميفرمايد در شب معراج چيزي چند ديدم كه لااقدر ان اصفه و يك عبارتي از شيخ مرحوم در يكپاره رسائل خود ميفرمايند كه بعض مطالبي است كه من آنها را ميدانم و بعضي است كه ميتوانم بگويم و مأمور به گفتنش هستم و يكپاره مطالب هست كه ميدانم و مأمور به گفتن آن نيستم به جهت آنكه لاكلما يعلم يقال و لاكلما يقال حان وقته و لاكلما حان وقته حضر اهله و يكپاره مطالب هست كه لماعط لها بيانا آن مطالب را ميفهمم ولكن بيانش را ندارم و آن خطيب مصقع وقتي بگويد من بيان ندارم خيلي مطالب عظيمي بايست باشد سيدمرحوم يك وقتي اين را ميفرمودند كه امام وقتي ظاهر ميشود بيعتي از مردم ميخواهد بگيرد كه به خط و مهر حضرت رسول است نقباء فرار ميكنند يكي از اصحاب سيد عرض كرد سيدنا شيء هو و شيء يقول پس اينجوره مطالب ببينيد چه مطالبي است كسي مالك سخن است و ميفرمايد نحن امراء الكلام و فينا قد تهدلت غصونه و تنشبت عروقه همچو كسي بفرمايد بيان ندارم پس مطلب خيلي عظيم است و همچنين آنچه در مقام تقدم پيغمبر فرمودهاند حد ندارد اگر بگويم هزار هزار دهر راست است و در يك حديث صد هزار هزار دهر است و راست است و چون حد ندارد براي اشعار محض كثرت فرمايش فرمودهاند ديگر تا آن شنونده چطور بوده گاه هست به يك كسي اگر ده سال ميفرمودند چندان به نظرش كثرتي نميآيد وقتي بفرمايند ده هزار سال دهشت ميكند و به نظرش خيلي ميآيد و كسي هست كه از ده هزار سال هم دهشت نميكند ميگويند صد هزار سال و همه راست است و نه اين است كه همين محض دهشت آن باشد بلكه هرچه بگويي بر آنجا واقعاً حقيقتاً صادق است پس وجود مبارك او تقدم دارد بر جميع كاينات هزار هزار دهر واقعا و هر دهري صد هزار سال است به آن تفصيلاتي كه شنيدهايد پس در شب معراج آن بزرگوار از حضيض ارض صعود فرمود و رفت تا آن مقام و جميع مراتب عرضيه خود را انداخت و جميع مراتب مادونش از حقايق انبياء گرفته تا اين جمادات جميع اين مراتب مراتب عرضيه او است و ذاتي او همان است كه در آن حيز است و هيچ كس در حيز او نيست پس همه اين مراتب عرضيه را گذارد و رفت تا به مقامي رسيد كه جميع ماسوي را ميت يافت و جبرئيل گفت لقد وقفت موقفا ماوقفه ملك قط و لانبي شأن هيچ چيزي نبود آنجا پا بگذارد و از همين جهت جبرئيل هم ايستاد و گفت لو دنوت انملة لاحترقت اگر من يك خورده پيشتر بيايم ميسوزم تو نميسوزي من ميسوزم به جهت آنكه اگر الف برود به عرصه مداد همچو كه پا بگذارد در عرصه مداد غرق ميشود و فاني ميشود و به كلي ميسوزد و خاكسترش به باد ميرود وانگهي كه آن دريا درياي مسجوري باشد و به كلي تمام ميشود اگر اثنان و ثلثه پا بگذارد در درياي احد به كلي ميسوزد و فاني ميشود و خاكسترش به باد فنا ميرود ولكن خود احد در آن دريا سباحت ميكند و به هيچ وجه غم ندارد و خائف و وجل نيست از بيكراني اين دريا همچنين جبرئيل نميتواند بگذرد مبدء تعين و هستي جبرئيل مقام او است كه دوين سدره مقام طبيعت باشد چگونه ميتواند از آنجا بگذرد اگر پا بالا بگذارد به عرصه نفوس ميسوزد و تمام ميشود به جهت آنكه جبرئيل از عالم طبايع است پس پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه رفت به عرصه نفوس و از طبايع گذشت و مقام نفوس مقام شجره خضراء است و مقام سدرة المنتهي است و مقام جبرئيل در دوين سدره است پس به اين جهت آنجا ماند و حضرت تشريف بالا برد و اين سدره منتهي است به جهت آنكه منتهاي جميع ذوات جزئيه و صفات جزئيه و اعمال و شخصيات و تعينات همه تا اينجا بيشتر نميرود از اينجا گذشت و ديگر بالا مقام اطلاق و عدم تعينات و تشخصات و مقام تجرد از تعينات شهاديه است ميرود به عرصه دهر خالص و تعينات شهاديه به كلي زايل ميشود و از اين جهت جبرئيل لو دنوت انملة لاحترقت و آن عرصه عرصه نفس كليه بود و اگر عرصه نفس جزئيه بود كه وطأه نبي و حال آنكه لميطأه نبي لكن انبياء مرسلين را در سموات گذارد و هر نبي را در سمائي گذاشت نوح را در يك آسمان ابراهيم را در يك آسمان موسي و عيسي هريك را در يك آسمان و رفت و گذشت از هفت آسمان و به كرسي رسيد كه منبت سدرة المنتهي بود آنجا كه رسيد جبرئيل توقف كرد و عرض كرد كه آنجا ملك و نبي پانگذارده و آنجا كرسي كلي است و آن نفس كليه الهيه است زيرا كه نفوس جزئيه و شئون نفس در افلاك است ولكن مقام كرسي مقام نفس كليه عالم است كه آن منبت سدرة المنتهي است و آن ارض جنت است لكن جنت عدن كه مخصوص پيغمبر و اهلبيت او است آن جنتي است كه ساير انبياء و شيعيان آنجا نميروند و اينها در هفت جنان ديگر ميروند و در جنت هشتم هيچ كس جز ايشان نميتواند برود اگر انبياء آنجا روند محترق ميشوند عوض راحت عذاب براي ايشان ميشود و ايشانند كه آنجا ميتوانند سكنا كنند و بمانند و غير ايشان نميتوانند بمانند اين است كه ميفرمايند سقف الجنة عرش الرحمن اين سقف سقف بهشت هشتم است سقف جنت عدن است كه عرش رحمان سقف آن است و آن سقف مظل است براي جنت و بر آن جنان سبع و سقف كل است لكن مظل بر جنان هشتم است و آنجا منبت سدرة المنتهي است و جنتي است مخصوص محمد و آل محمد: پس پيغمبر رفت به آنجا و جبرئيل عرض كرد قف يا محمد فان ربك يصلي قال كيف يصلي قال يقول سبوح قدوس انا رب الملائكة و الروح سبقت رحمتي غضبي و اين مراتب بالاي سدره است كه به اين الفاظ تعبير شده است و شرح شده و جبرئيل عرض كرد كه از اينجا كه تو تجاوز كردي به چهار مقام ديگر ميرسي من نرفتهام آنجا لكن شنيدهام و به وحي به من رسيده و آيت آن را من در عرصه و مقام خود يافتهام و آن چهار مقام است به طور توقف باش كه در آنجا چهار مقام است يكي مقام سبوح قدوس است و يكي مقام انا رب الملائكة و الروح است و يكي مقام سبقت رحمتي است و يكي مقام غضبي است اين چهار مقام بالا هست و تو در اين مراتب به طور تأمل و توقف باش خداوند اين چهار كلمه را گفته و اين گفتن انقطاع ندارد و اين نماز خدا است و نماز متصلي است كه دائم اين نماز را ميكند پس در عالم فؤاد سبوح قدوسش گفته ميشود و در عالم عقول انا رب الملائكة و الروح گفته ميشود و در عالم ارواح سبقت رحمتي گفته ميشود و در عالم نفس غضبيش گفته ميشود و به لحاظي روح و نفس را يكي بگيريم و كل سبقت رحمتي به هردو گفته ميشود و غضبي در مقامات دانيه از سدره فمادون مقامات رحمت تقدم دارد بر مقامات غضب اين ميشود و اگر بخواهيم نفس را همعرصه غضب بگيريم شايد غضب در هر عالمي مناسب آن عالم هست اين است كه فرمود ليس نفس الاّ و لها شيطان عرض شد أولك شيطان قال بلي ولكنه اسلم اگرچه خودي پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه اشرف از افئده جميع ماسوي باشد لكن نسبت به فؤاد پيغمبر مقام بعد است پس شر است و اين استغفار در ايشان از آن باب است به ملائكه خدا فرمود سبقت رحمتي غضبي پيغمبر فرمود عفوك عفوك نفس مرا داخل مغفورين كن رسم ديار را عفو كن عفو كن مقام نفس.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و دوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابيعبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.
سخن در اين بود كه بعد از آني كه حضرت پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه به سدرة المنتهي رسيد جبرئيل عرض كرد كه بايست اي محمد زيرا كه تو در جايي ايستادهاي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي در اين مقام نايستاده بايست اينجا كه خدا و پرورنده تو نماز ميكند پيغمبر فرمود چگونه نماز ميكند جبرئيل عرض كرد ميگويد سبوح قدوس انا رب الملئكة و الروح سبقت رحمتي غضبي پيغمبر فرمود اللّهم عفوك عفوك مقصود شرح اين مقام بود كه نماز خدا چه چيز است پس عرض ميكنم اصل صلوة در زبان عربي كه واوي باشد به اشتقاق صغير معروف به معني رحمت آمده و به معني دعا آمده يعني اصلش به معني دعا است و از همين باب است صلوتي كه بر ميت ميكنند اين را هم صلوتش ميگويند دعا است و نمازي نيست كه صاحب ركوع و سجود باشد بلكه چون دعايي است بر ميت او را صلوتش ميگويند و صل عليهم ان صلوتك سكن لهم و لاتصل علي احد منهم مات ابدا و لاتقم علي قبره پس صلوة يعني دعا و اين نماز معروف ما را به لغت شرعي ما صلوة گفتند و كلمه صلوة را از آنجا برداشتند و به اين نماز معروف صلوة گفتند و اين مثل اصطلاحي است كه نحويين دارند كه كلمه را از لغت برميدارند ميآورند براي شيء مخصوصي استعمال ميكنند و آن كلمه حقيقتي ميشود براي آن شيء مخصوص مثل فاعل كه براي مرفوع بعد از فعل استعمال ميكنند و حقيقت است و مفعول براي منصوب بعد از فعل است و حقيقت است حالا در اصطلاح شرع هم اين صلوة را پيغمبر۹ از لغت برداشته و در آنچه خودش آورده استعمال فرموده و اين را حقيقت شرعيه ميگويند كه به تكرير حالي امت كردند تا اينكه حالا متبادر است و در اوائل استعمال متبادر نبود و محتاج به قراين بودند ولكن بعضي الفاظ حقيقت متشرعه است كه اهل شرع در ميان خودشان اصطلاح كردهاند نه شارع مثلا وضو در لغت به معني دست شستن استعمال ميشود مثل وضو قبل از طعام و بعد از طعام كه به معني شستن دست است تا اينكه دست فقها افتاد و به كثرت استعمال در وضو خاص اين معني متبادر شد در عرف متشرعه و از جمله آن الفاظ يكي لفظ صلوة است و حضرت پيغمبر اين صلوة را از معني دعا برداشت آورد به معني اين اركان مخصوص استعمال كرده و و در اين حقيقت كرد حالا به چه مناسبت اين را صلوة گفتند و حال آنكه به معني دعا است ميگويم دعا به معني دعوت كردن و خواندن است هركس كسي را ميخواند او را ميگويند دعاه و دعوت كسي را اقسام دارد يا اين است كه دعوت ميكنند و به سوي خود و به خود ميخوانند به زبان يا اين است كه دعوت ميكند به سوي خود به حركات و اعمال و افعال خود و اين هم دعوت است مثلا شيخيه اگر در جميع حركات و اعمال خود موافق شرع حركت كنند به طور عدالت و تدين راه روند به همين اعمال خود مردم را به سوي خود ميخوانند و آنها را راغب ميكنند به جانب خود به جهت آنكه وقتي ميبينند جميع اعمال آنها موافق شرع است عدالت است مردم به سوي ايشان ميل ميكنند و ميآيند و آمدن آنها اجابت ميشود و استقامت اينها دعوت ميشود آنها را به سوي خود و بسا اينكه بعضي ديگر از اينها راننده از حق بشوند و شيطان بشوند كه هرگاه مخالفي از دور نگاه كند آن را ببيند ميبيند لوطي است شارب الخمر است فحاش است بيوفا است مال مردمخوار است پس ميگويند معلوم است اينها همه چنينند پس بر باطلند و از همين جهت برميگردد پس اينها ميشوند راننده از حق و شياطيني كه واقعند در بيرون خانه توي كوچه و مردم را به اعمال خود و ا فعال خود و حركات و سكنات خود ميرانند و اينها در بيرون خانهاند و اين را تو راه ندادهاند و بيرون باب است باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب بيرون و توي كوچه ايستادهاند در اين خانه با اين اعمال و افعال هركس در اين راه ميگذرد اين را كه ميبيند ميگويد اين دليل اين است كه ما في البيت اين اوضاع است و اين كلبي است عقور و اين شيطاني است كه مردم را از آل محمد دور ميكند ببينيد چه معصيتي خواهد بود و بترسيد كه مبادا چنين شويد و از خدا بترسيد و شيوه تقوي را از دست ندهيد پس به اعمال بهتر مردم را به حق ميتوان خواند و به اعمال بدتر مردم را از حق ميتوان دور كرد و چون يافتيد كه دعوت اعم از اين است كه دعوت به سوي خير باشد يا دعوت به سوي شر باشد حالا اگر كسي بايستد در وقت معيني كه مناسب باشد بپوشد لباس مناسبي به سوي جهت مناسبي بايستد و بپوشد لباس مناسبي و بايستد به جهت مناسبي و بگويد الفاظ مناسبي و بكند افعال مناسبي دعوت ميكند به اين حركات و به اين اقوال و اعمال توجه او را و دعوت ميكند رحمت او را و مغفرت او را اتصال او را و تقرب او را همه افعال روي هم رفته قول قربتي است قول اللّهم اغفر لي است اللّهم ارحمني است آني كه اين ميطلبد يك مطلبي است كه همه اينها را دارد مثل اينكه در تعبير از مطالب غيبيه از الفاظ شهاديه عرض كردم همينطور كسي كه رو به خدا ميكند بخواهي تعبيري بياوري از توجه او به قول اللّهم اغفر لي است اللّهم ارزقني است اللّهم اصلح لي اموري است اللّهم زوجني است و هرچه به اين بگويي هست اين سر احديت در هرجا ظاهر شد و تو متوجه آن شدي و او در تو ظاهر شد چنانكه به نور احديت ملك قائم است بما فيه وقتي كه او در تو ظاهر شد ملك بما فيه را خواندهاي و دعا است اللّهم ارزقني ملكا اللّهم ارزقني روحا اللّهم عافني اللّهم اغفر لي اللّهم قر عيني قو بصري و سمعي و قو جوارحي همه اين دعا شده به همان توجه به خداي احد جلشأنه پس به اين اعمال انسان دعا ميكند و دعوت ميكند خدا را اين است كه عرض كردهام كه عمل ما و قوابل ما و دعاهاي ما همه مغناطيس هستند براي مقبولات و اجابات كه براي ما ميشود و اين صعوداً چنين است و اگر نزولاً را ملتفت شويد منفعت بيشتر ميبريد و آن اين است كه مادام كه شما نظر نكنيد به مرآت آنچه در مرآت است نظر به شما نميكند و محال و ممتنع است كه شما نظر به آنچه در مرآت است نكنيد و آنچه در مرآت است نظر به شما بكند اگر روت را به ديوار بكني عكس روي تو به ديوار در آينه ميافتد روت را به آسمان بكني عكس روي تو به آسمان در آينه است لكن تو كه نگاه كردي به آنچه در آينه است پس آنچه در آينه است آن وقت نگاه به تو ميكند اين را كه يافتيد ميدانيد كه تا خداوند عالم نظر نكند به بنده به نظر رحمت بنده به خدا نظر نميكند به نظر دعوت و در همه حال رحمت مقدم است بر دعا و هميشه آنچه از خدا است مقدم است بر آنچه از بنده است ميخواني يا مبتدءاً بالنعم قبل استحقاقها پس ما من اللّه مقدم است بر ما من العبد رتبةً و وجوداً اگرچه ظهوراً مؤخر باشد پس خداي رؤوف رحيم هرگاه نظر كرد به بنده خود به نظر رحمت بنده هم در اين وقت ميتواند به خدا نظر كند به نظر دعوت پس هرگاه بنده دانست كه نظر دعوت بنده موخر است از نظر رحمت خدا از عجب ايمن ميشود بلكه خاضعتر و شاگردتر ميشود و ميفهمد كه اين نعمت و عبادت از آن غير است و از آن خدا است و از خود او نيست پس سالم ميشود از عجب پس اين كوچك ميشود به جهت سبق نعمت خدا و هرگاه خود را ميبيند و سبق دعوت خود را ملاحظه ميكند بسا اينكه ميگويد ما مردماني هستيم كه به عملمان كاري ميكنيم و مردماني هستيم مستجاب الدعوة و كمالي و اعمالي و خيراتي در خود ميبيند و معجب ميشود و هالك ميشود و هركس اعمال خود را منجي بداند هالك خواهد بود و اعمال خود شخص منجي نميشود محال اين نخواهد شد و خيال كند كه چون من اين عمل را كردم چنين شد اين خود را مستقل دانسته و خدا را معدني فرض كرده و خود را كننده اين معدن و ميگويد خودم كندهام و خودم اين كار را كردهام به جهت اين است كه فرض ميكند خدا آنجا نشسته بود مثل معدني كه شعور ندارد و من اينجا به قوت بازوي خودم به كثرت نمازي كه كردهام اين كار را كردهام نعوذ باللّه چيز عجيبي است فرمايش حضرت پيغمبر ميفرمايد و اين را انسان بايد دستور العمل خود قرار دهد سعد معاذ را پيغمبر خدا مشايعت ميكردند وقتي مرده بود مادر سعد گفت خوشا به حال تو اي سعد كه پيغمبر مشايعت تو ميكند حضرت فرمود يا امسعد لاتحتمي علي اللّه بر خدا حتم مكن تو خيالت ميرسد كه خدا حالا ديگر نميتواند نيامرزد پس شخص بايد دايم از خداي خود مضطرب و خائف باشد تو چه ميداني كه خدا با اين چه كرده و چه خواهد كرد حالا كسي كه خود را ميبيند و اعمال خود را ميبيند بر خدا حتم ميكند و خيال ميكند كه به قوت بازوي خود كرده است اگر اين نمازها را نكرده بودم همچو نميشد چنين نيست اينها حتم نميكند بر خدا چيزي را بلكه بايد ملتفت اين باشد كه اگر او نظر رحمت به من نكرده بود من نميتوانستم به او به نظر دعوت نظر كنم اگر ذكري كرده است او را بايد ملتفت بشود كه او نگاه به من كرد كه من نگاه به او كردم نه اينكه من نگاه به او كردم و او به مكافات نگاه من به من نگاه كرد استغفر اللّه بلكه او نگاه به من كرد كه من نگاه به او كردم پس اين هم يك شكر ديگري ضرور دارد ذكر ديگري است و او ابتدا به اين نعمت كرد محتاج به من نبود و بايد شكر ديگري كنم و ذكر ديگري كنم پس اين اعمالي كه صادر ميشود جميعاً اين دعاها مغناطيسند براي آن اجابات و اينها ابداني هستند براي آن ارواح ولكن ارواح را خدا پيش از ابدان به چهار هزار سال آفريده نهايت آن ارواح جلوه نميكنند مگر در ابدان مستعده ابدان مستعده كه اينجا پيدا شد اينها لسان داعي ميشوند براي آن ارواح و لسان داعي كه پيدا شد خداوند آن روح خالص را در آن قالب قرار ميدهد و اگر اين را دانستيد خواهيد فهميد كه حرامزاده چه تقصير دارد و چرا حرامزاده شر الثلثة است پدرش توبه ميكند نجات مييابد و مادرش توبه ميكند نجات مييابد و خود حرامزاده سعيد نميشود و به بهشت اصلي نميرود هرچه فرياد كند مثل صايح([۳]) بنياسرائيل و آن كسي بود كه من اسم او را صايح بنياسرائيل گذاردهام يعني توي دلم هي فرياد ميكند و آن شخصي بود كه پيغمبر آن زمان به او خبر داد كه تو حرامزادهاي و اين مرد عابدي زاهدي بود به حسب ظاهر اين را كه شنيد سر به بيابانها گذارد سياحت ميكرد و در بيابانها هي فرياد و صيحه ميزد ماذنبي ماذنبي يعني گناه من چيست گناه من چيست حالا مقصود اين است كه بعد از اينكه اين سر فهميده شد كه اين ابدان جواذبند براي ارواح مناسبه مطلب معلوم ميشود كه بعد از آني كه پدر و مادر زنا كردند چون اين نطفه رجس نجس را به دعوت نفس اماره و شرك شيطان در اين رحم غير حلال ريختند و اين نطفه در اين رحم بزرگ شد و قابل القاء روح خبيثي شد و طالب و جاذب او شد حالا اين بدن رجس و نجس و خبيث است نه اين دعوت روح طيب صالحي ميكند و نه القاء روح طيب صالحي بر اين ميشود و در عالم ذر خباثت ذاتيه آن روح داشته و در آنجا قبول دعوت نكرده و در آن عالم مانده تا اينجا بدن خبيث نجس مناسب او كه درست شد آن روح در اين بدن آمده نه اين است كه بدن نجس و خبيث است و از خدا مسئلت روح طيب كرده باشد يا آن ارواح طيبه كه در عالم ذر هستند بياورند در همچو بدن خبيثي بگذارند بلكه الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات و الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات اولئك مبرؤن مما يقولون پس آن حرامزاده ميشود هم بدنش خبيث است و هم روحش خبيث است و هي فرياد ميكند ماذنبي ماذنبي و اگر خودش هم اگر شعور داشته باشد ميفهمد گناه خود را و نه اين است كه دلش ميخواهد خوب شود و نميشود بلكه نميخواهد خوب شود عدو انبياء است و عدو اولياء است اگرچه به ظاهر مرد عادلي زاهدي مرد درستي باشد لكن دشمن انبياء است و دشمن انبياء و اولياء نميشود مگر حرامزاده دشمن اميرالمؤمنين نميشود مگر اينكه حرامزاده باشد.
خلاصه پس اين اعمالي كه سر ميزند جميعاً جواذبند براي ارواح مناسب خود ايشان و اين مسأله مبدء و منشأ و اصل علم سيميا است به جهت آنكه صاحب علم سيميا وقتي ميخواهد نفس مريخي را تحصيل كند مثلا و ميخواهد تسخير مريخ كند پس به اين جهت روز مريخ كه روز سهشنبه است پس ميگويد اين روز سهشنبه بايد اين عمل را بكنم و جامهاي كه ميپوشد بايد سرخ باشد بايد به هيئت شخص مستولي به هيئت سلطان عسوفي بنشيند و به هيئت محاربي در نهايت غضب و شدت بنشيند و شمشير در دست خود بگيرد گاه هست كه زره هم بپوشد و بيايد به هيئت محاربي جنگي بنشيند و با هيئت و سطوت تمام ان دعوت را بخواند و در حين خواندن هم ادويه حاره آنجا بخور كند و آن سمتي كه هم مينشيند بايد رو به مغرب باشد كه حار و يابس است و هكذا جميع مناسبات مريخي را بايد تحصيل بكند و بعد دعوت كند به اسمائي كه از مريخ اشتقاق شده و اسمائي كه طبع آن اسماء مناسب طبع مريخ باشد براي خود تحصيل كرده پس حالا اين شخص به هيئتي درآمده است كه مناسب مريخ است در و ديوار خانهاش را هم پردههاي قرمز آويخته فرشهاي قرمز گسترده اين قاب اين است كه خدا هم قرار داده نفس مريخي به اين بدن القاء شود و ميشود و طوري ميشود كه نفس او نفس مريخي ميشود وقتي نفس او نفس مريخي شد آن اعمال مريخي از او صادر ميشود و ارتباط به آن روح مريخ و آن ملك موكل به مريخ پيدا ميكند همين كه ارتباط به آن روح و به آن ملك پيدا كرد و هركار مريخ ميكند از او هم ميآيد استيلاء پيدا ميكند مثل مريخ و علي هذه فقس ماسواها اين است سيمياي آنها حالا ببين سيمياي ما بهتر است يا سيمياي آنها و آنها اين كارها را ميكنند كه تسخير مريخ كنند يا تسخير زهره كنند يا تسخير مشتري كنند اما سيمياي ما سيمياي محمد۹ است سيميايي است كه توحيد به ايشان ميآموزد و خدا مسخر نميشود ولكن انعام ميكند خدا توحيد را و كسي كه توحيد به او القاء شد مسخر او ميشود سماوات و ارض چنانكه خدا ميفرمايد و سخر لكم ما في السموات و ما في الارض و حضرت امير فرمودند:
خوفني منجم اخو خبل |
تراجع المريخ في برج الحمل |
|
فقلت دعني عن اكاذيب الحيل |
المشتري عندي سواء و زحل |
و كسي كه صاحب توحيد شد او حكم به مريخ ميكند و به زحل حكم ميكند و مخالفتش نميتوانند بكنند پس اين سيمياي غريبي است پادشاهي از اهل سيميا برايش خبر آوردند كه فلان سلطان بر سر تو خروج كرده ميآيد كه ولايت تو را بگيرد اعتناء نكرد هي آمد و آمد و گفتند و اعتناء نكرد تا به يك منزلي آمد و خبر دادند اين نشسته بود نميدانم چه كار كرده بود اين خبر كه به او رسيد متمسك شد به نفس مريخي كه تحصيل كرده بود يك دفعه بر يك لوح مثلثي سر آن پادشاه روي آن لوح پيش روش حاضر شد اول حيرت كرده بود كه چرا روي لوح مثلث بايد باشد بعد ملتفت شده بود كه وقتي تسخير ميكرده مريخ نظر تثليث داشته با فلان كوكب از آن بابت بوده.([۴])
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و سوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابيعبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.
عرض كردم كه به حسب لغت صلوة به معني دعا است در زبان عربي و حضرت پيغمبر۹ كه اهل علم است و اهل علم اهل اصطلاحند او را هم اصطلاحي است در علم خودش و بعضي از لغات را بعضي علماء نقل فرمودند از معاني لغويه و به جهت معانيه شرعيه وضع فرمودند و به تكرير و ترديد قراين فهمانيدند آنها را به امت و لازم نيست كه براي هرچه در دين او است لفظ خاصي وضع كرده باشد بلكه بسيار از الفاظ هست كه به همان معاني لغويه باقي است و هرچه تغيير ضرور داشت وضع فرمودند و هرچه نداشت بر همان حال باقي است و ميفرمايند نحن معاشر الانبياء نكلم الناس علي قدر عقولهم و ماارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه و از جمله كلمات موضوعه لفظ صلوة است كه به جهت اعمال خاصه و اركان مخصوصه تعيين فرمودند و به جهت آنكه جميع حركات انساني جميع افعال جميعا مغناطيس است و جواذبند براي ارواح مناسبه و ارواح مخصوصه را از خداوند عالم جذب ميكند و همچنين جميع اين اعمال شرعيه مغناطيس است براي جذب روح قرب خداوند عالم و اين اعمال و جواذب درجات دارد بعض حركات و اعمالش جذب ميكند نفس قدسيه را و انسان شرعي را جاذب ميشود و آن نفس قدسي و انسان شرعي در اين شخص پيدا ميشود و انسان ميشود و اگر اين كارها را نكند ان هم الاّ كالانعام بل هم اضل ميشود و روح قدسيه در او ظاهر نخواهد شد پس به نظري اين اعمال شرعيه جاذب نفس قدسيه انسانيه است و به نظر ديگر اين حركات و اعمال و افعال شرعيه جاذب قرب خداوند عالم ميشوند و جاذب جنتند به جهت آنكه حضرت پيغمبر فرمودند ما من شيء يقربكم من الجنة و يبعدكم من النار الاّ و قد امرتكم به و ما من شيء يبعدكم من الجنة و يقربكم من النار الاّ و قد نهيتكم عنه و به لحاظي ديگر همين اعمال جواذبند براي همان مثوباتي كه در جنت وعده كردهاند هريك هرچه را كه جذب ميكند همان ثواب موعودي است كه او را وعده كردهاند و به نظر ديگري اين اعمال شرعيه جواذبند از براي روح ولايت و جواذبند از براي روح نبوت به اين معني كه هرگاه اين اعمال شرعيه را شخص كرد مواجه ميشود با نفس ولي و نور ولايت از ولي كلي به قدر قابليت اين در اين ميافتد و روح ولايت مخصوصي در اين بروز ميكند و در آن هنگام ميشود داخل نجباء و بسا اينكه همين اعمال شرعيه را كه شخص كرد روح نبوت به او تعلق بگيرد نه به اين معني كه نبي بشود بلكه به اين معني كه از شدت مواجهه به نفس كليه نبويه اشراق از روح محمدي۹ به او ميشود و آثار و انوار محمد۹ در او جلوه ميكند پس به اين واسطه صاحب مقام نقابت ميشود و شخصي ميشود نقيب و بسا اينكه به واسطه همين اعمال شرعيه و به واسطه تحصيل همين اخلاق پسنديده و عقايد حقه مواجهه پيدا ميكند با خداوند عالم و داخل مخلصين براي خداوند عالم ميشود و خالص بشود در توحيد خدا و ذكر ماسوي از دل او بيرون رود و اسرار توحيد از او بروز كند يابن آدم انا رب اقول للشيء كن فيكون اطعني فيما امرتك اجعلك مثلي تقول للشيء كن فيكون و قال انا حي لااموت اطعني فيما امرتك اجعلك حيا لاتموت و به آن مقامات و حالات برسد و نور توحيد در آن جلوه كند و شخصي بشود موحد و كامل بر حسب مقامات و انظار و بر حسب صفاي قابليت و بر حسب خلوص شخص براي خدا معلوم ميشود اين مقامات معلوم است كسي كه براي بهشت عمل ميكند تا كسي كه براي خدا عمل ميكند تفاوت ميكند يكي هر روزه دعا ميخواند و زيارت عاشورا ميخواند براي اينكه قرضش ادا شود و يكي ميخواند به جهت برائت از اعداء اللّه و تولاي اولياء اللّه با كسي كه زيارت عاشورا ميخواند به جهت محض رضاي خدا و تحصيل قرب خدا البته درجات اينها تفاوت دارد و همه هم دعا خواندهاند و زيارت خواندهاند و همه هم به ثواب خود رسيدهاند آن قرضش ادا شده و آن يكي قرب برايش حاصل شده پس اين اعمال شرعيه چون جواذبند براي ارواح غيبيه پس اينها لسان داعي هستند كه خدا را دعوت ميكنند و دعوت صلوة اتم ادعيه است دعايي است كه به زبان خود خدا را ميخواند و به جميع اعضاي خود و به جميع عروق و اعصاب خود خدا را ميخواند و شارع هم صلوات اللّه عليه براي هر عضوي از اعضاء در نماز حدي قرار داده و هيچ عضوي از اعضاء نيست مگر آنكه در نماز ظاهراً به طور مخصوصي بايد باشد و باطناً طور مخصوصي بايد باشد و باطن باطن او طور مخصوصي بايد باشد و اين نماز را خداوند عبادت كامل تامي قرار داده مشتمل بر جميع حدود ولايت اين است كه حضرت امير ميفرمايد من اقام الصلوة فقد اقام ولايتي و همين نماز حدودش حدود ولايت حضرت علي بن ابيطالب است صلوات اللّه و سلامه عليه و آله اول از جمله عجايبي كه در اين نماز قرار داده اين است كه اين را مشتمل كرده بر چهار حالت كليه يكي حال قيام است و يكي حال ركوع او است و يكي حال قعود او است و يكي حال سجود او است اين چهار حالت كلي را خدا در نماز قرار داده و هريك از آنها اشاره به مقامي از مقامات است اما قيام او اگرچه اصل قيام آيت قيوميت است و آيت قائم به امور است و آيت فاعل و مستولي بر فعل است اگرچه قيام چنين است ولكن اين حالات در عبد مقام نقصان است يعني استقلال عبد مقام نقصان عبوديت است و در عبد اضمحلال به از استقلال است پس براي عبد ادعاي استقلال و خودداري و در پاي خود ايستادن و خود را نگاه داشتن معلوم است كه هنوز حياتش باقي است هنوز زنده است و جان دارد و بايد تنبيهش كرد پس عبد تا خود داراست و برپاست اين جانش در نرفته است معلوم است خود داراست پس استقلال در عبد نقص است الفقر فخري و به افتخر آيه سجده را هركس خوانده است دانسته كه در حال سجود شخص قرب به خدا پيدا ميكند و در حديث است كه اقرب مايكون العبد الي اللّه و هو ساجد پس در حال قيام ابعد حالات عبد است از مبدء و چون حال قيام ابعد حالات عبد است و انيت و هويت در او بيشتر است و هنوز انيت براي او باقي است و هنوز ماسك نفس خود هست پس مقام قيام مقام شهاده و مقام عالم اجسام خواهد بود پس در اين هنگام تكبير بايد گفت به جهت اينكه له الكبرياء في السموات و الارض و خدا را توصيف ميكنند بعريض الكبرياء و عرض از حدود مقامات جسمانيه است مقابل طول و عمق و خدا را توصيف ميكنند به اينكه الكبرياء رداء اللّه فمن تكبر فقد نازع اللّه في ردائه و رداء فوق جميع اثواب پوشيده ميشود و باقي ديگر نسبت به رداء باطن است و رداء مشهود و ظاهر است و رداء آن چادر شب يا حرمي است كه روي عبا ميگيرند و در هند و بعض جاها متداول است و سابق در عرب هم بوده كه روي عبا مياندازند و كسا به معني عبا است چنانكه در حديث است كه اصحاب كساء يعني اصحاب عبا.
باري رداء مشهود است و ظاهر و باقي لباسها باطن است و غايب و از عوالم غيبيه مشهود اين عالم است و اين به منزله رداء است و رداء است حقيقتاً واقعاً كه روي آن عالمهاي غيبيه كشيده شده و ظاهر آنها است و آنها باطن اين عالم است پس اين عالم مقام كبرياء اللّه است و در لغت كه نگاه ميكنيم كبر و كبير و اكبر بر جثه و بر جسم گفته ميشود و عظم و عظيم و عظمت بر نفس گفته ميشود عظيم براي نفس ميگويند و كبير براي جسم كبير العلم و كبير النفس نميگويند و كبير الجثه ميگويند و همچنين عظيم العلم و عظيم العقل گفته ميشود لكن كبر براي جثه و بدن گفته ميشود و براي نفس گفته نميشود پس له الكبرياء في السموات و الارض خدا گفته كه عالم شهاده و ظهور باشد قل اي شيء اكبر شهادة قل اللّه شهيد بيني و بينكم پس كبر مال عالم شهاده است از اين جهت در قيام اللّه اكبر قرار دادهاند و تكبير احرام را در حال قيام بايد گفت و اما حمد و سوره كه در حال قيام بايد خواند منافاتي با اين مقام كه ميگويم ندارد زيرا كه قرائت سنت در فريضه است و سنتي است كه رسول خدا۹ فريضه كرده و اصل نماز آنها بود كه شمردم و اين قرائت سنت در فريضه است از اين جهت اگر كم و زياد شود ترك هم بشود سهوا و فراموش بشود صدمه به نماز وارد نميآورد عجله داشته باشي ميتواني آن را ترك كني اگر در حال جماعت عجله باشد حمدش را ميتوان ترك كرد پس تكبير مال حال قيام است و اما ركوع حالتي است كه كمر به پايين و نصفه پايين بر استقلال خود مانده به جهت آنكه ابعد اجزاء او است از مبدء و او هنوز متنبه و خبردار نشده و كمر به پايينش قائم است و برپا است و كمر به بالاش مقام قلب او و صدر او و مشاعر او است آنها به عظمت رب ملتفت شدهاند و خاضع و خاشع شدهاند پس كمر به بالا اينجا يعني در ركوع خاضع و خاشع ميشود و كمر به پايين او هنوز قائم است و استقلالي دارد و چون اين خضوع پيش تو كمال است لكن براي خدا اين معني نقص است و چون تو متصف به اين صفت خضوع شدي تقديس بايد بكني خدا را از اين حالتي كه من دارم پس ميگويي سبحان ربي العظيم و بحمده كه از اين خضوع من و نقصان من خدا بايد مبرا و منزه باشد و اين حالت ركوع شما برزخ شده ميان خضوع كه سجود است و ميان استقلال كه قيام است و قعود شما عكس ركوع شما اتفاق افتاده پس در قعود كمر به بالاتان ايستاده است مثل ايستادن اولي بلكه نسبت به آن خضوع كمر به بالاي شما ايستاده و قائم و مستقل است و كمر به پايين بهم پيچيده و بر روي هم افتاده و زانو زده است و به قول عربها بَرِكْتَ يعني شتر زانو زد اين هم حالا زانو زده است و كمر به بالاي او ايستادهتر است از كمر به پايين او و خدا اوضاع غريب قرار داده پس قعود را خداوند عالم متوجه ركوع قرار داده و قعود از جانب سجود خليفه است و در اين بين هست و ركوع از جانب قيام خليفه است و در اين بين هست پس عرض ميكنم كه قعود حكماً من اهلها است يعني از جانب سجود و ركوع حكماً من اهله است يعني از جانب قيام به جهت آنكه حالت قيام مقام قوت حرارت شما است و حالت ناريت شما است و حالت سجود حالت خاكساري و نهايت برد و يبس و مقام اضمحلال شما است و مقام قعود از جانب آن سجود حكم است در اين ميانه و برزخيت دارد اسفلش كه مرتبط به سجود است مثل سجود است و اعلاش كه مرتبط به قيام است مثل قيام است و همچنين ركوع حكمي است كه از جانب قيام آمده و متوجه شده به حكمي كه از جانب سجود آمده و برزخيت دارد و اين دو تا با يكديگر در اين ميانه برزخ شدهاند ميان مقام قيام شما و ميان سجود شما و رابطند در ميان آن استقلال محض و اين اضمحلال محض و چون در مقام سجود كه مقام برودت است و تراب و خاك و اضمحلال مقام سجود براي شما كمال شده و رغم انف عبد شده براي ربش و نهايت خاكساري را گرفته از اين جهت رب او را دوست داشته و خداوند عالم به موسي فرمود آيا ميداني كه من چرا تو را دوست ميدارم به جهت اين است كه وقتي سجود ميكني گونههاي خود را بر خاك ميگذاري پس عبد همين كه خود را خاكسار ميكند و ذليل ميكند مثل اذل عبدي و حضرت سجاد در دعا ميفرمايد ما انا و ما انا خطري انا مثل الذرة بل اقل و خود را خاكسار و ذليل كه كرد نزد خدا از اين جهت پيدا ميكند و قرب به خدا پيدا ميكند از اين جهت او مقام قرب به مبدء شد و مقام قيام مقام بعد از مبدء شد به هر حال در نظر ظاهر مقام سجود مقامي است كه ابعد از مبدء است و مقام قيام به نظر ظاهر مقامي است كه اقرب به مبدء است پس به اين نظر نار مقام قيام ميشود و هوا مقام ركوع ميشود و ماء مقام قعود ميشود و خاك مقام سجود ميشود ولكن به نظر شرعي و به نظر عبوديت و به نظر روحاني كه نظر كني در حال سجود اقرب به مبدء ميشود پس در حال سجود مقام عقل را دارد و در حال قعود مقام روح را دارد و در حال ركوع مقام نفس را دارد و در حال قيام مقام جسم و شهاده را دارد پس خداوند عالم نماز را صاحب اين چهار مقام قرار داده و در حال ركوع كه صاحب مقام نفس است و محل عظمت است فرموده بگوييد سبحان ربي العظيم زيرا كه عظمت بر نفس و شئون نفس اطلاق ميشود مثل اينكه كبرياء بر جسم و شئون جسم اطلاق ميشود پس از اين جهت تكبير را داده به قيام و تعظيم را داده به ركوع و اما حالت سجود چون مقام عقل است پس علو را به سجود داده و فرموده بگوييد سبحان ربي الاعلي و بحمده و سجود در مقام عقل واقع شده است و اگر درخت لب جوي آب را ديده باشيد و به فكر فهميده باشيد نسبت ميان درخت و سايه او كه در آب است حالت اين مراتب براي شما به نهايت وضوح خواهد شد به درخت كه نگاه ميكني لب آب سر درخت بالا است در نهايت استعلاء و گلوي درخت فروتر از آن است يك درجه و ساق او و اسفل او فروتر از آن و عكسش را در اين حوض يا نهر كه افتاده سر درخت در بيرون بالا بود و در توي حوض يا نهر آن اسفل از همه حكايت آن سر درخت را ميكند و گلوي درخت را بالاتر از آن حكايت ميكند و ساق درخت را بالاتر از آن حكايت ميكند اگرچه خدا اعلي است و اگرچه ذوالايه اعلي المراتب است و آن در حوض و نهر قابليت عبد در حال سجودش بروز ميكند كه اسفل مراتب عبد و اخفض مراتب او و مقام تراب او است و اما آنكه آن پايينتر است از ساير مقامات آن كبرياء اللّه است و كبرياء اللّه در خارج پايين است اينجا از اعلي مراتب عبد كه مقام قيام و مقام استقلالش باشد بروز ميكند و در مابين اين دو برزخ مابين سجود و ركوع قعود است و برزخ مابين قيام و قعود ركوع است به همان ترتيبي كه عكس در آب مياندازد.
از جمله عجائب نماز اين است كه خداوند عالم اين حالت را در نماز قرار داده چنانچه خداوند در عالم مواليد را سه قرار داده نماز را هم خداوند سه مرتبه قرار داده و براي او كيان ثلثه قرار داده مقام سجود را مقام نبات و آيت نبات قرار داده كه دست و پاي او به زمين ريشه گذارده و روي زمين است و ملتصق به زمين است و ركوع را مقام حيوان و آيت حيوان قرار داده كه به چهار دست و پا راه ميرود پشتش به مبدء است رويش به زمين است و مقام قيام را مقام انسانيت قرار داده كه قائم است كه ميفرمايد أفمن هو قائم علي كل نفس بما كسبت و مقام قيومت و مقام قائم به امر بودن و قائميت به امور است به نظري اين نماز را مثلث الكيان قرار داده و به نظري مربع الكيفية قرار داده و به نظري ديگر حالت قيام را عالم ملك قرار داده حالت ركوع را عالم ملكوت او قرار داده و حالت سجود را عالم جبروت او قرار داده پس مشتمل كرده اين نماز را بر جميع اصول عوالم خلقيه.
عرض شد كه رداء بر كساء و عبا هم اطلاق ميشود؟
فرمودند خير رداء بر عبا اطلاق نميشود.
عرض شد رداء چه چيز است؟
فرمودند قطيفه يا چادر شب مثل اين كوهبنانها و در مغرب هم متعارف است رداء دوش ميگيرند.([۵])
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و چهارم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابيعبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.
سخن در صلوة بود و عرض كردم كه در لغت اصلش به معني دعا است و در شرع حقيقت شده در اين اعمال مخصوصه ذات الركوع و السجود و باز از براي اين صلوة معاني ديگر هم هست كه باز در شرع صلوة بر آن اطلاق شده صلوتي است كه اداني براي اعالي ميكنند مثل اينكه مؤمنين صلوات ميفرستند از براي پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه و ميگويند صلوات اللّه و صلوات ملئكته و انبيائه و رسله و جميع خلقه علي محمد و آل محمد حالا صلوات جميع خلق و صلوات اداني بر پيغمبر يعني چه و صلوات ملئكه بر پيغمبر يعني چه و صلوات خدا بر پيغمبر يعني چه او صلوات خداوند جلشأنه بر اداني و صلوة عالي بر داني متصل كردن داني است به خود و موفق كردن داني است براي وصل و اتصال يا صله عالي است به داني اينها همه ميسر است پس صلوات عالي به داني را ميتوانيم مشتق از صله بگيريم به معني صله دادن عالي به داني و تعبير از اين به رحم و رحمت و ترحم آورده ميشود صلوات اللّه علي النبي معنيش اين ميشود كه رحمتهاي خدا بر نبي يعني خدا رحمت كند نبي را و همچنين خدا بر هركس صلوات بفرستد رحمت ميفرستد يعني بايد بر او رحم كند و صله به او بدهد و انعامها به او بدهد و رحمتها و فيضها براي او بفرستد اين معني صلوة عالي بر داني است اگرچه هر كلمه كه به گوش شما ميخورد فهم آن بسيار مشكل است و در همان يك كلمه مدتهاي مديد بايد سخن گفت اگرچه آن كلمه از بديهيات باشد لكن حالا همين كه گفتيم صلوة خدا رحمت است نفوس به همين ساكن شد اما فهم اينكه اين رحمت چه چيز است و اين رحمت چگونه از خدا به خلق ميرسد و چطور ميرسد خيلي مشكل است مسألهاي است كه فهميدن آن از جمله مشكلات است و مسأله بسيار عمدهاي است فهم معني رحمت به حدي كه گمان نميكنم كه در مسائل صعبه مسألهاي اعظم از مسأله رحمت باشد آن رحمت عامه خداوند دركش خيلي مشكل است و شيخ مرحوم آنجا ميفرمايد ان اللّه سبحانه قبض من رطوبة الرحمة اربعة اجزاء الي آخر و اين را در خلق مشيت ميفرمايد پس فهم اين رحمت پيش از مشيت بايد باشد و اول بايد آن را فهميد لكن نفوس به همين قانعند كه گفتم صلوات خدا بر بندگان رحمت او است بر ايشان اين هم يك معني و همچنين ميتوان اين صلوة را از وصل گرفت يعني عالي داني را متصل به خود ميكند اگرچه اين هم باز شأني از شئون رحمت است لكن به حسب ظاهر نظر نوع ديگري است وقتي عالي داني را به خود متصل كرد گفته ميشود براي اين حالت كه صلي عليه يعني او را به خود متصل كرد لكن باز فهم معني اتصال كه اين چه اتصال است و به چه متصل ميشود مثل اتصالي است كه اهل وحدت وجود ميگويند كه اتصال به ذات مقصود است يا اتصال اتصال به تجلي است كه اگر اتصال به تجلي است چرا ميگويند اتصال به خدا اين ديگر مشكلتر و مشايخ ما ميگويند اتصال به تجلي است و صوفيه ميگويند اتصال به ذات و مشايخ حق ميگويند لكن چرا اسم اين را اتصال به خدا ميگويند از جمله مسائل مشكله است.
باري علي اي حال وصل كردن داني به عالي صلوة عالي است براي داني و ميشود صلي را از تصليه بگيريم كه تصليه به معني گرم كردن چيزي است پيش آتش و چيزي را به آتش تابيدن در عرب ميگويند چوبي را كه به آتش گرم ميكنند كه اعوجاج او را راست كنند تصليه كردند او را پس معني صلي اين ميشود كه خداوند عالم بنده را برد تا به نزد نار مشيت و نار محبت و اين بنده را برد و در آن آتش تابيد و گرم كرد ديگر تا اندازه آتش او چقدر باشد اين هم يك معني صلوة عالي است بر داني اما صلوتي كه از ملئكه باشد بر بندگان آنها ملائكهاي هستند كه لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ملائكه سبقت در قول بر خدا نميگيرند فلايصلون علي من لميصل اللّه عليه پس صلوات ملائكه تابع صلوات خدا است و اگر ملتفت اين معني و اين اشاره شديد يا بشويد ميفهميد اين را كه اگر خدا بر كسي ترحم كرد جميع خلق امكان و جميع خلق كه در ملك خدا هستند در الف الف عالم جميعاً به لسان واحد طلب مغفرت خواهند كرد براي او به يك زبان ميخوانند اللّهم اغفر لفلان و دعاي آنها مستجاب است جميع خلق كه عاصي نيستند بلكه ميان آنها صلحا و نيكان هستند و اين وقتي است كه خداوند عالم جلشأنه اظهار رضا از كسي بكند نميبيني ميفرمايد لايشفعون الاّ لمن ارتضي پس هركس كه خدا رضامندي از او كرد جميع كاينات براي او استغفار و طلب رحمت ميكنند پس ملائكه به لحاظي كه جميع اجزاء و حروف خلقيه ملائكه هستند و مقصودم از حروف خلقيه اين است كه خلق ابجد هوز حطي هستند يعني كلماتند و حروفش الف و باء و جيم و دال است الي آخر و كلمه انسان ابجد است و حروفي كه براي اين كلمه هست عروقش و اعصابش و اوردهاش و شرياناتش و لحمش و عظمش و مخش و جلدش اينها حروف كلمه انسانند مثل اينكه الف و باء و جيم و دال حروف كلمه ابجدند و آنچه شمردم در حقيقت كلماتي است از آيه انسان مثل اينكه آيه قل هو اللّه احد از كلمه قل و كلمه هو و كلمه اللّه و كلمه احد مركب است و آيه شده و انسان در حقيقت آيهاي است و لحم او كلمه است نه اينكه لحمش حرف باشد و من اول براي تمثيل گفتم حروف است لحم كلمهاي است مركب از چهار حرف يك حرفش صفرا است يك حرفش سودا است يك حرفش دم است و يك حرفش بلغم است و جلدش كلمهاي است مركبه از حروف و عظمش كلمهاي است مركب از حروف پس در حقيقت اين لحم كلمهاي است از آيه انسان بلكه تا اينجا كه آمديد ميگويم انسان كتاب است نه آيه است و براي تقريب ذهن بود گفتم آيه است پس انسان كتاب است و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر پس انسان كتابي است مشتمل بر سورهها و لحم او سورهاي است و جلد او سورهاي است و لحم او از كلمات چند مركب است كه آن اجزاء لحم باشد و آن اجزاء هريك حروفي هستند به همين تركيب حروف پيدا ميشود تا به جايي ميرسد كه يك طرف بيشتر ندارد و آن طرف در تمثيل تقريبي اين جزء لايتجزا است كه حكماء ميگويند پس اگر جميع كاينات را اجزائي بكنند كه ديگر مجزي نشود اينها را حروف گويند و اين اجزاء ملائكه هستند ملائكه كه هريك يك طرف هستند و هريك يك خاصيت دارد به همان حالتي كه هست هميشه هست پس ملك اگر راكع است ابدا راكع است و اگر ساجد است ابدا ساجد است و اگر غربي است ابدا غربي است و اگر شرقي است ابدا شرقي است و به اين لحاظ جميع اكواني كه هستند حروفي دارند كه اطراف وجودشان باشد پس اين حروف خلقيه كه اطراف وجودات باشند آنها ملائكه هستند و هركس را كه خداوند عالم براي او رحمت كند و از او راضي شود جميع ملائكه براي او استغفار ميكنند و همه به يك زبان براي او طلب مغفرت ميكنند همچنين كلماتي كه نسبت به اين حروف و اطراف كلمهاند آنها حرفند نسبت به كلمه بزرگتر و همان كلمات نسبت به كلمه بزرگتر از آنها حرفند و به همينطور ميرود حتي آنكه قرآن همهاش كلمة اللّه واحد است بكلمة منه اسمه المسيح عيسي بن مريم و حال آنكه و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر پس هر جامعي نسبت به اجزاء خود كلميت دارد و هر اجزائي نسبت به جامع خود حرفيت دارد و به اين لحاظ جمعي ديگر از ملائكه پيدا شدند كه صاحب دو صنعت شدند و همچنين يك صنفي ديگر پيدا ميشوند از ملائكه كه صاحب سه صنعت ميشوند و صنفي ديگر كه صاحب چهار خصلتاند و به همينطور ميروند بالا و اينها همه طبقه طبقه ملائكه هستند و جبرئيل نزول ميكند و صعود هم ميكند و ملك به آن معني اول كه عرض كردم اگر نازل ميشد ديگر صعود نميكرد ابدا مثل آن ملكي كه همراه قطره باران ميآيد و ديگر صعود نميكند از زمين ابد الابد پس به آن لحاظ اول كه به معني اطراف و نهايات باشند اگر ملك نازل است صاعد نميشود ابدا و اگر صاعد است نازل نميشود ابدا و مهار شتر بر دوش او است و ميرود در شب معراج قطار شتري ديد كه مهار شتري را ملكي بر دوش گرفته و ميرود پرسيدند از يكي از آنها كه از كجا ميآييد و به كجا ميرويد عرض كرد نميدانم همينقدر ميدانم كه تا خود را در عرصه وجود و هستي ديدهام همينطور ميروم ديگر نميدانم از كجا به كجا مثلا يمين يمين است ابدا يسار يسار است و رايحه يمين به مشام يسار ابدا نخواهد رسيد و يسار تعقل يمينيت نكرده و معصوم است اين است كه لايعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون پس منهم ركوع لايسجدون و منهم سجود لاينتصبون و ملائكه هريك صاحب شأن خود هستند كه غير آن نيست صاحب آن شأن اين يك طبقه از ملائكهاند لكن از اين طبقه كه گذشتي ملائكه هستند كه دو كار ميتوانند بكنند يا سه كار يا چهار كار تا صد هزار كار تا اينكه ميرسد به جايي كه انبيايي كه داخل كلمات تامه هستند ملائكه كروبيين هستند و همچنين انسان ملك است و ماجعلنا اصحاب النار الاّ ملئكة ميفرمايد اينها سيصد و سيزده نفر اصحاب قائمند تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم و همچو نظرم ميآيد و ظن غالبم اين است كه در تفسيري ديدهام از اين آيه كه فرمودهاند كه اين شيعيان ملئكهاند كه تحصيل علم ميكنند و كسب علم ميكنند و علي اي حال يكي از طبقه ملائكه انسان است تا اينكه ميرود به آن طبقه عاليه كه ميرسد به جايي كه مثل ائمه طاهرين سلام الله عليهم را ملائكه عالين ميگويند و آنهايند كه خدا ميفرمايد به شيطان استكبرت ام كنت من العالين استكبار كردي يا از آنها بودي كه شأنشان نبود كه سجده كنند به حضرت آدم و يا آنكه تو داخل مأموريني بودي و نكردي.
مقصود اين است كه ائمه را هم ملائكه عالين ميگويند اللّهم اني اسئلك بكلمتك التامة التي لايجاوزهن بر و لافاجر و ايشان آن كلمه تامه هستند كه لايجاوزهن بر و لافاجر ملكي است كه جميع امور ملكي را او به فردانيت و وحدانيتش متحمل ميشود ببينيد قوت اين ملك چقدر است چه قوتي است كه جميع عوالم الف الف را به يك شهپر نگاه داشته است قنبر نقل ميكند كه روزي بر در خانه حضرت امير رفته بودم پرسيدم كه مولاي من كجا است فضه آمد گفت مولاي تو بروج است گفت كجا گفت في البروج يقسم الارزاق قنبر گفت من ميپرسم تو چنين ميگويي اگر مولا آمد به او عرض ميكنم تو كافر شدهاي حضرت امير كه از خانه آمدند بيرون قنبر شكوه فضه را كرد كه چنين و چنان گفت پس حضرت امير التفاتي به او فرمودند و به حسب ظاهر دستي به چشمش كشيدند و عنايتي به او فرمودند قنبر ميگويد ديدم جميع اين آسمان و زمين جميعا مثل يك گويي است كه در دست يك طفلي باشد كه با او بازي ميكند و حضرت جميع آنها را حركت ميدهد و آنقدر خلق ديد كه گمان نكردم كه خدا ديگر بيش از آنها خلق كرده باشد و ديدم چه ميكردند و چه ميگفتند و بنده ميترسم بگويم اگرچه حديث است ولكن جرأت نميكنم كه بگويم.
باري مقصود اين است كه جميع دنيا و مافيها در دست ايشان مثل گويي است كه در دست يك طفل باشد و ملائكه عالين مستعليند بر جميع كاينات و آنها هم ملكند ولكن ملائكه صاحب شئونند به لحاظي ملكند و به لحاظي كلمه تامه هستند كه كلمه اتم از آن نيست و اگر ملكشان گرفتيم پس كلمه تامه اين ملائكه حقيقت محمديه ميشود و علي اي حال صلوتي كه ملائكه ميفرستند براي مؤمنين به معني استغفار معني ميشود در اين مقام طلب مغفرت و رحمت براي مؤمنين ميكنند الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين امنوا ربنا وسعت كل شيء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك پس اين ملائكه صلواتي كه بر شخص ميفرستند رحمت و مغفرت است و اين ملائكه تابعند از براي رضاي خدا هركس كه خدا از او راضي است همه اين ملائكه عرض كردم آنچه عرض كردم چون مثلهاي جسماني و اطراف حدود جسماني بود شايد ظنونتان برود كه اصناف ملائكه همينها هستند لكن غافل از اين مباشيد شما كه وسعت عالم ارواح بيش از وسعت عالم اجسام است به چندين مرتبه و آنجا هم ملائكه دارد به همينطور كه در عالم اجسام است جميع عالم امثله كه هفتاد مرتبه اوسع است از عالم اجسام و كثرات چقدر بيش از عالم اجسام است و اگر تا روز قيامت هفتاد هزار بگويم تمام نميشود پس وقتي كه عالم مثال به اين كثرت باشد و آنها هم اطرافشان ملائكه هستند و كلمهاند بالنسبه به مادونشان و كلمه و كلمه به همانطور كه عرض كردم و همچنين به همين تفصيل كه اوسع است از عالم مثال به همان قسم و ديگر ببينيد ملائكه عالم نفوس چقدرند و وسعت عالم نفوس و به همين ترتيب ملائكه عالم عقول و عالم افئده و اين مردم از آنها خبر ندارند ميشنوند قومي و جمعي حمل كردهاند ملائكه را بر قوي يعني قوه جاذبه و دافعه و ماسكه و اين جماعت قومي هستند كه خدا در حق آنها فرموده ألكم الذكر و له الانثي و آنها جماعتي هستند كه خداوند خبر از آنها داده و جعلوا الملئكة الذين هم عباد الرحمن اناثا و جميع قوي اناثند و قوي را ملائكه گرفتند اشهدوا خلقهم ستكتب شهادتهم و يسئلون و اين قومي را ملائكه گفتند و باز قومي از حكماء انفه كردند و گفتند خدا را ملائكه نيست و نفهميده گفتند كه ارواح مؤمنين كه از دنيا رفتهاند اسمشان ملائكه است و ارواح بداني كه از دنيا ميروند اسمشان شياطين است و قومي ديگر كه اعتقاد ندارند به بقاي ارواح بعد از ابدان گفتند آنها قومي هستند و اين اقوال باطل است و حق نيست به جهت آنكه تابع انبياء و اولياء نشدند و انكار ملائكه كردند و ملائكه را نشناختند و اصناف ملائكه بسيارند يك صنف از آنها هستند كه ارواح خاصه ملك هستند خودش خلقي است روحاني همينطور كه جن خلقي است روحاني و عالمي دارند و همينطور كه خلقي هستند روحاني و اسمشان انسان است مگر شما خيال كرديد كه انسان همين مركب از عناصر است و ديگر غير از اين چيزي نيست حاشا بلكه انسان خلقي است روحاني كه در اين عالم ظاهر شده مگر خيال ميكنيد كه انبياء همين بدن ظاهري هستند بلكه خلقي هستند روحاني و ارواحي هستند حالا ارواح كليه الهيه ظاهر شدهاند به بدن جمادي در اين عالم جمادي مثل اينكه جبرئيل به صورت دحيه ظاهر شد ارواح قدسيه هم هستند و ظاهر ميشوند در اين ابدان جمادي مثل اينكه جبرئيل ظاهر ميشد همچنين شياطين مجسم شدند براي حضرت سلمان@ سليمانظ@ فرمودند غلظوا لسليمان و بودند كه يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب سنگها ميآوردند ده هزار من آنها را واميداشتند كارها ميكردند و خدا خواسته بود و كرده بود آورده بود اين ملائكه هم همانطور ارواحي هستند كه اگر خدا خواسته باشد مجسم ميشوند چنانكه جن را گاهي ميخواهند مجسم ميكنند ملائكه هم همينطور.
