شبهـاي فــراق
جلد اول
«غمين»
سید احمد پورموسویان
عَزيزٌ عَلَي اَنْ اَرَي الْخَلْقَ وَ لاتُري
وَ لااَسْمَعَُ لَكَ حَسِيساً وَ لانَجْوي
. . . اِلي مَتــي اَحـارُ فيكَ يا مَولاي
بسم اللّه الرحمن الرحيم
صلّي اللّه عليك
يا سيّدي و مولاي
يا بقيّــــة اللّــه
صلوات اللّه عليك
و عجّل اللّه تعالي فرجك
و فرجنا بك عاجلاً قريباً
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱ *»
جمع پريشان
شب است و خاطر ما جمله جمع است
فروزان بزم ما از نور شمع است
ميان جمع ما نامحرمي نيست
چو با اسرار دل بيگانهاي نيست
دل و آئينه و پروانه و شمع
چو بلبل طبع من باشد در اين جمع
بگو اي بلبل خوش خوان در امشب
بگو از عشوه جانان در امشب
بگو با ما تو از دلدار سرمد
از آخر يادگار پاك احمد۹
بگو با لهجه شيرين و شادت
ز، راز و ناز بيحدّ مرادت
نوايت جانفزا و دلنواز است
زبانت بس عجب گويا و باز است
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲ *»
تويي دستان سرا در بزم امشب
تويي بهجت فزا در بزم امشب
سرودت همچو مرغان شب آهنگ
كه شورشافكن است بيدف ّو بيچنگ
بگو از شاهد بزم الستي
كه از جام ولاي او تو مستي
بگويي گر كه در اين مجلس اُنس
از ان زينتفزاي محفل قُدس
به سرها افكني شوري الهي
ز دلها بركني زنگ و سياهي
طربزا، نغمههايت زير و هم بم
ز اسرار حقيقت دم بزن دم
به آهنگ طريقت ساز داري
تو با اهل شريعت راز داري
مكن پرواز خودخواهان تو اي ناز
بگو بيپرده با ياران دمي راز
همه مشتاق آن ساز و نواييم
ز خودبيني و خودبينان جداييم
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳ *»
بگو با ما تو از راز نهانت
بِران، راز نهانت بر زبانت
چو باشد محرم راز تو هر دل
نباشد مانعي ديگر، نه مشكل
همه سودايي آن راز هستيم
همه دلداده آن ناز هستيم
همه شوريدگان بزم جانان
سماع مجلس ما ذكر آنان
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴ *»
حيرت
خوشا حال دلي كو ياد يار است
چه غم دارد كه او را بخت يار است
هران سر را كه شور يار باشد
كجا با غير يارش كار باشد؟
هران دل را گزيند بهر مهرش
بر ان دل ميفشاند بذر مهرش
چه بذري؟ خرّميبخش دو عالم
از ان بهر مَلَك شد قبله آدم۷
رهاند از خودي او را سراپا
چو شد خالي، ز خود پُر سازد او را
كشاند عاشقش را از ميانه
كُند فارغ ز قيد آب و دانه
ز خار و خس جدا سازد حبيبش
كجا او را گذارد با رقيبش
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵ *»
بياموزد به او اسرار مستي
رها سازد دلش از قيد هستي
سرايد نغمهها در گوش جانش
چو بلبل در نوا آرد زبانش
دهد از كوثرش مي جرعه جرعه
ز آب سلسبيلش، غرفه غرفه
نمايد آگهش از سرّ جانان
كند او را ز لطفش از نديمان
تكامل بخشدش آناً فَآناً
شود آگه ز سرّ حق عياناً
تجلّي ميكند بر طور قلبش
به حيرت آورد زان جلوه عقلش
نماند از وجود او نشاني
شود فاني، به آن معني كه داني
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶ *»
فناء
فنا، ني در وجود و ذات باشد
جواب اين فنا، هيهات باشد
كجا ممكن شود فاني در حق؟
مثال آن فنا، فرد است و مطلق
اگر خواهي مثال واضحي را
نظر كن بر ظهور خود در اسما
تويي قاعد تويي قائم تو راكع
در آنها جملگي هستي تو ساطع
تويي اظهر از آنها در تعرّف
تو اولايي از آنها در تصرّف
ولي غير تو هستند در حقيقت
دو بيند آن كه بيند بابصيرت
ازينرو، حجّت حق رهبر دين
ولي مطلق و هادي آيين
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷ *»
دعايي در رجب دستور فرمود
كه در آن اين سخن مسطور فرمود
بخوان لا فَرْقَ بَيْنَك را در آنجا
مشو غافل تو بعد از آن ز اِلاّ([۱])
گر اين اِلاّو آن لا را تو با هم
گرفتي ميشود دين تو محكم
چو دانستي تو معناي فنا را
مبر ديگر گمان بد تو با ما
بگويم باقي گفتار پيشم
بسي سرخوش من از افكار خويشم
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۸ *»
شهد معرفت
قيامت آيتي از قامت او
بر اوج استقامت رايت او
اگر بگشايد از باب عنايت
دري سوي گلستان هدايت
به گوش جان رسد آواز بلبل
معطّر جان شود از عطر سنبل
شود پروانه دل، با گل نشيند
دگر از خار و خس خواري نبيند
به باد ار او دهد زلفان مشكين
كَنَد بنياد دل را، خشت زيرين
ز ويراني بود آبادي دل
چو ويرانش كند حل گشته مشكل
شميم زلف مشكينش بَرَد هوش
ز سر، هر غم شود ديگر فراموش
* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۹ *»
فروغ چشم دل يك لحظه اوست
گرهبگشاي دل سرپنجه اوست
سرافرازي دل پابوسيش شد
ز خمّ عشق او، مينوشيش شد
اگر ياري كند آن كوكب دل
شود روشن چو روز دل شب دل
هرآنكس جرعهاي نوشد ز جامش
ز شهد معرفت ريزد به كامش
بجو تا ميتواني تشنهكامي
تو اي دل، تا بگيري، زو تو جامي
نيابي تشنهكامي گر تو اي دل
نگردد مقصدت بهر تو حاصل
چه گويم زان ميبيكيف و بيكمّ
كه بوده از ازل با خلسه توأم
منزّه باشد ازعيب حوادث
مبرّا از جهات و از بواعث
نه رنگي باشدش ني نام صهبا
نهانش از عيانش شد هويدا
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۰ *»
نواي دل
بيا مهر تو جا دارد در اين دل
شود از يك نگاهت حلّ مشكل
بيا بيتو سراسر زندگاني
چو زنداني نه از راحت نشاني
بيا مشتاق وصلت پير و برنا
ز هجرانت همه افتاده از پا
بيا دلها همه كاشانه تست
مكن دوري كه خانه خانه تست
بيا مستيم همه از باده تو
بيا هستيم همه آماده تو
بيا نقشي بزن بر لوح دلها
بيا جامي بده زان نوع مُلها
صفايي ده تو بر جانها ز لطفت
كه با ياد تو دارد جمله اُلفت
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۱ *»
تو اي شمع جهانافروز هستي
يگانه شاهد جانسوز هستي
تو اي مهر سپهر عرصه غيب
منزّه از افول و كاهش و عيب
بيا اين تيره شب را كن تو چون روز
نيفكن تو به فردا، ديگر امروز
تو اي فرّخ رخ فرخنده راد
تو پيروزي بيا اي مظهر داد
نگر روز همه تيرهتر از شب
رسيده جان عشّاق تو بر لب
همه ديده به ره در انتظارند
رَمَد ديده، همه ساعت شمارند
همه حيران همه نالان همه درد
ز سينه هر كه را آهي بسي سرد
همه سرگشته وادي حرمان
گزيده لب همه از غم به دندان
خزان است گلشن دين از فراقت
نباشد زندگاني جز مرارت
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۲ *»
همه خسته همه رنجور هجران
جهان با وسعت آن همچو زندان
غبار اندكي از خاك راهت
به از جام جم آمد بينهايت
تغافل از چهرو، بر ما روا شد
كرامت از كريمان پس كجا شد؟
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۳ *»
غوغاي هجران
اسيران غمت جمله پريشان
تو آسوده ز كم و كسر ايشان
هرآن سينه، لبالب از غم تو
بنالد روز و شب در ماتم تو
چه ماتم؟ ماتم دوري رويت
شب و روز طي شود در آرزويت
دلي كاو محرم هر راز باشد
چرا با ساز غم دمساز باشد
دواي دل تو، دردش هم تويي تو
ز تو زخم دل و مرهم تويي تو
بهشت عنبرين مهر تو باشد
عذاب آتشين قهر تو باشد
خوشا آن را كه پيمان با تو بسته
چه آباد آنكه ويران تو گشته!
