جستجو کردن
Close this search box.

«تبری»؛ از دیدگاه مکتب استبصار(۴)

تبرّی از دیدگاه مکتب استبصار

آسان نیست اگر بخواهیم تمام آنچه در فرمایش‌های بزرگان دین اعلی الله مقامهم و نوشته‌های مکتبی درباره «تبری» وجود دارد، استقصا کنیم و در آن صورت این نوشتار، نه یک مقاله که کتابی حجیم خواهد شد. به تعبیر صاحب کتاب ارشادالعوام، که در آخرِ جلد آخر این کتاب شریف می‌فرمایند:‌ »بدان‌که این مسئله (تبرا) حاجت به تصنیف کتابی مستقل دارد مقابل امر تولا و فضایل اولیا.»[۱] از این رو تیتروار و مختصر، به جهت‌های گوناگونی که سبب امتیاز مکتب در این زمینه است، اشاره می‌کنیم و توضیح‌ها و تفصیل‌ها را به کتاب‌های این بزرگواران ارجاع می‌دهیم و چون فقط در پی بررسی بحث «تبری» هستیم، به ناچار از موضوع‌ها و مطلب‌های فراوانی که مستقیماً درباره این بحث نیست، صرف‌نظر خواهیم کرد.

حقیقت تبرّی[۲]

موجود، یا وجودش ذاتی است یا وصفی. عدم وجود ذاتی امتناع است (که در حقیقت نقیض آن نیست) و عدم وجود وصفی نفی است. وجود ذاتی وجود حق است که عدم آن ممتنع است و ازاین‌رو خدا را «واجب‌الوجود» می‌نامند. وجود در هر رتبه‌ای به طور ذاتی خودش را دوست دارد و با ضدش و عدمش دشمن است در نتیجه هرچه که سبب دوام، بقا، قوت، نشاط و ثَبات او شود دوست دارد و با هرچه که باعث عدم، زوال، فنا، ضعف، کسالت و تزلزل او شود دشمن است و این یک ویژگی همگانی در همه موجودات است. فقط درباره یک چیز است که او را از خود بیشتر دوست دارد و او، ایجاد‌کننده (موجِد) او است؛ چراکه هرچه در خود می‌یابد از موجِد است و در نتیجه او را از خود بیشتر دوست دارد. همچنین تمام آنچه که از موجِد است و برای موجد است را هم دوست دارد؛ چرا که منتسب به موجد است و همه این دوست‌داشتن‌ها از اسباب تقویت و رشد و بقای این موجود می‌شود.

از آن طرف، با نابودکننده (مُعدِم) خود دشمن است و از هرچه که به او منسوب است بیزاری می‌جوید. پس انسان برای زیست بهتر در دنیا و آخرت، نیازمند شناسایی موجِد خود و معدِم خود است تا با محبت به موجدش و آنچه که متعلق به اوست به بقا و رستگاری نایل شود و با دشمنیِ با معدمش و آنچه که متعلق به اوست از فنا و بدبختی نجات یابد و این مسئله، مسئله‌ای عقلی است که هر کسی می‌یابد.

خدا نیز چون این ویژگی را در موجودات می‌دانست، راه خیر و راه شر را، هر دو را، به ایشان نشان داد و برای ایشان به طور واضح و آشکار بیان فرمود تا هر کدام که خواهان نجات‌اند به سوی هدایت و خیر حرکت کنند و هر کدام که خواهان هلاکت‌اند به گمراهی بیفتند. پس به حُکم عقل سالم، محبت خدا و محبت رسولان و اولیای ایشان، که تمامی دعوت‌کننده به سوی ثَبات و بقایند، و تمام آنچه که متعلق به ایشان است واجب و لازم است و از آن سو، دشمنی با شیطان و یاران شیطان و آنچه که متعلق به آنهاست، ضروری و حتم است؛ چراکه انبیا و اولیا به اتّحاد و اجتماع و برادری و صفات انسانی دعوت می‌کنند و از صفات جمادی و نباتی و حیوانی و شیطانی بر حذر می‌دارند و شیطان و یاران او به جهل (برابر عقل) و ظلم و فَساد و انکار حق و لهو و لغو و فرو رفتن در دنیا و تمام صفات پلید و نجس دعوت می‌کنند.