شخصي عرض كرد من پيش از صبح در كربلا سر قبر حسين۷ نماز ميكردم خلق كثيري را يافتم كه آنجا بودند و فجر كه طالع شد كسي را نديدم. فرمودند اينها ملائكه هستند كه ملازم قبر حضرت هستند و شخصي به حضرت عرض كرد كه ميترسم ميروي به عراق و كشته ميشوي فرمود نگاه كن در ميان زمين و آسمان چون نگاه كرد قشوني ديد كه نهايت براي آنها نبود مشاهده كرد پس هستند يك قوم مخصوصي و مروي است كه متوكل ملعون وقتي خواست جلال خود را اظهار كند به حضرت امام حسن عسكري۷ و سون ديد قشون خود را در احسن صورتي بعد از آن كه حضرت گذشتند و ديدند قشون او را فرمودند به متوكل كه ميخواهي قشون ما را هم ببيني حضرت اشاره فرمودند پس متوكل ديد كه مابين آسمان و زمين پر از ملائكه مسلح و مكمل در نهايت آراستگي و فرمودند ما دنيا را به شما واگذاشتيم پس ملائكه قومي هستند كه مصادمه با يكديگر نميكنند چه لازم بود كه تأويل كنيم آنها را به قوي و يا به روح مؤمنين روح مؤمنين اگر يك چيزي است كه ميشود موجود باشد و خودش يك روحي باشد پس ملائكه هستند مدبرات و مقدرات و آن ملائكه كه اول عرض كردم آنها اطراف وجودند و اينها كلمه هستند مثلا جبرئيل نزول ميكند و صعود ميكند و سوار ميشود و حيزوم اسب او است كه سوار او ميشود و شهرهاي لوط را سرنگون كرد و صاحب صيحه است و طاير ابيض است و به هر صورتي كه دلش ميخواهد و مأمور است درميآيد و كارهاي بسيار از او ميآيد پس معلوم شد كه كلمه است كه اين همه شئون از برايش هست و روحانيتي دارد و صاحب شئون است و صاحب كمالات عديده است.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و پنجم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: و اما ما روي عن ابيعبداللّه۷ انه سئل كم عرج برسول اللّه۹ فقال مرتين الي آخر.
و سخن در رموز اين حديث شريف بود و عرض ميكردم سبب و كيفيت صلوة را و اقسام صلوات را تا اينكه گفتم كه از ملئكه استرحام و استغفار است و هركس را خدا بر او صلوات فرستاد جميع ملائكه بر او صلوات ميفرستند به جهت آنكه ملائكه شئون حروف خلق هستند و تابعند براي مشيت خداوند عالم پس هرگاه مشيت خدا به رحمت كسي تعلق گرفت جميع خلق متابعت ميكنند مشيت خدا را به استغفار و استرحام و صلوة از مؤمنين هم بر مؤمنين استرحام و استغفار است و در اين كلمات مطالب مشكله بود يكي از آنها اين است كه عمل هر كسي كه اثر او است چرا بايد نفع به كسي ديگر بدهد و از حل اين مسأله حل ميشود اين اشكال كه نماز قضا براي كسي چه ثمر دارد به آن كس و همچنين صدقه براي حيي يا ميتي چه ثمر دارد براي او يا حجي يا عبادتي و زيارتي يا دعايي چه فايده به او ميبخشد و حال آنكه اعمال هركس آثار خود او است و سبب ترقي و تكمل خود مؤثر ميشود اگرچه اين كلمه باز هم مشكل بود كه گفتم آثار شيء سبب ترقي موثر ميشود حالا ديگر عرض ميكنم شايد انشاء اللّه آن هم حل بشود و علي اي حال اعمال هر كسي آثار آن كس است و آثار آن كس مصلح قابليت آن كس است و اصلاح قابليت آن كس سبب اصلاح مقبول او ميشود بر حسب افاضه و سبب ترقي خود او ميشود ديگر به غير چه ثمر ميكند مثلا من حالا نماز براي پدرم ميكنم اين نماز سبب ترقي خود من ميشود و دخلي به پدرم ندارد و خدا ميفرمايد سيجزيهم وصفهم و ماتجزون الاّ ما كنتم تعملون پس هر موصوفي به وصف خود جزا داده ميشود و هر عاملي به عمل نه ديگري به عمل ديگري و اين بس مشكل است زيرا كه اعمال آثارند و انوارند براي عامل مثل چراغ و انوار چراغ و چنانكه چراغي لازم چراغ خود او است و هيچ دخلي به چراغ ديگري ندارد و هرگاه صد چراغ و هريك انوارند و هريك كه ببري انوار خود او از عقب ميرود و نور هر صاحب نوري تابع منير خود است و از منير خود تجاوز نميكند و تابع منير ديگري نميشود و مثل دايره دور تا دور منير خود را گرفتهاند پس چگونه غير از عمل غير منتفع ميشود بلكه عرض ميكنم كه آن شخص عامل چگونه ترقي ميكند به عمل خود و حال آنكه عمل او اثر او است و وجود اثر تابع وجود خود او است پس چگونه منير ترقي ميكند به نور خود و مؤثر به اثر خود و ذات به صفت خود و متبوع به تابع خود و آقا به نوكر خود و چگونه چراغ كامل ميشود به زيادتي نور و چگونه ترقي ميكند خود چراغ به زيادتي بريق و لمعان و وسعت و انبساط نور او و حال آنكه كل وجود نور و بقاء نور و دوام نور و كمال نور و ترقي نور و ضعف و شدت نور به دست منير است پس گفتن اينكه ترقي نور به ترقي صاحب نور است اقرب است از اينكه بگوييم كه ترقي صاحب نور و صاحب عمل به زيادتي نور و عمل او است پس اين هم مسأله مشكلي است و اول اين را عرض ميكنم كه مؤثر به سبب اعمال و آثار چگونه ترقي ميكند پس ميگوييم كه هرگاه از ذاتي اعمال حسنه سر زد و من گفتم مؤثر ترقي ميكند به اين اعمال بفهم كه چطور ترقي ميكند پس چون كه اثر از ذاتي سر زد از براي سر زدن و اثر كردن دو قوس پيدا ميشود يك قوس نزولي از پيش ذات و منير تا صفت و اثر و نور آمدن است و يك قوس صعود كه از پيش نور و عمل و اثر تا پيش آن ذات رفتن است پس هرگاه چراغ اندازه معيني داشته باشد از روغن و فتيله و لطافت آن دهن و دخان و شعله او محدود به حد معيني باشد ممكن نيست كه نور او از آن اندازه كه شعله اقتضاء ميكند زياده يا كمتر بشود بلكه به همان اندازه كه منير او اقتضاء كرده به همان اندازه نور آن ميرود اين مقدار صفاي دخان و اين مقدار صفاي دهن و اين مقدار بريق و لمعان كه براي اين شعله است اقتضاي اين ميكند كه هزار قدم نور اين برود و مادام كه شعله بر اين صفت است نور او همينقدر ميرود نه يك جو زيادتر و نه يك جو كمتر ميرود حالا چه وقت منتشرتر ميشود اين نور و هزار و صد قدم ميرود در آن وقتي كه دهن لطيفتر شود و دخان لطيفتر شود و بريق و لمعان بيشتر شده در اين وقت اقتضاي آن ميكند كه آن زياده برود از هزار قدم و هرگاه براي آن دهن و آن دخان كثافت و غلظتي پيدا شده باشد و بريق و لمعانش كمتر شده باشد اقتضاي اين ميكند كه نورش كمتر شود پس اگر نزولا از پيش ذات ميآيي به پيش آن اعمال مقدم است زيادتي آن ذات بر زيادتي آن اعمال و مقدم است صفاي ذات بر صفاي آن اعمال و مقدم است خلوص ذات بر خلوص اين اعمال و آن اعمال بايد مؤخر باشد و تا او مقدم نباشد ممكن نيست كه اعمال زياده بشود پس چگونه اعمال سبب ترقي ذات ميشود و حال آنكه اينها آثار اويند و تابع اويند و تا مؤثر بالا نرود اثر منتشر نميشود و همين كه مؤثر بالا رفت احديت براي مؤثر پيدا ميشود پس طي او زياده ميشود براي اعداد و اعداد را بيشتر منطوي ميكند در تحت خود وقتي ده باشد ده فرد در تحت خود منطوي كرده اما وقتي به صد رسيد صد فرد در تحت خود منطوي ميكند و از اينكه ترقي كرد به هزار رسيد هزار فرد در تحت خود منطوي ميكند پس سير ميكند به سوي مبدء خود و هرچه بالا ميرود سعه او و احاطه او و انتشار كمال او بيشتر ميشود پس ذات هرچه ترقي ميكند انوار و آثار و اعمال و صفات اكثر و بيشتر و قويتر و منتشر ميشود پس حالا اعمال چگونه سبب ترقي ذات ميشود ميگويم در اين دوره ترقي ذات سبب زيادتي اعمال است و مقدم است بر اعمال لكن در دوره صعود اينها مقدمند بر بالفعل شدن ذات به جهت آنكه ذات وقتي از پايين بالا ميرود كه دوره و قوس صعود باشد ذات بالقوه بوده است در قوس نزول و به طور ابهام و اجمال نزول كرده بود ولكن حالا كه بناي صعود است بالفعل شدن كمالات ذات پس از اعمال است صعوداً و ظهوراً پس اعمال صالحه در قوس صعود سبب ترقي ذات ميشوند چنانكه خدا ميفرمايد اذكروني اذكركم و حال آنكه ما لميذكر اللّه العبد بالتوفيق لميذكره العباد بالعبادة چنانكه به تفصيل عرض كردم سابق كه ما من اللّه رتبتاً مقدم است نزولاً و صعوداً مؤخر است و عرض كردم كه تا شاخص نظر نكند به آنچه در آيينه است صورت در آيينه هرگز نميتواند نظر كند به شاخص پس تا خدا اولاً نظر عنايت نكند به بنده بنده نميتواند به نظر ذكر و عبادت به خدا نظر كند و توجه و عبادت كند با وجودي كه اينجا ميفرمايد شما اول مرا ياد كنيد تا بعد من شما را ياد كنم و اين در قوس صعود است پس مؤثر اين اعمال مادام كه صادر نكند اين اعمال را و احداث نكند اين اعمال را اعمال بروز نخواهد كرد وقتي كه اعمال قائمند به او قيام صدور سبب ترقي او نميشوند لكن وجوداً آن ذات مقدم است بر آثار و اعمال و اما ظهوراً پس اعمال مقدمند بر ذات و ظهور كمالات ذات و بالفعل شدن قواي ذات پس از ظهور اعمال و آثار است پس در ظهور و صعود اجابت مقدم است بر دعا ولكن در وجود و نزول دعا مقدم است و توفيقي است از جانب خدا و ارواح چهار هزار سال قبل از ابدان آفريده شده و توفيقات ارواحند براي اعمال فان القدر في اعمال العباد كالروح في الجسد پس اگرچه ارواح بر ابدان مقدمند چهار هزار سال ولكن بدن در اينجا به هيئت انسان كه درست شد روح انساني توش ميافتد و در اينجا بدن كه به هيئت حيوان درست شد روح حيواني توش ميافتد پس روح حيواني كه پس از بدن آفريده ميشود در قوس صعود و ظهور اجابت است پس بعد از آني كه بدني ساخته شد و همين دعاي او بود و بدني به هيئت مار مثلاً ساخته شد دعا ميكند اين هيئت كه خدايا روح حيه به من انعام كن و خدا هم به او انعام ميكند و اگر بدني به صورت انسان باشد دعا ميكند كه خدايا روح انساني به من انعام كن پس در اين مقامات مقامات اذكروني اذكركم و ادعوني استجب لكم اول دعاي بنده و بعد اجابت خدا ولكن در نزول و در تكوين اين اجابت و اين روح پيشتر آفريده شده بر اين دعا و بر اين بدن به چهار هزار سال و اين بدن تنزل است براي او و اين از پيش او آمده است پس معلوم شد كه نزولاً ذوات نزولاً ترقي ميكنند تا اينكه به ترقي ذوات اعمال زياد ميشود و ذوات توفيقي است براي اعمال پس آن ذات و آن روح و آن قدر مقدم نباشد ابداً نخواهد شد كه اعمال از او بروز كند يعني در نزول ولكن صعوداً و ظهوراً اين اعمال السنه قابليت آن روح است و دعا ميكنند كه خدايا آن روح را به ما عطا كن پس خدا عطا ميكند بعد از آني كه اين مطلب معلوم شد و اين مشكل حل شد و لاقوة الاّ باللّه عرض ميكنم كه آنچه تا حال عرض كردم به طور فصل و به طور تأويل بود ولكن حالا كه به زبان وصل و به طور اصل عرض ميكنم ملتفت ميشويد كه اين مقام در آن مقام و آن مقام در اين مقام ابداً در محضر عالي حاضر است اين قابل آن و آن مقبول اين است اين از خدا آن را ميخواهد ابداً و آن از خدا اين را ميخواهد ابداً و هن لباس لكم و انتم لباس لهن و خداوند بر حسب دعاي اعمال ذوات را آفريده ابداً و بر حسب اقتضاي ذوات اعمال را ابراز داده ابدا ميفرمايد در آن حديثي كه اگر جن و انس جمع شوند به اينطور نميتوانند بيان كنند ميفرمايد كه خداوند چون در علم ازلي خود ميدانست اشخاص را پيش از آفرينش و كيست بگويد كه نميدانست و ميدانست كي سعيد است و كي شقي است و ميدانست كي نيكوكار است و كي بدكار و كيست آن كسي كه بگويد كه خدا نميدانست پس ميدانست و علم خداوند عالم اولي به حقيقت تصديق است پس چون دانست اين سعيد است اسباب سعادت را در ايجاد براي او مهيا كرد تا متمكن بشود براي آنچه براي آن آفريده شده و آن را كه دانست در علم ازلي كه شقي است اسباب شقاوت را براي او مهيا كرد تا متمكن شود براي آنچه براي او آفريده شده و خدا ميفرمايد فاما من اعطي و اتقي و صدق بالحسني فسنيسره لليسري و اما من بخل و استغني و كذب بالحسني فسنيسره للعسري پس اگر تيسير خدا نباشد نه شقاوت از شقي بروز ميكند و نه سعادت از سعيد و به حكم نيسره لليسري و نيسره للعسري و خداوند تيسير يسري نميكند مگر براي من اعطي و اتقي و صدق بالحسني و تيسير به عسري نميكند مگر براي من بخل و استغني و كذب بالحسني و آن اعطي و اتقي و صدق بالحسني را به علم ازلي ميدانست و آن بخل و استغني و كذب بالحسني را ميدانست پس آن را تيسير به عسري كرد تا آن بخلي كه ميدانست براي او اينجا ابراز بشود و آن استغنايي كه ميدانست براي او اينجا بروز كند و آن تكذيب حسنايي كه ميدانست اينجا براي او بروز كند اگر تيسير عسري نشود اينها اينجا بروز نميكند و همچنين تيسير يسري ميكند تا عطا را در اينجا به عمل بياورد و تقوي را در اينجا پيشه خود كند و تصديق حسني را در اينجا بكند و اگر تيسير يسري نميشد هيچ يك از اينها بروز نميكرد ببينيد چطور فرمايش كرده كه اگر جن و انس جمع شوند و اين مطلب را بخواهند حل كنند به اينطور كه هيچ جاي او نتوان ناخن بند كرد نميتوانند و كسي نميتواند مگر از ايشان اخذ كرده باشد و علي اي حال آنچه در اينجا از اعمال صالحه سر ميزند مطابق آن چيزي است كه خدا آن را در علم ازلي خود ميدانست و جميع قابل و مقبول در عرصه علم ازلي خدا همه حاضرند در جاي خود پس آن مقبول مقبول اين قابل است و اين قابل قابل آن مقبول حق هستند لكن در عالم فصل به طور تقدم و تأخر گفته ميشود و قوس نزولي و قوس صعودي پيدا ميشود تقدمي و تأخري براي آنها پيدا ميشود پس به اينطور كه عرض كردم معلوم شد كه ذوات چگونه ترقي به صفات ميكنند و معلوم است اين ترقي كه براي صفات گفته ميشود ترقي در قوس ظهور است و الاّ در قوس نزول اعمال سبب ترقي ذوات نميشود و ذوات مقدمند و اعمال آثار آن ذاتند حالا عملي كه زياد بكند و كامل بكند ذات را در صعود است كه سبب ترقي ذات است كه ذات به طور ابهام و اجمال و قوه نازل شد و به طور تفصيل و فعليت كمالات كامنه صعود كرد بفهم اين نكتههاي نغز را پس اين ذات انور ميشود و اصفي ميشود و مفصل ميشود و انبساط او بيشتر ميشود و طي او اعداد كمالات زياده ميشود و اوسع ميشود و هكذا حالا چون اين مشكل حل شد.
پس عرض ميكنم كه اين ذات و اعمال او و آثار او چه دخل به غير دارد و ذات غيري چگونه به اين عمل و اين آثار نوراني ميشود و حال آنكه نور اين چراغ اثر اين چراغ است و جزو نور چراغ ديگر نميشود و اثر آن اثر ديگري نميشود و هميشه داير است بر گرد قطب و مركز خود و اعمال اين بر گرد اين است و باعث ترقي اين اعمال بر گرد آن و باعث ترقي آن اعمال اين چه ثمر براي آن ميكند ميگويم به اعمال زيد ذات زيد اصفي ميشود بعد از آني كه ذات زيد اصفي شد نور و انبساطش زياده ميشود بعد از اينكه زيد متوجه عمرو شد و خواست چيزي به عمرو برساند و ازاله ظلمتي از عمرو بشود و شفاعتي بر او بكند متوجه او كه ميشود و نور خود را بر ذات او مياندازد و تكميل ميكند او را و ازاله ميكند ظلمت او را به فضل نور خود كه بر او القاء كرده مثل آنكه شفاعت ميكند عالم متعلم خود را به اينكه عالم به فضل علم خود ازاله ميكند جهل متعلم را و استخراج ميكند علم كامن در متعلم را پس به اين واسطه كه معلم نور منبسطي دارد كه آن نور ميافتد بر متعلم و به اين واسطه ازاله ظلمت جهل متعلم ميشود و علم كامن در متعلم بروز ميكند و كذلك به معاشرت متقي فضل نور متقي ميافتد بر آنكه تقواي او كمتر است و تكميل ميكند او را و ظلمت فسق او ميرود و نور تقوي براي او ميآيد و همچنين در جميع قوي و اعمال و افعال و صفات و خصال و هركس از ديگري استكمال ميكند از فضل نور او است كه بر او ميافتد اگر آنقدر دارد كه از خود زيادتر است نور فضلش به ديگري هم ميتابد و اگر علم زايد ندارد نميتواند به ديگري تعليم كند و اگر تقواي زايد ندارد سبب تشويق ديگري نميتواند بشود همينطور كه شخص شجاع با كسي كه صحبت داشت او را شجاع ميكند و جبان همصحبت خود را جبان ميكند پس همينطور آن شخصي كه عمل خير ميكند و متوجه آن شخص ميت ميشود يا صدقه ميدهد و متوجه ديگري ميشود اين عمل خير است و از آن نوري زياد ميشود براي عامل و از فضل اين نور بر آن شخص منظور ميافتد او هم روشن ميشود اين است كه حديث است كه صدقه يا هديه كه براي مؤمن ميفرستي وارد ميشود بر آن و ميگويد من هديه هستم كه برادر تو براي تو فرستاده و آن فضل نور برادر مؤمن است از آن عمل پس تكميلي در آن ميكند از جنس همين عمل وقتي اين نماز را كرد از جنس اين نماز ترقي ميكند و نورش زياد ميشود پس او نمازگزار ميشود و از كمون آن منظور نماز بيرون ميآيد و همچنين ساير كمالات و عبادات و صدقات و انوار و اعمال و خصال و آن ميت صاحب آن عمل ميشود مثل حج و نماز و زكوة و همين است شفاعت و خدا كند كه شفاعت كند خاتم انبياء كسي را كه او فضل نوري كه دارد بر خلق بيندازد و از كمون ايشان ولايت و تشيع و ايمان كامل بيرون آورد آن وقت كه بالفعل كمونشان مؤمن ميشوند و كامل و مستجمع جميع صفات ديگر آن وقت چرا به بهشت نرود اين است كه پيغمبر فرموده كامن كرده براي عصاة امت و به شفاعت او نجات مييابند و هيچ عملي نيست مثل شفاعت كسي اگر تمام دنيا را عمر كند و در اين مدت جميع اعمال جن و انس را بكند مثل شفاعت پيغمبر نخواهد بود و همان شفاعت او كاملتر و جامعتر است از اين اعمال كثيفه خبيثه البته پس به او بايد اميدوار شد و سؤال بايد براي او كرد و تقبل شفاعته في امته و ارفع درجته كه رأفت و رحمتش هزار هزار مقابل از پدر و مادر بيشتر است.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و ششم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.
سخن در صلوة خداوند عالم بود جلشأنه كه چگونه صلوة ميكند و عرض كردم كه صلوة به حسب هر چيزي مختلف ميشود و صلوتي كه ربك يصلي اين صلوة را به اشتقاق كبير مشتق از وصل ميگيريم اين يصل النبوة بالولاية و مراد از قف كه جبرئيل عرض كرد اين است كه توقف كن و متوجه اين باش كه خدا چگونه وصل ميكند نبوت را به ولايت و اصل مبدء اين حرف را ببينيم كجا است و اين قاعده كليه است كه انسان هر مطلبي را كه ميخواهد به حقيقت بفهمد اول بايد مبدئش را پيدا كند كه آن نقطه آن علم و آن مسأله است و نقطه آن علم را پيدا كنيد و ببينيد كه آن نقطه در اطوارش چگونه متطور ميشود و در هر منزلي و مقامي چه اقتضاء ميكند و اگر كسي اين را در همان مقام به حسب آن مقام منظور ندارد@ به زودي عالم ميشود حالا يكي از مسائل وصل نبوت به ولايت است پس ببينيم كه اصل اين مسأله از كجا برخواسته از آنجا برخواسته كه هرچه جز ذات خداوند عالم جلشأنه كائناً ماكان بالغاً مابلغ مثني است در هر مرتبه از مراتب كه نگاه ميكنيم اگر چه در مراتب لاهوت باشد اگرچه در مراتب سرمد باشد اگرچه در مراتب جبروت يا ملكوت يا ملك باشد در هرجا كه شيئي هست سواي ذات خداوند عالم جلشأنه بايد مثني باشد كائناً ماكان بالغاً مابلغ و سر اين بسيار مشكل است و حقيقت اين را فهميدن اشكال دارد و از براي اين وجوه بيان است لكن حالا هر قدريش را كه خداوند جاري كند بر زبان عرض ميكنم از آن جمله هرچه جز ذات خدا است لابد است از براي او از دو حيث حيث هو هو و يك حيث كونه جلوة الرب و نوره و كماله چون به نظري و لحاظي نيست چيزي الاّ اللّه و صفاته و اسمائه و كمالاته پس چون اين انوار و كمالات نظر كرديم و نسبت بعض به بعض داديم ديديم براي هر چيزي اين دو نسبت هست كه هو هو و هو غيرها و اگر آيه اين معني را خواسته باشيد رأي العين ببينيد نظر كنيد به اين عالم اجسام و آية اللّه در اين عالم جسم مطلق است نه جسم مقيد به مطلق پس به لحاظي نيست در جميع سموات و ارض غير از جسم نگاه ميكنيد به عرش جسم است كرسي جسم است افلاك جسم است عناصر و جميع متولدات جسم است و در اين لحاظ به خصوصيت هر شيء و انه دون غيره نميكنيد بلكه نظر ميكنيد در جميع اين عالم ميبينيد جوهر قابل ابعاد ثلثه به اصطلاح حكماء قديم و نميدانم از كجا منحصرش كرده جسم را به اين سه صفت كه جسم بالفعل را صاحب ابعاد ثلثه ميگويند و جسم صالح را قابل اين ابعاد و خصوصيت اين سه صفت معلوم نيست كه هر سه از افراد كم است و بعض حد است و اين حد نيست و باكي ندارد لكن حد تمام نيست بلكه جسم مطلق را بگويند كه قابل كيف مطلق است و جسم جزئي قابل كيف جزئي به اينطور كه مطلق جسم جوهري است قابل حدود سته معروفه در اين عالم اعراض و اما اين اجسام جزئيه جوهري است كه صاحب حدود سته بالفعل باشد پس اين كتاب جوهري است صاحب كم بالفعل و كيف بالفعل و مكان بالفعل و زمان بالفعل ولكن جسم مطلق قابل اين حدود است پس هرگاه به لحاظ جسم نگاه به اين عالم كنيم نميبينيم مگر جوهر قابل ابعاد ثلثه و ديگر چيزي ديگر نيست و به لحاظ ديگري عرش از كرسي ميبينيم و عرشيت عرش را در كرسي نميبينيم و كرسيت كرسي را در عرش نميبينيم لكن به لحاظ جسميت كه نگاه ميكنيم جوهر قابل حدود را در عرش ميبينيم و به جز او چيزي ديگر نميبينيم و همين جوهر را در كرسي ميبينيم با وجودي كه عرش غير از كرسي است و كرسي غير از عرش است و كذلك عرش و كرسي را در افلاك نميبينيم و افلاك را در عرش و كرسي نميبينيم و همان جوهر قابل حدود را در افلاك ميبينيم و به جز او چيز ديگري نميبينيم با وجودي كه افلاك غير از عنصريات است و عنصريات غير از افلاك است و كذلك در عنصريات و متولدات در جميع كاينات اين عالم آن جوهر را ميبينيم پس نگاه به هرچه ميكنيم در او دو جهت ميبينيم و نيست چيزي مگر آنكه صاحب دو جهت است به عرش كه نظر ميكنيم به يك نظر صاحب مقام جسمي است كه صاحب حدود سته است و يك نظر عرشي است كه غير از كرسي است و در آن نظر اول امتيازي نيست ميان جميع اجسام و ميان عرش و كرسي و افلاك و عناصر نيست و واقعاً حقيقتاً هم ميبينيم آن جسم را پس به همينطور كه براي هدايت ما خدا مجسم كرده كه صاحبان حواس ظاهره هم اين مسأله را بفهمند كه ماسوي اللّه مثني است و مجزي است و مركب است و حادث است و محتاج است و در عالم بالا هم به همينطور است پس جميع ملك در نظري به جز كمال اللّه و انوار اللّه چيزي ديگر نيست و در اين نظر ماهيت هم ظهور اللّه است و همه وجود ظهور اللّه است چيزي اگر پا به دايره هستي گذارده كه هست شده پس هست و اگر نگذارده نيست و بين الوجود و العدم منزلهاي نيست و حضرت صادق ميفرمايد كه مابين نفي و اثبات منزلهاي نيست پس اگر هست هست و اگر نيست نيست و اگر هست شد همان هست ظهور خدا است و نور خدا است پس آن ماهيت چه ميشود نسبت به وجود اسم او را من ماهيت بگذارم لكن نسبت به مقام خودش هست و ظهور خدا است فرض كنيد ده شربت درست كنيد يا صد شربت و يكي را شكر داخل كنيم به سركه و يكي را انار و يكي را غوره و هكذا از ساير عقاقير آن مابه الاشتراك همه شكر است و مابه الامتياز عقاقير است كه آن حدود باشد حالا اگر اسم آن عقاقير حدود شد و صورت شد مميز است از هستي كه بيرون نميرود و مثل حكما نفهميده نميگوييم كه الماهية ماشمت رايحة الوجود و اين نامربوط است چرا كه شك نيست كه شيء مركب است از وجود و از ماهيت و بنا به قول آنها هرگاه ماهيت معدوم باشد لازم ميآيد كه شيء مركب شده باشد از هست و نيست و از موجود و از معدوم و اين غلط است پس قول آنها غلط است پس هردو هستند نهايت اسم اين هست نسبت به آن هست ماهيت شده پس اين ماهيات واقعاً حقيقتاً موجود هستند حتي آنكه وجود و ماهيت به عرصه زمان كه ميآيد ماهيت عناصر ميشوند و موجودات سموات و جميع آنچه از آسمان ميآيد مبهم است و در بطن عنصريات ممتاز و مصور ميشوند و محدود به ارضيات ميشوند حالا زمينها نيست هستند خير بلكه هستند و موجودند نهايت نسبت به آسمانها چون غليظتر و كثيفتر و پستترند اين خادم او است و الاّ
الناس من جهت التمثال اكفاء | ابوهم آدم و الام حواء |
حالا اسم يكي را سيد بگذارند و اسم يكي را عبد و اسم يكي را آقا و يكي را نوكر اين باعث اين نميشود كه عبد و نوكر از اولاد آدم نباشند همه اولاد آدمند نهايت يكي سيد است و يكي عبد است وليكن از جهت اولاد آدم بودن همه مساويند پس ماهيت و وجود هم بعينه چنينند نهايت خلقت ماهيت به تبعيت وجود خلق شده و هست و تابع وجود است و خدا وجود را اولا و بالذات خلق كرده و ماهيات را ثانيا و بالعرض خلق كرده پس ماهيت هست نهايت غليظتر است و كثيفتر است و تسفلش بيشتر است پس نيست به لحاظي در جميع عرصه هستي غير همان هستي كه ظهور خداوند عالم است و نباشيد مثل آن جماعتي كه همين هستي را خدا ميدانند و قائل به وحدت وجود شدهاند مزخرفش را بگويم كه كجاش عيب ميكند آنجا هست كه ميگويند اين هستي يمكن انيكون كذا و يمكن انيكون كذا نميبينيد كه جسم يمكن انيكون عرشا و يمكن انيكون كرسيا و فلكا و ارضا و در او قوه جميع اجسام جزئيه هست نميبينيد كه حصهاي از مداد يمكن انيكون الفا و باء و جيما الي آخر و شكي نيست كه آنچه بر روي اين لوح نوشته به لحاظي غير مداد روي اين لوح نيست ابدا و در اين نظر هيچ منافاتي ميان الف و باء و جيم و دال نيست و همه مداد است ولكن اصحاب وحدت وجود همين مداد را خدا دانستهاند كه ديگر چيزي غير از او پيدا نيست و گفتهاند:
پيداست سر وحدت از اعيان اماتري | النقش في المرايا و النفس في القوي |
و اين امواج به منزله حروفند و آن بحر ذات خداوند عالم است جلشأنه.
البحر بحر علي ماكان في القدم | ان الحوادث انهار و امواج |
و اين امواج تطورات قدم و شئونات قدم هستند وقتي كه امواج فرو نشست بحر ذات همان بحر است در اثناي موج و قبل الموج و بعد الموج بحر است و اين بحر را خدا ميانگارند و براي اين مثلها آوردهاند و حكمتها ذكر ميكنند و همه براي اين مشركند و ما ميگوييم اينها مادة المواد را خدا دانستهاند و از اين مقام بالاتر نرفتهاند و تعجب اين است كه با وجودي كه چنين ميگويند چنان ميپندارند كه شيخيه در توحيد ناقصند و معرفت به خدا درست پيدا نكردهاند حتي اينكه يك كسي رفته بود پيش شيخ مرحوم و گفته بود عرض خلوتي دارم پس يك جاي خلوتي درست كرده بودند و گفته بود مختصر عرض كنم دردسرت نميدهم راستش را بگو ببينم خدا شدهاي يا نه؟ شيخ مرحوم وحشت كردند كه اين چه حرف است عرض كرد مطلب همين بود فهميدم شيخ بيشتر وحشت كرده بود چه ميگويي الحادث كيف يصير قديما؟ گفت خير هيچ، مسأله دستگيرم شد شما هنوز نرسيدهايد به مقام توحيد.
باري غرض اين است كه شناختن مقام مادة المواد را فخري براي كسي نيست مقام امكان است كه جميع تطورات و اعراض و صور و انقلابات بر او وارد ميآيد و امكان اشد الاشياء انقلاباً و تشكلاً ميباشد و همچو چيزي چطور خدا ميشود و توحيدي كه شيخ مرحوم كردهاند و ائمه فرمودهاند اينها درك نكردهاند و نميتوانند درك كنند و شيخ رجب برسي عبارتي در توصيف خطبه طتنجيه ميگويد كه عجب عبارتي است ميگويد: و فيه من تنزيه الخالق ما لايحتمله الخلايق و حقيقت اين است كه مردم متحمل تنزيه و تقديس خدا نيستند و تا تشبيه نكني خدا را قلوبشان آرام نميگيرد و الاّ آن طوري كه هست نميتوان تنزيه گفت مقصود اين بود كه جميع ماسوي صاحب اين دو حيث هستند و معقول نيست كه حادثي پا به عرصه حدوث بگذارد مگر آنكه صاحب اين دو جهت است به لحاظي كمال اللّه است و اگر اين لحاظ نباشد موجود نميشود ابداً و به لحاظي شيء من حيث انه شيء خاص پس مراتب فؤاد و عقل و روح و روحيت روح و نفسيت نفس و هكذا تا جميع مراتب اينها حيث ثاني است در عرض و به آن لحاظ اول عرضهاي كل ملك همه تمام ميشود اثر و مؤثر و فعل و فاعل در علم ازلي خدا بر روي يك لوح ثبت است و سيد و مولي و تابع و متبوع و اصل و فرع و اثر و مؤثر و عالي و داني و لطيف و كثيف و نور و ظلمت و وجود و ماهيت و سعيد و شقي و مؤمن و كافر و عادل و فاسق جميعاً همدوشاند و از آن ارك كه بيرون آمدند آقا و نوكر پيدا ميشود و اين مراتب مرتب ميشود و نور و ظلمت پيدا ميشود و الاّ نسبت به سلطان و در حضور آن، آن آقا و آن نوكر و آن سياه و آن سفيد و آن مؤمن و آن كافر و آن نبي و آن شيطان هردو به خاك ميافتند و هر دو زمين ادب ميبوسند و محو جمال اويند و وقتي بيرون ميآيند فرق پيدا ميشود و همچنين است اين آثار و اين انوار با مؤثرات و منيرات همه در علم ازلي حاضرند اگر كسي از بالا پايين بيايد اول ميرسد به موثر و اثري نيست آنجا و بعد ميرسد به اثر ولكن اگر كسي از پايين بالا رود و از بالا به پايين و از يمين به يسار و از يسار به يمين پس او مؤثر و محيط به كل است و او احد است و اثر محاط است و متكثر و در آنجا نميتوان گفت موثر اقرب است به او از اثر پس همان نسبتي كه خدا به ماهيات دارد همان نسبت را به وجودات دارد و در نزد خدا كثافت اقل اولوية نيست از لطافت و وحدت اقربيت و اولويتي ندارد از كثرت و مرادم نسبت احد است به واحد كه مبدء اعداد است و ساير مراتب اعداد كه جميعاً نسبتشان به احد علي السواء و همان نسبتي كه واحد دارد همان نسبت را هزار هزار هم دارد و واحد اقرب نيست از غير او و احد و واحد و الف الف تمثيلي است كه خدا زده است و نميتوان گفت كه احد به واحد نزديكتر است تا به الف الف بلكه هيچ تفاوت ندارد ولكن از عرصه حضور احد كه گذشتي ديگر واحد پيش ميافتد و باقي اعداد از عقب او و در ميان اعدا اين نسبتها هست ولكن در حضور احد واحد به سجده ميافتد چنانكه الف الف به سجده ميافتند و كذلك در نزد خدا اثر و مؤثر و عالي و داني و عليين و سجين و نبي و شيطان هيچ تفاوت ندارند همانطور كه جنت عبد او است و در نزد او مقهور است و آن عبادت و تقديس ميكند جهنم هم عبدي است مقهور عابد ساجد خاضع خاشع از براي او چنانكه لسان خدا فرموده سجد له سواد الليل و ضياء النهار و اين در كون است و اما در شرع مؤمن و كافر و قريب و بعيد و جنت و نار و عليين و سجين و نبي و شيطان و رحيم و رجيم و كور و بينا و ضال و هادي و نور و ظلمت و اقرب و ابعد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و هفتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.
ديروز ميخواستيم كه بدء نبوت و ولايت را عرض كنم كه از كجا برخواسته و اسم اين دو از كجا پيدا شده براي بيان اين معاني گفتيم وجوه عديده است كه يكي از آنها اين است كه در ماسوي اللّه دو حيث است يكي حيث رب و يكي حيث نفس كه هيچ مخلوقي از مخلوقات نميشود مگر اينكه به اين دو حيث بايد محقق شود خواه آن مخلوق در رتبه آن مخلوق ديگري هم باشد كه از بابت تعدد حكم به مابه الاشتراك آنها كنيم و به مابه الافتراق كنيم و خواه در رتبه آن مخلوق ديگر مخلوقي نباشد پس اگر در رتبه آن ديگري هم باشد كه فهميدن دو حيث آسان است به جهت اينكه اين هست و آن هم هست و مابين اين دو حد مشتركي هست و مابه الامتيازي براي آنها هست و اما هرگاه مفرد باشد و در رتبه او غير اويي با او نباشد آنجا از چه استدلال ميتوان كرد وحدت و كثرت اين را و حدوث و قدم آن را و وحدت و تركيب او را و حال اينكه هيچ كس در درجه او نيست اين مسألهاي است بسيار غامض پس هرگاه شيئي منفرد باشد در رتبه خود ما از كجا بفهميم تركيب و عدم تركيب او را و قدم و حدوث او را اگر ادراك ما به او نميرسد مطلقا پس ما او را درك نميكنيم تا اثبات تركيبي و حدوثي در او كنيم و هرگاه ادراك ما به او ميرسد پس همين كه ما او را ادراك كرديم دليل حدوث او است و همين كه من غير او شدم و او غير من و من مدرك او شدم و او مدرك من شد و تميز داده شد براي من پس آن هم مخلوقي است مثل من چنانكه حضرت امير ميفرمايد و كلما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم پس اگر من او را ميبينم و خود را ميبينم و خود را غير او ميبينم و او را غير خود ميبينم و او را درك كردم اگر اينطور است اين ادل دليل است براي تركيب و حدوث او به جهت آنكه من غير او و او غير من است باز شيء محيط به هردو هست كه آن حد مشترك مابين هردو است و تجلي عام براي هردو است و حد امتيازي براي هريك هست كه آن محيط به هردو است و اگر من نيستم و من ادراك نميكنم ابدا غير او را و مني نيست و او ادراك ميكند خود را و آنجا غير اويي نيست و آنجا جايي است كه احدي از آحاد خلقي نميتواند اثبات حدوث كند و همين منتهاي توحيد من است و با وجودي كه ميفرمايد انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله و با وجودي كه الطريق مسدود و الطلب مردود با وجودي كه چنين است از خلق ممضي شده توحيد و گفتهاند لايكلف اللّه نفساً الاّ ماآتيها اي ماعرفها و همين منتهاي حد مخلوق است و زياده از اين خبر ندارد چه ميشود آنكه اعلي از او است نگاه كه ميكند بگويد تو حادثي را درك كردهاي و اينكه درك كردهاي خدا نيست و كسي اعلي از او است چنين ميتواند بگويد لكن خودش نميتواند بگويد كه ايني كه من درك كردهام حادث است بلكه قدم را درك كرده است و منتهاي جهد او از قدم همين است و بس و احتمال حدوث نميدهد در اين و مافوق اين براي اين قديمي كه اعتقاد به قدم و احديت او كند نيست و اين ديگر مأمور به چيزي نيست و چيزي ديگر درك نميكند كه اعتقاد كند پس اين است كه هركس كه خدا خود را براي او وصف كرده است بايد بشناسد كه من عرف نفسه فقد عرف ربه و بر مردم به جز رسانيدن خود را به آن مقام حقيقتي كه ديگر از آنجا نميتواند تجاوز كند چيز ديگر نيست يعني آن مقامي كه اين شخص نميتواند از آنجا تجاوز كند و بيشتر از آن بر ذمهشان نيست پس آن قديمي كه من اثبات ميكنم براي خود آن احدي است كه من تعقل ميكنم و من ميفهمم اين همان قديمي است كه من تعقل كردهام و درك كردهام و همان تكليف من است نه زيادتر پس ديگر من مافوق براي او ديگر اعتقاد نميكنم و نميتوانم اعتقاد كنم و هيچ كس را بالاتر از آن نميفهمم و حالا كه نميفهمم پس ديگر چه تكليف براي من است ديگر حالا در واقع خارج چيزي باشد بالاي اينكه من آن را خبر نداشته باشم چه مضايقه لكن من نميفهمم و اگر كسي بپرسد كه آيا نه اين است كه تو معتقدي كه پيغمبر خدا را به از تو شناخته ميگويم بلي اگر بگويد كه آيا نه اين است كه آنچه پيغمبر از خدا شناخته اعظم است از آنچه تو شناختهاي از خدا ميگويم بلي لكن آن پيغمبري كه من شناختهام و آن را عبد خدا و رسول خدا ميدانم آن رسولي كه من شناختهام و به منتهاي جهد خود آن پيغمبر را شناختهام و عبد خدا دانستهام از خدا چيزي شناختم و از پيغمبر چيزي شناختم و آن پيغمبري كه من شناختم پستتر از آن خدا دانستهام و عبد او فهميدهام و خدايي براي آن رسول اثبات كردهام پس در مقام معرفت من به خدا كسي اعظم از خداي من نيست و خدايي اعظم از آن براي من نيست و نه اين است كه خداي رسول اعظم از خداي من است من اگر تا آنجا رفتم كه معرفت احديت اثبات كردم پس پيغمبري كه شناختم عبد او حساب ميكنم پس باز هيچ مطلب عيب نكرد تكليف هر كسي به قدر معرفت خودش است.
باري سخن در اين بود كه ماسوي اللّه سبحانه مثني بايد باشد و اين مطلب مبدء و مأخذ ميشود از براي آن تراكيب و تثنيههايي كه در عالم ملك است حالا اين حكايت اثنينيت و جهت رب و جهت نفس در مراتب خلقيه مختلف ميشود بعضي افراد خلق هست كه در آنها حيث رب غلبه ميكند و حيث نفس در آن مضمحل ميشود تا به جايي ميرسد كه كأنما خمر و لاقدح ميشود و در بعضي به عكس اين پس جهت نفس غلبه ميكند و جهت رب مضمحل ميشود تا به جايي ميرسد كه كأنما قدح ولاخمر ميشود كه كأنه همان حيث ماهيت و انيت است و در مابين اين مراتب بين بين خواهد بود ديگر هرچه رو به مبدء ميرويم به جهت آنكه مركبات الطفند و اين دو جهت الطفند و هرچه الطف ميشوند اكثر شبهاً به هم ميشوند به جهت آنكه رو به احد ميرود و هرچه لطافت آمد مشابهت و مشاكلتشان بيشتر ميشود جهت رب و جهت نفس مشابهت و اختلاط تمام پيدا ميكند تا اينكه به طوري ميشوند كه هر دو را جهت نفس بگويي شايد و اگر جهت رب بگويي شايد و هرچه بالا ميرود و رو به مبدء ميرود اين دو جهت لطيف ميشوند تا به آن مبدء اولي ميرسد كه آن دو جهت شدت بساطت و لطافت را دارد و در آنجا ميان اين دو جزء كأنه مابه الامتياز برداشته شده و كأنه احد شده و واحد شده و اگرچه ان اللّه لميخلق شيئا فردا قائما بذاته لكن در آنجا چنان اتحادي پيدا كرده كه برودت او عين حرارت او است و رطوبت او عين يبوست او است ان اللّه قبض من رطوبة الرحمة نفسها بها اربعة اجزاء بها و من هبائها جزءا له به به جهت آنكه اين رطوبت و اين يبوست يكي شدهاند و متحد شدهاند از شدت بساطت و لطافتي كه براي آنها است و هرچه بر بساطت شيء ميافزايد احديت بر او غلبه ميكند و هر دو چيزي كه احديت بر آنها غلبه كرد عرض ميكنم معقول نيست كه هر دو چيزي كه مشاكل شده باشند و مشابه تا اينكه متحد شده باشند و احديت بر آنها غلبه كرده باشد معنيش اين است كه مابه الامتياز آنها معدوم شود به جهت آنكه اثنينيت برطرف شده و اتحاد مابين آنها آمده و هرچه از آنها فرود ميآيد و ميرود در منتهي غليظتر و كثيف ميشود و امتياز آنها بيشتر ميشود حتي آنكه از متممات خارجه از يكديگر جدا و ممتاز ميشوند تا به جايي ميرسد كه مثل آسمان و زمين ميشوند آسمان آن بالا ايستاده و زمين اين پايين و اين دو نيستند مگر همان اقصي مراتب جهت رب و جهت نفس پس آسمانها چون جهت رب بود فواعل شدند و مبادي و مقام آباء و محال تقدير و رزق و محال مواعيد اللّه رزقكم في السماء و ما توعدون و ارض مقام امهات سفلي و قوابل و لوح قضاء شده. مقصود اين است كه اين همان دو جزء جهت رب و جهت نفسند وقتي تنزل ميكند و تجسم پيدا ميكند به اين صورت ميشوند در عالم كلي حتي آنكه اين مطلب در اشخاص بروز ميكند رجلي است جهت رب و رجلي است جهت نفس و بعينه سر اين حكايت پدر و مادر است و همين سر پدر و مادر است كه آمده در اولاد بروز كرده كه بعضي اولاد پسر ميشوند و شبيه به پدر و بعضي دختر ميشوند و شبيه به مادر و همچنين جميع اشياء از اين والدين جهت رب و جهت نفس كرده و آن مواليدي كه از اين پدر و مادر تولد كرده بعضي سر پدر بر آنها غلبه دارد و جهت رب شدهاند و بعضي در آنها سر مادر غلبه كرده پس يكي وجود است و يكي ماهيت پس در اشخاص پيدا شد چنانكه در بسايط پيدا شد حتي آنكه در معادن بروز كرده معادني است ذكر و معادني است انثي مثل حديد كه انثي دارد و آن نرم آهن است و ذكري دارد و آن فولاد است و اين مطلب در نباتات بروز كرده بعضي ذكرند بعضي انثي و در حيوانات و در اناسي و در جميع مراتب بعد از اينكه در خلق عالين اين دو سر پيدا شد و در نبوت و ولايت جلوه كند همان نبوت مقام پدر است و ذكر است و همان امامت و ولايت: مقام انثي و مادر است پس سر وجود در پيغمبر و سر ماهيت و نفس در حضرت امير لكن نه هر ماهيتي شر است و ظلمت است و بد است زيرا كه در مبادي اولي كار به جايي رسيد كه اين دو اخوان ميشوند از شدت مشابهت و مشاكلت به حدي كه وجود و ماهيت هر دو صادقند بر آنكه هر دو را وجود بگويي راست است و هر دو را ماهيت بگويي حق است لكن وقتي آن دو را نسبت به رب بدهيم آن جهت رب ميشود و اين جهت نفس ولكن اين را به تزييلات فؤاديه ميتوان فهميد به واسطه استدلال كه آثار دليل مؤثراتاند و به واسطه آنكه آنچه در ادناي خلق است در اعلاي خلق است و به واسطه آنكه عبوديت كنهش ربوبيت است و هكذا امثال اينها به اين استدلالات ميفهميد كه نبوت و ولايت دوتا است و نبي صاحب وجود است و ولي ماهيت ميشود همينقدر به استدلال و الاّ ظلمانيتي تعقل بشود براي ولي با وجودي كه فوق مشاعر است همچو چيزي نميشود پس اصل نبوت از غلبه جهت رب پيدا ميشود و اصل ولايت از غلبه جهت نفس پيدا ميشود پس انا عبد من عبيد محمد و انفسنا و انفسكم همچنين ميفرمايد ماكان لاهل المدينة و من حولهم من الاعراب انيتخلفوا عن رسول اللّه و لايرغبوا بانفسهم عن نفسه و اين آيه صريح است كه بعد از پيغمبر۹ مردم نبايد اعراض از حضرت امير كنند به جهت آنكه رسول خدا هنوز پيش ما است رسول خدا موجود است به جهت آنكه اين نفس رسول و خود رسول است و چون نفس رسول و خود رسول است فرمود ماكان لاهل المدينة الي آخر و حال آنكه به اجماع شيعه و سني و عامه و خاصه نفس رسول حضرت امير است سلام اللّه عليه و آله.([۶])
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و هشتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف و هو صاحب الربوبية اذ مربوب و مربوبه محمد۹ الي آخر.
اصل اثنينيت جميع ماسوي اللّه معلوم شد كه چرا بايد جميع ماسوي به وجهي از وجوه بيان پس بعد از آني كه جميع ماسوي به اين جهت بايستي مثني باشند اين جهت در مراتب خلق در هر مرتبه به طور آن مرتبه ظاهر ميشود پس در عالم انوار به طور نورانيت ظاهر ميشود و در عالم اجسام به طور جسمانيت ظاهر ميشود در عالم اشخاص به طور شخصيت ظاهر ميشود و هكذا در هر مرتبه به حسب آن مرتبه و اما گاهي به خاطر بعضي ميرسد كه مثلاً هرگاه شيء مركب است از وجود و ماهيت وجود تنها آيا آن هم باز مركب است از وجودي و ماهيتي يا مركب نيست اگر مركب است از وجودي و ماهيتي آن وجودش باز مركب است يا نه اگر هست باز وجودش مركب است يا نه و هكذا اگر هر چيزي مركب است جزئش هم مركب است و همينطور جزء او و جزء جزء او الي ماشاء اللّه همه مركب است و اگر اينطور باشد تسلسل لازم ميآيد و اين نميشود و هرگاه به جايي ميرسد كه آنجا مركب نيست و آن يك جزء است و ديگر براي آن جزئين نيست پس در آن هنگام تجويز كرديم كه ماسوي اللّه چيز مفردي باشد و اگر در يك جا ماسوي اللّه چيز مفردي جايز شد همه جا بايست جايز باشد زيرا كه عرصه امكان يك عرصه است و همه امكانند و همه يك حكم دارند و جواب از اين دقيقه بسيار مشكل است يعني بيان اين در حقيقت اصلي است از اصول و سري است از اسرار آل محمد: كه در اين منطوي است و فضل عظيم عظيمي در اين مندرج است و آن اين است كه اشياء بر سه نحو تركيب ميكنند بعضي از اشياء مركبند از جزئيني كه آن جزءان قبل التركيب مستقلند و كاين در خارج موجودند اين تركيب را تركيب زماني ميگوييم و هرچه به اين نحو تركيب مركب شده باشد عاقبت او به سوي فنا است و رد به آن اجزاء مستقله كه از آن اجزاء بهم آمده بودند و وحدت صوري پيدا كرده بودند كه وحدت وحدت تلي باشد كه رمال بسيار و ريگهاي بيشمار جمع شود و تلي ميشود وليكن بعد متفرق ميشود و هر كدام ميرود از پي كار خود به جهت آنكه هريك از آن اجزاء قبل از تكون اين شيء در ازمنه سابقه شيء مستقلي بودند سالهاي دراز و خودشان شيء بودهاند و به طور واحديت عرضيه جمع شدند و مركب شدند به تركيب واحدي عرضي و اين تركيب عرضي متفكك ميشود و از هم ميريزد و در حال استقلال خود آن اجزاء هريك عبدي بودهاند و در عرصه خود شرعي و تكليفي دارند و ثوابي و عذابي و جنتي و ناري و ثواب و عقابي داشتهاند و بدء وجودي و حشري و نشري داشتهاند غرض شيئي بودهاند حالا هرگاه دوتاي از آن عبد مسلم كه هركدام مستقلند بگيريم و مركبي بسازيم اين مركب مركب عرضي است اين شيء شيء عرضي است و از شيئين مستقلين فراهم آمده و لامحاله مآلش باز به همان شيئين مستقلين است كه بود وقتي كه هريك از آن اصول بودند آنچه داشتند به سوي خود به كلي اين شيء در زمان لاحق فاني ميشود و نيست مگر مثل سمساري كه صبح از مردم مالهاي بسيار بر در دكان ميآورند پسين كه ميشود جميع مالهاي مردم را پس ميدهد و مردم هريك مالهايشان را ميگيرند و هر مالي به صاحبش رد ميشود و خودش هيچ ندارد پس همچنين هر مركبي كه از دو شيء مستقلي فراهم آمده باشد وقتي عمرش سرآمد هر جزئي را صاحبانش ميآيند ميبرند پس تركيب آن باطل ميشود و مثل اين حكايت اين است كه سركه سالهاي دراز در شيشه بود و آنجا گذاشته بود و شيء مستقلي بود و انگبين هم سالهاي دراز جدا گذاشته بود و سركه در سركه بودن محتاج به چيزي نبود و مستقل بود و انگبين در انگبين خود مستقل بود و محتاج به چيزي ديگر نبود و هر كدام صاحب اثر خود بودند كه حموضت و حلاوت باشد و هريك مثاب به ثواب خود و معاقب به عقاب خود بودند و بايد باشند حالا هرگاه آن سركه را و آن انگبين را آوردند و مخلوط و ممزوج بهم كردند سركه انگبين شد و از كثرت استعمال سكنگبين شد پس اين را معربش كردند سكنجبين شد و بعد از اين تركيب يك شيئي شد و مبدئش از آن سركه و از آن انگبين و شيره است و مآلش هم به همان سركه و شيره است پس وحدانيت سكنجبين وحدت عرضيه است كه از اجتماع دو شيء مستقل پيدا شده مثل وحدانيت تل واحد كه اجتماع حصيات بسيار كه شد تل واحد ميشود و واحد بر او گفته ميشود ولكن اين وحدت شخصي عرضي دنياوي است و اين چه وحدتي است كه صد هزار هزار دانه حصا باشد و بهم قرين شده باشد همچو مركبي تفكيكش ممكن بلكه واقع است و معذلك هريك از اجزاي آن بعد التفكيك ميروند براي خود و شيئي هستند مستقل و سالهاي دراز عمر ميكنند و تل واحد فاني شده و نيست هر سنگي از آن در گوشه بياباني افتاد سنگها در مقام خود هستند و شيئي هم هستند و تل گم شد و از ميان رفت و اينجور تركيب را ما تركيب عرضي ميگوييم و اين تركيب عرضي هم اقسام دارد كه ادني مراتبش تركيب اقتراني است كه دو جزء بهم مقترن شوند بدون رابطي ميان آنها و بعد از آن تركيب ملاطي است و آن اين است كه مثل گلي در ميان آنها رابط شود و ظاهرا بهم بچسبند و ظاهرا اسمش يك ميشود وليكن باز تركيب عرضي است و بعد از اين تركيب تركيب امتزاجي است مثل تركيب آب و شيره و آب و سركه و هكذا كه بهم ظاهر ممزوج شوند و يك چيز شده و منظراً يك شيء شدهاند ولكن مخبرا دو شيء است وليكن معذلك ميتوانيم او را در آلت تفصيل كه قرع و انبيق باشد جدا كنيم ميان آنها پس سركه اولا مقطر ميشود به جهت روحانيت او و انگبين ميماند و هر حموضتي بالا نميآيد مگر آنكه روحانيتي داشته باشد مثل سركه كه ماء او حامض شده و روحانيت دارد لكن آب ليمو و آب نارنج را هرگاه تقطير كني آب شيرين مقطر ميشود و ثفل و ترشي او ميماند ته قرع به جهت آنكه حموضت آنها از ارضيه آنها است و مائش حلواست اما سركه خود ماء او حامض است پس مقطر ميشود پس اين تركيب مزجي هم تركيب حقيقي نيست و تركيب عرضي است و بعد از اين تركيب هم تركيب تفاعلي است كه آن اجزاء در يكديگر تفاعل بكنند بعد از امتزاج به خلاف تركيب امتزاجي كه محض امتزاج است و تفاعل نبود در ميان آن اجزاء و از اين جهت در آلت تفصيل از يكديگر جدا شدند و نار مفرقه تفريق كرد مابين آنها و اما تفاعلي اين است كه بعد از تمازج تفاعل كنند اجزاء در يكديگر پس اتحاد طبيعي پيدا شود مابين آنها پس حكم بعض حكم آن بعض و حكم كل شود و حكم كل حكم بعض شود و اين تركيب حدش حد اكسير است اگر به موازين عدليه باشد و اين تركيب تركيب تامي است كه اين الات و ادوات او را متفرق نميكند و گفتهاند كه تركيبش تركيب خلود است يعني بالنسبه و الاّ اين هم تفكيك ميشود و قابل تفكيك هست و ما اين را مسلم نداريم كه ميگويند تركيبش تركيب خلود است و اكاسير فاسد نخواهد شدن اگرچه ميگويند كه اگر اكسير را بردارند بكنند توي پارچه و آن را توي آب جاي نمناكي بيندازند صد سال هم بماند بايد عيب نكند و نپوسد و فاسد نشود و اگر در خاك بماند همينطور صد سال دويست پانصد سال عيب نميكند ما ميگوييم لانسلم كه عيب نكند چرا كه بعضي جاها خودتان مينويسيد و ميگوييد كه اين را از هوا احتياطش بايد داد و از رطوبت و نم. باري آن حرفي است بياصل و هرچه غالب بر طبع آمد اثر ميكند و آنكه چيزي بر او غالب نميآيد و در او اثر نميكند خداوند عالم است جلشأنه و ماسوي كلش ديگر به غلبه طبع مؤثر و متقلب ميشود و متغير و باز اقوي دليلي كه اكسير اگر بماند عيب ميكند اينكه اين اكسير اگر عيب نميكرد چرا وقتي طرح ميخواهند بكنند ذوب پيدا ميكند و چرا غوص ميكند پس متحد ميشود با مس آن وقت ما مس را مزنجرش@ ميكنيم و متفتت ميشود پس ديدي كه اكسير انقلاب پيدا كرد و اين هم انقلاب به تيزاب پيدا كرد و فاسد شد و رفت از پي كار خود واجب نيست كه همه فساد يكطور باشد حكيم به هر نحوي كه بتواند فاسدش ميكند ميرود به اصلش پس باز فساد در اينجور امتزاج تفاعلي و اتحادي هم ديديم راهبر شد و لو به وسايط و باز عناصرش تفكيك خواهد شد و از هم جدا خواهد شد.