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۴ *»
شود پيمان او هر لحظه محكم
ز ويراني كجا دارد دگر غم
تو هستي مونس هر دلشكسته
تو هستي مرهم، هر سينه خسته
تويي آن نوگل باغ نجابت
بهار آري چو برداري نقابت
همه شوريدهايم همچون هَزاري
همه در انتظار نوبهاري
همه دستان سرايت، دسته دسته
همه اندر نوايت خسته، خسته
كشد اين نغمهها تا نفخه صور
برد بار غمت دل تا لب گور
رسيده دود آه دل به گردون
عجب بختي بود اين بخت وارون
چه ميآيد ز دست بسته ما
ز ره ماند اين دو پاي خسته ما
چه غوغايي بود در راه هجران
يكي نالد يكي گريد ز حرمان
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۵ *»
يكي خواند غزل با ديده تر
يكي افتد ز پا در حسرت اندر
يكي شهره ز عشق تو در آفاق
يكي ديوانهات در جمع عشّاق
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۶ *»
سودايي عشق
دلي را گر كه سازي جلوهگاهت
اسير خود كني با يك نگاهت
رها گردد ز قيد هر هوايي
تو را يابد ز خود يابد رهايي
بجز خال و خطت را او نبيند
چو شهبازي بر اَوْجي او نشيند
نخواند غير وصف تو در اوراق
نبيند غير نورت را در آفاق
مكارم را در اخلاق تو بيند
تو را از بهر خود الگو گزيند
ببيند حسن رويت بينظير است
جمال بينظيرت دلپذير است
شود سرگشته كويت دگر او
نيارد رو بجز سويت دگر او
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۷ *»
به فقر و فاقهاش او فخر دارد
ز شوقش كي خبر از فقر دارد
چه خوش باشد خرابي از خم تو
گرفتاري ز سوداي غم تو
شرر افتد ز عشقت بر دل و جان
كه سوزد خِرمن هستي به يك آن
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۸ *»
مست آن صهبا
به درياي غمت همچون حبابم
كه از موجي عجب در اضطرابم
من از يك غمزه بيتاب و توانم
نباشم آگه از سود و زيانم
من از آن طرّهام در پيچ و در تاب
مرا ديگر نمانده طاقت و تاب
چو مستم من از ان صهباي غمزه
نيازي ني مرا با تلخمزه
من از آن نرگس بيدار مخمور
بخواب نشئه آن باده مغمور
شدم عارف من از آن طاق ابرو
به هر خوب و بد و يا زشت و نيكو
گداي درگهت باشم سراپا
من و اين درگه والاي والا
* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۱۹ *»
درون سينه مهرت پرورانم
چو گنجي مهر تو در سينه دارم
من و عمري اسير درد هجران
گم و گمگشته و سر در گريبان
رقيبان سرخوش جام غرورند
گرفتار و اسير زرّ و زورند
من و حالي تباه و فرقت يار
من و قلبي فكار و عزلتم كار
من و روزي سيه چون شب ز فرقت
من و بختي سيه چون شام غربت
من و بيماري عشق، از طبيبم
شد اين بيماريم آخر نصيبم
دم عيسي بود از يكدم او
خود عيسي گرفتار غم او
منم ار واله عشقش عجب ني
چه كس را اين غم و رنج و تعب ني
من از عشقش اگر ديوانه هستم
ز جام و بادهاش هرچند كه مستم
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۰ *»
خردمندان عالم را دليلم
اديبان را دبير بيبديلم
من و پيمانههاي او لبالب
من و راز و نياز هر شباشب
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۱ *»
گناه عاشق
چرا دوري كند از من خدايا
نگردد از چه از اين بنده جويا
غلط گفتم كه من باشم از او دور
چوخورشيد است و من هستم از او كور
كشاند مهر او از، چَه برونم
بَرَد تا سازدم از مَه فزونم
دريغا طالع من تيره آمد
مرا خاك سيه منزل ببايد
اگر بيني مرا در فاقه و فقر
نميكاهد ز تشريف شَهَم قدر
تغافل ار كند از من ز قهرش
عنايتها نمايد او ز مهرش
به ظاهر گر نباشم در پناهش
وگر در پرده باشم از نگاهش
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۲ *»
به زير سايهاش عمرم گذشته
سرِ خوانش چو من خلقي نشسته
شدم خاك رهش در رهگذارش
نديدم من ولي نسرين عذارش
گذشت از من نكرد او اعتنايم
خودم دانم جفايش را سزايم
نرفتم همچو گَردي از قفايش
نگشتم چون غبارِ جاي پايش
سزاوارم بسوزم زين گناهم
نماند تا كه از من غير آهم
نگاهي گر كند سويم ز احسان
دمد از ان نگاهش در تنم جان
كجا اي بسته بند هواها
تو و اين آرزو، اي بيسر و پا
تو در دام خودي پابند هستي
تو با زاغ و زغن دائم نشستي
تو هستي گر كه طوطي شكرخا
چرا اندر قفس داري تو مأوي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۳ *»
چرا غافل ز ياران و ز هندي؟
چرا راضي شدي زانها به قندي؟
نظر پوشيدهاي از شاخه گل
گرفتي خار و خس را جاي سنبل
نباشد در سرت شوري پديدار
نه شوقي در دلت از بهر ديدار
مگر عنقا شكار هر مگس شد؟
مگر بازيچه اهل هوس شد؟
تو را كاري نرفته تاكنون پيش
بيا زين پس ترحّم كن تو بر خويش
ترحّم بر خودت گر كه نداري
ز ديگر كس مدار امّيد ياري
به خود هم گر كه امّيدي نداري
نما از دل به درگاهش تو زاري
به فريادت رسد بيند تو را گر
به درگاهش گذاري از وفا سر
دهد بَر نخل امّيدت به زودي
كه شيرينتر از ان شهدي نبودي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۴ *»
تمنّاي عاشق
چو عشق او نشان آدمي شد
كجا مانند آن كاري دمي شد؟
به پيش اهل بينش حاش لِلَّه
كه به از عشق او باشد دگر ره
ملاك قرب حق را عشق ميدان
ازان حالات عاشق گشته ميزان
تو تا بندي به اين آب و علفها
ددي، دد را چه با اين عشق والا!