روشن است که هر که با شیطان و یاران و دوستان او دوست شود، از خدا و مبدء نور بریده است و با دشمنان خدا و رسول و اولیای ایشان دوست شده است که البته میان اهل کفر و نفاق و الحاد، دوستی وجود دارد: «کلما دخلت امة لعنت اختها.» گرچه شاید دوستی ظاهری میان ایشان دیده شود؛ ولی این دوستی ظاهری و عرضی است و در حقیقت همه آنها در پی اِهلاک یک‌دیگرند.

با توجه به این حقیقتِ عقلیِ‌ مطابق با دلیل نقلی، وجوب ولایت و برائت آشکار می‌شود و کامل دین اعلی الله مقامه چنین نتیجه‌گیری می‌فرماید که وظیفه ما در ارتباط با انبیا و اولیا چنین است: «وجب محبتهم و محبة اولیائهم و اخلاقهم و صفاتهم و متابعتهم و متابعیهم» (واجب است محبت به ایشان و محبت به اولیاء‌ ایشان و اخلاق و صفات ایشان و متابعت از ایشان و متابعان ایشان.)

 و در ارتباط با دشمنان این بزرگواران: «وجب بغضهم و بغض اخلاقهم و صفاتهم و متابعتهم و متابعیهم.» (واجب است بغض آنها و بغض اخلاق و صفات آنها و متابعت آنها و متابعان آنها.)

و درباره این حب و بغض می‌فرمایند: «و فی هذا الحب و البغض نجاة العبد و هذا الحب و البغض اصل الدین و حقیقته و سایر الاعمال فروعهما و آثارهما کما روی انه سئل الحجة علیه‌السلام هل الحب من الایمان فقال هل الایمان الا الحب فکما یجب علی المؤمنین محبة اولیاء الله یجب علیهم البراءة من اعداء الله فان الادبار عن الظلم تمام الاقبال الی النور و لایکاد یجتمع الاقبال الیهما بل و لا الادبار عنهما.»

(و در این حب و بغض، نجات بنده است و این حب و بغض، اصل و حقیقت دین است و سایر اعمال، فرع‌ها و اثرهای این دو است همان‌گونه که روایت شده است از حضرت مهدی علیه‌السلام «آیا حُبّ (دوستی) از ایمان است؟» پس فرمود: «آیا ایمان چیزی غیر از حب است؟» پس همان‌گونه که بر همه مؤمنان محبت اولیاء‌خدا واجب است، برائت و بیزاری از اعداء خدا هم واجب است. پس پشت کردن به ظلم رو‌کردنِ کامل به نور است و هرگز روکردن به هر دو در شخص جمع نمی‌شود؛ بلکه پشت‌کردن به هر دو (حب و بغض) نیز در شخص جمع نمی‌شود.)

و از همین جا بطلان صوفیه و وحدت وجودی‌ها و موجودی‌ها و صُلحِ کلی‌ها آشکار می‌شود که نور و ظلمت و حق و باطل و همه فرقه‌ها را خوب دانسته و با همه سلوک می‌کنند.