عرض شد طلا هم فاسد ميشود؟
فرمودند بلي فاسد ميشود حلي ميشود بعد از آنكه مكلس ميشود و بعد از حل تقطير ميشود و مصعد ميشود و فاني شود و بعد از آني كه دانستيد كل من عليها فان ديگر چيزي نيست كه فاني نشود و اين جوره تركيبها را تركيب زماني ميگويند و اين مركب تفكيكپذير است به حسب خارج و در خارج اجزاي آن متفكك ميشود و يك مركب ديگر هست كه آن مركب در خارج تفكيكپذير نيست و نميشود كه اجزاش را در خارج از هم جدا كرد ولكن به حسب ذهن و مشاعر تفكيك اجزاء آن ميشود كرد و ميتوان آن جزءان درك كرد و حال آنكه ذكري از اين جزو در او نباشد و اين جزءان را درك كرده بدون ديگري و اما در وجود خارجي ممكن نيست اين دو را از هم جدا كنند بگذارند كنار هم محال است و مثل اين معني مثل ماده و صورت است نميتوان تفكيك نمود ميان ماده و صورت كه تربيع مثلا جدا بايستد و ماده بلاتربيع جدا بايستد و مثل اينكه تفريق كني ميانه طويل و طول كه ماده بدون طول جدا بايستد و طول بدون ماده جدا بايستد يا اينكه حمرت جدا بايستد و ماده بلاحمرت جدا بايستد ولكن با مشاعر برزخيه و دهريه ميتوان ملتفت تربيع شد در اين كتاب به طوري كه به هيچ وجه من الوجوه معني كتابي در اين ملاحظه نشود و همچنين ميتوان فكر در اين كرد و ملتفت سواد اين بود و حال اينكه ذكري از جلد در او نباشد و همچنين بسا اينكه به جلديت و نماء آن بر پشت شاة بشوي و ملتفت حيوانيت و حيات كه براي او بوده نشوي و به هيچ وجه ملتفت سواد و تربيع اين و وزن و مكان و رنگ اين نيستند و محض جلديت جلد را ملاحظه ميكنند پس ذهن انساني ميتواند تفكيك در ميان اينها بكند پس تفكيك برزخي دهري براي اين مركب ممكن است نه تفكيك خارجي و هريك ممتاز شدند و هريك باز ماده دارند و صورتي دارند و آنها را هم باز با مشاعر ميتوان تفكيك كرد و طول دارد و ما در ارتسام طول ملاحظه ميكنيم كه آن اطول است يا اين و اما در زمان تفكيك نميشود پس اين مركب مركب دهري است و اين نظر هم نظر دهري است و اين جور مركب فناي زماني ندارد و دقيقهاي اينجا است و آن اين است كه نميآيد زماني از ازمنه اگرچه عمر دنيا هزار هزار همسر اين بشود كه اين كه مركب شده و هست اين ماده از صورت جدا بشود در خارج و نميتوانيد صورت را از ماده بگيريد و كنار بگذاريد و كاري كه ميتوانيد بكنيد اين است كه آنچه در كمون اين است از صور ميتوانيد بيرون بياوريد و بالفعلش كنيد و آنچه از صورت بالفعل است به امكان اورد كنيد مثلا مومي به هيئت مربع است و در كمون او امكان تثليث هست و هيئت كريت و استداره هست از كمون او صورت استداره را بالفعل ميكنيد و آن صورتي كه بالفعل دارد رد به امكان ميكنيد نه اين است كه صورت را از ماده بگيريد كه ماده بلاصورة و عريان بشود همچو چيزي نميشود و نشده پس فنا براي اين جوره مركب نخواهد بود فناي زماني ولكن فناي دهري براي اين ممكن است و نزع و لبس دهري([۷]) براي اين ممكن است.
و اما مركب سيم كه مركبي است كه به اين مشاعر مشكل است درك آن كردن و آن حظ كساني است كه خدا انعام به آنها كرده باشد و آن را به آنها فهمانيده باشد و الاّ با مشاعر عاديه آن را نخواهند درك كرد و گاه هست ياد بگيرند لكن آن را بفهمند و به كنهش برسند خيلي اشكال دارد كار همه كس نيست نه چيز زماني از ملك خدا بيرون ميرود و نه چيز دهري و مادخل في ملك اللّه لايخرج من ملك اللّه نهايت اينكه بعضي از چيزها در اجتماعند و بعضي از اشياء در افتراقند در زمان افتراق ميگويم اجتماع فاني شد و حالا اجتماع نيست و الاّ چيزي كه داخل ملك خدا شد از ملك خدا بيرون نخواهد رفت لايضل ربي و لاينسي چگونه فراموش شود و حال آنكه اين صورت علم خدا است كه ثبت شده و خدا جاهل نميشود بعد از عالم شدن اگر عالم شد به چيزي ديگر چطور ميشود كه جاهل به آن چيز شود و معني فناي صورت علميه از خود عالم اين است كه هرچه عالم نگاه كند به اطراف به هرجاي ملكش و او را نبيند اين جهل است و اين نسيان است و خداوند عالم لايضل ربي و لاينسي و چيزي را فراموش نميكند.
و اما تركيب سيم كه مخصوص مشعر خاصي است كه خدا هبه كرده باشد به كسي آن مشعر را آن تركيبي است كه در خارج تفكيكپذير نيست و ممكن نيست كه به تفكيكات زماني متفكك گردد و در ذهن هم ممكن نيست تفكيكپذير باشد و تفكيكات دهري و برزخي هم او را از هم جدا نميكند و ذهن ايشان نميتواند ملتفت ماده او شود بلاصورة و ملتفت صورت آن شود بلاماده ممكن نيست به جهت آنكه ماده آن بسيط است و صورت آن هم بسيط و در وجود خارج بسيطان تعقل نميشود كرد زيرا كه بسيطان بايد ممتازان باشند چه به امتياز خارجي يا ذهني پس بسيطان خارجي نيستند و ذهني هم نيستند پس يا تركيب خارجي دارند و تفكيك خارجيشان ميتوان كرد و يا تركيب ذهني دارند و در ذهن تفكيك ميشوند و فرض مسأله ما اين است كه مركب از بسيطين باشد پس بسيطان را نميتوان در خارج و در ذهن تفكيك كرد كه اين را ببيند و آن را نبيند پس اگر اين مستقل در احتضار در محضر است پس اين ميتواند جدا بايستد و مستقل است در عالم خود و مركب است و فرض مسأله ما اين بود كه بسيط باشد و چون بسيط شد ممكن نيست بسيطي را تنها من نگاه كنم و بسيط ديگر را و لو بعد حين يا بايد يك بسيط صرفي را ببينم كه بسيط ثاني@ نباشد و چيزي با او نايستد و تركيب ابدا در او راهبر نباشد اينكه احد ميشود و مال خداي احد واحد است و به اين معني كه دو بسيط گفتي ممكن نميشود و اگر بخواهي اين را ببيني يا آن را ببيني اين را نبيني بسيطين نديدهاي محض لفظي است مركب از بسيطين بيان نميتوان گفت كه آن يك بسيط و آن يك بسيط آن يك آن ديگري را نبيند و آن يك اين ديگري را نبيند و من لفظ ندارم بگويم حكايت آن است كه گفت من ميگويم انف تو مگو انف بگو انف اين دوتا معاً يكند و يك نيست دوتا است لكن دوتا معاً يكند چه كنم لفظ غير از اين ندارم و ندارد و مسأله مشكل است اهل اذهان و اهل مشاعر نفسانيه و عقلانيه آن را ممكنشان نيست بفهمند و هرچه بيان كنند ياد گرفتهاند و نفهميدهاند پس در بيان همچو معني را من به ضدين تعبير مياورم مثل اينكه براي خدا و توحيد خدا تعبير ميآورم اگر به قريب تنها اكتفاء كنم و وصف كنم او را به قريب مثل ساير الاقارب ميشود و اگر به بعيد تنها اكتفاء كنم مثل ساير اباعد ميشود پس ناچارم از اينكه بگويم قريب في بعده و بعيد في قربه عال في دنوه دان في علوه ضدين ميگويم و نه اين مقصود است و نه آن و همچنين در اين مركب از بسيطين هم ميگويم آن دو اسمش را دوتا ميگويم آن دو بسيط معاً يكند چه در ذهن و چه در خارج آني كه مركب اول است براي او تركيبي غير از اين تعقل نميتوان كرد به جهت آنكه آن موجود اول است و در عرصه مركبات نيست وقتي چنين شد نميتوان آن بسيطش را مركب از چه چيز است بلكه بسيط است نهايت بسيطين است نميتوان ديگر بحث كرد كه تو گفتي ان اللّه لميخلق شيئاً فرداً قائماً بذاته حالا اين فرد ميشود ميگويم بسيطين گفتم فرد نگفتم آن شيء نيست و اين شيء نيست و اين و آن باهم شيئند من اشاره نميكنم به اينكه اشاره به آن بكنم اگر اشاره به اين كنم شيئان بودند اينكه من ميگويم يكي آن نيست باز نشد و به جز اين الفاظ چارهاي نيست و آنكه من ميگويم يكي آن نيست باز نشده و در دو مكان نيستند و در دو جهت نيستند كه به دو توجه هريك آنها را بيابم به يك توجه اين را و به يك توجه آن را يا به يك اشاره به اين و به يك اشاره به آن بلكه اينها كه ميگويم نامربوط است كثرات وحدت واحدي است كه خدا آفريده است ان اللّه لميخلق شيئاً فرداً قائماً بذاته پس اين مركب نه تفكيك دهري براي او تعقل ميشود و نه تفكيك زماني و هرچه تفكيك به او ملحق ميشود تركيب زماني هم برنميدارد و چيزي كه تفكيك دهري براي او تعقل نميشود تركيب دهري براي او نيست كه در يومي از ايام مثل شنبه فلان ماه كه شد اين ماده را به اين صورت ملحق كنند جميع ماده و صورت ماضيه و ماده و صورت آتيه پس در اينجا هر چيزي كه تفكيك زماني ملحق به او نميشود تركيب زماني هم بدء او نميشود و هر چيزي تفكيك دهري ملحق به او نميشود تركيب دهري هم در بدئش براي او نيست و از اين قراري كه عرض كردم آن مولود مكرم نه بدء از براي او است نه ختم از براي او است نه اول ميلادي دارد نه آخر عمري دارد بلكه مستمر بايد باشد ميبايد قديم خلقي باشد يعني جعله ربه قديما بلكه قديم اسم همين است و از اين عاريه كرديم اسم قديم را براي بالا مثل سميع و بصير و ساير اسماء چون او بينام و نشان است به ذات خود اسمها را ما عاريه ميكنيم از اينجا براي او و از جمله اسمها اسم قديم و اسم ازلي و اسم ابدي و اسم لااول له و لاآخرله است احد من حيث التركيب شما بگوييد ببينم به چه مشعر تركيب در اين ادراك ميكنيد بلكه تركيبي كه در اينجا ادراك ميشود به تزييلات فؤادي است كه در اداني من ديدهام او را و در اداني استدلال كردم به آن در بالا بالاتر از اثبات توحيد كه نيست و حال آنكه مشاعر من حادثند لكن به تزييلات فؤادي در تقسيمات خودمان گفتيم شيء يا حادث است يا قديم قديم آن است كه محتاج نباشد و حادث آن محتاج است به خلق اين حادث و اين قديمي كه تقسيم كردم تقسيمات نسبي است در ميان حوادث به اصطلاح حوادث و غنيي كه در ميان ما غني است اكتفاء ميكند به اين مسأله چون ميبيند در اينجا پادشاه محتاج به گدا نيست و او غني است در غيب به غني اكتفاء ميكند بعد ذهن را ترقي ميدهد در اكوان هم همچو حالتي ملاحظه ميكند در كون آنكه وجودش مستقل است تا آنكه وجودش محتاج به غير است تفاوت ميكند و همينطور باز مطلب را ترقي ميدهد تا به آن اغني الاغنياء كه ما را ممكن است بفهميم و از آن بالاتر غنييي نيست درك ميكند به تزييلات فؤادي اندازهاش اين تركيب است و قديمها واحدهايي كه ما ميگوييم و درك ميكنيم اين است اندازه احد را تركيب در او قرار نميدهيم تركيب از اعداد پس اين احد احد اضافي است نه احد حقيقي و همچنين ساير مراتبي كه اثبات مشيت ميكنيم اثبات ذات ميكنيم كثرتهايي كه ميبينيم در خلق و استدلال ميكنيم به آن در آن بالا حالا در اينجا هم من جدا نكردهام يك شيء معيني را از شيء معيني كه يا من حيث الرتبه اعلي اسمش را بگذارم به طرف همين نگاه كنم بگويم كه اين ماده و به طرف يسار نگاه كنم بگويم صورت مشخصا ممتازا هريك را جدا ببينم همچو نيست بلكه من به برهان يافتم كائن اول و مركب اول را كه بايد مركب از بسيطين باشد و احدهما بايد ماده باشد و ديگري صورت نه احدهمايي كه هريك را جدا كنم از ديگري زماناً يا دهراً نميتوانم جدا كنم اگر همچو كاري كردم مركب اول را نفهميدهام و فرض آن نيست پس من هيچ نفهميدم بلكه برهان مرا ميكشاند به اينجا كه هر مركبي اجزاش مركبند مگر مركب اول كه در او تعقل نميشود كه اجزاء او مركب باشند بلكه بسيطند به جهت آنكه اقل اجزاء دو است حالا اين بسيطان يك ممتازي و يك ممتازي نيست لكن به حسب حكمت ميدانم كه ماده دارد و صورتي دارد و ماده او اشد اشياء است تشاكلاً بالصورة و صورت او اشد اشياء است بالمادة و ماده عين صورت است و صورت عين ماده. اين است كه شيخ مرحوم در خلق مشيت ميفرمايد ان اللّه سبحانه قبض من رطوبة الرحمة الي آخر كه ماده باشد نفسها بها و من هبائها جزءا بها و قدرهما في تعفينهما هاضمة اسم البديع آن آخر آخر كاري احدي درست ميكند كه اوحد جميع كاينات است يبوست رحمت را من نميتوانم از رطوبت رحمت جدا كنم و ماده و صورت را ممتاز بفهمم بلكه نوع رطوبت و نوع يبوست را ميفهمم پس از رطوبت چهار جزء گرفت و از يبوست يك جزء به جهت آثاري كه من در اين پايين ميبينم فهميدم كه آنجا چنين كرده و الاّ آنجا تميز نميتوان داد و هركه اين تقسيم را بداند از فضائل عظيمه آل محمد: به دستش ميآيد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس پنجاه و نهم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.
چون در اين فقرات كلمه سبقت رحمتي غضبي بود و آن هم فهمش از فروع همين مسأله است كه در دست داشتيم و تركيب اين را هم بهم متصل كنيم بد نيست پس چون گفتيم جميع ماسوي اللّه مركبند از جهت رب و از جهت نفس و جهت رب هم باز پيش آمد اين را هم بايد فهميد كه بسيار مسأله مشكلهاي است زيرا كه چطور است كه يكي جهت رب است و آن يكي جهت رب نيست و حال آنكه آن هم جلوه رب است چنانكه اين جلوه رب است و رب نه اولي به اين است و نه اولي به آن و نه انسب به اين است و نه انسب به آن و نه اقرب به اين است و نه اقرب به آن و نه اشبه به اين است و نه اشبه به آن پس چطور شده كه آن جهت رب شده و اين نشده و درك كردن معني جهت الي ربه را بسيار مشكل است با وجودي كه در السنه و افواه اين سلسله زياده از همه كلمات ذكر ميشود صغير و كبير در اول تحصيل و در آخر و همه اين كلمه را ميگويند لكن دركش مشكل است به جهت آنكه ربي كه به آن رب تعبير ميآوريم از ذات آن ربي كه ذات احديه است جلشأنه آن در جهتي از جهات نيست كه جهتي يلي او باشد و جهتي يلي غير او باشد و جهتي به سوي او باشد و جهتي به سوي غير او باشد بلكه به همانطور و همان نسبت و لانسبة و لاطور به همانطور و همان نسبت كه به آن جهت دارد به همانطور و به همان نسبت به اين جهت دارد و لانسبت نه به آن و نه به اين بلكه از هر دو منزه و مقدس است به يك نسق پس جهتي كه به سوي ذات تعقل نميشود كه حوادث جهتي به سوي ذات خدا داشته باشند لكن در ميان خلق خلق داير بر نفس خودند مسلما و جميع ماينبغي له و فيه در خود خلق است و به هيچ وجه از خارج خلق چيزي براي خلق امداد نميشود و علتي براي اين خلق از خارج اين خلق آورده نميشود اذ لاخارج و شيء و شرطي مانعي چيزي از خارج اين خلق براي اين خلق نيست بلكه جميع ماينبغي لهذا الخلق در خود خلق است حتي يقوم علي ساقه پس جميع علل اين خلق و شروط اين خلق در خود اين خلق است پس علت فاعلي خلق در خلق است و علت مادي و صوري و علت غائي همه در خلق است و از خودش است و در خودش است و با خودش است و نه اين است كه ذات به مباشرتي اين جمله قائم علي ساقه را نگاه ميدارد يا به ارتباطي اين جمله را نگاه ميدارد يا به حركتي بعد از سكون يا به نطقي بعد از سكوت اين خلق را خلق كرد پس بلاربط و بلانسبة و بلاكيف اين خلق قائم بر ساق خود هست در رتبه خلقي و آنهايي كه بر ما اين اشكال ميكنند و ميگويند كه اگر چنين است پس از كجا تو ميگويي كه اين خلق خلق آن ذات است و مال آن ذات است ميگويم تو خيال ميكني كه من چنين ميگويم من همچو چيزي نميگويم و من نميگويم خلق ذات است و مال ذات است و خلق را نسبت به ذات خدا نميدهم و من خلق را نسبت به ذات خدا ممتنع ميبينم و ممتنع را نسبت به ذات خدا نميدهم من خلق را ديدم در مقام حدوث است حالا بيايم حدوث را نسبت به قديم بدهم اين خيالي است كه شما خودتان كردهايد چه مضايقه وقتي با مثل تويي تكلم كنم اينطور تكلم كنم زيرا كه از درك آني كه من ميخواهم بگويم تو محرومي و ممكن نيست درك آن براي تو پس اين خلق را من نسبتي به او نميدهم ابدا لكن منسوب و منسوباليه در خود خلق است و دخلي به او ندارد نهايت تو ميگويي كه پس چرا لفظ او را ميگويي و اشاره به او ميكني ميگويم اين لفظ او اينجا است من هم اضافه به لفظ او ميكنم و او اينجا است چه بكنم لفظ ديگري ندارد از اين جهت من اين را اضافه به لفظ او ميكنم و كار ديگري از من برنميآيد ميگويم او و دروغي نگفتهام و مدح و ثنايي هم به پاي كسي نبستهام پس ميگوييم منسوب و منسوباليه و علت و معلول و سبب و مسبب و شرط و مشروط جميع آنچه از اين متضايفات شمرده شود جميعاً بايد در خود خلق از خود خلق به خود خلق باشد و به غير از اين نميشود و تعالي اللّه خالقي كه اين خلق را چنين آفريده كه قائم بر ساق خود است و حاجتي به بيرون از خود ندارد و معذلك كله خلقه اللّه است و به غير از اين نميشود خلق اللّه و آني كه من او را با اين خلق ببينم خدا نميشود و آني كه من او را با خلق ببينم و اين را اضافه به او كنم همچو چيزي خلق است و آني كه با خلق قائم ميشود و همدوش ميايستد و يكي را نسبت به ديگري ميدهي خلق است لكن احد همدوش با حوادث نميشود ابداً وقتي كه چنين شد اين خلق بايد قائم باشد به نفس خود و مستقل باشد بدون حاجت به غير پس بايد در او علل فاعليه باشد و علل فاعليه دو قسم است علت فاعلي و علت غائي و بايد در او علل مفعوليه باشد و علل مفعوليه دو قسم است علت مادي و علت صوري و بايد در او علل غائية باشد و لامحاله دارد و كذلك اين خلق بايستي لطايفي داشته باشد كه از آن الطف نشود و كثائف و غلايظي داشته باشد كه از آن اغلظ و اكثف نباشد پس آنكه الطف مايمكن فيه است فليكن اسم المبدء ديگر بحثي بر اسم نيست و آني كه اغلظ و اكثف است فليكن اسمه المنتهي و بحث بر اسمها نيست پس آني كه بالا است و الطف از جميع ماسوي اللّه است او بايست علت فاعلي و علت غائي در خلق باشد و قبل الخلق و اعلي الخلق بايد باشد و همانجا جاش است كه الطف و اعلي است و اسمه المبدء و چون علل مفعولي بايست در رتبه مفعول باشد بمادته و صورته پس ميبايست اين دو علت در عرض اين خلق باشد در آنجايي كه اغلظ و اكثف است وليكن اسمه المنتهي پس در همه مراتب خلق بايد علت مادي و علت صوري باشد وقتي كه امر اينطور شد پس اين خلقي كه من در او اعتبار جهت من ربهي و جهت من نفسهي كردم پس يك جهتي من در ميانه اين كثرات ميبينم الطف جهات كثرات ميشود اين جهت به سوي رب و رب در همين كارخانه كار ميكند و در همين كارخانه است آن ربي كه جهت به سوي او بايد باشد در همين كارخانه است پس اين خلق دو جهت دارد براي آن جهت ربي است و جهت نفسي جهت رب هم كه گفتم باز اينجا دو سه كلمه بود كه شرح بشود بد نيست پس ميگويم اين ربي كه جهت به سوي او است براي او چند مرتبه است يك ربي داريم كه رب اذ لامربوب است و تعبير از او به رب ميآوريم و اين رب اذ لامربوب است لاعينا و لاكونا و لاامكانا و لاذكرا علي معني الامتناع اين يك رب است و يك رب داريم رب اذ مربوب است و ديگر مابين نفي و اثبات منزله نيست ولكن رب اذ مربوب است ذكرا نه امكانا و نه كونا و نه عينا و اين در مقام مشيت و وجود راجح است كه در آنجا رب مقارن با مربوب است و رب مقارن با مربوب رب اذ لامربوب نميتواند باشد و مربوب با رب اذ لامربوب در مقام امتناع است فاذا هو هو و لامربوب و اما رب اذ مربوب ذكرا در مقام مشيت و وجود راجح است و جميع وجودات جايزه در وجود راجح مذكورند به معني صلوح ايجاد و صلوح فعل و خلق نه به معني صلوح انوجاد و انخلاق مثل ذكر حروف در حركت يد شما كه همه حروف مذكورند در حركت يد به طور امكان و ذكر صلوح وليكن امكان و صلوح احداث و ايجاد و خلق كه حركت يد شما صالح است براي اينكه احداث كند به او الف يا باء يا جيم يا دال الي آخر و به اين صلوح قوام اين حركت است و اگر اين صلوح نباشد حركت حركت نيست پس در حركت يد شما كه مشيت شما است و امكان راجح شما است ذكر حروف هست ولكن لاعينا و لاكونا بل ذكرا و گاهي از اين بل ذكرا تعبير ميآوريم به نفي و اين هم به لحاظي و نظري رب اذ لامربوب ميشود لكن لابمربوب امكانا علي معني النفي لاعلي معني الامتناع زيرا كه لامربوب علي معني الامتناع در ازل گفته ميشود لكن اينجا علي معني النفي است به جهت آنكه در وجود راجح جميع وجودات جايزه منتفياند و اثباتش اثبات ذكري است كه در اينجا است و نفيش نفي عيني است پس او را رب اذ مربوبش بگويي شايد علي معني اذ مربوب ذكرا و امكانا و رب اذ لامربوبش بگويي شايد علي معني النفي يعني رب اذ لامربوب است لاكونا و لاعينا پس اين مقام وجود راجح مقام برزخيت كبري است به لحاظي و نظري رب اذ لامربوبش ميگوييم و به لحاظي و نظري رب اذ مربوبش ميگوييم و اما سيم رب اذ مربوب است ولكن امكانا يعني به امكان جايز و فرق مابين امكان جايز و امكان راجح اين است كه امكان جايز صالح الانفعال است مثل مداد كه براي حروف صالح الانفعال است و ينفعل و ينوجد و ينخلق و امكان راجح صالح الفعل است مثل حركت يد شما لاينخلق الفا و باء بل يخلق الفاً و باء الي آخر پس در مقام امكان جايز رب اذ مربوب است امكانا باز چون يك شباهت في الجمله به آن امكان راجح دارد من حيث الصلوح در اينجا رب اذ لامربوبي هم ميتوان گفت لكن لاكونا و لاعينا به جهت قربي كه براي او است و هرچه رو به بالا ميرود نفيها اشد ميشوند تا به امتناع ميرسيم و هرچه پايين ميآييم رو به اثبات ميآييم و اثبات اخس است زيرا كه نفي قدسي است و اثبات تشبيه است پس در امكان رب اذ مربوب است امكانا ولكن رب اذ لامربوب است كونا و عينا و يك مقام رب اذ مربوب داريم كونا باز چون كون جهت رب است قالب نفي توش هست اذ لامربوب است عينا و اذ مربوب است كونا اينقدر قدسي دارد لامربوب عينا اما رب اذ مربوب عينا در مقام فعليات و ماهيات و متممات و صور حدود است كه ديگر اينجا نفي ندارد وقتي به منتهاي اثبات ميرسد منتهاي نقص است براي حادث و حادث هرچه منتفي باشد بهتر است حتي آنكه حادث اگر ممتنع باشد بهتر است بعد از اينكه اين هم معلوم شد پس آن جهت اعلاي خلق كه لطيفتر از همه جهات است جهت الي رب هذا الخلق است و جهت من ربه زيد رب زيد است ولكن در جمله عالم جهت الي الرب است آن براي زيد ربوبيت زيد است پس جهت رب اينجا اگر براي زيد ملاحظه ميشود رب زيد است از اين جهت مشايخ ما تعبير آوردهاند در آيه فلما تجلي ربه للجبل جعله دكا و خر موسي صعقا كه اين رب يعني حقيقت و فؤاد موسي بعد از آني كه ظاهر شد و انوار فؤاد موسي بر بدن موسي تابيد و در آنجا براي موسي ترقي حاصل شد و در آنجا هتك استاري شد تا ظهور اسراري شد و در آنجا براي موسي جذب صفات توحيدي شد تا سر احديت از براي او ظاهر شد و محو موهومي شد تا صحو معلومي شد و علي هذه فقس ماسواها پس موسي در جبل طور از براي او حالتي دست داد كه صحو شد از براي او حقيقت او پس بدن او و جبلة او طاقت نياورد و مندك شد و موسي غش كرد و ممكن نيست كه بدن طاقت صحو فؤاد بياورد شما ببينيد كه ماها يك حرف في الجمله موحش ميشنويم حرفي از قيامتي و حرفي از سخط خدا ميشنود بدن ميلرزد و قشعريره حاصل ميشود و رقت براي او دست ميدهد و اشكش ميريزد بدن از شنيدن يك چيز جزئي طاقت نميآورد و گاه هست طپش در قلب حاصل ميشود و اضطراب به شخص دست ميدهد و بسا آنكه اگر مداومت بر اين كند بدنش ميكاهد و لاغر ميشود اين است كه در حديث همام ميفرمايد تحسبهم مرضي و ما بالقوم من مرض مثل عليل ميشود و كاهيده ميشود چنانكه يحيي شد ديديد چه بر سر او آمد كه از شنيدن كلامش و صفاتش اين حالت براي او بود حالا بعد از آني كه براي موسي آنطور محو موهوم شد و صحو معلوم شد بدنش طاقت نياورد خلاصه مراد از تجلي رب تجلي جهت ربي است كه در موسي بود براي موسي و آن است رب اذ موسي كه رب موسي و هارون ربي كه اضافه به موسي ميخواهي بكني رب موسي آن رب است و الاّ رب مطلق رب همه خلق است و رب موسي تنها و رب هارون تنها نيست پس ببين چه قسم بزرگي است فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم اين ربك قسم بسيار بسيار عظيم عظيمي است اين است كه لااقسم بمواقع النجوم و انه لقسم لو تعلمون عظيم پس ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عمايصفون ببينيد اين ربك چقدر عظيم ميشود پس رب موسي همان جهت فؤاد او است كه براي او تجلي كرد زيرا كه كل شيء لايتجاوز ماوراء مبدئه و موسي غير از آن را نميتواند ببيند و به غير از آنجا نميتواند برسد پس آن براي او كه ظاهر شد تجلي ربه بود اما اين للجبل جبل كه همين جبل است لكن اگر تعبيري بخواهيم بياوريم باطن آن را يا تأويل آن را بخواهيم بگوييم جبل را ميتوان از جبلت بگيريم به نحوي از اشتقاق كه تجلي كرديم براي جبلت موسي و جبلت موسي را مندك كرديم يعني جبلت موسي و موهومات موسي را محو كرديم و استار موسي را هتك كرديم و غلايظ موسي را كه سبب حجب بود از براي انوار كنديم و آنها را هباء كرديم تا اينكه حاجب ماوراء نباشد حالا مقصود اين است كه آن جهتي كه شخص به سوي رب دارد آن لطايف مراتب شيء است و سر اينكه او را جهت رب ميگوييم اين است نه اينكه جهتي است به سوي خدا و الاّ ماهيت هم تجلي رب است و ظهور او است لكن رب ما جلشأنه خالي نگذارده مرتبهاي از مراتب تجليات را كه در آن مرتبه تجلي نكرده باشد رب احد خالي نميگذارد جايي از جاها را اگر مرتبه هزارم را خالي بگذارد صد است و صد در رتبه هزار تجلي ندارد و اگر رتبه صد را خالي بگذارد نود است و نود در رتبه صد تجلي ندارد هشتاد است هفتاد است ده است لكن احد جلشأنه در ده و در صد و در هزار و صد هزار و صد هزار هزار تا روز قيامت و تا ملك خدا هست بايد در همه آنها تجلي داشته باشد چون رب احد ما بايد در جميع قوابل امكانيه تجلي داشته باشد مظاهر و انوار خود را ظاهر كرده باشد پس تجلي كرده هم در مقامات غلظت و كثافت و اگر ظاهر نباشد لازم آيد كه آنها فارغ از مظهر حق باشد و اگر ماهيت خالي از مظهريت حق باشد و تجلي حق نباشد خدا مادة المواد ميشود اگر خدا به صورت جلوه نكرده باشد و به همان ماده و وجود جلوه كرده است و بس آني كه صورت نيست آن ماده است و اگر خدا به صورت جلوه كرده باشد نه به ماده پس خدا در صورت تجلي كرده و صورت دخلي به ماده ندارد و آني كه هر دو اينها از مظاهر و مجالي و تجليات او است رب احد جلشأنه است كه خالي نگذارده است رتبهاي از مراتب را پس چون چنين است ماهيت هم جهت رب است و ظهور رب و ظهور رب در كثرت به همين تركيب است لكن حالا وقتي مقابله ميكنيم اين كثرت را به آن وحدتي كه آن جهت ديگر باشد آن وقت اسم جهت وحدت را جهت رب ميگذاريم و اسم جهت كثرت را جهت نفس ميگذاريم و هيچ يك مضاف الي اللّه سبحانه نيستند و خدا مضافاليه خلق نميشود آنچه گفتيم و بيان كرديم همه تعبيرات لفظي از ما في الضمير بود كه آورديم و الاّ خدا تعبير ندارد وقتي كه چنين شد جهت وحدت كه آن جهت رب است آن بالا است يعني يك جايي هست آنجا اسمش اعلي باشد و آن جهت كثرت بر خلاف جاي او است و جهت نفس جاش ضد جاي آن جهت رب است هرجا دارد ليكن اسمه اسفل پس جهت رب در اعلي است و جهت نفس در اسفل اگر نميخواهي تغيير لغت بده اعلي و اسفل را لفظش را تغيير بده و بر عكس بگو مسأله هيچ طور نميشود.
باري هر جايي لطيف و وحداني است او اعلي است و هر جايي غليظ و متكثر است اسمش اسفل است حالا آن وحداني هرجا ميخواهد باشد چون وحدت مبدء كل خير است اين كثرت مبدء كل شر است خير و شر يعني چه هر چيزي كه سبب ارتباط و دوام و ثبات و بقاء است اين اسمش ليكن خير است و هر چيزي كه سبب آلام و سبب مفارقت و تكثر و انقطاع و اخترام است ليكن اسمه شر پس جهت رب جهت خير است و جهت نور است و جهت كمال و جهت نفس جهت شر است و ظلمت و نقص چنين كه شد جهت رب اعلي است و سابق و به جهت آنكه اعلي است ليكن اسمه سابق و جهت نفس اسفل است و چون اسفل است ليكن اسمه لاحق حالا محض اسم خالي هم نگذارديم ميبينيم با اين لاحق هم آلام و امراض و مرضها و محنتها و عذابها هست ميبينيم دردم ميگيرد دردم ميآيد حالا ديگر نگويند كه درد گرفتن بد است ميبينيم چنگل ميگيري درد ميآيد و بدم ميآيد اين بد نيست به خود بگير تا بفهمي كه بد است اينطور كه شد آن جهت اعلي جهت رحمت است و جهت اسفل جهت غضب است و سبقت رحمتي غضبي پس ما من اللّه سابق است و ما من العبد لاحق است و معني سابق و لاحق همين است و الاّ اوقاتي در آنجا نيست و سالهايي آنجا نيست كه در آن سالها سبقت رحمتي غضبي باشد و چون او از جانب رب است و سابق است پس رحمت را مقدم بر غضب قرار داده و مبدء كل شيء رحمت است حتي آنكه شيخ مرحوم در خلق مشيت ميفرمايد: ان اللّه قبض من رطوبة الرحمة نفسها بها اربعة اجزاء جهت رب مشيت را چهار جزء مشيت قرار داده و آن رطوبت جهت رحمت در وجود راجح است تمت.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.
چون در اين عبارت بود تنزل الملئكة و الروح في الجمله شرح احوال ملائكه و روح را عرض كنم. از براي ملائكه دو اطلاق است يك دفعه ملائكه ميگويند و جمع مَلَك ميگيرند كه ملك مخفف مألك باشد و از اُلُوكه ميگيرند كه به معني رسالت است و ملائكه را به اين جهت ملائكه ميگويند كه رسلند از جانب خداوند عالم به سوي خلق جاعل الملئكة رسلا اولي اجنجة مثني و ثلاث و رباع.
و يك دفعه ملك را به ظاهر از مِلك و مملوكية ميگيرند از بابت مملوكيت از براي خداوند عالم يعني مملوكند و به اين معني جميع ماسوي اللّه ملكند از ذرات كونيه و اطراف كونيه و حدود كونيه جميعا ملائكه هستند يعني مملوك خداوند عالمند و همه را خدا خلق كرده پس به اين اعتبار به همه ملك ميتوان گفت و مقصودمان از اطراف كونيه آن ذرات كونيه است كه هر موجودي را حل كنيد بكوبيد و ببيزيد و صورت او را از او بگيريد و ردش كنيد به آن ماده هبائيه و اهبيه وجوديه و شيء همين كه مركب از هبائين شد در او اختياري پيدا ميشود تا وقتي مركب از يك هباء باشد كه اختيار ندارد و هرچه اجزاء و اهبيه او زياد ميشود اختيار او و اصل ملك آن كسي را ميگوييم در اين ملاحظه كه عديم الاختيار باشد و ملائكه اضعف اختيارا هستند و همينقدر اختياري است براي او كه امكان است كه خدا او را آفريده و منخلق و منوجد شده و ديگر اختيار از حالي به حالي براي او ملحوظ نباشد پس به اين لحاظ جميع اهبيه خلقيه ملكند اما مركبات از اهبيه به جهت آن يك خورده اختياري كه براي ايشان هست از اين نوع و از اين لحاظ بيرون ميرود اگرچه به لحاظي ديگر آنها را هم باز ملك ميگويم و آنها هم مملوك خدا هستند اگرچه اختياري براي ايشان نيست و هرچه تركيب شيء زياده ميشود اختيار آن زياده ميشود و همينطور ميرود تا وجود جامع كه آن داراي جميع مراتب خلقيه است و مركب از جميع مراتب است و او اشد ناس است اختياراً نهايت اختيار نميكند مگر خير را و گفتم در اين ملاحظه ملائكه عالين را ملائكه ميگويند و جميع چيزها به اين لحاظ ملك هستند لكن اينها حالا مقصود نيست و مقصود اين صنف از ملائكهاند كه بر حكما مبهم شده و سخت شده معرفتشان و قومي انكار كردهاند وجود ملائكه را و قومي تأويل كردهاند به قوي و به ارواح مؤمنين.
پس عرض ميكنم كه از انبياء و رسل اسم ملائكه زياد شنيده شده و در كتب و اخبار هم اسم ملائكه بسيار مذكور شده ولكن قومي تأويل كردند به قواي خلقيه مثلا گفتند كه قوه باصره ملكي است و قوه سامعه ملكي است و كذلك قوه دافعه و هاضمه و ماسكه و جاذبه و كذلك قوه حافظه و متوهمه و متخيله و مراد از ملائكه همين قوايند و اينكه گفتهاند انبياء و رسول كه هر شيء ملكي است به جهت اين است كه هر شيء قوه دارد و بر هر شيء ملائكه عديده موكلند به جهت آنكه هر شيء قوي بسيار دارد مثل قوه مسخنه و مبرده و مرطبه و يابسه و كذلك به لون ملكي موكل است و به كم او كم متصل و كم منفصل و به كم خطوط مقداريه او و هكذا به جميع اينها ملائكه موكلند كه مراد قواي اشياء است و قومي ديگر گفتند كه اين ملائكه جماعت مخصوصي نيستند بلكه همين اشخاص كه ميميرند ارواح سعدا ملائكه است و روح هر مؤمني در عالم غيب است و همان ملك است و ارواحشان هم كار ميكنند سهل است كه به اينطور اعتقاد كردهاند كه هر روحي در دنيا كمال پيدا كرده و در فني از فنون كامل شده وقتي از دنيا انتقال ميكند آن روح مربي اين كار خواهد بود و مربي كساني كه اين كار را طالبند ميشود مثلا ميرعماد كمال او است در دنيا در خط و كامل شده بود در خوشنويسي حالا هم كه مرده روح او مربي صاحبان خط است پس ما اگر ملتجي به روح او بشويم و از او استمداد كنيم و طلب همت كنيم و روح او بخواهد تصرف كند ميكند و روح ما را ترقي ميدهد و صاحب خط ميكند از اين بابت بود كه فرق صوفيه هر كدام براي خود پيري و مرشدي گرفتند حتي پرپوره گفتند پير قماربازها بوده و قمارباز خيلي بزرگي بوده و كمال داشته حالا كه مرده روحش تصرف ميكند و قماربازهاي دنيا را او ترقي ميدهد اگر حالا كسي@ به عشق او انداخت و همت از او خواست به طوري كه ميخواهد ميآيد و اينها مربيند از براي اين عالم تا اينكه شخص مؤمني كه از دنيا ميرود اگر كامل بوده مربي ميشود براي كساني كه متمسك به آنها شوند پس به ارواح مشايخ بايد متمسك شد و استمداد از آنها بايد كنيم بخواهم از آنها و آنها مربيند و قول به تناسخ لازمش افتاده انكار معاد بكنند و ميگويند ايشان عودي ديگر در آخرت نبايد بكند و اگر سعيد است ميآيد در اين دنيا و منعم ميشود و اگر شقي است ميآيد در اين دنيا به صورت سگي ميشود و دمش را و گوشش را ميبرند و اذيت ميكشد و معذب ميشود و لازم مذهب تناسخ اين افتاده و ايشان را به اين قول واداشته آن اصلي كه براي خود ثابت كردهاند كه مفري گمان نميكنم كه از آن اصل داشته باشد اگر بترسند از اسلام و تناسخ را انكار كنند آن اصل را كه نميتوانند انكار كنند و آن اصل لازمهاش تناسخ است و گاهي تصريح هم ميكنند و آن اصل اين است كه آخرت دار فعليت محضه است و دنيا دار قوه و استعداد است و چون آخرت دار فعليت محضه است شيء تا فعليت محضه پيدا نكند اخرويت پيدا نميكند و تا در قوه او هست كه يمكن انيكون كذا و كذا از اهل دنيا است و همين كه جميع قواي او به عرصه فعليت آمد كه ديگر انتظار ندارد هيچ قوه را آن وقت اخرويت پيدا ميكند مثل عمر نامي كه در دنيا به صورت انسان است و در قوه او هست سگ شود پس اين بايد بيايد در دنيا و اين قوه بالفعل شود و در قوه او است كه ذهب بشود بايد بيايد و ذهب شود و اين هرگز نخواهد شد به جهت آنكه هرچه پا به دايره امكان گذاشت قواي او متناهي نيست پس از اين قرار اين زيد يك وقتي بايد به صورت سگ شود تا اينكه جميع بالقوه او فعليت پيدا كند و آن وقت اخرويت پيدا كند و اين قول در نهايت بطلان است زيرا كه امكان قوه اواخر ندارد و به هر صورتي كه درآيد صورتي ديگر در امكان او هست پس بنابراين هرگز اخرويت پيدا نميكند زيرا كه هرگز تمامي قواي او فعليت پيدا نميكند چرا كه قواي امكان لاينتهي است پس اينكه تناسخ قائل شده به جهت اين است كه آنچه در قوه او است به عرصه فعليت بايد بيايد و اين را اصل قرار دادهاند و براي اين فروع تفريع كردهاند.
باري مقصود اين است كه آن ارواح نيكان را آن طايفه ملائكه ميدانند و ارواح بدان را طايفهاي از شياطين ميدانند و اقواي آنها شيطنت هم ميكنند و اغوا و القاء شبهات و شكوك ميكنند اينطور گفتهاند لكن آنچه از كتاب و سنت برميآيد به طور وضوح كه ديگر جاي خفا و تأمل نيست و داخل بديهيات است و مذهب انبياء و رسل است كه ملائكه قومي هستند و يك طايفه و خلقي هستند كه ميآيند و ميروند و خبر ميآورند و وحي ميآورند و عذاب نازل كردند بر قومهايي و رحمت نازل ميكنند و در شريعت ما داخل بديهيات است وجود ملائكه آنقدر ذكر ملائكه است كه ذكر هيچ خلقي آنقدر نشده و در شريعت بديهي شده كه هركس انكار ملائكه كند داخل كفار و مرتدين است به جهت آنكه وجود ملائكه داخل ضروريات كتاب و سنت است و انكار ملائكه تكذيب رسول خدا است علانيه به جهت آنكه مبناي نبوتش همين است كه جبرئيل آمد و براي من خبر آورد پس انكار ملائكه تكذيب نبوت پيغمبر است و همچو كسي البته كافر است و مرتد است يقيناً پس ملائكه موافق كتاب و سنت قومي هستند مسلما و آنها اصناف عديده و قبايل عديده هستند و مايعلم جنود ربك الاّ هو و اينها رتبه و حدشان را خواستيم في الجمله به طور اختصار عرض كنم كه رتبه اينها كجا است و اينها در چه درجه از درجات خلقيه هستند و آنچه معلوم ميشود از ضم بعض اخبار به بعضي اين است كه حدشان به اين معني كه شدت اختيارشان و ضعف اختيارشان چقدر است و از قوه اختيار و ضعف اختيار رتبه هر شيء معلوم ميشود چنين معلوم ميشود كه رتبه ملائكه در قوه و ضعف اختيار بعد از رتبه جن است و در اختيار جن اقوي و اشدند از ساير مخلوقات كه دون رتبه ايشانند از اين جهت خطابها به ايشان شده يا معشر الجن و الانس ان استطعتم انتنفذوا من اقطار السموات و الارض و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون رسل و پيغمبران براي جن و انس فرستاده شده و براي جن نبيي فرستاده شده نام او يوسف بود آنچه خداوند عالم توصيف كرده از جن و از معارفشان و ايمانشان به خدا و رسول آمدنشان خدمت پيغمبر و امثال اينها معلوم ميشود كه جن صاحبان اختيارات قويه هستند و مكلفند به جهت قوت اختيارشان و ظل انسانند و آنچه از احاديث برميآيد كه جن از آتش آفريده شده و من الشجر الاخضر نارا و جن از آتشي آفريده شده كه آن آتش از شجر اخضر است و آن شجر اخضر از زمين روييده و انسان را از خلاصه تراب آن عالم آفريدهاند از اين جهت است كه جنيان شعاعند از براي انسان و ظلند براي انسان و جنت جنيان در حظاير جنت مؤمنان است و داخل جنت مؤمنان نميشوند و در حديث است كه فساق و فجار را خداوند با جنيان در بهشتي ميبرند كه دون رتبه جنت اناسي است نه اين است كه فساق و فجار كه از جهنم بيرونشان ميآورند بروند در جنت مؤمناني كه هفتاد سال در دنيا مؤمن بودهاند و به بهشت رفتهاند هرگز همچو چيزي نخواهد شد مردكه هفتاد سال عصيان كرده و وقتي هم مرده بيتوبه از دنيا رفته و حالا به جهنم رفته نهايت طبقه اول جهنم و بعد او را بيرون ميآورند حالا آيا مساوي ميشود با آن مؤمني كه هفتاد سال در ايمان بوده أفمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لايستون ام نجعل المتقين كالفجار اين نخواهد شد از اين جهت خدا آنها را با جنيان در رتبه جنيان محشور ميكند به جهت آنكه ضعيف الايمان بودند و ضعيف الاختيار مثل جنيان.
خلاصه مقصود اين بود كه رتبه جنيان در جنت دون رتبه مؤمنان است و در خلقت هم جن از ناري آفريده شده كه از شجره اخضر آفريده شده كه از تراب روييده و از آن تراب انسان را آفريده و مقصود از شجر اخضر مقام نفس ناطقه قدسيه است و آن را شجرش گفتند به جهت كثرت فروعش و اختلاف علوم و شئونش و او را اخضرش ميگويند به جهت صفرت روح و زرقت و اختلاط اينها خضرت ميشود و اينكه سدرة المنتهي در مقام نفس است و شجره طوبي و جزيره خضراء در مقام نفس است مقصود اين است كه مقام نفس مقام شجر خضراء است و ناري كه جن از آن به عمل ميآيد نار طبيعت است كه مقام ياقوته حمراست و حار و يابس است و خدا جنيان را از اين ناري كه بلادخان است آفريده و از مارج من نار آفريده و اين نار را از شجر اخضر آفريده كه مقام نفس است و ظل ايشان است و به اين جهت مكلف شده اما ملائكه رتبه ايشان دون رتبه جن است در هر رتبه از مراتب و قوه و ضعف اختيار ملائكه در مقام ماده است و آن دون طبيعت است و ظل و تنزل طبيعت است و در اينجا دقيقه ديگري است كه منطبق ميشود تا اين مقام و آن اين است كه ملائكه اين طبقه نوعاً اين است كه وسايط مابين فعل و مفعولند و منزله ملائكه مثل منزله باء مررت بزيد است كه از براي ارتباط مرور به زيد باء را اينجا ميآورند به جهت ربط آن به اين مثل اخذت بيد زيد كه ميگويي اين باء را براي ربط اخذ به يد ميآورند فعلت به و ماادري مايفعل بي و لابكم اين بي براي ربط فعل است به ياء و كذلك مقام ملائكه مقام باء تعديه است و ربط فعل ميدهد به مفعول يا به منزله نون وقايه است كه در عقب افعال درميآيد كه ميگويند ضربني اين نون را ميآورند به جهت حفظ آن ضرب از انكسار كه ضربي نشود يا حفظ يضرب از انكسار كه اين جعلني اللّه لك الوقاء به آن فعل ميگويند و نون خود را وقاء آن ميكند و كسر را به خود ميگيرد تا فعل محفوظ باشد از كسر و نون يضربني ميگويد به فعل من فداي و وقاي تو ميشوم و مكسور ميشوم و آن فعل اقتران بي ميكند و خود را خاضع و خاشع ميكند چنين است حالت ملائكه كه در مابين فعل و مفعول افتادهاند و فعل اگر بدون آن تعلق به مفعول بگيرد انخفاض و انكسار براي او حاصل ميشود و به جهت آنكه فعل محفوظ بماند از كسر خداوند عالم ملكي در مابين فعل و مفعول آفريده كه اين ملك از آن فعل ميگيرد و به آن مفعول ميرساند از جهت اسفل ارتباط به مفعول پيدا ميكند و آن جهت فعل ترفع و استعلائي دارد پس مقام ملائكه مقام برزخ است چنانكه باء تعديه مابين فعل و مفعول مقام برزخ بود و نه خيال كنيد كه حرف اخس كلمات است ببينيد اين حرف به جهت تضمنش معني فعل را در اندرون و باطن خود فعل دارد و عامل شده در ماسوي و نيست اين مگر به جهت روحانيتي كه حرف بيمتعلق نميشود و آن جاني است در توش كه عامل شده به واسطه قوت آن جان و همچنين ملائكه عاملند و در اين عالم عمل ميكنند رفع ميكنند و خفض ميكنند به قوت آن جاني كه در تن ايشان است اين است كه بر جبهه هريك از ملائكه نامي از نامهاي خداست كه به قوت و عظمت آن نام اين كار را ميكنند و اگر بر چيزي مستولي ميشوند به واسطه همان نام است پس ملائكه عُمال شدند و فُعال شدند در ملك خدا و به جهت آن فعلي و حرارت فعلي كه در تن ايشان است و احترام و عظمت ايشان از اين بابت است به جهت آنكه فرستاده سلطان آنچه سلطان همراه دارد فرمان سلطان را ميآورند اگر اين فرمايشات ايشان نباشد بلي اخس كلمات است لكن حالا به جهت آنكه اين فرستاده مروي است عامل است در اسماء همه با وجودي كه اسماء متشخصترند لكن به جهت تضمن معني فعل عامل شده در اسماء و هرگاه ملائكه را از مملوك بگيريم ديگر جمعش ملائكه نيست.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و يكم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف و هو صاحب الربوبية اذ مربوب الي آخر.