تويي بيگانه با رسم طريقت
تو هم كوري ز ديدار حقيقت
مگر از مهر خود آن ماه خوبان
نگاهي افكند بر روسياهان
به عهد عشق او بايد وفا كرد
پس از آن دعوي صدق و صفا كرد
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۵ *»
به رنج و محنت ار عشقش قرين است
كجا رنجور او زان، دلغمين است
كجا فكر مداوا باشد او را
كه درد است عشق او و هم مداوا
ازان شيرين، هرآنچه تلخ، شيرين
جفايش را تو هم عين صفا بين
سر و سامان عاشق كوي يار است
كه سر بر دوش عاشق همچو بار است
بقايش در فنايش چونكه باشد
تمنّا جز فناء او را نباشد
نخواهد او جدايي لحظهاي را
تمنّاي وصال است او سراپا
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۶ *»
فارغ از غم فراق
اگر تقدير حق ياري نمايد
شب و روز وصالش را رساند
همه از او عنايتها ببينند
همه در سايه لطفش نشينند
نباشد بيم فقر و فاقه كس را
نه رنج و محنتي ني ناله كس را
نباشد در دلي گر اين تمنّا
گِلي باشد به دل گشته مسمّي
كجا شايسته نام دل است او؟
كه نام لايقش آب و گِل است او
به نام آب و گل هم او نَاَرزد
كه در خود مهر وصلش را نورزد
دل آنگه دل كه شد طور تجلّي
عجين با خاك او آب تولّي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۷ *»
شود عاشق چو بيدل در ره او
نشيند جاي آن نور مَه او
دواي درد عاشق جلوهاي شد
فنايش را سبب هم جذبهاي شد
دريغا محرم بزمش بود شمع
ولي محروم وصلش فرد و هم جمع
بجز باد صبا كس نكهتش را
نبويد لحظهاي اي صد دريغا!
نبيند غير صبح آن روي نسرين
زند خور بوسه بر آن خال مشكين
ببايد ساخت با اين درد هجران
نشايد چند و چون در كار خوبان
ز عشقش باشد ار چشمان تو تر
بود آن ديده به از لؤلؤ تر
تو داري گر كه در سينه غم او
نداري غم كه داري مرهم او
دل ار يابد به ياد او صفايي
به جام جم ندارد اعتنايي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۸ *»
شمع جمع
چو شهد لعل او قوت روان است
دم عيسي ز لعلش يك نشان است
بقا يابد هر آن كس فانيش شد
كمي لطفش جهان را بانيش شد
ز جامش هركه را كامي نصيب است
مگر ناكاميش ديگر عجيب است؟!
ز ديدارش چو خودبين گشت محروم
صنم در كعبه دل دارد آن شوم
يكي طرفه حديثي را شنيدم
كه آندم دل ز خير خود بريدم
هر آنچه باز ميدارد ز اَللّه
ترا باشد صنم آن خواه و ناخواه([۲])
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۲۹ *»
كسي در خطّه عشقش بپويد
كه جز خال و خط او را نجويد
دلي كز مهر او روشن چو شمع است
ميان انجمن او ماه جمع است
شود شمع و همه پروانه او
همه دلها شود كاشانه او
نرويد از زمينش جز گُل عشق
كه عطرش عطر جانبخش مُل عشق
نباشد در سرش جز شور يارش
نه مُويد جز ز هجران نگارش
ز حالش آشكارا سنّت عشق
تجسّم يابد از او غربت عشق
خوشاست حالشاگرنيك است و يا بد
چو مي صافي بود آن مست عربد
بود در زندگي چون خاكساران
جدا از هر هوي گرديده است آن
گرفته از خلايق او كناره
ندارد او كشاكش با زمانه
* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۰ *»
نباشد با كسي او را جدالي
ستيزي ني ورا، ني قيل و قالي
نه طبع ديويش ني هم منش دد
به نور معرفت باشد مسدّد
پريشان همچو زلفان نگارش
غمش باشد فقط هجران يارش
به ياد وصل دلدار فريبا
سرشك غم منقّش سازد او را
بلاكش باشد از روي نيازش
شكيبا در تمام سوز و سازش
ندارد حسرت از طي گشتن عمر
تمنّايي نه در برگشتن عمر
نداده گوهر نفس نفيسش
كه تا گيرد متاعي بس خسيسش([۳])
انيسِ عشق يوسف باشد و او
كجا انسي ورا با گرگ بدخو؟
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۱ *»
ز مُلك حشمت اللّه چشم پوشد
كجا با ديو طبعاني بجوشد؟
دواي درد او را كس نداند
اگر صدها ارسطو را بخواند
ز درس و مدرسه سودي نجويد
هزاران درس حكمت گر بگويد
چو با صدق و صفا باشد دل او
ندارد آفتي پس حاصل او
زده تيشه به بيخ هرچه تلبيس
كجا دارد هراسي او ز ابليس؟
درون سينه مهر يار دارد
چو يلدا روزگار تار دارد
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۲ *»
عاشق بلاكش
شوم قربان آن دل كز وفايش
نمايد حرمت از عشق و بلايش
خريدار است به جانش غمزه يار
ندارد شكوه از آزار دلدار
جفايش را وفا بيند ز صافي
صفا دارد دلش تا حدّ كافي
در اقليم ملاحت يار خود را
شهي بيند كه صد يوسف در آنجا
گداي رهنشين حضرت او
تمنّاي تمامي خدمت او
هزاران دل ببيند در يكي خَم
از ان زلف سياه آن مكرّم
همه دلداده يك غمزه او
نه كس را شكوهاي زان سيرت و خو
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۳ *»
گنه را ره نباشد سوي آنها
گناه و عشق شه حاشا و حاشا
ز برق غمزهاش مدهوش و مستند
در ان مستي ز خود بيگانه هستند
همه مستغرق نور تجلّي
هر آن دل را تمنّاي تسلّي
چو جلوه فتنهها برپا نمايد
اسير خود دل شيدا نمايد
زند آتش به خرمنهاي هستي
دگر برجا نه بالا و نه پستي
پرستش جان بگيرد زان تجلّي
شود آسان براي جان تحلّي
ببوسد درگهش را عاشق زار
ز كملطفي ننالد گرچه بسيار
بنازد ناز آن سرو بلند قد
كه او را در حقيقت ناز شايد
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۴ *»
طورِ عشق
به نازي افكند صدها تن از پا
به غمزه بركَنَد صدها دل از جا
نمايد با هزاران دل به يك آن
هماني را كه با موسي بن عمران
چو اندر سينه سيناي موسي
كمي نور تجلّي شد هويدا
فروغ جلوهاش را آن نبي ديد
ز خود بيخود شد و مدهوش گرديد