تبرّی متمم تولی

تولی بدونِ تبری ناقص است و مثمر نیست. ازاین‌رو بزرگان ما فرموده‌اند:‌ «تبرا از متممات تولاست.»[۳] و در کتاب الفطرة‌السلیمة، بحث تبری را ذیل عنوانِ «تمیم» ذکر فرموده‌اند؛[۴] یعنی مسئله‌ای که سبب تمامیت تولی است. بجاست درباره تلازم این دو (تولی و تبری) فرمایشی جامع از شیخ مرحوم اعلی الله مقامه نقل کنیم:

«انما کانت الولایة الرکن الایمن من الدّین لانها المقصود و المدد و انما کانت البراءة الرکن الایسر من الدین لانها نفی المنافی بعد الثبوت لانه فی عالم الکثرة لم‌تتحقق الولایة الحق الا بالبراءة لکون الولایة فی حکم الجهل و ما یصل الیه الجهل و ما قد یلمّ به اعمّ من الولایة الحق لحضور الولایة الباطل عند الولایة الحق فی مشهد الکثرة و الجهل فکانت البراءة هی الرکن الایسر للحوقها للولایة و انما کانت رکناً لاعتبار الملازمة بینهما و انما اعتبرت الملازمة لان المکلف لاینفک عن الفعل او الترک و الولایتان متنافیتان تَنافیاً کُلیاً ففعلُ شیءٍ فی احدی الولایَتَیْن ترکٌ له فی الولایة الاخری و تروک الولایة الحق واجبات ففعل هذه التروک محرمات فیها و هی افعال الولایة الباطل فمن ترک واجباً من الله فقد فعل ترکاً معتبراً فی الولایة الباطل و مَن فعل محرّماً عند الله فقد فعل فعلاً معتبراً فی الولایة الباطل فلایخلو المکلف عن احدهما ابداً فالولایة الباطل ضدّ عام[۵] للولایة الحق و کل فعل او ترک فیها فهو ضدّ عام لنقیضه فی الولایة الحق فکانت الولایة الحق لاتتقوّم فی مشهد الکثرة الا بالبراءة من الولایة الباطل.»[۶]

به چند نکته‌ای که در این فرمایش علمی به آن نیازمندیم اشاره می‌کنیم:

۱.ولایت (تولی) رکن راست دین و برائت (تبری) رکن چپ دین است؛ چرا که برائت در حقیقت نفیِ شیءِ منافی با ولایت است (پس از ثبوت ولایت)؛

۲. در عالم کثرت (این عالم ظاهر) ولایتِ حق متحقق نمی‌شود مگر به همراهی با برائت از ولایت باطل؛

۳. برائت نیز در دین رکن است چراکه بین ولایت و برائت ملازمت و همراهی است؛

۴. علت این ملازمت، مکلف بودنِ شخص مکلف است به فعل و ترک و این دو ولایت (ولایت حق و ولایت باطل) با یکدیگر تنافیِ صد در صدی دارند و هر گامی در مسیر ولایت حق، ترکِ همان گام است در مسیر ولایت باطل. به تعبیر دیگر واجبات ترک‌کردن‌های مسیر باطل است که مکلّف با انجام دادن این واجبات از ولایت شیطان بیرون می‌آید و محرّمات (حرام‌ها) ترک‌کردن‌های مسیر حق است که شخص با انجام محرّمات از ولایت حق بیرون می‌رود. و شخص مکلف بیرون از این دو حالت نیست: با انجام‌دادن بعضی کارها و ترک بعضی، یا در ولایت حق است یا در ولایت باطل و شیطان.

۵. ولایت حق در این عالم کثرت برپا نمی‌شود مگر با برائت از ولایت باطل.

ادامه دارد…

_______________________

[۱] ارشادالعوام، ج۴، ص۵۰۹

[۲]این تیتر را با توجه به کتاب مبارک الفطرة السلیمة، ج۳، ص۲۰۸ بررسی کرده‌ایم.

[۳] ارشادالعوام، ج۴، ص۲

[۴] تتمیم فی ذکر شیء من اسرار البراءة من الاعداء و فیه فصول. (الفطرة السلیمة، ج۳، ص۲۰۴)

[۵] «ضد عام» از اصطلاحات علم اصول است. (ر.ک: شرح النتایج، چ‌ دوم، ج۱، ص ۲۱۲)

[۶] شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، ج۳، ص۱۳۵