سخن در ملائكه بود و عرض كردم ملائكه روابط ميان فعل و مفعولند و چون فعل به جهت احديتي و قدسي كه دارد و غيبوبتي كه از براي آن است نسبت به مفعول مصاقع با مفعول نميشوند و مفعول از او اطلاع بهم نميرساند ابداً زيرا كه مفعول در رتبه فعل نيست و فعل در رتبه مفعول نيست و فعل فوق شهادات و مشاعر مفعول است پس مفعول ممكنش نيست كه درك كند ذات فعل را پس چون درك فعل نميكند منفعل به او نميتواند بشود به امر او نميشود پس لابد شديم كه در ميانه فعل و مفعول رابطه داشته باشيم كه از جهت اعلي از فعل بگيرد و از جهت اسفل به مفعول برساند و اين رابطه متمكن از اخذ عالي باشد بعد از آني كه مأخوذ آمد به دست اين ملك و در رتبه اين ملك غلظتي پيدا ميكند به مجاورت اين مأخوذ و شدت نورانيت او و به مجاورت اين انكساري پيدا ميكند از اين جهت مفعول متمكن از درك ميشود و چون اين مطلب جاري شد بر زبانم مسألهاي را متذكر شدم كه به اينجا ربط دارد و مسأله مشكلهاي است آن را عرض كنم و آن اين است كه مابين مؤثر و اثر آيا رابطه و برزخي هست يا آنكه معقول نيست كه واسطه باشد مابين مؤثر و اثر اما حكماي قديم كه رابطه مابين حدوث و قدم هم اثبات كردهاند به همين جهت كه ممكن نيست كه از حادث قديم متأثر شود و نسبتي به او ندارد مگر به واسطه اين رابطه ميان قدم و حدوث پس از اين جهت واسطه اثبات كردهاند و مشايخ ما اشد انكار از اين كردهاند كه رابطه و واسطه ميان حدوث و قدم معقول نيست و ممتنع است و آنها گفتند اگر رابطه نباشد پس چرا ميگويي كه خلق خلق او است و فعل فعل او است و صفت صفت او است نور نور او است و چگونه اين اضافه واقع ميشود و شك در صحت اين اضافه نيست پس شك در وجود رابط نيست و مشايخ ما انكار شديد از اين كردهاند و گفتند كه يك موجود نميشود كه اعلاي او قائم به نفس باشد و اسفل او قائم به غير باشد و يك موجود معقول نيست كه اعلاي او احد باشد و اسفل او مثني و اين دو يكي باشند اگر دو شيء باشند دو نوع باشند يكي قديم و يكي حادث پس اين رابطه كه اعلاش را تو قديم حساب ميكني اعلاش را احد بايد حساب كني و حال آنكه قديمي نيست مگر احد بايد اعلاش را غني و قائم به نفس بگيري و اسفل او را مثني و فقير قائم به غيري بگيري و معذلك اين دو جزء شيء و دو ركن يك شيء باشند احد و واحد با هم تركيب بشوند و همدوش هم بايستند و ركن او بشوند و همچو چيزي غير معقول است و احد چگونه تركيب با واحد ميشود و انقلاب و استحاله به حدوث پيدا ميكند و بعد يك شيء بشود اين مزخرف و نامعقول است اينها چيزهايي است كه با احديت درست نميآيد پس اثبات كردن رابطه ميان قديم و حادث معقول نيست مشرك ميشوند اگر بفهمند چه ميگويند لكن نميفهمند و اگر نه اين است كه اعلاش قديم است و ملحق به عرصه قدم و اسفلش حادث است و مرتبط به عالم حدوث پس اين رابطه نيست اگر اعلاش قديم نيست و اسفلش مرتبط به حدوث نيست و انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله اين رابطه نشد و مشايخ ما رابط در اين مابين اثبات نكردند و گفتند كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لماسواه گفتند خداوند عالم وجودش مباين است با حادث و به هيچ وجه من الوجوه اتصالي و ارتباطي به حادث ندارد خداوند عالم جلشأنه مباين است كينونت او با كينونت حوادث بلكه حوادث با او امتناع محض دارند فهو اذ ذاك هو و لاشيء سواه پس چه چيز با او ارتباط پيدا ميكند و در رتبه حوادث قدم معقول نيست و در رتبه قدم حوادث معقول نيست و امتناع محض است فاذا لاشيء الاّ الحادث في مقام الحدوث و لاشيء الاّ القديم في عرصة القدم فكلما يجب في القديم يمتنع في الحادث و كلما يجب في الحادث يمتنع في القديم پس ديگر معقول نيست رابطه ميان قديم و حادث و بعضي اشخاص از اين تلامذه كه بودند اين حرف را كه شنيدند كه رابطه ميان ذات و مابين حوادث معقول نيست اين حرف را تعميم دادند و رابطه مابين مؤثر و اثر را انكار كردند و ندانستند كه مطلب مشايخ چه چيز است و مشايخ مطلقا انكار نكردهاند رابطه مابين مؤثر و اثر را بلكه مشايخ تصريح به خلاف اين كردهاند و رابطه مابين موثر و اثر چيزي است كه معقول است و واقع و موجود است الان و مينمايانم كه هست و به طوري عرض ميكنم كه انسان ببيند آن را رأي العين پس ميگويم كه بگوييد ببينم آيا جمادي در عالم هست يا نيست شك نيست كه جماد صرف هست و علانيه ميبينيم و آيا معدن صرفي در عالم هست يا نيست شك نيست كه هست و جمادات از اثر معادن آفريده شدهاند چنانكه مشايختان گفتهاند و معادن موثرند و جمادات آثارند و در اين شبهه نيست حالا اين معدني كه اسمش معدن است اين معدن مقام مؤثر است و مثل ذهب و فضه و امثال آن آثارند آيا نه اين است كه اين ذهب و فضه و امثال اينها از اين چهار عنصر اين دنيا آفريده شدهاند و آيا نه اين است كه اين جمادي هم كه هست از عناصر اين دنيا است و آيا نه اين است كه اين معدن و اين جماد در عناصر اشتراك دارند و حصصي از عناصر است كه براي معدن گرفته شده نهايت الطف حصص عنصريه است و چون الطف شده و به موازين عدليه اتخاذ شده روح معدني در آن جلوه كرده و شك نيست كه براي معدن دو مقام است يكي مقام عنصري است و يكي مقام روح معدني است اگر روح معدني را از آن سلب كنند اين همان حصه از عناصر كه بود هست و اگر آن روح معدني است در مرآت عنصري اين جلوه كرده است اگر شاخص را برداري و مثالش را بردارد مرآت ميماند و همين مرآت اتربه اين دنيا است مثل اينكه ما طلا را هرگاه حل كرديم و بعد دفن كرديم در جايي و اين طلا استحاله و انقلاب پيدا كرد و فساد در اين پيدا شد و معدني ديگر در برابر او معدني خلق نكردند و روح معدني ديگر در او جلوه نكرد و پيدا نشد به واسطه خلل و فسادي كه در اجزاي آن پيدا شد روح معدني توجهش را از اين مرآت برداشت باز اتربه اين ميماند به شكل اتربه و به طبع اتربه حالا ديگر اثر است آن حالت اتربه و حالت مركب وقتي طلا خاك شد و مثل عناصر شد روح معدني توجهش را از اين برداشته پس اين طلا دو جزء دارد يك جزء آن جزء ظاهري و جزء عنصري او است و جزء آن حالت معدني و ذهبي است حالا اما اين طلا عنصرش كه قابل روح طلايي شده آيا نه اين است كه به موازين عدليه اتخاذ شده آيا نه اين است كه عناصرش صفا دارد و آيا نه اين است كه به واسطه صفاي او تركيب او شده و به اين جهت تمازجشان ميسر شده اتحادشان بيشتر شده و از اين جهت ذهب شده اين اينطور شده و اين حالت را دارد و آن اتربه در حالت ترابي است حالا ميپرسم كه آيا ممكن هست آبي را كه در نهايت برودت است يك دفعه اين آب را در نهايت حرارت بكني و در اين مابين به تدريج اين برد زايل نشده باشد و حر به تدريج بر آن وارد نيامده باشد و در مابين حر شديد و برد شديد حالت برزخي نباشد معقول نيست لامحاله آب شديد البرد را كه بخواهي شديد الحر بكني نار را بر آن مستولي ميكني در اول مرتبه كسر برودت آن ميشود بعد از آن في الجمله برودت كمتر ميشود تا ميرسد به وسط به حالتي كه بين الحرد و البرد است وقتي به آن وسط رسيد اين حالت برزخيش ميشود از آن حالت كه گذشت ديگر از آنجا حرارت بر آن غلبه ميكند تا به نهايت حرارت ميرسد پس حالت برزخي در مابين دو كيفيت هست و در مابين جميع اضداد اين حالت هست از بياض محض به سواد محض نميرود مگر آنكه مابين آن حالت برزخي هست و از كدورت محض به صفاي محض نميرود مگر آنكه در مابين حالت برزخي هست و طفره نيست به تدريج است و طفره در وجود باطل است پس اين برزخ كه هست پس اينكه معلوم شد ميگوييم آن جماداتي كه صرف جماد بودند و در غايت كدورت بودند و حاجب ارواح غيبيه بودند و اين عناصري كه براي طلا ماند نهايت لطافت را داشت آيا اين عناصر يك دفعه آمد به آن حالت طلايي و حالت معدني يا در اين مابين ممكن است كه حالتي ديگر باشد و هنوز نرسيده باشد به اعتدال طلا و در اين مابين باشد لامحاله حالت برزخي دارد به جهت آنكه يك عنصر است و آن عنصر را تو تصفيه ميكني شيئاً فشيئاً تا به مقام طلايي ميرسد پس در اين مابين عبور ميكني تا به حالت برزخي ميرسي پس در اين مابين براي عناصر يك حالت برزخي است پس سه حالت است براي عناصر يك حالت غايت كثافت و يك حالت غايت لطافت و يك حالت بين بين حالا ميپرسم كه بگوييد ببينم آيا اين حالت بين بين ما از مبدء خود روح جمادي را طلب ميكند يا از مبدء خود روح معدني را طلب ميكند چه حالت براي اين است در حكمت از عدالت و چه حالت دارد در اجابت كه براي او اجابت ميشود لايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم چه ميشود و ماربك بظلام للعبيد كجا ميرود اين برزخ چه چيز به اين افاده ميشود آيا لايق روح ذهبي است و لميبلغ حد الذهبية اما لايق روح جمادي به اين افاده ميشود و قد تجاوز حد الجمادية و چه روح به اين ميدهند يا نميدهند اين دعوتي كه كرده مستجاب ميشود براي او يا نه و حال آنكه براي آنكه ادون از او است مستجاب شده پس اين يك روحي ميخواهد حالا كه روح ميخواهد اين روحي كه به اين انعام ميشود چنانكه جسد برزخ مابين الجسدين شد و دعوت دعوت مابين الدعوتين شد روح در اين مابين افاده ميشود يا نميشود اگر نميشود جميع قواعد اسلاميه و حكميه را بايد انكار كرد و اگر روح افاده ميشود كه پس همان روح برزخ مابين الجماد و المعدن است و كذلك معدن مابين معدن و نبات هست به جهت آنكه از براي نبات هم باز همينطور عناصري است چوب ميپوسد معلوم است بدن جمادي اين بدن جمادي نبات لسان دعوت براي روح نباتي است حالا كه لسان دعوت است براي طلب روح نباتي ميپرسيم از پيش معدن تا پيش نبات اين و ميتوانيم اين عناصر معدني را تصفيه بكنيم تا به جايي برسانيم كه نرسيده باشد به حد نبات و در اين ميانها باشد البته ميشود اين را نميتوان انكار كرد خدا در ميان معادن و نباتات برازخ آفريده مثل يسر كه برزخ است مابين نبات و معدن مثل مرجان كه خدا او را برزخ آفريده ميان نبات و معدن حالا كه آفريده آيا آن روحي كه به اين برزخ افاضه ميشود حالتش برزخي هست يا نيست اگر ميگوييد نيست جميع قواعد اسلاميه را بايد انكار كرد و اگر حالت برزخي هست كه ثبت المطلب و همچنين مابين نبات و حيوان آيا برازخ هست يا نيست اگر نيست كه انكار ميكند اين را خلق خدا بواريخ برزخ است ميان نبات و حيوان در جزيره واق واق حيواني است كه مثل آهو است و سير ميشود از زمين نافش به زمين بند است و از زمين آب ميخورد و حيوان است و در حوالي خود چرا ميكند و او را ذبح ميكنند و پوستش را كليچه كليجه@ظ ميكنند و نافش مثل ريشه درخت به زمين بند است و از آنجا آب ميخورد و دور خودش چرا ميكند و برزخ است مابين نبات و حيوان نباتيت دارد كه از ريشه آب ميخورد و حيوانيت دارد كه چرا ميكند حالا آيا به اين چه روح افاضه ميشود آيا روح حيواني صرف به اين افاضه ميشود يا روح نبات صرف يا برزخ بينهما افاضه ميشود بلكه برزخ افاضه ميشود و از اين ميگذريم آيا برزخ مابين حيوان و انسان هست يا نيست اگر ميگويد نيست شك نيست كه تدرجات هست در اين ميانه و يك دفعه از حيوانيت به انسانيت نميآيد چنانكه ديدي و براي تو ساختم و به تو نمودم و خدا هم ساخته است مثل اينكه ميمون برزخ است ميان حيوان و انسان اعضاء و جوارح آن شباهت به انسان دارد و افعالش شباهت به انسان دارد و همچنين خرس در افعال و اعمال و حس و شعورش شبيه به انسان است عمامه ميبندد و راست راست راه ميرود و كُشتي ميگيرد و هكذا نهايت حيوانيت هم دارد و برزخ است و جميع اين مسوخاتي كه هستند و شبيه است اعضاشان و اعتدال مزاجشان به انسان نسناسي كه هست در هند جانوري است دوپا راه ميرود مثل انسان كارهاي انسان هم ميكند همه چيزش مثل انسان است راست راست هم راه ميرود برزخ است مابين انسان و حيوان آيا چه روح به اينها افاضه ميشود روح انسان محض يا روح حيوان محض به اين افاضه ميشود اگر روح حيوان محض افاضه شود ظلم است و اگر روح انسان محض افاضه شود كه قابل نبوده به اين دادهاند اگر آنچه قابل است و ندادهاند ظلمش كردهاند بخل كردهاند و اگر روح انساني به اين بدهند كه اسراف كردهاند و به اقتضاي ذات خود دادهاند و دعوتي از اين نبوده با وجودي كه اقتضايي در ذات نيست دلالتش نبوده و دادهاند پس روحي به اين ميدهند كه برزخ است مابين روح انساني و روح حيواني بعد از آني كه آنچه عرض كردم يافتيد و رأي العين ديديد عرض ميكنم مابين انسان و انبياء هم برزخ است و اين قول شيخ مرحوم است اعلي اللّه مقامه در رساله مخصوصه در اين باب نوشتهاند در صفت سلمان و امر سلمان فرمايش كردهاند و در آنجا فرمودهاند سلمان برزخ مابين اناسي و انبياء است سلمان صار من العلماء لانه رجل منا اهل البيت ميفرمايد نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون مقام عالم در ميان اناسي مقام حجة اللّه است و مقام نبي اللّه و خليفة اللّه است كه آمده براي تعليم عباد و جميع عباد متعلمند از ايشان اين است كه فرمودند نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون و نه اين استبعد از آني كه ياد گرفتند آنها علماء شدند چيزي كه ياد گرفتند آن وقت متعلم ميشوند و صار سلمان من العلماء پس سلمان را تصريح فرمودهاند و در زمره علماء حساب كردهاند در زمره علماء كه حساب شد پس در زمره انبياء بايد حساب شود از وجهي از وجوه بايد من حيث الاعلي ملحق به انبياء و حجج باشد اين است فرمودند سلمان باب اللّه في الارض و همچنين فرمودند سلمان علم علم محمد و علي و هكذا سلمان بحر لاينزف و هكذا در شأن سلمان چيزهاي عجيب و غريب فرمودهاند سلمان كان محدثا و هم محدثون پس وقتي چنين شد سلمان جزو محدثين و جزو علماء خواهد بود يعني جزو حجج اللّه است يعني من حيث الاعلي سلمان حجة اللّه است و داخل علماء است و من حيث الاسفل داخل شيعيان است و متعلمين كسي نگويد از اين قرار كه تو ميگويي پس پيغمبر خاتم انبياء نيست حاشا كه من چنين چيزي بگويم و حال آنكه پيغمبر ميفرمايد لانبي بعدي و حاشا كه سلمان نبي باشد مگر من گفتم مرجان نبات است حاشا مرجان نبات نيست بلكه عرصه جداگانهاي است كه برزخ مابين نبات و جماد است نه اين است كه من گفتم كه سلمان نبي است و نميگويم سلمان امام است و امام سيزدهم است حاشا سلمان رعيت است و عبد من عبيد ائمه: است نميگويم نبي است وانگهي كه اگر او را نبي بگيريم مثل پيغمبر خودمان از ائمه بهترش گرفتهايم حاشا و كلا كه چنين بگوييم و سلمان را اگر مثل ائمه بگيريم حصر ائمه نكردهايم به دوازده تا و به سيزده امام قائل شدهايم و اين كفر است در مذهب ما و خلاف ضرورت مذهب اسلام است چه جاي ضرورت مذهب شيعه پس سلمان جزو انبياء و اولياء نيست بلكه برزخ مابين انبياء و اناسي است يعني فيضها و مددهايي كه از انبياء بايد به رعيت برسد اول به مثل سلمان ميرسد بعد از آن نفوذ ميكند و به رعيت ميرسد و نميگويم كه اين مقام مخصوص سلمان است بلكه ميفرمايد يونس بن عبدالرحمن في عصره كسلمان في عصره يونس در عصر خود مثل سلمان است در عصر خود پس در مقام تشيع يعني قابليت شيعه را ميتوان تصفيه كرد شيئاً فشيئا تا اينكه برسد به مقامي كه اعدل و اصفي باشد از ساير شيعه وقتي كه چنين شد و به همچو مقامي رسيد آيا از خدا روحي مثل روح ساير شيعه طلب ميكند يا مثل روح انبياء طلب ميكند يا آنكه حالت برزخي بايد براي او باشد پس براي او استيلائي شد و رأي العين ديديد و به طور فلسفه يافتيد و به طور حكمت طبيعي و الهي يافتيد و ديديد كه مابين اثر و مؤثر برزخ است لامحاله يعني آن روح كه بايد مابين برسد برزخ مابين آن روح و اين روح است و در اين برزخ روحي است كه آن برزخ مابين اثر و مؤثر است و شيخ مرحوم آن فسادي كه اثبات كردهاند در برزخ مابين قدم و حدوث آن فساد در اينجا افاده نميكند به جهت آنكه اينجا موثر حادث است و اثر حادث است و هردو در عرض حوادث هستند امكان عام و امكان راجح شامل هردو است و هر دو منحلند در بحر امكان پس من از امكان اگر حصه را گرفتم و مؤثر كردم و حصه گرفتم و اثر كردم و به همينطور حصه را ميتوانم بگيرم و چيز ديگري بكنم و آن حصه ميان اين دو حصه باشد و همينطور خدا گرفته و كرده و الاّ امكان امكان نيست من اگر از اين مدادي كه توي دوات است بردارم و الف مستقيمي بنويسم و از همين مداد بردارم الف كج و واجي بنويسم و همچنين از اين مداد ميتوانم بردارم و الف مابين آن الف مستقيم و الف معوج بنويسم پس من حصه از مداد ميگيرم و يك چيزي برزخ مابين اين دو مينويسم و كذلك مابين انبياء و محمد و آل محمد: برزخ بوده و آنها انبياء اولوالعزمند كه به لحاظي ملحقند به اعلي و به لحاظي ملحقند به اسفل و آنها برزخند مابين انبياء و محمد و آل محمد: و آنها كه يك درجه پسترند از اولوالعزم رسلند كه از رتبه نبوت بالاترند و به رتبه اولوالعزم نرسيدهاند آنها هم برزخند مابين اولوالعزم و مابين ساير انبياء پس اين خلق به طور تدريج است از اعلي تا اسفل نهايت رتبه انبياء اناسي هست مابين اين دو تدرج هست به مشاهده و عيان و استلزام اينها ناچاريم از تصديق.
عرض شد اين مراتب كه به طور تشكيك است ميفرماييد اثر و مؤثر؟
فرمودند اين مؤثري دخلي به قدم و حدوث ندارد ذكر اين موثر در آن اثر و ذكر آن اثر در اين موثر نيست و هردو از امكانند اگر هردو را حل كنيم رد به امكان ميشوند و هردو به يك امكان حل ميشوند و هردو يك نوعند، وقتي شرح آن ملائكه كه برزخ مابين فعل و مفعولند گفتم آن وقت خوب حل ميشود و شيخ مرحوم رسالهاي بخصوصه براي اين نوشتهاند در مجمع الرسائل است.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و دوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.
سخن در رابط بين مؤثر و اثر و مابين قديم و حادث بود و به طور مشاهده و علانيه واضح شد كه مابين مؤثر و اثر برزخ هست.
عرض شد كه مابين جسم مطلق و اجسام جزئيه برزخ چه چيز است؟
فرمودند ببينيم كه جسم مطلق موثر اين اجسام هست يا نيست و به طور مشاهده و علانيه بيان كرديم كه مابين جماد و معدن و بين نبات و حيوان و بين حيوان و انسان تا اينكه بين انسان و انبياء و بين انبياء و خاتم صلوات اللّه و سلامه عليه و اله حالت برزخي است بلكه در ميان اول ماخلق اللّه و مشيت هم چنانكه نص و تصريح فرموده شيخ مرحوم در فوائد ميفرمايد حقيقت محمديه برزخ است بين مشيت و بين امكان جايز از اين جهت به اعتباري جزو سرمد حساب ميشود و اول ماخلق اللّه العقل و به اعتباري جزو وجود جايز حساب ميشود و اول ماخلق اللّه ميشود كذلك براي طبيعت كليه دو اعتبار قرار دادهاند گاهي طبيعت كليه را ملحق به عالم اعلي ميكنند به آن ترتيب است كه ميكائيل حامل عقل است و اسرافيل حامل روح است و عزرائيل حامل نفس كليه است و جبرئيل حامل طبيعت كليه است و اركان عرش بايد مصاقع باشند و اما سر اينكه طبيعت را ركن چهارم اركان عرش قرار دادهاند و حال آنكه ركن اول اركان و مبدء عالم شهاده است به لحاظي ديگر و آيت فؤاد است در عالم شهاده و ماده آيت عقل است و مثال آيت روح است و جسم آيت نفس است و اعلي مقامات شهاده كه طبيعت است به لحاظي جزو غيب ميشود و ركني از اركان آن عالم حساب ميشود زيرا كه طبيعت از جهت اعلي شباهت به عالم غيب دارد و از جهت اسفل شباهت به عالم شهاده پس به لحاظ اعلي از اعلي محسوب است و به لحاظ اسفل از اسفل محسوب ميشود خلاصه به طور مشاهده و علانيه در اين اشياء و مخلوقاتي كه ترقيات انسان به طور تدرج است ديديم ارواحي است كه آن ارواح هم به طور تدرج است و اين تدرج ميرود تا مشية اللّه بلكه به لحاظي از لحاظها و به نظر دقيقي از نظرها سرمد را برزخيت كبري و برزخ البرازخ ميگويند اين مقام هم برزخ ميشود برزخ است ميان مخلوق و قديم و مراد از اين قديم نه قديم بالذات است بلكه مراد از اين قديم اعلي درجات مشيت است و كينونت مشيت است نه كينونت ذات قديمه جلشأنه در آن كينونت ماسوي امتناع دارند برزخ معقول نيست و براي مشيت سه مقام است يك مقام ارتباط و تعلق به ماسوي است و يك مقام كينونت و كنه مشيت است و آنجا كه ذكر ماسوي آنجا نيست و يك مقام فعل بودن و مشيت بودن او اين مقامش برزخ است مابين كينونتي كه اعلي درجاتش و مابين مخلوقات و الاّ به خاطر حكيم نبايد بگذرد كه برزخ مابين قديم و حادث ممكن است اين نخواهد شد و نميشود اما مشيت را برزخيت كبري ميگويند آن مقام برزخ بودن او است مابين ساير حوادث و مابين كينونتي كه براي او است كه اعظم آيات اللّه است و به آن خداوند عالم براي ماسوي تعريف و تعرف خود را كرده و اين مقام برزخ و اين حالت را به طور حقيقت نميتوانيم بفهميم مگر آنكه بفهميم آن مسأله دقيقه را كه مشتبه شده بر اغلب شيخيه و آخذين از شيخ و سيد مرحوم و آن را از هم جدا نكردهاند و آن را حل نكردهاند و حل اين مسأله كه شد حالت برزخ هم خوب معلوم ميشود و آن اين است كه ماده دو ماده است و صورت دو صورت است يك ماده و صورت ذاتي است از براي شيء و يك ماده و صورت عرضي است از براي شيء و چون مشايخ ما در اين عالم عرضي دسترسي به ماده و صورت ذاتي نداشتند به جهت آنكه جمله اين عالم عالم اعراض بود به اين جهت هر وقت خواستهاند براي ماده و صورت مثل بياورند مثل آوردهاند به ماده و صورت عرضي و اين ماده و صورت عرضي را بيان كردهاند به مصالحي كه خود دانستهاند و در كتب خود هم ميان اين دو ماده و اين دو صورت به تفصيل فرق نگذاشتهاند بلكه از اشارات كلامشان مطلب معلوم ميشود تصريح نكردهاند و تحقيق اين مسأله كه فرق بگذاريم از اينجا است مثلا شيخ مرحوم ميفرمايد هر چيزي ماده و صورتي دارد يك فرمايش بيشتر نميكند اگرچه در بعضي كتب وجود به معني اول و وجود به معني ثاني و همچنين ماهيت لكن آن به غير اين معني است آن راه ديگري است غير اين راهي كه من ميخواهم عرض كنم يكي وجود و ماهيت به معني ثاني كه ميفرمايد به معني جهت رب و جهت نفس است و يكي وجود را به معني ماده شيء گرفتهاند و صورت را به معني ماهيت و از اين باب ماده به معني وجود به معني اول گرفتهاند و ماهيت را صورت به معني اول و در كتبشان هم به همينطور جاري شدهاند لكن او غير از اين است كه من عرض ميكنم و همه جا اينطور ميگويد كه شيء مركب است از ماده و صورتي مثل اينكه سرير مركب است از ماده كه آن خشب باشد و از صورتي كه صورت سريري باشد ماده حصه مداد است براي آن صورت الفي و صورت آن صورت الفي است و همه جا همينطور ميگويد و از بس همينطور مثل آورده جميع تلامذه ايشان هم الاّ قليل تمام آن را ندانستهاند و اين مثل من جميع الجهات مطابق با واقع نيست به جهت آنكه اين ماده سرير بالعرض است و اين صورت سرير بالعرض است مثل اينكه هر شيء مكاني دارد حالا آنجايي كه زيد نشسته مكان زيد نيست اين مكان عرضي زيد است حكماء كه ديدند براي هر شيء مكاني بايد باشد و فرق نگذاردند ميان مكان ذاتي و عرضي گفتند آن فراغي كه زيد آن فراغ را پر كرده آن مكان زيد است سطح مقعر هوا كه مماس براي زيد يا شئ همان مكان او است همين را فهميدند از مكان و گفتند كه مكان همين است كه شيء شاغل آن است و اين مكان مكان عرضي است و همچنين هر چيزي كمي دارد اين كمي كه براي اين است كم عرضي است و همچنين كيفش جهتش رتبهاش جميع اينها حدود عرضيه است و ماده هم كه در اينجا است عرضيه است همچنين در همين سريري كه مثل آوردهاند ببينيم ماده سرير چه چيز است و صورت سرير چه چيز است سرير را بماهو سرير اول بايد بفهميد چه چيز است بعد از آني كه سرير را بماهو سرير شناختيد آن وقت ماده او را بفهميد و صورت او را بفهميد آن وقت ماده سرير من حيث هو هو و آن صورت اين خشب و اين صورت هست خشب باشد بخصوصها و غير اين صورت ديگر نبايد باشد و حال آنكه صد هزار صورت ميشود ماده را ميتوان همچنين خشب همه ماده سرير نميتواند باشد چرا كه سرير از حديد هم ميتوان ساخت مثل عاج و استخوان پس ماده سرير دخلي به خشبي كه در اينجا است ندارد و اين ماده عرضيه براي سرير است و اين ماده عرضيه و اين صورت عرضيه مرآتي هستند براي نمايش سرير و آن ماده و صورت سريري كه ذاتي است در اين مرآت جلوه ميكند و اگر اين مرآت نباشد و مرآت ديگري بگذارند پس ماده و صورت در آن جلوه ميكند اگر اين معني دانسته شد توفيق ميان قول فلاسفه و حكماء داده ميشود به اكمل وجهي كه به خاطر فلاسفه و نه به خاطر حكماء چيزي برسد بوعلي سينا ميگويد اكسيري كه احاله كند حديد را به صورت ذهبي يا نحاس را به صورت فضي اين از جمله محالات است به جهت آنكه انقلاب شيء از نوع به نوع ديگر معقول نيست الحديد ماده نوعيه دارد و صورت نوعيه دارد و اين قطعه حديد فردي از افراد الحديد نوعي است و حصهاي از الحديد نوعي است و صورت شخصي براي آن الحديد است و تو به اكسير صورت نوعيه شيء را نميتواني ازاله كني بلي در امكنه عرضيه ميشود تغيير بكند و هيئت عرضي را ميتواني تغيير بدهي و هكذا اين صور عرضيه اين را ميتوان گرفت و صورت نوعي صورت ذاتي است به ادويه و عقاقير نميتوان تغيير داد و در اين صقع نيست و بوعلي سينا اكسير را انكار ميكند و ميگويد محال است كه قطعه حديد را از تحت نوع الحديد بيرون بتوان برد و داخل تحت نوع ديگر كرد و فرس را محال است كه از تحت الفرس بتواني بيرون ببري و در تحت نوع انسان داخل كني و نميتوان درخت جوز داخل درخت هلو بكني اين محال است و ميتوان آن را ببري و تكه تكه كني ميشود ولكن اينها چيزهاي عرضي است تغيير ميتوان داد لكن از نوع نميتوان بيرون برد و در تحت نوع ديگر داخل كرد ميگويد ميتوان نحاس را به رنگ فضه كرد و حمرت او را زايل كرد آن وقت نحاسي است سفيد شده اينها صباغي است نمونه است و به جهت رفع اين شبهه حكيم آيدَمِر كه از جمله فحول علماء است در فلسفه كه من نديدهام هيچ كس را مثل او در اين فن حتي جابر الاّ اينكه او مبدء بوده و اگر نه اين بود آن مرد تسلطش و بسطش هيچ دخلي به جابر ندارد. باري آيدَمِر ميگويد و خواسته نقصي به قول بوعلي سينا بگيرد ميگويد كه ذهب نوع نيست و حديد و اين معادني كه هستند انواع نيستند اينها اشخاصند و اشخاصي هستند مريض يعني نحاس صاحب محرقه است و زيبق صاحب فلج است و قلعي مبروص است و حديد بهق دارد و هريك ناخوشي دارند و آنچه ما ميكنيم در معالجه در فلسفه ازاله مرض او را ميكنيم و او را به حال صحت ميآوريم و حال صحت حال ذهبي است او اين تركيب گفته است و نتوانسته انكار كند قول بوعلي را ميگويد كه اين ادويه اين عالم تغيير در انواع نميدهد و شيء از تحت نوع خود بيرون نميرود و داخل نوع ديگر نميشود و ما در جواب گفتيم اين از ضعف تو بود كه تشر بوعلي را خوردي و گفتي اينها اشخاص هستند و اين خلاف بداهت عقول است و الذهب نوعي است و از روزي كه خدا ملك را آفريده و تا حال و تا قيامت در جميع ذهبهاي دنيا ساري و جاري است و همه افراد افراد اويند و ذهب شخص است يعني چه و شخص اين گرده اشرفي است و من به گرده اشرفي كاري ندارم و همچنين النحاس داخل اشخاص نيست و اگر بگويي كه شخص بالاضافه است به معدن ميگويم الانسان هم شخص است و اگر مقصود از الذهب شخصي است كه افراد ندارد كه نامربوط است ذهبهايي كه از اول دنيا تا آخر دنيا بوده همه در تحت نوع الذهب است ديگر نوعي اعظم از اين چه پيدا كنيم مراتب ذهبهاي دنيا و انواع ذهبها بسيار است بلكه جنس بگو و انواع دارد وليكن تشر خورده از بوعلي و عظمت بوعلي سينا در نزد مردم خيلي است ما هم گفتيم كه حرف بوعلي خلاف محسوسات و بداهت عقول است چگونه نوع انقلاب پيدا نميكند و حال آنكه كرم ابريشم كرم است و داخل دواب است وقتي تخم آن در آن پيله ميماند و بزرگ ميشود و بيرون ميآيد طاير ميشود و نوع طاير غير نوع كرم است مسلمي است كه از تحت اين نوع بيرون رفت و تحت نوع ديگر افتاد و گوشت را ميگذاري كرم ميشود با وجودي كه گوشت بعد از كشتن حيوان داخل جماد است و علف كرم ميشود و نوع نباتي به نوع حيواني ميرود و از اجزاي ترابي موش تولد ميكند و ديده شده كه نصفش موش است و نصفش تراب و دو آجر را بهم ميگذاري عقرب در ميان آن دو متكون ميشود و اينكه تو ميگويي كه فرس را نميتوان انسان كرد به اين جهت است كه فرسيت فرس را نميتوان باطل كرد و خيالت ميرسد كه فرس به اين گندگي است چطور ميآيد انسان ميشود اين نميشود ميگويم يكپاره چيزها است كه اگر آنها را بخواهند احاله كنند از آنچه هست او را بايد بيندازند و ثانيا از نو بسازند و يكپاره چيزها هست كه اگر آنها را بخواهند احاله كنند از آن حالت نميافتد و حفظ صورت نوعي خود را ميكند و اين ممكن است گوشت فرس را انساني خورد و خون شد و مني شد نطفه شد در رحم ميرود و انسان ميشود و در تحت نوع انسان ميافتد به هرحال چون شخص فرس آمد و جزء انسان شد الاّ اينكه فرس حفظ صورت نوعي خود را نميكند به خلاف كرم ابريشم كه حفظ صورت نوعي خود را ميكند وقتي كه طاير شد و از حيات خود نيفتاد و از شخصيتش نيفتاد و معذلك طاير شد پس انقلاب از نوع به نوع جايز شد و قطرات اب ميآيد جمع ميشود و پشه ميشود با اينكه حوض آب است و رطوبت آن آب حيوان متولد ميشود و اينها همه انقلاب از نوع به نوع است و اينكه تو گفتي كه انقلاب جايز نيست خلاف بداهت كل عقول است خودت نطفه بودهاي و انسان شدهاي پس اين حرف اصلش بيمعني است و حل اين مشكل و راه بيان كه اين دوتا را جمع كنيم زيرا كه بوعلي سينا هم جهتي از جهات را ديده و فلاسفه هم جهتي از جهات را و هريك جهت خود را درست ديدهاند و راه بيان اين است كه اين نحاسي كه شما ميبينيد دو ماده دارد و دو صورت دارد و اين قطعه كه اينجا هست اين نحاس ماده دارد و صورتي دارد مادهاش ماده عرضي است و صورتش صورت عرضي است و اين ماده و اين صورت مرآتند و اين مرآت تا به اين كثافت است مواجهه با نحاس ذاتي دارد و عكس نحاس ذاتي در او افتاده و نحاس ذاتي اسم خود را به او انعام كرده است اما وقتي كه من همين شخص تراب را گرفتم و تصفيه و تعديل كردم مواجه الذهب ميشود عكس الذهب در او ميافتد و اسم و رسم خود را به او انعام ميكند و آينه اگر مواجه با مشتري شد عكس مشتري در او ميافتد و كذلك مواجه زحل و آفتاب و اين آينه كه اينجا گذاشته ماده الذهب نيست و اين صورتي كه در اينجا است صورت ذاتي الذهب نيست پس آنكه گفته ادويه و عقاقير تأثير در نوع نميكند بلي ادويه اثر نميكند در نوع لكن اينكه نحاس است و ملموس ما است از او سياهي را من ميتوانم زايل كنم و خفتش را ميتوانم بدل كنم به تلزز اجزا و صلابتش را به لين بدل كنم و رايحه كريهه او را ميتوانم به رايحه طيبه بدل كنم و همه اين كارها و معالجات را كه كردم مواجهه او با نحاس تمام ميشود و مواجهه با الفضه پيدا ميكند آن وقت عكس الفضه توش ميافتد و اگر اين معني محقق بكنيد يك پرده و يك طبقه از اوضاع اين عالم را خواهيد فهميد يك مرتبه براي شما حل ميشود. پس بنابراين انسان هم حصص ترابيهاي كه دارد عرضيه عنصريه است مادامي كه اين حصص بر هيئتي است كه مواجهه با زيد دارد عكس زيد توش ميافتد و هرگاه همين حصص را بگيرند به موازيني كه آن وقت مواجهه با عمرو پيدا كند عكس عمرو توش ميافتد و زيد عمرو نميشود و عمرو زيد نميشود ولكن مرآت مواجه با هر كدام كه شد عكس آن توش ميافتد و هرگاه درست اين بيان را فهميديد حل مشكل عظيمي براي شما ميشود اگر ملتفت بوديد و آن اين است كه مسأله رجعت امر عظيمي است و رجعت نبي۹ چه معني دارد؟ با اينكه دنيا در سير صعودي است و صاعد است، برگشتن يعني چه؟ و معني رجعت چه چيز است؟
اگر آنچه را عرض كردم يافتيد و فهميديد به اسهل وجهي مسأله رجعت را خواهيد فهميد كه اشخاص كه در رجعت برميگردند به طور تناسخ است يا به طور ديگر است؟ چه چيز است مسأله عظيمي است و اگر دانستيد كه اين مرآتي است اينجا ميسازند مواجه با زيد و عكس زيد توش ميافتد و زيد زيد است ابداً در حد خود و اگر آينه شكست باز زيد زيد است و اگر هزار دفعه آينه مواجهه با زيد بكند عكس زيد توش ميافتد و تا شكست عكس بيرون ميرود و اگر همين آينه را مواجهه با غير بداري عكس غير توش ميافتد و باز آينه بشكند و گوشت اين آينه را فرضاً عمرو بخورد باز زيد است و به زيد بودن او ضرري نميرسد ديگر گوشت عمرو را هم خالد بخورد باز زيد زيد است اينها از مواجهه است اينها ماده و صورت عرضي است نه ذاتي زيد عمرو نميشود ابداً و سرجاش هست پس ابداني كه در رجعت ميآيند آن اتربه كه در آن زمان است به ارادة اللّه تركيب ميشود و ثانيا مواجهه ميشود با آن عكس و هركس توش ميافتد ميآيند سر قبر هابيل او را زنده ميكنند و آن اتربه را تركيبي كه مناسب با هابيل است ميسازند و مواجه با هابيل ميكنند و به محضي كه آينه را ساخت ميبيني روح هابيل عكس انداخت و اگر به شكل موساش بسازند عكس موسي توش ميافتد و اگر به شكل عيسي بسازند شكل عيسي در او ميافتد و به هر شكل بسازند همان توش ميافتد.
عرض شد به اعجاز است رجعت؟
فرمودند رجعت عادت ملكي است و اگر اين اعراض زيد بود امروز زيد چاق است سي من يا چهل من است و لاغر ميشود آن سي من كجا رفت و حال آنكه زيد زيد است و خون ميگيرد و خونها را در مزبله ميريزد آن خونها تمام شد و رفت و از او كم شد و زيد زيد است و زيد هرگز عمرو نميشود ولكن اجزاء ماده و صورت عرضيه مواجهه با هركس پيدا ميكند با آن منطبع ميشود عكس آن در او پس هرگاه مرآت مواجه حيوان شد روح حيواني در آن ميافتد يا مواجه انسان شد روح انساني و هرگاه مرآتي ساختم الطف از مرآت حيواني و اكثف و اغلظ از مرآت انساني چه روحي توش ميافتد معلوم است كه روح برزخي بايد بيفتد پس انكار برزخ انكار بداهت عقول است زيرا كه مابين حيوان و انسان اگر روحي نيست انكار بداهت عقول است و اگر در اين مابين روحي هست اثبات مسأله شد و ميتوان ادعاي اجماع امت بلكه ضرورت اسلام كرد بر اينكه شخص مؤمن با اين كثافات داخل بهشت نميشود يقيناً قطعاً جزماً و الاّ بهشت كثيفترين جاها است و حال جميع مؤمنين در اين دنيا مبتلا به اقسام امراض و اعراض و مشوه ميميرند پس لابد بايد تصفيه بشوند و اين كثافات و چركها و مرضها از آنها زايل شود.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و سوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.
اصل مقصود از بيان در اين چند روز اين بود كه بفهميم ملائكه چگونه رابطه مابين فعل و مفعولند و از اين بيانها كه عرض كردم معلوم شد كه مابين اثر و موثر به طور بداهت واسطه هست و محسوس ديديد حالا بعد از محسوس بودن وجهش را نفهميد سهل است حالا ببينيم كه اين برزخ و رابطه به چه كيفيت است و مقام اين ارتباط را بفهميم پس في الجمله معني مؤثر و اثر و مقام مؤثريت مؤثر را به طور اشاره عرض ميكنم اگرچه دور از مطلب ميافتيم پس ميگوييم كه از براي موثر يك ذاتي است كه در آن مقام ذكر اثر نيست و چون ذكر اثر آنجا نيست پس اسم مؤثر هم در آن مقام نيست و ذكر تأثير هم در آن مقام نيست به جهت آنكه تأثير فعل آن ذات است و فعل دون رتبه ذات است پس چون فعل او است و احداث او است و دون رتبه او است در آنجا يافت نميشود ذكري از تأثير پس چون ذكر تأثير نيست اثري كه مفعول مطلق اين تأثير است آنهم آنجا يافت نميشود پس چون اثر آنجا يافت نشد مؤثر هم كه مشتق از اثر است آنجا يافت نميشود پس در مقام ذات عالي نه مؤثري است و نه تأثيري است و نه اثري حالا بعد از آني كه از رتبه ذات مؤثر پايين آمديم هيچ نيست مگر رتبه تأثير و فعل موثر و ديگر اينجا ثالثي نيست لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما از رتبه ذات كه فرود آمديم آنچه هست ديگر همه اثر ذات است و در حكمت در محل خود ثابت شده كه مابين ذات و بين فعل چيز ديگري نيست و اين فعل را آن ذات بنفسه احداث ميكند به مقتضاي خلق اللّه الاشياء بالمشية و خلق المشية بنفسها و ديگر ثالثي نيست حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما پس آنچه هست خلق است پس آنچه هست اثر است پس عرصه عرصه تأثير است كائناً ماكان بالغاً مابلغ پس عرصه تأثير كه شد به جز همين اثري كه ما تعقل كردهايم و ميخواهيم آن را اثباتش كنيم چيز ديگري در اين رتبه نيست به جهت آنكه اثر در اين مقام مخلوق بنفسه براي آن ذات است پس مابين حقيقت محمديه و بين حقايق انبياء ثالثي نيست اگر از رتبه حقيقت محمديه فرود آمديد حقايق انبياء است چه در جاي خود اثبات كردهايم كه هر شيئي در نزد مؤثر قريب خود مخلوق بنفسه است پس همين اثر تأثير عالي است در احداث خودش من حيث انه اثر به جهت آنكه مخلوق بنفسه است پس خودش تأثير است و خودش اثر است بعد از آني كه خودش تأثير و اثر شد از خود اين اشتقاق شده اسم المؤثر و اين اسم المؤثر در رتبهاي است كه الف و ثاء و راء پيدا شود و آن رتبه و عرصه كه اين حروف نيست البته مؤثر مطلقا در آنجا يافت نميشود پس اسم المؤثر براي ذات اينجا احداث ميشود پس يافتيم كه مؤثريت مؤثر براي ذات نشد و رابطه ميان اثر و ميان ذات نخواستهايم پس چون مؤثريت موثر در اين رتبه است و خود اثر در اين رتبه است مابين اين مؤثري كه در اين رتبه است و مابين اثري كه در اين رتبه است برزخي ميخواهد كه واقع شود در اين ميانه و رابطه باشد پس مابين مؤثر و اثر كه رابطه ضرور است اين اثري كه حالا ميگوييم و رابطه ميان او و مؤثر ميخواهيم اين اثر به معني اعم است يعني اثر بنفسه و اثر بالغير مثل رابطه ميان مشيت و مخلوقات كه خلق بنفسه و خلق بعده باشد به معني اعم است اينجا هم مقام تأثير و مقام اثر تأثير هردو اثرند به معني اعم نور ذات مقصود آن است حالا بفهميم كه در شيء مخلوق بنفسه مقام موثريتش كجاش است ميفرمايد حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما از رتبه ذات كه گذشتيم تمام اين رتبه رتبه اثر است و ماسواي ذات است و ماسواي ذات انوار ذات و آثار ذات است حالا ميخواهيم در اين رتبه تميز بدهيم كه اينها هر يكي در كجا واقع شدهاند حالا اين مطلب اينجا باشد شيئي كه مخلوق بنفسه بايد باشد لامحاله در اين شيء يك حيث مخلوقيت بايد باشد و يك حيث اعلائي و حيث ربي بايد باشد و آن حيث اعلائي كه حيث ربش است او ميبايست صاحب دو رتبه باشد يكي صاحب فعليت و يكي رتبه آيت ذات آخر اين شيء بايد داير بر نفس خود باشد و بايد مخلوق بنفسه باشد پس لامحاله ميبايد حيث فعليتي و حيث مفعوليتي داشته باشد و نيمه اسفل آن حيث مفعوليت او است و نيمه اعلاي او حيث فعليت او است و براي حيث فعليتش دو مقام است يك مقام حيث فعل من حيث الارتباط و التعلق بالمفعول و علامت حيث تعلق به مفعول اين است كه فعل متهيأ به هيئت مفعول شده باشد و اين دليل ارتباط است پس براي فعل دو مقام است يكي مقام تعلقي است كه به مفعول دارد و يكي مقام نفس فعل به طور اطلاق كه نشان ميدهيم انشاء اللّه و براي فعل هم به طور اطلاق دو مقام است يك مقام اجمال محض است در آن مقام و يك مقام تفصيل فعلي پس آيت اين اين عالم اجسام است كه اين عالم اجسام در رتبه خود و در رتبه جسمانيت خود مخلوق بنفسه است پس دو مقام دارد يكي مقام مفعوليتش كه مقام عناصر باشد كه آن حيثي باشد كه اثر فعل است كه آن نيمه بالا باشد كه حرارت و يبوست است كه مقام نارش باشد و حيث نفسي دارد كه آنجايي است كه ذكر عالي منقطع شود و بارد و يابس است كه مقام ترابش باشد و ميان اين دو مقام حكما من اهله و حكما من اهلها هستند رطوبت من حيث الاعلي حار و رطب است پس هوا است و من حيث الاسفل بارد و رطب است پس ماء است و اين چهار كيفيت در حيث من نفسه شيء و مخلوقيت من نفسه شيء پيدا ميشود و به جهت آنكه هيچ چيز مخلوق نميشود مگر آنكه مربع الكيفية باشد و بعد از اين آن نيمه بالا كه حيث فعليت است چون مخلوق بنفسه است كه اين عالم روي هم رفته از خارج اين عالم چيزي تصرف در اين عالم نكرده و به ايدي بيرون از اين عالم عرش و مافيه نساختهاند و اسبابي و عللي براي ساختن اين عالم خارج از عرش نيست بلكه اين عالم را بنفسه ساختهاند پس حيث مفعوليتش حيث عناصرش است و حيث فعليتش افلاكش است و حيث فعليتش دو حيث دارد يك حيث ارتباط به مفاعيل است كه آن رؤوس و شئون فعل باشد كه به هيئت مفاعيل درميآيد.
مثلي ديگر عرض كنم تا خوب واضح شود. اول كليةً براي شما عرض كنم كه خداوند عالم اين عالم را كتاب قرار داده و اوضاع اين عالم و هر موجودي را آيه از آن قرار داده پس چون همه آيهاند منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات پس چه بسيار مسألهاي كه در اين آيه گوشهاي از او محكم است و باقي گوشههاش خفاء دارد لكن در آيه ديگر آن گوشهاش محكم است و گوشه ديگرش وضوح دارد حكيم كه نظر ميكند هرجا محكمي براي گوشهاي گيرش ميآيد آن را ميگيرد و يك شيء محكمي ميسازد تا خوب واضح شود حالا افلاك چطور جهت ربط فعل به مفعولات ميشود اين مطلب در اينجا خفاء دارد حكيم مثلي ديگر ميآورد و ميگويد الفي كه يقينا مفعول شما است و فعل شما جهت ربطي به او دارد در آنجا ميگويد و عناصر را من نميتوانم نشان شما بدهم و در الف ميتوانم پس آن الفي كه مخلوق شما است همه آن الف به جاي اين عناصر است از حيث مفعوليت اين الف گذشتيم و رسيديم به حركت يد شما حالا حركت يد شما دو مقام دارد و اينجا مسأله خوب وضوح پيدا ميكند يك مقام ارتباط حركت به حروف كه حركتي كه از اَمام به وري رفته براي احداث الف است و حركتي كه از يمين به يسار رفته براي باء است و حركتي كه مستدير است براي جيم است و حركتي كه به طور تثليث آمده براي دال است پس آن حركت يد شما تا از امام به وري نيايد الف نميشود و براي باء از يمين به يسار نيايد باء نميشود پس آن حركت حيث ارتباطي دارد به حروف و حيث ارتباطش به حروف مقامي است كه بر هيئت حروف ميشود رؤوس حركت از هم امتياز پيدا ميكند حركت طولي حركت عرضي اينها امتياز پيدا ميكند حالا اين حركت من حيث التعلق رؤوسش از هم ممتاز ميشود ولكن من حيث نفس الفعل انتقال من مكان ما الي مكان ما به طور كلي اين اول مقام فعل است پس از براي فعل دو مقام است يك مقام ارتباط به مفعولي يك مقام خود فعل است حالا آن مقام خود فعلي دو مقام پيدا ميكند يك مقام اجمالي كليتي كه در آن مقام هيچ ملحوظ نيست مكان و مكان و اين تفاصيلي كه اين حركت چقدر باشد طويل باشد يا عريض، سريع باشد يا بطيء، حركت قسري باشد حالا مركب هم در همان حالت كليتش باز يكپاره تفاصيل در آنجا هست پس حركت دو حيث دارد يك حيث اجمال و يك حيث تفصيل در مقام حركت حالا باز ميرويم بر سر همان مثل اول حيث تفصيلي براي فعل من حيث نفسه است و حيثي كه ممتاز ميشود نفس حركت عرش و كرسي روي هم رفته است آن مقام نفس حركت است و مقام نفس حركت دو مقام دارد يك مقام اجمالي و اطلسيتي از جميع حدود و شئون و يك مقام نفس حركت با آن حدود و شئون كه اول تفصيل و آخر اجمال باشد و برزخ مابين اجمال محض و تفصيل محض باشد و اين مقام كرسي است اما مقام آئيت اين جمله براي ذات عالي كه به هيچ وجه در او فعليت و مفعوليت ملحوظ نباشد مقام ذات است و آيت ذات و ذكر ذات و آن جسم مطلق است حالا مقصود ما اين است كه شيء مخلوق بنفسه دو جهت دارد نيمه فعليتي دارد كه مقام اعلاي او باشد و يك جهت مفعوليتي دارد كه مقام اسفل او باشد و تا در انسان مثلش را نياوري مسأله خوب معلوم نميشود انسان هم در رتبه خودش مخلوق بنفسه است و براي انسان هم دو رتبه است رتبه غيبي دارد كه آن رتبه افلاك اوست و رتبه فعليت اوست و جميع تحريكات و حركاتي كه براي او است از آن نيمه اعلي است و نيمه اسفل انسان مقام مخلوقيت انسانست و مربوبيتش است و آن نيمه اعلاي انسان كه مقام فعليتش است آن مقام عقلش است و روحش و نفسش و نيمه اسفل انسان كه مقام مفعوليت او است آن مقام طبيعت و ماده و مثال و جسم او است بعد از آني كه معلوم شد كه آن نيمه بالا فعليت او است كه تعلق به عالي دارد آن فؤاد او است و آية العالي است و آن به منزله جسم مطلق است و عقل او به منزله عرش است و آن حيث فعليت او است من حيث الاجمال و مقام روحش مقام كرسي است و يا اينكه مقام روحش نميشمريم به جهت برزخيت لكن ميگوييم مقام نفسش مقام كرسي است و براي هريك وجهي است و ميتوان هردو را گفت مقام نفس را كرسي بگيريم و افلاك را شؤون نفس بگيريم اين هم وجهي است يا مقام نفس را افلاك ميگيريم و كرسي را مقام روحش ميگيريم آن هم وجهي است و علي اي حال تا مقام نفس عالم غيبش تمام ميشود ميآيد به عالم شهاده كه عرصه مفاعيل است به اين رتبه كه آمديم به ملاحظه مقام طبيعت ملحق به عالم عالي است و طبيعت را اول مقامات اين عالم شهاده حساب نميكنند بلكه او را ملحق به غيب ميكنند چنانكه فؤاد را هم ملحق به عالم عالي ميكنند سلمان منا اهل البيت و فؤاد را ملحق به عالم مؤثر ميكنند و از آن عالم حسابش ميكنند و آيت رتبه اول ماخلق اللّه في رتبة الاثر العقل است مثل اينكه اول اجسام به طور حس عرش است و ماوراء عرش را امام ميفرمايد ليس وراء العرش سعة و لاضيق پس اول مراتب جسم عرش است و چيز ديگري بالاي عرش نيست و جسم مطلق از عالم دهر حساب ميشود نه از عالم اجسام پس چنانكه فؤاد از آن رتبه رفت به بالا طبيعت هم از رتبه شهاده ميرود و ملحق به بالا ميشود اين يك مقدمه و طبيعت و ماده در نزد ما يك شيء است فرق ميان آنها همين است كه ماده وقتي است كه متلبس به صورت باشد و طبيعت وقتي است كه به او نظر كنيم من حيث هي هي كه تلبس به صورت در او ملحوظ نباشد و اگر في المثل صورت را از شيء بگيرند بقيه ماده نميماند بلكه بقيه همان طبيعت ميماند زيرا كه ماده وقتي ماده است كه صورت روش باشد بعينه مثل اين است و اب كه اگر في المثل صورت ابوت را بگيرند از اب ديگر ابن ابن نيست و اگر صورت بنوت را از اين بگيرند ديگر اب اب نيست به جهت آنكه ارتباطي در مابين آنها نيست اگر صورت بنوت را از آن بگيرند انساني است كه ارتباطي به آن ندارد و همچنين اگر صورت را از شيء بگيرند بقيه ماده آن شيء نيست بقيه آن طبيعت عامه مطلقه است كه تخصيص ندارد و ارتباط ندارد و ارتباطش به اين به همين صورت بود و مثلش اين موج و اين قطره ماده دارد و صورتي دارد اگر صورت موج را از موج بگيرند البحر ميماند و بس نه اين است كه تكه ميماند كه آن تكه صورت موج ندارد اگر تكه ميماند كه همان تكه موج است نه چيز ديگر و همچنين طبيعت و ماده پيش ما يكي است تفاوتي ندارد و تفاوتشان در اقتران به صورت و عدم اقتران به صورت است و بعد از آني كه اين محقق شد پس اين ماده هم در حقيقت با آن طبيعت يكي هستند و به لحاظي ماده هم جزء عالم بالا حساب ميشود اين است كه شيخ مرحوم شما ببينيد چه نظر دقيقي داشته كه ميگويد شمس مقام ماده ثانيه را دارد ماده مال پايين بود بردش به افلاك و ملحق به افلاكش كرد و حال آنكه مشتري عالمه را دارد زحل عاقله را دارد و مريخ واهمه را دارد و زهره متفكره و متخيله را دارد و عطارد متفكره را دارد ميفرمايد كه شمس مقام ماده ثانيه را دارد و ماده ثانيه يعني نه فؤاد بلكه ماده در مقام طبيعت يعني ماده كه بعد از طبيعت است و الاّ فؤاد مادة المواد است و ماده اولي است و اين ماده ماده ثانيه است پس سبب اين است كه ماده به لحاظي ملحق به عالم فعل ميشود و حال آنكه اول مائي است كه از سحاب فعل نازل ميشود و ميريزد اين ماء ماده كه اين به منزله مطر است به ارض عالم مثال و از زمين اين امثله متكثره كه هست حاصل ميشود و مقام ماده طبعاً مقام ماء را دارد كه از سحاب مشيت افعال نازل شده پس اول در آنجا است يزجي سحابا ثم يؤلف بينه ثم يجعله ركاما فتري الودق يخرج من خلاله پس اين ماده به لحاظي از افلاك است و به لحاظي مقترن و مربوط به صور ميشود پس اين برزخ و رابطه ميان فعل شد كه تأثير باشد و اثر كه مفعول باشد و مراد ما از المؤثر كه ميگوييم اسم المؤثر است نه آن ذات عالي و آنجا جايي است كه الف و ثاء و راء آنجا نيست و ميگوييم رابطه ميان اثر و موثر همين مقام ماده است و رابطه مابين فعليت شيء و مفعوليت شيء است و همين مقام ملك است و مقام ملائكه است و مقامي است كه حيات دارد از فعل ميگيرد و به مفعول ميرساند روحانيت دارد ميفرمايد انظر الي اثار رحمة اللّه كيف يحيي الارض بعد موتها و آثار رحمة اللّه اين ماء است كه از سحاب ميآيد و يحيي الارض بعد موتها اين ماده هم از بالا ميآيد و بر زمين واقع ميشود و مختلط به زمين ميشود و نباتها از آن ميرويد پس برزخ مابين فعل و مفعول مقام ماده است از اين جهت مشايخ ميفرمايند كه ملائكه اعلي مقامشان مقام ماده است و دون رتبه طبايع است و طبايع مقام جن است و جن صاحب نفس قدسي است ببينيد چگونه حل اخبار آل محمد: به اين قواعدي كه عرض كردم ميشود ميفرمايد آن ذكري كه در قلب مؤمن و در نفس مؤمن ميشود ملك از آن اطلاع پيدا نميكند و آنچه در عقل مؤمن و در قلب مؤمن است مقام سموات است به اين جهت ملكي كه در مقام ماده است نميتواند اطلاع بر آن پيدا كند باز لحن را ببينيد ميفرمايد دو مؤمن كه در جايي باشند ملائكه به يكديگر ميگويند بياييد برويم بيرون شايد اينها سري داشته باشند به جهت اين است كه آن سري كه ملك نبايد اطلاع پيدا كند آن سر عقلاني و نفساني است و ماده نبايد بر آن مطلع شود پس هرچه در نفس مؤمن است ملك بر آن مطلع نميشود اين است كه ثواب ذكر نفسي را خدا خودش ميدهد پس اذكر ربك في نفسك تضرعاً و خيفةً و دون الجهر من القول اين ذكر اعظم اذكار است و ثوابش بر خداست.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و چهارم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فالرب المصلي هو الرب المضاف الي آخر.
افراد كلمات اين عبارت معلوم شد اگرچه به طور اقتصار بود و تركيب اين كلمات و حاصل اين كلمات اينكه بعد از آني كه حضرت پيغمبر۹ در شب معراج رسيدند به سدرة المنتهي كه عبارت از نفس كليه الهيه است و به آن سدره ميگويند به جهت آنكه شجري است اخضر و در زمستان و تابستان هميشه سبز و خرم است و آن را منتهي گفتند به جهت آنكه منتهاي اعمال خلايق آنجا است و منتهاي صور و كثرات آنجا است از آنجا اگر گذشت همه منقطع ميشود و به عالم ارواح و عقول داخل ميشود و از عالم صورت ميگذرد و به عالم معني ميرسد و چون نفس كليه الهيه است از اين جهت جبرئيل عرض كرد تو در موقفي ايستادهاي كه هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي آنجا نايستاده اما ملائكه مقرب به جهت آنكه ايشان از مقام ماده بالاتر نميتوانند بروند به نفس نميرسند و ملائكه محجوب از ما في النفسند و ذكري كه در قلب مؤمن است ملك مطلع بر آن نميشود و آن را نمينويسد و خود آن را ثواب ميدهد و دو مؤمن نجوايي كه ميكنند ملائكه به يكديگر ميگويند بياييد برويم بيرون بلكه اينها سري داشته باشند به جهت اينكه مقام ملائكه دون رتبه نفس است و به مقام نفس نميرسد پس ملائكه مقرب و غير مقرب در آن موقف نايستاده بودند ابدا اما انبياء به جهت آنكه نفوسشان جزئيه است و به رتبه نفس كليه نميرسند و آنجا نايستادهاند از اين گذشته حقايق انبياء شعاع جسم محمد و آل محمد است صلوات اللّه عليهم و ايشان را ممكن نيست كه به مقام نفس كليه برسند و هر نبي تا مقامي ميتواند برود كه بدء او از آن مقام بوده پس از اين جهت انبياي مرسل هم در آن مقام نايستادهاند پس عرض كرد تو در موقفي ايستادهاي كه هيچ نبي مرسلي و هيچ ملك مقربي آنجا نايستاده بعد عرض كرد ان ربك يصلي پيغمبر فرمود كيف يصلي خداي ما چگونه نماز ميكند حالا نماز لفظ فارسي است و معاني متعدده كه براي صلوة است در فارسي براي نماز گفته نميشود لكن صلوة چون اشتقاقي و مبدئي دارد در عربي براي او معاني متعدده ميتوان گفت پس ربك يصلي را معني كنيم كه پروردگار تو صلوة به عمل ميآورد بهتر است فرمودند اين صلوة را چگونه به عمل ميآورد عرض كرد ميگويد سبوح قدوس انا رب الملئكة و الروح سبقت رحمتي غضبي اينطور صلوة به عمل ميآورد اگر صلوة مقصود وصل نبوت و ولايت باشد كه صلوة را از وصل بگيريم به اشتقاق كبير يعني رب تو كه عبارت از جلوه رب است نه ذات رب و ذات رب يصلي برنميدارد جلوه ربي كه عبارت از مشية اللّه باشد يصلي يعني وصل ميكند نبوت را به ولايت يعني مقام نبوتي كه مقام ماده است به مقام صورتي كه مقام ولايت است وصل ميكند و تركيب ميكند مابين ماده و صورت و به لغتي ديگر جهت من ربه را به جهت من نفسه وصل ميكند و به لغت ديگر و معني ديگر اظهار التفات ميكند جهت رب به جهت نفس و اظهار اخلاص ميكند جهت نفس به جهت رب به اين جهت گفت ميگويد خدا به قول كوني نه به قول لفظي سبوح قدوس انا رب الملئكة و الروح سبقت رحمتي غضبي پس سبوح قدوس به لحاظي يعني به قول سبوح قدوس احداث فؤاد او را كرده به جهت آنكه سبوح مبالغه در تنزه است و كذلك قدوس و مقام فؤاد محمد۹ مقامي است بريء از شباهت اضداد و انداد و به هيچ وجه من الوجوه كثرات در او راهبر نيست و آن مقام من عرف نفسه فقد عرف ربه است و مقام تعريف و تعرف خداست و آيت و صفت خداست پس به اين قول كوني احداث فؤاد شده يا آنكه فؤاد قول سبوح قدوس كوني خداست كه همين كه فؤاد محمد۹ را احداث كرد قال سبوح قدوس و اگر اين را احداث نكرده بود احدي را بر سبوحيت و قدوسيت خدا اطلاع نبود و به محض ايجاد اين فؤاد خدا تعريف و تعرف نمود خود را پس به فؤاد گفت انا سبوح قدوس و بعد از آن به مقام عقل گفت انا رب الملئكة و الروح و مراد از روح خلقي است اعظم از ملائكه و اعظم از جبرئيل و ميكائيل چنانكه حديث است و اين روح بزرگتر جميع ملائكه مقرب و غير مقرب است و جميعاً اشعه و انوار اين روحند و چون حالت اين حالت برزخي است و ارتباطي به فؤاد دارد من حيث الاعلي روحي است قُدُس به جهت آنكه مقام عقل مقام برزخيت است و مقام توحيد عقلاني مقام توحيد برزخي است كه برزخي است ميان توحيد حق و توحيد باطل زيرا كه اگر شخص به اعلاي عقل خدا را توحيد كند مقبول است في الجمله و اگر بخواهد به ادناي عقل خدا را توحيد كند مقبول نيست به جهت آنكه ادناي عقل مقام معنويت دارد و كليت دارد و خدا معني و كلي نيست و اعلاي او في الجمله قدسيت دارد پس توحيد اعلاي عقل مقام تنزيه است و توحيد ادناي عقل مقام تشبيه است حالا مقام عقل مقام روح القدس است و چون اول ماخلق اللّه العقل است فرمودند ان روح القدس في جنان الصاقورة ذاق من حدائقنا الباكورة و باكوره به معني نوباوه است يعني اول ثمار و مراد از حدايق ايشان عرصات امكانيه است و آن عرصه اعلاي جبروت عرصه صاقوره است و صاقوره قحف سر را ميگويند و جاي كاكل را صاقوره ميگويند پس جنان صاقوره آن جاي كاكل كل ملك است و آن اعلي درجات ملك است كه ديگر برتر از آن بالاتري نيست و آنجا مقام عقل است كه اول ماخلق اللّه العقل پس ان روح القدس في جنان الصاقورة يعني في عالم الجبروت ذاق من حدائقنا يعني من عرصات الامكان الباكورة و خود آن عقل اول ثمري است در عرصات امكان اول ماخلق اللّه العقل و آن عقل مقام روح القدس است اما روح است به جهت آنكه روحانيتي دارد و حيات كل به او است و قدس است به جهت آنكه من حيث الاعلي قدوسيت دارد و فرمودند العقل وسط الكل و براي عقل فرمود جوهر دراك عالم بالشيء قبل كونه پس مقام روح القدس مقام جوهريت مجرد از جميع صور و فوق عقل و اعلي درجات عقل است پس جوهري است مجرد از جميع صور و وسط الكل است اگر وسط به معني شريف باشد پس اين شرافت دارد بر جميع اشياء يا آنكه به معني قطب است پس اين قطب كل است و عالم بالشيء قبل كونه به جهت آنكه از اعلي نظر ميكند و امام و وري را ميبيند پيش از اين دهر را و بعد از اين دهر را و پيش از اين زمان را و بعد از اين زمان را ميبيند و همه در پيش او يكي است و او كلي است پس عالم است بشيء قبل از كون شيء علي اي حال روح القدس وسط الكل است و قطب جميع كاينات و مركز جميع دايرات است و مطلع بر جميع موجودات است و پيش ملائكه او را خدا خلق كرده چرا رئيس ملائكه شد به جهت آنكه مقام عقل در عالم غيب است و عرض كردم مقام فعل است و عالم غيب عالم فعل است و عالم شهاده عالم مفعول و مقام عقل در عالم غيب مقام ماده است و مقام نفس مقام صورت است و فؤاد آيتش طبيعت است در عالم شهاده و عقل آيتش ماده است در عالم شهاده و روح آيتش مثال است در عالم شهاده و نفس مقام جسم را دارد در عالم شهاده پس در غيب مقام عقل مقام ملائكه را دارد پس مقام ملائكه غيبي مقام عقل است و برزخ است و اين عقل من حيث الاعلي مرتبط است به عرصه مشيت و به عرصه فؤاد و فؤاد كه جزو مشيت است و از مشيت حساب ميشود مثل طبيعت و ماده بعينه كه طبيعت ملحق به عالم غيب ميشود و ماده ملحق به طبيعت است اينجا هم عقل مرتفع و فؤاد يكي است الاّ اينكه قبل از تعين فؤادش ميگويند و بعد التعين عقلش ميگويند پس اين عقل با فؤاد ملحق به عرصه غيب ميشوند به لحاظي پس از اين جهت به عقل مرتفع اگر توحيد بكنند ممضي است و مقبول است اول ماخلق اللّه العقل ماخلقت خلقا احب الي منك بك اعاقب و بك اثيب اياك آمر و اياك انهي و علي اي حال مقام عقل به لحاظي و اعتباري ملحق به عالم سرمد ميشود و اين اعتبار اقوي است و به اعتباري ملحق به عالم شهاده ميشود و اول ماخلق اللّه ميشود و ارتباط به امثله پيدا ميكند و مرتبط به نفوس ميشود پس به اين لحاظ مقام عقل مقام برزخيت ميشود پس مبدء اذكار ملائكه غيبيه بايست در مقام عقل باشد چه ميشود بيايند تا عالم ارواح و تا عالم نفوس و با اوامر الهيه تا عالم شهاده نزول ميكنند مضايقه نيست لكن ميخواهم عرض كنم كه مبدء وجودشان اينجاست مثل اينكه مبدء انسان عالم فؤاد است و از فؤاد نازل شده تا به اين عالم آمده و منافاتي ندارد به اينكه از آن عالم باشد و همچنين جن را ميگوييم از عالم طبيعت است و منافاتي ندارد كه تا عالم مثال آمده باشند همچنين انسان هم مبدئش نفس است يا فؤاد است تفاوتي نميكند ميآيد تا به اين دنيا پس ملائكه روحانيه و غيبيه مبدء ايشان مقام عقل است حالا مقام عقل دو اعتبار دارد يك اعتبار آنكه عقل كليه ملاحظه ميكنيم آن روح القدس است و يك مقام شئون جهات ارتباط و تعلق عقل را به ساير اشياء ملاحظه كنيم مقام ملائكه است پس مقام رب الملئكة و الروح در مقام عقل ميشود يا اگر ميخواهيد ملائكه را از مقام روح ملكوتي بگيريد شايد به جهت آنكه روح ملكوتي هم عقل است از اين جهت اختلاف روايات است كه ميفرمايد اول ماخلق اللّه روحي و ميفرمايد اول ماخلق اللّه عقلي به اين لحاظ روح برزخ است من حيث الاعلي مرتبط به عقل است به اين لحاظ مقام ملائكه را اگر در مقام روح بگيريم هم شايد و صحيح است منافاتي با آنچه گفتم ندارد مقصود اين است كه جهات توجهات عقل به مادون مقام ملائكه است و مقام كليه عقل مقام روح القدس است پس مقام رب الملئكة و الروح مقام عقل است بعد از آن فرمود سبقت رحمتي غضبي به لحاظي سبقت رحمتي مقام روح ملكوتي است يا اعلاي او را اگر مقام ملائكه بگيريم به التحاق به عالم عقول اسفل او مقام سبقت رحمتي ميشود به جهت آنكه مقام رحمتي مقام روح و حروفشان قريب به هم است و در او حروف هردو هست و اين مأخذ استدلال من نيست بلكه از آنجاست راه استدلال اينكه رحمت در انسان از خلط دم پيدا ميشود و دم مقام حرارت و رطوبت است و دم مقام هوا را دارد پس رحمت از هوا پيدا ميشود و هواي متحرك ريح است و روح از ريح اشتقاق ميشود و روح و ريح و رحمت در مقام حرارت و رطوبت است پس آن ركن حار و رطب هم روح است و هم ريح است و هم رحمت پس مقام سبقت رحمتي در مقام روح است و مقام غضبي در مقام نفس ميشود زيرا كه نفس ابعد مراتب از مبدء است و مقام غضب است و مقام سبقت رحمتي يعني روح بر نفس سبقت ميگيرد و روح مرتبط به اعلي است و خدا اول رحمت را آفريده و بعد غضب را و اين سبقت را از سبق يسبق ميتوانيد بگيريد كه از پيش گرفتن باشد و از سبق يسبُقُ هم ميشود چون عرب يك فعلي دارند كه هر فعلي بخواهند بر وزن نصر ينصر صوغ كنند ميكنند و اين را باب مغالبه ميگويند مثلا ميگويد از كرم كارمته فكرمته از كرم يكرُم يعني مكارمه كرديم و من در كرم غالب بر او شدم و همچنين ضاربته فضربته از باب ضرب يضرُب حالا اگر از باب سبق يسبق بگيريم يعني غلب الغضب في السبق يعني بعد از آني كه رحمت و غضب من مغالبه كردند رحمت من سابق شد بر غضب به جهت آنكه هفتاد مرتبه عرصه رحمت اوسع از عرصه غضب است زيرا كه عرصه رحمت عرصه بالا است و عرصه موثر است و عرصه غضب پايين و در عرصه اثر است و نسبت اثر به مؤثر نسبت واحد است به سبعين پس غلبه با رحمت خدا است و شاهد بر اين غلبه اينكه ميفرمايد و علي الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم تا آنجا كه ميفرمايد نادوا اصحاب الاعراف تا آنجا كه هؤلاء الذين اقسمتم لاينالهم اللّه برحمة ادخلوا الجنة اينها قومي هستند كه استوت حسناتهم و سيئاتهم نه حسناتشان غالب است كه داخل جنت شوند و نه سيئاتشان غالب است كه اهل نار شوند پس در روز قيامت در ميان جنت و نار، كثيبي است([۸]) و اهل اعراف آنجا حيران و سرگردانند اينها اصحاب اعرافند يعني يعرفون اهل الجنة و يعرفون اهل النار يا آنكه يعرفهم اهل الجنة و اهل النار و اما علي الاعراف رجال آنها كه رجالند مستوليند بر اعراف و آنهايند واقف بر طتنجين كه واقفند بر طتنج جنت و نار و آنهايند ناظرين في المشرقين و المغربين مشرق جنت و مغرب نار و آنهايند متوسمون كه به نور اللّه و نور توسم نظر ميكنند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه و آنهايند كه ندا ميكنند و به اهل نار خطاب ميكنند و اشاره را به اصحاب اعراف ميكنند كه هؤلاء الذين اقسمتم لاينالهم اللّه برحمة بعد رو ميكنند به اصحاب اعراف ادخلوا الجنة پس داخل جنت ميشوند و سبقت رحمتي غضبي و مقام غضب مقام نفس است به جهت آنكه مقام بعد از مبدء است و مقام انيت و ماهيت است و مقام رحمت مقام جهت من ربه و مقام ماده است و مقام عليين و رحمت است بعد فرمودند انشاء اللّه سبقت رحمتي غضبي.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و پنجم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فصـل: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه و جميع الكاينات من شعاع نوره الي آخر.