ز هم پاشيده شد طور عظيمش
خبر داده خداوند از كليمش
كجا آن جلوه و اين جلوه او
كه آن جلوه بُدي از شيعه او
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۵ *»
به قدر سَمِّ اِبْرَه([۴]) زان تلألؤ
شد آن وادي چو در روزي پُر از ضوء
خدا داند چه آيد زين تجلّي
بران دل كان شود او را محلّي
كند نابود آن دل را چو طوري
كجا آن طور و اين طور بلوري!؟
روان سازد از اين دل چشمه نور
چو شمعي در برش صد چشمه هور
فشاند بر سرش باران رحمت
نشاند در گل آن بذر همّت
اگرچه سازدش ويران ز بنياد
نمايد سربه سر صدباره آباد
كشاند برتر او را از ثريّا
كجا راضي شود ماند در اينجا؟
حضيض اين سرا جايش نباشد
ثري را جايگه او را نشايد
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۶ *»
چو طوطي طبع او گردد شكرخا
چو بلبل او سرايد نغمه هرجا
دگر سودي از اين بهتر چه باشد
كه جز با يار سودايش نباشد
به دامانش زده دست تولّي
قدم بنهاده بر عرش مُعلّي
شده همدم دلش با عشق يارش
دَنا آنگه تَدَلّي گشته كارش([۵])
چو گفته از ازل از دل بَلي را
زده بر چهر هستي نقش لا را
فروغ روي ماه يار را او
خريدار آمده سرتا به پا او
فروغي گر كه تابد پرتوي زان
بدون پرده بر اين ملك امكان
بسوزاند تمامي را به آني
نماند زان دگر آني نشاني
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۷ *»
راه و رسم شيدا
چه گمره آن كه بيعشق شه ما!
كند ره طي ز جان و دل نهد پا
تسلّي از چه يابد آن دل زار؟
كجا يابد نتيجه آخر كار؟
تفاوت بين اين و ان دل كه شيدا
براي هركسي باشد هويدا
كه باشد بسته خوان طمع اين
بود خسته ز پيكان طمع اين
كباب از آتش آن مرغ جانش
طمع را آتشي سوزنده دانش
اگر ناني دهد كس را تنورش
بريزد با چه ذلّت آبرويش
طمع در غل نمايد صاحبش را
نمايد كور و كر او تابعش را
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۸ *»
كند ويران طمع آباده دل
طمع را جز مذلّت نيست حاصل
ندارد چارهاي جز آنكه دندان
نهد بر دل، و يا شد چاره آن
كشد از ريشه دندان طمع را
شود آسوده از اين رنج جانكا
ببايد يا كه لب بندد طمعكار
و يا نايد وِرا از خوب و بد عار
ولي آن دل كه شد شيداي يارش
طمع هرگز نباشد كار و بارش
نظر دارد بر او يار از عطوفت
نماند در سر راهش صعوبت
كجا سرگشته ناسوت ماند؟
كجا اسب هوي در تيه راند؟
نگيرد منزل خود اين قفس را
نپويد در هوسها يك نفس را
چو مرغي همّتش اوج سماوات
قرار او كي بگيرد در خرابات؟
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۳۹ *»
چمد در گلْستان چون بلبلي او
بگيرد جا كنار سنبلي او
ز دامان افق چون مَه بتابد
كجا راضي شود در چَه بماند؟
چو باشد مقصدش آن شاه لاهوت
كجا خوش باشد او با ديو طاغوت؟
زند در خطّه ايمان قدم او
پَرَد بر گرد ديوار حرم او
بگيرد ساغر سبز زمرّد
بنوشد باده سرخ تجرّد
روانش را توان بخشد ز مينا
نشاطش را فزون سازد ز صهبا
چو از باده نمايد كسب قوّت
خلاصي يابد از حوت طبيعت
چو در سر پرورد شور دگر او
سكون هرگز نيابد ره بدانسو
چه بيتاب و توان او بسپرد ره
نگردد او ز رفتن زار و خسته
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۰ *»
اگر در باغ عمرش تازه برگي
شود پژمرده كمكم بيدرنگي
غم هجران بود يكتا غم او
خزان عمر او از ماتم او
ز خوناب جگر از ساغر دل
خورد تا حل كند قدري ز مشكل
بود بيمار عشق يار مهرو
گرفتار غم دوري از او
نيازارد كسي را او به كردار
كس آزرده نگردد از گرفتار
يگانه آرزويش آنكه يارش
كشاند از وفا او را كنارش
تمنّايش كه يارش بر سر او
نهد پا، سر سپرده بر در او
چو لاله داغ او در باغ سينه
نهفته همچو نقشي بيقرينه
چراغي در دل از مهرش فروزان
كه روشن دارد از نورش دل و جان
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۱ *»
صفا دارد ز لطفش گلشن دل
ندارد بيم آفت خرمن دل
چو شد سرگشته كوي نگارش
نميگيرد سراغي جز ز يارش
تهي از باده شوق وصالش
نميگردد دمي جام حلالش
فراغ دل ندارد از غم هجر
براي جان و تن هم ني دمي فكر
پيام شوق وصلش آه سردش
كه خيزد از دل پرسوز و دردش
بخواهد هرچه پوشد راز خود را
نمايد حالتش راز وي افشا
چنين گرديده از عشق چناني
نيايد شرح آن حال از زباني
بيان حال زارش بي تَجَشُّم([۶])
در اشك ديدهاش يابد تجسّم
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۲ *»
بگويد با زبان بيزباني
كه از عشقش چنينم اي فلاني
ز عشقش گر نگويد با زبانش
به از آن گويد آهش از نهانش
رخ زردش بگويد از دل او
گل سرخي شد آخر حاصل او
از اين سودا در اين بازار عالم
شده فارع ز هر سود و ضرر هم
از ان شيرين دهن شوريش در سر
ز نامش در دهن افكنده شكّر
جوان از عشق يار است گرچه پير است
ز غم پير، ار جوان است و دلير است
خوش است او چونكه باشد بسته يار
دلش باشد اسير بند دلدار
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۳ *»
خراب باده
نباشد دل دلي كز خامي آن
نگردد چون سپندي از دل و جان
ميان آتش عشق نگاري
كه عالم را از او باشد قراري
نباشد گر ارادتمند آن يار
ز حق دور است و باشد كار او زار
همان ياري كه صدها همچو لقمان
نهد بر پاي او سر از دل و جان
بنوشد حكمت از سرچشمه او
بود فخرش كه باشد بنده او
چو فرهادي كه از ان لعل شيرين
نديده خوشتر و بهتر ز ديرين
همه كوته ز درك رُتبت او
تمنّاي همه شد قربت او