اصل مطلب به طور اختصار اين است كه چون حضرت پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه به اجماع مسلمين اول ماخلق اللّه است و اشرف كاينات و اول موجودات است به اجماع شيعه و سني و در اين حرفي نيست و به تواتر معنوي ايشان مؤثر جميع موجوداتند يعني جميع موجودات از انوار ايشان آفريده شدهاند و قيام جميع اشياء به ايشان قيام نور است به منير و قيام كلام است به متكلم و قيام قيام است به قائم و امثال اينها بعد از آني كه جميع اشياء اثر ايشان شدند و اشياء همه قائم به ايشانند و ايشان در شب معراج عروج فرمود و جميع مراتب بعد را طي كرد تا رسيدند به جايي كه نبود ميان ايشان و ميان نور عظمت حجابي مگر همان حجاب زبرجده خضراء و آن حجاب حجاب انا عبدك و انت ربي است و اين حجاب زبرجده خضراء را نميتوان از ميان برداشت و اين محال است كه حادث منتهي به قديم شود و مخلوق خالق نميشود ابداً اگرچه مذهب حكماي پيش و اهل تصوف و آنهايي كه خود را عارف ناميدهاند اين است كه بنده در صعود ميتواند به خدا برسد ميگويد از رياضت ميتوان اللّه شد ولكن در طريقه محمد و آل محمد : اينطور است كه بنده اگر عمر كند مدت عمر ملك خدا و در همه اين مدت رياضت بكشد و به همه كمالات فايز شود از مقام بندگي بالاتر نميرود و خدا نميشود و محال است كه بنده فقير حادث برود و خداي غني قديم بشود پس حضرت پيغمبر چون در شب معراج عروج كرد به سوي مبدء خود و اول اذكار خود و ايشان مؤثر كل كاينات بودند بعد از آني كه رسيد به آن مقام در بازگشت خود از اعلي به اسفل نگاه كرد هر چيزي را در اول تكون خودش يافت و اين از جمله عجايب است و مسأله بسيار مشكلي است پس پيغمبر۹ گذشت در شب معراج تا رسيد به آن مقامي كه آسمانها در اول تكون بودند و رسيد به جايي كه جميع ماسواي عرش يك دريا بود و جميع آسمانها و زمينها و عرش و كرسي جميعاً يك جوهره ياقوته حمراء بود و همچنين رسيد به جايي كه جميع ماسوي را در اول تكوين و اول بدء ايجاد ديد و حضرت آدم را ديد كه هنوز در ميان آب و گل است و همچنين به هر نبيي در هنگام تولدش و اول تكونش عبور فرمود به اين عالم و به عالمهاي ديگر و به جميع هزار هزار عالم و همه را در هنگام تكون مشاهده فرمود و اين حكايت غريبي است و تعقلش با اين فهمهاي زماني بسيار مشكل است اين حرف را كه ميشنوند چون ندارند آن مشعري را خيال ميكند كه پيغمبر به اينجاها كه عبور كرد مثل تصوري بود كه ما تصور ميكنيم مثل خوابي كه ببينيم خواب بينيم آدم را كه حالا دارند او را ميسازند و هنوز توي آب و گل است يا خيال همچو وقتي را بكند پس شايد مراد اين باشد كه پيغمبر آن شب به فكر و در عالم مثال بر اينها عبور كرد و ملتفت اينها شد و اين اشتباه است مطلب را نفهميده و همچنين آن بزرگوار عبور فرمود به وقتي كه نفخه صور دميده ميشود و به وقتي كه نفخه دفع دميده ميشود و عبور كرد به مابين نفختين كه چهارصد سال است و آن را طي كرد و بعد از آن محشر را ديد و نشور را ديد و حشر را ديد و صراط را و جنت و نار را ديد و اهل جنت را در جنت ديد و اهل نار را در نار ديد و هكذا گذشت به مقام رضوان و از آنجا هم گذشت تا به مقام ذكر و از آنجا هم گذشت تا به مقام اسماء اللّه و صفات اللّه رسيد و جميع اين مراتب را در آن شب طي كرد و سفر او پنجاه هزار سال راه بود و اين مسافت را در اقل از ثلث شب طي فرمود و ديد و برگشت و آمد و اگر بر نفس اين مطلب في الجمله حرف صعوبتي داشته باشد به جهت اين است كه قياس به خود ميكند كه او هم مردي است مثل من آدمي بيعرضه نهايت از من ملاتر است و از من معرفتش و حكمتش بيشتر است آخر هم آن هم از جنس ما است چون از جنس ما است چطور ميشود اين همه احوال را و اين همه اوضاع را در اين مدت قليل ملتفت بشود و بفهمد و برسد و اين سببش قياس كردن آن بزرگوار است به ساير جزئيات لكن اگر مقام او و اصل حقيقت او را بشناسند اين تعجب برطرف ميشود به جهت آنكه آن بزرگوار تصرف او در همه كاينات نيست مگر مثل تصرف روح در بدن و مثل اطلاع روح تو بر بدن تو از پاي تو تا سر تو عبور ميكند به يك طرفة العين و به يك طرفة العين همه را طي ميكند و ميبيند همچنين كسي كه جان كل اين عالم و روح اين عالم شد بلكه مؤثر كل شد بلكه او در اين عالم آيتش جسم مطلق است و جسم مطلق نبايد از مشرق تا به مغرب به مسافت زماني تا زماني طي كند بلكه در همان آنيكه در مشرق است همان آن در مغرب است و همان آني كه در آسمان است در همان آن در زمين است و او اوجد است در هر چيزي از مكان وجود او و اولي است از هر چيزي به خود آن چيز حالا اگر كسي رسيد به مقام حديد آيا نه اين است كه اين حديد مشرف است بر جميع اوقات گذشته و بر جميع اوقات آينده و آن حديدي كه در حضرت آدم بود آيا نه اين است فردي از افراد حديد بود و آنچه ميآيد تا مقارن قيامت همه از افراد حديد است نه اينكه اگر حديد با وجود اينكه چيزي نيست مهيمن است بر جميع اوقات از اول ايجاد اين عالم تا آخر ايجاد اين عالم حالا حديد ما معدني است و شعور ندارد و اگر اين نفس شاعره ميبود و شاعر ميبود و مهيمن بر ماضي و مستقبل ميبود معلوم است كه شاعر بود لكن حديد ما شعور ندارد و جسم مطلق ما شعور ندارد و نيست از اهل شعور و حيات از اين جهت اطلاع او بر ماسلف و ماسيأتي به اينطور شعور نفساني و انساني نيست طور ديگري است براي خودش حالا اگر جسم مطلق نفس شاعره داشت هيچ چيز از تحت شعور او بيرون نبود و جميع اشياء در بحر شعور او غرقند حالا ديگر شعور او به اشياء به چه نحو است انحاء شعور در اين عالم هست لكن آن اقوي شعور و اكمل شعورات است نه اينكه همين كه مثل چشم ناظري از جايي به جايي خارج نباشد نقصاني در شعور باشد حاشا بلكه اين ناقصترين ادراكات است بلكه ادراك مطلق مر جميع ماسلف و ماسيأتي را اقواي و اكمل ادراكات است بلكه آن ادراكي است كه اين ديدن چشم شما و اين شنيدن گوش شما ورقهاي از شجره ادراك او است و اينها همه ظهور ادراك او است و او دراك به همه اين ادراكات است و به آن ادراك اقواي او هم كه اقوي الادراكات است دراك است پس چشم شما شما را خبر ميدهد به چيزها و او است كه به چشم شما ميبيند و اين بينايي بينايي او است و قوت او است مثلش اينكه چشم شما كه ميبيند همان روح شما است كه به چشم شما ديده و جميع شما مثل چشميد نسبت به مؤثر او ميبيند نهايت به شما و با چشم شما پس وقتي پيغمبر شما در مقام مؤثريت ايستاد جميع ماسوي در پيش او در محضر واحد حاضر است و گذشته و آينده همدوش در حضور او ايستادهاند پس ميبيند آدم را در هنگام تولد او و در هنگام نزع روح او و در هنگامي كه مقبور و ملحود است و همچنين هر موجودي را در هنگام تكوين و در هنگام تفريق آن موجود ميبيند و ميبيند او را در اول بدئش و برزخ را و آخرت را و رؤيت او اين چيزها را و حال آنكه هنوز موجود نشدهاند از بابت احاصه و هيمنه او است بر همه اوقات موجود نشده در زمان لكن في علم اللّه موجود است و او است خازن علم اللّه و او است صاحب علم اللّه آن علم اللّهي به او انعام فرموده پس جميع آنچه به خود آن مؤثر پا به عرصه وجود گذارده از او محجوب نخواهد بود پس از اين جهت پيغمبر در شب معراج عبور كرد بر هر چيزي عبور كرد بر هر چيزي عبور كرد بر مبدء او و اول تكون او و اصل مطلب اين است كه عرض كردم لكن براي حل اين تفاصيلي واجب است كه مقدمه حل آن شود.
عرض شد([۹]) نفس انساني مؤثر افعال و اعمال و اقوال خودش هست يا نه؟
فرمودند افعال را نميدانيم يعني چه اعمال را نميدانيم يعني چه و نفس انساني موثر افعال و اعمال و اقوال خود هست لكن اين بدن اثر نفس انسان نيست و اگر اين بدن اثر نفس بود چرا پشت سرش را خبر ندارد و خبر از عروق و اعصاب خود ندارد و موثر بر آثار خود البته اطلاع بايد داشته باشد حالا كه اين بدن اثر نفس نيست افعالي و اعمالي و اقوالي كه براي اين بدن هست و از اين بدن سرميزند و در اين بدن بر حسب اين بدن جاري ميشود اينها هم دخلي به او ندارد و بر حسب قابليت همين بدن است و همچنين اعراضي كه در اين بدن است از خارج آمده و منشأ آثاري شده آنها هم آثار انسان نيست از اين جهت است كه ما بر اعمال خود اطلاع نداريم از اين جهت قولمان و فعلمان از يادمان ميرود وانگهي ما چنانكه احوالمان و اقوالمان را نميدانيم خودمان را هم نميدانيم و خود من كه مؤثر قول است غير آني است كه ميآيد اينجا مينشيند اگرچه قول از اين بيرون ميشود و قائل اين ميشود و جاهل و ناسي اين ميشود لكن آن غير ايني است كه ميآيد اينجا مينشيند و ما خود را اين فرض كردهايم به طوري شده كه همين كه اين ناسي شد ميگويم من ناسي شدهام و اگر اين جاهل شد ميگويم من جاهل شدهام لكن اگر من را بشناسم مشتبه نميماند لكن او را كه اشتباه به اين كرديم قول او را اشتباه به قول اين ميكنيم و فعل او را اشتباه به فعل اين ميكنيم و همين كه اين نشست ميگويم من نشستم و همين كه اين جاهل ميشود ميگويد من جاهل شدم من ناسي شدم.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و ششم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
از براي تحقيق اين مسأله مقدمهاي لازم است كه به قدر امكان آن مقدمه را بايد فهميد و آن اين است كه از براي هر ناقصي در استكمال چهار سفر واجب است يعني هر ناقصي كه خواسته باشد كامل شود در هر فني و در هر علمي و در صنعتي و در هرچه در دنيا ناقص است و خواسته باشد استكمال حاصل كند و رفع نقصان از خود كند چهار سفر ميبايد بكند و اگر اين چهار سفر براي اشياء پيدا شد از رتبه نقصان به درجه كمال خواهند رسيد و اين چهار سفر را حكماء اعتناي عظيم كردهاند و در صدد شرح آن برآمدهاند.
سفر اول به اصطلاح حضرات متقدمين سفر من الخلق الي الحق است و اول كاري كه بايست بكند اين است كه از غايت بعدي و نقصاني كه دارد سفر كند به سوي آن كاملي كه منظور نظر او هست و استكمال از كمال او ميخواهد بكند پس سفر اول از رتبههاي نقصان به سوي رتبههاي كمال رفتن و به سوي شخص كامل رفتن و استكمال او كردن است و بعد سفر دويم را حضرات سفر في الحق ناميدند سفر من الحق الي الحق است يعني به آن رتبه كمال كه رسيد بر نزد آن كامل كه رسيدند بايد آنجا سير كنند در انحاء علوم او و انحاء كمالات او و شئون و تفاصيل او اين سير را سفر دويم ميگويند اين هم سفري است بسيار منبسط و طويل و عريض به قدر كمال آن كامل و به قدر انبساط نور آن منير و آن كاملي كه هست و سفر سيم را حضرات سفر من الحق الي الخلق ناميدهاند و اين سفري است كه بازگشت ميكند از جانب آن كامل و پس از آني كه آنجا بار خود را بست و استكمال خود را كرد و طلب انوار و قدرت و علم و كمال خود را كرد از فضل نور آن كامل تحصيل كرد و اين سفر سيم انبساطش عرضاً از سفر اول بيشتر است اگر به نظر ظاهر تا سفر اول مسافتش يكسان ميآيد ولكن در سفر اول جامد بود و ميرفت بالا و ميرفت بالا و شيئاً فشيئاً رتبههاي جمود را از خود دور ميكرد و انبساط نداشت تا رفت بالا و از آن اعراض كرد اسباب بود و جمود كه اعراض بود براي او و در آنجا آن حرارت كامل او را حل و ذوب كرد و منبسط و واسع كرد هرچه حرارت او ممازج با اهبيه وجوديه اين شد اين را متفرق كرد و اجزاي وجود اين را از هم ريخت كه:
اعدم وجودك لاتشهد له اثرا | فدعه يهدمه طورا و يبنيه |
او اين وجود را از هم پاشاند و منبسط كرد و شبيه به سعه احديتش كرد و حالا كه از آن مقام نازل ميشود و پايين ميآيد با آن سعه و احاطه و انبساط ميآيد پس اين سفر ثاني اگرچه طولا مثل سفر اول است لكن عرضا دخلي به سفر اول ندارد و سفر چهارم را سفر في الخلق و من الخلق الي الخلق ميدهند يعني در ميان خلق سير كردن و به حقايق اشياء من حيث هي هي نگاه كردن و نسبت اشياء و اوضاع و احوال و كثرات آنها را سير كردن پس در اينجا بر علم و بر شئون علم او ميافزايد و در اينجا تكثر پيدا ميكند و در اين تكثرات تلطف پيدا ميكند و نه اين است كه حالا به غايت بعد كه آمد منجمد شد و نقصان براي او حاصل شد حاشا بلكه آن نقصان اول عصياني بود و اين نزول نزول طاعت و امتثال است و سبب ترقي است و بودن در آن نقصان سبب بعد او بود از مبدء و اين بعدي كه الان براي اوست سبب قرب اوست خدايي كه نبي ميفرستد در اين دار دنيا نقصي برايش نبود و اگر تنزل اين نبي سبب جمود و نقصان او باشد پس خدا از اين قرار امر به منكر كرده و خدا امر به معروف ميكند و نهي از منكر و خدا امر به منكر نميكند بلكه حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان پس خداوند عالم جلشأنه اغراي به باطل نميكند و امر به منكر نميكند و امر به بعد نميكند و امر به قرب ميكند پس آمدن نبي به اين دار دنيا و تجمد او و ظهور او به هيئت بشر يأكل مماتأكلون منه و يشرب مما تشربون اينها محض امتثال است و فرمانبرداري و اين سبب ترقي ميشود و غافلند بسياري از اين چنانكه سيد مرحوم عرض كرده بود خدمت شيخ مرحوم كه اگر من به جماعت حاضر نشوم و يك گوشه خلوتي تنها بايستم و نماز كنم حضور قلب من بيشتر است و خضوعم و خشوعم زيادتر است و توجه بيشتر ميتوانم داشته باشم و در جماعت همهمه مردم است و متوجه امام و افعال امام و متابعت امام حواسم پريشان ميشود و توجهم كمتر است حالا كدام يكي افضل است آن را بكنم فرمودند شيخ مرحوم كه نه هر توجهي مطلوب خدا است مطلوب خدا امتثال و فرمانبرداري است به هر طوري حكم كرده است آنطور بايد كرد حالا اگر پيغمبر به شخصي بگويد بيا و برو جهاد پس بگويد اگر من به جهاد بروم توجه ندارم در جنگ و من حضور قلب ندارم و بايد متوجه دشمن بشوم ميخواهم در يك گوشه به اخلاص توجه كنم و عبادت كنم اين امتثال نشد بلكه نوكر ميبايد در هر حالي امتثال فرمان او بكند و آن امتثال سبب تقرب او ميشود سبب ترقيهاي او ميشود و نه اين است كه بگويد من ميخواهم توجه داشته باشم و امتثال بكند اين عبادتها به كار نميآيد و در مثلهاي علماء و حكماء به قول مشاحه نيست شيطان بعد از اينكه مأمور به سجده آدم شد عرض كرد خدايا مرا از سجده آدم معاف بدار من چنان عبادتي براي تو بكنم كه جميع ملائكه غبطه آن را بخورند وحي رسيد كه من محتاج به عبادت تو نيستم من دوست ميدارم كه عبادت كرده شوم از آن بابي كه امر ميكنم و از آن راهي كه ميگويم مرا عبادت كنند آن راهي و بابي كه من ميگويم از راه دوست ميدارم اين است كه در احاديث زياد رسيده كه هرگاه شخصي در بهترين مقامات كه مكه باشد و در بهتر جايي از جاهاي مكه كه آنجايي است كه به ازاء حجر است مابين ركن و مقام است عبادت كند خدا را آنقدر كه قد او مثل كمان شود و تن او مثل هنبان پوسيده گردد ولكن از باب ولايت علي بن ابيطالب بر خدا وارد نشود اكبه اللّه علي منخريه في النار و براي او اين عبادت به هيچ وجه من الوجوه ثمر ندارد و به كار او نميخورد و اگر از آن بابي كه خدا خواسته برود و يك كلمه بگويد و كسي ديگر از غير آن باب هزار هزار عبادت كند آن يك كلمه به كار ميخورد و جميع آن عبادات هباء منثور است و بيثمر پس يك طاعت شيعه از بابش بهتر است از طاعت عمر دنيا از اول دهر تا آخر دنيا به جهت آنكه آنها فعلگي است و عبادت نيست و دنگ برنج كوبي است هي خم و راست شده و اين عبادت نشده حالا گيرم آنها هم از اول دنيا تا آخر دنيا همهاش را عبادت كنند مثل اين است كه بروي پيش بت گريه كني تضرع كني و هيچ نيست و هيچ فايده ندارد و آن خدايي كه پيش او تضرع كرده خدا نيست و آن دعايي كه ميكند دعا نيست و آن عبادتش عبادت نيست و همهاش نامربوط است و به كار نميخورد پس از راهش و بابش به كار ميخورد و از بابش قليل عمل كثير ميشود و يك نخود اكسير و هزار هزار من زبل و پهن حالا هزار هزار من پِهِن كميت او خيلي است لكن هيچ فايده ندارد و اين يك نخود اكسير كميت ندارد لكن اكسيري است فعال و به كار ميآيد و مبالغ خطيري قيمت آن است و همچنين در سفر چهارم در مقامات بعد كه ميآيد يا در هنگام سفر سيم بعيد شدنش درجه به درجه به هيچ وجه نقصاني براي او افاده نميكند بلكه اين بعد اثبات سعه او و نفوذ و اطلاع او به حقايق اشياء براي او ميكند راهي كه خدا خواسته اينجاست پس جمع مابين اين مطلب و آن فرمايش شيخ مرحوم كه ميفرمودند كه در اوائل سن من در ايام اقبالم چنين بودم كنت في ايام اقبالي بعد از آني كه مبتلا به خلق شدم ديگر آن مكاشفات براي من نميشود و جمع مابين اين و آن مطلبي كه عرض كردم اين است كه بديهي است كه انسان صاحب حسي است و صاحب مقاديم بدني و مآخير بدني بطني دارد ظهري دارد و شك نيست كه چشم او در مقاديم بدن او واقع شده و در مآخيرش چشمي نيست و وقتي كه انسان نگاه ميكند مقاديم بدن او مواجهه با جايي كه ميشود آنجا را ميبيند و مآخير او اگر مواجه شد آن را نميبيند و آن طرفي را ميبيند كه مقاديم او مواجه او است و اين نقصي و عيبي براي شخص نيست وقتي روي من به مشرق بود مشرق را ميديدم حالا كه مأمورم كه روي من به مغرب باشد و مشرق را نميبينم اين براي من نقص نيست وقتي اين نديدن محض امتثال باشد حالا كه نميبينم نه اين است آن ديدن را از من گرفتهاند كسي كه اول تكليفش يك لااله الاّ اللّه گفته باشد چهل سال هم كه از عمرش هم كه ميگذرد آن يك كلمه از نامه عملش محو نميشود وقتي به دهر ميرود باز آن را دارد و وجدوا ماعملوا حاضراً و همچنين كسي كه در ايام اقبالش و فراغتش مأمور بود به توجه به جاي مخصوصي و در آن وقت چيزها براي او كشف ميشد حالا مأمور است به جاي ديگر توجه كند و آن چيزها را نميبيند آنها از كيسهاش نرفته در زمان آن حالا نيست لكن در دهر او ثابت است همان توجه را همان اقبال را حالا هم دارد لكن حالا كه مأمور است متوجه به كثرت باشد توجه به كثرت غفلت از وحدت را لازم دارد وقتي مأمور است بيايد شهادت بدهد پيش حاكم بايد شهادت بدهد و بيايد و كلمه لااله الاّ اللّه در آن وقت بگويد و همهاش حكايت خر و پالان و خريد و فروش بايد همين الفاظ را به جهت اداي شهادت بگويد و لامحاله وقتي اين الفاظ را ميگويد كلمه لااله الاّ اللّه نميگويد و اين داخل نقصان نيست و همچنين شيخ مرحوم ميفرمايد من در ايام اقبالم چنين بودم و فلان حالت را داشتم و حالا كه مشغول به مردم كه شدم آن حالت براي من نيست نه اين ميشود كه يعني من تنزل كردم آن وقت ميگفتم يك حالا ميبايد بگويم هزار حالا مأمور به اين كثراتم و مأمور به اين معاشرات پس اين اسفار اربعه در استكمال هر ناقصي از جمله واجبات بود به طور اجمال ولكن چگونه استكمال ميبايد بكنم آن را بايد شرح كرد اين اسفار اربعه در دو مقام ثابت ميشود و دو مقام بايد بيان شود يكي در تكوينيات و يكي در تكميليات و به لغتي ديگر يكي در تكوين و يكي در تشريع در هر يكي از مقامات به طور معيني است اين سفرها است و مراد ما از تكوين ايجاد ما لميكن است يعني لميكن في عرصة الكون و كان في العدم و في القوة و خرج منه الي الوجود و اما تشريع و تكميل ابراز ما قد كمن است يعني آنچه در اين گذارده شده و صالح است براي آن بعد از آني كه مكون شد تكميل ميكنيم اين را و آنچه خدا در كمون اين گذارده ما به عرصه ظهور ميآوريم نه اينكه ما چيزي ايجاد ميكنيم و حال آنكه نبوده است بلكه صالح براي اين بوده و در او به طور كمون بوده و ما اين شيء كامن را تقويت ميكنيم و به عرصه ظهور ميآوريم مثل تكميل مثل معالجه مريض اين مريض جان دارد و صالح براي قوت است براي مشي است لكن آن قوي به جهت علل و امراض ضعيف شده پاي او حركت ندارد من ميآيم جان را و حرارت غريزي او را تقويت ميكنم و ازاله اعراض و امراض از او ميكنم و اصول و اغراض او را تقويت ميكنم صحيح ميشود برميخيزد و راه ميافتد پس تكميل عمل در مواد موجوده در عرصه وجود است به خلاف تكوين كه عمل در مواد موجوده نيست بلكه در ايجاد ماده است لامن شيء و ايجاد صورت است لامن شيء پس اين با آن خيلي تفاوت دارد خلق من الماء بشرا خلق الجان من مارج من نار در عرصه تكميل است و الجان خلقناه من قبل من نار السموم اين من نار السموم در عرصه تكميل است و من الماء كل شيء حي اين در عرصه تكوين نيست بلكه در عرصه تكميل است و اما در عرصه تكوين و عرصه ايجاد خلق لامن شيء است لامن مادة و لامن صورة است خلق لابشيء و لالشيء و لافي شيء در عرصه تكوين و در عرصه تكميل هم يسئلون اينجا محل سؤال است زيرا كه بعد از آني كه محقق كرديم و سؤالات سائلين را تنويع كرديم سؤالات سائلين از چهار چيز بيرون نيست يكي سؤال از من فعل است و هرچه ملحق به اين است و دوم سؤال لم فعل است و هرچه ملحق به اين ميشود يكي ممّ فعل است و هرچه ملحق به اين است و يكي علي م فعل است و هرچه ملحق به آن است و سؤال از كم اشياء و از كيف اشياء و از نسبشان و اضافاتشان هم از ملحقات علي ما فعل است جميع سؤالات سائلين را ديديدم كه از اين چهار باب بيرون نيست در تكميل گفته ميشود من كمّله و لم كمله و مم كمّله و علي م كمّله و در تكوين نميتوان گفت من فعله زيرا كه ليس غيره فاعل و نميتوان گفت لم فعله زيرا كه ليس ورائه غاية و نميتوان گفت مم فعله زيرا كه هو خالق المادة و نميتوان گفت علي م فعله زيرا كه هو خالق الصورة پس آنجا لايسئل عما يفعل ولكن فواعل مكمله يسئلون از اين جهت خدا به خلق ميگويد لم فعلت كذا و لم عصيت و خلق به خدا نميتوانند بگويند لم فعلت كذا.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و هفتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
به طور اختصار و اجمال بيان كرديم كه اسفار چهار سفر است يكي سفر از خلق به سوي حق و يكي سفر در حق و يكي سفر از حق به سوي خلق و يكي سفر در خلق و گفتيم كه اين چهار سفر بر دو قسم است به اين معني كه يا اين چهار سفر در تكوين است و يا اين چهار سفر در تكميل و تشريع است اما چهار سفري كه در تكوين است اگرچه مقدم است به حسب ظاهر لكن درك اسفار در او و تميز او اشكال دارد اما در تكميل به جهت آنكه مواد او را مشاهده ميكني ميبيني كه درك اسفار ظهوري و وضوحي دارد پس اول اگرچه آن مقدم است لكن در تكميل كه بيان ميشود آن وقت بعد از آن تكوين بهتر فهميده ميشود و در مقام تكميل هم دو قسم است يا تكميلاتي است كه به واسطه اسباب كونيه ظاهريه تكميل ميشود يا اين است كه به واسطه اسباب شرعيه ظاهريه تكميل ميشود چون شرع كه ما ميگوييم دو معني دارد پيش يك دفعه شرع ميگوييم و همين شرع ظاهر كه رسول ظاهري بيايد و امر و نهي ظاهري بكند و امتثالي و مخالفت ظاهري باشد و به اين لحاظ جميع ماسواي اين از اعيان موجود است و موضوعات كه مخاطبند جميع حقايق و اعيان تكوينند بعد از آني كه آن حقايق و اعيان درست شد و هر نبي در ميان بنيآدم يا جن مبعوث ميشود و امر و نهي ميآورد براي اين حقايق و اعيان اما به لحاظ و معني ديگر مراد از عرصه شرع عرصهاي است كه بعض خلق را نسبت به بعض دهند عالي را مثلا نسبت به داني بدهند فاعل را نسبت به مفعول بدهند لطيف را نسبت به كثيف بدهند يا كثيفي را نسبت به كثيفي يا لطيفي را نسبت به لطيفي اين عرصه عرصه شرع است زيرا كه شرع عرصه اوصاف است و اوصاف به تمايز اشياء معلوم ميشود و اما مقام كون به اين ملاحظه نسبت به اين مقام مقام آن موصوفات است و مقام مواد است كه لامن شيء احداث شدهاند و آن مقام تكوين ميشود اما مقام اوصاف و مقام ماهيات و مقام تمايز اشياء و متممات اشياء مقام شرع ميشود حالا در شرع ظاهري ظاهري كه بگيريم بهتر معلوم ميشود و بعد از اين منتقل ميشويم به آن شرع به معني دوم كه به معني اوصاف است و بعد برويم در تكوين و احداث ماده اما در شرعي به حسب ناقصين در اين شريعت مخاطبينند از بني ادم اينها كه ناقصند بايد استكمال كنند اول ببينيم معني ناقص بودن اينها چه چيز است يعني خداوند بنيآدم صاحب بنيه آفريده كه قابل تربيت باشد و ترقيها بكند و منشأ آثار غريبه بشود و از براي او آثار و افعال و صفات غريبه پيدا شود و اينها را در كمون او گذارده باز در كمون دو معني دارد و جميع مطالب حكمت را نميتوان در يك روز و يك مجلس گفت يكي معني كمون اين است كه اشياء از امكانند و در امكان همه چيز كامن است اين مقصود نيست لكن امكان قريبي كه براي شيء است بايد ديد چه استعداد دارد مثلاً خداوند در امكان حديد گذارده سيف و سكين و صفود و اين چيزهايي كه از آهن ميسازند اينها را در امكان حديد قرار داده و اينها را در امكان القطن قرار نداده و آنچه از القطن ميتوان ساخت مثل اين نخهايي كه ميريسند و اين پارچههايي و تورهايي كه ميبافند در امكان حديد قرار نداده است يعني الحديد من حيث انه حديد با حفظ صورت حديدي اين چيز از او ساخته نميشود بلي ممكن است كه حديد را ردش كنند به امكان و دو مرتبه از امكان بيرون بياورند چيزي به صفت قطن آن وقت از قطن جامه بسازند آن وقت از حديد نساختهاند لكن حفظ صورت حديدي نميشود و اينها را نميتوان نسبت به حديد داد مگر با حفظ صورت حديدي و اگر حديد را بايد رد به تراب كرد و رد به عناصر كرد و دو مرتبه از عناصر قطني ساخت و آن قطن را جامه كرد گفته نميشود كه حديدي را جامه كرد پس ما حديد را جامه نكرديم زيرا كه حفظ صورت حديد نشد نميبيني ابريشم را جامه كردند هركس نگاه كرد ميگويد جامه ابريشم است و حفظ صورت ابريشمي را كرده است و معني اينكه خدا در امكان حديد قرار داده است چيزها را از سيف و سكين يعني با حفظ صورت حديدي سيف ميشود و سكين ميشود و اين مقصود ما است كه امكان قريب باشد نه امكان بعيد مثل طلبههاي نجف كه ميروند گدايي ميكنند كه ما انشاء اللّه مجتهد ميشويم اين در امكان بعيدش هست لكن نه قريب و حد نوع انسان را در نوع انسان و امكان انسان يعني امكان قريبي كه براي انسان قرار داده حفظ آن در آن صور ميشود كمالات و صنايع و قواي بسيار گذارده و در هر چيزي كه كمالي و قوه قرار داده اگر آن كمال بروز نكند گذاردن آن در او لغو است زيرا كه براي اين قرار ميدهد كه به عرصه فعليتش بياورد پس در انسان خداوند كمالاتي قرار داده يعني در جمادات كمالاتي قرار داده بالقوه او قرار داده و مراد ما هم از قوه كه عرض ميكنيم نه قوه امكان راجح و امكان جايزي كه كل شيء فيه معني كل شيء باشد پس چون خداوند در قوه انسان قرار داد صنايعي چند را كمالاتي چند و چنين تقدير كرد كه در اول تكوين ناقص محض باشد ببينيد كه در اول نطفهاي است كه هيچ اعضاء و جوارح در او بالفعل نيست لكن در قوه قريبه او هست انقلاب حالت پيدا كند و علقه و مضغه و لحم و عظام نشود@شود ظ@ و روز به روز به واسطه آن حرارت رحم كه از تدبيرات تكويني است و به حرارت روح حيوانيه كه در مادر هست هي از حالي به حالي انقلاب پيدا كند تا اينكه كسوه لحم شود و تا اينكه انشاء خلق آخر شود ولدي ميشود و به دنيا كه آمد ابتداي عرصه تشريع ميشود حالا در عرصه تكوين بود نطفه بود و علقه شد و آمد و آمد مكون شد و در آن اوقات تكويني ترقيات او به اسباب كونيه و به فعل و انفعالات كونيه است يعني حرارت در او اثر ميكند و او را حل ميكند و برودت در او اثر ميكند و او را عقد ميكند به اين حل و عقد و به اين طبخ براي او انقلاب پيدا ميكند نطفه بالا آمد و در او حالت نباتيت و روح نباتيت پيدا شد بعد از آني كه آن نبات كه نمو كرد و روح حيواني در او پيدا شد و انشاء خلق آخر شد و تمام شد و حالا بيرون آمد ايستاد در خارج تدبيرات كونيه از اين منقطع شد حالا ديگر تدبيراتي است كه از خارج بدن به اين ميرسد و تعليماتي است كه از خارج به اين بايد بشود پس از خارج ميآيد براي او تعليماتي چند و باز مثل داخل بدن به اين ميرسد مدد به جهت آنكه اگرچه به تعليمات خارجيه بايد چيز ديگر در اين احداث شود لكن آن كون را از دست نداده بدن كوني را كه دارد نهايت چيز ديگر بايد علاوه در او احداث شود پس به جهت آنكه مراتب كونيه را دارد اكلي دارد و شربي دارد مثل آبي كه يكپاره بدهند اين اكل و شرب كه ميكند ميرود در اندرون او باز به طور تكوين اكلي دارد و عقد و طبخ و تصفيه كه در داخل بدن ميشد باز نباتيش قوت ميگيرد و حيوانيتش قوت ميگيرد به اين غذا و آبي كه ميخورد قوت براي آن تكوين كه از شكم مادر آورده حاصل شود لكن آن امر اخري كه بايد براي او احداث شود به تعليمات خارجيه بايد باشد كه آن را تشريع ميگوييم پس اول مراتب تشريعيه نبي او كه پدرش باشد و مادرش باشد تعليم او ميكنند و نبوت ميكنند نبوتي كه براي اين ولد هست آنچه حالا حاصل است براي اين طفل حالا حالت نطفه دارد و هي از اين حالت ترقي ميكند و ميكند پس نهايت روز و شبي به اين مينمايند و روشنايي و تاريكي تميز ميدهد و شب كه ميشود يك علمي ديگر براي او پيدا ميشود ميبيند طوري ديگر شد و طور ديگري را هم نميتواند بگويد و همينقدر حالتي ديگر پيدا ميشود براي او و خورده خورده پدر و مادر او نبوت ميكنند و او را تعليم ميكنند و كلمات و خوب و بد ميآموزند و او را پرهيز ميدهند از چيزي تحريص و ترغيب ميكنند به چيزي اين امر و نهيش همين تشريعش است به همينطور تا وقتي كه بنيه اين قوت ميگيرد تا نفسي براي او حاصل ميشود نفس حاصله به اين تعليم شود و آن چيز ديگري است و آن گياهي است كه در ارض علم روييده و آن نفسي است جداگانه دخلي به نفس حيوانيش ندارد نهايت اين حيوان حيواني بود كه قابل اين بود كه اگر نبي به اين مبعوث شود نفسي به اين افاده بكند پس اين نبي كه پدر و مادر او باشند القاء ميكنند نفس جداگانهاي غير نفس حيوانيه كه ما اين را نفس ناطقه ميگوييم حالا اگر اين پدر نبي باشد از اول نفس معتدلي به اين القاء ميكند كه تا آخر معتدل ميماند اما ساير پدر و مادرها اين پدر و مادر نبي نيست نهايت راوي از انبياء است اگر تربيت را درست بكنند و اگر كج و واج تربيت بكنند از سهو و كجي خودش است پس پدر و مادر طفل نبي آن طفل است از جانب خداوند عالم كه راويند از انبياء و هرچه حق است از انبياء و هرچه باطل است از رأي خودشان است و هر كار بدي را كه بكند اشتباه و سهو آن راوي است اشهد ان الحق لكم و معكم و فيكم و منكم و اليكم و انتم اهله و معدنه همچنين ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه پس اين پدر و مادر راوياند از انبياء اين تربيتها را و به واسطه روايت او از انبياء و آن اسم خدايي كه بر لسان اين است و مقصودم از آن اسم حق است و مقصودم از آن اسم علم است و مقصودم از آن اسم شعور است پس به واسطه آن اسمي كه بر لسان اين شخص هست فعاليتي پيدا ميكند و به قوت آن اسم احداث نفسي در اين ميشود و نفسي در اين ميآيد و انسان ميشود و نفس ناطقه براي او حاصل ميشود و بناي نطق و تصرف را ميگذارد تا اين را به سن مراهقه و سن شعور ميرساند و بعد بر اين بسيار ميشود روات از هر طرفي هر كسي جايي و روايت حق براي اين ميكنند و روات باطله هم براي اين بسيار جمع ميشوند مثل همين شريعت كه جميع اين هفتاد و دو فرقه باطل و آن فرقه حقه همه رواتند و دعاتند به حق و باطل و بر اين بيچاره مرور ميكنند و او را دعوت ميكنند همچنين آنهايي كه بر اين طفل مرور ميكنند دعاتند و رواتند يا دعوت به سوي باطل ميكنند دروغ و فحش يادش ميدهند و اين روات يا روات حقند و كارهاي معتدل ميكنند و اينها همه روات از انبيائند و احداث نفس ناطقه در اين ميكنند و روات باطله احداث نفس اماره در اين ميكنند و روات معتدله احداث نفس ناطقه حقه در اين ميكنند كه عقل باشد كه عبادت كننده رحمان است و اكتساب كننده جنان باشد و اين دو نفسي كه در اين پيدا ميشود اين دو را از شكم مادر نياورده و كسي هم نگويد اينها را از شكم مادر نياورده لكن آني كه در شكم مادر بود مجبول بر اين بود كه چنين بگويد دعوت انبياء بيثمر ميشود بعينه مثل اينكه دست صالح است براي لطم يتيم و براي تسبيح گردانيدن هر دو بعد حالا ديگر چه اسبابي فراهم آيد كه اين تسبيح بگرداند و از كمون او تسبيح گردانيدن بيرون آيد به اسباب خارجيه و اقتضاءات عالم است پس اين طفل به واسطه اين اسباب اين نوع نفسي و اين عقل مبهمي از اين روات براي او حاصل ميشود اگرچه اينها همه يك درجهاند اينها همه روات بودند و مقدمات بودند. باري اين عرصه عرصه شرع است و به اين كيفيت از كمون اين بيرون ميآيد آنچه خدا در قوه قريبه اين طفل گذارده كه اين طفل صورت نوعي و شخصي او در اين صور محفوظ بود و زيد زيد است حال كونه طفلا و حال كونه مراهقا و شابا و زيد زيد است حال كونه مؤمنا او كافرا به جهت آنكه در همه احوال حفظ صورت زيدي خود را كرده پس اين نفس ناطقه يا نفس اماره است به اسباب خارجيه از وجود ميبايد به عمل بيايد كه اگر اسباب خارجيه اين نبوت نباشد به اسباب كونيه به طلوع غروب آفتاب و به ليل و نهار و زمستان و تابستان نفس ناطقه از اندرون اين طفل بيرون ميآيد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و هشتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
عرض كردم كه بعد از آني كه انسان كوني در شكم مادر ساخته شد يعني بدن آن درست شد و از لطائف اخلاط بدن او بخاري ساطع شد و آن بخار به شعلات فلكيه مشتعل شد و حي شد و بناي حركت را گذارد و متحرك شد و در شكم ماند آنقدر كه بدن او طاقت صدمات دنيا را بياورد پس از شكم مادر بيرون ميآيد و ولدي و انسانيت كوني و اين حيوان به اين هيئت شده به جهت اعتدال اخلاط و اجزاء و اركان وجودش صالح است براي اينكه روح انساني بر اين سوار شود و اين را در حاجات خود براند پس بعد از اني كه چنين شد ميآيند آن مربيهاي خارجي كه خود آن مربيها مشتعلند به انسانيت و ديگر حالا پيش از آن و پيشتر از آن را كاري ندارم و آن مربيها مشتعلند به انسانيت و آن نار انسانيت كه شعله ميدهد به اين شخص اين ناري است كه در فلكيت آن كس درميگيرد نه ناري است كه در عنصريت اين كس درميگيرد به بياني ديگر عرض كنم تا خوب واضح شود عناصر جماديه اعتدالمائي كه پيدا كرد روح نباتي در آن عناصر درميگيرد و اعتدال آنكه بيشتر شد آن روح نباتي كه به اين جماد معتدل تعلق ميگيرد آن نبات معتدلتر و لطيفتر است و هرگاه عناصر كثيفند روح نباتي كثيف تعلق ميگيرد و هرگاه عناصر لطيفند روح نباتي لطيف تعلق ميگيرد و روح نباتي كه به غايت يعني في الجمله معتدلتر شود بر هيئت حيوان ميشود و چون آن روح نباتي به هيئت حيوان شد صالح ميشود براي اشتعال به حيات فلكي پس روح نباتي مشتعل ميشود به حيات فلكي و در نبات مشتعل ميشود و روح نباتي در جماد مشتعل ميشود و جماد اينجا حركت ميكند به اقتضاي روح نباتي و روح حيواني به حركت درميآيد بعد از اين روح حيواني مراتب دارد هرگاه اين نباتي كثيف است في الجمله روحي كه تعلق به اين ميگيرد چهار دست و پا دارد و مو و دم دارد و راه ميرود پس آن حيوان كه معتدل شد صالح شد براي اشتعال به نفس قدسي انساني آن وقت نفس انساني در آن درميگيرد و كيفيت درگرفتن را مثل تقريبي عرض كنم جسم حركت ميكند و حركت در جسم بروز ميكند اما به سرعت در حركت درميگيرد يا در جسم و سرعت عارض حركت است يا عارض جسم است شك نيست كه عارض حركت است و لولا الحركة سرعت عارض جسم نميشد پس چون عارض جسم نشد پس سرعت عارض حركت است بعد از آني كه حركت سريعه پيدا شد همچنين حركت مستدير سريع يعني استداره سريعه اين حركت سريعه مستديره ببنيم استداره عارض حركت شده يا عارض حركت سريعه شده معلوم است كه استداره عارض حركت سريعه شده نه عارض حركت مطلقه و نه عارض سرعت و نه عارض جسم پس حركت عارض جسم شد و سرعت عارض حركت و استداره عارض سرعت شده پس روح نباتي در عناصر درميگيرد لاغير به جهت آنكه روح نباتي لطائف اغذيه است لاغير لطائف اغذيه كه هريك از عناصر اين اغذيه مانع بر طبع ديگري و غالب بر طبع ديگري نيستند مگر اخوت با يكديگر ميكنند پس نارش كه ميخواهد بالا رود آن سه برادر ميگويند ما موافقت ميكنيم با تو و بالا ميآييم و همچنين خاكش كه ميخواهد نزول كند آن سه برادر ديگر با او نزول ميكنند و هوايش كه ميخواهد منتشر شود آن سه برادر ديگر مشايعت او ميكنند و آبش ميخواهد لينت كند و قابل امتداد باشد آن سه تاي ديگر با او لينت ميكنند و همراه او ميروند و چون اين چهار تعانق كردند مطاوعه يكديگر را ميكنند لكن آن برادرهايي كه با يكديگر مشايعت نميكنند آن يكي ميخواهد برود و آنها مشايعت او را نميكنند و هر كدام به طبع خود ميروند اينها ميانشان تفكيك و تفرقه پيدا ميشود و اما اگر گفت ميخواهم بروم كرمان آن گفت من هم ميآيم پس از هم جدا نميشوند و با هم هستند و تفرقه در ميانشان پيدا نخواهد شد باري روح نباتي لطائف عناصر است و اين لطائف لطافتي است كه عارض عناصر ميشود لطيفه عارض روحي است عنصري مثل اينكه زيبق روح است ولكن روح جسماني و كبريت نفس است ولكن نفس جسماني و درست و حق هم هست و روح هم هست نسبت به آن جسد يا آن ملح و زيبق روحانيت دارد به جهت آنكه ملكوت زيبق اعلاي اثال است كه انبيق و آن ظرفها باشد و زيبق به اندك حرارتي و معيني ياد ملكوت خود ميافتد و ميرود در ملكوت خودش و آنجا استقرار ميگيرد و اما اجساد در اسفل اثال ميمانند اگرچه نار نمرودي بر آنها مستولي گردد از جاي خود حركت نميكند و مقصود اين است كه روحش در اين عالم زيبق است و همچنين روح نباتي حيواني هم عرصه او ملكوت عناصر است به جهت اينكه لطايف عناصر است پس حيزشان اعلي است پس حيز روح نباتي اعلي است پس در ملكوت عناصر كثيفه واقع شده پس نيست لطافت چيزي كه عارض غير عناصر شده باشد پس عناصر اشتعال پيدا ميكند به روح نباتي يعني تتلطف يعني آن صفت لطافت در اين ماده عنصري درگرفته پس اينجا اشتعال در خود ماده عناصر پيدا ميكند بعد از آني كه چنين شد روح حيواني ببينيم در چه چيز بايد اشتعال پيدا كند آيا اشتعال او در ماده عناصر است يا آنكه اشتعال روح حيواني در روح نباتي است بلكه اشتعال پيدا ميكند به روح نباتي به جهت آنكه اصل عناصر كثيفه قابل اينكه خبر از ملكوت اعلي و سموات داشته باشد نيست از اين گذشته اصل روح حيواني حساس است و مريد است و متحرك و منتقل است و اين سه صفت در چيزي كه پيدا شد ميگويند حيوان است حالا ببينيم كه اين حساسي چيزي است كه عارض لطايف عناصر بايد باشد و عناصر از شدت لطافت حساس ميشوند اگر بخواهم همه را عرض كنم طول ميكشد كه اصل حساسيت حيوان چه چيز است و چه معني دارد احساس و اين چه حالت است كه در اين حيوان پيدا ميشود كه به او ميگويند حساس به طور اجمال عرض كنم بعد از آني كه براي اين شيء جمود باشد و بارد باشد نار كه نزديك به اين ميآيد تا نار مستولي بر او نشده و بردش را فاني نكند بر سر جاش ميماند و نميگريزد به جهت اينكه غليظ است و منجمد و كثيف است لكن بعد از آني كه بارد نهايت لطافت را داشته باشد پس چون حرارت لطيفه صافيه كه از دور ميآيد برد ميگريزد و فاني ميشود به همان حالت كه آتش مستولي بر آنكه ميشود آن را فاني ميكند به همان معني همانطور آتش كه پيش برد لطيف ميآيد برد لطيف سريع الفرار است و برد كثيف بطيء الفرار است و ثابت است در مكان خود پس چقدر شبيه است اين امر به احساس اين برد لطيف كه اينجا نشسته حر لطيف كه از دور ميآيد ميگريزد و اين را تعبير ميآورند و ميگويند احس اين گوسفند اينجا ايستاده بود همين كه گرگ از دور پيدا شد گريخت مثل اينكه سر جنوبي مغناطيس را كه ميآري سر شمالي قطبنما به محضي كه آمد فرار ميكند و ميگريزد اين چطور ميشود اين به جهت آن مناسبتي است در طبع اينها و منافرتي است كه در طبع اينها است پس سر جنوبي مغناطيس با سر جنوبي مغناطيس مناسبتي دارد كه آن را جذب ميكند و با سر شمالي منافرتي دارد كه فرار ميكند پس آن حار لطيفي كه از خارج ميآيد در اينجا ميماند و اين آن را به خود ميكشد ميگويند ببين چقدر دوستش داشت و آن گريختن برد از حر را ميگويند كرهه پس معلوم شد كه جميع احساسات از فعلي و مثالي است كه از آن شيء ميافتد به اين بعد از آني كه اين لطيف است و اين مثال منافي ما هو عليه است لامحاله از آن مثال نحو تألمي براي اين پيدا ميشود چون تألم پيدا شد اين احساس آن را ميكند و هر متألمي في الجمله منهزم ميشود و هر چيزي كه ميل ميكند و في الجمله اقبالي ميكند با او قرين ميشود به هر حالي معني احساس چيزي به غير از اين نيست و همچنين اراده آن چيزي است كه در اين شيء پيدا ميشود و آن چيز به جهت شدت لطافتش مايل به آن مناسب است و به جهت لطافتش كاره از منافر است و چون رو به هرچه رفت ميگويند اراد و از هرچه منهزم شد ميگويند اراد لكن اين چيز سريع الحركة سريع الميل سريع الانهزام ميشود فكر ميكند كه فلان مثال حالا مواجه من ميشود و آن مثال يا منافر است يا مناسب اگر مناسب است تعانق ميكند و اگر منافر است فرار ميكند و علي اي حال چون سريع الحركة و الميل است به مناسب و سريع الاعراض است از منافر ميگويند اراده حتي آنكه عرب به طبع خود در آنچه حيواني هم نيست اراد ميگويد با وجودي كه در او ضعيف است اراده مثل آنكه جدار يريد انينقض با وجودي كه كثيف است اگر لطيف شده بود اراد او در نهايت وضوح بود ولكن چون غليظ است اراد آن خفي است عرض اراده به اين جهت در حيوان پيدا ميشود و حركت و احساس به اين جهت در حيوان پيدا ميشود مقصود اين است كه بعد از آني كه نبات لطيف شد و روح نباتي غايت لطافت را پيدا كرد حالات حيواني كه احساس و اراده و حركت باشد عارض لطافت عناصر است نه عارض ماده عناصر پس حالا بعد از آني كه احساس پيدا شد و اراده پيدا شد و حركت پيدا شد حالا هم به او ميگويند احساس بكن اين را و احساس مكن آن را و نظر به قرآن بكن و نظر به نامحرم مكن حالا آيا اين چيزي است كه عارض احساس ميشود يا عارض نبات ميشود يا عارض جماد گفتهاند به مسجد برو و به ميخانه مرو اين رفتن و اين نرفتن ميخواهم بدانم صفات حركت است يا صفات نبات است يا صفات جماد است ملتفت باشيد كه از آنچه عرض كردم چگونه معلوم شد كه جميع شريعت صفاتي است كه عارض احساس و اراده و حركت ميشود و چيز ديگري نيست و سئل علي۷ عن العالم العلوي فقال۷ صور عارية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد حالا بعد از آني كه اين را دانستيد و صوريتش را فهميديد پس آن صورت فعليت است و صور فعليت است چون صورت فعليت است و انسانيت هم همان صورت است و همان فعليت است و باقي است و فعليت از ملك خدا محو نشد و در هر جايي كه فعليت پيدا شد فعليت عود به قوه نخواهد كرد پس انسان نميميرد ابداً بدن خراب ميشود بشود نباتيت متفرق ميشود بشود و حيوانيت متفرق ميشود بشود و فعليت دهري است و فعليت كه شد در مكان خود و حد دهري خود باقي است زمان نسبت فردي به فردي است و نسب و اوضاع فاني ميشود و انسانيت كه دهري است باقي ميماند خلقتم للبقاء لا للفناء و انما تنتقلون من دار الي دار.
عرض شد اگر هرچه فعليت پيدا كرد دهريت دارد حيوان هم فعليت پيدا كرد؟
فرمودند حيوانيت چون زمانيت دارد و ميآيد زماني كه اين حيوان نباشد و نبات هم همانطور است اگر دهريتش را ملاحظه كنيد لكن بر نبات زماني از ازمنه كه متفكك شود و همچنين جماد هم همانطور در دهر باقي است مادخل في ملك اللّه لايخرج من ملك اللّه ابدا لكن جماد زماني است و ميآيد زماني كه جماد نباشد و نبات زماني است ميآيد زماني كه نبات نباشد و كذلك حيوان زماني است ميآيد زماني كه حيوان نباشد لكن انسان زماني نيست نه يكشنبه دارد نه دوشنبه دارد نه سهشنبه لكن حيوان يكشنبه و دوشنبه و سهشنبه دارد و مردم خود را گم كردهاند مثل آن كسي كه خود را كدو خيال كرده بود و انسانيت دخلي به اين حرفها ندارد انسان آن است كه احس و علم ان لااله الاّ اللّه حالا اين هيچ دخلي به شنبه و يكشنبه و دوشنبه دارد؟! هيچ دخلي به اين حرفها ندارد انسان حلم دارد حالا اين حلم چه دخلي به شنبه و يكشنبه داشت انسانيت غير احساس است و غير اراده و غير حركت است ولكن اعتدالهايي است و علومي است و اعمالي است و اوصافي است كه از مؤثرها و معلمهاي خارجي افاده ميشود به اين او به حيوان خود ميگويد كه احساس اين بكن حالا تو خودت ميخواهي حيوان باشي و هرچه ميخواهي بكني من غير حد و به اعتدال نروي لكن من ميگويم اينقدر برو و اينقدر برگرد و اينقدر لبث كن در كارهايت و حد داشته باش لكن حيوانيت شيء ميگويد كه از وقت تولدم غضوبم تا مردن ديگر به مؤمن غضب مكن من سرم نميشد مثل اينكه بهيمه ميگويد من اكولم و اكال ديگر حالا روزه بگير من روزه سرم نميشود اما حيوان انسان را معلمين ميگويند ماه رمضان روزه بگير ميگويند ماهي سه روز روزه بگير و تا گرسنه نشوي مخور و پيش از آنكه سير شوي مخور و هي حد برايش ميگويند و اندازه براش قرار ميدهند تلك حدود اللّه و من يتعد حدود اللّه فقد ظلم نفسه اين ظلم نفسه از خواص حيوان است ظلم و غشم از صفات حيوان است چنانچه حضرت امير ميفرمايد در صفت روح حيواني.
باري اين حيوان يا مفرط است و يا مفرط و وسط راه نميرود و مشكلترين كارها بر حيوان وسط راه رفتن است و سبك حيوان افراط است يا تفريط سهل است كه چنين يافتهام اغلب مردم را ميگويد از سر همهاش گذشتم يا اينكه يك دينار نميدهم يا لج ميكند همهاش را ميريزد يا هيچش را نميدهد لكن اگر بگويي نصفه كن نميكند و اين نيست مگر آن افراط و تفريط و بيحدي كه در حديث است بر او غلبه كرده و انسانيت اقتصاد است در جميع امور دين و دنيا و آخرت و ما مأموريم به اقتصاد واقصد في مشيك و اغضض من صوتك در جميع مشيها و در جميع صوتها در دين و دنيا و اخرت حتي در حيوانات مأموريم به اقتصاد فرمودهاند به اقتصاد در عبادات برويد نه به طوري كه كسالت بياورد مثل اينكه حيواني را هرگاه دو سه منزل را يك روز بروي خود و حيوانت را ميكشي و مدتي ديگر ناخوش ميشويد و بايد معالجه كنيد و به زحمات بسيار ديگر ميافتيد پس خير الامور اوسط و وسط و اقتصاد و ميانهروي است.
باري حالا اين معلمين آمدهاند كه اين حيوان حساس مريد متحرك را خواستهاند كه از افراط و تفريط دست بردارد متحرك به افراط و ساكن به تفريط نباشد اين است كه فرمودند عليك بالحسنة بين السيئتين و فرمودند خير الامور اوسطها پس در جميع چيزها شارع عدل امر به اعتدال فرموده ميفرمايد ان اللّه يعني خداي عادل يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذيالقربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و فحشاء تجاوز از حد است فحش عن هذا يعني تجاوز و ينهي عن الفحشاء يعني ينهي عن تجاوز الحد پس خدا انبياء را فرستاده كه انسانيت به مردم تعليم كنند و آن انسانيتي كه از پدر و مادر تعليم گرفته به جهت اختلافات روايات پدر و مادر يعني اين پدر و مادر انسانيت را از انبياء سلف آموختهاند و بدانيد كه جميع انسانيتي كه هست مردم همه از انبياء آموختهاند لكن به جهت اعوجاج و غلبه هوا و هوس و نسيان و خطا و عادات و سهو و نواميس روايات انبياء را معوج كردهاند اين است كه گاهي در بعض چيزها امر و نهيشان افراط است و تفريط. پس اين پدر و مادر انساني درست ميكند بر نظم اين عالم و از انسانهاي اين عالم نه انسان واقعي حقيقي نهايت تمكيني ميكنند كه قدري معتدلتر و مناسبتر ميشود براي انسان حقيقي لكن غافل از اين مناسبتند و آنچه مردم دارند از انسانيت جميعش از انبياء اخذ شده است و خدا اول انسان را نبي آفريده و دوم انسان را نبي آفريده و هميشه نبي فرستاده و دنيا را خالي از انسان نگذارده و نخواهد گذاشت و اگر خالي بگذارد از انسان منقلب ميشوند و خورده خورده حيوان ميشوند.
عرض شد كه اين نبات صوافي جماد است يا نه؟ اگر صوافي جماد است چگونه اثر و مؤثر به آنها گفته ميشود؟
فرمودند ماده صافيه نبات است يا صفا نبات است اين را بايد فهميد اگر اين درست شد معلوم ميشود.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس شصت و نهم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
در هفته گذشته سخن كشيد به معني تشريع و تكوين و مؤثرات تشريعيه چه ميكنند و چگونه تكميل غير ميكنند و مؤثرات تكوينيه چگونه عمل ميكنند و احداث ميكنند بعد از آنكه گفتيم اصل مقام تشريع مقام اوصاف است كائنا ماكان بالغا مابلغ در هر مرتبه و مقامي و مقام تكوين مقام آن ذات و حقيقت شيء است كه آن شيء را از عدم به وجود ميآورند بعد از آني كه مقام تشريع مقام اوصاف شد مراتب اوصاف مختلف ميشود از جمله مراتب اوصاف يكي اين شرعيت ظاهري است و آنچه به واسطه اين شريعت حاصل ميشود و در اين شريعت ظاهره از براي وجود تشريعي كه به اين شريعت ظاهره حاصل ميشود باز بايستي كه مشيتي باشد كه آن مشيت را بنفسها آفريده باشند و آن مشيت سابقي نداشته باشد كه استيفاي هستي يعني آن هستي تشريعي از آن كند و هرچه پا به دايره هستي ميگذارد و نگذارده بود حادث است و هرچه حادث است محدثي ميخواهد و احداثي ميخواهد و احداث مناسب حادث بايد باشد تا اينكه آن حادث از آن احداث و به آن احداث به عمل آمده باشد و چون هرچه پا به دايره حدوث گذارده محدث ميخواهد و احداث ميخواهد بايستي منتهي شود اين امر به احداثي كه پيش از آن احداثي ديگر نباشد تا اين سلسله غيرمتناهي نباشد پس لامحاله محتاج به اين است كه منتهي شود به جايي به مبدئي كه ديگر از آن سنخ و از آن نوع نباشد چيزي كه به آن او احداث شده باشد پس از اين جهت در هر دايره حدوثي منتهي ميشود به يك احداثي كه آن مبدء آن دايره باشد و از آن تجاوز نميكند كه اگر از آن احداث بگذري از آن نوع صفت ديگر نباشد و بنابراين قاعده در دايره شريعت هم كه از القاء حادثي به حادثي و تكميل حادثي مر حادثي پيدا ميشود بايد امر منتهي شود به يك حادثي كه آن حادث استيفاي اين كمال و اين تركيب را از سابقي نكرده باشد و بايد آن حادث در مقام خود مخلوق بنفسه و كامل بنفسه باشد و متشرع بنفسه باشد و استيفاي كمال را از ديگري نكرده باشد و به حسب ظاهر هم همينطور است اين از آن اخذ ميكند و آن از آن و هكذا تا آنكه ميرسد به جايي كه از كسي ديگر اخذ نكرده باشد و او بنفسه صاحب اين علم شده و از ديگري اخذ نكرده و خود ابداع و اختراع اين علم را كرده پس امر شريعت بايد منتهي شود به شارعي كه آن از ديگري اخذ شرع و تعلم نكرده باشد پس او در اين دايره مشيتي است مخلوق بنفسه كه خداوند اول او را بنفسه هدايت كرده و بنفسه تعليم كرده و بنفسه كامل كرده بعد از آني كه براي او كمالي و فضلي و نوري پيدا شد كه بتواند ديگري را هدايت كند آن فاضل نور آن ميتابد بر ساير ناقصان و ساير ناقصين استكمال حاصل ميكنند و ترقي ميكنند و متمسك به حبل آن فاضل ميشوند و صعود ميكنند به سوي آن مشيتي كه كامل بنفسه است پس در اين دايره هم مشيت بنفسهي در اين دايره است و به اجماع مسلمين وجود محمد بن عبداللّه است صلوات اللّه و سلامه عليه و آله اجمعين و او است عالم غير متعلم كه از هيچ مخلوقي تعلم نكرده و اخذ شريعت و دين را از كتاب و سنت كسي ديگر نكرده است بلكه آن بزرگوار وجودي است كه از غيب خود به عرصه ظهور او آمده است و خود او معلم خود او شده اگرچه حيث معلميت او اسم اللّه باشد و خدا تعليم او كرده باشد ولكن خدا به خود تعليم خود او كرده و خود او را به خود او هدايت كرده پس وجود مبارك آن بزرگوار به ضرورت اسلام اول ماخلق اللّه است و او است عالمي و معلمي كه تعلم از ماسواي خود نكرده و او است كاملي كه جميع ماسواي او به او استكمال بايد بكنند.
باري مقصود اين است كه خود او بنفسه داراي كمالاتي است و خود او بنفسه داراي اعتدالي و استقامتي است و داراي كمال و نوري است كه جميع ماسوي بايد از او اخذ كمال و نور و علم كنند و از او فرابگيرند و تعليم خدا هم به آن بزرگوار تعليم قولي نيست كه ميان پيغمبر و ميان خدا صوتي فاصله باشد كه از پيش خدا بيايد و به پيغمبر برسد و اگر چنين باشد آن صوت اقرب الي اللّه ميشود و آن صوت اول ماخلق اللّه ميشود و اين غلط است پس پيغمبر به صوتي تعلم از خدا نكرده خود او است و اول كلمه كه خدا به او تنطق كرده در عرصه امكان خود او است پس او را به خود او تعليم كرده يعني جعله عالما و معتدلا مستقيما به طوري كه هرچه از او بپرسي هرچه باشد همين كه رجوع به قلب خود ميكند و به سليقه مستقيمه خود نظر ميكند ميفهمد حقيقت آن را و به جهت آن احاطه كه به جميع اكوان دارد حقايق اشياء را ميبيند و صلاح و فساد آنها را مشاهده ميكند و نظر او معتدل و مستقيم است و نظر او را خداوند چنان خلق كرده كه به هرچه نظر كند حق و باطل آن را ميفهمد خوب چطور چيزي است كه هيچ نقص در ربوبيت نيست شما اگر صاحب خط باشيد شما را چنين آفريده كه به هر خطي كه نگاه ميكنيد ميفهميد كه خوب نوشته يا بد نوشته و شما اگر بافنده باشيد شما را چنان خلق كرده كه هر پارچه به دست شما بدهند ميفهميد كه خوب بافته يا بد و اگر شما نقاش باشيد جميع صور و گلها و نقشها را كه ببينيد خوبي و بدي و اندازه خوبي و بدي آن را ميفهميد و نقصي در ربوبيت خداوند عالم نشده كه هر كسي را و شما را در هر صنعت اينطور خلق كرده باشد حالا چه ميشود يك بنده را هم چنين آفريده باشد كه او استقامت و اعوجاج جميع موجودات را بفهمد و سبب آن را هم و علاج آن را هم بفهمد و نقص هم در ربوبيت او نميشود و او شريك خدا در تشريع نميشود بلكه خدا او را چنين آفريده و به او فرموده احكم بما اريك اللّه آنچه را من به تو نشان دادهام تو حكم كن و به همه مردم گفته ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا و به مردم گفته كه من يطع الرسول فقد اطاع اللّه پس او را چنين آفريد و حجتها و خلفاي بعد از او را هم چنين آفريد و نازل فرمود اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم بعد از آني كه اينها را چنين آفريد و معصوم آفريد و گفت اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم و چون ماسواي آنها را غير معصوم آفريد نازل كرد و لاتطع منهم اثما او كفورا هركس معصيت كرد اثم است و معلوم است كه غير اولي الامر آثمند و معصوم نيستند و بعد از آن فرمود كه ياايها الذين امنوا اتقوا اللّه و كونوا مع الصادقين يعني هميشه ملازم خدمت صادقين باشيد كه آنها اعمالشان تصديق اقوالشان را ميكند و اقوالشان بر وفق اعمالشان است و به ضرورت جميع مسلمين شيعه و سني اين دوازده امام كه ما داريم اينها ثقاتند و عدولند و داخل صادقيناند به ضرورت مذهب شيعه و سني و هيچ كس از سني در اين تأمل نكردهاند و آنها را افضل اهل عصر خود دانستهاند و عالمند و نقصان در خود اينها نيست بحثي كه دارند بر شماها دارند و آنها را به لقب امامت هم ذكر كردهاند اتقوا اللّه و كونوا مع الصادقين پس ما بايد با ايشان باشيم و مطيع ايشان باشيم اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم.
باري در صدد اينها نبودم مطلب اين بود كه پيغمبر مشية اللّه تشريعيه است و به او منتهي ميشود جميع شرايع و ادياني كه براي انبياء بوده و جميع آنها منتهي ميشود به آن بزرگوار و او است معلم جميع پيغمبران و جميع رسل رسل اويند و امت اويند و او رسول رسل است و جميع رسل اخذ شريعت از او بايد بكنند و چنانكه در مشيت كونيه گفتهايم معلوم شما شده كه از سحاب مشيت كونيه ماء وجودي نازل شد بر ارض امكان و مخالط شد با لطايف ارض امكان و از ارض امكان روييده گياه اكوان و كذلك از سحاب اين مشيت تشريعيه نازل ميشود ماء وجود شرعي و آن ماء واقع ميشود بر ارض امكاني كه قلوب شيعيان و انيت آنها باشد كه اين ارض امكان است و ارض قلوب و قابليت اناسي امكان است براي آن ماء نازل از سحاب مشيت شرعيه يعني ممكن است كه از اين ارض شقي برويد و ممكن است كه سعيد برويد پس ماء وجود تشريعي از سحاب مشية شرعيه كه وجود مبارك حجت است نازل ميشود بر ارض امكان كه قلوب شيعيان باشد انظر الي آثار رحمة اللّه كيف يحيي الارض بعد موتها اينجا است آثار رحمة اللّه كه رحمة اللّه علي الابرار و نقمة اللّه علي الفجار است يا رحمت واسعه كه آن مقام محمد است صلوات اللّه و سلامه عليه انظر الي آثار رحمة اللّه كيفي يحيي الارض استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاكم لمايحييكم پس پيغمبر آمده است براي احياكردن اين ارض امكان و از سحاب وجود او ماء نازل شد و اينها تسميه نيست كه خيالتان برسد كه اينها نسبتهايي است و تمثيلاتي است ميآورند بلكه اين ماء وجود اشد استقلال است هفتاد مرتبه از اين ماء وجودي كه آمده به ارض اجسام و جسم روييده لكن مردم همين كه اينجا چيز كندله ميبينند مَسّش ميكنند آن را چيز مستقلي ميدانند و غافلند خيالشان ميرسد كه شيء تا لمس نشود استقلالي ندارد و غافلند و خبر ندارند كه مثل لمس ما مر اينها را مثل لمس سايه شما است مر سايه زيد را شما دوتا پيش آفتاب ايستادهايد دستهاتان را بهم ميدهيد و سايههاتان هم دستهاشان را بهم ميدهند دوتا سنگ بزرگ باشد پيش آفتاب و شما و زيد در آفتاب دست كنيد اين سنگها را برداريد سايه شما هم دست دراز ميكند سنگ را برميدارند شما زور ميزنيد بدن سايه شما هم زور ميزند شما دستهاتان كشيده شما راست ميشود سايه شما هم دستهاش كشيده ميشود سرش راست ميشود آينه در مقابل بگذارند و جمع ميشود و عكس بدن شما در آن ميافتد و عكس بدن شما هم سنگ را ميخواهد بردارد و زور ميزند و در صورت او و چشم او و اعصابش پيدا ميشود زور و شما كه نگاه ميكنيد ميدانيد كه آن سنگ اخف اشياء است و ميدانيد كه ظل است و هيچ زور نميخواهد لكن وقتي زورزن هم ظلي است زور ظلي ميزند لكن نه آن زورزن و نه آني كه براي او زور ميزنند چيزي نيستند و هر دو اخف از جناح بعوضهاند لكن چون آني كه زور ميزند ظلي است سنگيني از آن سنگ ظلي ميفهمد حالا همچنين و غافلند مردم هرچه را ميبينند مستقل انگاشتهاند خوب آنچه را ميبينند رنگ است و شبحي آنچه را ميبينند تربيع است و شبحي است و آنچه ميبينند تكعيب است و ثقل و خفت و شبحي است و لينت و خشونت است و شبحي است و شما با همين دستي كه از جنس همين اشباح دارد كه هيئتي دارد و رنگي دارد ليني دارد و خشونتي و ثقلي و خفتي و اينها همه صفات است با اين دست شبحي اين سنگ شبحي را ميخواهند بردارند ميبينند چيز كندلهاي است و سنگين به دست شما ميآيد و حال آنكه اخف از جناح بعوضه است و عالم به اوضاع اين عالم كه نظر به اين عالم ميكند ميداند كه اين عالم جميعش مقادير است و صفات و اشباح است و اين هيچ وزن ندارد و اخف از جناح بعوضه است وقتي اينطور شد چه عظم دارد به نظر شما اين وجود خارجي جسماني و آن وجود تشريعي پيش شما وصفي به نظر شما ميآيد عارضي و حال آنكه آن وصف روح الايمان اقرب به مبدء است و اقرب به خداي احديت و دائم و باقي و مستقل است پس آن وصف روح الايمان و خود روح الايماني كه هست ابقي و اوحد و اشد استقلالاً و اكثر دواماً و بقاءً است و آن هيچ دخلي به اين وجود ندارد اين وجودي است لايزال و لايزول و از عرصه خلود است. نه لذات او شباهتي به لذات اين اجسام دارد و نه آلام او شباهتي به آلام اين اجسام دارد و استقلال آنها هفتاد مرتبه بيشتر است از اين وجوداتي كه شما اسمشان را كون گذاشتهايد و چيزي انگاشتهايد و حال آنكه اگر كسي به نظر حكمت نظر كند جميع اين اشياء را و جميع آنچه در الف الف عالم است همه اشباحند و اوصافند براي آن وجود مستقلي كه مبدء كل است همه صفات او و همه انوار اويند مثل رنگ حنا كه به دست شما است به همانطور جميع الف الف عالم همه اوصافند و همه اشباحند و وجود مستقل او است كه به همه اين شكلها در آمده،
ما في الديار سواه لابس مغفر | و هو الحمي و الحي و الفلوات |
و السلام.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس هفتادم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
سخن در وجود تكويني و وجود تشريعي بود و عرض كردم كه از براي هر وجود حادثي احداثي بايست باشد به جهت اينكه حادث به احداث محدث بايد حادث شود و به جهت اين معني ميبايستي منتهي شود امر به احداثي كه آن احداث بنفسه احداث باشد نه به احداثي ديگر پس به اين جهت در هر دايره وجودي مبدئي است كه آن مبدء بنفسه بايد حادث باشد در رتبه خودش پس در اين وجودات شرعيه بايستي امر منتهي شود به يك حادث بنفسه و به يك وجود شرعي كه حادث شده باشد بنفسه و او به واسطه تكميل مكملي ديگر به عمل نيامده باشد و بعد از آني كه به دليل و برهان نظر كرديم ديديم آن وجودي كه مبدء وجودات شرعيه بايد باشد وجود محمد بن عبداللّه است۹ و وجود شرعي عرض كردم وصفي است كه عارض ميشود به ظاهر به كون در ظاهر عارض ميشود چنانكه وجود كوني وصفي است عارض امكان ميشود در اينجا هم وجود شرعي وصفي است كه عارض اكوان ميشود و اين اكوان امكانند از براي او يعني صلوحند براي آن وجودات شرعيه لكن در اينجا يك دقيقهاي است كه كمتر جايي گفته شده و كمتر هم نوشته شده از مطلب اگرچه بيرون ميرويم لكن اينجا موضعش است و جاش رسيده عرض ميكنم و اين مطلب عظيمي و عمدهاي است و براي اين فروع بسيار است و مطالب بسيار از آن فهميده ميشود و آن اين است كه آيا اين قطعه مومي كه ما اين را ميگيريم و مصور ميكنيم به صور مختلفه به صورت مرغ گوسفند شتر و هكذا يا اين قطعه مداد را به صور حروف مصور كنيم ببينيم اين صوري كه عارض اين موم شده از كجا آمده و مبدء اين صورت از كجا است ببينيم كه اصلش و مبدئش و مادهاش از كجا است و صورتش از كجا است صورت اخير كه نبود از كجا آمد و به حسب ظاهر آنچه گفته شده و ميشود به جهت تسهيل بيان و نوشته شده و ميشود به جهت تسهيل بيان اين است كه اين شمعه امكاني است براي اين صور و اين صور در او بالقوه است و آن صانع و موجد خارجي ميآيد و از قوه اين شمعه بيرون ميآورد صورتي از صور را و به عرصه فعليت ميآورد و بعد از آني كه رأيش قرار بگيرد اين صورتي را كه به عرصه فعليت آمده رد ميكند به امكان اين شمعه و صورت ديگري بيرون ميآورد و چون آن صوري كه در قوه اين شمعه است در اندرون شمعه معدود نيستند و از هم ممتاز نيستند و نهايتي از براي آن صور نه عرضاً و نه طولاً نيست و اينكه حضرت امير ميفرمايد كل معدود متنقص و در اندرون شمعه صور معدود و مميز نيستند پس در اين شمعه صورت مرغ و شتر و گوسفند و سگ نيست و صور الي مالانهاية له در اين شمعه بالقوه است سهل است صورت مرغ تنها را نه يك صورت مرغ نه دو صورت نه سه صورت نه ده صورت نه صد نه هزار بلكه اگر هزار بگويم تا روز قيامت بلكه همان صورت طير معين صد هزار هزار كرور در اين بالقوه بيشتر است و صورتي كه نوعشان مختلف شد انواع الي مالانهاية در اين بالقوه است لكن صورت طير در او عين صورت ابل است و صورت ابل در آن عين صورت شاة است در او تعين نيست و چون در او تعين نيست الي مالانهاية صور در او كامن است پس چون تمايز نيست گفته شدكه عرصه عدم است به جهت آنكه نيست صورت طيري در آنجا و معني دار عدم يعني امكان اين است در بعضي دعاها يافت ميشود الحمد للّه الذي خلق الاشياء من العدم و خلق الاشياء من الامتناع نگفتهاند معني ندارد اين عدم وجودي و عدم امكاني اين صور از اينجا بيرون ميآيد حالا آن كسي كه فاعل است و موجد صورت است ميآيد و يكي از اين صورت را بالقوه هست بالفعل ميكند و تقويت و تكميل آن ميكند و او را به فعليت ميآورد و بر ظاهر شمعه آن را ظاهر ميكند پس شمعه ظاهر ميشود به صورت آن طير وقتي كه خواست برگرداند و اين صورت را مرغ ميشكند و ميفرستد به اندرون شمعه و در آن دريا غرق ميكند و تعين او باطل ميشود اين است كه حكماء گفتهاند كه در اعدام امتيازي نيست اينجا جاي اين حرف است خلاصه اين حرف زده شده و ميشود و نوشته شده و ميشود و همينطور ميگوييم و چاره جز اين نداريم و حق بيان و اصل بيان اين نيست به جهت آنكه در آن امكان چون اين معدوم است بالتمام در آنجا تميز ميان الف و باء نيست ديگر الف را تقويت ميكند يعني چه پس اين مسامحه دارد از انجا الف را برميدارد يعني چه چه چيز را تقويت ميكنند و آن مقوي چه چيز است آنجا كه عرصه عدم است آنجا كه الف نيست چرا باء نشد چرا جيم نشد چطور شد الف را از توي آن بيرون آوردند و توي آنجاست يعني چه آنجا كجا است صورت است صورت در عين ماده يعني چه اگر عرصه صورت نباشد كه آن ماده است و جوهر است و توي جوهر عرض است يعني چه و از توي جوهر و ذاتيت جوهر عرض را بيرون ميآورند يعني چه آنچه از جوهر بيرون ميآورند آن جوهر است نه عرض پس اين صورت در آن جوهر كامن و بالقوه بود يعني چه از اين گذشته ما به برهان ثابت كردهايم كه عرصه جوهر بالاي عرصه عرض است و عرض را چگونه از توي جوهر بيرونش ميآورندش چگونه اين عرض در دون رتبه جوهر است و وجودش ثاني و بالتبع است در آن وجودي كه اول و بالذات است خواهد بود پس مسامحه بسيار در اين بيان هست و در اغلب بيانات همينطورها گفته ميشود و بايد به طوري گفت كه بفهمند لكن حالا چون موقعش رسيده و جاش رسيده عرض ميكنم ببينيم اين صورت از كجا آمده و كجا بود آنها كه باطل محض نگفتهاند بلكه مسامحه در بيان كردهاند پس ميگويم شك نيست كه اين صورت نبود مسلما و حادث است و چون اين صورت حادث است محدث دارد و آن محدثي كه محدث صورت است احداث حادث ميكند به فعل خود و حادث اثر فعل او است و شعاع و نور فعل او است و چون اثر فعل او است ماده او شبح منفصل فعل او است و صورت او شبح منفصل فعل او است و اين صورت بمادته و صورته قائم است به فعل فاعل مسأله بسيار دقيق است و فروع بسيار دارد و فضايل بسيار از آن بيرون ميآيد پس ميگوييم شك نيست كه اين صورتي كه بر اين شمعه است حادث است و شك نيست كه ماده حادث شمعه نيست و ماده تربيع شمعه نيست بلكه ماده آن ابلي كه ساخته شده شمعه است و صورت او صورت ابلي است و سخن در صورت شمعه بود سخن در صورت ابلي نبود خود اين صورت ابلي حادث است و اين حادث محدث دارد چون محدث دارد مادهاش شبح منفصل فاعل است پس چون مادهاش شبح منفصل فعل فاعل است پس صورت قائم است به فعل فاعلش بمادته و صورته و هيچ حاجتي به شمعه ندارد فاعل اگر اين صورت طيري را بر طين ميخواست بگذارد ميگذارد و كذلك بر خشب يا بر موم و از همه اينها آن صانع طير را ميسازد و صورت طيري اثر فعل او است كه طَيَّرَ باشد و جعل الطير باشد و چون آن فعل به صورت طير و طَيَّرَ درآمد تا فعل فاعل في المثل جعل بكنيم تا الف نباشد الف به فعل نميآيد في المثل تا جَيَّمَ نباشد جيم به عمل نميآيد پس فعل فاعل جيم شده چون جيم شده به صورت جيم درآمده و چون به صورت جيم درآمده شبح منفصلي دارد شبح منفصل آن صورت است پس آن صورت جيم قائم است به فعل جيَّمَ كاتب و فعل جَيَّمَ رأسي از رؤوس آن حركت مطلقه است كه به صورت جَيَّمَ كه درآمد شبح منفصل او جيم ميشود حالا اين شبح اگر در مرآت مداد افتاد جيمي ميشود از مداد و اگر در مرآت خشب افتاد جيمي ميشود خشبي و در مرآت طيني افتاد جيمي ميشود طيني و جيم مال آن فعل فاعل است و اگر في المثل بشكني آن خشب را مرآت را كه خشب بود شكسته نه اينكه جيم شكسته و آن آفتاب فعل در آسمان چهارم است و نور آن فعل در هوا منتشر است و در آينه سنگ تو ظاهر شده وقتي آينه را ميشكني آن ظهور آفتاب غيب ميشود و پيدائيش بدل به پنهاني ميشود نه اينكه معدوم ميشود يا خورشيد از آسمان ميرود يا نورش از آسمان ميرود بلكه سرجاش هست و از آنچه عرض كردم ببين مسائل حل ميشود و چه شبههها رفع ميشود بدن زيد را كه اينجا خراب ميكنند بعد از اينكه اين را فهميديد جاهل نميتواند حرف جاهلانه بزند بگويد انساني كه در اين بود و صورتي كه در اين مرآت بود باطل شد و رفت به قوه نه كجا رفت آن صورت قائم است به مؤثرش و باقي است صلوة قائم به ذات زيد است و آن صورت عيب نميكند ابدا نهايت در مرآت بدن افتاده بود حالا خرابش كرد و حالا كه خرابش كرد نه اين است كه او نيست بلكه هست و ظهور ندارد اينجا و در سرجايش هست و كم نشده و كم نخواهد شد بلكه جميع اعمال در لوح محفوظ ثبت است مالهذا الكتاب لايغادر صغيرة و لاكبيرة الاّ احصيها و وجدوا ماعملوا حاضرا همانجا گذارده و آفتاب به شكستن آينه نميشكند و اين نور لازم منير خود هست پس آن صورت طيري كه روي اين شمعه است اثر طَيَّرَ فاعل موجد طير است و آن فاعل مادام كه باقي است اين صورت طير قائم به فعل او هست و باقي است و به اين اشكال رفع ميشود حالا ببينيد كه اينكه ابده بديهيات شده كه كتابت اثر كاتب است و در كتب مشايخ است كه كتابت اثر كاتب است و حال آنكه ميبينيم كه يبقي الخط في القرطاس دهراً و كاتبه رميم في التراب چطور اين اثر آن است و از اين مسأله كه عرض كردم رفع اين شبهه ميشود اينطور كه شبح فعل كاتب كه حقيقت مراد مشايخ از كتابت آن انوار شمس زيد است انوار شمس فعل زيد كتابت زيد است و آن قائم است به فعل زيد آنها اثر زيد است لكن اين مداد ما مشايعت كرد آن حركت را يد زيد را او كه دستش را برداشت اين مشايع بر همان حال منجمد شد مثل سنگي را كه برداشتي بردي جايي گذاردي مشايعت دست تو كرد دست خود را كه از او برداشتي سنگ آنجا ميماند و نميتواند پا شود برود و همچنين اين مداد هم مشايعت يد كاتب ميكند نه اينكه اين مداد اثر كاتب باشد و نه اينكه اين حروف اثر كاتب باشد اگر حروف اثر كاتب باشد آن كاتب كه مرده بايست اين هم اينجا بميرد و حال آنكه باقي است باز در اينجا دقيقهاي است و جهات مسائل بسيار است يك جهتش را در يك مجلس و يك بيان ميتوان گفت و همه را كه نميتوان گفت از اين جهت شبهات پيدا ميشود حالا بايد ديد كه اين كتاب كه اينجا گذارده اين مسأله را كه بدانيد ثمر ديگري خواهد كرد اعتماد و توكل شما بر خدا زياد ميشود چه بسيار مردم خيالشان ميرسد كه سبب شيء و مؤثر شيء شيء مقارني است كه با او قرين شده خير چنين نيست بلكه خدا براي اين شيء خدا اسباب بينهايت فراهم آورده اين كتاب كه اينجا گذارده خيالتان ميرسد موثر اين كتاب هماني است كه اين كاغذها را بهم جمع كرده و اينها را جلد كرده و غافليد از اينكه اگر هوا چنان گرم شود مثل كوره حدادي اين كتاب به اين هيئت باقي نميماند و ذائب ميشود مثل ساير ذايباتي كه هست و اگر مثلا عالم را برد بگيرد چنان بردي كه مافوق ندارد اين آب جريانش تمام ميشود خيال ميكنيد بدن زيد همين بدن استقلالي دارد اگر هوا گرم شود او را ميسوزاند و خاكسترش به باد ميرود و اگر هوا سرد شديد شود بدن منجمد ميشود مثل بحر ثلج منجمد ميشود و اگر خدا هوا را به تزلزل درآورد هوا را يا زمين را به طوري كه اوصال اين را از هم بريزد تمام خواهد شد اگر هوا را سم كند به تنفس اين شخص ذائب ميشود به سبب جذب سم هوا را پس جميع جزئيات اسباب آسمان و زمين اگر به حالت اعتدال بايستد اين شخص ميتواند باقي و برقرار باشد و اگر جميع جزئيات اسباب دخيل است پس شخص دارچيني ميخورد ميگويد الحمدللّه احوالم بهتر شد همين اوضاع به همين نسبت است و باز گرمي هوا و سردي و سميت مثل سابق اگر ميشد وجودش را فاني ميكرد اگر رمال عالم هر يكي سرجاش نبود و خدا امر به باد ميكرد و آنها را ميريخت بر تو و امر به سنگها ميكرد و به تو ميخورد تو هلاك ميشدي در همان آن و هكذا من نميتوانم احصاء كنم آنها را و چيزهايي كه خيلي وضوح دارد عرض ميكنم زيرا كه جميع كواكبي كه در آسمان هست جميع اين درجات و قرانات و اوضاع فلكي كه هست همه دخيل است براي اينكه تو باشي و به اعتدال راه روي اگر يكي از اينها خلل پيدا كند اين اوضاع بايد از هم بپاشد و ديگر هيچ يك از اين اوضاع نيست شما خيالتان برسد بگويند فلان كس اگر فلان روز دست مرا نگرفته بود من هلاك ميشدم و سبب او بود اين يك سبب از صد هزار كرور سبب است نه اين است كه اين مؤثر بود نه اينكه فلان كس را دوا كشت نه فلان كس را زهر كشت يا شمشير كشت اين يك سبب است از صد هزار هزار كرور سبب نه اينكه همين شمشير او راكشت نه به خاطرتان برسد اين ميتواند به تنهايي لولا الموالي@البواقي@ مؤثر باشد حالا كه امر چنين است پس اينها اصابع مؤثرند اينها انامل موثرند مؤثر نيستند ابدا مثل اينكه چشم الف به دست من است كه من از امام به ورا ميآورم اين الف عقلش نميرسد اعضاي من غرور من اعضاي من جوارح ارادات من سليقه من چشمش به دست من است كه از امام به ورا بيايد نميداند اين دست تابع است براي جميع اسباب غيبيه كه وراي اين است يك سر موي شما اگر حركت كند همين حركت موقوف است به جميع اسباب آسمان و زمين موقوف است به جميع كواكب به جميع اوضاع جميع آسمان و زمين ذره ذره آنها مرتبط است اينكه حركت يك موي شما موقوف است به جميع اسباب همين را ميخواهيد نشانتان بدهم حالا ببينيد اين مو كه حركت كرد لامحاله هوايي بايد حركت كند آن هوا كه بايد حركت كند نه اين است كه آن را بخاري يا حركت محركي تحريك كرده آيا نه اين است آن بخاري كه بايد حركت بدهد و از زمين برآمده است نه اينكه حرارتي است آيا نه اين است سطوع داده اين بخار را اين از شمس است آيا نه اين است كه اين شمس فلكي دارد آيا نه اين است در آن آن طلوع نميكرد اين بخار و اين حرارت و اين تحريك بايد جميع اوضاع بهم بند باشد چون در آن وقت در جميع اوضاع عالم بايستي نسبتي پيدا ميكند اينجا طالع دارد رابع دارد عاشر دارد و هكذا و همچنين جميع كواكب بايد به همينطور حركت كنند و همچنين بايد از حضرت آدم تاكنون اين اندازه حركت كند تا در اين زمين به اين اندازه تحريك بخار شود و تحريك هوا را بكند و اگر آدم دو روز پيشتر تولد كرده بود امروز اينجا اين مو حركت نميكرد و اگر دو روز نوح پيشتر تولد كرده بود جميع ذرات آسمان و زمين ارتباط بهم دارند و لازم و ملزوم يكديگرند برجاي خود نبود اين تركيب كه شد اين اقتضاء را ميكرد پس اين مو حركت نميكرد يك دانه سنگ آدم اين يك انملهاي است از انامل يد آن كسي كه مؤثر است پس مؤثر را پيدا كنيد و بايد آن يكي باشد كه يد او اين همه اصبع دارد آن يد خود را اينطور حركت داد اين اصابع جميعا به اينطور حركت كرد هرچه بايد همه را او ميكند پس اين صورت كتابي كه در آن شروع در مثل آن كردم قائم است به فعل مؤثر خود تا او برقرار است اين صورت مستند به او است و همه اصابع او است ميخواهد به اين اصبع ميگيرد و ميخواهد به آن اصبع ميگيرد پس اين كتابت قائم است به فعل فاعل خود كه مشية اللّه است و او است خالق و او زنده است كه اين باقي اين كاتبي كه اين را نوشته و رفته اين يك اصبع از اصابع او است نميبيني كه اگر هوا گرم بود اين كتابت ذائب ميشد اگر اوضاع عالم تغييري بكند مداد متشقق ميشود خراب ميشود پس حافظ اين الف كسي است كه اوضاع اين عالم را اينطور نگاه داشته و فعل كسي ديگر را كسي ديگر نگاه نميدارد هركس فاعل است فعل خود را امر كسي ديگر را كسي ديگر نگاه نميدارد و من ميبينم كه اين الفي كه به آسمان و زمين محفوظ است و به آفتاب و ماه و ستارگان محفوظ است و به قرانات اين عالم به رطوبت و يبوست و به حرارت و برودت امر كسي است و اينها اسباب كار او و اصابع اويند و الاّ اثر قائم زيد را چرا بايد آفتاب نگاه دارد پس اثر او نيست و دخلي به او ندارد چه فايده مطلب نميشود و دو درس باهم نميشود.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس هفتاد و يكم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
سخن به مناسبتي كشيده بود به بيان تأثير و تكميل و في الجمله عرض شد و سخن به اينجا منتهي شد كه در تشريع ظاهري همه ميبايست انتهاي جميع شرعيات به آن شارعي باشد كه آن شارع متشرع براي غير نباشد بلكه متشرع به نفس باشد و از خداوند عالم به او ابتداءً رسيده باشد و او مبلغ به ساير كاينات باشد به جهت آنكه هر كثرتي بايستي منتهي به وحدت شود حكما و الاّ تسلسل لازم آيد پس از اين جهت گفتم منتهي شد سلسله شرعيات به شارع اول كه وجود مبارك پيغمبر باشد و او است شارع بنفسه و متشرع بنفسه كه خداوند عالم به او الهام جميع شرعيات را و او مبلغ شده به سوي جميع كاينات پس او در مقام شرعيات به منزله مشيت است كه خلقت المشية بنفسها بلكه خود مشيت شرعي است پس چنانكه در كونيات خلقت المشية بنفسها و بعد از آن از آن مشيت شبحي منفصل ميشود و نوري ساطع ميشود در مراياي قوابل امكانيه و اكوان پيدا ميشوند اينجا هم آن نور اعتدال شرعي كه شبح منفصل شارع است و از جبهه مبارك او و رخساره درخشان او و وجود مسعود او آن نور ساطع ميشود در عرصه قوابل اكوان اناسي و اكوان براي آن نور امكانند مثل اينكه مداد اگرچه كائني است از اكوان لكن امكاني است براي حروف چنانكه زيد كائني است از اكوان لكن امكاني است براي بودن مصلي و صائم و مزكي و حاج و قائم و قاعد و راكع و ساجد و ممكن است كه همه اينها از اين امكان به عمل آيد و از اينجا به دو سه كلمه ملتفت باشيد كه تكاليف واقع ميشود بر مايمكن انيظهر نه اينكه تكاليف بر مايجب انيكون عليه بر كون تكليف واقع نميشود به اينكه زيد باش تكليفش نكردهاند و زيد باش يجب انيكون عليه است و همه جا تكليف بر مايمكن انيظهر است نه بر مايجب و چه ميشود آن مايجبي كه در اين رتبه است داخل مايمكن رتبه اعلي باشد اگرچه خود اينها مايجب است لكن مكلف به اينها صاحب رتبه اعلي است و مكلف زيد است بانيقوم و يقعد نه اينكه قيام است مكلف بانيكون قياما قيام بودن يجب انيكون فيه است همچنين زيد براي عالي مثل قيام است نسبت به زيد و نسبت به عالي فعليت است و فعليات را بانيكون هي هي تكليف شرعي نكردهاند بلكه آن امكان را تكليف ميكنند چرا كه يمكن انيكون كذاست پس از اين جهت اگرچه زيد داخل مايجب انيكون كذا و قضي اللّه انيكون كذا است و اين تكليف ندارد و تكليف او به قيام و قعودي است كه يمكن انيكون است لكن زيد نسبت به بالا مثل قيام و قعود است نسبت به زيد پس براي بالا تكليف هست براي خود اين تكليف نيست اين است كه در حديث ميفرمايد ان اللّه سبحانه يسئل العباد عما كلفهم و لايسألهم عما قضي عليهم حالا زيد قضي علي زيد انيكون زيد زيد و لايسأله اللّه عما قضي عليه و لايكلف اللّه نفسا الاّ وسعها امكانها است برويم بر سر مطلب.
پس به مشيت شرعيه وجود مبارك پيغمبر است صلوات اللّه و سلامه عليه و از وجود مسعود او نوري ساطع شده كه آن نور واقع ميشود بر قوابل امكانيه لكن آن نوري كه ساطع ميشود نه آنكه ماده تنهايي است و صورت آن ماده از قوابل پيدا ميشود چنانكه به بادي نظر همچو ميآيد كه نور شمس ماده ميشود و صورت از مرآت ميگيرد و مشايخ هم همينطور نوشتهاند و فرمودهاند و درست فرمودهاند لكن همه مطلب را هميشه نميتوان گفت سخني كه هست نور ساطع صاحب ماده و صورت نوعي است ايني كه از آيينه اكتساب ميكند اين صورت متممه است و صورت مقومه او آن بريق و ضياء و لمعان است كه مال خود او است و آن را از آينه اكتساب نكرده و نور شمس صفرتي ميدهد نور قمر بياضي نور مريخ حمرتي و هكذا هر كدام صورتي براي خود دارند كه دخلي به آينه ندارد و مميزاتي كه براي نفس آن انوار است ميبيني به حسب طبايع يك نور بارد است يك نور حار است يك نور رطب است يك نور يابس و هريك از آنها طوري است معلوم است كه آن انوار مميزات نوعيه دارند بعد از آن نوري كه از شمس ساطع ميشود و قائم است به شمس بمادته و صورته و اثر است براي شمس بمادته و صورته و مستغني به شمس است از ماسواي او قائم به او است و شمس مربي او است و نان سالش را او ميآيد و هيچ احتياجي به احدي ندارد خدا سايه شمس را از سر او كم نكند دنيا همه خراب ميشود بشود سر او به سلامت باشد حيات ابدي لكن اين نور كه صاحب ماده و صورت است ميافتد در مرايا و ماده شخصيه ميشود در مرايا و صورت متممه از مرايا ميگيرد زيرا كه آن نور اصفري كه از شمس آمد آن ميآيد توي مرآت حمرا و حمرتي كسب ميكند توي مرآت صفرا كسب صفره ميكند و همچنين شبحي كه توي آيينه ميبيني سبز ميشود نور اصفر با صفرت از پيش شمس آمده اينجا باز زرقت اين تركيب شد خضرت احداث كرد و اگر اين آبي باشد در مرآت كه نگاه ميكني قرص بنفشي خواهي ديد به جهت آنكه نور احمر كه با زرقت تركيب شد بنفش ميشود و از آنچه عرض كردم معلوم شد كه ماده نوعيه با صورت نوعيه آن صفرت و مابه الامتياز خود را دارد و اين و اين صورت متممه و شخصيه او است و اين آيينهها را همه را بشكن سر آفتاب سلامت باشد پس اين مثل شريف را اگر درست يافتيد عرض ميكنم كه صورت شرعيه از پيش شارع ميآيد و شعاع او است و شيعه او است و ملحق به او است همراه او طالع است و همراه او غارب است يذهب الي ما يذهب از هرجا آمده به همانجا عود ميكند و از او جدا نميشود و از ايشان است و با ايشان و قائم به ايشان است و شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا. ابنارزي ميگويد:
لاابالي و لو اهيلت علي الارض | السموات بعد نيل ولاها |
سر او سلامت باشد قائم به او است شخصي اظهار فقر كرد خدمت حضرت صادق۷حضرت فرمودند تو فقير نيستي عرض كرد فقيرم فرمودند فقير نيستي و همچنين اصرار كرد و باز فرمودند تو فقير نيستي عرض كرد شما كه درست ميفرماييد من هم كه مطلعم به احوال خودم كه هيچ ندارم چطور ميشود فرمودند اين دنيا را اگر به تو بدهند كه از ولايت علي بن ابيطالب دست برداري دست برميداري عرض كرد نه فرمودند كسي كه همچو سرمايه داشته باشد چطور فقير است پس حالا،
لاابالي و لو اهيلت علي الارض | السموات بعد نيل ولاها |
پس سر او به سلامت باشد قائم به او است و حيات ابدي به او انعام ميكند حالا در اين مراياي جسمانيه زمانيه جلوه كردهاند آن انوار حالا اينها ميخواهد بشكند ميخواهد باقي باشد تفاوتي نميكند براي مؤمن اين بود كه روزي سلمان از خدمت حضرت رسول برگشته بود چيزي چند براي او فرموده بودند گفت لاابالي وقع علي الموت او وقع سلمان علي الموت همچنين است حيات دنياوي براي آن كسي كه عارف به حقيقت باشد هيچ نيست ميخواهد باشد ميخواهد نباشد و اينجا باز دقيقهاي است كه بايد اشاره به آن بشود تا مطلب فهميده شود و آن اين است كه از براي شخصيات زمانيه يك كليت و نوعيتي است دهريه كليه ايست دهريه ولكن فرق مابين انسان و اين موجودات زمانيه اين است كه انسان اشخاصش دهري است لكن اين موجودات زمانيه مثل جمادات و نباتات و مثل حيوانات اينها انواعشان دهري است و خود وجوداتشان و اشخاصشان زماني است از اين جهت اشخاصشان در پيش نوعياتشان مضمحل و متلاشي است پس در دهرشان مذكور نيستند اما انسان شخصيتش دهري است و چون انسان شخصيتش دهري است پس بشخصيته در دهر مذكور است پس زيد بشخصيته در دهر مذكور است اما اين عينك و اين سنگ كه زماني است بشخصيته در زمان است بنوعيته در دهر است و در اينجا باز عبارتي است و دقيقهاي است كه در كتب شيخ مرحوم نديدم آن را در جايي نوشته باشند مگر در يكجا در آخر كتاب شرح عرشيه در آنجا يك كلمه گذارده و گذشته و پُري هم بسطش نداده و در هيچ كتابي ديگر ننوشته و كأنه جرأت نكرده بگويد و من اين را ديدهام و به نظر سركار آخوند هم رسيده است ميفرمايد جميع اناسي كه هستند در نزد مؤثر عالي اينها همه در آنجا ممتنع ميشوند و در آنجا مذكور نميشوند و در آنجا همه اينها غرق در بحر او ميشوند چنانكه وجودات شخصيه در انواع دهريه غرق ميشوند و تعيني براي ايشان نميماند همچنين جميع اناسي كه هستند جميع آنها در بحر عالي غرقند و تعيني براي ايشان در آن بحر نيست اگر كسي مطلب را از اهلش اخذ نكند همچو خواهد فهميد كه در آخر تعينات اناسي جميعاً باطل ميشود و جميعاً مآلشان به آن شخص واحد ميشود و تعين باطل ميشود و اين نيست مرادشان ابدا ابدا بلكه مرادشان اين است كه عالي قائم است فوق اداني در رتبه خود و اداني در رتبه خود@ موجود نيستند@ اينكه اشياء در رتبه@ فاني باشند با اينكه تعين و تشخصشان باطل شود منافاتي ندارد چنانكه جميع موجودات امتناع دارند در ذات خداوند عالم و خود پيغمبر در ذات خدا امتناع دارد و معدوم است و حالا كه پيغمبر معدوم و ممتنع است در ذات معنيش اين نيست كه پيغمبر از ملك خدا محو خواهد شد و حال آنكه مادخل في ملك اللّه لايخرج من ملك اللّه همچنين اناسي اگرچه در بحر مؤثر خود كه وجود مبارك محمد۹ باشد با آنكه آن بحر باقي ميماند و آن بحر آخر مقام اينها باشد بلكه آن بحر روز اول بحر بود و جميع اينها در او غرق بودند و باطل بودهاند و همين الان هم جميعاً در آن غرقند و تعين هم ندارند همچنانكه اناسي در روز قيامت هستند ضروري اسلام و كتاب و سنت است و نميتوان انكار كرد لكن الا ان كل شيء ماخلا اللّه باطل و خلق در نزد خدا ممتنعند و همچنين رعيت در رتبه راعي تعين ندارند و حق و صدق و درست است لكن آنكه نميفهمد اينطور كه نگاه ميكند به اين عبارت ظاهرش را مثل وحدت وجود خيال ميكند و اگر به اصل مسأله باخبر باشد ميداند كه شيخ مرحوم بر خلاف كتاب خدا و سنت رسول نخواهد گفت بلكه مقصودشان از اين عبارت اين است كه وجودات شرعيه كه هستند ماده نوعيهشان و صورت نوعيهشان از مؤثر صادر ميشود و صورت شخصيه را از مرايا اكتساب ميكنند و ماده شخصيه اينها از آن ماده و صورت نوعيه نيست بلكه صورت شخصيه را هرگاه ما بگيريم از شيء عود ميكند ماده به آن ماده و صورت نوعي و تعيني براي او نميماند اگر صورت مثالي را ما از روي ماده برداريم غرق ميشود در بحر صفت كليه و ماده ماده است در ضمن صورت مثالي همچنين نور شمس تا در مرآت است مادهاش از شمس است و صورتش از مرآت و چون مرآت شكست اين ماده شخصيه هم باطل ميشود حالا خود زيد اگرچه شخصيتي است كه از دهر ميآيد و در اينجا دقيقهاي است كه بايد ملتفت بود اگرچه زيد دهري را شخص ميگوييم لكن نوعيتي براي او هست در جميع صور شخصيه زيد است در مصلي و قائم و قاعد و همه اينها صور شخصيهاند و هريك غير آن ديگري است المصلي الصائم الحاج القائم القاعد الاكل الشارب جميع اينها صور شخصيهاند و آن زيد نوعيتي دارد در جميع اينها يك وقتي آن جاهل بوده حالا العالم شده همچنين يك وقتي النجيب شده يك وقتي النقيب شده يك وقتي القطب شده و هكذا پس يك زيد دهري است و شخص هم هست و آن شخص اسمش است نسبت به عمرو و بكر مثل اينكه الحديد شخص است نسبت به الذهب و النحاس لكن الحديد در مايصنع من الحديد نوع است و همچنين زيد در اين مجالي و مظاهر نوع است و شايسته دهر است اما نسبت به عمرو و بكر و خالد شخصيت دارد مثل محمد و علي و حسن و حسين لكن نسبت به مادون كه ميسنجي نوعيت شامله عامه دارد كه از اول دهر الي ماشاء اللّه در همه حجابي ظاهر ميشود مثل حضرت خضر كه از زمان اسكندر تا الي الان تا وقت نفخه صور زنده است و در همه اين مجالي الخضر جلوه ميكند و همچنين حضرت الياس زنده است و در همه اين مجالي جلوه ميكند و حضرت عيسي زنده است و در مجالي جلوه ميكند پس معلوم شد كه زيد شخصيت دارد نسبت به عمرو و بكر و خالد اما نسبت به زمانيات زيد دهريتي دارد پس از اين جهت زيد خلودي و دهريتي و اخرويتي دارد و هست اما جمادات اخرويت ندارند اين عينك اخرويت ندارد همچنين نبات معين اخرويت ندارد همچنين حيوان معين اخرويت ندارد و حيوانات را ميآرندشان در ادني درجه محشر و آنجا ميدارند و جماً از قرناً تقاص ميكند آن وقت خدا ميفرمايد تراب بشويد و جميعا خاك خاك خواهند شد و جميعا جزء ارض ميشوند و در آن وقت كافر ميگويد يا ليتني كنت ترابا كاش من هم داخل حيوانات بودم كه نفس ناطقه نداشتم و جزء ارض ميشدم مثل آنها لكن اناسي اخرويت دارند و باقي ميمانند پس براي اين وجودات شخصيه كه در اينجا است وجودي است كه ماده نوعي دارد و صورت نوعي دارد و ماده شخصي و صورت شخصي حالا اين وجود شرعي كه عرض كردم نه به خيالتان برسد وصفي است و رنگي است و چيز پوچي است و دوام و ثباتي براي او نيست و كدام دوام و بقاء از دوام به قائم بيشتر و اين دائم است به قائم و مستغني است از ماسوي و كدام دوام از اين ادوم كه دائم باشد به مؤثر خود و او را حيات ابدي بدهد و مرزوق باشد در نزد او و رزق ميگيرد از مولاي خود نه به خيالتان برسد كه وجودات شرعيه ماده ندارند و چيز پوكي هستند كدام ماده از نور ساطع از مؤثر ادوم و ابقي و اشد تجوهر است بلكه نسبت اين اجسام كه به نظر چيز قلنبه ميآيند اينها نسبت به آنها اعراضند و اوصافند لكن آن تجوهري كه آنها دارند نسبت به آنها اينها عرضند حالا آن وجودات شرعيه جوهريت دارند و كائنند و مركب از ماده نوعيه و صورت و اين صورت شخصيه از مرايا اكتساب ميشود و اين شخص شعاع محمد است۹ حالا اين شخص اثر است براي محمد و آل محمد صلوات اللّه و اين شخص اسمش شيعه است كه شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس و اين شخص دخلي به اين بدني كه يمكن اينيكون شيعيا و يمكن انيكون سنيا نيست لكن شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس اگر اين مسأله را يافتيد ميفهميد كه چگونه سحره آل فرعون صبح كردند و شيعه فرعون بودند و از اهل جهنم بودند و از اهل سجين و شام كردند و از شيعيان موسي بودند و از اهل عليين و جنت و اين به جهت اين است كه اين مرآت شخصي دنيايي زماني كه يمكن انيكون شيعة فرعون و يمكن انيكون شيعة موسي صبح مواجه با فرعون بود و ظل فرعون كه بمادته و صورته موجود بود و در مرآت قابليت اينها جلوه كرده بود و صورت شخصي از اين قابليتها گرفته بود و اين شخص شيعه فرعون بود و اين ظل ساطع از فرعون شيعه فرعون بود و در مرآت اينها به جز ظل فرعون ديگر چيزي نبود و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون لكن بعد از آني كه منصرف شد اين شخص از آن ظل و متوجه به ظل موسي شد و ظل فرعون از مرآتشان بيرون رفت پس مواجه شدند با موسي ظل موسي كه عالم را برداشت مثل نور آفتاب كه حاضر هست و موجود بمادته و صورته آينه هر وقت برابر او داشتي آفتاب از توي گريبان خودش بيرون ميآيد نه از جاي ديگر حتي آنكه حرارت هوا از شمس است نور ساطع از شمس حرارت را در اندرون اين آينه توي اين سنگ مياندازد و اثر شمسي در جميع ذرات وجود اين سنگ پيدا شده و از توي گريبان خودش اين روح الايمان سر بيرون آورده به محضي كه رو كردند به موسي از توي گريبانشان روح الايمان سر بيرون آورده صورت شخصي گرفت و مؤمن مخصوص شدند پس شيعه موسي شدند و صبح شيعه فرعون بودند اگر صبح كه شيعه فرعوني اين تو بود و ميشكستي شيعه فرعون داخل جهنم ميشد چنانكه پسين هم اگر آينه ميشكست شيعه فرعون داخل جهنم ميشد و بايستي او را به جهنم برند يقدم قومه يوم القيمة فاوردهم النار بئس الورد المورود و اگر صبح آينه را ميشكستي و آنها را ميكشتند شيعه فرعون بودند و اهل جهنم لكن شيعه فرعون حالا كه رفت بيرون آن عذاب خودش را دارد و يك كسي ديگر آمد توي اين آينه نشست اين است كه در حديث عالم ذر ميفرمايد در آنجا كه خلط و خلط شده روز قيامت ميگيرند آنچه از كفار پيش مؤمن است به كفار ميدهند و آنچه از مؤمن پيش كفار است ميگيرند به مؤمن ميدهند ليميز اللّه الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه علي بعض فيركمه جميعا فيجعله في جهنم پس آنچه از آن خباثت پيش اين هست ميگيرند و شيء است و كُندله هم ميشود و ركام ميشود و به جهنم ميرود پس ظل فرعون اگرچه عالم را پر كرده باشد آينه كه شكست به جهنم ميرود و ظل موسي اگر عالم را پر كرده باشد آينه كه شكست به بهشت ميرود نهايت ميگويند فلان بن فلان ميرود به بهشت و پيش از آن فلان بن فلان نيست پيش از اين ظل موسي است اگر آن ظل در اين مرآت بروز نكرده باشد تعيني ندارد زيدش نميگويند و اندازه ايماني يا عملي ندارد نه نقيب است نه نجيب نه قائم نه فاعل آن وقت جنس است وقتي اينجا آمد اينجا زيد ميشود مصلي و مزكي ميشود صائم و حاج ميشود و مؤمن ميشود يا كافر و مسلم ميشود يا ولي ميشود يا نقيب يا نجيب يا عالم باري آنچه بايد بشود اينجا است و از اينجا معلوم ميشود و تشخص و تمايز از اين عالم و از اينجا ميگيرد و جميع تمايزات و تعينات از اينجا است.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس هفتاد و دوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
به طور اجمال و اختصار كيفيت حدوث وجود شرعي را بيان كرديم ولكن گفتيم كه وجود شرعي كه ما ميگوييم دو معني ميخواهيم كه در حقيقت يكي است يكي همين وجود شرعي ظاهري كه به واسطه شارع از متشرعين پيدا ميشود مؤمني و كافري و شقي و سعيدي و عابدي و فاسقي و زاهد و حريصي و امثال اينها به عمل ميآيد و گفتيم يكي ديگر از دو معني وجود شرعي حدوث صفت است در اكوان و آن صفاتي هم كه در اكوان در مواد موجوده قبل الشيء پيدا ميشود آن هم وجودي است شرعي به اين معني كه از براي ظهور آن صفت بر آن ماده يك مؤثري است كه ابراز ما قد كمن ميكند و اين صفت را در آن ماده او ابراز ميدهد مثل ماده طين كه سابق بود و شخص فاخور ميآيد و حصه از اين طين ميگيرد و به صورت كوزه درميآورد و ميپوشاند بر اين حصه صورت كوزه را اين صورت كوزه از كجا پيدا ميشود و عمدهاي كه باعث كشيدن سخن به اينجاها شد اين كلمه بود كه اين صورت كوزه از كجا ميآيد آيا اين حرفي كه ميزنيم به طور مسامحه كه اين صور در كمون طين بالقوه بوده حقيقتش چطور است و خيلي مسأله مشكلي است صورت كوزه در كجاي اين طين است و بلاشك معدوم است در طين صورت كوزه يا آنكه بالقوه در طين است و قوه كوزه با قوه كاسه يكي است و ممتاز نيستند و در طين نيست مگر ماده و صورت نوعي طين و آن صلوح جميع صور متممه شخصيه هست و جميع صور در آن طين متحدند و در يك حالت موجودند پس در حقيقت معدومند حالا كه معدومند اين از كجا موجود ميشود اينكه از بطون اين طين و قوه اين طين بيرون ميآيد و بالفعل ميشود مسامحه است چه چيز بيرون ميآيد و فهم اين مقصود بود و سخن كشيد به وجود شرعي و براي حل اين مطلب عرض ميكنم اين صورت سگ در حدوثش@ نيست نبود در عرصه فعليت و در عرصه فعليت حادث شده بعد از آني كه حادث شده محدث ميخواهد مسلماً بعد آني كه محدث خواست خود او در حال عدم محدث خودش نيست مسلما و ساير اعدامي كه هستند آن اعدام و آن قوي هم محدث صورت ظلي نيستند يقيناً اعدام محدث وجود باشند معني ندارد پس بايد يك موجودي باشد كه احداث اين صورت را بكند و آن موجود بايد خارج باشد زيرا كه در طين ماده و صورت طيني كه هست اطلاق دارد و اختصاصي به هيچ صورت و تعيني ندارد پس اصل ماده طيني كه دخلي به كاسه و كوزه ندارد و آن صلوح او براي كاسه و كوزه هم كه صورت اواست دخلي ندارد پس طين نه بمادته نه بصورته محدث كوزه است مسلما پس از خارج بايد مؤثري بيايد كه آن مؤثر خارجي به فعل خود بايد احداث كند و به فعل مشاكلي بايد اين را احداث كند نه اينكه فعل او الف و حركت از امام به ورا باشد و اثر او ب و حركت از يمين به يسار باشد پس بايد فعل مشاكلي باشد حالا كه بايد فعل مشاكلي باشد بايستي براي اين يك موثري باشد و بايستي آن مؤثر يك فعلي داشته باشد كه رأسي از رؤوس آن فعل به هيئت كوزه درآمده باشد و چون به هيئت كوزه درآمده از آن رأس شبحي منفصل بشود و بر روي اين حصه از طين بيفتد و آن شبح كوزه باشد و كوزه حقيقي همان شبح منفصلي است كه از آن فعل به عمل ميآيد و شبح منفصل لازم به فعل او و قائم به فعل او است اگر فعل او موجود است شبح او موجود است و اگر فعل او معدوم است شبح او معدوم است وجودا و عدما داير بر آن فعل است پس بايستي تا آن ذات آن ذات است آن فعل آن فعل باشد آن رأس خاص آن رأس خاص باشد و آن كوزه هم قائم به آن رأس باشد لكن براي ظهور اشباح اشياء خداوند عالم مرايا آفريده چنانكه از براي ظهور شبح لوني و ضوئي خداوند اجسام صقيله را آفريده كه آنها را ابراز بدهد كه اگر جسم صقيل نباشد اشباح لوني و ضوئي جلوه نخواهند كرد در عالم و همچنين خدا براي ظهور هر شبحي يك مرآتي آفريده كه آن مرآت آن شبح را ابراز ميدهد پس آن صورت كوزه كه قائم به فعل فاخور است در مرآت طين بروز داده و بالاتفاق در مرآت چوب هم بروز بدهد داده و كوزه است بالاتفاق در مرآت آهن بروز بدهد كوزه است و از هر چيزي ميتوان ساخت از طلا از نقره از مس و غيرها و از هر جسمي از اجسام غليظه اگر بخواهند كوزه بسازند ميشود و آن صورت كوزه تابع فعل فاعل است و قائم به فعل فاعل است ديگر آن در هر ماده از مواد خواست آن صورت را ابراز بدهد ميدهد.