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۴ *»
اگر مدحش چو دُر افشانم از طبع
خجل هستم كه ناميزانم از طبع
در اينجا رفرف عقل همه لنگ
مجال پرّش انديشهها تنگ
اگر باده دهد برباد ما را
كند از غم دمي آزاد ما را
خراب ار دل شود از باده ناب
بود خوشتر ز آبادي ناباب
دل ما از غم او شادِ شاد است
چو او شاد است كه دلها نامراد است
خوش است از اين جفا بر عاشقانش
خوشي عاشقان هم شد نشانش
بود سوداي او چون شيره جان
كه مادر زاده ما را همره آن
چه پروا گر كه سيل فتنه خيزد
كَنَد از ريشه، برگ و بَر بريزد
بود بنياد عشق او چو محكم
ز طوفان فِتَن ما را كجا غم!؟
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۵ *»
بينش عاشق
اگر شور و نوا دارم ز عشقش
مرا داده خود او از راه مهرش
اگر از نرگسش مخمور و مستم
خراب ار دل به او معمور هستم
همي سوزم من از آن لاله رو
چو شمعي باشم و سر تا به پا سو([۷])
ز مهرش سينهام گرديده سينا
ز عشقش نخله طورم سراپا
اگر عزلت نشينم من به عمري
به عشقش شهره گرديدم ز خردي
بود شوري ز سودايش در اين سر
كه تا محشر نگردد از سرم در
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۶ *»
ولي با اينهمه دورم از او دور
ز ديدار رخش كورم همي كور
چرا مهجورم از بزم وصالش؟
چرا محرومم از نيل نوالش؟
همي دانم كه تا باشم از او دور
گرفتار غمم چون زنده در گور
ولي دانم كه هرجا رو كنم من
كنم رو جانب آن شاه ذوُالمَنّ
دو گيتي را ببينم همچو قطره
ز بحر بيكران جود آن شه
بود طغراي لوح آفرينش
خم زلف پريشش گاه بينش
سرير حشمتش شد كعبه دل
نباشد كوي او جز قبله دل
هر آنچه گفتگويي در جهانست
سخن از او فقط اندر ميانست
نباشد غير نور او دگر نور
نبيند نور او را هر دل كور
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۷ *»
همان هويي كه از صبح ازل خاست
كه تا شام قيامت بر سر جاست
صداي دلنشين آن نگار است
ازان هر نغمهاي گر آشكار است
اگر سرشار مي جامي، سبويي
بود از خمّ او بيگفتگويي
هران سودا زده سودايي او
هران شوريدهاي شيدايي او
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۸ *»
سوز و ساز عاشق
هرآن كو گوهر عشقش خريده
دل از هر دو جهان يكسر بريده
دلي گر با غم عشقش بسازد
بسوزد دائم و خود را نبازد
هران سينه ز غم سيناي او شد
فروزان نخله مجلاي او شد
چو شد ديباچه ديوان عشقش
غمش، ديگر چه غم از سرنوشتش
هران كس را كه دلداري، بود شاد
چرا ما را نشد از غم دل آزاد؟
نديده كس نيازي زان دلآرام
كه ناز است او ز سر تا پاي اندام
چو از شور غمش سودائيم من
دل از كف داده و شيدائيم من
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۴۹ *»
به هركه گفتم از سوز درونم
ز اندوه و غم از حد فزونم
بگفتا بايدت سوزي و سازي
چنان سوزي كه سرتاپا گدازي
اگر عمري جفا ديدي تو از او
نگيري از وفا يك لحظهاي رو
اگر دوري كند او از تو دائم
به خدمت بايدت باشي تو قائم
نباشي چون تو او را محرم راز
نگردد با تو او همراز و دمساز
ولي با اينهمه از لطف و احسان
نوازد چون تويي را او فراوان
نوا كن تا نوايت را پذيرد
دعا كن تا كه لطفش را نگيرد
نبيند كس ز تو جز سوز و سازي
گهي شور عراقي گه حجازي
بگو با حضرتش اي دستگيرم
كمند زلف تو كرده اسيرم
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۰ *»
فَمَنْ رامَ دِيارَ الحُبِّ يَتْعَبْ([۸])
رسد جانش در اين ره گرچه بر لب
بگو، از من گنهاي شه عجب ني
عَصي ادم مگر از قول رَبّ ني؟
وَ لا يَرْوي لَكَ عَنْ قَلْبي اِلاّ([۹])
سرشك ديده و از سينه آوا
لِداءِ الْحُبِّ لَيْسَ لي دَواءٌ
وَ لا لي مِنْهُ في عُمْري شِفاءٌ([۱۰])
ز رنجوري كجا بهبود يابم؟
كه دردِ دوريت كرده كبابم
نگر شور مرا، آشوب كرده
جگرخون هر بد و هر خوب كرده
تو كه عشقت مرا قوت روان است
غمت در سينه رنج بيامان است
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۱ *»
تغافل از چه رو داري به كارم
كسي جز تو دگر مولا ندارم
روا از چه نسازي حاجتم را؟
بگو از كه بگيرم مطلبم را؟
نمانده صبر و طاقت بيش از اينم
گدايم بينوايم رهنشينم
نه چشمي ز انتظارت مانده بهرم
نه گوشي، از غم و سوز دمادم
مگر رحمي كني بر اين غمينت
بر اين تنهاي بييار و مُعينت
كه بيبرگ و نوا و خوار و زار است
گرفتار است و دائم دل فكار است
ز هر سو، ره به رويش بسته باشد
روانش خسته دستش بسته باشد
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۲ *»
فرجام عاشق
هدف شد سينهام تير غمت را
چو گنجي در دلم عشق تو برجا
صدف شد چون دل و مهر تو گوهر
ز هر گوهر دلم گرديده برتر
سري گر گوي چوگانت نباشد
اگر زر كمتر از خرمُهره باشد
تني گر بند آب است و علفها
كجا لايق شدي قربانيت را
ز ديدار رخت آن ديدهاي كور
نبيند نور تو روشنتر از هور
شود كر گوش آن كه نشنود او
ترنّمهاي عشقت را ز هر سو
سر آمد عمر من در هجر رويت
اميدم آنكه ميآيم به سويت
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۳ *»
نشيند خرّمي جاي غم هجر
برويد گل بسي از گلبن فكر
ز عشق خام خود شرمندهام من
ثناگوي تو را من بندهام من
نرويد از گِل شوري چو طبعم
گُل خوش رنگ و بويي، تر ز شبنم
نيايد از زغن شيرين نوايي
ز بلبل ميسزد نغمه سرايي
چو در دل مهر گل پرورده قمري
پي سنبل بود پس قمري عمري
تو را در غمزه مستت فسونيست
نشانش، عاشقت را زان جنونيست
دلش در حلقه زلف تو بند است