عرض شد كه صورت طين كه نوعيت دارد و فعل فاعل هم فعل مطلقي است معين اين صورت كيست؟
فرمودند معين اين اراده مريد انسان جامعي انسان اين صورت كوزه را در اجسام غليظه ابراز ميدهد پس جسم غليظ خارجي به اين ميايستد چيزي كه اين جسم غليظ دارد اين است كه سهل المطاوعه است براي تحريك محرك و حركت ميكند به تحريك محرك ديگر اگر برويم كه اين حركت جسم يعني چه مبحث جداگانهاي است همين قدر بدانيد كه اين جسم غليظ بعد از آني متصل به يد من شد جزء بدن من ميشود و چنانكه من يد خود را كه بخواهم همچو همچو كنم آني كه در دست من است مثل انگشتري كه دست من است آن هم همچو همچو ميشود و آن حركتي كه فضل روح من است در مخ من اول آن حركت بروز ميكند و بعد در اعصاب من و بعد در عضلات و بعد در لحوم و بعد در عظام من حركت ميكند و هرچه متصل به عضو شد فضل حركت روح در او هم بروز ميكند و تابع اراده مريد است دست من متحرك بالاراده نيست روح من متحرك بالاراده است پس حركت ميكند به اراده روح من و روح من متحرك بالاراده است و هرچه به اين متصل شد متحرك ميشود و اجسام لو خلي و طبعها ابداً حركت و انتقال از حالي به حالي در آنها نيست ولكن وقتي متصل به حركت شد و روح محرك است متحرك ميشود و اينكه عرض كردم مبحث جداگانهاي است اين اجسام ساكنه به آن روح محرك كه اتصال و ارتباط پيدا ميكند متحرك ميشود و هرجا رود آن هم ميرود مثل اينكه شما گل را كه ميگذاريد در ملبنه آنجا كه گذارده شد پس دست او را حركت ميدهد به آنطور كه ميخواهد و او هم مطاوع است پس صورت ميگيرد در ملبنه به اين صورت و به هرجا او را واميداري ميايستد و بعد اگر سيالي بيايد و اين را حركت بدهد همراه او هم ميرود و هركس او را حركت دهد مطاوعه ميكند و اين مطاوعه انفعال است و صفت خود او است و خشتش و گلش اثر شما نيست بلكه اين چون متصل به يد شما شد فضل حركت روح شما در اين هم بروز كرد آن وقت كه حركتتان را برداشتيد ساكن است و اگر ديگر هم او را حركت دهد مطاوعه ميكند مثل شتر هركه مهار او را بكشد ميرود و اثر هيچ يك نيست كه به زوال آن معدوم شود و اين تربيعي كه براش حاصل شد به فضل حركت شما شد و هرگاه آب بيايد منحل ميشود و همراه او ميرود و تربيع شما باطل ميشود و اگر سنگي به سر او بخورد خاك ميشود باز تربيعش باطل ميشود پس اين تربيع خشت اثر شما نيست از اين است كه خط ميماند و كاتب هزار سال است مرده است اين مدادي بود و قوامي داشت و مطاوعه براي يد زيد كرده بود و آن روح زيد حركت خود را كه در دستش نفوذ داشت چون متصل به روح او بود مثل سيم تلغراف كه هرچه سيم متصل كني حركت روح از آن است نفوذ كرد به دست و از آن دست حركت نفوذ كرد به قلم كه متصل به دست او بود از قلم نفوذ ميكند به مداد كه متصل به او است اينقدر حركت كه حركت از امام به ورا باشد از سر مداد تا ته مداد دست برداشته شد قلم برداشته شد ايستاد ديگر حركتي برايش نميماند و ميايستد و همانجا هست ديگر اگر باراني روش آمد او را ميبرد يا چاقويي او را تراشيد يا حادثهاي او را زايل كرد تحريكش ميكند و او هم مطاوعه محرك ميكند پس از اينجا بيابيد كه صورتي كه براي كوزه است اثر فاخور نيست و اثر زيد فاخور شبح منفصل يد او است كه به همراه او ميآمد و آن شبح هم روي اين ايستاده اين اينجا منجمد شده از خود حالتي ندارد و همين تركيب مانده اين چيزي ندارد اين در عالم حدود بود حالا تو به حركت درآورده مقاطع وجود او را اين حصهاي است از اين طين و مقاطع وجودي دارد شما به حركت خود اين را در اين مقاطع و خود وجود واداشتهايد و اين بيچاره ساكن بالذات شده حالا اين تربيع و اين تحديد بر اين خشت به اين واسطه پيدا شد و اين مطابق با آن تربيعي است كه شما با دست خود با ملبنه درست كردهايد به اندازههايي كه حركت يد شما اقتضاء كرده اين الان مطابق با او است پس خط زيد كه دلالت بر اعتدال حركت يد زيد ميكند به جهت مطابقه او اثر زيد نيست و اين را مشايخ رضوان اللّه عليهم اثر گفتهاند لكن اثر لغوي خواستهاند نه اثر حكمي و اثر لغوي رد پايي است كه براي شخص ميماند كه اثر الاقدام تدل علي المسير و در اينجا حالا اثر نه به معني مؤثر است و بحسب اللغة اثر الشيء بقيته پس اين بقيه از رفتار زيد است و باقيه از او است اينجا و اين خط هم اثر حركت يد زيد است يعني بقيه حركت يد زيد است باقي بعد از حركت باقيه از او است و الاّ اين اثري باشد به آن معني كه بالبداهه نيست و اين را آنهايي كه نهايت مهارت در اين علم دارند ملتفت شدهاند و فهميدهاند و اما سايرين ملتفت نيستند و اين را مشايخ هم كه گفتهاند خواستهاند مردم به چشم ببينند چيزي را همچو تمثيل زدهاند و الاّ كتابت اثر كاتب نيست بلكه اسم الكتابة مال شبح منفصل يد كاتب است و اين خط مطابق با آن شبح منفصل است كذلك اين صورت نه اسم آني است كه در هوا ميشنوند به جهت آنكه از شهر كه توپ ميزنند صداش ميآيد پس از پنج يا هفت دقيقه از وقت گل كردن چاشني حالا چنانكه كسي صدايي بدهد و بميرد و فاني بشود بلافاصله و خودش بميرد و اين پنچ دقيقه صدا باشد پس اثر بعداز مؤثر ماندن يعني چه و اثر باقي است مؤثر پس اين صوتي كه در هواست به جهت اين است كه هوا جسمي است مطاوعه ميكند و مثل حركت سنگ كه كسي سنگي بيندازد و بميرد و سنگ بعد از مردن او قدري راه برود معلوم شد كه حركت سنگ اثر يد من نيست اگر اثر يد من بود چرا بعد از من بايد موجود باشد بلكه به واسطه حركتي كه يد من به او داده و او متأثر شده تأثري در او باقي مانده آثار در مرايا هم دوجورند يا اين است هيچ در او باقي نميماند مثل نور چراغ و ديوار نور چراغ كه رفت هيچ باقي نميماند حركت عصا در دست اگر برداشتند هيچ باقي نميماند و يك دفعه هست كه آثار ميماند قدري تا مدتي مثل جمره و مثل چراغي كه پس از چراغي روشن ميماند و چراغ اول خاموش ميشود و چراغ دويم ميماند پس تأثر اين اشياء مختلف ميشود يا به اندرونشان و طبايعشان متأثر شده باشند و در ظواهرش اثر كرده باشد يعني ظواهرش مطاوعه فعل فاعل را ميكند يا طبايعش مطاوعه فعل فاعل را ميكند يا نفسش مطاوعه ميكند مختلف ميشود يكي بدنش مطاوعه ميكند فعل فاعل را يكي طبعش مطاوعه ميكند و مستحيل به فعل فاعل ميشود و يكي روحش مطاوعه ميكند و منقلب ميشود به آن فعل و يكي را ميبيني عقلش مثل فاعل ميشود و يكي حقيقتش مثل فعل فاعل ميشود و خوشا به حال كسي كه تأثير مؤثر به آن حقيقتش برود و حقيقتش مطاوعه كند حالا ديگر اگر تأثر زماني باشد يا تأثر دهري شد دوام و بقائي دارد و اگر سرمدي شد ابدالابد ميماند بايد ديد چطور است تا به چطور متأثر شده باشد.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس هفتاد و سوم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
عرض كردم كه به تكميل ابراز ما قد كمن ميشود و به تأثير ايجاد ما لميكن ميشود و سخن در تكميل و تشريع بود و عرض كردم كه تشريع هم دو معني دارد اگرچه راجع به يك معني نوعي است لكن دو قسم ميشود يكي تشريع ظاهري كه اين شرع ظاهر باشد و يكي شرعي كه در اكوان جاري است كه آن احداث صور است در مواد سابقه در اشياء و اين شرع هم شارعي ميخواهد مثل شرع ظاهر و هردو بايد منتهي شوند به مبدئي كه آن مبدء شارع بنفسه و متشرع بنفسه باشد و تابع غيري نباشد و از غير صورت پذير نشده باشد و مصور كل باشد و در اينجا سخنهاي بسيار است و از جمله مباحثي كه اينجا جايش است كه بگويم كه در صقع تشريع واجب است كه آن فعل و مفعول در يك صقع باشند چنانكه در حقيقت در تكوين هم فعل و مفعول بايد در حقيقت در يك صقع باشند اگرچه مراد از اين فعل چيزي باشد كه در صقع مفعول نيست ولكن خود اين فعل و مفعول بايستي در يك صقع باشند كه اگر در يك صقع نباشند دو شيء كه در دو صقع شدند معنيش اين است كه ثاني در صقع اول معدوم است پس چگونه موجود در معدوم تأثير ميكند اين نميشود كه موجودي معدومي را مصور كند به صورتي زيرا كه در اين عرصه ماده كه نيست تا مصور شود پس تا فعل و مفعول در يك صقع نباشند فعل اثر نميكند در مفعول و آن مفعول از آن فعل متأثر نميشود پس از اين جهت فعل و مفعول در عرصه تشريع در يك صقع واقع شدهاند مثل عرصه تكوين نهايت خدا فعل و مفعول را متحد قرار داده و هر شيئي را در نزد مؤثر قريب او مخلوق بنفسه كرده است و خدا فعل او را يك قرار داده و به اين توحيد و يك قرار دادن فعل و مفعول را عذر را از مفعول برداشته فلله الحجة عليه و لاحجة منه علي اللّه به جهت آنكه فعل او را براي احداث خود او آفريده و ايجاد او را در فعلي كه آن فعل خود او است مصور فرموده و به اقتضاي فعل او را جاري كرده پس ديگر هيچ حجتي براي او بر خدا نيست و همچنين در رتبه تشريع خداوند عالم رفع عذر را به اختيار ظاهر قرار داده به اين معني كه با وجودي كه فعل را در اين عرصه در صقع مفعول قرار داده در اينجا فعل غير از مفعول است ولي در صقع مفعول است لكن در تكوين فعل عين مفعول است و در صقع مفعول است آنجا جاي وحدت است و اينجا جاي تكثر است پس اينجا فعل با مفعول مباينند الاّ اينكه در صقع مفعول است و با وجود اين خداوند رفع عذر مفعول را به اين كرده و واجب نكرده اثر فعل را در مفعول بلكه به او اختيار انفعال داده و از طرف فعل تأثير واجب نيست و همچنين از طرف مفعول انفعال را واجب نكرده ميخواهد قبول ميكند و ميخواهد قبول نميكند پس از اول عرصه تصوير و تشريع از اول عرصه اثنينيت است تا منتهاي كثرت خداوند نظم خلق را به فعلي و انفعالي قرار داده نه اين است كه فعل تنها احداث ما لميكني بكند بلكه آنچه در كمون اين مفعول مكمون بود به عرصه ظهور ميآورد به اختيار مفعول و رضاي مفعول و اگر مفعول نخواسته باشد كه منفعل از فعل شود مطلقا نميشود و آيت و مثل اين اين است كه افلاك مؤثرات و فواعل اين عالمند و اكمام افعال خداوند عالمند در احداث آنچه در سفليات حادث ميشود و اين عناصر ماده مفعول به است يعني فعل در اين ماده عمل ميكند و از كمون آن ماده اين صور بدن را بيرون ميآورد ولكن فعل از عالي به طور حتم و جبر نيست از او فعل صادر ميشود ديگر هريك از مفاعيل كه ميخواهند قبول كنند و مستعد قبول هستند قبول ميكنند و الاّ فلا چنانكه آفتاب ميتابد بر زمين و حرارت را القاء ميكند بر زمين اين حرارت كه قوه جاذبه و قابضه است جذب و قبض نميكند جبال را و جذب نميكند صخور را لكن اهبيه لطيفه كه در ارض است متصاعد ميشوند و منجذب ميشوند و لبيك ميگويند و امتثال فرمان آفتاب را ميكنند و نه اين است كه جذب در آفتاب ميآيد و جذب ميكند كائناً ماكان بالغاً مابلغ و اينجا نكتهاي است دو سه كلمه عرض كنم تا ملتفت اين باشيد و آن اين است كه جميع مردم كيفيت ايجاد را كه ميشنوند اگرچه ايجاد زيد باشد تصور ميكنند يك خدايي را و تصور ميكنند يك فضائي و خدا توي آن فضا است حالا كه ميخواهد زيد را ايجاد كند ميگويد كن زيدا يك دفعه زيد موجود ميشود در آن فضا و كنار خدا مينشيند اين تصور ميكنند خدا و خلقت خدا را و حالا بحث ميكند كه اين را خدا چرا همچنين آفريد به جهت آنكه خيال ميكند كه هيچ نيست و خدا به شهوت نفسانيه خود ميگويد كن و چيزها را موجود ميكند و بر اين خيال و تصور خود بحثها با خدا دارد و بحث ميكند كه چرا فقير كردي و چرا غني كردي و چرا شقي كردي و چرا سعيد نكردي و چرا مرا كوتاه كردي و بلند نكردي لكن اگر بدانيد كيفيت خلقت خلق را مثلا بدانيد كه خداوند عالم كه اين عالم را آفريده فواعل اين عالم را آسمانها قرار داده و قرانات نجوم قرار داده و اشعه و اشراقات فلكيه قرار داده و از خدا فعلي به اين عالم نميرسد ابدا ابدا مگر به واسطه همين افلاك و همين نجوم و براي اين حديث هم هست كه آنچه را كه خدا مشيتش قرار بگيرد كه آن را خلق كند حكم ميفرمايد به روح القدس و روح القاء ميكند به نجوم و نجوم جاري ميشوند به امر خدا و جميع آثاري كه در اين سفليات پيدا ميشود به مدارات و قرانات فلكيه پيدا ميشود و فعلي از جاي ديگر نميكند و از پيش خدا سوراخ نميكند آسمان را و بيايد تا اينكه خدا بخواهد آن را موجود كند و از سوراخي او را بيندازند در دنيا بلكه در همين عالم و به همين اسباب علويه خلق ميكند باز كسي نه خيال كند اسباب علويه حاتماتند به اينجا كه رسيدم وقتي مواقع النجوم را مينوشتم و ميخواستم كتاب در نجوم و احكام نجوم بنويسم و به اينجا و به اين كلمه كه رسيدم ترك كردم و اين كلمه اين است كه افلاك تنها مؤثرات نيستند در اين سفليات و به طور حتم و ايجاب مؤثرات نيستند بلكه از آنها آثاري است و از سفليات قوابلي است و در آنجا حديث روايت كردم كه ميفرمايد به اين جهت احكام منجمين درست نميآيد كه علم به مواليد خلقي و سفليات ندارند و نميدانند كه اگر مريخ راجع شد در سنگ چه اثر ميكند در خاك چه اثر ميكند در علف چه اثر ميكند يا در هند يا ايران در طبقات اناسي در صلحا و مقدسين در هريك از اينها و غير اينها چه اثر ميكند و اين را ديگر سرشان نميشود به جهت آنكه قوابل سفليه علم جداگانه مبسوطي دارد مبسوطتر از علم مدارات فلكيه زيرا كه آنها علمها كلي مجملي است و اينها علوم تفصيليه جزئيه است و در نزد مردم نيست ابدا و همينقدر ميفهمد قرمز ميكند لكن اين علم جداگانهاي است كه حمرت در ازرق و آبي كه در ميآيد افاده بنفشي ميكند پس ميبايد بفهمد مراتب ازرق را كه اين حمرت در هريك از مراتب زرقت چه افاده ميكند اين حمرت با صفرت كه مخلوط شد رنگ ديگر احداث ميكند با بياض كه مخلوط شد رنگ ديگر و در سبز رنگ ديگري و در هر رنگي باعث رنگي ميشود و نيست كه از جانب حمرت يك رنگ باشد در جميع قوابل بلكه به اختلاف قوابل مختلف ميشود به فداي شارع صلوات اللّه عليه شوم كه چون اين را ميدانست نه خلق را ترويع كرد به قرانات نجوم و افلاك و نه تعليم آنها كرد آن قرانات را و مدارات فلكيه را مطلقا و اصلاً و اين خانه كه پر از زنبور باشد هيچ مردم را ترويع از زنبور نكرد بلكه ترياقاتي چند براي ما ساخته فرمود اين ترياقها را بخوريد و ايمن باشيد و ترياقي ساخته كه اگر خانه پر زنبور هم باشد يك زنبور نزديك اين نيايد و اثري به اين نكند و اينكه قادر بر نفس خود و قادر بر اصلاح نفس خود هست چگونه قادر بر دفع جميع زنبور نيست و امر به تحصيل نجوم نفرمودند زيرا كه حاصلي ندارد به جز اينكه ته دل تو خالي ميشود و ميترسي و بنيه تو ضعيف ميشود پس علم آنها را پنهان كرد و ترياقها را به تو داد ديگر حالا،
خوفني منجم اخو خبل | تراجع المريخ في برج الحمل | |
فقلت دعني عن اكاذيب الحيل | المشتري عندي سواء و زحل |
نحن ناشئة القطب و اعلام الفلك
اينها پيش ما تفاوتي نميكند كسي كه ترياق دارد ديگر از اين زنبورهاي بسيار نميترسد و هركس آنها را مؤثر بداند كافر ميشود بلكه خدا رحمت كند مرحوم مجلسي را ميگويد هركه بگويد اين افلاك زندهاند كافر ميشود بلكه اينها همه علاماتي است كه خدا هر وقت ميخواهد كسي را خلق كند خودش به دست مبارك خودش يا ولدي به كسي بدهد مريخ را ميبرد آنجا در آن خانه ميدارد اين علامت است مثل اينكه كسي ميخواهد تو را صدا بزند سنگي برميدارد و مياندازد كه تو را خبر كند سنگ صدا نيست لكن من هر وقت ميخواهم تو را صدا كنم اين سنگ را مياندازم يا چوبي لب بام نصب ميكنم يا علامتي براي حواس شما نصب ميكنم و كذلك خداوند اگر ميخواهد كه به دست مبارك خودش زيد را خلق كند زحل را برميدارم توي حمل ميگذارم اين علامت است ما اينجا كه نگاه ميكنيم ميفهميم كه خدا همچو اراده كرده اينطور اعتقاد ميكنيم مجلسي همچو ميگويد به ايشان كه بيادبي نميتوان كرد لكن آنچه مذهب حق است و آيات آفاق و انفس و اوضاع عالم شهادت ميدهد اين است كه اينها احياء هستند و مؤثرات هم هستند نه به طور استقلال.
باري مريخي كه فلك تدوير او اوسع از جميع فلك شمس باشد از جميع مجثل@ و حاوي و محوي فلك شمس باشد اين كوكب به اين بزرگي را اگر كسي بگويد مؤثر است كافر باشد و شما فلفل را ميگوييد مؤثر است و عيب ندارد چه فرق ميكند شريك با خدا اگر ميخواهيد قرار ندهيد چطور فلفل را مؤثر ميدانيد و او را نميدانيد و هركه موثر بداند كافر است و در احاديث بسيار است كه هركه فلان غذا را خورد فلان ميشود و درست هم هست اگر شما ميخواهيد شريك قرار ندهيد چه كاره است فلفل كه مؤثر باشد و شما اين را ميگوييد و به هيچ وجه كافر نميشويد اين همه كتب طبيتان و احاديثتان در دواها رسيده و شما ميگوييد و كافر نميشويد پس چطور اين افلاك به اين عظمت را اگر كسي مؤثر بداند كافر ميشود اگر آفتاب مثلا مؤثر نيست شما در عربستان برويد يك ساعت در پيش آفتاب بايستيد آن وقت آفتاب را مؤثر ندانيد چطور مؤثر نيست و حال آنكه سرت را ميگدازد و در آفتاب هوا گرم ميشود و تا ماه طلوع ميكند هوا سرد ميشود چه فرق ميكند چطور شد و براهين حكميه مخصص ميشود مؤثر نيستند يعني چه علانيه ميبينيد كه تأثير ميكنند پس بگو آفتاب گرم نميكند پس بگو هر وقت خدا ميخواهد كه عالم را گرم كند به آفتاب ميگويد به برج سرطان برو و خودش به دست مبارك خودش عالم را گرم ميكند پس بگو آتش هم نميسوزاند و هر وقت خدا ميخواهد جايي سياه كند علامتش اين است به آتش ميگويد برو آنجا و خودش به دست خود ميسوزاند اگر كسي همچو حرفي بزند از زمره عقلاء بيرون ميرود پس مؤثر است و نميگويم كه خدا هستند يا مستقل است در فعل بلكه فعل از خدا است و احراق از خدا است ولي از اين آستين ميكند نه از آستين آب و خداست سرد كننده وليكن از آستين آب نه از آتش و آفتاب و هكذا در جميع افعال و آثار مگر ما كه ميگوييم افلاك و نجوم مؤثرند كه مريخ مثلا تربيت ميكند صاحبان سيوف را مستقلا حاشا اين مسلم است بلكه ميگوييم كه خدا مربي صاحبان سيوف است ولي از آستين مريخ و خدا رزاق است از دست سلطان از دست حاكم از دست منفق پس بگو منفق نيست و خدا روزي ميدهد باسباب المصدقين و المصدقات فعل است و اسم فاعل خدا براشان گفته لاتلقوا بايديكم الي التهلكة فعلي است و همچنين لمتقتلوهم ولكن اللّه قتلهم اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم كل مرصد اين همه افاعيل را خدا نسبت به مردم داده پس اينها همه را انكار كن و علي اي حال بعد از آني كه ديديم از اخبار و برهان كه افلاك مؤثرات منفردا نيستند بلكه شرط تأثير آنها قبول قوابل سفليه است پس از اين جهت موقوف كرديم نوشتن نجوم را و گفتيم كه علم احكام موقوف است به اينكه علم سفليات را انسان بداند حالا نهايت من دانستم كه مريخ مربي صاحبان سيوف است لكن وقتي من اين را دانستم رجعت آن مضر به حال آنها هست يا نيست لكن اي بسا مصر كه اين مواد مستعد نيستند نفعي نميكند ابدا يك معصيتي يك شخص ترك كرده باشد مهلك حالا بگو مريخ در شرف است باشد اگر چنين شد پس بايد يك نفر از تركستان نبايد عيب بكند و اگر در حال رجعت مريخ يك نفر نبايد زنده بماند پس به اين واسطه بدون قابليت مواليد سفليه آن فلكيات منفرده مؤثر نيستند و هيچ كار از آنها برنميآيد اين را كه يافتيد عرض ميكنم كه تعبير حقيقي از اين است كه اين دو تا را دو دست خدا بگوييم و ميگوييم فواعل يد يمناي خدا است و قوابل يد يسراي خداست و بين يدي الرحمن اشياء حادث ميشوند به اين دو دست و نه اين است كه قوابل منقطع از خدا باشند و مجالي و مظاهر نيستند مگر مجالي و مظاهر اسماء و صفات خدا و فواعيل نيستند مگر مجالي و مظاهر اسماء و صفات خدا نهايت آنها لطيفند و اينها كثيف كه گفته نسبت به صانع كثيف از لطيف پستتر است كه گفته نسبت به صانع ضعيف از قوي پستتر است حاشا آن هم يك مظهري است هريك در حد خود لازم است و مظهر است و هر كدام نماينده صفتي از صفات خدايند و فواعل دست يمناي خداست و قوابل دست يسراي خداست و به اين دو دست خدا كار ميكند حالا اگر دست راست بكشد دست چپ را و دست چپ مطاوعه نكند لميشاء اللّه و اگر دست چپ بكشد دست راست را و مطاوعه بكند اراد اللّه اين است كه در قرآن ميفرمايد لميرد اللّه انيطهر قلوبهم لكن اگر دست چپ دست راست را كشيد و رفت فقد اراد اللّه و حصل پس آنچه هست و نيست در ميان اين دو دست است و هريك جهتي از جهات اراده خداست و اراده خدا از آستين اين دوتا و در آينه اين دوتا ظاهر شده و ميشود پس بگو ماشاء اللّه كان حد جامع بين فواعل و قوابل و مالميشاء لميكن و اين دوتا چون مشية اللّهاند به نظر وحدت در اين دوتا كه نگاه ميكنيم ميگوييم خلق اللّه المشية بنفسها اين يك شيء است عالي دارد و داني دارد و اين دو دو جهت مشيتند و به نظر وحدت كه نگاه ميكني بگو خلق اللّه المشية بنفسها و به نظر تفصيل كه نگاه ميكني خلق بالا ميايستد و ينخلق پايين خدا آسمان و زمين درست كه ميكند خلق ميگوييم متكثر را كه ديديم ميگوييم ينخلق پس آن خيال را بايد برطرف كرد حالا با اين اسباب است اين زمين قوابلش مختلف است اگرچه به زبان آفتاب ميگويد اقبل لكن به زبان صخر ميگويد لااقبل و به زبان هوا ميگويد اقبل پس لميشاء اللّه تصعيد الصخر و شاء اللّه تصعيد الاهبية ميفرمايد اولئك الذين لميرد اللّه انيطهر قلوبهم و ميفرمايد و بكفرهم لعناهم و ميفرمايد و لو شاء لهديكم اجمعين و هكذا.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس هفتاد و چهارم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
و في الجمله معني وجود تشريعي معلوم شد و ظاهر شد كه از مشيت شرعي شبحي منفصل ميشود و آن شبح قائم است به آن مشيت و غني از ماسواي مؤثر خود و آن شبح بمادته و صورته قائم است به مؤثر خود ماده او شبح ماده مؤثر خودش است و صورت او هم شبح صورت او است و بمادته و صورته قائم به مؤثر و غني از ماسوي و اگر جميع ماسوي نباشند او هست و قائم به مؤثر خود است بعد از آني كه آن اثر پيدا شد بمادته و صورته كه هر دو نوعيند حصهاي از اين اثر در مواد عرضيه دنيا ميافتد و آن اثر بر اين ماده دنياويه ظاهر ميشود و همه مسأله اينجا است و در آن ماده ميافتد و در بطن اين ماده عرضيه صبغي از براي او حاصل ميشود و منصبغ به اين صبغ ميشود و در اينجا يك صورت ديگري و حالتي ديگري پيدا ميشود كه از آن شاخص به اين صفت و به اين حالت صادر نشده اگرچه ماده نوعيه و صورت نوعيه صادر شده باشد لكن اينجور چيز صادر نشده پس در اينجا يك وجودي پيدا ميشود كه ماده دارد و صورتي دارد و اين از مرآت است و هرگاه صورت را از اين نزع بكني آن ماده از اعلي و جانب شاخص آمده و در اين آينه منطبع شده پس احكامي كه در اين صورتي كه بر اين ماده عرضيه جاري ميشود تابع اين صورت است در جميع موارد چه در فقه چه در حكمت و احكام تابع صورند و صور تابع اسمايند پس از اين جهت كه صورت را از مرآت ميگيرد و احكام تابع صورت است بسا آنكه تو ببري از اين صورت و اعتبار به اين صورت نكني و حال آنكه اصل صورت از تو است و مطابق با تو است و محبوب تو است و حالا به واسطه صورت عرضيه مبغوض تو شده و مطروح تو شده و لعنش ميكني چنانكه براي لهو و لعب مرآتي ساختهاند كه انسان در او كه نگاه ميكند صورت حمار ميبيند يا صورت كلب ميبيند و در آن تدبيري كردهاند و اصل شبح از صورت شاخص آمده و از پيش او به هيئت انسان آمده لكن در آينه به صورت حمار شده حالا كه به هيئت حمار شده احكام تابع حمار شده پس اينكه بعضي از فقهاء تأمل كردهاند در اينجا و استصحاب حالت سابق را جاري كردهاند اشتباه محض است زيرا كه موضوع احكام اسماء است و موضوع اسماء صور است مثلا بفرمايد التراب طاهر و العذرة نجسة اسماء هم تابع صور است و هرگاه صورت صورت عذره شد و آن اسم عذره شد حكم حكم عذره است و نجس است ولكن وقتي صورتش تراب است و اسمش تراب است و حكمش حكم التراب است و پاك است پس احكام دائر مدار اسمائند و اسماء دائر مدار صورند پس ديگر شبهه كردن و استصحاب سابق جاري كردن اشتباه است پس در اين مقام عرضيه ماده عرضيه پيدا ميشود و صورت عرضيه و اينجا يك دقيقهاي است و آن اين است كه آيا ماده عرضيه چنان كه ميان منطقيين معروف است حصهاي از آن نوع است و واقعاً تحصيص ميكنند نوع را و ميآورند صورت شخصيه ميكنند يا اينكه ماده عرضيه حصه از ماده نوعيه نيست و حق مسأله را در مقام خود گفتهايم كه ماده نوعيه تحصيصپذير نيست و تقسيم بر او وارد نميآيد ابدا زيرا كه اگر تحصيص ميشد حصه نوعيه بايد تمام بشود اشتباه منطقيين كه همچو گفتهاند از اينجاست كه ميگويد ما يك من آب داريم اين را ده تكه ميكنيم و هر تكه اسم الماء برايش صادق است و غفلت كردند و گفتند فرس هم حصهاي از حيوان است با صورت فرسيت پس بنابراين اسم حيوان بر فرس صادق است و اين محض غفلت و عدم تعمق در مسائل است و غافلند از اينكه يك ماء را كه تحصيص كردي تحصيص كمّ يك من را ميكني و آن يك من قابل ده حصه كردن است كه هر حصه چهار سير باشد پس چهار سير عشر من است نه عشر ماء است و چهار سير عشر الماء نيست لكن اين يك مني كه تو اينجا داري شخصي از اشخاص الماء نوعي است پس اصل المائي كه تخصصي به يك من و دو من و صد من ندارد و ماء آن سيال بارد رطب است اما ماهيت الماء كميت يك من و دو من و سه من نيست و اين يك من و دو من و سه من مأخوذ در ماهيت الماء نيست و اين يك من از صور متممه عرضيه شخصيه دنيا است كه عارض الماء شده و مراد از الماء آن صورت مقومه است كه صورت نوعيه باشد حالا آن الماء تخصيص@تحصيص نشده و نميشود و در اين ارض تقطيع تو آلات قطاعه او را قطع نميكند اين چاقو را بكشي گوشت را ده تكه بكني و چاقوي تو اللحم دهري را نميبرد بلكه اين كم زماني را كه يك من است بريده و چاقو اللحم را نميبرد زيرا كه از اين نوع نيست اللحم پس اللحم در دهر است و مهيمن بر اين كارد تو است اين است كه مشايخ ما فرمودند كه اصل جسم اصلي انسان فوق هاضمه عرضيهاي است كه در اين دنياست و به اين جواب دادند از جواب شبهه ابنكمونه يهودي كه شبهه كرده بود كه زيد را ده نفر ميخورند و جزء خورنده ميشود حالا روز قيامت اكل را محشور ميكنيد يا مأكول را مشايخ ما در جواب گفتند اين به جهت ندانستن تو است كه نفهميدهاي آكل كيست و مأكول كيست بلكه اصل جسم اصلي زيد فوق هاضمههاي آكلين است و هاضمهاي آكلين مواد و صور عرضيه را هضم ميكنند به جهت آنكه هاضمه عرضيه است و اصل آن حقيقت جسم زيد فوق هاضمه است يا بگو توي شكم ميرود و بيرون ميآيد يا بگو نميرود اصلا و همه جا هست اين دخول و اين خروج مال عرضيات است يا بگو نميرود يا بگو في كل مكان است و معذلك او را هراسي از اين هاضمه و اين طبخ و اين آتش نيست بلكه عرض مي كنم كه آتش اين دنيا را اگر روشن كنند و مابين زمين و آسمان را پر كنند از آتش جسم اصل زيد به اين آتش نميسوزد از اين جهت ميگوييم گناه او را به نار اخرت بايد جزا داد و به نار آخرت او را معذب كرد و اين مواد عرضيه را اين آتش ميسوزاند وقتي كه اين جسم اصلي را اين آتش نميسوزاند پس اين آتش جزاي او نميشود و نعيم اين دنيا مطلقا نعيم او نميشود ابدا مثل تقريب بخواهيد ببينيد كه جميع سلطنت دنيا و نعيم دنيا را به كسي بدهند و قلب او محزون و معرض باشد مثل اين است كه او را در زباله خوابانيده و ابدا حظ نكرده و لذتي از اين سلطنت و اين نعيم نبرده پس نعيم او نيست و نعيم او همان يك نخود فرحي است كه براي او حاصل شود و آن يك نخود فرح از جميع ملك دنيا پيشش عزيزتر است و همان يك ذره سروري كه بر قلبش داخل كني و جميع مابين آسمان و زمين را پر از نعمت كنند و به او بدهند اين يك ذره سرور در نزد او بهتر است و آن عزيزتر است پس ابنكمونه فرق نگذارده مابين جسم اصلي و ماده عرضي ديده كه آكل ميآيد و مأكول را ميخورد و چون خورد مأكول جزء اين ميشود بلي مأكول جزء اين ميشود لكن مأكول ماده عرضيهاي است كه پيش زيد بالعرض بوده يك وقتي گوسفند بوده بلكه پيش گوسفند هم بالعرض بوده و پيش نبات بوده و هكذا بعينه مثل زنهاي صيغهرو است كه هر روزي خانه يك كسي است و اين مواد عرضيه مثل تبعهاي است كه در خانهها طواف ميكند هر روزي مال يك شيء است پس اينها را كه ميگيرند متعه را ميگيرند كه ماده عرضيه باشد و نه اين است كه اصل آن زوجه اصليه را ميتوانند از كسي بگيرند پس از اين بياني كه به طور اختصار عرض كردم غالبا در مسائل حكمت شبهه كه وارد ميآورند بيانش خودش جواب خودش را ميدهد خلاصه مقصود اين است كه ماده شخصيه كه در صورت نوعيه در ميآيد معلوم شد حصه از ماده نوعيه نيست نه اينكه قسم بايد حصهاي از مقسم باشد اين خطاي محض و غفلت محض است پس آن نوع در عرصه خودش هست و قابل تحصيص نيست و اين آيتي است براي خداوند عالم جلشأنه چون قابل تحصيص نيست پس به تحصيصهاي آلات عرصه محصص نميشود پس او اثنان نميشود به اثنانهاي در اين عالم پس لايثني و لايثلث و لا و لا و لا بلكه و لايتكثر پس اين كثراتي كه هست بر او وارد نميآيد و اين كثرات مطلقا پيش او نميرود پس او احديت دارد نسبت به اينها و او احد اعداد است بعد از آني كه او احد اعداد شد مثل واحد اين اعداد نيست كه در عرض اثنان اين و ثلثه اين بيفتد و مثل اويي را بتوان به او ضم كرد پس از اين جهت او لايثني و لايجزي از اينجا بفهميد كه خداوند عالم جلشأنه لايثني و لايجزي است و چطور احد است اينها آيت او است كه شما بدانيد خدا چطور لايجزاست نه اينكه خداوند عالم جزء صغيري است كه لايتجزي و آنقدر صغير باشد كه خلق عاجز باشند از تقطع او بلكه خداوند عالم عظيم است و كبير است و جليل است و واسع و عليم است قل اي شيء اكبر شهادة قل اللّه شهيد بيني و بينكم پس خداوند عريض الكبرياء است و عريض است ولكن معذلك لايثني و لايجزي به خلاف آن انواعي كه داشتيم كه اگرچه به تثنيه مادون مثني نميشدند لكن در عرض خود مثني ميشدند و اما خداوند نوع نيست براي افرادي بلكه خدا نوع الانواع نيست جنس الاجناس نيست نه اينكه نعوذ باللّه شيطان اغوا كند كسي را و خيال بكند نوعي است چنانكه اشرفي در اين افراد ساري است و چنانكه ذهب در جميع ما يصنع من الذهب ساري است و چنانكه بالاتر از اين معدني منطرق است و ساري است در جميع معادن و چنانكه جسم ساري است در معادن و نباتات و جمادات و به اينطور امر بالا ميرود تا به خداوند عالم برسد كه او جنس در اجناس و نوع در انواع باشد نعوذ باللّه كفر ميشود و خدا جنس الاجناس و منتهاي جنس بگيريم كفر صريح است و خدا جنس نميشود كه در تحت او انواعي باشد اگر از اين باب برويد تا پيش خدا و خدا را نوع بگيرند خدا را منتهاي خلق و از جنس خلق گرفتهاند و عارف به خدا نشدهاند وقتي انسان عارف به خدا ميشود كه خدا را ليس كمثله شيء بداند نه جنسي مانند اجناس نه نوعي مانند انواع نه شخصي مانند اشخاص اگر بعضي اشخاص گفتهاند كه از جمله واجبات اين است كه واجب است خدا را تو شخص بداني كه اگر خدا را شخص نداني نوع دانستهاي و در تحتش افراد بايد بداني و آلهه عديده قائل شدند جهالت را ببينيد به كجا ميكشاند شخص را حالا كه نوع نشد حالا بايد شخص باشد كه بدتر و كورتر و خداوند عالم نه شخص است نه نوع است و او مشخص اشخاص است و منوع انواع است و خداوند عالم مباين با حوادث است و خداوند نه نوع است و نه شخص است از اين جهت شخص در تحت نوع است اگرچه يك فرد بيش نباشد و خود منطقيين ميگويند الشمس وجود شخصي است در خارج به اينطور عقولشان حكم كرده كه بايد كه در تحت نوع باشد نهايت افرادش منحصر به واحد شده حالا هم چنين اگر خداوند عالم شخص باشد بر ايشان همين بحث وارد ميآيد شخص كه شد لامحاله در تحت نوع بايد افتاده باشد و اگر در تحت نوع افتاد ميبايد مركب باشد و از اين هم بعضيشان امتناعي هم ندارند كه خدا مركب باشد اردبيلي رحمه اللّه ميگويد از اين منعي نميتوان كرد كه تركيب عقلي در خدا باشد اگرچه مركب خارجي نباشد تركيب عقلي را منع نميكنيم و اين حرف غريبي است ميخواهيم بدانيم آنچه عقل تو ميفهمد عقل تو صدق است يا كذب است آنچه ميفهمد مطابق واقع ميفهمد يا مخالف واقع خدايي كه تركيب در آن به عقل خود ميفهمي مركب عقلي تو همين خداي خارجي مردم است يا غير از اين عقل تو اگر اين چيزي فهميده باشد صادق است يا كاذب است امورات عقليه كه در خارج منشأي ندارد آنها اكاذيب است پس آنچه در عقل ميآيد بايد صدق باشد آنچه در ذهن ميآيد اگر مطابق با اين خارج نباشد صدق نيست مركب عقلي يعني چه پس مركب عقلي معني ندارد چيز ديگري هم كه نيست وانگهي كه همين عقل تو و آنچه در عرصه عقول است جميعاً حوادثند و آيه قديم نميشوند و هرچه بر صفت حوادث شد حادث ميشود و آنچه هم ميفهمد حادث است پس مگو از اين قرار حدوث عقليش هم عيب ندارد نعوذ باللّه.
پس از آنچه عرض كردم معلوم شد كه اين شخص كه در خارج پيدا شده مادهاش حصهاي از نفس نوع نيست حالا كه مادهاش حصهاي از نفس نوع نشد نيست چيزي مگر اينكه شعاع آن نوع و ظل نوع اينجا بيايد ماده بشود به جهت آنكه حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما و ميان آن شخص و آن نوع چيز ديگر نميگنجد كه ثالث باشد از اين جهت ماده شخصيه شعاع است براي ماده نوعيه و ظل است براي آن و آن شعاع و آن ظل حصص ميشود در بطون اين مرايا و اين باز معني دارد و همه حكمت را نميتوان در يك مجلس گفت ببينيم چه معني دارد اين حرف كه شعاع او تحصيص ميشود يعني چه شعاع يك تخته از او صادر ميشود و آن يك تخته را ميتوان تحصيص كرد و به هر مرآتي حصهاي داد يا اينكه آن شعاع يك تخته نيست و ده شعاع از براي ده مرآت است و نميتوان همه حكمت را يكجا گفت مجملا شعاع يك تخته كه تمام آن تخته شعاع آن منير باشد همچو يك تخته تحصيص نميشود اگر يك تخته را تحصيص ميكنند و كل آن در اين ده مرآت منطبع است پس آنچه در يك مرآت است بعض شعاع است پس بايستي آن فرس معين بعض الحيوان باشد نه كل الحيوان و حال آنكه امر اينطور نيست بلكه آن ماده نوعيهايست و در اينجا مرآت معين و تمام آن در بطن اين مرآت پيدا ميشود و تمام آن در بطن آن مرآت و تمام آن در بطن آن مرآت پس:
دل هر ذره كه بشكافي | آفتابيش در ميان باشد |
و تمام آن آفتاب در اين آينه@ هست تمام آن آفتاب چون هست يعطي مادونه اسمه و حده پس تمام فرس در اين يك فرس آمده و صدق ميكند بر اين فرس حالا كل فرسي كه اينجا آمده عكس آن فرس نوعي است و اين عكس كل عكس فرس است نهايت مشخص شده به اين صورت شخصيه و به اين حدود مرآتي درآمده و پيدا شده حالا كه كل عكس در اين پيداست آيا مابين اين مرآت و مابين شمس نوع آيا بوني فاصلهاي است يا اينكه،
يار نزديكتر از من به من است | وين عجب تر كه من از وي دورم |
اين نوع نزديكتر از اين مرآت به مرآت است و او اقرب است از اين مرآت به مرآت يا اينكه مسافت بعيدي بايد اين نوع بيايد و به اين برسد بلكه اقرب است به او و يار نزديكتر از من به من است و او اقرب است از اين مرآت به مرآت و شبح او در اين مرآت از گريبان خود مرآت بيرون ميآيد و شبح شبح او است كه از گريبان اين مرآت منصبغا به صبغ هذه المرءات بيرون آمده و متهيئا بهيئة هذه المرآت بيرون آمده و اين ميشود شخصي از اشخاص شما ببينيد خود انسان در كجا ايستاده لكن حصه كه از خاك برداشتهاند آن را تربيت كردهاند انسانيت از گريبان خود اين حصه سر بيرون آورده و مثل آنكه توي آب بعد از آني كه جرم گرفت و آن جرمها بهم چسبيده و كمكم نضجي گرفت بحر و برد ليل و نهار از گريبان خود او حيات بيرون ميآيد و گرم ميشود اين حيات از كجا ميآيد و داخل اين جرمها ميشود بلكه از اندرون خود اين مواد حيات بيرون ميآيد و حيوانيت و انسانيت بيرون ميآيد بلكه نبوت بيرون ميآيد و ولايت بيرون ميآيد و همين نان و غذاست كه ميخورد عبداللّه۷ و در شكم او نطفه ميشود و ميآيد در شكم آمنه و آنجا طبع ميگيرد به طبع او و علقه ميشود و نضج ميگيرد و مضغه ميشود تا اينكه كمكم دنيا ميآيد ناطق به نبوت ميشود از كجا پيش آمده از خود اندرون مواد زمانيه سر بيرون آورده آن حقايق دهريه و آن غيوب جبروتيه از همين مواد سر بيرون آورده و او اقرب است به اين مواد از خود اين مواد حالا ديگر ميآيند يخه مرا ميگيرند كه اين غيبش كجاش است من چون ميبينم مدتي بايد حرف بزنم يك كلمه ميگويم لكن حالا چون مدتي حرف زدهام معلوم شده غيبش اين صفت است نه اينكه بايد سوراخش بكني و از مغزش غيب بيرون آوري لكن دهري كه هست به آن صفتي كه عرض كردم آن غيب اجسام است و او را تخصصي به فلك و زمين نيست و تخصيصي او را به مشرق و مغرب و جنوب و شمال نيست همين زيدي كه امروز تولد كرده است قربش به زمان عهد آدم۷و قربش به زمان مقارين قيامت يكي است هيچ تفاوت نميكند و قربش به آسمان و به زمين هيچ تفاوت نميكند نهايت اين جسمي كه ساخته شده در اين جزء زمان ساخته شده و آن حقيقت از گريبان اين سر بيرون آورده به جهت آنكه اين حصه مناسبت به او دارد و كاشف از او شده و اين از آنجا سر بيرون آورده والسلام.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس هفتاد و پنجم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: اعلم انه۹ لماكان في كل مرتبة مؤثر جميع مادونه الي آخر.
في الجمله شرح مراتب تشريع و تكميل شد به طور اختصار و اما مراد ما از تأثير مقام ايجاد ما لميكن است و درك اين معني بسيار بسيار مشكل است زيرا كه ميفرمايد لاكيف لفعله كما لاكيف له و چيزي كه لاكيف له شد درك كيفيت آن از جمله امور صعبه است و نديدم جايي مشايخ ما نوشته باشند يا اينكه در درسي چيزي بيان كرده باشند و بسيار بسيار امر مشكلي است حتي آنكه پسر ملاعلي نوري آمده كربلا و جايي ميهمان بود من هم آنجا ميهمان بودم چراغ گذارده بود از او پرسيدم اين نور چراغ چگونه از چراغ پيدا ميشود گفت اين شعاع اوست گفتم اين شعاع تعبير به لفظي ديگر آورده و كاشف از معني نشد گفت تجلي او است گفتم اين هم لفظي ديگر من نميفهمم چطور تجلي او است گفت فاضل او است و فضل او است گفتم اينها تعبير ديگر است و لفظي ديگر است و از اين قبيل مكرر گفت من گفتم اينها كاشف مسأله نشد بقيه و فضل و فاضل او است و تجلي او است و نور او است كلش لفظ است و كاشف از مطلب نيست بعد كيفيت مجلس و صحبت را خدمت سيد مرحوم عرض كردم و عرض كردم شما شرح بفرماييد ايشان هم فرمودند بلاكيف و ديگر هيچ چيز ديگر نفرمودند و حقيقتاً مسألهايست كه داخل مسائل عظيمه مشكلهاي است كه بسيار مشكل است و انسان اگر بداند در اين چيزي بيان او درس مشكل است از اين است كه بعد به سيد مرحوم عرض كردم كه خدا بلاكيفش اعظم است از اين و آن را به ما فهمانيديد و شما توحيد تعليم ما كردهايد و اين را نميفرماييد باز هم چيزي نفرمودند. باري مقصود اين است كه اگر انسان چيزي بداند بيانش مشكل است لكن مسألهاي كه از آن اعظم است و مشكلتر انسان بياني از آن ميكند و از آن چيزي ميفهماند به همانطور بيانهايي كه در توحيد ميكند با وجودي كه قدسش خيلي بيشتر است معذلك مطالبي چند ميگويد در اين مسأله هم ميتواند مطالبي چند گفت لكن حالا اين الفاظ كاشف بشود از معني حقيقي نخواهد شد چنانكه از ذات خدا الفاظي چند گفته ميشود و كاشف نيست اينجا هم همينطور نهايت الفاظي چند گفته ميشود تا ذهن مستمع متوجه مطلب شود و اگر نصيب او هست بفهمد نه از اين الفاظ و نه از اين دلالات زيرا كه اين الفاظ و اين دلالات به سوي مثل خود اشاره ميكند و به سوي خود دلالت ميكند و اينها پيش از معاني خود نميروند معاني ارواح الفاظند و همجنس الفاظ است و دلالت بر بيش از معاني خود نميكنند و آن مطلب دخلي به معاني ندارد و آن مطلب معاني الفاظ و ارواح خلق نيست اين است كه ميفرمايد ان قلت هو هو فالهاء و الواو كلامه مقصود اين است كه به هو هو نميتوان به او اشاره كرد پس چه جاي ساير الفاظي كه تصريح است و هو كنايه است و مودي او نيست چگونه تصريح كاشف ميشود به هرحال براي اين مطلب بياني بايد كرد به قدر كفايت اينجا اين مسأله را كه چگونه فعل از فاعل پيدا ميشود و تأثير از مؤثر فهميده نميشود مگر چند كلمه در خود آن ذات و آن مؤثر گفته شود تا آنكه از آن خيالهاي خامي كه در مؤثر ميكرديم از آنها منصرف شويم تا آن وقت درست بيايد اينجا و الاّ ما آن خيالهاي خامي كه ميكرديم كه مؤثر را نازل ميكرديم تا ميآورديم تا منزل حس مشترك و به او صورت ميداديم آن وقت فعل از او ميخواهيم و حركات انتقاليه از او ميخواهيم اين خيالهاي خام كه ميكنيم اشكالها آنجا پيدا ميشود و اگر ما مؤثر را كماينبغي بشناسيم اين حرفها ميرود از پي كار خودش پس به طور اختصار گفته ميشود كه ذات خداوند عالم جلشأنه احد است و جميع مسائل توحيد در اين سه حرف است كه الف و حاء و دال باشد و جميع مسائل توحيد كائنا ماكان بالغا مابلغ و جميع ما قاله القائلون و جميع ما سيقولونه الي يوم القيمة از اين سوره قل هو اللّه احد كه قطبش همين احد است بيرون ميآيد از اين است كه ميفرمايد كه چون خدا ميدانست كه در آخرالزمان قومي ميآيند كه تعمق در توحيد ميكنند خداوند اين سوره را نازل كرد براي متعمقين در توحيد و متعمقين در توحيد دو معني دارد يا تعمق در توحيد ميكنند كه ميخواهند به عمق حق برسند خداوند عالم چون ديد اينها مستعد بودند براي هدايت اين سوره نازل شد و يك معني ديگر تعمق هم شكوك و شبهات زياد را پيجويي كردن است و تعمق در وضو خوب نيست يعني پيجويي شبهات و شكوك و وساوس حالا چون خداوند عالم ميدانست كه در آخرالزمان قومي ميآيند كه وسوسه بسيار در توحيد ميكنند خدا اين سوره را نازل كرد تا اين سوره عمودي باشد براي هدايت آنها كه هر وقت راه را گم كنند برگردند و بيايند توي همين و اين علمي باشد براي هدايت آنها و حجتي تمام باشد براي اهل تعمق علي اي حال خداوند عالم جلشأنه احد است و معني احد اين است كه از جميع كثرات زمانيه و از جميع كثرات دهريه و از جميع كثرات سرمديه مبرا و منزه باشد و چنان باشد كه نباشد در او ذكري از براي ماسوي نه امكانا و نه كونا و نه عينا بلكه ذكر ماسوي در او نباشد نه نفيا و نه اثباتا زيرا كه نفيا هم باز ذكريست لقوله۷النفي شيء معني نفي غير معني احديت ذات است اگر نفي در آنجا پيدا شود غير او در آنجا پيدا شده و او را از احديت انداخته پس خداوند عالم جلشأنه احد است و احد آن است كه از براي او حد نباشد و هرچه از براي او حد است احد نيست و احد آن است كه حد از براي او نباشد و اگر صاحب حد باشد محدود ميشود و محدود غير از حد است و محدود مثني شد حكما و حد غير محدود است مسلما و هر حكيمي اين را فهميده پس خداي احد بايستي غير محدود باشد و اين غير محدودي در جميع جهات مقصود است نه در جهت واحده به اين معني كه نه اينكه خدا محدود است در حدود يعني در رتبه ازليه خود وجود او رفته تا يك جايي كه آنجا مقطع وجود او است و آنجا منقطع شده است مثل اينكه اين كتاب حدي دارد كه آنجا كه آمد آن طرف معدوم است و در ميان اين حد موجود است و در وراي اين حد معدوم پس خداوند عالم به اينطور نخواهد بود و چون خدا خداي كل است محدوديت او هم بايد نسبت به كل باشد اين كتاب فردي از افراد زمان است مقطع وجود او ميرود تا به جسم زماني ديگر ميرسد لكن خدا خداي كل است پس خداوند عالم نه چنين است كه يك حد وجود او تا محدب كره امكان راجح آمده باشد واز آنجا كه فرود آمدي ديگر فارغ باشد از خدا و خدا نباشد و آنجا از محدب امكان راجح كه بالا رفتي در عرصه احد و ازل خواهي رفت همچو چيزي نيست و نه اين است كه خداوند عالم آمده باشد و امكان راجح را پر كرده باشد و آمده باشد تا محدب وجود راجح و آنجا ديگر فارغ از خدا باشد اگر همچو چيزي بود خدا شبيه به امكان راجح بود باز نشد و نه اين است كه خدا عرصه وجود راجح را پر كرده باشد و آمده باشد تا محدب امكان جايز و در امكان جايز نباشد كه اگر همچو چيزي بود خدا شبيه به عرصه رجحان بود و نه اين است كه خدا آمده باشد و پر كرده باشد عرصه امكان جايز را و محدود به وجود جايز شده باشد و نه اين است كه آمده باشد و وجود جايز را پر كرده باشد و محدود به عقل شده باشد و ديگر بعد از آن نباشد و نه اين است كه پر كرده است فضاي عقول را و تا محدب ارواح و رقايق آمده باشد و ديگر در ارواح نيامده باشد و نه اين است كه پر كرده است فضاي ارواح و رقايق را و بعد از آن ديگر به عرصه نفوس نيامده باشد و كذلك نه اين است كه عرصه نفوس را پر كرده و به طبايع نيامده و نه اين است كه طبايع را پر كرده باشد و به مواد نيامده باشد يا به مواد هم آمده و عرصه او را هم پر كرده و به عالم اجسام نيامده و يا آنكه به جسم آمده و در عرش و در كرسي و افلاك و عناصر نيامده فهو في كل مكان و لايخلو منه مكان پس خيال نكند كسي مثل خيال جهال كه اگر كسي برود تا زير عرش نيزه فرو كند به شكم عرش از آن طرف سر نيزه بيرون ميآيد و سر نيزه در يك فراغي است پشت عرش اينها خيالات جهال است و نه اين است كه ما برويم از محدب امكان بگذريم و از آنجا كه گذشتيم سر ما كه بيرون برود از محدب امكان توي عرصه ازل سر بيرون كنيم و اين جوره خيالات واهيه را كه ميكنند آن اشكالها براشان دست ميدهد از اين بابها و اگر انسان اين خيالات واهيه را نكند ديگر شبهه نميكند كه بلكه دو خدا باشد اين حرف معني ندارد اگر داخل ممتنعات است در ذهن او و معني خدا را فهميده دانسته كه اثنينيت امتناع بحت دارد در ذات خدا چطور ميتوان شبهه كرد كه شايد دو خدا باشد اين به جهت اين است كه خدا را دو نفر خيال ميكنند دو نفر شخصي آني كه او صالح براي اين است كه در جميع اين صور مصور شود برهان بر امتناع او نيست ممكن است باشد آن خدايي كه دوتا و سه تاش جايز است برهان بر امتناع او جايز نيست صد هزار او هم جايز است آن جور خدايي كه تو خيال كردهاي اين امكان دارد و چون امكان دارد من برهان بر امتناع ممكن چگونه بياورم آن برهانهايي كه آنها ميآورند به برهان امتناع تسلسل را باطل ميكنند ميگويند كه اين سلسله علل و معلوم منتهي به يك جايي ميشود آن خداست خوب چه چيز لازم اين افتاده پس از اين قرار بايد متناهي باشد يعني آن آخريش خدا باشد و اين همينطور برود الي مالانهاية له چه ضرر دارد ممتنع است تصور ديگري ميگويند لامحاله اين سلسله علل و معلول معدود است و هر معدودي متنقص است عجيب است خدا ميداند كه سلسله علل و معلول معدود است و هر معدودي متنقص است اگر ما صد تا از اين علل كم بكنيم كم ميشود پس متنقص است پس بايد متناهي باشد سلسله علل حكما به يكي و آن يكي خداست پس خدايان عديده نيست به اين برهان كه سلسله علل منتهي ميشود و منتهياليه خداست حالا همچو خدايي كه اخري علل باشد و انتهاي به او را به نقصان عدد ميخواهند ثابت بكنند همچو خدايي خدا نميشود و به اينطور برهان توحيد ميخواهند ثابت كنند خدا رحمت كند صدوق را ميگويد البرهان علي ان اللّه واحد و ليس بازيد و محال است برهان بر اين اقامه بتوان كرد زيرا كه هرچه واحد شد ممكن است اثنان هم بشود چه برهان بر امتناع حوادث است و حوادث ممكنند پس چون مردم خدا نفهميدند شخص خيال كردند و لامحاله همين كه شخص شد اشخاص از ممكنات است پس اول خدا را بايد فهميد اول معني وجوب را بايد فهميد بعد احديت را ثابت كرد شما اگر با كسي مباحثه ميكنيد به او بگوييد اول شرح معني واجب الوجود را بكن ميخواهم بدانم اين خداياني كه ميشمارد بايد قديم باشند يا حادث بگو ببينم معني واجب را تعقل كرده يا اينكه يك شخصي را همينطور اسمش را ميخواهي خدا بگذاري يا اينكه معني وجوب و صفت وجوب را فهميده پس اگر ميفهمد معني وجوب را كه امتناع ماسوي است با او خودش ميگريزد از اين شبهه كه بلكه دوتا باشد واجب يا دوتا معقول نيست ابدا و علي اي حال در صدد اينها نبوديم ميخواستيم بگوييم واجب و قديم و خدا محدود به حد نميشود اينطور كه شد مثني نميشود نه در عرض خودش كه براي او عرضي نيست نه در طول و نه در سلسله طوليه نه در سلسله عرضيه مترتبه و نه سلسله عرضيه غيرمترتبه و خداوند عالم محدود به حد هيچ يك از اينها نيست در هيچ حدي نه اينكه بگوييم مثل اينكه مشيت مؤثر كل است بعد از آن آثار او است حقيقت محمديه مؤثر كل است بعد از آن هرچه هست آثار او است همچو باشد كه او باشد و مؤثر به همه باشد حاشا كه محدود باشد پس مشيت محدود به آثار خود ميشود و او محدود نميشود همچنين حقيقت محمديه محدود به انبياء ميشود و هكذا به هيچ وجه من الوجوه و هيچ نحو از انحاء تحدد محدود نميشود ابدا اين مسأله را انسان بايد مسلم داشته باشد بعد از آنكه مسلم شد ميگوييم اين خدايي كه محدود به حد نيست محدود به حد در هيچ چيزي نيست همه الفاظش آنچه بگويم نامربوط است لكن چون تقديس است و براي فهمانيدن ميگويم اگر بگويم خدا عصا نيست كفر نگفتهام براي طفل همينطور بايد گفت اين پايين كه آمد آدم بايد همچو بگويد تا اطفال بفهمند پس خداوند در هيچ حد محدود نيست پس ميگويم كه ميگوييم من حيث اللون خداوند محدود به الوان نيست محدود به كيوف نيست محدود به كموم نيست محدود به اوقات و ازمنه و آنات نيست محدود به امكنه نيست محدود به رتب نيست محدود به جهات نيست محدود به آجال نيست محدود به اوضاع نيست به هيچ چيزي و به هيچ جهت حدي از حدود خداوند نيست نه اينكه از اين محدودي مقصودمان كم تنهاست بلكه از جميع جهات حدود بايد نفي حد از خدا كرد اين است كه حضرت امير ميفرمايد كمال التوحيد نفي الصفات عنه زيرا كه صفات جميعاً از عرصات حدودند و نفي جميع را بايد كرد پس خداوند عالم موصوف به صفتي نيست لشهادة كل صفة انها غير الموصوف يعني حد غير محدود است و شهادة كل موصوف انه غير الصفة به جهت آنكه محدود غير حد است و شهادة الصفة و الموصوف بالاقتران حد و محدود اقتران است و شهادة الاقتران بالحدث الممتنع عن الازل به جهت آنكه اقتران قارن ميخواهد زيرا كه اقتران قبول قرن است و قبول قرن يك قارني ميخواهد كه قرن هذا به هذا كند فاقترن شود پس لامحاله نفس اقتران دليل حدث است پس الاقتران دليل الحدث حكما فاللّه منزه من جميع الحدوث و صفات الحدوث.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
و مروي است كه حضرت ابراهيم خليل در كوه بيت المقدس از پي مرتعي ميگشت براي گوسفندانش صدايي شنيد رفت ديد عابدي است عبادت ميكند فرمودند لمن تصلي قال لاله السماء فرمود غير از تو از قومت كسي ديگر مانده عرض كرد خير فرمودند از كجا ميخوري عرض كرد از اين درخت در تابستان ميچينم و در زمستان ميخورم فرمودند منزلت كجا است عرض كرد اشاره به كوه كرد فرمود كه مرا ببر عرض كرد در راه آبي است كه نميتوان رفت پس آن حضرت را برد فرمودند اي الايام اشد عابد گفت يوم الدين يدان الناس بعضهم من بعض فرمود دستهاي خود را بلند كن و دعا كن كه خدا من و تو را حفظ كند از شر آن روز عرض كرد كه مدتي است دعا ميكنم و دعاي من مستجاب نميشود فرمود سببش اين است كه خدا ميخواهد صداي تو را بشنود از اين جهت پس انداخته است فرمود مطلبت چه بود عرض كرد وقتي طفل صبيحي را ديدم همراه گوسفنداني گفتم از كيستند گفت از ابراهيم خليل الرحمن پس دعا ميكردم كه خدمت خليل خدا برسم حضرت فرمودند حالا دعاي تو مستجاب شد من آن خليلم پس برخواستند و معانقه كردند پس پيغمبر ما هم وقتي مبعوث شد معانقه را مقرر فرمود. و حضرت امام محمد باقر فرمودند كه هركه بعد از نماز عصر جمعه صلوات آن را بخواند نوشته ميشود براي او صد هزار حسنه و محو ميشود از او صد هزار سيئه و برآورده ميشود براي او صد هزار حاجت و بلند كرده ميشود براي او صد هزار درجه. و حضرت صادق۷ فرمودند من صلي علي النبي و آله بهذه الصلوات خرج من ذنوبه واللّه كهيئة يوم ولدته امه صلوات اللّه و صلوات ملائكته المقربين و انبيائه و رسله و جميع خلقه علي محمد و آل محمد و السلام عليه و عليهم و رحمة اللّه و بركاته و هر كه صد مرتبه صلوات بفرستد خدا و ملائكه هزار مرتبه بر او صلوات ميفرستند. و در تفسير عسكري۷ است كه خداوند سيصد و شصت هزار ركن براي عرش خلق فرموده و به هر ركني سيصد و شصت هزار ملك موكل گردانيد كه اصغر آنها جميع آسمانها و زمينها را يك لقمه ميكند و مثل لقمهاي است در بيابان وسيعي و به روايت بحر المناقب مثل مورچه كه در مفازه باشد كه بيابانست پس امر فرمود كه عرش را برداريد قدرت بر حركت دادن نداشتند پس به هشت نفر اينها فرمود عرض كردند چگونه برداريم و حال آنكه جمعيت عاجزند پس فرمود كه كلماتي تعليم شما ميكنم كه بر شما آسان شود و سبك بسم اللّه الرحمن الرحيم و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين پس برداشتند مثل مويي بر دوش مرد قوي پس باقي را فرمود كه طواف كنيد حول عرش و اصحاب تعجب كردند پس رسول خدا۹ فرمودند اين همه كه شنيديد اعمال يك نفر از امت مرا حمل نتوانند نمود عرض كردند آن مرد كيست فرمود كه سعد بن معاذ انصاري است كه صاحب اين كرامت است به جهت محبت و توصيفي كه به ابن عمم علي دارد و به عمل آورد وقتي كه با اصحاب خود نشسته بود كه علي گذشته بود با سر پوشيده و سعد آن جناب را نشناخته بود و با پاي برهنه سوي آن حضرت دويد و دو دست و ميان دو چشم و سينه آن حضرت را بوسيد بابي انت و امي و تحيات بسيار نموده بود پس خداوند واجب كرد براي او به جهت عملش ثوابهايي را كه اگر آن ملائكه بنويسند آن صحيفهها را آن ملائكه عرش نتوانند برداشت و چون سعد فارغ شد از مكالمه با علي بعض اصحاب سعد به او گفتند كه تو خيلي مقربي نزد رسول و معذلك دست علي را ميبوسي فرمود كه شما نميدانيد ثواب اسلام به محبت محمد و علي است و عدوات دشمنان ايشان پس رسول فرمودند اي سعد اگر مردي صد هزار برابر عمر دنيا زندگاني كند و صد هزار برابر اموال دنيا را در راه خدا انفاق كند و جميع عمر خود را روزه بگيرد و شبها به عبادت بايستد پس خدا را ملاقات كند با دشمني محمد و علي صلوات اللّه عليه او را سرنگون در جهنم اندازند و اعمالش را باطل سازند و رسول خدا۹ فرمود به سعد بشارت باد تو را كه ختم عمرت به شهادت ميشود و به دست تو قومي از كفار كشته ميشوند و براي مردن تو عرش خدا ميلرزد و به سبب شفاعت تو به عدد موهاي حيوانات قبيله بنيكلب از خلق داخل بهشت گردند اللّهم بحرمة سعد و نظرائه عرف بيننا و بينهم بحقهم يا كريم آمين رب العالمين.