اگرچه اهل دل را خود كمند است
خودش سرحلقه رندان مست است
ولي در درگهت دُرديپرست است
نيفتد تا كه يوسف در غل و بند
كجا مسند برايش ميگذارند؟
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۴ *»
ز جزيي نايد آنچه آيد از كُلّ([۱۱])
مگر با كُلّ شود چون گلبن و گُل
ز سودايت كه در سر پرورد او
مثالت چون مُثُل او فرع آن گو([۱۲])
شده بيگانه با غير تو آن راد
ز خودبيني شده آن بنده آزاد
در آزار است هميشه از خودش او
ندارد سوي غير تو دلش رو
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۵ *»
بود آواره كويت چو مجنون
به ياد وصل روي تو دلش خون
چو مرغ شب نوا دارد همه شب
چو بلبل جان او هر روزه بر لب
زند يك شعله از آهِ دل او
شرر بر خرمن نُه طاق مينو([۱۳])
مرنجانش كه رنجور است ز هجران
ميازارش كه بيزار است ز دوران
مبادا خاطرت آزرده گردد
لبش وا گر كه بهر شكوه گردد
كه او سودا زده از عشق يار است
متاع او دلي از غم فكار است
دلش از عشق تو چون گل شكفته
ز حسن تو هر آنچه نكته گفته
نخوابد ديدهاش در شام هجرت
شد از صبح ازل دربند حيرت
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۶ *»
به گوش دل شنيده نغمهات را
دگر نشنيده با گوش خود آوا
نرُفته با مژه جز خاك كويت
ز كف داده دل و پابند مويت
به اشك ديده از خونابه دل
بگويد زانچه دل را گشته حاصل
غم و عشق تو شد تا در دلش جفت
فراغت را دگر آن دل وداع گفت
غمت را تا كه شد از حق نصيبش
نداده با، كم آن را يا كه بيشش
غرض، تا رايت عشق تو افراخت
در اين وادي حيرت بيدرنگ تاخت
نظربازي چو آمد كار و بارش
دل و دين باخت او در اين قمارش
دلش پر غم چو يكجا سربسر شد
ز شادي و ز عشرت بيخبر شد
نمانده گر از او ديگر نشاني
عجب نبود، نبوده بيغم آني
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۷ *»
ز كويت پا كشد؟ حاشا و كَلاّ
كه نشناسد بجز كوي تو مأوي
ز عشقت نكتهاي را تا كه آموخت
دو عالم را به آن يك نكته بفروخت
شد او را حاصل از ان دولت عشق
يكي گنجي كه بس در رُتبت عشق
نه تنها او كه عالم غرق حيرت
همه، گويا، كه در دوران فترت
همه سرگشته كوي تو گشته
همه آشفته موي تو گشته
همه از شش جهت در انتظارت
همه مشتاق ديدار عذارت
شنو آوازه عشّاق خود را
ز هر سوي و ز هر كوي و ز هرجا
نگر پيران كامل در طريقت
همه طفلان راهت در حقيقت
همه در وادي عشقت صغيرند
اگرچه در طريقت پيرِ پيرند
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۸ *»
ميقات عشق
كجا اين ديده را تاب و توانست؟
كه بيند چهرهاي را كو نشانست
از آنكه او برون از حدّ خلق است
مگر قادر بشر بر درك حق است؟!
محيط معرفت را ني كرانه
كسي از بينشان يابد نشانه؟!
محيطي پر ز گرداب و بسي ژرف
كه هر قطره از ان صد قلزمي ظرف
زده راه همه آن دانه خال
چو گندم زد ره آدم در ان حال
امان از رهزني گندم تو
فغان از عشق با غم توأم تو
ربايد دين و دل از دست عاشق
كَنَد از ريشه نخل هستِ عاشق
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۵۹ *»
ز عشقت عاشقت اندر تب و تاب
ز شوقت نايد اندر چشم او خواب
اگر شير فلك، دَم دركَشد او
نجنباند لب و سر برنهد او
ز اندك لطف تو دارد سلامت
شرار التهابش برده راحت
چو هندوي بت خالت دل او
شده رسوايي او حاصل او
اگر از پافتد در راه وصلت
به سر پويد رهت را بيمشقّت
چو بنده، حلقه درگوش تو باشد
همه دانند قدحنوش تو باشد
شمارندش همه از چاكرانت
ز عشّاقِ كران اندر كرانت
تويي صبح اميد شام هجرش
تويي روشنگر دنياي فكرش
تو گر آيي شبش چون روز روشن
بَري رنج و ملالش از دل و تن
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۰ *»
كه جانش آمده از شوق بر لب
ز هجرت سينهاش پُر غم لبالب
چو ميسوزد خودش در نار هجران
عجب دارد ز خامي رقيبان
تو او را قبله حاجات هستي
خدا را اعظم آيات هستي
تو مصباح حقيقت را چو مشكوة
تويي كوي طريقت را چو ميقات
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۱ *»
افسانه دل
جهانافروزيت را دل چو ديده
به نقد جان خود عشقت خريده
عجب ني گر تو را سينا شده آن
ز نور جلوهات بينا شده آن
شده دل رهنشين خاك كويت
شده مرآت آن روي نكويت
به از جام جهانبين شد دل از تو
شد آن را هر كمالي حاصل از تو
بود گنجينه كلّ كمالات
كه در خود پرورد اصل مقامات
خراب ار دل از ان معموره حسن
اگر سرگشته از ان جلوه حسن
سپاست ميگذارد از دل و جان
كه بر او كردهاي اينگونه احسان
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۲ *»
تو او را بنده خود گر گرفتي
تو يك لطف دگر ازسر گرفتي
تو از يك جلوه حسني كه كردي
به حيرت تا ابد دلها سپردي
همه مات و همه سرگشته تو
همه دلداده و در فتنه تو
تمامي با كلافي بر سر ره
همه مشتاق ديدار رخ شه
تمامي را بضاعت گرچه مزجاة
اميد هر دلي با تو ملاقات
دل سالم كه تسليم تو باشد
چو سلمان رُتبتي او را ببايد
ز جان بگذشته و جانان گُزيده
ز جانان جان به نقد جان خريده
شده ايمن از ان ايمان كامل
نپويد لحظهاي ره سوي باطل
رهاگشته ز هر شرك و ريايي
جلي و يا خفي، هر ناروايي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۳ *»
زده در وادي فقر او قدمها
غناي بيحد او را شد مهيّا
ز ويراني دل گنج حقايق
شد او را حاصل از بين خلايق
ز اشك ديدهاش گلشن فراهم
شده خندان چو گريان بوده هر دم
دل بريان چو بودش باده خام