و معصيتكاران مسخ ميشوند در قيامت به اين صور: قپان داران به صورت ميمون و حرامخواران خوك، رباخواران پا در هوا و سرنگون، علماء و قاضيان كه عملشان مخالف قولشان بود زبان خايان، موذيان همسايه دست و پا بريده، چغليكنان نزد سلطان و حكام آويخته به درخت خرما، تابع شهوات و لذات به صورت مرده متعفن، فخر كن به لباس آتش، و پادشاهان بد به صورت شيران و بدخلقان و صاحبان غضب به صورت درندگان و حيلهبازان به روباه و قطاع طريق به سوسمار و سخنچين به عقرب و ديوث به گربه ماهي و حريص به مورچه و موش و جوانان خائن به صورت گرگ و مخنث به خوك كه علف را ميگذارده فضله آدم ميخورد و فحاش به سگ و مبدع به مار و لاطي به فيل و غيبت كن به كركس و ديوث به صورت جريث و زن بدخلق به صورت عنكبوت و زني كه از حيض و نفاس اجتناب نكند به خرگوش.
و اميرالمؤمنين۷ فرمودند هفده تن از آدمي مسخ شدند لاطي به فيل، و زني در بنياسرائيل كه از جنابت و حيض غسل نميكرد به عنكبوت، و مردي وزير حيلهباز به روباه، و مردي چهل روز از مائده عيسي خورد و ايمان نياورد خرچنگ، لاكپشت زني بود زانيه با داماد خود، زنبور زني بود كه با شوهرش جادو ميكرد، خرگوش در راه مكه دزدي ميكرد، سوسمار غارت مال مردم كرد از بنياسرائيل، خوك چهل نفر از بنياسرائيل كه روز شنبه ماهي گرفتند، كلاغ قاصد دروغ بود به شهرها، ميمون زن زانيه از يهود، جغد ادعاي خدايي كرد اول كسي، موش زن رقاص در عزا، طوطي مردي بردهفروش دروغگو، قمري زني بود كه خود را براي مردم زينت ميكرد، خرس زاني، عقرب مرد نباش.
و حضرت رسول۹ فرمودند به ابيذر; يا اباذر كن علي عمرك اشح منك علي درهمك و دينارك و در حديث است المؤمن نومه كنوم الغرقي و اكله كأكل المرضي و بكاؤه كبكاء الثكلي و حضرت امام محمد باقر۷ فرمودند كه خدا فرمود به داود كه به دانيال بگو انك عصيتني فغفرت لك و عصيتني فغفرت لك و عصيتني فغفرت لك فان عصيتني في الرابعة فاني لماغفر لك پس شب برخواست و عرض كرد كه داود رسول خبر آورد چنين و چنين فوعزتك ان لمتعصمني لاعصينك ثم لاعصينك ثم لاعصينك و رسول فرمودند لايموتن احدكم الاّ و هو يحسن الظن باللّه و حضرت امير۷ فرمودند سيئة تسؤك خير من حسنة تعجبك و به حضرت صادق۷عرض شد رجل يعمل عملا و هو خائف مشفق ثم يعمل من البر فيدخله العجب اي الحالين احسن فرمود هو في الحالة الاولي احسن منه في حال عجبه و پيغمبر فرمود كه وحي شد به داود يا داود بشر المذنبين كه پشيمانند و انذر الصديقين كه مغرور نشوند كه هر بنده را كه به حساب وادارم هلاك ميگردد و وارد شده است كه زاهدي هفتاد سال خدا را عبادت كرد و اعتماد تمام به عمل خود داشت و خدا خواست كه آن مرض مهلك را از او بكند در بياباني تشنگي بر او غالب قريب به موت فرشتهاي با قدح آبي از جانب خدا بر او ظاهر شد آب طلبيد گفت بي بهاء نميدهم گفت عبادات خود را بده زاهد گفت ده سال عبادت خود را دادم گفت تا همه را ندهي نميدهم ديد چارهاي نيست و جان عزيز است ناچار هفتاد سال عبادت را داد و كفي آب خورد پس ملك گفت عبادتي كه بهاي او قدح آبي باشد اين همه عجب و غرور نميخواهد برو خودبيني از سر بيرون كن.
گويند در سال تنگي، بزرگي وجهي به غلام خود داد كه به جهت يكي از صلحاء و عباد كه پيشنماز بود برد و آن زاهد قبول نكرد و گفت كه آقاي خود را دعا برسان و بگو كه نمازهاي من قابليت اجرت ندارد.
و منقول است كه روزي داود۷ گفت كه امروز خدا را عبادتي كنم كه هرگز عبادتي مثل آن نكرده باشم پس به محراب عبادت رفت و هرچه توانست سعي نمود بعد از فراغ ناگاه وزغي پيدا شد و گفت اي داود آيا تو را اين عبادت خوش آمد گفت بلي وزغ گفت من هر شبي خدا را هزار تسبيح ميگويم و با هر تسبيحي هزار حمد منشعب ميشود و در زير آب هستم و صداي مرغي را در هوا ميشنوم و گمان ميكنم كه او گرسنه است پس به روي آب ميآيم كه مرا بخورد بيآنكه گناه كرده باشم.
وارد شده كه روزي حضرت موسي از شيطان پرسيد كه چه گناه است كه هرگاه پسر آدم او را بكند تو بر او مسلط ميشوي؟ وقتي از خود راضي ميشود و خيرات خود را بسيار و معاصي خود را كم ميبيند و حضرت باقرالعلوم فرمودند كه دو نفر وارد مسجد شدند يكي عابد و يكي فاسق پس عابد فاسق و فاسق عابد او عجب كرد و اين نادم شد و استغفار كرد التائب من الذنب كمن لاذنب له.
@ تايپ اين درس و درس بعدي از روي نسخه خطي به شماره (س ۱۰۴) ميباشد@
@مقابله اين درس و درس بعدي از روي نسخه خطي به شماره (س ۱۰۴) ميباشد@
(درس هفتاد و ششم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فصـل: هذه النفس الي آخر.
جميع آنچه پا به عرصه امكان و كون گذارده كمالات اللّه است و جميع آنها ظهورات و تجليات كمالات حق است و جميع جهات كماليه بالفعل موجود است و خداوند عالم انتظار حدوث كمالي از براي خود ندارد و چون ندارد پس جميع جهات كماليه بايستي دفعةً و بالفعل موجود باشد و در ميان آن كمالات نسبت بعض را كه به بعض بدهيم تدرج دارد و اين تدرج با اينكه همه در نزد خداي احد حاضر باشند منافاتي ندارد.
پس در نزد خداوند عالم جميع آنها گذاشته است و گذاشته خواهد بود الي مالانهاية له و جميعاً يك دفعه از براي خدا موجود است خداوند انتظار حدوث فردا را ندارد امروز را امروز ميبيند الان در سر جاي خود فردا را هم فردا ميبيند در سر جاي خود و هكذا جميع آنچه بيايد ابدالابد و جميع آنچه گذشته هر چيزي را در سر جاي ميبيند به يك نظر در يك محضر و اين توصيف كه عرض كردم اين سخني را كه گفتم توصيفي است كه از ادراك عقل درك اين سخن بيرون است زيرا كه عقل در رتبه تدرجات افتادهاند و استحضار جميع اشياء را دفعةً واحدةً نميتوانند بكنند پس از اين جهت ممكن نيست هيچ كس از اين خلائق متدرجه درك اين را بكنند و عقل از متدرجات است بلي چيزي از اين را فؤاد درك ميكند و غير از فؤاد نميتوانند درك اين مسأله را بكنند بلي به استدلال لفظي و به علم مجادله و تعلم ميتوان الفاظ آن را ياد گرفت ولكن شخص برسد و اين حالت را بفهمد كه چه حالت است به جز به نظر فؤادي نخواهد شد پس جميع آنچه هست و جميع آنچه بوده و جميع آنچه خواهد بود جميعاً در نزد خداوند عالم جلشأنه حاضرند به يك حضور و همه كمالات خدايند و همه جمال خدايند اما جمال خدايند نه اينكه جمالي باشند كه بر روي او چسبيده باشند مثل جمال زيد كه تخطيطات و حدود صورت زيد است و به او چسبيده.
مثلي عرض كنم مثلي است تقريبي به همين قدري كه ذهن از اين عالم منسلخ بشود نه اينكه به او برسد در واقع و آن اين است كه چنانكه آفتاب در آسمان است و نورش در زمين و اين نور جمال آفتاب است و هيچ دخلي هم به آفتاب ندارد همچنين خلق هم دخلي به خدا ندارند ولكن جمال خداوندند و كمال اويند و معذلك اينها در رتبه خود هستند و از رتبه خود نميگذرند و از براي اين خلق مبدئي است و منتهائي است و در مابين اين دو تدرجاتي است به نظري و لحاظي ميگوييم خداوند عالم نسبتش به مبدء اين خلق مثل نسبتش به منتهاي اين خلق است قربش به بعض اين خلق مثل قربش است به بعض ديگر الرحمن علي العرش استوي اي ليس شيء اقرب اليه من شيء آخر هيچ چيزي از اين خلق اولي به خدا از چيز ديگر نيست بيابيد كه دقيق است و كم كسي متحملش ميتواند در نزد خداوند عالم نور احكي از ظلمت نيست در نزد خداوند عالم عالي اقرب از داني نيست زيرا كه به نظري در نزد او نه اين حاكي هست نه آن حاكي نيست و هم اين حاكي است و هم آن حاكي است نه اين كمال هست نه آن كمال نيست و هم اين كمال است و هم آن كمال و خداوند عالم نه نسبتي به اين دارد نه نسبتي به آن دارد پس هيچ يك از خلق اولي به ذات خدا از شيء ديگري نيستند و اقرب به خدا از شيء ديگري نيستند مپنداريد كه آنهايي كه قرب خدا تحصيل كردهاند مسافت ميان آنها و خدا نعوذ باللّه كمتر است از ديگران يا آن مبادي كه هستند آنها به خدا نزديكترند از منتهيات حاشا هو الذي في السماء اله و في الارض اله فرق نميكند محدب عرش نسبت به خدا با تخوم ارضين بنابراين نور در نزد خدا اولي از ظلمت نيست لطائف در نزد خدا اشرف از كثائف نيست غيب در نزد خدا اقرب از شهاده نيست ارواح در نزد او اولي از اجسام نيست عقل در نزد او اولي از جهل نيست نبي در محضر او اولي از شيطان نيست سجد له سواد الليل و نور النهار بدون تفاوت همه در نزد خدا يكسانند و از براي اين حرفها اگرچه مكرر شنيده شده نتايج هست و اين حرفها مقدمات است براي مطلبي عظيم كه انسان لابد است اين حرفها را بزند تا مطلب از توي آن بيرون آيد مثل كسي كه لفظ آب ميخواهد بگويد اول الفي ميگويد بعد بائي ميگويد تركيب كه ميكند اينها را آب فهميده ميشود يا اول ميگويد الفي بعد ميگويد بائي بعد جيمي بعد دالي ابجد تركيب ميشود و كلمات كه نهايت ندارد جميعش هم از همين بيست و نه حروف است براي هر مطلبي اين حروف را پس و پيش ميكنند مطلب خود را از آن بيرون ميآورند پس مبتدي نبايد خيال بكند كه من اينها را ميدانستم اينها بيست و نه حروف است كه از تركيب اينها نتيجههاي عظيمه حاصل خواهد شد.
پس خداوند عالم نسبتش به اعالي خلقش با اداني خلقش يكسان است در هيچ چيز خدا اشد ظهوراً از چيز ديگري نيست همينطور كه در مبدء ظاهر است در منتهي ظاهر است و مپنداريد كه وجود براي خدا احكي باشد از ماهيت يا اقرب به خدا باشد از ماهيت يا اشبه به خدا باشد از ماهيت و ماهيت نباشد يا احجب باشد يا ابعد باشد حاشا جميعاً در نزد او يكسانند و خدا خالق نور و ظلمت و وجود و ماهيت و قرب و بعد همه هست پس تمام سر در آن است كه آن را پيدا كنيد كه در نزد او وجود احكي است از ماهيت مبدء اقرب به او است از متهي وحدت اولاي به او است از كثرت اگر او را شناختيد كاري كردهايد و اگر او را نشناختيد نسبت به خداي جليل جميع كاينات من جميع الجهات يكسانند و چون چنين است هيچ كس نميتواند در نزد او استعلاء بر ديگري بجويد اگر آن يكي بگويد من كمال خدايم آن ديگري هم ميگويد من هم كمال خدايم اگر يكي بگويد من جمال خدايم آن ديگري هم ميگويد من هم جمال خدايم پس هيچ كس را فضيلت بر كسي ديگر نيست در نزد خدا و چون حفظ مقامات را نكردهاند و وضع هر چيزي را در جاي خود نكردهاند و گوشهاي از اين را ديدهاند خبط كردهاند و اين حرفها را زدهاند و اين نامربوطها را گفتهاند كه اينها همه ظهور حق است و عاشق همه ميشوند كه همه ظهور مولي الموالي هستند و ميگويند يهودي خوب است نصراني خوب است همه ظهور حقند و از اين مقام غافل شدند و اين مقام تشريع را دست برداشتند و به همان مقام اكتفاء كردند. اين را بدانيد كه هيچ امري به آن مقام رواج نميگيرد فساد جميع كاينات به او ميشود و بعد از آني كه فساد شد صلاح در نزد خدا اولي از فساد نيست فرقي نميكند ان تكفروا انتم و من في الارض جميعاً فان اللّه غني عن العالمين كسي كه ميگويد اگر صلاح نباشد ملك من فساد است كسي است كه نميخواهد فساد در ملك او باشد و از فساد ميترسد لكن خداوند عالم ميگويد فساد ملك من است چنانكه صلاح ملك من است كفر ملك من است چنانكه ايمان ملك من است ظلمت عبادت مرا ميكند چنانكه نور عبادت مرا ميكند چه تفاوت ميكند براي او وحدت نباشد كثرت باشد همه را او خلق كرده است چه فرقي پيش او دارد براي كسي فرق ميكند كه در ملك او مخالف او باشد اما در ملك خدا كو آن كسي كه مخالف خدا باشد نظر كن به ذره ذره كاينات ببين كه و هي بمشيتك دون قولك مؤتمرة و بارادتك دون نهيك منزجرة و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره كسي كه چنين شد كه ماسواي او خلق او شدند و حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما او را چه غم از اينكه اين نوع نباشد آن نوع باشد پس چه به كسي احسان بكنند چه توي كله او بزنند فرقي نميكند ميگويد من ظهور حق تو ظهور حق دست من ظهور حق سنگ ظهور حق بالا رفتن دست من ظهور حق زدن ظهور حق سر تو هم ظهور حق شكافتن سر تو هم ظهور حق خونها هم كه ريخته ميشود ظهور حق آن دردي هم كه ميكند ظهور حق پس به اين ايمان كه در اين مقام آورده شود و به اين توحيد كه در اين مقام كرده شود هيچ چيز به جاي خود مستقر نخواهد ماند و حالا كه مستقر هم نماند نقص در اين توحيد نيست تفاوت براي او نميكند پس صلاح اين ملك و انتظام اين ملك به امور نسبيه ميان اين اشخاص است نه آن امري كه نسبتش به كل يكسان است انتظام اين ملك به اين است كه چيزي ميخواهد كه در عرض اينها باشد ابعد از اويي باشد اقرب به اويي باشد اولي به اويي باشد غير اولي به اويي باشد بعضي چيزها مال او و منسوب به او باشد بعضي چيزها مال او و منسوب به او نباشد الفتي باشد تنفري باشد ولايتي باشد برائتي باشد اگر اين را شناختيد اين ملك انتظام ميگيرد و الاّ به آن امر اول هيچ چيز نظم نميگيرد من كفر فان اللّه غني عن العالمين ايني كه عرض كردم از آن مغز دليل حكمت بود و اسرار الهيه و حقايق شرايع و دين همين است كه عرض كردم.
پس بايستي در اين ملك يك همچو چيزي باشد كه اشياء منسوب به او باشند و او مبدء است پس از براي اين عالم خودش يك مبدئي است و آن مبدء اوحد جميع اين ملك است و باز ملتفت باشيد نميگويم وحدت اولاي به خداست از كثرت بلكه هر كه به اين اولي است شرف دارد آنجايي كه شرفي پيدا ميشود اينجاست مبدء شرافت پس آن مبدء اوحد جميع ما في هذا الملك است و همچنين براي اين عالم يك منتهايي است كه اشد تكثراً از جميع ما في هذا الملك است به جهت آنكه آن اوحد جمالي بود كه لازم بود وجودش در ملك و اينكه اشد تكثراً است جمالي است كه لازم است وجودش در ملك پس در اين ملك يك همچو مبدئي و يك همچو منتهايي پيدا شد به عبارتي ديگر چون ما في الملك متكثرند و متعدد و متشاكل نيستند حالا كه متشاكل نيستند مختلفند حالا كه مختلفند براي هريك از اينها كه ساخته شدهاند از اشيائي و اجزائي در موازين كميه و كيفيه اختلاف است حالا كائناً ماكان بالغاً مابلغ يك اشد توحداً در اين ميانه هست كه اجزاي وجود او را به ميزان معتدلي گرفتهاند و او را ساختهاند و چنان اعتدالي كه ديگر اعدل از او تصور نشود و همچنين كائناً ماكان بالغاً مابلغ يك اشد تكثراً در اين ميانه هست كه اجزاي وجود او به ميزان منحرفي گرفته شده و در غايت انحراف كه منحرفتر از اويي تصور نشود آن اشد توحداً مبدء شد و آن اشد تكثراً منتهي و بعد از آني كه اين مبدء و منتهي پيدا شد در اين ميانه هركس اشد توحداً شد اولاي به آن است يعني به مبدء و هركس اشد تكثراً شد اولي به آن يكي است يعني به منتهي و مراتب خلقيه از اين جهت مختلف ميشود بعضي از اين خلق اشد توحداً شدهاند بعضي از آنها اشد تكثراً شدهاند و بعد از آني كه به حسب حكمت شكافتيم مطلب را خواستيم غايت آن توحد را پيدا كنيم و غايت اين تكثر را كه تا چه سرحد است بعد از آني كه شكافتيم مطلب را ديديم آن مبدء به جايي ايستاده كه ابسط ما يمكن في الامكان است و هيچ كثرت در او نيست و اول تعينات است و تعين هم در او همين به قدر اثبات اثنينيت است و اثنينيتي كه بسيطي باشد و اقل تركيبات و اقل مركبات اجزاء به آن مركب است كه از دو بسيط مركب شده باشد و سابقي براي او نيست پس موجود اول مركب اول است لاغير و در اينجا دقيقهاي است و اين از اسرار آل محمد : و از علوم غامضه ايشان است و اگر بفهميد آن را و آن را دريابيد آثار آن و ثمرات آن چيزهاي عظيم است و آن اين است كه هر مولود از مركبيني ممكن التفكك است و هرگاه تفكيك كردي اين معجون را و اين مركب را اين جزء و اين دوا مستقلاً ثابت ميماند و ميتواند خودداري كند و ثابت ميماند ولكن وقتي مولود مركب از مركبين نباشد و مركب از بسيطين باشد يعني مركب از دو چيز صرف باشد ممتنع ميشود تفكيك اينها به جهت آنكه اگر تفكيك كني دو بسيط تعقل نميشود و دو بسيط امتناع دارد در خارج و به همين جهت تفكك امتناع پيدا ميكند در مركب از بسيطين و چون تفكك امتناع پيدا كرد بدء تكوين امتناع پيدا ميكند و چنين نيست كه آن بسيط سالهاي دراز بوده و اين بسيط سالهاي دراز بود و بعد آمده باشند اينها را تركيب كرده باشند پس چون سبق اجزاء در او امتناع دارد تأخر وجود در او امتناع دارد و چون اين دو امتناع دارد تفكك لاحق و فناي لاحقش هم امتناع دارد پس تكوينش بلابدء بايد باشد و نبايد اين فاني بشود پس بلااول ميشود بلاآخر ميشود پس دائم ميشود باقي ميشود ثابت ميشود ذهن نگويد كه اين مولود مدتي نبود و پس از آن مدت موجود شده عرض ميكنم كه ما اوحد ما في الامكان را خواستهايم پيدا كنيم حالا آن مدتي كه ميگويي اين مولود نبوده از تو ميپرسم كه آيا حادث است يا قديم؟ قديم كه نيست يقيناً و اگر حادث است كه ما ميخواهيم اول حادث را پيدا كنيم و ببينيم چه حالت دارد پس سابق بر اين مولود وقتي نيست مدتي نيست كوني نيست پس سابق ندارد پس لااول له و لااخر له و اين است كه باعث اشتباه جمع كثيري شده چنان ميپندارند كه خدا بوده و آن توحد نبوده سالهاي دراز بوده و لاخلق و پس از سالهاي دراز خداوند امتداد را خلق كرد و پس از آن چيزهاي ديگر را الفاظي چند ميگويند كه خودشان هم تعقل آن را نميكنند و معني براي آنها نيست زمان موهوم بود زمان موهوم يعني چه؟ ميپرسم آيا آن امتدادي كه ميگويي حادث است يا قديم اگر قديم است كه قديم ذات حق است و ذات حق امتداد باشد معني ندارد و اگر حادث است كه من در مجموع حوادث سخن دارم نه در بعض حوادث و مجموع حوادث پس از امتدادي نيست پس سابق ندارد لايسبقه سابق و لايلحقه لاحق و لايطمع في ادراكه طامع پس نميتوان براي او وقتي فرض كرد كه در آن وقت بگويي او نبوده وقتي نبوده پس نبود ندارد كه اگر دارد آن هم كائني است و كائني سابق بر او نيست پس مدتي سابق بر او نيست مختصر آنكه وقتي حادث نيامده كه اين وجود نباشد و قديم كه دخلي به اين حرفها ندارد پس اين مستمر است به استمراري كه لايق به او است پس مبدء را كه به اين توحد شناختيم منتهاي اين خلق هم اشد اشياست افتقاراً به جميع خلق و شرط وجود او كينونت جميع خلق بايد باشد به اشتراط همه او بايد محقق بشود و اگر نباشند تحققي و وجودي ندارد پس آن اولي كه مبدء است غني است از جميع كاينات و او است غنا و حقيقت غناي خداوند عالم و اين يكي كه منتهاست محتاج است وجود او به جميع كاينات و جميع آنچه كه هست همه شرط وجود او است و به همه محتاج است پس يك اولي به اين غناء و يك آخري به اين كثرت و افتقار پيدا كرديم و بعد از آني كه اين اول ما چنين شد اگر اين وجود لنفسه بود لازم ميآيد كه اين قديم باشد ولكن چون لغيره است فسادي در مسأله لازم نميآيد پس قديم آن است كه قائم باشد بنفسه لكن لنفسه و حادث ميشود قائم بنفسه باشد ولكن يكون لغيره مثل اينكه خلق اللّه المشية بنفسها مشيت بنفسه است ولكن لغيره است حالا از كجا فهميديم لغيره است از تركيب شيء فهميديم همچو چيزي اگرچه مركب از بسيطين است لكن اين جزء فقير است به سوي آن جزء و آن جزء فقير است به سوي اين جزء و فرض اين است كه اين دو بسيطاني هستند كه تفكك اينها امتناع دارد پس آن بسيط فقير است به سوي اين بسيط و اين فقير است به سوي آن بسيط كه اگر او نباشد اين نيست و اگر اين نباشد او نيست زيرا كه آن بسيط نه قديم است و اين بسيط هم نه قديم و مركب اول مركب از الهين نيست و دو اله تعقل نميشود پس همان فرض مسأله شما كفايت از اين ميكند كه اين را حادث و لغيره بدانيد و اين را قائم بنفسه لنفسه مدانيد چيزي عرض كنم تا راحت شود نفوس حادث لنفسه ندارد زيرا كه نفسه ندارد و اين مركب اول مركب از دو جزء است و به طوري است كه اين جزء قائم به آن جزء است و آن جزء قائم به اين جزء پس قائم بغيره است مخلوق ندارد يك نفسي كه قائم به نفس باشد زيرا كه نفس براي احد است آن نفس و آن خود به جز در احد بسيط تعقل نميشود پس اين مركب اول مركب ميشود از دو جزء بسيط و هر يك از اين دو جزء منفرداً تعقل نميشود اين غير آن است و آن غير اين است در ميان حادث آن نفسي كه به او اشاره توان كرد و آن يك باشد كه ديگر چيزي به او ضم نشده باشد نيست و چون همچو چيزي نيست قائم به نفس در ميان حوادث نيست و حادث نفس ندارد حتي مشيت قائم به نفس حقيقي نيست اگر ماده قائم به خود ماده بود و صورت به خود صورت قائم بود مركب نميشد و محال است دو قائم به نفس تركيب نميشوند به جهت آنكه هر يك مددشان از خودشان است احتياجي به غير ندارند پس تركيب نميشوند پس هر چيزي كه قائم به نفس است متغير نميشود و ديگر با غيرش تركيب معقول نيست. پس در حوادث قائم بنفسي نيست بلي قيام به نفسي كه مسامحه بكند انسان كه اين جزئش عين آن جزئش باشد به طور مسامحه ميتوانيم به مشيت بگوييم و الاّ آنچه هست اين است كه صورت به ماده قائم است قيام تحقق و ماده به صورت قائم است قيام ظهور و شيء قائم است به ماده و صورت قيام ركن و همه اينها قائمند به مؤثرشان قيام صدور بعد از آني كه مادهاش به صورتش ميگويد تو نفس مني برادر مني صورت به ماده ميگويد تو نفس مني ميگويد اين را لكن اين مجاز است حالا بنابراينكه مجاز باشد قائم به نفس است ولكن لغيره است زيرا كه اين نفس به طور مجاز است بنابراين جميع حوادث لغيره هستند پس للّه ملك السموات و الارض جميع عالم مملوك خدايند به جز خدا كه قائم به نفس است نفس به او صدق ميكند و بس ذات به خدا صدق ميكند و بس كنه به خدا صدق ميكند و بس احد به خدا صدق ميكند و بس لااحد غيره پس خدا قائم به نفس است و لنفسه و مضاف به هيچ چيز نيست به خلاف آن مبدء كه به طور مجاز به او قائم به نفس گفته ميشود و مع ذلك لنفسه هم نيست لغيره است و مضاف به خداست عقل امتناع از مركب اول ندارد بلكه حكم ميكند به اينكه اول مركب از بسيطين بايد باشد و اين بسيطان تعبيري است از دو جزء غير مركب شما بگوييد ببينم اول ماخلق اللّه چه تركيب بايد باشد آيا بايد مركب باشد يا نه؟ فرد كه نيست ان اللّه لميخلق شيئاً فرداً قائماً بذاته و من كل شيء خلقنا زوجين ساير خلق اگرچه مركبند از مركبات مركب هستند و مركب از اشياء مستقله هستند حالا آنها اول ماخلق اللّه نيستند و اول ماخلق اللّه مركب است از اجزائي و كسوري كه هر يك مستقل در خارج نيستند پس يا بايد گفت اول ماخلق اللّه نداريم اگر داريم كه اجزائش مركبات مستقله در خارج نيست و اين را به عقل نميتوان درك كرد مگر به التزام عقل به جهت آنكه عقل خودش مركب از مركبات است چگونه اين را ميفهمد بلكه درك اين كار فؤاد است پس بعد از آني كه خلق اول لغيره شد پس جميع ما له و ما به و ما منه و ما فيه و ما اليه جميعش لغيره ميشود و ديگر هيچ از براي خودش نميماند و اين هم فضلي عظيم است براي خلق اول كه كم كسي متحمل لغيره بودن اين ميتواند بشود كسي ميتواند فروعات اين را تصديق ميتواند بكند كه مطلقا در اين لنفسه نبيند پس آنچه دارد لغيره است پس ذات دارد لغيره است صفات دارد لغيره است دست دارد لغيره است پا دارد لغيره است چشم دارد لغيره است گوش دارد لغيره است زبان دارد لغيره است نفس دارد حركت دارد آنچه دارد همه لغيره است جميع مايصدر منه جميع آثارش آثار آثارش نسبش قراناتش همه لغيره است و چون لغيره است و هيچ براي خودش نيست راحت است يحل ما يشاء يحرم ما يشاء يفعل ما يشاء يحكم ما يشاء لكن مايشاء الاّ مايشاء اللّه بلكه يحكم بما يشاء و ما يشاء هو ما يشاء اللّه و يقول و ما يقول به هو قول اللّه پس اين كسي است كه جميع معاملاتي كه با اين ميشود معاملهاي است كه با خدا ميشود به جهت آنكه براي خودش نيست و جميع معامله كه با خداي مستوي بر عرش ميشود با اين ميشود جميع معاملاتي كه خداي مستوي بر عرش ميكند با اين ميكند ديگر هيچ كس از هيچ جا خبري ندارد و خبري كسي از ماوراء اين ندارد و همه خبر دارند و اين است خبر و كدام خبر از اين صادقتر و بزرگتر و خداوند به اين قطع اعذار جميع كاينات را كرده و به اين خود را توصيف و تعريف كرده و امر به عبادت خود خوديش كرده و هركس غير او را عبادت بكند مشرك است هر كس اميد به غير اين دارد مشرك است هركس خائف از غير اين است مشرك شده خلاصه خدا خود را به اين شناسانيده و للّه الحجة البالغة و اين است حجت بالغه خدا و لو شاء لهديكم اجمعين.([۱۰])
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
(درس هفتاد و هفتم)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
قال; في الفطرةالسليمة في المعراج: فصـل: هذه النفس الي آخر.
اين مطلب مطلبي است بسيار شريف و بسيار دقيق بعد از آني كه گفتيم كه خداوند عالم به بداهت اسلام از رتبه ازل و قدم به رتبه حدوث نميآيد و حوادث از رتبه حدوث به رتبه قدم و ازل بالا نميروند و مع ذلك خلق را براي معرفت آفريده و مكلف به معرفت كرده پس به جهت آنكه خلق معرفت به او پيدا كنند سبب معرفتي آفريد و صفت تعريف و تعرفي خلق كرد در ميان خلق و او را در ميان خلق معروف قرار داد و امر به معرفت او كرد و معرفت او معرفت خداوند عالم شد حالا شايد كسي بحث كند كه اگر اين فؤادي و نفسي كه شما ميگوييد صفت خداست و خداوند خود را به اين توصيف كرده در ميان خلق با اين صفت مطابق با واقع است يا مخالف با واقع است؟ هرگاه مخالف با واقع است كذب است و باطل و خدا خلق را براي باطل خلق نكرده و خلق را به عبث نيافريده و هرگاه مطابق با ذات خداست اينكه ممكن است و مخلوق است و فقير است و متكثر است او هم بايد ممكن و فقير و متكثر باشد و خدا موصوف به صفت حوادث شده باشد.
و جواب اين است كه از براي اشياء و حوادثي كه از رتبه ما هستند دو گونه صفت است يك صفت متصلي است و يك صفت منفصلي صفت متصل آن شبحي است كه ماده به آن شبح قوام داده يا تمام داده يا صفت مقومه است مثل ماده نوعيه يا صفت متممه است مثل صفت شخصيه و شبح منفصل دو گونه است شبح منفصلي كه در مرايا و در عيون منطبع ميشود يا شبحي است كه در مراياي الفاظ ميافتد مثلاً ميخواهم تعريف كنم رنگ جلد كتاب را ميگويم جلد اين كتاب سياه است اين توصيف لفظي شبحي است منفصل كه در مرآت حروف و الفاظي كه ميگويم افتاده و مطابق با شبح منفصلي است كه در مرآت هوا و مرايا و عيون افتاده و آن مطابق با شبح متصلي است كه بر روي شاخص است و چون اين بياني كه كردم مطابق با واقع بوده يعني مطابق با شبح متصلي بوده كه بر روي شاخص است پس اين بيان صدق است و صدق در ميان مردم مطابق با واقع گفتن است اگرچه در نزد ما صدق مطابق با واقع نيست به جهت آنكه خدا از براي قومي كه گفتند واللّه يشهد انك لرسوله فرموده واللّه يشهد ان المنافقين لكاذبون و حال آنكه مطابق با واقع گفتند وانگهي كه آن كسي كه ادعاي زنا بر زني ميكند و شهود اقامه نكرده ميفرمايد فاولئك عند اللّه هم الكاذبون و حال آنكه مطابق با واقع است پس در معني صدق و كذب اختيار كرديم كه صدق جري لسان است بر وضع الهي و كذب جري لسان است بر خلاف وضع الهي و اين را هم حضرت امير اين كار ميفرمايند حالا علي اي حال بنابر مختار آنها اين سخني كه جلد اين كتاب سياه است چون مطابق با واقع است يعني مطابق با شبح منفصل منطبع در مرآت عين من است كه آن مطابق با شبح متصلي است كه در روي جلد است صدق است و حق و هرگاه بگويم قرمز است مخالف با واقع است پس كذب است اين است صدقي كه ما در ميان خلق داريم و در توصيفات گفته ميشود كه صدق گفتن اسمه مطابق با شبح منفصل است و چون نفوس مبتديها آنچه ميشنوند از مطالب كه بايست آن را با مشعر فؤادي بفهمند آن را با مشعر خلقي ميخواهند بفهمند اين معني را هم ميخواهند با مشاعر خلقي ميخواهند بفهمند در مشاعر خلقي صدق مطابقه با واقع است و هركس چنين گمان كرده و اينطور توصيف خدا را كرده خدا را ذووصف متصل و شبح متصلي انگاشته و اين توصيف را حالا سؤال ميكند مطابق با موصوف هست نيست و مطابقه حاصل نميشود مگر هر دو صاحب صفتي باشند مطابق اسم فاعل است و صفت است پس خدا را ذوشبح متصلي انگاشته و خيال كرده كه او ميشود مطابق با شيئي بشود و اشتباه است و خداوند صاحب صفت متصله نيست و ندارد صفت متصله و آيت اين آنكه جميع اشباح منفصله متحدي شوند با شبح سابق هر شبح منفصل لاحقي مطابق است با آن شبح سابق و آن اصل حساب ميشود و اين فرع حساب در ميان خلق اشباح منفصله مطابقه دارند با اشباح منفصله سابقه تا منتهي بشود به آن شبح منفصل اول كه او مطابقه دارد با شبح متصل و آن شبح متصل مطابقه با ذات شيء نبايد داشته باشد و در ميان خلق خدا خود را همينطور توصيف كرده مثلاً ما نگاه ميكنيم به حسب طول اين خشب اين طويل شبح متصل اين خشب است و از آن منفصل شود شبح منفصل و از آن منفصل ميشود شبح منفصلي ديگر حالا طول متصل است و با خشب مطابق نيست و مطابقه برنميدارد اگر اصل خشب الطويل بود تا اين صفت طول با او مطابقه داشته باشد خشب عريضي نبايد پيدا بشود پس ذاتي آن خشب معراست از طول و عرض و حصهاي است از خشب كه متصف به صفت طول شده پس اين صفت طول مطابقه با آن خشب ندارد بلكه اين طول مطابقه با صفت آن خشب دارد پس انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله پس نميروند اين خلق كه تا با ذات خدا مطابق بشوند كذلك در صفت خدا ميگوييم از براي خداوند وصف اولي است كه از تمام ملك خود را اول به او ستوده بعد از آن وصف اوصافي چند منفصل ميشود و از آن اوصاف اوصافي چند منفصل ميشود و هكذا و هر وصف لاحقي منفصل ميشود از وصف سابقي و آن وصف سابق مطابقه با ذات ندارد و از اين بيان شريف كه عرض كردم جواب آن مسأله كه از شيخ مرحوم پرسيده بودند داده ميشود.
شخصي پرسيده بود ما هرچه تتبع ميكنيم و از شما ميشنويم و ميبينيم اثر مطابق صفت مؤثر است و ميبينيد مؤثر ماء تبريد ميكند مؤثر نور اناره ميكند لاغير هر مؤثري اثري دارد معين و آن اثر هم مطابق است با موثرش اگر آتش في ذاته گرم نبود اين گرمي كه ميكرد اثر او نبود و حالا شك نيست كه خداوند عالم خالق جميع حوادث است و خالق كاينات است از اين قرار اين خلق مطابق با ذات خدا بايد باشند و نيستند و جوابش از اين بيان معلوم ميشود كه اين اشباح منفصله مطابق باشد با اشباح متصله هرگاه آن منير را شبح متصلي باشد از او شبحي منفصل ميشود مطابق با شبح متصل هر عكسي مطابق با ذي عكسش است و همچنين ما وقتي كه امري رود پيش آن صفت اول كه ذات اول به او تجلي كرده و آن صفت اول مطابقه با ذات نبايد داشته باشد و حكيم نميتواند تعقل مطابقه آن وصف را با ذات كند يا تعقل اينكه او مشابه با ذات باشد جميع اين حرفها ميرود اگر موثر واحد باشد و اگر احد شد ديگر اين حرفها آنجا نميرود پس كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة و شهادتهما بالاقتران حضرت امير فرموده صفت و موصوف مطابقه دارند ولكن مطابقه با ذات ندارد آنچه شما شبهه ميكنيد صفت مطابق با موصوفش است ولكن شما اشتباه ميكنيد كه موصوف را مطابق با ذات ميگيريد اين صفات با ذات مذكور نميشود تا مطابق باشد يا مخالف باشد صفات با ذات امتناع دارد و اينجا باز سخني است و آن اين است كه اين صفاتي كه از براي ذات است يك دفعه بغتةً اين صفات متكثر نشده نه اين است كه ذات يك دفعه موصوف شده باشد به صفات مختلف متكثر بلكه آن صفت اول كه خدا به او تجلي كرده و خود را به او تعريف و توصيف فرموده او اوحد از جميع كاينات و صفت احديت او است چون هر اثري از اسفل مراتب مؤثرش پيدا ميشود اسفل مراتب او اگر موثر اندك تكثري دارد مؤثرش@ هم تكثري دارد اگر موثرش توحدي دارد اثرش هم توحدي دارد آنچه از پيش شاخص ميرود در مرآت مادهاي است از براي آنچه در مرات است و آنچه در مرآت است مركب است از ماده و صورتي مادهاش مفاض از شاخص است و صورتش از مرآت است و از نفس مرآت چنانكه نور آفتاب كه از شيشه زرد يا قرمز عكس به آن طرف مياندازد اين نور دو چيز دارد يكي حيث نوري را دارد كه از جانب آفتاب آمده و يكي حيث حمرتي يا صفرتي است كه از جانب شيشه آمده آن نوري كه از آفتاب آمده اثر آفتاب است و از اسفل مراتب آفتاب است از ظهور آفتاب و از ظهر آفتاب است از بطون آفتاب و بطن آفتاب و آفتاب پشتش به زمين است و رويش به طرف بالاست اگر رويش به زمين بود همه جا را ميسوزانيد و اين نوري كه افاضه ميشود از ظاهر آفتاب و از پشت آفتاب است و نور آن طرفش از كرسي است و اگر آن نور ميتابيد به عالم عالم را ميسوخت بطنش و وجهش به طرف كرسي است و از كرسي اكتساب ميكند و ظهرش به طرف خلق است و افاضه ميشود از كرسي به شمس و چون در جرم خود آفتاب خداوند برودتي قرار داده و اين از عجائب است تعجب است كه خداوند كرسي را مقام نفس خلقت كرده و او را بارد خلقت كرده تا اينكه كرسي وقايهاي باشد براي نور عرش كه احر جميع ما في العالم است پس نور عرش ميافتد به كرسي و برودت كرسي به او صبغ ميدهد كيفيت ميدهد خنك ميكند او را بعد از آن از كرسي ميافتد در آفتاب و از جمله عجايب اين است كه باطن آفتاب بارد است از اين جهت خدا او را مؤنث قرار داد و بارد و رطب قرار داد آفتاب هفت طبقه دارد يكي آتش است يكي بالايي او آب است باز بالايي او آتش است بالاتري آب است و هكذا تا آن طبقه بالايي آب است نور كرسي افتاد در آب فلك شمس و در باطن او باز آن آتش يك دفعه ديگر خاموش شد و كسر سورت او شد و اطفاء نائره او شد تا آمد به فلك زهره بارد و رطبش قرار داد آمد به فلك عطارد باردش قرار داد آمد به فلك قمر بارد و رطبش قرار داد همينطور آمد تا به هوا كه او هم ملمسش بارد و رطب است پس در جميع اين بحار آن نور شمس را منطفي كردهاند و آتش او را خاموش كردهاند تا اين ضوء شمس كه بر زمين ميتابد زمين طاقت اين را بياورد و اگر در اين بحار بارده او را اطفاء نكرده بودند نميگذاشت زيست كنندهاي در دنيا ان للّه سبعين الف حجاب لو كشف واحد منها لاحرقت سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من خلقه.
از آنچه عرض كردم معلوم شد كه شبح از اسفل مراتب او بعد الانصباغ از آن نوري كه منصبغ به صبغ او است منفصل ميشود پس اثري كه از شيء منفصل ميشود تابع اسفل مراتب مؤثرش ميشود پس هرگاه اسفل مراتب شيء متكثر باشد شبحي كه از او منفصل ميشود متكثر است و هرگاه اسفل مراتب شيء متوحد باشد شبحي كه منفصل ميشود از او متوحد خواهد بود پس از آن كائن اولي كه خدا خود را به او ستايش كرد او متوحد بوده مادة و صورة و از اسفل مراتب او نوري ساطع شد و آن نور متوحد است به جهت آنكه او متوحد است و بعد در بطون قوابل آن نور متكثر شد حالا آن نور ثاني تكثرش مطابق قوابل شد از آن يك درجه پايينتر آمد آن نور ثالث تكثرش با قوابل بيشتر شد خداوندي كه تقسيم عرصات امكان را كرده دانسته كه هر قابليتي را چقدر توحد عطا كند هرچه نور متوحد ميشود اشد حرارةً ميشود و هرچه نور متكثر ميشود اشد برودةً و غلظةً ميشود و تا مردم طاقت آن را بياورند و الاّ جبرئيل گفت لو دنوت انملة لاحترقت اين هوا اينجاييش كه مخلوط است به ابخره و اهبيه مردم طاقت آن را ميآورند و اگر آدم را ببرند بالاي كره اهبيه با وجودي كه هوا هست آنجا كسي طاقت نميآورد و ميميرد آنجا هوا شدت تفريقي كه دارد كه روح بخاري را به كلي متفرق ميكند تجربه شده جبال بسيار شامخه عاليه آدم آن بالاش كه ميرود گيج ميشود طاقت تنفس نميآورند شيء هرچه توحد دارد افناء او براي ماسوي اهلاك او اعدام او براي ماسوي بيشتر است و هرچه تكثر دارد سبب التيام ميشود باري قوابل ثالثه طاقت نور اول را ندارند نور متكثري ميخواهند قوابل رابعه نور متكثرتري ميخواهد و هكذا و هكذا تا آمد به اين عالم به اينجا كه آمد به اينطور خلق متكثر شد و مردم از اين پايين نگاه ميكنند تعجب ميكنند ميبينند خلق متكثر چطور از خداي واحد صادر شده وحشت ميكنند بلكه لكل منا مقام معلوم.
در اينجا ماند دقيقهاي و آن اين است كه توصيفات مختلف ميشود و اين مطلب مطلب بلندي است يك كسي رنگ خود را يا رنگ چيز ديگري را ميخواهد توصيف بكند رنگ او شعوري ندارد كمالي ميگوييم فلان شيء احمر است يا يك خورده جايي را سرخ ميكنند ولكن وقتي كه توصيف از براي ذاتي شد و خواستيم ما ذاتي را توصيف كنيم و شيء حي قيوم دائم ابدي را بخواهيم توصيف كنيم بايد آن وصفي كه ميكنيم يك همچو چيزي باشد وقتي من همه كتاب را بخواهم توصيف كنم نميشود مگر آنكه يك كتاب تمام به همينطور بنويسم به همين خط به همين جلد به همين كاغذ از همه جهت مطابق با اين بايد باشد و اما اگر حمرت تنها را بخواهم توصيف كنم يك خورده سرخي جايي بمالم توصيف كردهام حالا خداوند عالم خود را بخواهد توصيف كند به آن اول وصف نميشود خود را توصيف كند به صفتي كه محض توصيف باشد مثلاً اينكه رحيم است و غفور است قدير است بلكه اين وصف وصف ذاتي است اين سببي كه خواسته اول خلق باشد خواسته جميع مراتب ربوبيت را بايد توصيف كند پس ذاتي بايد بيافريند حي قيوم ازلي ابدي دائمي و هكذا بعد از آن و بايد براي طبقه دوم بايد خود را وصف كند بعد از او براي طبقه سوم تا به اين عالم آمده و اين آسمان به اين گندگي وصف خداوند عالم است مبتدي الصفة كه ميشنود خيال ميكند غفوري رحيمي حكيمي و هكذا اوصاف عرضي بياني لكن چنين نيست خدا اوصاف ذاتيه بيان كرده و اشياء متذوته خلق كرده ماده دارد صورت دارد معذلك وصف است پس ما اگر نگاه كنيم شيئاً علي شيء جميعاً اوصاف ميشوند براي خدا وقتي ذات ميخواهد بگويد من چگونه هستم نميشود مگر ذاتي بيافريند پس آن كائن اول و آن ذات اول را ببين چطور قدسي و تنزهي دارد نحن واللّه الاسماء الحسني التي امركم اللّه انتدعوه بها سئل الرضا عن الاسم قال صفة لموصوف و همچنين بعد از اوصاف ثانيه بعد از او اوصاف ثالثه و همچنين رابعه و خامسه جميع اينها صفاتيند كه خداوند خود را براي قوابل به اينها توصيف كرده چنانكه اگر مبتديي سؤالي از شما كند از خدا شما بياني منجمدي قشري براي او ميكنيد ميگوييد براي طفل كه خدا بالاي سر است خدا قبات را دوخت خدا به دست خودش تو را از شكم مادر بيرون آورد براي بزرگتر از او طوري ديگر توصيف ميكنيد و هكذا ميرويد بالاتر تا آنكه اگر شخص عارف كاملي از خدا از شما سؤال ميكند طوري ديگري وصف ميكنيد كذلك مشاعر خلقيه قوابل مختلفه دارند و چون قوابل مختلفه توصيفات مختلفه بايد بشود براي خاك خود را چنين وصف كرده براي آسمان خود را چنين وصف كرده براي عرش خود را چنين وصف كرده براي عقل خود را چنين وصف كرده براي كائن اول خود را چنين توصيف كرده پس آن وصفي كه براي كائن اول است مطابق با واقع است لكن نه مطابق با ذات خدا است زيرا كه صفات اولي اگر مطابق با ذات باشد ذات هم مطابق معه ميشود و اگر ذات مطابق معه شد او هم صفت ميشود پس مطابق با ذات نيست و حالا كه مطابق نشد مخالف هم نيست مخالف آن است كه اين گرم باشد آن سرد اين تر باشد آن خشك حالا خداوند موصوف به صفتي بر خلاف اين صفت نيست وصف مطابق با واقع است و واقع موصوف به اين صفت است پس خودش خودش است و خدا خود را چنين توصيف كرده و توصيف كه كرده نگفته ذات من چنين است گفته صفت من چنين است گفته سبحان ربك رب العزة عما يصفون خود را اينطور وصف كرده تو هم او را به همين توحيد كن.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
([۱]) نه محض@ است آنكه دنيا دوست دارد | اگر دارد براي دوست دارد |
([۴]) عرض شد پاشنه پا اگر تركيده باشد و خوب شده باشد و هنوز بهم نيامده باشد جزو ظاهر بدن حساب ميشود يا جزو باطن و در غسل آب به او بايد برسد يا نه؟
فرمودند اگر پوست آورده جزو ظاهر است و الاّ از باطن است.
فرمودند در حديثي نهي فرمودهاند از تصفيق ماء در وضو ميفرمايند شن الماء شنا آب را بر صورت بريز و حديثي ديگر هست كه امر به تصفيق كردهاند عند الوضوء و حيران بودم تا چندي قبل از اين ملتفت شدم ديدم خيلي آسان جمع ميشود ديدم نفرمودهاند در وضو كه تصفيق ماء بايد كرد و تصفيق جزء وضو نيست بلكه فرمودهاند عند الوضوء به جهت آنكه آدم كه از خواب بيدار ميشود كسالتي دارد اگر آب را بزند به صورت خودش از كسالت بيرون ميآيد زرنگ ميشود و تجربه هم كردهام پس رفع اشكال شد.
([۵]) بعد از درس فرمودند علم دو جوره است يكي آنكه سالهاي دراز بايد زحمت كشيد و ياد گرفت كه ميرسيد شريف اسم همچو دراز را چه گفته و گرد را چه گفته سالها بايد زحمت كشيد كه چيزهايي كه خودم بسيار ديدهام و شنيدهام و گفتهام اسم آنها را چه گفته و چه اصطلاح كردهاند حالا حرف زدن را كه ما خودمان راه ميبريم منطق براي چه چيز است براي اين است كه آنچه سالها گفتهايم و شنيدهايم كه زيد ايستاده است زيد مثلاً اسمش تصور است و ايستاد اسمش تصور است و نسبت ميان اين دو اسمش تصديق است و اين دوتا اسمش قضيه است اگر حرف نفي ندارد قضيه موجبه است و اگر دارد قضيه سالبه است و هكذا و اين علم نيست ابدا ابدا. و يك علمي است كه مجهولي براي انسان معلوم ميشود مثل علم فقه و حكمت و علم نحو و صرف و اينها علم نيست والسلام.
([۶]) فرمودند مضاف و مضافاليه ضماير و صفات بعد مال عمده كلام است و عمده كلام مضاف است و مضافاليه به جهت تشخيص مضاف است پس قول اللّه صراط الله الذي له ما في السموات و ما في الارض ضمير به صراط راجع است زيرا كه اللّه به جهت تشخيص صراط است و هكذا ساير مقامات عمده كلام را بايد شناخت.
([۷]) عرض شد از نزع و لبس دهري مقصود چيست؟
فرمودند اينكه اهل جنت به عرصه رضوان ميروند اهل هر رتبه به رتبه ديگر ميروند صورتشان موضعي دارد آن صورت در آن موضع ميماند به مثل اينكه در اين وقتي كه قاعد است صورت قعودش در مقام قعود ميماند و صورت قيامش پيدا ميشود و صورت قعود فاني نشده، در مقام خود و جاي خود هست لايضل ربي و لاينسي.
([۱۰]) خداوند به حق همين حجتش صلوات اللّه عليه و اله كه هركس حفظ كند اين كلمات را از اينكه به دست بيگانگان افتد يا دست كساني كه اهل نيستند بيفتد و در پنهان داشتن اين گنج رموز از اغيار بكوشد تا انشاء اللّه نشود از كساني كه در حق ايشان است كه من اذاع سرنا كان كمن قتلنا قتل عمد لاخطاء هركس اذاعه سر ما كند مثل كسي است كه ما را عمداً كشته باشد نه خطاء و خدا حفظ كننده را در دارين با همين بزرگوار محشور فرمايد به حق محمد و آله صلوات اللّه عليهم اجمعين.