نصيبش شد از ان مينا و آن جام
چو بودش همّتي از خضر راهش
زلال جاوداني وعدهگاهش
ز سوز غم اگر سازد سخن سر
دلي باقي نماند جز در آذر
مگر آن دل كه باشد بيخبر او
ز اسرار دل و شور سر او
نباشد آشنا با نغمه دل
نگشته باخبر از نشئه دل
نديده زحمتي در جستجويي
نه آهي در شب و ني گفتگويي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۴ *»
نه چهرش ارغواني از دل خون
نه بر دامن ز ديده اشك گلگون
ز امواج فتن ايمن نگشته
امانش را كسي ضامن نگشته
ندارد اشتياق كعبه دل
نه در فكر صلاح خانه دل
نميداند چو قدر گوهر جان
كجا داند كه جان را شد صدف آن؟
نميداند كه گنجي باشد اين دل
كه مانندش نباشد گنجي از گِل
عجب گنجي كه جان را پرورد او
كه تا جانان خود گيرد به پهلو
چو شد بيگانه با افسانه دل
ندارد ماتم دُردانه دل
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۵ *»
نيازهاي دل ۱
به ساماني رسان اي شاه خوبان
سر سودايي ما بينوايان
وگرنه ده شكيبايي تو ما را
شكيبا كن دل شيدايي ما
اگرگيري تو دستم را ز رحمت
رهايي بخشيم بيرنج و زحمت
چنان ره رفرف عشقم كند طي
براق عقلم از حيرت شود پي
به گلزار معاني بلبلم كن
مرا خوشبو چو برگ سنبلم كن
به من دستانسراييها بياموز
چمنآرايي گلها بياموز
به بزم جاننثاران جلوهاي كن
چو شمعي و مرا پروانهاي كن
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۶ *»
ببين آنگه تو بيپروايي من
ببين سودايي و شيدايي من
تو در اقليم حسن از پاي تا سر
نداري مثل و مانندي سراسر
تو غمخواري، تويي ما را چو غمخور
غم تنهايي ما را تو ميخور
بسوزان دفتر دانايي ما
فروغي ده تو بر بينايي ما
بشوي از دفتر ما نقش باطل
كه طي شد عمر ما بيسود و حاصل
چرا چندين پسندي خواري ما؟
نميپويي ره غمخواري ما
شد از ترك عنايت بينهايت
گرفتاري ما، جانها فدايت
۲
فروغ حسن تو بينايي دل
شكوه جلوه سينايي دل
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۷ *»
به هرچه بنگرد دل جلوه بيند
ز نورت هرچه را رخشنده بيند
شود دل محرم راز تو اي شه
ز هر سو بشنود صوت «اَنَااللّه»
دل آگه چو خواند لوح هستي
ببيند هرچه از بالا و پستي
همه اوصاف و اسماء تو بيند
كه از كلك و ز انشاء تو بيند
نقوش صفحه امكان شؤونت
شؤون رتبت بيچند و چونت
همه وصفند و پيدا در همه تو
همه اسم و، مسمّي در همه تو
۳
نترسند از ملامت عاشقانت
ملامت از چه با شوريدگانت؟!
چو باشد بيخبر شوريده از خود
ز سر تاپا دلش ببريده از خود
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۸ *»
نيايد حسن تو در چند و در چون
نبيند حسن ليلي كس چو مجنون
ندارد از لب شيرين حكايت
كسي جز كوهكن، بشنو روايت
حديث عاشق صادق ز وامق
شنيدن دارد و با حق مطابق
وگرنه لاف عشق حسن عذرا
ميسّر باشد از هر بيسر و پا
پيامت را نه هر گوشي نيوشد
نه هر رندي ز جامت باده نوشد
صبا زد شانه آن زلف معنبر
مشام جان ما زان شد معطّر
همان زلفي كه هر چينش هزاران
دل اهل ولا در چنبر آن
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۶۹ *»
سلوك عاشقانه
دلا خواهي اگر بيني تو آن روي
ز لوح سينه رنگِ خويبد شوي
به چشم پاك تصويرش درآيد
كه ديدارش ز هر چشمي نيايد
اگر جويي طريق عشق او را
بشو خاك ره عشّاق شيدا
تو خواهي گر كه وصل روي جانان
بيفشان در ره جانانِ خود جان
كه تا عاشق نيفشاند ز خود جان
نيابد ره به وصل روي جانان
بنه بر خاك ره روي مذلّت
كه تا بر نُه فلك يابي تو رفعت
بده سر در رهش بر رسم قربان
كه يابي سروري بر خيل شاهان
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۰ *»
نديد آن ماهكنعان حشمت مصر
مگر بعد از چَه و حبس و غمِ هجر
نشد كشتي نوح جايش به جودي
مگر بعد از حصول نااميدي
نرفتي خضر۷ ره گر بيمحابا
فراهم كي شدش آب بقا را؟
نباشد گر كه شيدايي چو مجنون
كجا ليلي كند حُسنش دلي خون؟
كجا گيرد از او يكسر دل و دين؟
كند بيگانهاش با رسم و آيين
نخوردي گر كه نافه خون دل را
نبردي رونق گلزار دنيا
شقايق تا نديد زحمت فراوان
كجا برد از لطافت دل ز نعمان؟
مگير اي دل تو پا از كوي جانان
رسد آخر تو را دستي به دامان
نوازد گر تو را او با نگاهي
بود خوشتر تو را از تخت شاهي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۱ *»
كند گر گوشه چشمي به سويت
دهد از رحمت حق آبرويت
پناهت گر دهد او از عنايت
كند از تو، به هر حالي حمايت
بتابد بر سرت چون چشمه خور
نماند در تو ديگر ذرّهاي جور
سياهيها نماند در وجودت
شود روشن سراسر تار و پودت
تو داري از ازل بذر محبّت
نرويد از تو جز نخل مودّت
اگر دوري تو از بزم حضورش
بَرِ لطفش يكي نزديك و دورش
غم عشقش اگر كوهي گران است
به كاهي گر، خرد ما را، گران است
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۲ *»
مسكنت عاشق
دلي آشفتهتر نيست از دل ما
گواه ما غم بيحاصل ما
نبرده ره به آن معموره حسن
نديده چشم ما آن كعبه حسن
نه خضري رهنماي ما ضعيفان
نه از او گوشه چشمي ز احسان
رود با غمزه او تند و شتابان
روان ما از پياش افتان و خيزان
مرو اي روح ما، وَامْشِ رُوَيْدا([۱۴])
تغافل تا به كي، افتاديم از پا
همه سرگشته و شيداي رويت
روان از پي همه در آرزويت
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۳ *»
بيفكن پرده از رخ يوسف حسن
كه جان آمد به لب از كثرت حزن
نمايان از رخت صبح ازل شد
شب غيبت چه تقديري دگر بُد؟!
سيهتر بيتو روز ما ز شب بين
پسندي تا به كي ما را تو مسكين؟
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۴ *»
تمنّاي دل
مرا سوداي تو سود دو عالم
دلم با ياد تو مأنوس و همدم
به سر شوري كه سرّم فاش سازد
سويداي دلم را ميگدازد
چه سازم من اگر با غم نسازم؟
برون افتاده از پرده چو رازم
دگر مرغ دلم صيد غم تست
گرفتار تو و در ماتم تست
نباشد سلسله در پاي اين دل
كه زنجير غمت باشد سلاسل
سبق بردم من از مجنون ليلي
نديده گشتمت مجنون و شيدا
دل من سينه سيناي طورت
تجلّي كن، فداي آن ظهورت
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۵ *»
تجلّي كن، تجلّي كن، تجلّي
زدم بر دامنت دست تولّي
حريفان سرزنشهايم نمايند
ندارم شكوه زانچه مينمايند
از آنچه ديده يا بشنيدهام من
ز نزديك و ز دور و يار و دشمن
نمايم من گله؟ حاشا و كَلاّ
شكيبايم، شكيبايم، شكيبا
اگر دورم من از آن محضر نور
ولي مستم ز شوق وادي طور
نمايي بهر عارف چون تجلّي
به تو از تو بيابد او تسلّي
و گرنه افتد از پا در برابر
كجا تاب آورد يك لحظه كمتر؟
چو ذرّه در بر خورشيد تابان
كه هرچه كوشد او افتان و خيزان
نپويد يك قدم ره سوي بالا
مگر افتد ز پا آن بيسر و پا
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۶ *»
نباشد اين مثل گر در خور تو
كه خور، دارد ز انوار رخت ضو
ولي حق با مثل گردد هويدا
از آن حق در كتابش زد مثلها
فروغ جلوهات را صد چو خورشيد
يكي ذرّه، ولي از بيم تحديد
بخواهم مغفرت از حق تعالي
كجا وصف من و شأن تو مولا؟
تويي اسم غيور حقّ سبحان
تجلّي كي كني جز بهر آنان
كه كردند دل مهيّا از برايت
بريدند جمله دل از ماسواست
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۷ *»
سخني از حُسنش
ترا طلعت چو مه در نيمه مه
كجا مه را بود اين غُرّه مه
نديده اعتدالي چشم گردون
در عالم همچو آن سيماي بيچون
ضياء خور از ان نور جبين است
چنانكه مه ز خور بدر مبين است
زند طعنه به هر لعل بدخشان
عقيق آن لب شيرين و خندان
سَبَق بُرد آن دُر دندان ز لؤلؤ
كه لؤلؤ دارد از آن آنچه را ضوء
ز شور صحبت شيرينت اي راد
هزاران، دل ز كفداده چو فرهاد
به تير غمزهاي اي جان عالم
ز پا افكندهاي صد خسته بيدَم
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۸ *»
ز رنج عشق تو رنجور تنها
نگر افسرده بس جان اي دريغا
چه رويي در حقيقت چشمه نور
كه باشد آيتي زان پرتو هور
يد بيضاي موسي يك نشانش
به سينا هم نشاني شد از آنش
كه را طاقت كه بيند غمزهات را؟
شود روزي كه بينم خندهات را؟!
كه آن افسون دلهاي محبّان
نباشد اين بجز از آنِ پاكان
قدت را كو شبيهي غير طوبي
اگر سروي، قدت مصداق و معني
سزد تشريف حشمت قامتت را
كه در فرمان تو هر پست و بالا
بسي شوريده داري همچو فرهاد
به شيرين غير تو كي آب و رنگ داد؟
ترا، حُسن آفرين! حُسن عاشقستي
هم عذرا شاهد و هم وامقستي
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۷۹ *»
ترا بانگ «اناالحق» زيبد اكنون
كه يكتا حُسن حق، بيچندي و چون
نصيب تو از ان حُسن خداداد
برون باشد ز حدّ حصر اَعداد
تو خود حُسن خدايي پاي تا سر
كه از پندار هر خلقي تو برتر
تويي فرمانده معموره حُسن
تو بر صحراي دل باراني مُزن
خط تو سرخط حسن ازل شد
مُفَسَّر بهر دل زان «مانَزَل» شد
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۸۰ *»
دل نالان
به از خلد برين كوي تو باشد
كه قبله بهر دل روي تو باشد
طنين افكنده بانگ ديو هرجا
نداي حق تو در گوش دلها
تويي يكتا عزيز مصر ايمان
ز تو روشن دو چشم پير كنعان
غم دل حسرت روي تو باشد
نگاه هر دلي سوي تو باشد
ز تاب طرّه طرّار تو دل
شده بيتاب و بر او كار مشكل
نگر تيره چو تار موت روزش
شنو يكدم نواي و آه و سوزش
نگر بيمار هجران تو باشد
بجز ياد تو درمانش نباشد
«* شبهاي فراق جلد ۱ صفحه ۸۱ *»
درون سينهاش داغ تو دارد
ز فرقت روز و شب از دل بنالد
ز شور عشق تو شوريده است دل
چه گويم من از آنچه ديده است دل؟
مدارا گر كني با دل ز احسان
نكاهد رُتبتت اي شاه خوبان
([۱]) در دعاي هر روز ماه رجب كه از ناحيه مقدسّه صادر شده ميفرمايد: «لا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَها اِلاّ اَنَّهُم عِبادُكَ وَ خَلْقُكَ»
([۲]) كلّ ما يشغلك عن اللّه فهو صنمك .
([۵]) دَنا فَتَدَلّي اشاره است به تأويل اين آيه مباركه .
([۸]) هركه آهنگ كوي عشق كند به سختي گرفتار گردد .
([۹]) براي تو از دل من كسي روايت نميكند مگر…
([۱۰]) براي بيماري عشق من درماني نيست
و در تمام عمرم من از اين بيماري شفا نيابم
([۱۱]) مقصود از كل و جزء نه آن مطلب است كه عرفا ميگويند و مولوي آن را در اين ابيات بيان كرده است:
جزءها را رويها سوي كل است | بلبلانرا عشق با روي گل است | |
آنچه از دريا به دريا ميرود | از همانجا كامد، آنجا ميرود | |
از سرِ كُه، سيلهاي تيزرو | و از تن ما جان عشق آميزرو |
بلكه مراد همان فرع و اصل و نور و منير است كه در مباحث حكمت قرآني بزرگان اعلياللّه مقامهم مطرح است .
([۱۲]) مراد از «مُثُل» هم نه مُثُل افلاطون است بلكه مراد همان است كه گاهي بزرگان اعلياللّه مقامهم از اين بيت شاعر اراده ميفرمودند:
اي سايه مثال گاه بينش در نزد وجودت آفرينش
([۱۳]) در اينجا به معني آسمان است .